به انجمن خوش آمدید
صفحه 2 از 3 نخستنخست 1 2 3 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 28
  1. #1
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    رمان افسونگر

    بچــه ها ، این داستان رو یکی از بهترین دوستام به اسم ِ سپیده نوشته ....لطفا به پیامش توجه کنین!


    من تصمیم گرفتم که واسه آریان یه داستان بنویسم.داستانی که به هیچ عنوان حقیقت نداره البته شاید یه قسمتهاییش مثل اوایل داستان مربوط به زندگی واقعی آریانی من باشه ولی بقیه داستان واقعیت نداره وفقط حاصل تخیلات منه
    .
    تـــــــــــــشــکر یادتون نره
    GÜZAL TƏBRİZ


  2. #11
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    ببخشین بچه ها، من اون قسمت رو کامل گذاشتم ،نمیدونم چرا نصفه افتاده!اینم بقیه ش

    قسمت هشتم -2

    باشه........
    همونطور داشتم گوش میدادم که یکهو در اتاق باز شد و من افتادم توبغل پوریا.....
    پوریا خیلی بد منو نگاه میکرد....
    خیلی ترسیده بودم ....بدنم یخ کرده بود....
    خواستم توجیح کنم وگفتم ... اِم....چیزه.....با کسی صحبت میکردی؟
    ببخشید مزاحم شدم .....اصلا میرم بعدا میام....
    آمدم برم که پوریا گفت : مامان که خیلی خوب به من یاد داد که هیچ وقت حرفهای خصوصی را گوش نکنم به تو یادش رفته یاد بده؟.
    گفتم نه ...باور کن...گفت چی رو باور کنم....
    گفتم من....من...خب نگرانتم....
    گفت : جانم؟… آنتن نداد ....یه بار دیگه بگو....
    بعد با عصبانیت گفت مگه من بچه دو ساله ام که تو نگرانمی؟
    هیچی نمیگفتم ...سرم را پایین انداخته بودم...
    گفت:شاید من یه حرفی بزنم که تو نباید بشنوی ...شاید اصلا به سن و سال تو قد نده....
    ولی ماشاالله ...
    آدم باید خیلی بی تربیت باشه که...
    دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم وگفتم:هرچی دلت خواست گفتی حالا بزار من بگم :
    من تا حالا نه فالگوش وایساده بودم نه تو کار کسی فضولی کرده بودم اما ...
    گفت اما من تافته ی جدا بافته ام!!!
    با صدای بلند گفتم:
    آره ...هستی...اون حرفها چی بود به نیما زدی؟
    گفت وایسا ببینم تو از کی پشت در بودی؟
    گفتم اونقدری بودم که بفهمم تو آموزشگاه نیما چه خبره!!!
    این رفتارهات به خاطر چیه!!!
    چرا اصلا حواست سر جاش نیست!!!
    بله دیگه داداشم عاشق شده اونم عاشق کی ....سحر...
    تا اینو گفتم سریع دستمو گرفت و برد توی اتاقش...
    گفت این چرندیات چیه میگی؟
    صدامو بردم بالا تر و گفتم چرنده؟
    بگو ببینم کدوم یکی از حرفهام دروغ بود؟
    گفت صداتو بیار پایین ستاره میشنوه...
    گفتم خب بشنوه ...تو که داری خیلی راحت همه را انکار میکنی...خب اونم خواهره...
    مثل من....
    گفت صداتو میاری پایین یا...
    گفتم یا چی؟
    که همون موقع ستاره درب اتاق را باز کرد.
    گفت چه خبره ...چرا اینقدر داد میزنید ؟
    ناسلامتی من فردا امتحان دارم ...خونه رو دوتایی گرفتن تو سرشون...
    گفتم ستاره خوب موقعی ای اومدی...پوری...که پوریا جلوی دهنم را گرفت و نذاشت چیزی بگم....
    ستاره گفت وا !!!
    پوریا چرا اینطوری میکنی؟
    پوریا گفت:هیچی بابا این دوباره امروز قاطی کرده ...چرت و پرت میگه ...
    تو برو بیرون خودم درستش میکنم...
    میخواستم حرف بزنم ولی پوریا خیلی محکم جلوی دهنم را گرفته بود...
    ستاره خیلی تعجب کرده بود ولی حیرت زده از اتاق رفت بیرون...
    پوریا گفت به جون مامان اگه دستم رو بردارم و تو داد بزنی من میدونم و تو...
    با اشاره ی سر تایید کردم ...
    اونم دستش رو از جلوی دهنم برداشت...
    یه نفس راحت کشیدم...
    یه نگاه بدی هم بهش انداختم و بعد از یه خورده مکث گفتم:
    چی شد حرفهام درست بود یانه ؟
    پوریا گفت سپیده، جون من شر درست نکن برو بزار به کارم برسم!!!
    گفتم تا جوابم را نگیرم نمیرم...
    گفت ای خدا منو از دست این دیوونه نجات بده!!!
    گفتم آره البته من واقعا فهمیدم که عاشقا دیوونه اند !!!
    برگشت و با عصبانیت نگام کرد وگفت خیلی بی تربیتی که به حرفام گوش کردی!!
    گقتم حالا که که کردم ...
    گفت خیلی پرّو ای به خدا!
    گفتم تو که دیگه نمیتونی کاری بکنی ...حالا بگو ببینم حدسم درسته یا نه؟
    یه خورده مکث کرد وگفت سپیده به جون مامان اگه بفهمم به کسی حرفی زدی ، چیزی گفتی دیگه....بقیه اش رو خودت میدونی
    گفتم پس درسته...
    سرشو انداخت پایین ...
    گفتم باشه به خدا به هیچکس نمیگم ولی مگه تو میخوای از همه قایم کنی؟
    گفت آره هیچ کس نباید چیزی بفهمه حتی ستاره...
    گفتم آخه چرا...
    عصبانی شد و گفت ای کاش همه میفهمیدن جز تو...
    گفتم واسه چی؟
    گفت جون پوریا اینقدر سوال نکن ...حداقل ایندفعه تو کارم دخالت نکن ...
    حالا هم برو بیرون ...من یه خورده طراحی دارم بعدش هم باید برم تحویل بدم ...بزار به کارم برسم...
    سرم را انداختم پایین و ازاتاق امدم بیرون...
    رفتم نشستم روی مبل ...
    تلوزیون را روشن کردم ...همون موقع ستاره از اتاقش اومد بیرون...
    آمد نشست کنارم...
    گفتم درسهات تموم شد؟
    گفت نه...یه چند تا امتحان دارم که خیلی سنگینه...
    ولی حالا گفتم یه خورده خستگی بگیرم...
    ببیمنم حرفهاتون تموم شد...
    یه لحظه ترسیدم فکر کردم چیزی فهمیده ...
    گفتم آره ...ما که چیزی نمیگفتیم....
    ستاره گفت چی میخواستی بگی که پوریا نذاشت؟
    گفتم هیچی...یادم رفته ...چیز خاصی نبود...
    گفت خیلی مشکوک میزنی!!!
    گفتم به خدا هیچی...با هم دعوامون شده بود منم میخواستم لابد یه چیزی بگم دیگه...
    گفت خب اصلا به من چه!!!
    نگو ...بعد رفت توی اتاقش.............................
    فردای اونروز سر رسید و من کلاس داشتم ...
    هر وقت موقع رفتنم به کلاس سلفژ میشد از خوشحالی نمیدونستم باید چه کار کنم...
    وقت رفتنم رسید و من حاضر شدم و رفتم وقتی رسیدم آموزشگاه حدوداً ده دقیقه از کلاس سپری شده بود .
    اون جلسه از کلاس خیلی پر بار بود ودر طی این مدت که کلاس میرفتم اون روز بهترین جلسه بود...
    وقتی کلاس تموم شد رفتم سمت سحر وگفتم خیلی خیلی خسته نباشید ...امروز بی نظیر بود...
    سحر گفت : مرسی عزیزم ...راستی یه خبر برات دارم...
    با تعجب گفتم خبر!
    گفت آره ببین فردا تقریبا همه ی بچه ها شرکت هستند اگه دوست داشتی که حتما داری بیا!!!
    یک لحظه تمام بدنم یخ کرد ...هول کردم...
    گفتم : وای....اَ....اصلا...فکرش هم نمیکردم....
    ساعت چند؟
    گفت تو دیگه از ساعت شش بیا بچه ها زود تر میان ولی تومیخوام یه موقع بیای که همه اومده باشند...
    گفتم خیلی خیلی منونم که بهم گفتید...این دیدار رو مدیون شمام...
    گفت خواهش میکنم ...پس یادت نره ...من دیگه باید برم...
    خداحافظی کردیم و رفت...
    منم از آموزشگاه بیرون آمدم ....همش به فردا فکر میکردم...
    رفتم سر خیابون و یه ماشین گرفتم و راهی خونه شدم...
    GÜZAL TƏBRİZ


  3. #12
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت نهم

    اونشب تا صبح خواب به چشمام نیامد...
    فقط به فردا فکر میکردم ...
    و...
    وبالاخره خورشید اون روز پر استرس و هیجان انگیز طلوع کرد ...
    ساعت حدودا یک ربع به پنج بود ...
    تو دلم آشوب بود...
    آماده شدم و یه آژانس گرفتم برای مسیر میرداماد...
    سوارماشین که شدم دستهام میلرزید ...
    راننده نمیدونم چرا ولی آینه ی ماشین را طوری تنظیم کرد که مدام منو نگاه میکرد...
    ترس برم داشت...
    مدام با دستهام بازی میکردم...
    زیر لب صلوات میفرستادم...
    دستهام یخ کرده بود...
    از شانس بد من دوتا ماشین تصادف کرده بودن واسه همین کلی تو ترافیک موندیم...
    دلم میخواست میزدم آینه ی ماشینو میشکستم...
    وقتی رسیدم آمدم پیاده بشم که گفت اگه دوست داری بشین بقیه راه رو باهم بریم...
    ما رفیق نیمه راه نیستیم ها !!!
    خیلی عصبانی شدم سریع درب ماشین را باز کردمو کرایه اش رو پرت کردم تو ماشین ...
    با صدای بلند گفت حالا چرا اینقدر عصبی ؟
    برو بابا...
    خیلی تند تند راه میرفتم رسیدم جلوی درب شرکت ...
    حالم اصلا خوب نبود...
    یه نگاهی به صفحه ی ساعتم انداختم ...
    ساعت 6:10 بود !
    رفتم که سوار آسانسور شم که یه آقایی از پشت سر گفت خانوم خرابه بیخودی زحمت نکش...
    برگشتمو نگاهش کردم ...
    حالم بد تر شد حالا چه جوری باید هفت طبقه را بالا میرفتم !!!
    همین طوری نفسم بالا نمیآمد دیگه چه برسه بخوام هفت طبقه رو ...
    از پله ها رفتم بالا ...
    نفسم دیگه بالا نمیامد...
    همینطور داشتم میرفتم که یکهو درب یکی از واحد ها باز شد و علی با عجله اومد بیرون .
    داشت تلفن صحبت میکرد خیلی هم عصبانی بود...
    دیگه اون موقع بود که همونجا رو پله ها نشستم و اشک از چشمام سرازیر شد ...
    صدای قلبم اینقدر زیاد بود که حس میکردم قلبم تو دهانمه...
    دلم میخواست برم دنبالشو نزارم بره...
    بهش بگم من اومدم اما...
    همون موقع یه خانمی تو راه پله رسید بهم و گفت :
    عزیزم حالت خوبه ؟
    سرمو بالا گرفتمو با اشاره ی سر گفتم آره !
    گفت مطمئنی ؟
    رنگت پریده !
    آروم گفتم چیزی نیست ...
    گفت آخه اینطوری که نمیشه ...
    دستهامو گرفت و گفت چه قدر یخی !
    فشارت افتاده یه شکلات از تو کیفش در آورد و داد دستم و گفت:
    اینو بخور تا یکم حالت بهتر شه !
    همون موقع همراهش زنگ خورد وگفت :
    بله ...چی؟
    باشه ...نه ..اومدم...
    نگاهم کرد وگفت تو هنوز نخوردی ؟
    بخوریش ها !
    ببین من باید برم یه کار واجب پیش اومده نمیتونم دیگه بمونم !
    تو این شکلاتو بخور ایشالله خوب میشی !
    گفتم ممنونم خدانگهدار.
    یه نگاهی به تابلوی اون واحد انداختم دیدم زده شرکت فرهنگی هنری ترانه شرقی !
    حالم بدتر شد شکلاتو باز کردم و گذاشتم تو دهانم...
    بعد از چند دقیقه یکم بهتر شدم ...
    بلند شدم تا برم سمت شرکت اما پاهام انگار اصلا حس تکان خوردن را نداشتن !
    به زور خودمو بلند کردمو رفتم سمت درب !
    درب نیمه باز بود!
    بازش کردمو رفتم داخل ...
    کسی نبود فقط صدای پچ پچ چند نفر از یه اتاق میامد...
    گفتم ببخشید؟
    ولی کسی جواب نداد...
    همون موقع دیدم یکی گفت سپیده جان تویی؟
    برگشتم دیدم سحره !
    گفتم سلام مثل این که بد موقعی اومدم کسی نیست ؟
    یه پوسخندی زد و گفت راستش خوب موقعی ای هم نیامدی !
    گفتم چه طور ؟
    گفت هیچی دیگه قرار امروز کنسل شد !
    علی یه کاری براش پیش اومد رفت ...بقیه هم که هنوز نیامده بودن تماس گرفتیم گفتیم که دیگه نیان...
    گفتم آخه چرا؟
    گفت دیگه شانس بدی داری دیگه !
    اروم گفتم آره اونم چه بدی...
    گفت حالا عیب نداره یه دفع دیگه ...
    الان ساناز و نینف هستن اگه دوست داری بریم پیش اونا ...
    دوباره هول کردم وگفتم :
    اِم...س..ساناز ونینف !
    گفتم باشه فقط من...
    گفت راحت باش اونا از من بهترن ...
    خندیدم وگفتم شما که خیلی ماهیت...
    گفت نه بابا اونطوری هم که تومیگی نیستم...
    خب بیا ساناز اینجاست ...
    درب رو باز کرد ...
    گفت ساناز...
    ساناز پشتش به ما بود
    گفت سحر میگم بریم دیگه راستی چرا ...
    که سحر حرفشو قطع کرد و گفت ساناز جان من تنها نیستم ها !
    ساناز برگشت و نگاه کرد بعد از جاش بلند شد و گفت ببخشید من نمیدونستم ...
    تمام موهای تنم سیخ شده بود !
    گفتم سلام ...
    گفتم سلام عزیزم ...
    سحر گفت ایشون همونیه که گفتم طرفدار آریانه ...
    ساناز یه خورده فکر کرد و گفت آهان بله !
    خوبین شما ؟
    گفتم ممنون ...
    دلم میخواست همون موقع بپرم بغلشو گرمای وجودشو حس کنم اما نمیتونستم...
    ولی ساناز مهربونتر از این حرفها بود و اومد جلو و دستمو گرفت وگفت از دیدنت خیلی خوشحالم !
    باورم نمیشد انگار سالها منو میشناخت و حالا از دیدنم خوشحال شده بود!
    ساناز اینقدر خوب برخورد کرد که اون استرسی که فکرمیکردم نمیذاره حتی یه کلمه حرف بزنم کاملا از بین رفت ومن خیلی راحت با ساناز صحبت کردم ...
    در بین صحبت هامونینف هم اومد و اونم مثل این دو خواهر گل خیلی راحت و گرم برخورد کرد. ..
    فضای اون اتاق طوری بود که من حس میکردم خودم هم یه آریانی هستم ....
    خیلی خوب بود خیلی خوب!
    اینقدر گرم صحبت بودیم که یکهو منشی شرکت درب اتاق رو باز کرد و گفت ببخشید میخوام شرکتو ببندم شماها نمیخواید برید؟
    نینف یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت اوه اوه ببخشید چرا الان دیگه میریم !
    ساناز گفت مگه ساعت چنده؟
    گفت 8:25 .
    گفتم وای نه شرمنده من خیلی حرف زدم نه؟
    نینف گفت نه اتفاقا فکر میکنم صحبتهای خوبی بود هرچند که من یه قرار با یه نفر داشتم ولی اصلا یادم رفت برم نمیدونم چرا خودش تماس نگرفت بگه برم !
    سحر گفت حتما اونم یادش رفته بره سرقرار !
    بعد همه با هم خندیدیم...
    اون روز بهترین وخاطره انگیز ترین روز زندگیم بود ....
    وقتی رفتم خونه همه چی رو واسه ستاره تعریف کردم ...
    ستاره گفت ای کاش منم بودم ...
    پوریا که به حرفهای ما گوش میداد و من فهمیده بودم اومد سمت ما و گفت :
    چیه ؟ خیلی خوشحالی ؟
    نگاهش کردمو گفتم خودتی !
    گفت یعنی چی؟
    گفتم یعتی تو نفهمیدی ما چی میگیم ؟
    ستاره گفت پوریا فالگوش وایسادن کار بدیه ها !
    پوریا گفت اینو نمیخواد به من بگی به این خواهرت بگو که ...
    گفتم که چی؟
    اصلا ولش کن تو که خدای انکار کردنی ...
    راستی یکی بهت سلام رسوند ...
    رنگش پرید گفت چی میگی تو ؟
    گفتم مگه تو میدونی کیه؟
    ستاره گفت کیه؟
    مگه تو امروز به غیر از ترانه جایی رفتی ؟
    گفتم نه خب یکی از همونا بهش سلام رسوند!
    پوریا گفت سپیده بس کن !
    گفتم چرا ناراحت شدی؟
    عصبانی شد و گفت ساکت میشی یا...
    گفتم ای خدا بابا اصلا هیچی باشه ساکت میشم...
    اومدم برم که ستاره گفت سپیده بگوکی دیگه؟
    گفتم بعدا بهت میگم...
    رفتم توی اتاقم که پوریا اومد توی اتاقو گفت :
    سپیده به خدا اگه حرفی بزنی من میدونم و توها!
    گفتم حالا چرا اینقدر ترسیدی؟
    گفت این چرت و پرتها چیه میگی ؟
    یکی بهت سلام رسوند ....
    گفتم بابا هیچی میخواستم امتحانت کنم آخه مگه مردم بیکارن بیان به تو سلام برسونن!
    همون موقع دمپاییشو در اورد و پرت کرد سمتم ...
    منم جا خالی دادم ...
    پوریا هم رفت بیرون...
    GÜZAL TƏBRİZ


  4. #13
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت دهم


    من سه روز در هفته را میرفتم آموزشگاه! چون کلاسها فشرده بود
    هر دفعه هم که میرفتم پوریا اونجا بود ...
    نمیدونم با اون همه مشغله ی کاری که پوریا داشت چه طور فرصت میکرد بیاد آموزشگاه!
    و من که همیشه حس کنجکاویم گل میکرد و به بعضی از رفتارهای پوریا خیلی دقت میکردم
    متوجه شده بودم که پوریا همیشه زمان آمدنش به آموزشگاه را طوری تنظیم میکرد که سحر اونجا باشه!
    جلسه ی بعد که رفتم آموزشگاه بازم پوریا اونجا بود اما متوجه ی بودن من در اونجا نشد ...
    کلاس که تموم شد داشتم وسایلم را جمع میکردم که گوشیم زنگ خورد !
    نگاهی به صفحه اش انداختم دیدم شماره اش نا آشناست!
    جواب دادم ولی هر چی میگفتم الو کسی جواب نمیداد !
    گوشی را قطع کردم که دوباره زنگ خورد ولی بازم کسی جواب نداد !
    یه نگاهی به اطرافم کردم دیدم همه رفتن و فقط من موندم!
    وسایلم را جمع کردم و اومدم بیرون که دیدم پوریا داره با سحر حرف میزنه!!!
    سریع برگشتم تو کلاس طوری که پوریا منوندید...
    پنجره ی کلاس را باز کردم تا بتونم حرفهاشونو گوش کنم ...
    سحر حرفی نمیزد وفقط گوش میکرد ...
    پوریا هم که به تته پته افتاده بود درست حسابی حرف نمیزد!
    پوریا گفت خواهر من، سپیده رو میگم خیلی آریان رو دوست داره ...
    همیشه فقط ترانه های آریان رو گوش میده ...
    البته منم خیلی دوستون دارم!
    همونموقع سحر با تعجب نگاهشو انداخت تو نگاه پوریا ...
    منم خنده ام گرفته بود و نمیتونستم خودموکنترل کنم...
    پوریا یکه خورد و یه خورده جابه جا شد و گفت :
    اِم...منظورم آرینه .. کلا گروه آرین...یعنی همون آریان!
    وای من دیگه نمیدونستم چی کار باید بکنم که پوریا نگه آرین !
    پیش سحرهم سوتی داد...
    حتما سحر فهمیده بود که پوریا حتی یه بار هم آریان گوش نداده!
    پوریا ادامه داد وگفت:
    به نظر من ترانه های آریان خیلی با مفهومه !
    یه جورایی خیلی قشنگ عشق رو توصیف میکنه ...طوری که آدم اصلا دیگه میره تو یه فضا و حس و حال دیگه...خیلی خوبه...من این حس و حال رو خیلی دوست دارم...
    شما چی ؟شما هم دوست دارید ؟
    سحر یه خورده مکث کرد و گفت :
    خب شما لطف دارید به هر حال هر کس از یه جنبه ای وبا یه دیدی به ترانه ها گوش میکنه ...نظر شما هم حتما اینه دیگه!
    پوریا گفت بله خیلی خوبه که شما اینقدر با احساس صحبت میکنید وحس آدمهای اطرافتون رودرک میکنید !
    دیگه پوریا داشت واقعا چرت و پرت میگفت ...
    حالا حتما سحر فکر میکرد که اون قاطی داره!
    همون موقع یه خانمی که نمیدونم کی بود اومد تو آموزشگاه و به سحر اشاره کرد و از دور بهش سلام داد...
    سحر هم با اشاره گفت که یه خورده صبر کنه!
    پوریا گفت با شما کار دارن؟
    سحر گفت بله از دوستان هستن !
    پوریا آروم گفت خوش به حالش!
    سحر گفت بله؟
    پوریا گفت هیچی ! چیزه ...اگه مزاحمتونم برم دیگه مثل این که شما هم کار دارید !
    سحر گفت نه شما عرضتون رو بفرمایید...
    پوریا گفت عرض که... اِم...آخه...
    میگم شما دیگه حتما منو میشناسین ...
    سحر گفت تقریبا... فکر کنم از دوستان آقای کرامتی هستین...
    پوریا گفت بله درسته ...نیما خیلی از شما تعریف میکنه...
    یعنی از کارتون ،میگه مدرس خیلی خوبی هستین البته در این که شکی نیست!
    سحر گفت ممنون ...ایشون لطف دارن...
    پوریا گفت: میدونین موسیقی یه دنیای پر از رمز و رازه...که هر کسی نمیتونه این رمز وراز را پیدا کنه ...
    کسانی که در این زمینه فعالیت میکنن خیلی خوبن....یعنی چه جوری بگم ...
    یه طوری خیلی با بقیه فرق میکنن... درواقع کمتر کسی میتونه با این دنیای پر رمز وراز ارتباط برقرار کنه...
    وای من تا حالا ندیده بودم پوریا اینطوری حرف بزنه!
    سحر گفت شما خودتون در زمینه ی موسیقی فعایت میکنین؟
    پوریا گفت من؟...خب من که نه...
    سحر گفت آخه خیلی با احساس صحبت میکنین گفتم حتما خودتون این حس و حال را تجربه کردین!
    پوریا گفت خودم که نه ...ولی اطرافیان را که میبینم ...
    مثلا همین خود شما ...به نظر من واقعا این خصوصیات را دارید...
    سحر گفت خیلی جالبه ...حتما شما از روی حس ششمتون دارین این حرفها را میزنین!
    پوریا گفت چه طور مگه؟
    سحر گفت آخه شما تو برخورد اول با من خصوصیات منو شناسایی میکنین!
    پوریا یه پوسخندی زد و گفت:
    آهان از اون نظر؟...خب نمیدونم ...حالا حس ششمم خوب کار کرده یا نه؟
    سحر سری تکان داد وگفت تا حدودی بله!
    پوریا چهره اش خندان شد و گفت خدا رو شکر!
    سحر گفت ببخشید آقای نشیبا شما به من گفتید که یه کاری با من دارید ...
    کارتون همین صحبتها که فکر نمیکنم باشه !
    میدونین من دیگه خیلی نمیتونم بمونم ...دوستم منتظره ، اگه میشه لطف کنین حرف اصلیتون را بزنین ممنون میشم...
    پوریا یه خورده مکث کرد و گفت :
    اِم...واقعا ببخشید من نمیدونم چی باید بگم ...
    اینقدر صحبت کردم که شما خسته شدین...
    سحر گفت نه نه من منظورم این نبود ، من فقط یه کم کمبود وقت دارم ، واسه همین میگم...
    پوریا گفت نه راستش خودمم خسته شدم ...
    شما راست میگین حرف اصلی من این نبود ...
    من یه چیز دیگه میخواستم بگم اما...
    حالا دیگه وقت نیست...
    سحر گفت : نه تو رو خدا این طوری بد میشه ...
    پوریا گفت نه آخه میدونین اون چیزی که میخوام بگم یه کم وقت میبره .
    اگه قبول کنین فردا دوباره وقتتون را بگیرم ...
    سحر گفت باشه حتما...
    فقط من فردا آموزشگاه کلاس ندارم ...
    پوریا گفت نه نه اینجا نه!
    اگه لطف کنین یه بستنی مهمون من باشین !
    سحریه خورده تعجب کرد و گفت ولی...
    پوریا حرفشو قطع کرد و گفت خواهش میکنم قبول کنین ...
    سحر
    گفت آخه من اصلا نمیدونم برای چه موضوعی باید بیام!
    پوریا گفت مطمئن باشین حرف مهمیه، حداقل واسه من خیلی مهمه!
    سحر یه خورده مکث کرد وگفت باشه...
    فقط کجا باید بیام ...
    پوریا خنده رو لبهاش نشست و گفت واقعا ممنون ...بعد هم آدرسو بهش داد ...
    همون موقع ستاره وارد آموزشگاه شد !
    تازه یادم افتاد که قرار بود بیاد دنبالم تا بریم بیرون...
    یکم دستپاچه شدم ...
    زود گوشیمو در اوردم و زنگ زدم بهش و گفتم که بره بیرون خودم الان میام...
    خوشبختانه پوریا ندیدش...
    سحر از پوریا خداحافظی کرد و رفت...
    پوریا هم که قند تو دلش آب نمیشد رفت تو اتاق نیما...
    منم اومدم بیرون و رفتم پیش ستاره...
    ستاره گفت چرا گفتی نیام تو؟
    گفتم همینطوری دیگه...
    ستاره گفت ببین سپیده جدیدا یه کارایی میکنی که منو مشکوک کرده...
    آخه این پنهان کاریها چیه؟
    گفتم هیچی به خدا...
    من کاری نمیکنم...
    ستاره گفت خیلی نامردی منو بگو تا حالا فکر میکردم هرچی بشه تو قبل از همه اول به من میگی !
    ولی بد جوری اشتباه میکردم...
    گفتم چیزی نیست...
    گففت باشه اصلا واسه من مهم نیست ...
    گفتم آخه قسم خوردم نگم...
    ستاره گفت واسه کی به خاطر چی قسم خوردی؟
    گفتم واسه پوریا!
    گفت چی؟ پوریا!
    گفتم باشه میگم فقط تو رو خدا تو هیچی بهش نگو ...
    نذار بفهمه که تو میدونی...
    گفت باشه ..
    گفتم قسم بخور ولی تو مثل من زیرش نزن باشه؟
    گفت باشه ، باشه، باشه...
    به جون خود پوریا بهش نمیگم...
    منم که همه ی راهها به روم بسته شده بود همه چی رو واسش گفتم واونم مثل یخ وا رفت!!!
    فردای اون روز ساعت حدودا نزدیک شش بعد از ظهر بود که دیدم پوریا بد جوری تیپ زده و راهی رفتن شده...
    ستاره ازش پرسید کجا میری؟
    گفت با یکی از دوستهام قرار دارم...
    ستاره گفت باید خیلی دوستت واست مهم باشه که اینقدر به خودت میرسی !
    پوریا گفت لابد مهمه !
    منم گفتم واست دعا میکنم ملاقات خوبی باشه!
    نگاهم کرد وگفت مگه تو میدونی که با کی قرار دارم؟
    گفتم نه ...خب حتما هر که هست خیلی آدم مهمیه دیگه ...
    تویی که همیشه حداقل نیم ساعت با تاخیر سر قرارها میری این دفعه خوب خوشقول شدی!
    پوریا گفت مگه میدونی من ساعت چند قرار دارم؟
    ستاره گفت بابا این که دیگه خیلی ضایع است...
    نیاز به ساعت نداره...
    تو اینقدر به صفحه ی ساعتت نگاه کردی که رنگش پرید...
    معلومه میخوای دیر نشه دیگه...
    پوریا گفت آره البته اگه شما دو تا بذارید...
    خدا به داد اون دوتا بدبختی برسه که میخوان شب و روز شما را تحمل کنن...
    راست برن چپ بیان باید به شما جواب پس بدن...
    ستاره گفت نترس تو به فکر خودت باش!
    همون موقع گوشی پوریا زنگ خورد و رفت...
    GÜZAL TƏBRİZ


  5. #14
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت یازدهم


    بعد از رفتن پوریا رفتم تو اتاقم و کتابم رو گرفتم دستم تا شروع کنم بخونم آخه دیگه نزدیک کنکور بود و باید خودمو واسه کنکور آماده میکردم.
    کتابمو برداشتمو نشستم رو تخت ...
    کتاب رو باز کردم وصفحه ای که میخواستم بخونم رو آوردم که چشمم افتاد به بالای صفحه ...
    "مثه تو واسه این دل خستم دیگه مونسی پیدا نمیشه بگو میمونه گل پیش گلدون بگو مال منی تو همیشه"
    یاد اون روزا افتادم ...هر ساعت سر کلاسهایی که حوصله اش رو نداشتیم با بچه ها تو کتابهای همدیگه شعر مینوشتیم تا یادگاری بمونه ...
    منم که طبق معمول فقط شعرهای آریان رو مینوشتم ...
    بچه ها هم که دیگه منو میشناختن واسه من همیشه از ترانه های آریان مینوشتن...
    اینو درست یادمه سوگل واسم نوشت ...سر زنگ ادبیات...
    یادش به خیر.....
    اما حالا....
    وای باورم نمیشه الآن داداش من عاشق یه آریانی شده ...
    ناخودآگاه ذهنم رفت پیش پوریا ...
    یکدفعه دلشوره گرفتم...
    یعنی چی میشه...
    یه جورایی از جواب سحر به پوریا مطمئن بودم...
    ولی پوریا اگه جواب رد بشنوه چی کار میکنه؟
    بی خیال میشه؟!!!
    بی خیال نمیشه؟!!!
    چی میشه؟!
    تو فکرو خیال بودم که یه اس ام اس واسم اومد....
    رفتم سمت گوشیم...
    برداشتمش دیدم رزاست ....
    دیوونه مثل همیشه جک فرستاده بود....ولی من اصلا حس خندیدن نداشتم....
    یه نگاهی به ساعت انداتم دیدم نیم ساعت گذشت ومن هیچکاری نکردم...
    رفتم نشستم رو تخت ....کتاب رو برداشتم ...
    اما نمیتونستم بخونم....فکروخیال مدام جلوی چشمام رو میگرفت و به جای نوشته ها تصویر پوریا و کاراش رومیدیدم ...
    اعصابم خورد شد و کتاب را بستم...
    دراز کشیدم و چشمام را بستم....
    سعی کردم یه خورده تمرکز کنم اما نمیشد!!!
    گوشیم زنگ خورد ...
    رفتم برداشتمش....
    یه شماره ی ناآشنا بود...
    جواب دادم...
    یه خانمه بود ...گفت سپیده پوریا حالش بده....
    گفتم چی؟!!!
    چی میگی شما؟
    گفت....حالش بده....کمکش کن....
    گفتم یعنی چی ؟
    الو ....الو ...اما قطع کرد...
    نگران شدم خیلی....
    از اتاق رفتم بیرون ....
    در اتاق ستاره رو باز کردم اما نبود....
    رفتم تو اتاق مامان ....اما اونم نبود....
    صداشون میکردم....مامان...ستاره....
    بابا!کجایین...تو رو خدا کمک کنین...
    پوریا ....مامان پوریا....
    کجایین....
    که دوباره گوشیم زنگ خورد ....با عجله دویدم سمتش ....
    طوری که جلوی در اتاق به شدت خوردم زمین....
    پام خیلی درد گرفت....
    ولی به زور خودمو بلند کردمو رفتم سمت موبایل....
    گفتم الو....
    همون خانمه بود...گفت سپیده پوریا....پوریا حالش بده....
    گفتم تو رو خدا قطع نکن ...
    توکی هستی ؟
    از کجا میدونی پوریاحالش بده....
    گفت من...کمکش کن....
    گفتم چه جوری ؟ الان کجاست؟
    گفت خودت پیداش کن!
    گفتم آخه تو کی هستی؟
    گفت من سحرم ...کمکش کن...دوباره قطع کرد....
    خشکم زد....باورم نمیشد....صداش خیلی بم بود اما سحر اصلا اینطوری حرف نمیزد!
    لباسهامو با عجله پوشیدم و آمدم از پله ها بیام پایین که پام لیز خورد و با ضرب خوردم زمین....
    همونموقع با صدای تلفن بیدار شدم.....
    خیلی ترسیده بودم.....خدا را شکر کردم که خواب بود....
    نفسم بالا نمیآمد.....یه نفس عمیق کشیدم ....
    رفتم پنجره ی اتاقم رو باز کردم تا یه کم هوا بیاد تو اتاق...
    حالم بد شده بود...عرق کرده بودم....
    ساعت رو نگاه کردم دیدم 9:30 بود....
    از اتاق رفتم بیرون ...بابا جلوی تلویزیون بود....
    مامان هم رو مبل نشسته بود و داشت با تلفن صحبت میکرد....
    گفتم پوریا نیامده....
    بابا گفت نه زنگ زد گفت امشب پیش نیما میمونه....
    فهمیدم که حتما نا امید شده....
    رفتم تو اتاق ستاره....
    پای کاپیوتر بود...
    داشت چت میکرد....خیلی حواسش به اطراف نبود....
    گفتم پوریا امشب نمیاد....
    گفت میدونم....
    گفتم به نظرت چرا نمیاد....
    گفت صبرکن یه لحظه...
    بعد از چند ثانیه گفت خب چی گفتی؟
    گفتم چرا نمیاد....
    گفت کجا؟
    گفتم خونه دیگه!
    گفت نمیدونم....
    گفتم یعنی واقعا نمیدونی؟
    گفت نه....
    گفتم اصلا حواست هست من چی میگم ....
    یه دقیقه به من گوش کن....
    گفت باشه الان میام بیرون....
    بعد برگشتو گفت خب بگو...
    گفتم یعنی سحر جواب منفی داده....
    خندش گرفت و گفت نه گفته با اجازه ی بزرگترا بله....
    گفتم مسخره...
    گفت آخه این چه سوالیه که میکنی خب معلومه ...
    گفتم از کجا مطمئنی؟
    گفت یعنی تو شک داری؟
    گفتم خب...نمیدونم....
    گفت میدونی نمیخوای بگی....
    گفتم شاید...
    بعد از اتاق امدم بیرون..
    فردا صبح که بیدار شدم مستقیما رفتم تو اتاق پوریا....
    خوابیده بود و ملحفه رو کشیده بود رو سرش ولی مطمئن بودم که بیداره....
    رفتم طرفش آروم گفتم بیداری؟
    جواب نداد....
    گفتم پوریا...تو رو خدا اگه بیداری پاشو.....
    گفت سپیده برو بیرون الان اصلا حوصلت رو ندارم....
    گفتم چی شد؟
    باز جواب نداد....
    گفتم به خدا دارم میمیرم از فضولی....
    پاشو....
    ولی عکس العملی نشون نداد....
    رفتم سمتشو ملحفه را از رو صورتش زدم کنار....
    گفت مگه نمیگم حوصله ندارم....
    گفتم تو فقط یه کلمه بگو آره یا نه به خدا میرم...
    گفت چی آره یا نه....
    گفتم دیروز چی شد...
    گفت مگه دیروز چه خبر بوده...
    سرم رو انداختم پایین و گفتم مگه تو نرفتی پیش سحر...
    بلند شد و نشست
    گفت چی؟
    کی گفته؟
    گفتم هیچکس به خدا....همینطوری گفتم....
    عصبانی شد و گفت تو دیگه زیادی داری زیاده روی میکنی!
    تو اینقدر منو دقیق زیرنظر گرفتی که میدونی من کجا میرم کجا نمیرم آره؟
    گفتم نه ....به خدا یه دفعه شنیدم....
    گفت آره نمیدونم چرا همه ی این یه دفعه ها واسه تو پیش میاد....
    گفتم اونروز که داشتی با سحر تو آموزشگاه صحبت میکردی من اونجا بودم ولی تو منو ندیدی خب منم حرفهاتونو شنیدم دیگه....
    یه دستی تو موهاش کشید و گفت من به هیچ عنوان نمیتونم از دست تو راحت شم...
    گفتم حالا تو روخدا ...جون سپیده بگو.....خواهش میکنم....
    گفت نمیگم....
    بعد دوباره گرفت خوابید و ملحفه اش رو کشید رو صورتش....
    گفتم پوریا....
    ملحفه رو از رو صورتش زدم کنار و گفتم بگو دیگه...
    گفت چیزی ندارم بگم... مسائل خصوصی من به تو ربطی نداره...
    گفتم سحر چی گفت....
    گفت هیچی ....
    گفتم پوریــــــــا...
    یه خورده مکث کرد و گفت
    خانوم فرمودن خوش اومدی به درک....
    گفتم یعنی رد کرد ....
    گفت برو میخوام بخوابم....
    گفتم حالا چی کار میکنی؟
    گفت همون کاری که خودش گفت....
    گفتم یعنی بی خیال میشی؟
    گفت وقتی میگه قصد ازدواج ندارم من باید چی کار کنم....
    یه خورده مکث کردم و گفتم
    هیچی...بگیر بخواب....
    امدم از اتاق برم بیرون که گفت سپیده به کسی چیزی نگیا....
    گفتم باشه....
    ولی خبر نداشت که ستاره همه چیز رو میدونست...
    GÜZAL TƏBRİZ


  6. #15
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت دوازدهم



    بعداز اون ماجرا دیگه کمتر میتونستم از کارای پوریا سر در بیارم چون پوریا دیگه فهمیده بود چی کار کنه تا من چیزی نفهمم!
    منم جرات اینو نداشتم که ازش چیزی بپرسم و اونم کمتر پیش میامد با کسی حرف بزنه ...
    بیشتر وقتها شبها هم میموند پیش نیما و خونه نمیامد...
    نمیدونستم واقعا پوریا سحرو فراموش کرده بود و دیگه سراغش نرفته بود یا نه!
    وقتی میرفتم کلاس یه جورایی از سحر خجالت میکشیدم اما سحر اصلا به روی خودش نمیاورد منم که از خدام بود هیچی نمیگفتم اصلا انگار نه انگار که پوریا داداش من بود!
    دیگه روزای آخر کلاسها فرا رسیده بود ومن هم خوشحال بودم هم ناراحت!
    خوشحال به خاطر اینکه دیگه کمتر سحر و میدیدمو به خاطر کارای پوریا دیگه نمیخواستم خیس عرق بشم و ناراحت به خاطر اینکه بهش عادت کرده بودم و واقعا دوریش و ندیدنش برام سخت بود!
    یه روز از همین روزا وقتی رفتم آموزشگاه سحر داشت با یکی از مدرسین اونجا صحبت میکرد رفتم طرفشو سلام کردم ...
    سلام کزد و گفت برو تو کلاس منم الان میام...
    گفتم صبر میکنم باهم بریم...
    همونموقع پوریا رو دیدم که وایساده بود جلوی در اتاق نیما...
    همون موقع فهمیدم که دست بردار نشده...
    یه نگاهی به من انداخت و اومد سمت منو وسحر ...
    خیلی ترسیدم ...پیش خودم فکر کردم اگه بیاد به سحر چیزی بگه من چی کار کنم ؟
    وحدسم هم واقعا درست بود...
    اومد طرف ما و گفت : ببخشید خانم کاشمری ...
    سحر برگشت و نگاهش کردو آروم گفت وای!
    گفت بله امری داشتین؟
    پوریا
    گفت میخوام دلیلش رو بدونم
    سحر یه نگاهی به من انداخت و منم که داشتم از خجالت آب میشدم سرم رو انداختم پایین!
    بعد رو کرد به پوریا گفت:
    اینجا جاش نیست من دیروز هم بهتون گفتم...
    پوریا گفت پس کجا جاشه؟
    شما فقط میگین نه ! خب چرا؟
    من حق دارم بدونم ...
    اگه دلیلتون را بگین قول میدم برم و دیگه نیام ...
    سحر گفت دلیلش اینه که من قصد ازدواج ندارم...
    پوریا گفت خودتون هم خوب میدونین که دلیلش این نیست!
    سحر گفت اصلا دلیلی ندارم ..
    یعدشم اومد بره که پوریا رفت جلوش وایساد و گفت :
    اگه دوستم نداری بگو...
    سحر چیزی نگفت و اومد دوباره بره اما پوریا جلوش وایساده بودو نمیذاشت بره...
    پوریا گفت همین الان بگو...
    نذار دلم رو خوش کنم ... بگو...
    سحر سرش رو انداخت پایین وگفت من کلاس دارم ...لطفا برید کنار میخوام برم...
    پوریا رفت کنار...
    سحر یه نگاهی بهش انداخت و رفت طرف در کلاس..
    اومد در رو باز کنه که پوریا گفت: پس من منتظر میمونم!
    یادت باشه که خودت گفتی ....
    سحر درو باز کرد و رفت تو کلاس...
    پوریا برگشت و منو نگاه کرد...
    من خیلی بد نگاهش کردم...
    گفتم این چه کاری بود کردی؟
    اما اهمیتی نداد و از اموزشگاه رفت بیرون...
    منم که دیگه اصلا روم نمیشد برم سر کلاس ...تمام بدنم یخ کرده بود...
    رفتم نشستم روی صندلی های روبه رو...
    خیره شدم به در کلاس...
    همون موقع نیما وارد آموزشگاه شدواز دیدن من تعجب کرد!
    منم از رو صندلی بلند شدم وسلام کردم...
    گفت شما چرا نرفتی سر کلاس...
    مگه خانم کاشمری سر کلاس نیست؟
    رفتم جلو تر وگفتم :
    آقا نیما تو رو خدا یه کاری کن!
    گفت مگه چی شده؟
    گفتم پوریا دوباره خل بازی د ر آورد وبه سحر یه چیزایی گفت!
    نیما دستش رو برد رو سرشو گفت وای نه!
    این پسره پاک دیوونه شده!
    گفتم آره به خدا دیوونه شده حتی نذاشت من برم بعد حرفهاشو بزنه!
    من دیگه روم نمیشه برم پیش سحر!
    نیما گفت خب الان خودش کجاست؟
    گفتم نمیدونم از اموشگاه رفت بیرون!
    نیما گفت باور کن من خیلی توگوشش خوندم ولی گوش نمیکنه...
    گفتم یعنی اینقدر دوسش داره؟
    گفت لابد داره که این کارها رو میکنه
    بعد گوشیش رو در آوردو شماره ی پوریا رو گرفت ولی گوشیش خاموش بود...
    گفت حالا یه جوری پیداش میکنم شاید اصلا خودش بیاد پیشم!
    گفتم باشه ممنون.
    گفت حالا نمیری سر کلاس؟
    گفتم نه من روم نمیشه ،میرم خونه،
    فعلا خداحافظ.
    توی راه همش به این فکر میکردم که چرا سحر نگفت دوست ندارم!
    چرا جواب پوریا رو نداد!
    مگه میشه! یعنی سحر از پوریا خوشش میاد!
    پس چرا قبول نمیکنه!
    چرا جواب رد به سینه اش میزنه.
    شب شد و از پوریا خبری نشد...
    منم نگران بودم هرچی هم گوشیش رو میگرفتم جواب نمیداد.
    همه داشتیم تلوزیون نگاه میکردیم که مامان گفت پوریا دیر کرده!
    بابا گفت لابد امشب هم مونده پیش نیما!
    مامان گفت نه گفته بود میاد...
    تلفن رو برداشت که زنگ بزنه به گوشیش که من گفتم گوشیش خاموشه!
    مامان گفت مگه تو هم زنگ زدی؟
    گفتم آره چند بار هم زدم ولی خاموشه!
    مامان گفت معلوم نیست چی شده!
    چند روزه خیلی تو خودشه!
    بیشتر وقتها هم که شبها خونه نمیاد!
    بابا گفت مگه بچه اس! لابد درگیر کارای شرکتشه...
    مگه شرکت زدن به این راحتیاست!
    کلی دردسر داره!
    همونطور که نشسته بودم شماره ی نیما رو با گوشیم گرفتم ...
    چون چند دقیقه قبل هم گرفته بودم و جواب نداد فکر کردم بازم جواب نمیده اما اینبار برداشت...
    یه خورده دستپاچه شدم و گفتم گوشی...
    بعد رفتم توی اتاقمو در رو بستم...
    گفتم ببخشید جلوی مامان اینا نمیخواستم صحبت کنم ...
    از پوریا چه خبر...
    گفت نگران نباش الان میخواستم خودم بهت زنگ بزنم...
    پیش منه ....همین الان اومد...شب هم همینجا میمونه...
    گفتم حالش چه طوره ؟
    گفت خوبه ...
    فردا صبح میاد خونه !
    گفتم باشه ممنون خیالم راحت شد ....
    راستی بهش بگین گوشیش رو روشن کنه ...
    هر چی زنگ میزنیم خاموشه ....
    شاید یه کاری پیش اومد ...
    گفت باشه بهش میگم...
    گفتم پس دیگه مزاحم نمیشم خداحافظ.
    دیگه بعد از اون ماجرا از سحرخجالت میکشیدم و حتی جلسه ی بعدی کلاس هم نرفتم .
    یه روز صبح توی اتاقم بودم و داشتم درس میخوندمو کسی هم خونه نبود که گوشیم زنگ خورد...
    برداشتمش یه نگاهی به صفحه اش انداختم دیدم پوریاست!
    جواب دادم اما هرچی میگفتم الو جواب نمیداد انگار داشت با یکی دیگه حرف میزد....
    گفتم الو ....پوریا...الو...
    اما جواب نمیداد....
    صدای اون واضح میامد اما مثل این که صدای منو نمیشنید...
    پوریا داشت میگفت:
    آخه تا کی؟
    تا کی نباید چیزی بگی؟
    ببین به خدا دست بردار نیستم تا جواب اصلیتو ندی!
    چرا اینقدر اذیت میکنی!
    صدای سحر اومد که عصبانی گفت:
    من جواب دادم تو نشنیدی!
    من با سکوتم به تو جواب دادم !
    ولی تو اصلا احساسات منو درک نمیکنی و فقط به فکر خودتی!
    پوریا گفت منظورت چیه؟
    سحر گفت:
    اگه به جای خود خواهیات یکم به طرف مقابلت هم فکر میکردی الان منظورم رو میفهمیدی!
    تو هر جا و هرموقع بدون اینکه موقعیت منو در نظر بگیری جلوی همه میامدی و خواسته ات را بیان میکردی...
    درست مثل یه بچه که هیچی نمیدونه و هر چیزی رو که میخواد باید به زور هم که شده به دست بیاره...
    پوریا گفت اگه از این چیزی ها نارحت بودی چرا نگفتی؟
    سحر گفت:
    نگفتم چون فکر کردم درست میشی...
    پوریا گفت یعنی واقعا این همه وقت منو پیچوندی به خاطر این بود؟
    راستش رو بگو....
    سحر یه چند ثانیه مکث کردو گفت:
    نه ...فقط به خاطر این نبود...
    میخواستم امتحانت کنم....
    من پسرای مثل تو رو زیاد دیدم....
    میاین اولش کلی غش و ضعف میرین ولی بلافاصله که یکی بهتر گیر آوردین همه چی یادتون میره...
    پوریا گفت چرا فکر کردی منم از اون پسرهام؟
    سحر گفت یکی از صمیمی ترین دوستام همین بلا سرش اومد ...
    پسره کلی حرفای عاشقونه میزد و دلش رو به دست آورد بعد همچین که قرار ازدواج رو گذاشتن هوسش گل کرد و رفت سراغ یکی دیگه!
    من نمیخواستم اینطوری بشم...
    پوریا گفت حالا باور کردی؟
    سحر گفت نمیدونم ....فکر میکنم تو ساده تر از این حرفایی که بخوای از این کارا کنی!
    پوریا گفت پس تا حالا هم از من بدت نمیامده....
    من سرکار بودم....
    سحر گفت :
    چرا اولش وقتی تو کافی شاپ ازم خواستگاری کردی ازت بدم اومد....
    فکر کردم از این پسرای بی جنبه ای که نمیشه بهشون رو داد...
    اما بعدش نه...
    وقتی دیدم با جواب رد من و رفتارهایی که داشتم بازم از تصمیمت منصرف نشدی فهمیدم اون طوری که فکر میکردم نیستی!
    ولی چرا منو انتخاب کردی؟
    پوریا گفت نمیدونم ...راستش وقتی جواب رد دادی بیشتر ازت خوشم اومد...
    …………….
    همون موقع تلفن خونه زنگ خورد و گوشی رو گذاشتم رو تختو رفتم سمت تلفن ...
    گوشی رو برداشتم یکی از دوستای مامان بود گفتم خونه نیست و بعد قطع کردمو با عجله دویدم سمت موبایل...
    برداشتمش دیدم دیگه صدا نمیاد....
    فقط صدای آهنگ تو ماشین میامد که طبق عادت جدید پوریا آریان بود !
    هر چی گفتم الو بازم جواب نداد...
    خسته شدمو گوشی رو قطع کردم ....
    نشستم رو تخت ........
    باورم نمیشد یعنی واقعا سحر پوریا رو دوست داشته.....
    آخر حرفهاشون چی شد ....
    پوریا عادت داشت که گوشیش رو قفل نکنه ....
    تا به حال چند بار اینطوری شده بود که دستش بره رو شماره ها و خودش نفهمه...
    بیشتر وقتها هم شماره ی منو میگرفت آخه شماره من اولین شماره تو گوشیش بود.....
    اما ایندفعه خیلی به موقع بود....
    گوشی رودوباره روشن کردم ولی باز صدای ضبطش فقط میامد
    GÜZAL TƏBRİZ


  7. #16
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت سیزدهم

    خیلی ذوق زده بودم ...
    مدام لحظه شماری میکردم که ستاره بیاد و همه ی خبرها رو بهش بدم تا یه خورده خودمو خالی کنم....
    دیگه به هیچ عنوان نمیتونستم درس بخونم ....
    رفته بودم تو فکرو خیال بدجور....
    رفتم کامپیوترم رو روشن کردم و حسابی آریان نگاه کردم که همون موقع صدای در اومد ...
    فهمیدم ستاره است با عجله دویدم به سمت در که یکهو خیلی محکم خورم به پوریا....
    وای...اصلا فکر نمیکردم پوریا باشه....
    پوریا گفت : مگه سر آوردی....
    منم که بد جور دردم اومده بود و حسابی هل شده بودم گفتم چه قدر زود اومدی!
    گفت میخوای برگردم!
    دوباره یاد و اون قضیه افتادم و هیجان تمام وجودم رو گرفت و درد یادم رفت و بلند گفتم:
    وای پوریـــــــــــــــــــــ ــــــــــــا.........
    چی شد تو رو خدا بگو آخرش چی شد؟
    گفت حالت خوبه ؟
    آخره چی؟
    گفت سحر بله رو گفت؟
    خیلی خیلی تعجب کرد و یه خورده هم اخماش رو کرد تو هم و گفت:
    صبر کن ببینم . تو چی داری میگی؟
    گفتم مگه الان با سحر نبودی؟
    یه خورده جابه جا شد و گفت :
    نه ...........
    دیگه واقعا دارم شک میکنم!
    بعد دستشو زد به لباسشو گفت ببینم تو دوربینی ، میکروفونی، چیزی تو لباسهای من کار نذاشتی؟
    تو آخه این چیزا رو از کجا میفهمی؟
    نکنه همیشه تعقیبم میکنی؟
    خیلی دیگه داری پاتو از....
    که حرفشو قطع کردمو گفتم :
    ببین من نه میکروفون دارم که بخوام تو لباسهای تو کار بزارم ونه اینقدر بیکارم که این کارو بکنم....
    این خبرهای من هم حاصل کارای خودته!!!
    من چند بار بهت گفته بودم گوشیتو وقتی میذاری تو جیبت قفلش کن که اینقدر الکی به من زنگ نزنی؟
    خودت گوش نمیکنی عزیزم....
    ولی خیلی خوب کاری کردی که در این مورد به حرف من گوش نکردی !
    وگرنه من الان از همه چی بی خبر بودم!
    پوریا که خیلی با تعجب به من نگاه میکرد سریع گوشیش رو از جیبش درآورد و یه نگاهی به صفحه اش انداخت و فهمید که چه گندی زده....
    بعد دوباره یه نگاه چپ چپی به من انداختو گفت:
    من نمیدونستم شمارت رو گرفتم تو که میدونی واسه چی به حرفهای من گوش میدی؟
    گفتم خودت بودی گوش نمیدادی؟
    گفت من مثل تو بی تربیت نیستم....
    خسته شدم و گفتم اه پوریا.....
    حالا تا صبح میخوای هی سوال بپرسی؟
    خوب بگو دیگه؟
    دیگه چی بگم شما که خودتون ماشالله هزار ماشاالله از همه چی باخبرین! پوریا گفت:
    گفتم نه یه لحظه تلفن زنگ خورد رفتم جواب دادم بقیه آخرشو نفهمیدم!
    پوریا که خیلی بد چپ چپ منو نگاه میکرد گفت:
    خب بگو دیگه چی؟
    گفتم اه پوریا خیلی لوسی ....
    همیشه هر چی میخوام ازت بپرسم باید دو ساعت فقط التماست کنم و جواب پس بدم ...
    اصلا نخواستیم بابا!!!!
    بعد رفتم نشستم رو مبل.........
    یه خورده مکث کردو بعد اومد طرفمو گفت:
    باشه دلم برات سوخت!
    هیچی دیگه اگه خدا بخواد میخوای خواهر شوهر بشی!
    وای برق سه فاز ازم پرید و بلند شدم گفتم یعنی واقعا خودش گفت؟
    گفت چیه چرا تعجب کردی؟
    داداش به این خوشگلی وخوشتیپی داری !
    اونم همچین پسری ازکجا میخواست گیر بیاره؟
    تا حالا هم من خودم نمیخواستم والا اون که از خداش بود!
    گفتم بر منکرش لعنت!
    گفت فقط یه چیزی خیلی با هیجان واسه ستاره تعریف نکن آخه همه که مثل تو نیستن!
    با تعجب گفتم ستاره؟
    حالا کی خواست به اون بگه؟
    گفت ماشالله تا حالا که تو انتقال خبرها کم نذاشتی از این جا به بعد هم حتما نمیذاری دیگه!
    باورم نمیشد آخه پوریا از کجا فهمیده بود که.......
    جلسه ی بعد که کلاس داشتم هم دلم پر میزد که برم هم خجالت میکشیدم....
    اما بر خجالتم غلبه کردمو رفتم.....
    وقتی رفتم کلاس هنوز حدود 40 دقیقه به شروع کلاس مونده بود و من از قصد زود رفتم که برم پیش سحر اما از شانس بد من سحر اونروز دیر اومد....
    من نشسته بودم رو صندلی های توی سالن که سحر از دروارد شد......
    همون موقع مثل برق گرفته ها خشکم زد و از جام بلند شدم. و خیره شدم به سحر!
    سحر هم همونطور منو نگاه میکرد....
    دیگه نتونستم طاقت بیارمو پریدم بغلش!
    اشک از چشمام میامد....
    بهش گفتم نمیدونم واقعا خوابم یا بیدار....
    گفت اوه حالا هر که ندونه میگه چه تفهه ای گیرشون اومده!
    گفتم مگه از شما بهتر هم هست؟
    یه پوزخندی زد وگفت کلاس الان شروع میشه ها نمیخوای بری سر کلاس؟
    گفتم چرا ........
    بعد رفتم سر کلاس و سحر هم 5 دقیقه بعد من اومد....
    سر کلاس حواسم همش پیش سحر بود ....
    پیش پوریا.....
    پیش اتفاقهایی که افتاده بود...
    چه قدر باورنکردنی.....
    ***
    کلاس که تموم شد میخواستم برم که سحرکه با یه سری کاغذ که نمیدونم چی بود سرش گرم بود گفت :
    صبر نمیکنی؟
    گفتم واسه چی؟
    گفت آخه قراره شراره بیاد اینجا یه چیزی بهم بده گفتم اگه دوست داشتی بمون!
    خیلی ذوق زده شدم گفتم :
    آره چرا صبر نکنم ، من تو این چیزا صبر ایوب دارم!
    حالا کی میاد؟
    گفت فکر کنم تا یه ربع_بیست دقیقه دیگه پیداش بشه!
    همون موقع پوریا از در وارد شد!
    یک آن رنگم پرید و نگران خرابکاریهای بعدی پوریا شدم اما یادم افتاد که دیگه خرابکاری در کار نیست و همه ی اون خرابکاریها به خاطر رسیدن به موقعیت الانش بود.......
    پوریا اومد طرف من و سحر و سلام کرد .....
    من گفتم تو کار نداری بیست و چهار ساعته اینجایی؟
    یه نگاهی به سحر انداخت وگفت کار از این واجب تر هم مگه هست؟
    سحر هم نگاهش کرد و یه پوزخند زد!
    پوریا از سحر پرسید نیما هستش؟
    سحر گفت نمیدونم فکر کنم باشن!
    پوریا گفت فعلا ....
    اومد بره که دوباره برگشت و گفت:
    راستی یه چیزی !
    سحر نگاهش کرد و گفت چی؟
    گفت من یه چند روزی نیستم ......
    میخوام برم دوبی ....
    سحر با تعجب گفت دوبی؟
    پوریا گفت آره ....واسه یه سری از کارای شرکت میخوام برم!
    دو سه روزه بر میگردم!
    سحر گفت باشه فقط سوغاتی یادت نره؟
    پوریا خندید و گفت سوغاتی شما محفوظه ....
    بعد رفت تو اتاق نیما....
    من رو به سحر کردم و گفتم :
    بیخودی حرف میزنه!
    هیچ وقت هیچی سوغاتی نمیاره.....
    واسه ما که تا حالا هیچی نیاورده ولی واسه شما فکر کنم قضیه فرق میکنه!
    سحر خندید و گفت : از حالا داری حسودی میکنی ؟
    گفتم به پوریا حسودی میکنم نه به شما......
    سحر یه پوزخندی زد و گفت من دیگه زیادی دارم به خودم مغرور میشم ها!
    همون موقع شراره از در وارد شد!
    خیلی هل شدم نمیدونستم باید چی کار کنم!
    سحر رفت سمت شراره ...
    من هم پشت سر سحررفتم....
    رفتم سمتشو سلام کردم.....
    سحر با اشاره به من گفت:
    ایشون سپیده هستش ، و یه آریانی پرو پاقرص!
    بعد رو به من گفت شراره هم که دیگه میشناسی!
    گفتم مگه میشه نشناسم!
    بعد رو به شراره گفتم نمیدونین که چه قدر خوشحالم دارم میبینمتون!
    من خیلی شما رو دوستون دارم....
    شراره گفت : لطف داری عزیزم منم خوشحالم...
    بعد سحر گفت:
    چرا اینقدر زود اومدی؟
    شراره گفت یه کار دیگه داشتم مجبور شدم زود بیام!
    همونموقع گوشیم زنگ خورد و مجبور شدم برم اونطرف تر جواب بدم...
    رزا بود....
    خلی خوشحال شدم صداشو شنیدم ....
    بهش گفتم باورت نمیشه الان کجام !
    وقتی گفتم پیش دو تا آریانی ام باورش نمیشد ....
    اما از ماجراهای دیگه خبر نداشت....
    وقتی قطع کردم شراره میخواست بره ...
    گفتم ای کاش شما رو هم مثل سحر همیشه میدیدم.....
    شراره خندید و گفت :
    عیب نداره سحر رو به جای منم ببین....
    بعد همه خندیدیمو شراره خداحافظی کرد و رفت.
    ***
    داشتم با سحر در مورد دوره بعدی کلاسها حرف میزدم که پوریا از اتاق نیما اومد بیرون.....
    اومد طرف ما و به سحر گفت :
    میشه امروز نهار مهمون من باشی ؟
    سحر یه خورده مکث کرد و گفت :
    نمیدونم آخه شاید ....
    پوریا حرفشو قطع کرد وگفت آخه و اما و اگر دیگه نیار ...
    سحر با یه خورده مکث گفت باشه...
    بعد رو کرد به منو گفت تو هم میای دیگه؟
    من اومدم جواب بدم که پوریا گفت:
    نه ...سپیده کار داره باید بره جایی....
    سحرگفت:
    چرا ؟ خب حالا نرو.....حالا غافل از اینکه پوریا با اشاره به من میگفت نه....
    گفتم نه باید برم....اما خودم هم نمیدونستم کجا...
    پوریا گفت آره دیگه برو...دیرت نشه....
    گفتم نه ....نترس دیرم نمیشه.....
    بعد خداحافظی کردیمو رفتم
    GÜZAL TƏBRİZ


  8. #17
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت چهاردهم

    وقتی رفتم خونه مامان خونه بود....
    دیدم الان بهترین شرایطه واسه گفتنه همه چی!
    رفتم طرفشو یه خورده حرفای بی ربط زدم طوری که خودش هم فهمید که یه چیزی میخوام بگم!
    بعد گفت حرف اصلیتو بزن ....چی میخوای...بگو...
    گفتم هیچی در مورد خودم نیست ....
    گفت پس چی؟
    خودم هم نمیدونستم که دارم کار درستی میکنم یا نه!
    نمیدونستم که واقعا باید میگفتم یا نه!
    اما پیش خودم فکر کردم که یه جورایی کار پوریا رو راحت میکنم....
    رو کردم به مامانم و گفتم :
    مامان تو دوست داری عروس داشته باشی؟
    مامان یه پوزخند زد و گفت:
    وا الله این پسری که من دیدم فکر نمیکنم بزاره حالا حالاها ما عروس دار بشیم!
    گفتم حالا کار به پوریا نداشته باش تو خودت دوست داری؟
    گفت:
    خب معلومه ...آخه کدوم مادریه که دوست نداشته باشه عروسی بچه اش رو ببینه!
    گفتم مامان اگه پوریا بخواد ازدواج کنه ....
    که با نگاه تعجب آور مامان حرفم رو خوردم ....
    مامان یه خورده جابه جا شد گفت:
    تو امروز چته؟
    چرا در مورد پوریا اینقدر حرف میزنی؟
    نکنه....
    گفتم آره ....
    بعدش همه چی رو ولی با تردید براش گفتم....
    مامان هم مثل ما باورش نمیشد اما نه به خاطر اینکه عاشق سحر شد ه!
    بیشتر به خاطر اینکه پوریا عاشق شده....
    آخه پوریا همیشه میگفت من از ادمایی که از این لوس بازی ها در میارن بدم میاد!
    عاشقی کار آدمای دیوونه است ....
    اما خودش.......
    تا شب مامان انتظار پوریا رو میکشید و مدام چشمش به در بود .....
    ساعت حدود 9:10 بود که مامان برای بار هزارم گوشی رو برداشت تا زنگ بزنه به پوریا که صدای زنگ در اومد ....
    من رفتم در رو باز کردم پوریا بود...........
    مامان که به بابا هم جریان رو گفته بود بی صبرانه منتظر ورود پوریا بود.......
    همه نشسته بودیم رو مبل و به در خیره شده بودیم.....
    پوریا خیلی خوشحال وارد شدو بلند گفت سلام بر.....
    که با دیدن قیافه های ما حرفشو قطع کرد.....
    با تعجب و نگرانی گفت:
    چی شده؟
    چرا اینطوری نگاه میکنین؟
    مامان گفت : خیلی نامردی!
    پوریا اومد تو و در رو بست و گفت: مامان من نامردم؟
    بابا گفت : بیا .....مارو باش چه قدر فکر میکردیم با پسرمون رفیقیم.....
    پوریا دیگه خیلی تعجب کرده بود و گفت:
    تو رو خدا بگین چی کار کردم من دیگه دارم میترسم.....
    من دستم رو جلوی دهانم گرفته بودم و به زمین خیره شده بودم.....
    مامان گفت :
    میذاشتی واسه شام عروسی ما رو دعوت میکردی؟
    پوریا یکه خورد و رنگش پرید.....
    بعد یه نگاه چپ چپی به من انداخت....
    ستاره که هدفش عوض کردن بحث بود گفت:
    حالا مبارکه................
    پوریا که به تته پته افتاده بود با رنگ پریده و صدای لرزان گفت : چی مبارکه؟
    بابا گفت: دیگه نمیخواد انکار کنی قیافه ی ادم عاشق ضایع است....
    پوریا سرش پایین انداختو گفت:
    آخه به خدا هنوز چیزی معلوم نیست.
    من کنترل از دستم در رفت و گفتم : چی میگی تو .....هنوز هیچی معلوم نیست....
    بعد رو کردم به مامانم و گفتم : مامان جان دروغ میگه کار تموم شده .........
    پوریا که دیگه داشت عصبانی میشد گفت تو یکی دیگه حرف نزن که دارم برات.....
    تو لو دادی آره؟
    من سرمو پایین انداختم!
    پوریا گفت چه سوالیه من میپرسم خب معلومه .....هواسم نبود جناب عالی
    یه قدم از بی بی سی جلو ترید !!!
    .***
    خلاصه دوباره داشت یه دعوایی راه می افتاد که با بحث عروسی و این حرفها ختم به خیر شد....
    5-6ماهی از این قضیه گذشت و پوریا و سحر تصمیم به ازدواج گرفتن و پوریا هر روز بیشتر از دیروز بر عشقش افزوده میشه...
    تو این مدت همه ی آریانیها رو دیدم و کلی باهاشون حال کردم.......
    پوریا هم شرکتش رو راه انداخت و یه واحد از یه آپارتمان تو پاسداران خرید........
    پوریا و سحر تصمیم گرفته بودن برن ماه عسل و فقط یه جشن مختصر بگیرن................
    منم هر روز لحظه شماری میکردم تا اونروز سر برسه..........
    وبالا خره رسید....
    جشن عروسیشون تو یه باغ خیلی خوشگل وتقریبا رویایی بود...
    یه باغ پر از گلای رنگی با درختای بلند که برگهاشون دور تا دور باغ رو از بالا پوشونده بود و مثل یه سقف سبز بود که توی سبزی این سقف چراغهای رنگی روشن و خاموش میشدن و جلوه

    ی بینظیری به باغ داده بود....
    بوی عطر گلها سرتاسر باغ بیچیده بود و یه سادابی خاصی به فضا بخشیده بود......
    اما همین بو باعث شد که ستاره تمام مدت رو عطسه کنه و اعصاب همه رو خورد کنه...........
    یه باغ آریانی!!!!
    توی باغ پر بود از میزهای گرد با رومیزیهای حریر و آبی رنگ و صندلیهایی که دورتا دور میزها رو محاصره کرده بودن...
    از وسط یه فرش قرمز باریک و بلند به طول کل باغ که از در ورودی شروع میشد و به صندلیهای عروس و داماد ختم میشد پهن شده بود.....
    کناره های فرش هم تقریبا 4متر به 4متر شعله های آتیشی که واقعا بینظیر بود قرار گرفته بود............
    اما گروه موسیقی ای که از همه جذاب تر بود البته آریان نبود ها.....
    یه پرکاشن و با یه درام و ارگ و سنتور و یه خواننده روی سکوی کنار باغ برنامه اجرا میکردن..........
    و اما آهنگ افتخاری.............
    با صدای کی؟
    علی و پیام عزیز که واقعا ترکوند..............
    علی و پیام آهنگ پرواز رو با هم خوندن و کلی مثل همیشه مورد تشویق قرار گرفتند..........
    وای یه عروسی آریانی ...............چه قدر بی نظیر..............
    وخلاصه اونشب هم به پایان رسید و فقط یه خاطره ازش موند..........
    یه خاطره ی فراموش نشدنی....
    فردای جشن پوریا و سحر عازم سفرشدن.......
    به مدت حدودا 20 روز رفتن ماه عسل......................
    ومن بودم که شدیدا به پوریا حسودیم میشد...................
    کلی سفارش میکردم که هوای سحرم رو داشته باشه....
    پوریا میگفت من جدا شک کردم که تو خواهر منی یا خواهر زنم........
    به خدا ساناز اینطوری که تو میگی طرفداری نمیکنه!!!!!!!
    ***
    توی اون مدتی که نبودن من هر روز روزی 4-5 بار تماس میگرفتم و حسابی خسته اشون میکردم .............
    ***
    یکی از همون روزها از طریق چند تا از دوستای آموزشگاه که خیلی رابطه ام با هاشون صمیمی بود به گروه موسیقی به عنوان نوازنده ی پیانو معرفی شدم ....
    منم ستاره رو به عنوان گیتاریست معرفی کردم و وارد گروه شدیم و
    تمرینهامون رو شروع کردیم.....
    GÜZAL TƏBRİZ


  9. #18
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت پانزدهم

    پوریا و سحر از سفر برگشتن و زندگی مشترکشون رو شروع کردند.
    همه چیز خوب بود خیلی خوب......
    منم تمرینهامون تو یه آموزشگاه بود که نزدیک خونه پوریا اینا بود.....
    واسه همین بيشتراوقات بعد از آموزشگاه میرفتم اونجا ...
    یه روز بعد از تمرین ستاره رفت دانشگاه ...منم رفتم پیش سحر.....
    وقتی رسیدم جلوی در دیدم سحر داره ماشینو از پارکینگ بیرون میاره.....
    منو که دید از ماشین پیاده شد ....
    گفتم من چه قدر خروس بی محلم.....
    کجا میخوای بری.
    یه پوزخند زد و گفت: میخوام برم ترانه ...میای؟
    گفتم نه مزاحمت نمیشم ....
    گفت نه بابا بیا بالا.....
    بعد رفت سوار ماشین شد و اومد جلوی من ایستاد.....
    بوق زد و باسر گفت سوار شو.....
    رفتم جلوی شیشه ی ماشینو گفتم : میگم یه موقع مزاحم کارتون نشم....
    گفت سوار شو!
    وقتی رسیدیم شرکت تقریبا همه اومده بودن ....
    من رفتم نشستم روی صندلی های تو سالن........
    بچه ها هم تقریبا یکی یکی میرفتن تو یه اتاق .......
    همون موقع علی که یه لیوان چایی دستش بود از یه اتاق اومد بیرون و رفت سر
    یه میز و یه سری برگه برداشت ....
    همون موقع گوشیش زنگ خورد .......
    چایی رو گذاشت رو میز و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد....
    ساناز از اتاق اومد بیرون و گفت بچه ها چرا نمیاین ؟
    همون موقع برزو که اومد بره تو اتاق یکی زد رو شونه ی علی و گفت :
    بابا بسه دیگه دل بکن......
    بعد برگشت منو نگاه کردو خندید........
    آخه فکر کنم خانومش بود!
    علی گوشی رو قطع کرد بعد رو کرد به منوبا خنده گفت : چی میگه این برزو....
    منم خندیدم...
    بعد پیام بیرون اومد وگفت علی زود باش..........
    علی گفت اومدم......
    منو نگاه کردو گفت میشینی اینجا.....
    گفتم آره ........
    چه قدر طول میکشه ؟
    گفت والله منم نمیدونم ...
    ولی زیاد نمیشه فقط میخوایم برنامه ی کنسرتو مشخص کنیم...
    گفتم آره سحر گفت
    چه خوب.......
    گفت آره دیگه .........
    گفتم اجرا کی هست ؟
    گفت تاریخ دقیقش هنوز مشخص نیست ! فعلا محسن داره کارا رو راست و ریس میکنه حالا تا ببینیم چی میشه...
    گفتم قطعیه دیگه؟
    گفت آره قطعی که شده ولی تاریخ دقیقش معلوم نیست ....حدودا دو سه هفته ی آینده...
    الان اینا کله منو میکنن .........فعلا...
    بعدش هم رفت تو اتاق....
    یه چند دقیقه ای گذشت و منم حوصله ام سر رفت....
    بلند شدم یه قدمی تو شرکت زدم بعد رفتم از روی میز بین مجله هایی که اونجا بود یکی دو تا رو برداشتم و اومدم نشستم و شروع کردم خوندن.......
    همونطور مشغول بودم که گوشیم زنگ خورد!
    گوشیرو از تو کیفم درآوردم دیدم پوریاست!
    جواب دادم ....
    صدا خیلی ضعیف بود گفتم الو....پوریا.........
    صدای پوریا اومد و گفت:
    سپیده کجایی؟
    گفتم شرکت ترانه ام....
    گفت الو.....
    گفتم الو.....بگو صدات میاد....
    گفت کجایی؟
    با صدای بلندترگفتم ترانه ........شرکت ترانه ام.........
    گفت پس با سحری؟
    گفتم آره ! واسه چی؟
    گفت چرا هرچی باهاش تماس میگیرم خاموشه؟
    گفتم آخه جلسه دارن!
    گفت : م.......یا...م....جا.....
    صداش قطع و وصل میشد ....گفتم چی؟
    گفت من میام اونجا ...
    گفتم باشه باشه ......
    خداحافظ....
    بعد از تماس پوریا حدودا یک ربع بعدش بچه ها از اتاق بیرون اومدن.......
    ساناز اومد طرف من....
    بهش گفتم خدا رو شکر به خیر گذشت....
    یه خورده تعجب کرد و گفت چی؟
    گفتم صدای هوارهاتون تا اینجا میامد!
    خندید و گفت : این که طبیعیه حالا یکی دو بار دیگه ببینی عادت میکنی.....
    گفتم واقعا؟........
    همون موقع پوریا از در وارد شد.....
    سحر خیلی با تعجب گفت:
    تو اینجا چی کار میکنی؟
    پوریا گفت چیه دوست نداشتی بیام؟
    سحر گفت توقع نداشتم بیای!
    مگه شرکت نبودی؟
    گفت چرا تماس گرفتم خونه دیدم نیستی ...گوشیتم که همش خاموشه نگران شدم....
    سحر گفت مگه بچه ام که نگران شدی؟
    پوریا گفت اصلا اگه خیلی ناراحتی برگردم.......
    سحر خندید و گفت لازم نکرده.....
    چند دقیقه بعد با بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم ....
    وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم......
    سحر گفت با من میای یا با داداشت؟
    همون موقع پوریا گفت باتو!!!!!
    سحر گفت چرا؟
    پوریا گفت آخه داداشش هم میخواد با شما بیاد!
    سحر گفت مگه توماشین نداری؟
    پوریا گفت نه ماشینو گذاشتم شرکت باتاکسی اومدم.....
    من گفتم چه برنامه ریزی دقیقی!!! همه چیز را پیش بینی کرده.......
    پوریا گفت پس چی فکر کردی!
    رفتیم سوار ماشین شدیم..........
    به سحر گفتم منو برسون خونه......
    گفت چرا نمیای خونه ما......
    گفتم نه ..........راستی کنسرتچی شد ؟
    پوریا گفت کنسرت چی؟
    گفتم مگه خبر نداری ؟ قراره یه اجرا تو تهران داشته باشن........
    پوریا گفت اِ !!!!!!! خبرا به ما دیر میرسه سحر خانوم.....
    ***
    سه روز بعد با چند تا از دوستام رفته بودیمُُُُُ کتابخونه تا درس بخونیم وقتی برگشتم خونه دیدم پوریا خونه بود......
    فهمیدم شام اینجا بودن.....
    سحر هم نبود ......پوریا گفت رفته شرکت .......
    رفتم لباسهامو درآوردم و اومدم نشستم رو مبل پیش مامان .....
    رو کردم به پوریا و گفتم:
    تو که همیشه خونه ای پس کی میری سر کار؟
    یه نگاهی انداخت به منو گفت:
    اولا فضولو بردن جهنم ....
    که حرفشو قطع کردمو بقیه شو گفتم:
    دیدن هیزمش تره....
    گفت بله.....دوما من کارم طوریه که هر موقع بخوام میتونم بیام خونه .....
    چون توی خونه هم میتونم به کارام برسم.....
    مامان نگاه کرد به منو گفت:
    چی کار داری بچمو .....
    حالا یه بار بیکاره ها اگه گذاشتی........
    دستمو گذاشتم زیر چونمو یه نگاه چپ چپی به پوریا کردمو گفتم :
    بچه ننه........
    همون موقع صدای زنگ خونه به صدا در اومد
    رفتم ایفونو برداشتم دیدم ستاره است ......
    گفتم مگه تو کلید نداری؟
    گفت درو باز کن حالا......
    وقتی درو باز کردم بعد از چند ثانیه دیدم سحر وارد شد .....
    تعجب کردمو گفتم سلام !
    الان ستاره........که دیدم ستاره هم پشت سرش وارد شد.......
    پوریا گفت باهم اومدید.........
    سحر گفت نه همین الان جلوی در همو دیدیم......
    مامان رو کرد به سحرو گفت خسته نباشی......
    سحر یه لبخند ملیحی زد و گفت مرسی مامان...
    ستاره اخماشو کرد توهمو گفت:
    آهان ......ما هم که آدم نیستیم........
    ناسلامتی منم الان اومدما.......
    مامان گفت خیلی خب حسود......
    تو هم خسته نباشی.....
    ستاره گفت اتفاقا خیلی هم خسته ام .......
    یه چایی بریزی خستگیم در میاد........
    پوریا گفت تو خسته نمیشی اینقدر چایی میخوری؟
    من یه پوزخند زدمو گفتم دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
    پوریا گفت :
    اون چاییهایی که من میخورم با چایی هایی که شما میخورید زمین تا آسمون فرق داره......
    گفتم آهان همون چایی علفی ها رو میگی؟(آخه پوریا همیشه چای سبز میخورد)
    ستاره خندید و گفت : دمت گرم.......
    پوریا بلند شد و رفت سمت اتاقی که سحر رفته بود لباسهاشو عوض کنه .....
    بعد برگشت و گفت :
    با شما دو تا بحث نشه بهتره......
    بعد درو باز کردو رفت توی اتاق......
    بلند گفتم :
    چیه کم آوردی؟
    مامان گفت دخترا بسه دیگه.....
    گفتم نترس مامان جون کم آورد میدونو خالی کرد........
    مامان هم سری تکان داد وبا سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد و سینی رو گذاشت رو میزو گفت بچه ها بیاید چایی.....
    پوریا در اتاق را باز کرد و با سحر اومدن بیرون.........
    سحر اومد نشست رو به روی منو یه لبخندی زد........
    همون موقع تلفن زنگ زدو مامان رفت گوشی را برداشت....
    ستاره هم که رفته بود توی اتاقش تا لباسهاشو عوض کنه اومد بیرونو
    همین که اومد بشینه رو مبل گفت:
    راستی کنسرت چی شد........
    من که اصلا یادم رفته بود یهو به خودم اومدمو با ذوقزدگی گفتم :
    وای راست میگه ......اصلا یادم رفت ازت بپرسم .....چیشد؟
    سحر گفت : هیچی کنسرت تهران که فعلا عقب افتاد.......
    پوریا گفت جدا!
    گفتم اه....آخه چرا........
    سحر گفت: ولی به جاش کنسرت دوبی اکی شده.......
    ستاره گفت : وای چه بد........
    سحر یه پوزخند زد و گفت چرا......
    ستاره گفت هیچی آخه اگه تهران بود خیلی بهتر بود.......
    پوریا گفت کی هست؟
    سحر گفت هفته ی دیگه از شنبه تا 6 روز بعد .........
    گفتم یعنی 6 شب اجرا دارید؟
    گفت آره.........
    گفتم ای کاش منم بتونم بیام........
    گفت آره ....حتما سعی کن بیای........
    بعد رو کرد به پوریا و گفت تو که میای؟
    پوریا یه مکثی کردو گفت :
    آخه مگه میشه تموم زندگیمو تنها بزارم........
    سحرهم خندید و گفت پس حتما همه کارات رو هماهنگ کن تا دیگه مشکلی نباشه.......
    *****
    چند روزی گذشت و من تمام سعی خودمو کردم تا بتونم برم اما مثل اینکه بی فایده بود........
    چون هم مشکل پاسپرت و داشتم هم فرصت اینو نداشتم که برم.........
    ستاره هم که اوضاش از من بدتر بود.............
    آخه مرخصی گرفتن از دانشگاهشون کار آسونی نبود.........
    حتی بعضی از استاداشون تهدید به این کرده بودن که اگه کسی سر کلاسشون بیشتر از دو بار غیبت کنه از درسشون حذف میشه........
    ستاره هم که یکبار سرمای شدیدی خورده بود حدود یک هفته نرفت دانشگاه
    پس مسلما اونم نمیتونست بره........
    خلاصه هرچی به زمان کنسرت و روز شنبه نزدیکتر میشدیم حال من گرفته تر میشد..........
    اما چاره ای نبود.................
    وبالا خره شنبه سر رسید و بچه ها عازم دوبی شدن.....
    شب اول کنسرت قبل از رفتنش رو صحنه با پوریا تماس گرفتم و صحبت کردم.......
    پوریا گفت حدود یک ساعت دیگه شروع میشه.........
    توی مدت اجرای کنسرت حالم بد بود خیلی دوست داشتم منم اونجا بودم.......
    همش به این فکر میکردم که الان اونجا چه خبره الان دارن کدوم آهنگ رو اجرا میکردن.........
    به پوریا گفته بودم حسابی از بچه ها فیلم بگیره.........
    واقعا بهش حسودیم میشد........
    ****
    روز سوم بود که دل تو دلم نبود.........
    باسحر تماس گرفتم
    بهش گفتم دلم براشون تنگ شده.........
    اما حرفی زد که باورم نشد........
    گفت پوریا امروز برمیگرده تهران !!!!!
    خیلی تعجب کردم و دلیلش رو پرسیدم ...
    گفت به خاطر کارشه.......
    ساعت پروازش هم گفت......
    اونشب ساعت 10 بود که بابا با پوریا تماس گرفت و پرسید که کجاست....
    پوریا گفت:
    الان آژآنس گرفته و داره میره خونشون......
    بابا هر کاری کرد که بیاد اینجا قبول نکرد..........
    خیلی دوست داشتم پوریا رو ببینم .......
    دوست داشتم زودتر فیلم کنسرتو ببینم....
    از طرفی هم نگران بودم نمیدونم چرا.......
    اما آخه مگه میشه پوریا به خاطر کار بیاد ایران.......
    ***
    فردای اونروز تمرین داشتیم ..........
    ستاره هم نتونست بیاد و من خودم رفتم.........
    سر راه یه کم زودتر از خونه بیرون اومدم چون گفتم یه سری به پوریا بزنم ......
    اما مطمئن بودم که خونه نیست.........
    چون حتما کارش خیلی واجب بوده که برگشته.......
    ساعت حدودا 9:30 بود........
    رفتم زنگ خونه رو زدم و خلاف تصور من درو باز کرد.........
    رفتم بالا.........
    دیدم قیافه اش خیلی روبه راه نیست فهمیدم که من بیدارش کردم.........
    گفتم ببخشید خیلی خسته بودی؟
    گفت تنهایی؟
    گفتم آره ......تمرین داشتیم من گفتم بیام یه سر بهت بزنم........
    رفت تو آشپزخونه و چای ساز رو روشن کرد.......
    بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه ...
    یه کم نگاهش کردم و بعد گفتم:
    چرا برگشتی؟
    برگشت نگاهم کردو گفت :
    هیچی یه کاری برام پیش اومد برگشتم.....
    ساسان زنگ زدو گفت :
    باید بیام منم اومدم.........
    سری تکان دادم و امدم تو پذیرایی........
    یه خورده دورو برم رو نگاه کردمو گفتم گوشیت کجاست؟
    گفت واسه چی؟
    گفتم مگه فیلم نگرفتی ؟
    گوشیتو بده ببینم .......
    گفت بیشتر با دوربین فیلم گرفتم.......
    تو اتاق برو بردار ببین.......
    گفتم نه وقت نمیکنم حالا گوشیتو بده.......
    گفت رو تختمه.....
    رفتم گوشیش رو برداشتمو فیلما رو آوردم.......
    وای خیلی قشنگ بود.....
    آهنگ آروم آروم بود..........
    دلم ریشریش شد.........
    ای کاش منم بودم...........
    همون موقع یه اس ام اس واسم اومد.......
    رفتم گوشی رو برداشتم دیدم نگینه !
    اس ام اس زده بود چرا نمیای؟
    یه نگاهی به ساعتم انداختم دیدم 10:35 بود !
    فهمیدم دیرم شده ......
    فیلم رو بلوتوث کردم تو گوشیم بعد
    از پوریا خداحافظی کردمو رفتم.......
    GÜZAL TƏBRİZ


  10. #19
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت شانزدهم


    ساعت حدود 5 بعدازظهر بود.
    خواب بودم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم.......
    بعد از چند تا صدای زنگ فهمیدم کسی خونه نیست و از تختم بلند شدم و رفتم سمت تلفن...
    گوشی رو برداشتم....
    الو...
    با همون حالت خواب آلود که باعث شده بود درست متوجه ی اطرافم نباشم گفتم بله بفرمایید...
    یکی گفت : ستاره خانم شمایی؟
    گفتم نه ستاره نیست .......چی کارش دارید.......
    خودم هم خیلی متوجه نبودم چی دارم میگم!
    گفت: نه من با پدرتون کار دارم ، مثل اینکه منو نشناختید ! نیما هستم.....
    یه کم فکر کردم که نیما کیه....بعد فهمیدم رفیقه پوریاست!
    گفتم آهان ، بله ،پوریا نیست......
    گفت نه عرض کردم پدرتون هستن؟
    گفتم بابا! بعد یه نگاهی به دورو برم کردم وبا شک گفتم نه!
    واسه چی ؟ کارش داری؟
    گفت نه فقط....
    منتظر شدم تا حرفشو بزنه ولی نمیدونم چرا از گفتن حرفش امتناع میکرد....
    گفتم به من بگید بهش میگم.....
    گفت راستش .........چه طور بگم آخه.....
    با تردیدی که توی گفتن حرفش داشت فکر کردم شاید چیزیه که روش نمیشه به من بگه بعد گفتم خب عیبی نداره وقتی اومد میگم باهاتون تماس بگیره....
    گفت نه .....بعد باکمی مکث گفت
    پوریا تصادف کرده .......
    شکه شدم همونطور خشکم زد و خواب که هیچی برق سه فاز هم ازم پرید.......
    بلند گفتم چی؟
    گفت چیزی نشده خدا رو شکر به خیر گذشته ........
    همونطور داشت صحبت میکردو منم هیچی نمیشنیدم..........
    تمام بدنم یخ کرده بود..........
    ولی از درون انگار آتیش گرفته بودم..........
    نیما داشت حرف میزد که بی اختیار گوشی رو قطع کردم و نشستم.........
    حالم خیلی بد بود ........
    یه چند دقیقه ای نشستم و گیج بودم .........
    فکرهای مسخره و وحشتناکی به ذهنم میرسید........
    همونطور که نشسته بودم بی اختیار شماره ی مامانو گرفتمو گذاشتم رو گوشم اما سری متوجه شدم و گوشی رو قطع کردم ....
    آخه نباید مامان میفهمید والا دیگه هیچی........
    زنگ زدم به بابا.......بعد از چند تا بوق برداشت...
    صدام میلرزید گفتم بابا....
    کجایی؟
    گفت من دانشگاهم کلاس دارم ، کاری داری؟ زود بگو .......
    گفتم بابا پوریا......تصادف کرده !
    بابا از اون طرف بلندوبا تعجب گفت
    تصادف کرده !
    گفتم آره .......
    گفت یا ابولفضل....
    چی شده....کجاست ؟ بیمارستانه؟
    گفتم من هیچی نمیدونم
    گفت پس کی به تو گفت؟
    گفتم نیما ....ولی یادم رفت بپرسم کجاست؟
    گفت شمارشو بده .....
    گفتم یه لحظه صبرکن!
    بعد رفتم گوشیمو آوردمو از تو گوشیم شماره رو گفتم وگوشی رو قطع کردم.
    حال عجیبی داشتم ....یاد سحر افتادم ....چی باید جوابش رو میدادیم.......
    اگه پوریا طوریش شده باشه چی؟
    الان سحرداره چی کار میکنه؟ هنوز دوشب دیگه مونده تا برگرده ..... اما از همه چی بی خبره.....
    همونطور تو فکرو خیال بودم که گوشی زنگ خورد......
    جواب دادم ....بابا بود.......گفت کدوم بیمارستانه و تاکید کرد به مامان چیزی نگم.......
    زود بلند شدمو زنگ زدم به آژانس .....طرف گفت 10 دقیقه ی دیگه میاد.....
    رفتم توی اتاقو لباسهامو پوشیدم........
    اومدم برم طرف در که تلفن زنگ خورد.......
    با عجله رفتم گوشیرو برداشتم....
    سحر بود!
    به محض اینکه گفت الو بی اختیار گوشی رو قطع کردم....
    هول شده بودم......
    اما دوباره زنگ خورد از شماره فهمیدم که خودشه.....
    جواب ندادم......
    اما دست بردار نبود و مدام زنگ میزد.......
    خسته شدم اومدم سیم تلفن رو قطع کنم که صدای آیفن بلند شد.....
    رفتم و آیفن رو برداشتم دیدم راننده آژانسه ، گفتم الان میام !
    تلفن داشت زنگ میخورد......رفتم کیفم رو برداشتمو اومدم پایین...
    وقتی رسیدم بیمارستان از آژانس که پیاده شدم جلوی بیمارستان یه نفرو آورده بودن که تصادفی بود و خون تمام بدنش رو پوشانده بود.....
    هول برم داشت ، خیلی ترسیدم....
    حواسم اصلا سرجاش نبود همش به پوریا فکر میکردم....
    رفتم سمت در دیدم ساسان توی راهرو بود.......
    منو که دید اومد سمتمو گفت : سلام ....
    گفتم کجاست؟
    گفت طبقه چهارم.......اومدم برم که گفت صبر کن منم بیام.....
    اومدم از پله ها برم بالا که گفت چرا از پله بیا آسانسورهست.....
    برگشتم و رفتم پیشش کنار آسانسور وایسادم ....یه چند ثانیه ای گذشتو گفتم طول میکشه بیا از پله ها بریم......
    که همون موقع در آسانسور باز شد.........
    گفت بفرمایید دیدی طول نمیکشه...
    نگاه پر استرسمو بهش دوختم.....
    گفت به خدا چیزی نیست ، نگران نباش!
    اما دست خودم نبود، دل تو دلم نبود.......
    آسانسور اعلام کرد که طبقه ی چهارمه .....
    دربازشد......
    همون موقع بابا رو دیدم که نشسته بود روی صندلی های سالن....
    با عجله رفتم سمتش .......
    گفتم چی شده بابا......
    بلند شد و گفت هیچی .....هنوز خیلی مشخص نیست بردنش برای عکس برداری .
    گفتم تو دیدیش .....
    گفتم نه از همون موقع که اومدم برده بودنش....
    منتظر موندیم تا آوردنش ......
    پوریا روی یه برانکارد خوابیده بود و دو تا پرستار و یه دکتر به همراه نیما داشتن میاوردنش سمت اتاقش.......
    سریع من و بابا و ساسان دویدیم سمتشونو من بادیدن پوریا بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شد.......
    پوریا با وجود اینکه معلوم بود درد شدیدی داره اما سعی کرد خودشو خوب نشون بده و نگاهم کرد وبا لحنی که همراه شوخی بود گفت: نترس بابا هنوز زنده ام......
    همون موقع یه لبخند مصنوعی زدم وبردنش توی اتاق ......
    بابا داشت با دکترش صحبت میکرد........
    دکترش گفت خوشبختانه ضربه ای به سرش وارد نشده ، فقط یکی از پاهاش شکسته ، یکی از دستاش هم ضرب دیده اما خدا رو شکر نشکسته.....
    خیالم راحت شد......
    رفتم سمتشو در حالی که ساسان داشت بهش کمک میکرد گفتم خیلی درد داری؟
    یه لبخند زدو گفت : نه ....اما دروغ میگفت ....گفتم چه طوری تصادف کردی؟
    ساسان که شوخ طبع بود باهمون لحن شوخی گفت هیچی ،معلوم نبوده توی کدوم دنیایی سیرمیکرده که ماشینه ندیدش و زده بهش......
    گفتم مگه پیاده بودی؟
    ساسان گفت آره بابا....اومده بره اونطرف خیابون سوار ماشینش بشه که دیگه قسمت نشده.......
    گفتم وای پس خدا بهت رحم کرده.....راستی ماشینه چی بود.....
    ساسان گفت یه پ.....که پوریا حرفشو قطع کردو گفت ساسان جان من هنوز
    زنده ام ....بعد زبونشو در آورد بیرونو گفت : ببین اینم زبونم .....فکر کنم بتونم خودم حرف بزنما !
    بعد ساسان یه خورده اخماشو تو هم کردو گفت : مارا باش داریم واسه کی دل میسوزونیم ببخشید من فکر کردم زبونت رو هم مثل پات گچ گرفتن.......
    همون موقع دیدم مامان با صدایی بلند وارد شد.....
    سریع اومد سمت پوریا و گفت: الهی من برات بمیرم ، چی شده ؟!!
    بعد در حالی که اشک از چشماش میامد رفت پیشونی پوریا رو بوس کردو گفت :
    حالت خوبه ؟
    پوریا گفت: آخه کی بهت گفت مامان......به خدا خوبم......میخوای پاشم سر پا....
    که مامان یه نگاهی به پای پوریا انداخت وگفت الهی برات بمیرم پات چی شده؟
    ساسان گفت بابا خانم نشیبا اینقدر لوسش نکنید این از منم سالم تره......
    من که با دیدن مامان همونطور خشکم زده بود رفتم سمت باباو گفتم چه طوری فهمید؟
    بابا گفت : من بهش گفتم.....
    گفتم دستتون درد نکنه به من میگی نگو بعد ......
    حرفمو قطع کردو گفت : زنگ زد به من گفت برم دنبالش بریم بیرون که منم مجبور شدم بگم.......
    همون موقع نیما که رفته بود داروهای پوریا رو بگیره از راه رسید......
    بعد از چند دقیقه هم یه پرستار اومد توی اتاق پوریا و یه سرم بهش وصل کرد.....
    دکترش گفته بود که باید دو سه روزی رو بستری باشه.......
    ساعت حدود 8 شب بود.........
    به پوریا یه آرامبخش زده بودن و خوابیده بود......
    منو مامان و بابا هم روی صندلیهای سالن نشسته بودیم......که گوشی مامان زنگ خورد.......
    گوشی رو جواب داد............
    سلام مامان جان ......کجایی.....آره .....نه خوابه!نمیخواد ایشالله فردا!
    الان سپیده و بابات هم میان خونه....آره ..باشه باشه......
    قربونت خداحافظ.
    نگاهش کردمو گفتم: ستاره بود؟
    گفت آره.........بعد یه نگاهی کرد به بابا و گفت: با سپیده برید خونه ...من شب پیشش میمونم....
    بابا گفت : نمیخواد خودم میمونم توبرو.......
    مامان گفت نه دلم طاقت نمیاره .....میمونم دیگه شماها برید .....بابا یه نگاهی به من کرد و سری تکان داد.......
    گفتم پس من میرم توی اتاق ببینمش...
    رفتم در اتاقش رو باز کردم دیدم بیداره........
    گفتم تو که بیداری......
    یه کم خواب آلود بود............گفت توچرا نمیری؟
    گفتم منو بابا الان میریم ولی مامان میمونه........
    گفت نمیخواد بهش بگو بره ....بچه که نیستم........
    گفتم مادره دیگه.......خب کاری با من نداری نمیخوای چیزی برات بیارم.....
    گفت نه ....
    گفتم پس دیگه تا فردا خداحافظ.
    اومدم برم که گفت سپیده.....
    برگشتم و گفتم جونم !
    گفت سحر......سحر زنگ نزد؟
    یه لبخندی زدمو گفتم: ای کلک دلت تنگ شده؟
    یه پوزخند زد و گفت زد یا نزد؟
    گفتم چرا.......بعد ازظهر که داشتم میامدم اینجا زنگ زد.....اما جواب ندادم .......یعنی بار اول برداشتما ما تا صداشو شندم قطع کردم......
    گفت واسه چی؟
    گفتم خب معلومه !!! چون نمیدونستم چی باید بهش بگم......
    گفت : خب بهش می گفتی من تصادف کردم !!!!!
    از تعجب شاخ در آوردم !!!!
    گفتم پوریا !!!
    میفهمی چی میگی ! یعنی بهش میگفتم ! اونوقت نمیگی نگران میشد ....شاید اصلا دیگه نمیموندو میامد ایران...
    سرش رو برگرداند طرف پنجره و آروم گفت خب میامد.....
    گفتم باشه....یعنی اینبار زنگ زد بهش بگم دیگه؟
    برگشتو نگاهم کردو گفت آره........
    از دستش لجم در اومده بود با لحن بدی گفتم باشه ....میگم....
    اومدم برم طرف در که گفتم راستی تو مگه خودت گوشی نداری ؟
    شاید بزنه به خودت !
    گفت نه گوشیم دستم بود که تصادف کردم....از دستم افتاد و تیکه تیکه شد.....
    سری تکاندادم و با حالتی که معلوم بود از دستش عصبانیم گفتم خدا حافظ و از اتاق بیرون اومدم.
    بابا توی اون مدتی که من توی اتاق بودم رفته بود واسه مامان یه ساندویچ بگیره .
    وقتی رفتیم خونه ستاره که تازه ساعت 7 ازدانشگاه اومده بود و نتونشت بیاد بیمارستان نشسته بود روی مبل و خیلی مضطرب بود.
    ما رو که دید با سرعت اومد طرف منو گفت : سپیده چی شد؟ حالش خوبه..
    دستشو گرفتم و گفتم آره به خدا خوبه....
    بابا درحالی که غذا هایی که گرفته بودیم دستش بود رو به آشپزخونه میبرد گفت:
    مگه مامانت بهت نگفت ؟
    ستاره گفت : مامان میگه فقط پاش شکسته ....راست میگه....
    من گفتم آخه اگه خدایی نکرده طوریش شده بود که ما الان اینجا نبودیم .....
    ستاره گفت : راستی ....سحر سه بار زنگ زد خونه......
    میگفت هر چی با پوریا تماس میگیره جواب نمیده....به موبایل شما ها هم زنگ زده مثل اینکه نمیگرفته......
    بابا گفت چی بهش گفتی؟
    گفت نمیدونم ....چرت و پرت......یه چیزایی گفتم تا نفهمه ......اما فکر کنم فهمیده چیزی شده......
    بابا گفت نه ! بهش چیزی نگید تا....که حرفشو قطع کردمو گفتم لازم نکرده این همه نقشه بریزید تا نفهمه....
    ستاره گفت پس چی کار کنیم؟
    گفتم بهش بگید!
    بابا گفت چیو ؟
    گفتم حقیقت رو !!!!!!!!!!!
    ستاره با تعجب گفت حقیقتو !!!!
    بابا سری تکان داد و گفت آهان ...اونوقت پس افتاد چی ؟
    گفتم اونش دیگه به پسر شما مربوط میشه نه به ما......
    ستاره گفت : چی میگی تو ....درست حرف بزن دیگه...
    گفتم خود پوریا گفت ! گفتش که به سحر راستش رو بگید....منم گفتم شاید با این کار برگرده ایران .......گفت عیبی نداره......
    بابا گفت پوریا ! خودش به تو گفت ؟
    گفتم آره ....باورتون نمیشه زنگ بزنید ازش بپرسید.......
    بابا دستی تو موهاش کشید و گفت : پاک عقلشو از دست داده.....اخه واسه چی باید این کارو بکنیم.......
    ستاره گفت میگم نکنه پوریا و سحر اونجا دعواشون شده بوده و پوریا به ما گفته واسه کارش برگشته.....
    گفتم نه بابا....اگه اینطوری بود که سحر این همه زنگ نمیزد......
    بابا گفت آره ......قضیه یه چیز دیگه است...
    فردا صبح خواب بودم که ستاره اومد بالا ی سرم و گفت که میخوایم بریم بیمارستان !
    همونطور خواب آلود چشمام رو نیمه باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم دیدم ساعت هشته......
    بلند شدم و رفتم دستو صورتم رو شستم و نشستم سر میز صبحانه.......
    بابا گفت یکم عجله کنید زود تر بریم........
    گفتم بابا میخوای بری دانشگاه؟
    گفت نه ........جایی کار دارم باید زودتر برم........
    یکی دو روز مرخصی میگیرم......
    ستاره گفت آره منم دو روزی رو نمیرم دانشگاه.....
    همون موقع تلفن زنگ خورد.........همونطور که داشتم لقمه رو میخوردم رفتم سمت تلفن......
    گفتم بله بفرمایید.....
    که دیدم سحره .....
    لقمه شکست گلوم و به سرفه افتادم....ستاره اومد سمت گوشی و گفت کیه؟
    قرمز شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم.....
    ستاره گوشی رو از دستم گرفت و گفت بله ......همون موقع رنگش پرید .....
    گفت سحر جون خوبی......
    بابا با شنیدن اسم سحر از جاش بلند شد و در حالی که چایی رو برای من میاورد اشاره کرد که چیزی نگه.....
    ستاره گفت : خوبه...همه خوبن ......تو خوبی؟ ........راستی کی برمیگردی ؟
    ..آره..پوریا !..نه خونه نیست..هیچی ...نه ..چیزی نشده.....باور کن راست میگم.........
    نه حالش خوبه.......گوشیش........ لابد خرابه ......نه خونه خودتونه........خب اونم شاید خرابه........
    از حالت هاش فهمیدم که دیگه کم آورده و داره گند میزنه....
    ستاره ادامه داد و گفت : تو کی میای؟ .........امشب شب آخره...
    خب چه خوب............نه یعنی.....دلمون واست تنگ شده چه خوب که زودتر میای ببینیمت...
    باشه ....قربونت بشم........خداحافظ.........
    وقتی قطع کرد یه نفس راحتی کشید.......
    گفتم چرا نگفتی؟
    بابا گفت آفرین خوب شد که نگفتی.......
    گفتم اما پوریا........
    بابا گفت اونو ولش کن .......فردا سحر برمیگرده دیگه........
    ستاره گفت به خدا این دفعه زنگ بزنه من یه کلمه حرف نمیزنم........
    بابا خندید و گفت باشه دفعه ی بعد بامن!!!!!!!!! حالا زود آماده بشید که بریم...
    GÜZAL TƏBRİZ


  11. #20
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    پیش فرض

    قسمت هفدهم


    اونروز وقتی رفتیم بیمارستان مادر پدر سحر هم اومده بودن ....
    از حرفای مامان فهمیدم اون بهشون گفته بود ....
    منو ستاره رفتيم پیش پوریا ........
    حالش از شب قبل بهتر بود....
    دکترش گفت که فقط یه روز دیگه بیشتر نیاز به مراقبت نداره ....
    ستاره رفت سمت پوریا و گفت : نمیدونی سحر از دیروز تا حالا چی قدر زنگ زده.....
    پوریا یکم عصبانی شد و گفت : من نمیدونم چرا شما بهش نمیگین !
    ستاره گفت : آخه...
    که من حرفشو قطع کردمو گفتم : کی گفته نگفتیم ؟
    دیشب که زنگ زد بابا جریانو بهش گفت !
    پوریا گفت : لازم نکرده منو سیاه کنی ! ........
    ستاره یه نگاهی به من کردو بعد رو کرد به پوریا و گفت : واسه چی ؟
    پوریا یکم چب چب نگاه کردو گفت مامان سحر همه چیز و لو داده !
    گفته که سحر از هیچی خبر نداره.....
    ستاره یه نگاهی کرد به منو بعد با پوزخند گفت رودست خوردی....!
    منم از لبه تخت پوریا بلند شدم و رفتم سمت پنجره و همونطورکه پشتم به پوریا بود گفتم امشب میاد....
    بعد از چند ثانیه دیدم ستاره داره میزنه به دستم .... برگشتمو نگاهش کردم .....
    با اشاره ی ستاره به سمت پوریا نگاهمو دوختم به پوریا....
    سرشو اونطرفی کرده بود که ما نبینیمش ...
    بغض کرده بود ..
    دلم به حالش سوخت ....
    رفتم طرفشو دوباره نشستم لبه ی تخت.....
    گفتم پوریا.....میخوای زنگ بزنم بهش تا باهاش صحبت کنی ....
    سرش و برگردوند طرفمو در حالی که بغضشو فرو میداد آروم گفت نمیدونم !
    به ستاره گفتم شمارشو میگیری .....
    ستاره هم یه لبخند زدو در حالی که داشت شماره رو میگرفت اومد طرف ما !
    پوریا به ستاره گفت چی بهش بگم .....
    همون موقع ستاره گوشی رو گذاشت کنار گوش پوریا ....
    پوریا یکم هول کرد و بعد گفت : سلام .....
    خوبم ....نه ....آره ......خب واسه چی .....نه یه لحظه گوش کن .....
    نه گوش کن...بزار حرف بزنم دیگه ...
    بعد یکم مکث کردو گفت : تو خوبی ؟
    ببخشید .......به خدا نتونستم زنگ بزنم ....
    آخه ماشالله مهلت نمیدی ! ....... کی میای ؟..باشه...
    ساعت چند ؟..
    بیام دنبالت ! ...نه.........آخه نمیتونم ...
    به خدا هیچی...نه چیزی قایم نمیکنم حالا تو بیا...
    واسه چی نگرانی؟...نه .....چیزی نشده...
    ببین آخه ماشینم خرابه نمیتونم بیام....
    با ماشین تو .....نه ....خب ......گیر دادی ها .......
    مگه با بچه ها نیستی ..............خب باهم بیاید دیگه....
    باشه .......مراقب خودت باش........خداحافظ......
    وقتی قطع کرد گفتم چرا نگفتی...............
    گفت : نتونستم ...........دلم نیامد.........
    ستاره گفت : آهان اونوقت غرغرت فقط واسه ماست ........
    ببین اینکارا جیگر میخواد که هیچکدوم ما نداریم ........
    همون موقع مامان سحر در اتاق رو باز کرد و اومد تو .......
    گفت پوریا جان کاری نداری ؟.............چیزی نمیخوای ..........
    پوریا گفت نه ...........مرسی .............
    مامان سحرگفت : من بعد از ظهر بازم میام ...........
    سحر هم که امشب برمیگرده تهران..........
    پوریا گفت آره ....میدونم ......................
    همون موقع پدر سحر هم اومد تو ........
    هر دو خداحافظی کردن و رفتن ..............
    منو ستاره هم یکم دیگه موندیم و بعد با مامان رفتیم خونه.........
    بابا هم موند پیش پوریا........
    ***
    شب حدودا ساعت 1:20 بود .........
    من و ستاره خواب بودیم .....
    مامان هم روی کاناپه خوابیده بود .........
    که صدای تلفن بیدارمون کرد.....
    من از اتاق بیرون اومدم که دیدم مامان گوشی رو برداشته و داشت صحبت میکرد......
    یکم نگران بودم ........
    فکرم رفت پیش پوریا ...........
    ترسیدم نکنه اون چیزیش شده که این موقع تلفن زدن............
    با اشاره به مامان پرسیدم کیه.......
    همون موقع مامان گوشی رو قطع کرد و گفت سحر اومده...............
    ستاره همون موقع از اتاق بیرون اومد و گفت : چی شده مامان.........
    مامان نشست رو مبل و دوباره گفت : سحر اومده تهران........
    من گفتم : الان سحر بود زنگ زد ؟
    مامان با شاره ی سر گفت آره.........
    ستاره گفت چی بهش گفتی؟
    مامان گفت : هیچی میگفت رفته خونه اما پوریا نیست .........
    پرسید خونه ماست .....منم گفتم آره ........گفتم بهش بیاد اینجا...
    من گفتم : یعنی الان داره میاد اینجا ؟
    گفت : آره.........
    حدودا یک ساعتی گذشت و هممون نشسته بودیم توی پذیرایی که صدای آیفن بلند شد...
    هر سه تامون یکم هول کردیم ...........
    ستاره رفت در رو باز کرد........
    سحر اومد تو.........
    بعد از سلام و احوالپرسی یکم دوروبرشو نگاه کرد بعد گفت پوریا خوابه؟
    مامان گفت : نه چیزه.......
    سحر یکم چهره اش نگران شد و بعد گفت : گفتم یه چیزی شده ها..........
    ستاره گفت نه آروم باش.........
    سحر رو کرد به مامان و گفت تو رو خدا بگید پوریا کجاست ؟
    تا همین جا هم که تونستم تحمل کنم هزار تا فکرو خیال کردم.......
    همتون یه جوری حرف میزنین ........انگار یه چیزی رو ازم قایم میکنین..........
    مامان گفت : راستش سحر جون ما تا همین الان هم به خاطر اینکه نگران نشی بهت نگفتیم.........
    سحر نگاه پر استرسشو به مامان دوخته بود و منتظربود مامان حرف اصلی رو بزنه........
    مامان ادامه داد و گفت: راستش پوریا دو روز پیش تصادف کرد ........
    سحر همون جا خشکش زد و گفت : وای خدا...........
    مامان گفت : نه .......نگران نباش چیزیش نشده خدا رو شکر..............
    فقط پاش شکسته...........
    سحر همونطور که اشک از چشماش میامد گفت : همه وقتی یکی تصادف میکنه میگن فقط پاش شکسته .
    مامان تو رو خدا راستش رو بگو.........
    من گفتم به خدا چیزیش نشده...............
    ستاره گفت آخه اگه خدایی نکرده طوریش شده بود که ظهر باهات تلفنی صحبت نمیکرد .
    اصلا ما الان با خیال راحت خونه نبودیم ...........
    سحر از جاش بلند شد و گفت کجاست ..........میخوام برم پیشش..........
    مامان گفت بیمارستانه ............فردا صبح میریم........
    سحر گفت : نه ............من نمیتونم صبر کنم ..............میخوام برم پیشش........
    مامان گفت : باشه عزیزم باشه .............آروم باش الان میریم...........
    همون موقع گوشی سحر زنگ خورد ..........
    جواب داد .............گفت سلام ........
    نمیتونست خودشو کنترل کنه .................. بغض گلوشو گرفته بود .............
    نمیتونست صحبت کنه ..........
    گوشی رو داد دست من.................
    من گفتم الو...........
    سانازبود .....گفتم سلام ساناز جون خوبی............رسیدن بخیر ..........
    گفت : مرسی .....ببینم پوریا تصادف کرده و شما صداتون در نمیاد ؟
    گفتم آره ........
    گفت سحر فهمیده دیگه ؟
    گفتم آره ........بهش گفتیم.........
    گفت : حالا واقعا که چیزیش نشده ؟
    گفتم نه ........فقط پاش شکسته ...........
    گفت : میخوای من بیام پیش سحر ؟
    گفتم نه قربون دستت آلان می بریمش بیمارستان.................
    گفت آره ببینتش بهتره خیالش راحت میشه..............
    گفتم آره....
    گفت باشه پس مزاحمت نمیشم به همه سلام برسون خداحاظ.......
    وقتی قطع کردم : سحر که داشت آبی رو که ستاره واسش آورده بود میخورد گفت:
    بریم ..........من نمیتونم صبر کنم..........
    منم رفتم توی اتاقم و حاضر شدم ....................
    چهار تایی رفتیم بیمارستان.......
    وقتی رفتیم بیمارستان نگهبان جلوی در یکم اذیت کرد و نمیذاشت بریم تو .......
    اما از اونجایی که هم حال بد سحر رو دید وهم اینکه یه آشنایی کوچیک با بابا داشت گفت فقط واسه چند دقیقه میتونیم بریم بالا !
    وقتی رفتیم تو بخش همه جا آروم بود ............وفقط برقهای توی راه رو روشن بود.......هیچکس هم نبود
    رفتیم سمت اتاق پوریا ......
    مامان در رو باز کرد.........بابا روی صندلی کنار تخت پوریا نشسته بود و داشت کتاب میخوند........
    پوریا هم توی تختش دراز کشیده بود........
    وقتی مارو دیدن بابا از جاش بلند شد و با تعجب گفت شما اینجا چی کار میکنین؟
    که همون موقع سحر وارد اتاق شد........
    پوریا با دیدن سحر یکم خودش رو از رو تخت بلند کرد .......
    سحر بی اختیار اشکهاش سرازیر شد
    رفت سمت پوریا وبا کمی مکث گفت : خیلی نامردی ..........تو رو تخت بیمارستانی اونوقت من باید حالا بفهمم ؟
    پوریا گفت : سحر به خدا حالم خوبه ...........گریه نکن دیگه ......
    بابا اومد سمت سحرو گفت : سحر جان این از هممون سالم تره .......بیخودی اشکهات رو حروم نکن.......
    سحر در حالی که با دستش اشکهاشو از روی گونه هاش پاک میکرد گفت:
    اگه حالش خوبه چرا اینجاست ؟.چرا نبردینش خونه..
    من گفتم : فردا مرخص میشه .........مگه نه بابا؟
    بابا گفت : آره .....این دو روز هم واسه احتیاط اینجا نگهش داشتن !
    همون موقع یه پرستار وارد اتاق شد و با دیدن ما با تعجب گفت :
    شماها رو کی راه داده تو.........
    چرا اینقدر دور بیمار رو شلوغ کردین ؟.............
    از کی اینجا هستین ؟
    مامان گفت ما همین الان اومدیم ........نگهبان جلوی در واسه چند دقیقه بهمون اجازه داد بیایم !
    پرستار که خیلی عصبانی شده بود گفت : ایشون خیلی کار اشتباهی کردن ! بیمار فقط میتونه یک همراه داشته باشه .........
    یکیتون بمونین بقیه بیرون.......
    بابا گفت سحر جان ببین اجازه نمیدن .........حالا که دیدیش .........برو خونه فردا صبح دوباره با بچه ها بیا ........
    سحر گفت نه .......من نمیرم ... پیشش میمونم .........
    ستاره با تعجب گفت : ولی تو الان ازراه رسیدی خسته ای !
    مامان گفت راست میگه عزیزم..........
    سحر گفت نه .......میخوام پیشش باشم .........
    من گفتم پوریا تو یه چیزی بگو ...............
    پوریا هم که انگار از خداش بود سحر بمونه گفت : خب هر
    جوری که راحته ..........
    بابا گفت : نه مثله اینکه ما اینجا اضافه ایم .......بچه ها بریم که اینا انگار یه قرن همدیگه رو ندیدن !
    مامان گفت : پس چیزی نمیخوای واست بیاریم ؟
    سحر گفت نه ممنون .......
    بابا گفت : پس دیگه ما میریم .....فردا صبح میایم........
    وخداحافظی کردیم و اومدیم........
    فردا صبح منو ستاره خونه موندیم تا خونه رو آماده کنیم که پوریا بیاد........
    مامان و بابا رفته بودن بیمارستان واسه ترخیص پوریا .....
    3 ساعت بعد پوریا رو آوردن خونه .........
    ساسان و نیما هم همراهشون بودن ..............
    پوریا با پای گچ گرفته و یه عصا زیر بغلش اومد خونه ...........
    من رفتم واسه پوریا یه لیوان آبمیوه آوردم .............
    همون موقع گوشی سحر زنگ خوررد ....
    وقتی قطع کرد پوریا پرسید کی بود ؟
    سحر گفت : ساناز .....با مامان اینا دارن میان اینجا .....
    پوریا گفت آخه واسه چی ........میخواستی بگی تو زحمت میفتن ........
    شب میریم خونه خودمون شام میامدن اونجا..........
    مامان گفت : وا... مگه اینجا نمی مونید ؟
    پوریا گفت نه مامان ......من کلی کار دارم ..........
    ساسان گفت : اگه کارای شرکتو میخوای بهونه کنین باید به عرضتون برسونم خودم همه رو انجام دادم....
    پوریا یکه خورد و بلند گفت چی ؟
    ساسان گفت : هیچی بابا ...چرا داد میزنی !
    پوریا با حالت عصبانی گفت میگی چی کار کردی یا با همین عصا بزنم تو سرت ...
    ساسان گفت : بیا .....میگم تو لیاقت هیچی رو نداری نگو نه .....
    پوریا با با حالتی که میخواست از جاش بلند بشه گفت شیطونه میگه......
    که نیما جلوشو گرفت و گفت : اه ....بابا بس کنید دیگه...............
    اصلا صبر کن بینم ......بعد رو کرد به پوریا و گفت: مگه این بدبخت چی کار کرده که تو این قدر جوش آوردی ؟
    پوریا گفت هیچی .....بگو چی کار نکرده ...............
    ساسان گفت : آخه بده کارای تو رو من انجام دادم.........بجای دست درد نکنیته.....
    پوریا گفت : آخه مگه تو از کارای من سر در میاری که بی خودی فضولی
    کردی .......
    من که میدونم الان همه ی طرحها خراب شده...........
    ساسان گفت : نه به خدا .........اون دفعه که بهم گفتی یاد گرفتم ........
    من رو کردم به ساسان وبا خنده گفتم : مگه قبلا هم از این کارا کردین ؟
    ساسان گفت : نه ......اون دفعه هم تقصیر خودش بود .....
    همون موقع هممون البته به غیر از پوریا دیگه نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم و زدیم زیر خنده..
    پوریا گفت : ساسان به خدا قسم اگه خرابکاری کرده باشی خودت باید
    جواب بدی .......من که کاری ندارم.......
    ساسان گفت باشه ....تو خیالت راحت باشه .........
    بابا گفت مگه شما همکار نیستین ......پس باید کارای همدیگرو بلد باشین !
    پوریا گفت : آخه پدر من..... این توشرکت کارش یه چیزه منم یه چیزه دیگه...............
    مامان گفت : حالا این چیزا به ما ربط نداره ........... بعد رو به پوریا گفت: بهت هم گفته باشم من نمیذارم از اینجا برید
    شب همینجا می مونید ......
    همون موقع صدای زنگ در اومد ................
    رفتم آیفن رو برداشتم .........
    ساناز بود.
    GÜZAL TƏBRİZ


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •