خريد vpn خريد vpn خرید کریو خرید vpn خرید فیلترشکن خريد vpn براي موبايل خرید کریو خرید kerio خريد vpn خريد vpn خريد kerio دانلود فیلم خرید شارژ
خريد vpn خريد vpn خرید کریو خرید vpn خرید فیلترشکن خريد vpn براي موبايل خرید کریو خرید kerio خريد vpn خريد vpn خريد kerio دانلود فیلم خرید شارژ
رمان پریچهر از مودب پور
به انجمن خوش آمدید
صفحه 1 از 6 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 58
  1. #1
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست

    رمان پریچهر از مودب پور

    به نام آفریدگار یکتا
    در زندگی انسان گاهی دیگران سرنوشت را تعیین می کنند. زمانی که به گذشته باز می گردیم به لحظاتی برخورد می کنیم که با یک اتفاق ساده، دیگران توانسته اند زندگیمان را دگرگون کنند.
    این داستانی است از یک زندگی.
    مسافرین محترم ورود شما را به خاک ایران خوش آمد می گویم. ساعت 20:30 دقیقه به وقت تهران است. هوا هفده درجه بالای صفر و بارانیست. امیدوارم از پرواز لذت برده باشید. لطفت در جای خود نشسته و کمربند را ببندید. آرزوی دیدار مجدد شما را داریم.
    هومن- دیگه پامو تو این بشقاب پرنده نمی ذارم. اسمشو باید می ذاشتند شرکت هواپیمایی اتو معلق! خیلی خوب ازمون پذیرایی کردند که آرزوی دیدار مجددمون را هم دارن؟!
    من- چی می گی هومن؟ چرا غر می زنی؟
    هومن- می گن داریم سقوط می کنیم. خلبان یادش رفته چرخهای هواپیما رو سوار هواپیما کند.
    هر بدی و خوبی از من دیدی حلال کن من فرهاد جون.
    من- رسیدیم؟
    هومن- آره . اینجا آخر خطه. دیدار به قیامت.
    من- شام دادند؟
    هومن- آره. شام ترو من خوردم.
    من- بترکی. گرسنه ام بود.
    هومن- شام کله پاچه دادند با پیاز ترشی. تو دوست نداشتی.
    حالا اگه هوس کردی زنگ بزنم یه پرس برات بیارن. نخورده که نیستی.
    من- کی می رسیم از دستت خلاص شم
    هومن- فعلا که رو هوا آویزونیم.
    من- خدا به دادمون برسه با گمرک اینجا. خوب شد به بابا اینا خبر ندادیم داریم می آئیم.
    هومن- جدی فرهاد هشت سال گذشت؟ باور نمیشه ما مهندس شده باشیم.
    من- با بودن رفیقی مثل تو برای من هشت قرن گذشت.
    هومن- فرهاد حتما تو این هفت هشت ساله، ثروت پدرت هفتاد هشتاد برابر شده.
    من- باز پشت سر پدرم حرف زدی؟پدر خودت هم پولداره ها!
    هومن- ناراحت شدی؟ان شاالله تو این هفت هشت ساله ثروت پدرت از بین رفته باشه! امیدوارم به حق این سوی چراغ بابات به خاک سیاه نشسته باشه! امیدوارم...
    من- لال بشی پسر. چی می گی مگه دیوونه شدی؟
    هومن با خنده- ترسیدی؟
    من- به حرف گربه کوره بارون نمی آد.
    هومن- شوخی کردم خره.پدرت به گردن من حق پدری داره. من که بابای درست و حسابی نداشتم.
    من- باز شروع کردی؟
    در همین موقع هواپیما به زمین نشست و از برخورد چرخها با زمین هواپیما تکان سختی خورد. هومن که برای برداشتن ساک خودش بلند شده بود روی صندلی پرت شد.
    هومن- آخ گردنم!خدا ذلیلت کنه با این رانندگیت!
    مهماندار در حالی که خنده ش گرفته بود گفت: لطفا بنشینید و کمربندتون را هم ببندید.
    هومن به کمربند شلوارش نگاه کرد و خواست یه چیز دیگه بگه که بلافاصله گفتم: هومن کمربند صندلیتو ببند.
    وقتی مهماندار رفت گفتم: خدا را شکر دیگه از دستت راحت می شم. آبروی منو جلوی همه می بری.
    هومن- فکر کردی برسیم ایران ولت می کنم؟
    چند دقیقه بعد پیاده شدیم و جلوی باجه ای که گذرنامه رو مهر می زدند صف کشیدیم.
    هومن- ببخشید آقا اینجا " تذکره ها" رو مهر می کنند؟
    - ا، انگار خیلی با مزه ای؟ چمدونهاتو بریز بیرون ببینم آقای بانمک
    من- خدا مرگت بده پسر، ببین نرسیده چه بساطی برامون درست کردی؟!
    هومن- آقا من جز این ساک دستی هیچی ندارم اون چمدونها همش مال این رفیقمه. یک ساعت بعد در حالی که تمام چمدونها زیر و رو شده بود مراحل گمرکی تموم شد و از فرودگاه بیرون اومدیم و با یک تاکسی به طرف خونه حرکت کردیم.
    من- آخه پسر شوخی هم حدی داره،چرا سر بسرشون گذاشتی؟
    هومن- مگه چی گفتم. پاسپورت کلمه خارجی یه. جاش گفتم تذکره.
    به راننده آدرس خونه را دادم. خونه من و هومن در یک خیابان بود. خیابانی در پاسداران.
    شهر تغییر کرده بود.
    بزرگ و شلوغ. یک ساعت بعد رسیدیم.
    من- برو دیگه خونه تون. از دستت راحت شدم.
    هومن- من نباشم یه ورت صحراست! نیم ساعت دیگه می آم سراغت.
    من- اومدی، نیومدی ها!
    هومن- یعنی همه چی تموم؟
    من- همه چی تموم.
    هومن- پس مهرم چی میشه؟ هشت سال جوانی ام رو پات گذاشتم.
    من- گم شو، ا
    هومن- عیبی نداره، شوهر مالی هم نبودی، مهرم حلال، جونم آزاد،هنوز جوونم و خوشگل.
    می رم یه شوهر دیگه می کنم. خداحافظ ای شوهر بی وفا!ای بی صفت!
    راننده تاکسی با خنده مارو نگاه می کرد.
    من- این چرت و پرت هارو می گی همه فکر می کنن دیوونه ای
    هومن- خب عشق آدم رو دیوونه می کنه دیگه!
    من- گم شو، خداحافظ
    ساعت حدود 11 شب بود. زنگ خونه خودمون رو زدم. فرخنده خانم آیفون را جواب داد.
    من- منم فرهاد.سلام فرخنده خانم.
    صدای فریاد فرخنده خانم را شنیدم که فرهاد خان فرهاد خان می کرد.
    وارد خونه شدم و چمدونها را کناری گذاشتم.
    فرخنده خانم زنی زحمتکش و مهربان و ساده بود که در خونه ما کار می کرد. سیزده چهارده سال پیش، یک روز با تنها دخترش که خیلی کوچک بود همراه پدرم به خونه ما اومد و موندگار شد. دیگه جزئی از خونواده ما به حساب می اومد. از اول هم بهش به چشم یک خدتکار نگاه نمی کردیم. بگذریم.
    وارد خونه شدم. خونه که چه عرض کنم باغ بسیار بسیار بزرگی بود با درختان کهن سال سر به فلک کشیده که روزها سر و صدای پرنده ها توش قطع نمی شد. استخری وسط باغ و دور تا دور پر از شمشادهای بلند. ساختمانی دو طبقه، بزرگ و قدیمی پر از اتاق.باغ پر بود از گل و گیاه. شمشادها مثل دیوارهایی بودند که وسط باغ کشیده شده باشند. دور تا دور باغ هم نیمکت بود که وقتی روش می نشستی اصلا دیده نمی شدی. باغ جون می داد برای قایم موشک بازی. کف حیاط با آجرهای نظامی قدیمی فرش شده بود. تابستون ها وقتی روش آب پاشیده می شد بوی نم همه جارو می گرفت. ته باغ یه آلاچیق بود پر از شاخه های مو، خلوت و دنج! صدای پرنده ها ، بوی نم، عطر گلها، منظره درختها همه آدم رو مست می کرد. خلاصه عاشق این خونه و باغ بودم. از هر گوشه ش صد تا خاطره داشتم. در همین افکار بودم که پدر و مادرم و فرخنده خانم از خونه بیرون اومدند و در واقع به طرف من حمله کردند!
    چه احساسی! انگار دویاره بچه شده بودم، بوی مادرم، نوازش دستهاش، گرمی اشکهاش همه و همه چه نعمتیه!
    دلم نمی اومد که آغوش مادرم رو ترک کنم. پدرم کنارم ایستاده بود. صبور و محکم. اجازه می داد که از عشق عیان مادرم لبریز بشم. به طرفش برگشتم. پدر خوددار بود. اول دستش را به طرفم دراز کرد تا مثل دو تا مرد با هم دست بدیم. می خواست به من بفهمونه که در نظرش مرد شدم. دستش رو تو دستام گرفتم. دستی که هر وقت می ترسیدم وحشت رو ازم دور می کرد. وقتی روی شانه ام قرار گرفت،احساس امنیت مثل حصاری احاطه ام می کرد. نتونستم طاقت بیارم. خواستم این دستها رو ببوسم که نذاشت و با گریه بغلم کرد. گ
    گریه پدر فقط حلقه اشکی بود در چشمان.
    همه وارد ساختمان شدیم. چمدون ها رو به کناری گذاشتم و دوباره مادرم رو در آغوش گرفتم. بعد رو به فرخنده خانم کردم و گفتم: چطورید فرخنده خانم؟خوبید؟ دلم برای شما و سماور گوشه خونه تون خیلی تنگ شده، پناهگاه من!
    یادم می آد هر وقت که مادرم منو دعوا می کرد به اتاق فرخنده خانم پناه می بردم و اون هم با دادن یک استکان چای و چند آب نبات از من دلجویی می کرد و با گفتن قصه ای منو شاد به طرف خونه می فرستاد. سماورش همیشه خدا، گوشه اتاق از سوز دل،قل قل می کرد.
    فرخنده خانم- حالا دیگه پناه ما،بعد از خدا شمایید فرهاد خان.
    من- خیالتون راحت، من هنوز هم اگه طوری بشه، به دو به طرف پناهگاه می آم.
    در همین موقع دختری با چادر که فقط چشمانش از آن بیرون بود وارد شد و سلام کرد.
    صدایی گیرا، یادآور گذشته ای دور. لیلا بود. دختر کوچک فرخنده خانم که حالا بزرگ شده بود.
    من- سلام لیلا خانم چقدر بزرگ شدید!
    لیلا- خوش آمدی فرهاد خان، خانم چشم شما روشن.
    مادرم-ممنون لیلا جون. دلت روشن.
    بطرف چمدان رفتم و سوغات فرخنده خانم و لیلا رو بیرون آوردم و گفتم: اول از همه به یاد شما بودم فرخنده خانم، بفرمائید، ناقابله. این هم خدمت شما لیلا خانم.
    فرخنده خانم- مادر چرا زحمت کشیدی؟همون که یاد من بودی برام بس بود.پیر شی پسرم.
    لیلا- ممنون فرهاد خان.
    از صورت لیلا چیزی معلوم نبود اما صدای قشنگی داشت.
    سوغات پدر و مادرم رو هم دادم. همگی نشتیم و مشغول صحبت کردن از هر دری شدیم. در خونه فقط شادی بود که به هر گوشه ای می دوید و همه جا سرک می کشید. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که زنگ زدند و هومن وارد شد. شلوغ و پر سر وصدا. شروع به سلام و علیک با پدر و مادرم کرد.
    پدرم که از حرکات هومن خنده اش گرفته بود پرسید: فرهاد هنوز این پدر سوخته پشت سر من حرف می زنه؟
    من- اختیار دارید پدر، غلط می کنه.
    هومن- من که همیشه همه جا می شینم و بلند می شم دعاتون می کنم! همین چند ساعت پیش توی هواپیما ذکر خیرتون بود. داشتم دعاتون می کردم.
    نگاهی چپ چپ بهش کردم.
    هومن- به به فرخنده خانم! ماشالله مثل قالی کرمون می مونید از موقعی که از ایران رفتم تا حالا تکون نخوردید.
    فرخنده خانم که گل از گلش شکفته بود گفت: ماشاالله چه با کمالاته این هومن خان!
    هومن- اااا، این لیلا خانمه؟!
    من- بله، لیلا خانمه.
    هومن- ماشاالله چه بزرگ شدن! لیلا خانم یادتونه چقدر من و این طفلک فرهاد رو به جون هم می انداختید؟
    راست می گفت. وقتی کوچک بودیم بارها و بارها لیلا باعث دعوا و کتک کاری من و هومن شده بود.
    لیلا- اختیار دارید هومن خان. اون مال وقتی بود که خیلی کوچک بودیم. در واقع بازی کودکانه بود.
    هومن- راست می گن لیلا خانم. اون موقع بچه بودیم و فقط کتک کاری می کردیم. ان شاالله حالا که بزرگ شدیم لیلا خانم کاری می کنن که دعوای من و فرهاد به قتل و کشت و کشتار برسه!
    فرخنده خانم- وا هومن خان خدا اون روز رو نیاره.
    من- هومن تو اینجا اومدی چیکار، مگه خودت خونه و زندگی نداری؟
    هومن- رفتم خونه سوسن خانم تشریف نداشتن. اومدم یه سلامی عرض کنم و مرخص شم.
    در همین وقت تلفن زنگ زد و پدرم تلفن را جواب داد. چند دقیقه بعد خنده کنان بطرف ما امد.
    پدرم- هومن تو این کارها رو از کجا یاد گرفتی؟
    بعد رو به مادرم کرد و گفت: پدر سوخته رفته به پدرش گفته من یه سر می رم هتل. زن و بچه امو گذاشتم اونجا. پدرش از تعجب خشکش می زنه. می پرسه مگه زن گرفتی؟اینم گفته آره یه دختر اهل مغولستان رو گرفتم.اسم بچه مون رو هم گذاشتم چنگیز خان!
    همه شروع به خندیدن کردند و سرزنش هومن.
    لیلا- هومن خان خدا رو خوش نمی آد پدرتون رو اذیت کنین.
    هومن- این که چیزی نیستف حف بزنید شما رو هم اذیت می کنم! این فرهاد رو اونقدر اذیت کردم که یک سال زودتر درس هاشو تموم کرد که برگرده و از دستم راحت بشه.
    لیلا- اینا سوغات فرنگه!
    فرخنده خانم- خیر نبینن این خارجی ها که جوونهای ما رو جنی می کنن.
    من- فرخنده خانم این از اولش جنی بود تازه اونجا کمی درستش کردن.
    پدر- پاشو برو خونه، مادرت اومده ، می خواد بیندت.
    هومن- مادرم؟!
    بعد با زهر خندی بر لب خداحافظی کرد و رفت.
    مادر و پدر هومن سالیان سال بود که از هم جدا شده بودند. سوسن خانم نامادری هومن بود. هومن یک خواهر ناتنی هم به نام هاله داشت که سوسن خانم مادرش بود.رابطه خوبی با هم نداشتند.
    فرخنده خانم- خدا نصیب نکنه بیچاره پدر و مادرش چی از دستش می کشن؟
    لیلا- برعکس،خیلی سرزنده و بانمکه!
    برگشتم و نگاهی به لیلا کردم. بزرگ شده بود.
    مادر- فرهاد تو چطوری اونجا با هومن سر کردی؟
    من- اگه یه دوست واقعی توی دنیا باشه،این هومن مادر
    پدر- هومن پسر بسیار خوبیه، شیطون هست اما خوب و مهربونه
    من- مادر من خیلی گرسنه م، شام چیزی داریم؟
    فرخنده خانم- الان برات درست می کنم، چی دوست داری؟
    من- نه فرخنده خانم، چیزی درست نکنید. اگه چیزی حاضر نیست همون نون و پنیر و گردو رو می خورم دستتون درد نکنه.
    لیلا- هنوز اخلاقتون عوض نشده فرهاد خان
    من- نه فقط کمی بزگ تر شدم. شما چطور؟
    لیلا- زمان خیلی چیزها رو تغییر می ده.
    من- امیدوارم زمان شمارو تغییر نداده باشه. اون لیلایی که من می شناختمش خیلی خوب و مهربون بود.
    لیلا- خوبی بچگی اینه که آدم کمتر می فهمه.
    نگاهش کردم.
    لیلا- آدم هرچی بیشتر بدونه بیشتر زچر می کشه!
    اینها رو گفت و رفت.
    مادرم- باید زنگ بزنم به همه فامیل. خیلی دلشون می خواد فرهاد رو ببینند. اگه بفهمن اومده تا نیم ساعت دیگه می ریزن اینجا. برم یه زنگ بزنم به خواهرم.
    به محض شنیدن حرفهای مادرم چشمهام سیاهی رفت. خسته بودم و حوصله فامیل رو نداشتم. تازه ساعت حدود دوازده شب بود. گیرم الان نمی اومدن صبح کله سحر همه خونه ما بودند.
    دنبال بهانه ای می گشتم تا بدون اینکه مادرم رو ناراحت کنم از اینکار منصرفش کنم. مادرم به طرف تلفن جرکت کرده بود که ملتمسانه به پدرم نگاه کردم. پدرم از نگاه ماتمزده من خنده اش گرفت و رو به مادرم گفت: خانم امشب رو دست نگه دار. مطمئنا اقوام یک شب دیگر هم طاقت دوری فرهاد را دارند. این بچه تازه رسیده خسته اس. می دونم شوق داری ولی بذار برای فردا بهتره.
    مادر- راست می گی، اصلا فردا شب یه مهمونی مفصل می دم. بذار تمام دخترهای فامیل شیک و پیک کنن و بیان، خودی به فرهاد نشون بدن. شاید قسمت بچه ام بین اینا بود.
    من- مادر تورو خدا از الان تو ذهن فامیل نندازید که من خیال ازدواج دارم.
    بعد با التماس رو به پدرم کردم و گفتم:پدر!
    پدر- خانم من، عزیزم، این بچه هنوز لباس هاشو در نیاورده. شما می خواین زنش بدین؟
    مادر- شماها نمی دونید، از این چیزام خبر ندارید، این کارها رو بسپرید دست من.
    یادت رفت رادیور؟ پارسال هی گفتم بگو فرهاد یه سر بیاد و برگرده؟هی گفتی نه؟دیدی دختر منیژه خانم رو بردند؟
    پدر- اولا کجا دختر منیژه خانم رو بردند؟ اونکه خودت گفتی یک ماه قهر کرده برگشته خونه مادرش! در ثانی پسره رو وسط امتحاناش بکشم بیاد اینجا که دختر منیژه خانم رو بگیره؟
    من- کدوم منیژه خانم؟ رستم زاده؟
    ماد- آره عزیزم، مهناز، دخترش یادت هست؟
    من در حالی که گریه ام گرفته بود گفتم: مادر اون موقعی که من چهل و پنج کیلو بودم مهناز هفتاد هشتاد کیلو خالص وزنش بود. تورو خدا رحم داشته باشید ، پدر من تازه شصت کیلو شدم.
    پدر با خنده- ناراحت نشو فرهاد جون، مهناز الانم همون حدود هشتاد نود کیلو مونده و اضافه نکرده و شروع به خندیدن کرد.
    مادرم چپ چپ به پدر نگاه کرد.
    فرخنده خانم- نه مهناز خانم خوبه، یه پرده گوشت بهش هست، چیه دختر لاغر و استخوانی باشه!
    من- فرخنده خانم اون دیگه از یه پرده گوشت گذشته شده لوردراپه!
    همه خندیدند حتی مادرم.
    پدر- خوب شکر خدا مسئله مهناز حالا با لوردراپه یا بدون اون منتفی شده و رفته خونه شوهر. حالا اگه می خوای طلاقشو بگیری و بنشونیش پای سفره عقد فرهاد اون چیز دیگه ایه.
    این منیژه خانم همسایه سر کوچه ما بود. کنار خونه هومن اینا، که دوست قدیمی مادرم بود. دخترش هم از پرخوری به قدری
    چاق بود که از در اتاق تو نمی اومد. بگذریم. بعد از انکه فرخنده خانم کمی از شام شب که باقیمانده بود برام آورد و من خوردم. بعد از خداحافظی به اتاق خودم رفتم. دکور اتاق هیچ فرقی نکرده بود. همه چیز همانطور بود که بود. اتاق من در طبقه بالا بود که هم از داخل خونه به اون راه داشت و هم توسط ده پانزده پله از حیاط می تونستم به اتاق وارد بشم. بعد از حمام کردن درون رختخوابم خزیدم مثل خیلی خیلی قدیمها. خنک بود و امن. شاید ده شماره طول نکشید که خوابم برد. صبح اول وقت سر و کله خروس بی محل پیدا شد.منظورم هومن بود. از راه پله های حیاط وارد اتاق من شده بود.
    هومن- بلند شو ظهره. تا کی می خوای بخوابی؟
    سرم را از زیر پتو در آوردم و ساعت رو نگاه کردم.9 صبح بود. پس دوباره پتو رو روی سرم کشیدم و از همون زیر گفتم: هومن بدون شوخی می گم، برو گم شو.
    هومن- بلند شو امتحان دانشگاه دیر شد!
    یه دفعه مثل فنر از جا پریدم، هنوز در عالم دانشگاه و امتحان و خارج از کشور بودم. با بلند شدن من هومن شروع به خندیدن کرد تازه متوجه زمان شدم. خونه خودمون بود. اتاق خودم. ایران خودم!
    هومن- چی شد ، ترسیدی؟
    من- آره یک آن فکر کردم که هنوز تو جریان درس و تحصیلم.
    هومن- پاشو بریم صبحانه تو بخور کارت دارم.
    من- اگه هومن بدونی مادرم چه لقمه ای برام گرفته بودا؟خدا بهم رحم کرده. خطر از بیخ گوشم رد شد.
    هومن- چطور مگه؟ستاره خانم می خواست شوهرت بده؟
    اسم مادرم ستاره بود. هومن مادرم رو ستاره خانم صدا می کرد.
    من- اتفاقا درست حدس زدی می خواسته زنم بده! اونم کی؟ دختره منیژه خانم، مهناز رو یادت هست؟
    هومن- راست می گی؟ به به مبارکه بسلامتی دختر خوبیه این مهناز تاحالا سه بار در وزن صد و بیست کیلوگرم مدال آورده. حیف شد از دستت رفت. گویا یه نسبتی هم با آلکسیف قهرمان روسی داره. ولی فرهاد اگه مهناز زنت می شد خوب تر و خشکت می کردها. حرف می زدید بغلت می کرد می ذاشت سر طاقچه.
    من- گم شو. هومن تورو خدا اگه مادرم رو دیدی یه چیزی بهش بگو.
    هومن- خیالت راحت. فعلا پاشو بریم پایین صبحانه بخور کارت دارم.
    بلند شدم و اصلاح و دوش. بعد رفتیم پایین. از پله های داخل سالن که پایین می رفتیم هومن شروع کرد بلند بلند حرف زدن.
    هومن- نامحرم سر راه نباشه. آقا هومن دارن تشریف می آرن (چند سرفه)
    مادرم- سلام هومن جون خوبی؟
    هومن- چه سلامی ؟ چه علیکی؟چه خوبی؟ ستاره خانم فقط این فرهاد پسر شماست؟من آدم نیستم؟
    مادرم با خنده- چیه باز ،چی شده؟
    هومن- چرا برای من زن نمی گیرید؟چرا فکر من نیستید؟
    من- راست می گه مادر،مهناز اگه با شوهرش زندگیش نشده بگیرش برای هومن. سلام.
    مادرم- سلام. آره حیفه واقعا. خوب دختری بود!حالا که شوهر داره.
    هومن- نه ستاره خانم، من خروس وزن نمی خوام برای من یک مگس وزن پیدا کنید مادرم با حیرت به من نگاه کرد.
    من- دسته های کشتی و وزنه برداری رو می گه مادر.
    مادرم با خنده- کور نشی پسر . بذار اول دست فرهادو بند کنم بعد تو
    هومن- فرهاد هنوز نمی تونه دماغشو بگیره این کجا وقت زن گرفتنشه؟شما یه زن خوب برای من بگیر،من برای فرهاد همین فرخنده خانم رو می گیرم.
    فرخنده خانم که اسمش را شنیده بود، جواب داد.
    فرخنده خانم- چی می گی ننه؟کاری داری؟ (از داخل آشپزخونه)
    هومن- حالا نه فرخنده خانم. زوده فعلا چند وقتی کار داره.
    مادرم در حالی که از خنده غش و ریسه رفته بود گفت: خیر نبینی هومن بیچاره فرخنده خانم.
    هومن- راست می گید این فرخنده خانم هم حیفه زن فرهاد بشه. چطوره مادر فرخنده خانم رو براش بگیریم؟
    پدرم که از لحظاتی پیش وارد سالن شده بود با خنده گفت: هومن باز معرکه گرفتی پسر؟
    ما هر دو سلام کردیم و او جواب داد.
    پدر- شب ایران چه جوری بود؟
    من- عالی مثل خودش پر رمز و راز!
    پدر – شاعرانه بود . آفرین
    هومن- جناب راد پور (اسم پدرم) از عشقه! فرهاد از عشق فرخنده خانم به این درجه از عرفان رسیده
    فرخنده خانم دوباره از آشپزخونه جواب داد: چی می گی ننه؟ کاری داری بیام.
    هومن- نه فرخنده خانم نیا، انگار معامله مون نشد. شما حیفید!
    من- هومن خجالت بکش. سر به سر پیرزن نذار.
    در این هنگام فرخنده خانم که فقط قسمت آخر حرفهای هومن رو شنیده بود با دستکش ظرفشویی وارد سالن شد.
    هومن آرام در گوش من –عروس خانم خودش اومد معامله رو جوش بده.
    من محکم زدم تو پهلوش
    GÜZAL TƏBRİZ


  2. #2
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    فرخنده خانم- ننه چی حیفم! دیگه عمری برام نمونده.
    هومن- اختیار دارید ولی خوب حق با شماست فرهاد جون باید عجله کنه
    مادرم با خنده فرخنده خانم رو به طرف آشپزخونه برد و مشغول حرف زدن با او شد.
    من- هومن یکدفعه اگه می شنیدخیلی بد می شد، زشت بود دیوونه
    هومن- به جان فرهاد همه رو شنیده. اومده بود ببینه شاید خدا خواست و شد عروس خانواده رادپور
    پدرم از خنده سرفه اش گرفته بود.
    من به طرف آشپزخونه رفتم که صبحانه بخورم که هومن داد زد: کجا قبل از عروسی حق دیدن عروس رو نداری.
    با خنده وارد آشپزخونه شدم و بعد از صبحانه پیش پدر و هومن که مشغول صحبت بودند برگشتم از هومن پرسیدم: خب حالا بگو چیکارم داشتی؟
    هومن- می خواستم با هم بریم شاه عبدالعظیم سر خاک مادر بزرگم
    من- مادربزرگ تو ، من بیام چیکار؟
    هومن در حالی که دست منو می کشید و تقریبا با زور منو با خود می برد گفت: می خوام اونجا دخیل ببندم بختت واشه. خداحافظ جتاب رادپور
    پدر- هومن در مورد حرفهایی که زدم فکر کن باشه؟
    هومن- چشم جناب رادپور چشم
    بیرون اومدیم و سوار ماشین پدر هومن شدیم. یک بنز مدل بالا بود.
    من- هنوز نیامده،زدی به اموال پدرت؟
    هومن- این که چیزی نیست، خبر نداری، اولتیماتوم دادم بهش تا آخر هفته باید برام یک ماشین شیک بخره وگرنه هر روز ماشینش رو من می برم.
    من- اون بیچاره پدرت که حرفی نداره، تا حالا از چه بابت برات کم گذاشته؟
    هومن- از چه بابت؟(با پوزخند) از بابت عشق و مهربانی!
    من مگه چند سالم بود فرهاد که از مادرم جدا شد؟ بخاطر چی ؟ خودخواهی. نمی گم مادرم زن خوبی بود ولی هر چی بود مادر من بود. دو سال بعد از طلاق مادرم ازدواج کرد. فرهاد من درسته که کوچک بودم ولی همه چیز رو خوب می فهمیدم. دعواها، کتک کاریها، فحش ها.
    اگه بدونی هر شب در خونه ما چه خبر می شد. به محض اینکه پدرم از کارخونه بر می گشت جنجال شروع می شد. طوری شده بود که وقتی آفتاب غروب می کرد غم عالم می ریخت تو دلم. از شب نفرت داشتم. تا پدرم می اومد ده دقیقه نگذشته بود می پریدن بهم. یه شب نوبت پدر بود ، یه شب نوبت مادرم که دعوارو شروع کنه. خدا می دونه فرهاد چی می کشیدم. با همون کوچکی یک دقیقه به دامن مادرم می چسبیدم و التماس می کردم یک دقیقه به کت پدرم آویزون می شدم و زار می زدم ولی تنها به چیزی که توجه نداشتن من بودم.
    حرکت کردیم. بغض گلوی هومن رو گرفته بود. تا حالا اونو اینطوری ندیده بودم شخصیت پنهان هومن بود باور نمی کردم که این آدم همان هومن باشه. بعد از چند دقیقه رانندگی یه دفعه ماشین رو کناری پارک کرد و رو به من گفت: یه شب فرهاد دعواشون خیلی بالا گرفت. مادرم یه چیزی پرت کرد طرف پدر. خورد بهش. پدر هم شروع کرد به کتک زدن اون.حالا نزن کی بزن.
    فرهاد تا حالا کسی مادرت رو کتک زده و تو واستی نگاه کنی؟ نه، می دونم، خیلی سخته. اون شب واقعا دلم می خواست پدرم رو بکشم. بالاخره از هم طلاق گرفتند. تا مدتها پدرم یه گوشه می نشست مات در و دیوارو نگاه می کرد. حال منو نمی تونی درک کنی که چه می کشیدم. اون موقع من شش سالم بود. مادرم یک سال بعد دوباره ازدواج کرد.ازش نفرت دارم. پدر هم دو سال بعد از جدایی دوباره ازدواج کرد. با همین خانم که به اصطلاح مادرمه.
    من- ولی هومن فکر نکنم نامادریت زن بدی باشه؟ اینطور به نظر نمی آد.
    هومن- چرا بد باشه؟تمام اختیارات دستش بود. بعد از ازدواجش وقتی بچه دار شد اول از همه پدرم رو وادار کرد این خونه رو به نامش کنه. سر همین موضوع مدتی با هم بگو مگو داشتند. تلافی اختلافشون رو سر من در می آوردن. هر از گاهی که پدرم بر می گشت خونه یه سوسه می اومد و پدرم رو به جون من می انداخت. وقتی هم که بچه دار شد من شدم اخ. همه محبتها به طرف اون بچه متوجه شد. اخه می دونی فرهاد ، مال بی صاحب بی ارزش می شه. اگر راستش رو بخوای من بیشتر خونه شما بودم تا خونه خودمون. حالام که می بینی پیغام میده که دلش برام تنگ شده از ترسشه! آخه دیگه من اون پسر بچه هشت نه ساله نیستم. خارج رفتن من هم باعثش اون بود. فرستاد منو خارج که سر خر نداشته باشه. الان هم که آمدم معلوم نیست شاید همه اموال پدرم رو به نام خودش کرده باشه (حرکت کردیم) فرهاد یه دفعه بلایی سر من آورد که هیچوقت یادم نمی ره. پدرم ممنوع کرده بود که وقتی خودش نیست نامادریم از خونه بیرون نره . یه روز نزدیک ظهر بود من رو تنها گذاشت خونه و رفت. من خیلی ترسیدم. حساب کن توی اون خونه بزرگ یک پسر بچه تنها چقدر می ترسه! تا ساعت سه بعدازظهر بر نگشت حالا من هم ترسیده بودم هم گرسنه. وقتی برگشت من زدم زیر گریه و بین هق هق های گریه گفتم: پدر بیاد بهش می گم. وقتی شب پدرم برگشت من اصلا جریان رو فراموش کرده بودم. می دونی به پدرم چی گفت؟
    رفت به پدرم گفت که من می خواستم دامن اون رو بزنم بالا!باور می کنی؟
    اون شب چنان کتکی از پدرم خوردم که نگو. اصلا پدر اجازه نداد که من حرف بزنم.
    روزی که می خواستیم بریم خارج یادته؟توی فرودگاه به پدرم گفتم که پدر سوسن خانم اون روز به شما دروغ گفت. من اون کار رو نکرده بودم. اون می خواست از من زهره چشم بگیره که اتفاقا موفق هم شد. فرهاد بعد از اون جریان بقدری ازش حساب می بردم.
    من- چرا تا حالا این چیزها رو برام نگفته بودی؟
    هومن- دیگه لزومی نداشت. اکثرا که خونه شما بودم بعد هم که از ایران رفتیم، راحت بودم دیگه به این مسایل فکر نمی کردم ولی حالا چرا چون دوباره برگشتم تو این خونه.
    می دونی فرهاد؟ دولت باید وقتی که قانون مربوط به طلاق و جدایی رو می نویسه قانونگذارها رو از بین آدمهایی مثل من انتخاب کنه که درد بی مادری و یا بی پدری رو کشیده باشند نه چهار نفر که اصلا نمی دونن طلاق چیه! باید وقتی زن و شوهری برای طلاق به دادگاه مراجعه می کنند اول یه مجازات سخت برای هر دو نفر در نظر بگیرند بعد اونها از هم جدا شوند مثل شلاق.
    دادگاه های ما اصلا به فکر ما بچه ها نیستن که از نظر روحی چه بدبختی هایی می کشیم و بعد از اینکه بزرگ شدیم با چه مشکلات روحی وارد اجتماع می شویم
    من- اینا همه مربوط به طرز ازدواج ما ایرانی هاست همین که می فهمیم یه دختر نجیبه زود باهاش ازدواج می کنیم متوجه نیستیم که اخلاقمون با هم جور هست یا نه.
    هومن- اتفاقا ازدواج پدر و مادر من هم همین طور بوده
    من- از مادرت چه خبر داری؟
    هومن- هیچی ، یکبار هم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده، خیلی بی عاطفه بود. می گفتن عاشق پسر خاله اش بوده بزوز دادنش پدر من. بخاطر پول.
    خوب دیگه بگذریم فرهاد خان. روزگار خوب و بد می گذره فقط آدم خوبی ها و بدی ها یادش می مونه شاید حالا نوبت من باشه!
    دیگه کم کم رسیده بودیم. از طرف بازار به طرف حرم رفتیم و بعد از پارک ماشین وارد بازار شدیم. همون طور که جلو می رفتیم و مغازه ها رو تماشا می کردیم چشمم به پیرزنی افتادکه گوشه ای نشسته بود و در مقابل خود چند تا لیف حمام و سنگ پا گذاشته بود برای فروش.
    به هومن نشونش دادم و گفتم: هومن برگشتین یادت باشه یه کمکی به این پیرزنه بکینم.
    هومن- که چی؟امروز تو کمک کردی بعدش چی؟ مگه در روز چقدر می تونه لیف و سنگ پا بفروشه؟
    من- روزی رو خدا میده نه من و تو!
    به طرف باغ طوطی رفتیم که البته دیگه نه تنها طوطی اونجا دیده نمی شد بلکه پرنده زیادی هم به چشم نمی خورد
    من- اول هومن اعمال اینجا بعد فاتحه
    وقتی سر خاک مادربزرگش رسیدیم هومن گفت: این خدابیامرز هم خیلی زور زد تا پدر و مادرم از هم جدا نشن ولی نشد.
    من- از کدومشون بیشتر ناراحتی؟ یعنی کدومشون مقصر بودند؟
    هومن- هردوشون. تو دعوا اگه یه طرف ساکت باشه که دعوا نمیشه! ولی اگه منظورت اینه که کدومشون بیشتر مقصر بودند باید بگم مادرم. این مادرم بود که بخاطر پول دعوا راه می انداخت دلش می خواست از دارایی پدرم چیزی هم نصیب اون بشه اما راهش رو بلد نبود. به جای اینکه با زبون و مهربونی پدر رو گول بزنه تا ملکی ، خونه ای چیزی به نامش کنه با بقول معروف گردن کلفتی عمل می کرد. از اون گذشته مادر باید به خاطر جگر گوشه اش بیشتر از پدر از جون گذشتگی کنه. پدر رو می شد نرم کرد اما نه با زور!
    نامادریم سوسن خانم، تا امد بچه دار شد با کلک خونه رو به نام خودش کرد.یعنی اولش اون هم یه مدت با دعوا و این حرفها شروع کرد وقتی دید نمی شه از راه دیگه ای وارد شد. زرنگ بود. فرهاد می دونی من آرزوی آغوش مادر به دلم مونده؟
    فاتحه خوندیم و برگشتیم. وقتی به اون پیرزن رسیدیم دست کردم و از جیبم سه تا هزاری درآوردم و به طرف پیرزن گرفتم. آروم سرش رو بلند کرد و پرسید : لیف می خواهید یا سنگ پا؟
    - هیچکدوم ننه بگیر مال خودت.
    در حالی که دست مرا پس می زد گفت: اگر چیزی می خواهید بردارید اگر نه به سلامت
    برای چند لحظه به هومن نگاه کردم و دوباره به پیرزن گفتم: ننه بگیر این مال فاتحه اس از طرف من یا خودت بردار یا بده به هرکسی که دلت می خواد.
    زن پیر- کار من نیست جوون . بده به یکی دیگه
    از عزت نفس او هم لجم گرفته بود و هم حیرت تحسین آمیزم رو برانگیخته بود. پس برای اینکه این حالت بلاتکلیفی رو بشکنم بی اختیار پرسیدم: ننه تو چند سالته؟
    زن پیر دوباره سرش رو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد. در اعماق چشمان خزان گرفته اش برقی حسرت آلود درخشید. زیبایی کلاسیک زنان قدیم علیرغم گذشت سالها با سماحت تو صورتش بود!
    زن پیر- بیاد دارم که در زمان خودم بزرگترها رو با فعل دوم شخص جمع خطاب می کردیم!
    لحظه ای من و هومن مات از این جواب چون برق گرفته ها سر جامون خشک شدیم دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش! تا اون وقت این قدر خودم رو کوچک ندیده بودم.
    هومن- مادر ببخش، اینها از عوارض پول وامونده س!
    خانم پیر سری تکان داد و گفت: پول رو اگر خداوند با علم نده برای انسان مثل نفرینی می مونه که بالاخره گریبانگیرش می شه
    من- عذر می خوام مادر، نمی دونم چرا یکدفعه احساس برتری احمقانه ای کردم باید منو ببخشید.
    خانم پیر نگاهی مهربان به من کرد و گفت: بشین جوون عیبی نداره. گاهی ما آدمها برای ارضای نفس خودمون به این چیزها احتیاج داریم. سیگار می کشی؟
    از جیبم بسته سیگار خارجی رو در آوردم و بهش تعارف کردم.
    زن پیر- ممنون. من سیگار زر می کشم.
    از داخل جیب جلیقه اش یک قوطی سیگار در آورد. احتمالا نقره بود با کنده کاری خیلی زیبا. سیگاری بیرون آورد . گفت: بهتون تعارف نمی کنم چون می دونم شماها زر نمی کشید
    بی اختیارگفتم: مادر همه این لیف و سنگ پاها رو می خرم. پولش چقدر می شه؟
    خانم پیر با خنده گفت: باز هم به اصل برگشتی که؟!
    دوباره شرمنده شدم. نگاهش کردم. با وجود چین و چروک صورت تقریبا هنوز زیبا بود.
    هومن- مادر اسمتون چیه؟ می تونم بپرسم؟
    خانم پیر- اگه بگم خنده تون نمی گیره؟
    من- خواهش می کنم بفرمایید. ما اونقدر هم بی ادب نیستیم مادر.
    خانم پیر- پریچهر. البته دیگه این اسم با صورتم منافات داره ولی زمانی خیلی دور چهره ام گواه این اسم بود.
    بعد پکی محکم به سیگار زد و دودش را به هوا داد. چشمانش نقش دود را در هوا می کاوید شاید بدنبال گذشته ای گم شده و دود گرفته.
    خانم پیر- می دونید بچه ها؟ امروز خیلی دلم می خواست که با کسی حرف بزنم. قدیمها وقتی کار خوبی برای کسی انجام می دادیم جای تشکر می گفت پیر شی دخترم حالا می فهمم که نفرین بوده نه دعا! پیری بده، اگه ندار باشی خیلی بدتر، و اگر روزگار آدم مثل من باشه مصیبته!
    هومن رو به من گفت:
    ای رفته به چوگان قضا همچون گو چپ می خور و راست می رو و هیچ مگو
    که ناگهان خانم پیر ادامه شعر رو گفت :
    کانکس که تو را فکنده اندر تک و پو او داند و او داند و اوداند و او
    باز هم این زن ناشناس تونسته بود ما رو در حیرتی عمیق فرو ببره.
    خانم پیر- تعجب کردید؟خیام شاعر مورد علاقه من بوده و هست
    من- از زمانی که به شما برخورد کردیم مرتب در این حال هستیم
    خانم پیر – اسمتون چیه؟
    خودمون رو معرفی کردیم
    من- مادر بالاخره من اجازه دارم که چیزی از شما بخرم یا نه؟
    خانم پیر- به حد نیازت بعله اما نه بیش از اون
    هومن- مادر فرهاد مصرف سنگ پاش خیلی زیاده! اجازه بده چند تا بخره
    خانم پیر یا همون پریچهر خانم خندید و گفت: حالا که اصرار دارید عیبی نداره ممنون
    من چند سنگ پا و لیف خریدم و پولش رو دو دستی تقدیم کردم و گفتم: ای کاش پریچهر خانم محبت رو تمام می کرد و خواهش دیگه من رو قبول می کرد.
    خانم پیر – از یک زن پیر چه درخواستی داری جوون؟
    من- یک قصه ! قصه زندگی
    پریچهر خانم مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت: فعلا برید اگه عمری به دنیا بود و دفعه دیگه ای اینجا اومدید شاید. باید فکر کنم.
    من- مادر من چه کاری از دستم برای شما ساخته اس؟خواهش می کنم بفرمایید
    دوباره منو نگاه کرد و گفت: آرزوکن بمیرم دیگه عمر برام کافیه. خیلی از چیزهایی رو که دلم نمی خواست ببینم، دیدم
    بعد از این حرف سرش رو پایین انداخت و مشغول ذکر گفتن با تسبیح خود شد. دیگه موندن رو جایز ندونستیم و بعد از خداحافظی حرکت کردیم. در راه اندیشه این زن عجیب ولمون نمی کرد. وقتی سوار ماشین به طرف خونه می اومدیم گفتم: هومن من حتما هفته دیگه میام اینجا شاید پریچهر خانم سرگذشت خودش رو برام تعریف کرد. باید خیلی جالب و شنیدنی باشه. دیدی چه جوابی به من داد دلم می خواست آب بشم برم تو زمین!
    هومن- معلومه که زندگی پر فراز و نشیبی داشته وقتی توی دود سیگارش نگاه می کرد متوجه شدی؟وقتی کسی اینکار میکنه معلوم می شه که در یک لحظه تمام گذشته رو پیش چشمش داره. می دونی فرهاد بعضی ها اگه بخوان گذشته خودشون رو کتاب کنن یا چند صفحه بدرد بخور بیشتر نمی شه یا اینکه اگر هم کتاب طولانی کنن همه صفحات تکراری می شه ولی بعضی ها یک روز زندگیشون یک کتابه!
    من- قوطی سیگارش رو دیدی؟خیلی قشنگ بود. فکر کنم نقره بود.
    هومن- یادته فرهاد؟ یه پیرمردی توی اون باغ آخر کوچه زندگی می کرد که ما اوایل ازش می ترسیدیم؟ یادته وقتی مرد با چه ماشین های آخرین مدل بودند تشییع جنازه اش؟
    من- آره، یادمه. می گفتند پسرش یه وکیل مجلس بوده، اصلا باورم نمی شد. اگه اهالی کوچه نبودند یک وعده غذا هم نداشت بخوره!
    هومن- خوب اگه اون موقع هزار تا قسم هم می خورد هیچکس باور نمی کرد که پسرش یه موقع وکیل مجلس بوده!
    من- هومن تو فکر می کنی زندگیش چطوری بوده؟
    هومن- هر طوری بوده تو برو فکر زندگی خودت باش. ستاره خانم امشب مهمونی داده، داشت با فرخنده خانم تدارک غذای امشب رو می دید.
    من- حتما امشب باید از بین دخترهای فامیل یکی رو انتخاب کنم وگرنه مادر بیچاره ام می کنه.
    هومن- مادرت فکر می کنه زن گرفتن و انتخاب دختر برای تو مثل میوه سوا کردنه! موه برات درشت هاشو سوا می کنه مثل مهناز!
    من- خب توی فامیل دخترهای خوب و قشنگ و خوش هیکل هم حتما هست. شاید هم قسمت من یکی از اونها باشه.
    هومن- حالا بذار بریم خونه،تا شب خدا بزرگه. خودم بالاخره برات یه زن خوب می گیرم.
    زن خوب هم پیدا نشد فرخنده خانم رو از دست نده تا می تونی بهش مهربونی کن.
    من- حالا می تونی این پیرزن بدبخت رو هوایی کنی؟
    هومن- امشب منم دعوت دارم یا نه؟
    من- آره بشرطی که سر به سر کسی نذاری، شوخی هم با کسی نکنی.
    با همین حرفها راه طی شد و به خونه رسیدیم. هومن بعد از رسوندن من به خونه خودشون رفت. وقتی وارد خونه شدم ناهار حاضر بود. غذای ایرانی دست پخت مادر. کانون گرم خانواده.
    مادر هنگام غذا یادآوری کرد که شب تقریبا تمام فامیل به دیدن من می آن. سفارش کرد که همه دخترهای فامیل رو خوب نگاه کنم تا از میون آنها همسر آینده ام را انتخاب کنم. برای اینکه مادرم رو از خودم نرنجونم و در ضمن بحث مهناز دختر منیزه خانم و حیف بودن و از دست من رفتنش دوباره شروع نشه قبول کردم و برای استراحت به اتاق خودم رفتم. بعد از گرفتن دوش روی تختخواب دراز کشیدم و مشغول مطالعه کتابی شدم. هنوز چند صفحه از داستان ورق نخورده بود که داستان خواب شروع شد. چند ساعتی خواب بودم نمی دانم. فقط موقعی بیدار شدم که مادرم در حال غرولند کردن بود.
    - پسر چقدر می خوابی، بلند شو دیگه، خاله ات با دخترش اومده، دختر خاله ات یه تیکه ماه شده!
    قبل از خواب مشغول مطالعه کتابی در مورد قبیله آدمخوار بودم که یک جهانگرد در سالیان پیش اسیر اونها شده بود و بالاخره تونسته بود از چنگ اونها فرار کنه. وقتی مادرم از دختر خاله ام تعریف می کرد من در مرز بین واقعیت و رویا بودم.
    مادرم- قد کشیده، خوش اندام! خوشگل، چشم و ابرو مشکی، دندانهاش عین مروارید سفید سفید. اونقدر دندانهاش وقتی می خنده مرتب و قشنگه که دلم می خواست شهره دو تا گاز از دستم بگیره! آدم حض می کنه تو صورت این دختر نگاه کنه!
    من- مادر مگه شهره گاز می گیره؟
    مادرم عصبانی مرا نگاه کرد و گفت:فرهاد این چه طرز حرف زدنه؟
    من- مادر شما گفتید که شهره می خواد شما رو گاز بگیره!
    مادرم- من گفتم ادم دلش می خواد که اون گازش بگیره
    من- چه فرقی داره؟ممکنه یکدفعه حمله کنه و گاز بگیره
    مادرم- از بس این کتابهای ترسناک رو می خونی دیوونه شدی
    وکتاب و پتوی منو که در حال تا کردن و مرتب کردن بود روی تخت انداخت و رفت. تازه متوجه قضیه شده بودم. حالا نمی دونستم چطور به مادرم بگم که در عالم رویا شهره رو جز قبیله آدم خواران فرض کرده بودم. بلند شدم و صورتم را شستم و سر و وضعم رو درست کردم و بعد از پوشیدن لباس یه تلفن به هومن زدم و به او گفتم که کم کم مهمانی شروع شده و خودش را برسونه. جریان خواب قبیله ادم خواران و مادرم و شهره رو هم بهش گفتم. بعد از صحبت با هومن به طبقه پایین رفتم. سلام و احوالپرسی و خوش امد گویی و تعارفات شروع شد. بعد از دیدن خاله و شوهر خاله ام وقتی شهره جلو آمد تا برای پایان تحصیلات و رسیدنم به من تبریک بگه بی اختیار کمی عقب رفتم و به دندانهای شهره نگاه کردم. خودم خنده ام گرفته بود که چطوری یک رویا می تونه تا مدتها بعد در انسان اثر بذاره!
    شهره- خوب فرهاد منو که یادت نرفته؟
    من- اختیار دارید مگه می شه که کسی دختر خاله شو فراموش کنه؟
    مدتها از آخرین باری که شهره رو دیده بودم می گذشت. مادرم حق داشت شهره بسیار زیبا بود. لباس شیکی پوشیده بود و گردن بند گرون قیمتی گردنش بود.
    شهره- در چه رشته فارغ التحصیل شدی؟
    من- الکترونیک
    شهره- خیال نداری برگردی اونجا زندگی کنی؟
    من- نه ایران رو دوست دارم
    در همین وقت زنگ زدند فرخنده خانم در را باز کرد و چند دقیقه بعد هومن وارد شد.
    یکی دوبار شهره هومن رو تو خونه ما دیده بود. زمانی که نسبتا کوچک بودیم. هومن بعد از آشنایی با دختر خاله ام کنار من نشست.
    من- شهره، هومن که یادتون هست؟ یکی دوباری با هم بازی کردیم.
    شهره- ای تقریبا یه چیزهایی یادمه اما نه زیاد
    هومن- چرا چرا، یکبار هم شما منو گاز گرفتید، سر بازی. یادتون نیست؟
    من محکم پای هومن رو لگد کردم.
    شهره- باید منو ببخشید. خوب کودکی و عالم بچگی. مطمئن باشید الان دیگه از این اتفاق ها نمی افته (بعد شروع به خندیدن کرد)
    هومن ارام در گوش من گفت: فرهاد خیالت راحت انگار ادم خواری رو ترک کرده!
    من آروم- مگه قرار نشد شوخی نکنی؟کی شهره تو رو گاز گرفته بود؟ چرا دروغ می گی؟
    هومن- یه دستی زدم ببینم خوابت درسته یا نه
    شهره- هومن خان تحصیلات شما هم تمام شده؟
    هومن- نخیر فعلا دنبال تحصیل پول و یه دختر پولدار و خوشگل برای ازدواجم. ستاره خانم قول داده امشب برام یه زن خوب توی اقوام پیدا کنه!
    همه خندیدند و مادرم گفت: اول فرهاد بعد تو
    هومن- فرهاد که انتخابش رو کرده چرا شما مخالفت می کنید؟
    شهره- مگه فرهاد کسی رو برای ازدواج در نظر گرفته؟
    همه ساکت شدند. مجلس حالت جدی پیدا کرد. خاله و شوهر خاله ام با اخم هومن را نگاه می کردند. شهره با نگرانی چشم به دهان هومن دوخته بود.
    هومن- بعله،حرفهاشونم زدند. منتظریم که ساعت ببینیم وقت عقد کنون رو تعیین کنیم.
    خاله ام با حالت قهر ولی ظاهرا خونسرد گفت: به به مبارکه چه زود ، چه بی خبر! خواهر ما غریبه بودیم؟
    تا مادرم خواست جوابی بده هومن مهلت نداد و گفت: اختیار دارید خاله خانم شما که غریبه نیستید ولی حیف بود این عروس از دستمون بره! اگه دست دست می کردیم دیر می شد و رو هوا رندون می زدنش!
    خاله ام- ا، خوبه واالله!شما انگار هومن خان از همه چیز خبر داری؟ نکنه از اقوام خودتونه؟
    هومن- خیر مال اینجا نیست. یعنی اهل اینجا نیست.
    پدرم در حال خندیدن بود گفتگو بقدری سریع بود که بیچاره مادرم فرصت حرف زدن پیدا نمی کرد. در همین وقت فرخنده خانم مادرم رو صدا کرد که برای سرکشی به غذا بره.
    خاله- فرهاد جون عروس فرنگی گرفتی؟حالا اسمش چیه؟
    من- خاله هومن شوخی می کنه
    خاله- خوب اگه قرار ما ندونیم عیبی نداره
    هومن- نه خاله خانم چرا ندونید، کی بدونه بهتر از شما؟
    خاله ام که مشتاق شنیدن بود تمام کلمات رو از دهان هومن می قاپید.
    خاله- خوب بگو هومن جون ما هم خوشحال بشیم.
    هومن- خاله خانم همین زیر گوشمون بود. یعنی اب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم.
    من- هومن کافیه، خاله و شهره خانم نمی دونن تو شوخی می کنی
    خاله با خنده- فرهاد جون تو هم تو خارج خوب سیاست یاد گرفتی!؟
    هومن- خاله خانم این از اولش سیاست داشت. با پنبه سر می بره!
    خاله- بالاخره ما نباید بفهمیم این دختر خوشبخت کیه؟
    هومن- والله چه عرض کنم عروس خانم یه دختر کوچولو هم داره
    پدرم سرش رو پایین انداخته بود و می خندید.انگار بدش نمی اومد که هومن سر به سر خاله بگذاره.
    خاله- چشمم روشن طرف یه توله ام داره ( و عصبانی روی مبل جا به جا شد)
    من- خاله جون شما اشتباه می کنید
    هومن فرصت نداد و گفت: خاله خانم این حرفها از شما بعیده
    شهره- مامان این حرفها چیه؟فراد من از شما معذرت می خوام
    من- شهره این هومن داره شوخی می کنه. از خودش این حرفا رو می گه
    خاله- ا، پس هومن خان این لقمه رو شما برای فرهاد گرفتید؟
    هومن- خاله خانم من صلاح فرهاد رو می خوام بدش رو که نمی خوام
    خاله- خوب چرا این جواهر رو خودتون نمی گیرین؟
    هومن- آخه دل طرف پیش فرهاده!
    دیگه داشت موضوع جدی می شد که به پدرم نگاه کردم و با اشاره به او فهموندم که حرف روتموم کنه. اگر چه پدرم راضی نبود ولی ناچار شروع کرد و با خنده گفت.
    پدر- خاله خانم هومن ما خیلی شوخه. عروسی رو هم که برای فرهاد در نظر گرفته همین فرخنده خانمه.
    با شنیدن این حرف اول اخمهای خاله در هم رفت ولی بعد گل از گلش شکفت.
    خاله- ذلیل نشی پسر باور کرده بودم ها! جوون مرگ نشده خودش هم اصلا نمی خنده!
    شهره- حالا فرهاد کسی رو انتخاب کردی یا نه؟
    من- من تازه رسیدم،بقول معروف هنوز عرق راهم خشک نشده.
    در این بین دوباره زنگ زدند و عده ای دیگر از اقوام وارد شدند. بعد از مراسم ورودیه که همون تعارفات معموله،مادرم شروع کرد.
    یعنی آروم در گوش من زمزمه کرد: فرهاد اون دختره که می بینی نوه عموی منه. قبلا زیاد رفت و آمد باهاشون نداشتیم باباش بساز بفروشه،وضعشون عالیه، دختره هم بد نیست نگاه کن.
    من- مادر اون که تقریبا هم سن و سال شماس!
    مادر- اونو که نمی گم! اون خواهر شوهر عمه خانمه، شوهر عمه خانم تو بازاره، اونم البته وضعش خوبه دخترشم اونه که داره با پدرت صحبت می کنه. اون که لباس مشکی پوشیده.
    من- پس اون که شما گفتید کدومه؟
    مادر- اوناهاش رفت تو آشپزخونه. پاشو برو به هوای آب خوردن یه دقیقه ببینش و برگرد.
    نگاه کن فرهاد اون که کنار پاسیو واستاده دختر آقای صدریه. پدرش تو شمال زمین های بزرگ رو می خره ، خرد می کنه، می فروشه. اونم وضعش بد نیست.
    هومن که جلو اومده بود و حرفهای مادرم و منو گوش می داد آروم از مادرم پرسید
    هومن- ستاره خانم اونوقت این زمینهای خرد شده رو کی می سازه؟
    مادرم- اون که تو اون زمینها ویلا می سازه هنوز نیومده. امشب دعوتشون کردم حتما می آن.
    هومن- ستاره خانم اون که کار قاچاق می کنه کدومه؟
    مادرم- قاچاق اونطور که نمی کنه! جنس از مرز بدون گمرک واردمی کنه شوهر عمه فرهاده
    من- ولی مادر دختره که دم پاسیو واستاده بود رفت طرف نوه عموی شما
    هومن- اونی هم که لباس مشکی پوشیده بود رفت طرف اون خانم و آقاهه.
    در همین وقت دوباره نگ زدند و عده ای تازه وارد شدند و هنوز سلام و احوالپرسی تموم نشده بود که دوباره یه عده دیگه وارد شدند و دوباره همه بلند شدند و مراسم سلام و احوالپرسی و تعارف و این حرفها.
    مادرم دوباره کنار من نشست و آروم گفت
    GÜZAL TƏBRİZ


  3. #3
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    مادر- اون اولی که اومد دیدیش که؟ با یه دختر و پسر اومدند؟ برادر شوهر خاله اس، اونم توی بازاره،دخترش هم خیلی خوشگل و نازه. اون بعدی هام که اومدن، حشمت خان سردایی مادرم. بنگاه حمل و نقل داره. دخترشم همونه که بغلش نشسته.
    هومن آروم پرسید: ستاره خانم این خلافش چیه؟
    مادرم- این توی کامیونهایی که مال شرکتش هستند لوازم کامپیوتر و موبایل و از این چیزها یواشکی می آره ایران.
    هومن- ستاره خانم نمی شه به اینها بگید که هر کدوم از دخترها برن پیش پدر و مادرشون بشینن؟ آدم اونها رو با هم قاطی می کنه. اصلا کاشکی هر خانواده لباس یک رنگ می پوشید که مثل هم باشن. مثل تیم ملی!
    مادرم که تازه متوجه شده بود هومن سربه سرش گذاشته خنده اش گرفت و گفت: پسر خیر نبینی داری منو مسخره می کنی؟
    هومن- مادرم داغم رو ببینه اگر شما رو مسخره کنم ولی ستاره خانم من جای شما بودم ها یه تلفن می زدم نیروی انتظامی بیاد تمام این خلافکارها رو دستگیر کنه ببره
    مادرم- اوا، یواش اگه بفهمن آبروم می ره پسر!
    هومن- آخه اینا که شما دعوت کردید همه شون سابقه دارن! اینجا شده ستاد کلاهبردارها!
    مادرم هومن رو مثل پسر خودش دوست داشت. برای همین هیچوقت بهش چیزی نمی گفت به همین خاطر هم هومن آزادانه جلوی مادرم هر چی دلش می خواست می گفت.
    آخرین میهمان هم چند دقیقه بعد اومد. آقای ارسلانی، ویلا ساز در زمین های تکه پاره شده شمال!
    کم کم فرزندان خانواده، همون طور که هومن خواسته بود، کنار پدر و مادرشون قرار گرفتند و سلام و احوالپرسی و سایر مخلفات با همدیگه به پایان رسید و نگاه اون ها متوجه هومن شد. برادر شوهر خاله آقای دلخواه: خوب فرهاد خان چطور هایی؟ باور کن از روزی که رفتی دائم به فکرت بودم.
    هومن- فکر نکنم قربان شما حتی لحظه ای به من فکر کرده باشید
    آقای دلخواه که انتظار همچین جوابی را نداشت سرخ شد و گفت:
    منظورتون از این حرف چیه؟ یعنی من دروغ می گم؟
    هومن- خیر قربان بنده فرهادنیستم، هومن هستم.شما حتما به یاد این بودید و دائم بهش فکر می کردید ( وبا این حرف من رو به آقای دلخواه نشون داد)
    آقای دلخواه که متوجه اشتباه خودش شده بود بلند بلند شروع به خندیدن کرد و بعد گفت: خوشم اومد جوون، سالها بود که کسی اینطوری جواب منو نداده بود ( ودوباره خندید)
    صدری (زمین خرد کن شمال): خب حتما حالا که فرهاد خان پس از اتمام تحصیلات به ایران برگشته جناب رادپور یکی از کارخونه هارو بنامشون می کنند و ایشون هم به امید خدا می شن یک کارخونه دار موفق مثل پدرشون
    شوهر عمه خانم- فرهاد جون اگه بیاد تو بازار هم بد نیستها!؟
    برادر شوهر خاله-بله، کاملا ، زنده باشن. بازار بیان خیلی براشون مفیده.
    هومن- بله، صددرصد،مخصوصا که در همین مورد تخصص هم گرفته فرهاد جون!
    برادر شوهر خاله- زنده باشن، مدرکشون چیه؟یعنی متخصص چی هستند فرهاد خان
    هومن- الکترونیک
    شوهر عمه- به به، ماشاالله واقعا بازار به یه همچین تخصصی احتیاج داره؟
    من که داشتم از خنده خفه می شدم چپ چپ به هومن نگاه کردم.
    برادر شوهر خاله- زنده باشن،صحبت احتیاج شد یادم آمد جناب مسعودی (شوهر عمه) شما هم تا فهمیدید ما به اون قلم جنس آخر که وارد کردید احتیاج داریم همه رو گذاشتید انبار؟
    شوهر عمه خانم- آقای دلخواه (برادر شوهر خاله) قربون شکلت اسمش رو گفتی فامیلیش رو هم بگو! جنس رو همه احتیاج دارن، قیمتش اصله.
    شوهر خاله توری- قرار نشد اینجا صحبت از بی وفایی بشه. پس ما اینجا چیکاره ایم؟وسط رو بگیریم و غائله رو ختم کنیم، قبول؟
    هومن- آقایون لطفا اگه معامله جوش خورده حق کمیسیونش رو فراموش نکنید. اینجا یه بنگاه معتبریه!
    همه زدند زیر خنده. پدرم از همه بیشتر می خندید.
    صدری- جناب ارسلانی کار رو در روی سی قطعه زمین شمال کی شروع می کنید؟
    ارسلانی- به محض اینکه درختهاشو قطع کردید. با درخت توی زمین که نمی شه برادر! روی درختها که نمی شه ویلا ساخت!
    شوهر خاله توری- حشمت خان شما ساکتید؟ فدات شم قرار بود یه چیزهایی تو تریلی ها جاسازی بشه، چی شد؟
    حمت خان- ما که در حضور بزرگان اسائه ادب نمی کنیم ولی با اجازه تون ترتیب همه کارها داده شده.
    در همین موقع هومن آرام به من گفت: بابا صدر حمت به باند مافیا! عجب آل کاپون هایی جمع شدن اینجا!
    بعد رو به دخترهای فامیل کرد و گفت: خانمها و آقایون اگر لطف کنید و تشریف بیاورید این طرف سالن شاید بتونیم با کمک همدیگه یک باند آدم ربایی با یک شبکه توزیع مواد مخدر راه بندازیم. خوشبختانه سالن بزرگه و امکانات فراوان!
    همه زدند زیر خنده و آقای صدری گفت: راست می ن بچه ها، شما جوون ها برید یه طرف دیگه ما اینجا باید یه لقمه نون در بیاوریم.
    هومن- بعله دیگه، ماهم بریم شاید یه تیکه بوقلمون پیدا کنیم با این یه لقمه نون بخوریم.
    سپس همه جوون ها با خنده به طرف دیگه سالن رفتند مادرم با بقیه خانمها هم در گوشه دیگر سالن مشغول گفت و شنود شدند.
    هومن- خانمها خواهش می کنم بعد از نشستن خودشون رو با ذکر نسبت دوری و نزدیکی به فرهاد معرفی کنن.
    همه با نگاهی مشتاق و لبی پر خنده طبق دستور هومن روی مبل های آخر سالن که فاصله نسبتا زیادی هم با بقیه داشت نشستند.
    شهره- من دختر خاله فرهادم
    سحر- من دختر عمه فرهادم
    سپیده- من دختر پسر عموی مادر فرهادم
    بهزاد و بهاره- ما دختر و پسر برادر شوهر خاله توری هستیم. یعنی با شهره دختر عمو و پسر عمو هستیم.
    مهتاب- من دختر پسر دایی مادر فرهاد خان هستم
    خاطره- من هم دختر برادر شوهر عمه فرهاد خان هستم.
    فرانک- من دختر همسایه ویلای شمال فرهاد خان هستم.
    ونوس- من هم همسایه ویلای شمال فرهاد خان هستم.
    هومن- از آشنایی با همه شما خوشبختم. من هم هومن دوست فرهاد خان هستم. قبل از هر چیز باید به شما بخاطر داشتن یه همچین پدرهایی تبریک بگم. واقعا شب و روز زحمت می کشن تا شماها راحت زندگی کنید!
    شهره- هومن خان من گاهی دو شب دو شب پدرم رو نمی بینم! خیلی براش نگرانم.
    هومن- حق دارید والله! یه دفعه ممکنه اصلا نبینیدش! یعنی خدای ناکرده مریض بشه ، بیفته گوشه بیمارستان. با این کار زیاد!
    و آرام زیر لب گفت: امید بخدا همین روزها می گیرن می برنش زندان!
    شهره- ببخشید متوجه نشدم چی گفتی
    هومن- گفتم خدای نکرده ممکنه قلبشون بگیره. نباید اجازه بدید اینقدر کار کنن!
    سحر- هومن خان شغل پدر شما چیه؟ چی کار می کنن؟
    هومن- شغل پدرم تخصصیه، خیلی کار حساسیه. پدرم بچه هایی رو که تنها مدرسه می رن یا توی کوچه ها فوتبال بازی می کنن و خلاصه ول هستن می گیره و می بره خونه دل و جگرشون رو در می آره می ذاره تو یخ صادر می کنه خارج. بازارش خیلی خوبه!
    همه خندیدند و هر کسی چیزی می گفت.
    شهره- هومن خان شوخی می کنن
    خاطره- خیلی با نمک هستند
    سحر- واقعا خیلی شوخ طبع هستند
    هومن- شوخی نکردم، جدی گفتم. پدر من که نباید از پدر شماها چیزی کم بیاره!
    سپیده- جدا هومن خان پدرتون چکاره هستند؟
    هومن- دکترای شیمی داره،چند قلم از این محصولات که الان مصرف می کنید مثل شامپو و صابون و خمیردندان و چند چیز دیگه ساخت پدر منه. کارخونه داره.
    فرانک- هومن خان شما خیال ازدواج ندارید؟
    هومن- چرا ندارم! دنبال یه دختر پولدار می گردم.
    همه خانمها به هم نگاه کردند و خندیدند.
    من- هومن جون این دختر خانمها شکر خدا همه پولدارن. معطل نکن. یه کدوم رو انتخاب کن.
    ونوس- فرهاد خان مگه کفش می خوان انتخاب کنن؟ به این شلی ها که نمی شه!
    هومن- ماهام همچین شل نیستیم ونوس خانم!
    شهره- جدا فرهاد از شما می پرسمف چه تیپ دختری رو برای ازدواج ترجیح می دی؟
    من- چطور بگم؟یه دختری که ازش خوشم بیاد. نمی تونم بگم چه تیپی باید باشه
    بهزاد- ولی من می دونم از چه تیپ دختری خوشم می آد.
    هومن- شما چند سالتونه؟
    بهزاد- پاپی چند ماه شناسنامه مو دیر گرفته برای مدرسه
    هومن- سگ تون رو می فرمایید؟
    بهار- اوا هومن خان پدرمو می گه
    هومن- پس چرا می فرمایند پاپی. دور از جون پدرتون ما یه سگ داشتیم که صداش می کردیم پاپی. این اسمها رو چرا رو پدرتون می ذارین؟ زشته بخدا.
    بهزاد- پس بهش چی باید بگیم؟صداش کنیم بابا؟ یا آقا بابا؟
    هومن- نخیر صداش کنید خاله خانم! خوب باید یا بابا صداش کنید یا پدر یا آقا جون.
    حالا بالاخره چند سالتونه؟
    بهزاد- هجده سال تموم!
    هومن- البته حالا که برای شما زوده،ولی بگید بینم در اینده چه تیپی رو برای ازدواج می پسندید؟
    بهزاد- یه دختر مدرن امروزی!
    هومن- بهزاد خان مگه می خواهید ماشین آلات برای کارخونه انتخاب کنی که باید مدرن باشه؟
    من- منظور بهزاد خان یک دختر متجدده!
    هومن- اخه منظورتون از دختر متجدد چیه؟
    بهزاد- چه جوری بگم؟یعنی منو درک کنه، یعنی وقتی می خوام موزیک گوش بدم اونم گوش بده، وقتی می رقصم پابه پای من برقصه، اینطوری دیگه!
    هومن- پس جنابعالی زن نمی خواهید رقاص می خواهید؟
    سحر- مگه شما با رقص مخالفید هومن خان؟
    سپیده- رقص برای زن، جزو لاینفک وجود!
    شهره- با رقص احساسات و انرژی اضافه آزاد می شه. در ضمن یک نوع ورزشه!
    هومن- چند نفر به یک نفر؟ضعیف گیر آوردین می چزونید؟
    همه خندیدند.
    هومن- من با رقص مخالف نیستم اما خانم خونه غیر از رقص باید کارهای دیگه ای هم بلد باشه یا نه؟زندگی که همه ش رقص نشد! مجسم کنید بهزاد خان از سرکار خسته برگشته خونه. در خونه رو باز می کنه می بینه خانم مشغول رقصیدنه!
    می گه ناهار چی داریم؟خانم می گه داشتم می رقصیدم نرسیدم به ناهار. می گه خونه چرا کثیفه؟ خانم می گه بیا با هم قر بدیم نظافت چیه؟!
    من- منظور هومن اینه که هر چیزی بجای خودش خوبه. رقص ، خونه داری،لطافت، انعطاف،همه چیز. اما مهمترین امتیاز برای هر کسی مخصوصا یک زن شوهردار خوب فکر کردن و پاکدامنی ولی چه اشکالی داره یک زن شوهر داره در خونه برقصه؟یکی از اشتباهات ما ایرانی ها اینه که به محض ازدواج چه دختر چه پسر تمام کارهایی رو که در زمان مجردی می کردیم قطع می کنیم. حالا اگه به این زن و مردها گفته بشه که چرا دیگه تو خونه به خودتون نمی رسید جواب می دن ما که شوهرمون رو کردیم یا زنمون رو گرفتیم! حالا مثلا در مورد خانمها می گم در زمان قبل از ازدواج یه دختر مرتب به خودش میرسه،ارایش می کنه، موهاشو درست می کنه،لباس شیک می پوشه، به خودش عطرهای خوشبو می زنه اما بعد از ازدواج کهنه ترین لباس رو برای استفاده تو خونه اختصاص می ده، عطرهاشو برای مهمونی نگه می داره، هر سه چهار روز یکبار حمام می کنه، موهاش همیشه چرب و بهم ریخته س، خلاصه طوری تغییر رویه می ده که شوهر بیچاره دیگه نمی تونه بین اون دختر قبل از ازدواج و این زن بعد از ازدواج یک نقطه اشتراک پیدا کنه. البته مرد هم همین طور.
    هومن- فرهاد جان تمام این مشخصات که می گی در فرخنده خانم جمعه! معطل نکن!
    سحر- خوشبختانه الان وضع خیلی فرق کرده. جوونها خیلی روشن شدن.
    مهتاب- من دلم می خواد شوهرم شاعر باشه
    هومن- اونوقت از کجا می آرید بخورید؟
    مهتاب- خوب شعرهاشو چاپ می کنه.
    هومن- مردم ندارند بخورند، کی میره کتاب شعر بخره؟اون کسانی که اهل کتاب و شعر و این حرفهان پول کتاب خریدن ندارند. اونهایی که پول خرید کتاب دارند اصلا اهل این حرفها نیستند. شما خودتون بگید تا حالا دید یکبار پدرتون وقتی می آد خونه یه کتاب دستش باشه؟
    فرانک- من دلم می خواد یه شوهر از طبقه کم درامد داشته باشم. یعنی فقیر باشه و از این نظر به من متکی باشه.
    هومن- که هر روز ثروت خودتون رو بزنید تو سر اون بدبخت؟بفرمایید می خواهید ضعیف کشی کنید. در ضمن اگر دنبال فقیر می گردید یه سر تشریف ببرید شاه عبدالعظیم توی بازارش پر از فقیر و گداست.
    من- فرانک خانم خیال شوهر کردن ندارند. دنبال یک برده می گردند.
    دیگه بچه ها شروع به شوخی و خنده کرده بودند. اونها می گفتند و با جواب هومن می خندیدند. خلاصه هومن صد تا داوطلب ازدواج پیدا کرده بود.
    سپیده- من کاری ندارم که شوهرم چه کاره باشه فقط باید منو برداره ببره تمام دنیارو بهم نشون بده.
    هومن- معذرت می خوام پس شما ددری تشریف دارید. بهتره زن یه جهانگرد بشید یا حداقل با یکی از اینا که آژانس سیاحتی و توریستی دارند ازدواج کنید.
    شهره- هومن خان به نظر شما من باید زن چه کسی بشم؟
    هومن- والله چه عرض کنم؟ماشاالله خاله خانم اونقدر جذبه دارند که شوهر شما حتما باید دل شیر داشته باشه. به نظر من شما باید همسر یا هرکول بشید یا رستم دستان!
    ونوس با خنده- هومن خان شوهر من باید چه کاره باشه؟
    هومن- اول بفرمایید شما دختر آقای صدری هستید که تو شمال زمینها را قطعه قطعه می کنند؟
    ونوس- بله پدرم جنگلهای شمال رو که بزرگ هستند تقسیم می کنن و شریک می شن و ویلا می سازن
    هومن- پس شما باید همسر یک هیزم شکن بشید که اون درختهایی رو که پدرتون قطع می کنه بشکنه و تو بازار بفروشه!
    وبدین ترتیب شب میهمانی به پایان رسید.
    اون شب هومن خونه خودشون نرفت و پیش من موند. وقتی دوتایی تو اتاق من تنها شدیم هومن پرسید: فرهاد امشب از کدوم دخترها خوشت اومد؟ فکر کنم مادرت منتظره فردا بفرستدت خونه بخت!
    من- شهره دختر بدی نیست. هم خیلی قشنگه هم دیگه شناخته شدس. چاق هم نیست، خوبه. من ازش بدم نیومد. ولی مشکل یکی پدرشه یکی اینکه دختر خاله منه. ممکنه از نظر ژنتیک مشکل داشته باشیم یعنی از نظر گروه خونی. پدرش هم از اون بازاری هاست که من ازشون نفرت دارم. محتکره! البته این به شهره ربطی نداره.
    هومن- اگه با شهره ازدواج کنی پدرش می بردت بازار برات یه حجره باز می کنه. یه میز می ذاری و یه تلفن. روی میز هم یه قالیچه می اندازی و روی صندلی یک پوست گوسفند، همیشه هم یک دسته کلید می زنی به شیشه حجره و زیرش می نویسی یک دسته کلید پیدا شده( بنگاه صداقت)
    اون وقت از اون طرف هر چی جنس مصرفی مردم بیچاره اس احتکار می کنی.
    من- هومن تو چی؟از هیچکدوم خوشت نیومد؟خلاصه بگو مادرم برات دست بلند کنه.
    هومن- بعضی هاشون بد نبودند یعنی قشنگ بودند ولی همه دنبال ظواهر زندگی هستن. یعنی اینطوری تربیت شدن.
    من- هومن بخوابیم. دارم از خستگی می میرم.
    هومن- آره زودتر بخوابم. ستاره خانم ساعت شش صبح آقا میاره یه کدوم ازدخترهای فامیل رو بزور بهت میده!
    من- نه می خوام با پدرم صحبت کنم که من رو برای ازدواج تحت فشار نذارن
    هومن- فرهاد لیلا توی خونه نمی آد؟
    من- چرا یعنی دیشب به فکرش بودم. دلم می خواست برم دعوتش کنم ولی به دو علت نرفتم. اولاکه مادرش داشت در آشپزخونه کار می کرد ترسیدم یکدفعه یکی از این دخترها یه متلکی چیزی بگه دختره روحیه اش خراب بشه. دوم اینکه لیلا چادریه. با چادر هم حتما نمی اومد تو مهمونی
    هومن- اگر دستم رسد بر چرخ گردون
    از او پرسم که این چون است و اون چون؟
    من- با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
    چرخ از من و تو هزار بار بیچاره تر است
    هومن- شب بخیر خیام!!!!
    من- شب بخیر صمد بهرنگی!
    ساعت حدود نه صبح بود. من و هومن تازه از خواب بیدار شده بودیم و صبحانه تازه تمام شده بود که زنگ زدند. خواهر هومن بود(هاله)
    من و هومن از اومدن خواهرش بسیار متعجب شدیم. آروم اومد و در سالن روی مبل نشست. غمگین به نظر می رسید و بی پناه.زیر لب سلام کرد.
    هومن- چی شده هاله؟اینجا اومدی چیکار؟
    هاله- تو وقتی کوچک بودی اینجا می آمدی چیکار؟حالا می آیی چیکار؟
    هومن زهرخندی زد و گفت: اینجا به پناه می اومدم. برای فرار از اون خونه. برای فرار از دست مادر تو.
    هاله- من هم به پناه اومدم. به این خونه. به برادرم!
    من و هومن همدیگه رو با حیرت نگاه کردیم.
    هومن- من و تو،هیچوقت خواهر و برادر نبودیم. من در زندگی خیلی تاوان تورو دادم هاله خانم!
    هاله- هومن من می دونم که مادر تورو اذیت کرده. یعنی وقتی کوچک بودم متوجه نمی شدم ولی حالا چرا می فهمم ولی گناه من چیه؟ مگه من خواستم که زندگی تو اینطوری بشه؟مگه من باعث جدایی پدر از مادر تو شدم؟ اگر اونها بین من و تو تبعیض قائل می شدند گناه من بوده؟ هومن تو برادر بزرگ منی ، پدرمون یکیه، اینو قبول نداری؟
    بعد از گفتن این حرفها شروع به گریه کرد. هومن سردرگم مونده بود که من گفتم
    من- هومن تو تلافی غوره رو سر کوره در می آری؟تو در برابر خواهرت مسئولیت هایی داری یادت نره
    پس از اینکه حرف من تمام شد، هومن بلند شد و خواهرش رو در آغوش گرفت.صدای گریه هاله بلندتر شد. قطره اشکی آرام از چشم هومن پایین چکید.
    لحظاتی این صحته شورانگیز ادامه داشت تا در اثر نوازش هومن خواهرش آرام شد.
    هومن0 خوب خواهر حالا بگو چی شده؟کدوم ظالم اشک تو رو درآورده؟
    هاله خندید و گفت- مادرم
    حال نوبت خنده هومن بود: مادرت که اشک من رو هم زیاد در اورده!با تو چه کرده!
    GÜZAL TƏBRİZ


  4. #4
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    هاله- هومن می خواد منو به زور بده به پسر خاله ام، منوچهر
    من- هاله خانم منوچهر پسر بدیه؟
    هاله- نه ولی من از اول خوشم نمی آد. من می خوام فعلا تحصیل کنم . دانشگاه برم. حالا خیال ازدواج ندارم.
    من- کلاس چندم هستید شما؟
    هومن- امسال دیپلمش رو گرفته.
    هاله- وقتی گفتم نمی خوام با منوچهر ازدواج کنم لج کردند و نمی ذارن تو کنکور شرکت کنم.
    هومن- به به چشمم روشن! زیر گوش من چه دیکتاتوری راه انداختند! پاشو ، پاشو بریم ببینمحرف حسابشون چیه؟
    بعد رو به من کرد و گفت: پاشو فرهاد تو هم بیا. یه دفعه دیدی کم اوردم تو زیر بغلم رو بگیر!
    من- شاید صلاح نباشه من بیام
    هومن- چرا بیا. اتفاقا صلاحه که تو باشی
    حرکت کردیم و به فرخنده خانم گفتم اگر مادر و پدرم اومدن فقط بگه که من خونه هومن اینا هستم چند دقیقه بعد به خونه آنها رسیدیم و وارد خونه شدیم. خونه هومن هم بزرگ بود نه به بزرگی خونه ما ولی باغی نسبتا بزرگ داشت و ساختمانی دو طبقه ویلایی. به محض ورود سوسن خانم نامادری هومن جلو اومد و گفت: ا هومن جون تویی؟چرا دیشب نیومدی؟
    من و هومن هر دو سلام کردیم و سوسن خانم جواب سلام مارو داد و با مهربانی به من تعارف کرد و این تا زمانی بود که هاله هنوز وارد خونه نشده بود. به محض ورود هاله سوسن خانم با لجن غضب الودی سوال کرد: کجا رفته بودی هاله؟
    هومن دست هاله رو گرفت و پیش خودش نشوند و گفت: خواهرم پیش من بود، پیش برادرش!
    سوسن خانم با حیرت زیاد که کم و بیش شادی نیز در چشمانش دیده می شد آرام روی مبل نشست و بدون حرف لحظاتی هومن و هاله رو نگاه کرد و بعد از یکی دوبار که به من نگاه کرد گفت: باورم نمی شه! شماها خواهر و برادر شدید؟ نه اینکه ناراحت باشم همیشه این رو از خدا می خواستم که روزی هاله رو به خواهری قبول کنی ولی برام خیلی عجیبه!
    هومن- اگر شما و پدر اجازه می دادید خیلی زودتر از اینا خواهر و برادری ما خودش رو نشون می داد ولی متاسفانه با تبعیض هایی که بین من و هاله قایل می شدید روز به روز منو از او دور می کردید. بگذریم من اینجا نیومدم در این موارد صحبت کنم.
    سوسن خانم هاله از طرف مادر با من تنی نیست ولی دختر شما که هست؟ پاره تنتون که هست؟ من برای آینده او نگرانم شما چرا نیستید؟ فکر نمی کنید که در اواخر قرن بیستم زمان اون رسیده که یک دختر تحصیل کرده حق داره برای سرنوشت خودش تصمیم بگیره؟
    فکر نمی کنید که هر چند از اون بزرگتر هستید ولی ممکنه شما اشتباه بکنید؟
    هر کسی ندونه فکر می کنه دارید هاله رو از سر خودتون باز می کنید !دلم می خواد بدونم منظورتون از این کار چیه؟
    سوسن خانم- اجازه بده بگم چند تا چایی صغری خانم بیاره بعد صحبت کنیم. با گلوی خشک که نمیشه حرف زد!
    و با این گفته در حال بلند شدن بود که هومن با لحنی محکم و آمرانه ولی آرام گفت: سوسن خانم خواهش می کنم بنشینید ما نه برای دید و بازدید اومدیم نه مهمانی.سوسن خانم کاملا جا خورده بود . دوباره نشست و گفت: هومن جان تو درست می گی ولی دلم می خواد بدونم منوچهر چه عیبی داره؟تو خودت منوچهر رو چند ساله ندیدی ولی در کودکی و تقریبا جوانی قبل از اینکه از ایران بری با اون آشنا بودی. تو بگو چطور پسریه؟
    هومن- تا اونجا که من می دونم پسر بدی نیست. اما مسئله چیز دیگه ایه. موضوع اینه که هاله از منوچهر خوشش نمیاد. موضوع اینه که هاله اصلا نمی خواد ازدواج کنه!جالا چه منوچهر چه کس دیگه! سوسن خانم از شما انتظار نداشتم که اینطوری فکر کنید. شما تحصیلکرده اید بیسواد که نیستید؟
    خوبه که زندگی من و مادرم جلوی چشم شماست!
    بعد مدتی هومن سکوت کرد. که حتما زندگی خودش رو در لحظه ای مرور کرد. دوباره گفت: ازدواج مادر من هم اجباری بوده. مادرم پسر خاله اش رو دوست داشت که بخاطر پول یا هر چیز دیگه ای خانواده اش مجبورش کردن با پدرم ازدواج کنه. بدون عشق، بدون تفاهم، بدون آزادی در انتخاب. نتیجه اش هم من هستم. بدون مادر ، بدون محبت مادری ، بدون کودکی!
    می دونید سوسن خانم هر بچه ای قسمتی از کودکیش لوس کردن و ناز کردنه که چی؟ که اینکه مادرش نازش رو بکشه، در آغوشش بگیره، نوازشش کنه. بعضی وقت ها دیدید که بچه ها بی خودی و بدون علت بهانه می گیرند؟همش بخاطر اینه که مادرشون ، پدرشون لوسشون کنه و دستی سر و گوششون بکشه. اینطوری یه کودک از نظر محبت ارضا می شه. من از این نعمت خدا که حق مسلم هر کودکه محروم بودم. درون من خلایی است که هیچوقت پر نشده. حالا دیگه گذشته. با تمام پول ها و قدرتهای این جهان زندگی منو به عقب برگردوند و این خلا رو پر کرد. اون زمان وقتی بزرگترها مادرم رو مجبور به ازدواج با پدرم می کردند خیال خوبی کردن به اون رو داشتند. به اصطلاح صلاحش رو می خواستند.
    حالا شما که نمی خواهین هاله به سرنوشت مادر من دچار بشه؟! شوهر دادن یک دختر و تهیه جهیزیه تنها کافی نیست.
    صحبت هومن در اینجا تموم شد و سرش را پایین انداخت. متاثر شده بودیم و باورنکردنی تر اینکه علاوه بر هاله سوسن خانم هم آرام گریه می کرد. بعد از چند دقیقه سوسن خانم که اشکهاشو پاک کرده بود گفت: هومن جان من از اینکه تو نسبت به اینده هاله احساس نگرانی می کنی واقعا خوشحالم. خوشحالم از اینکه این جریان باعث شد که شما دو نفر احساس خواهر برادری بکنید. حالا دیگه اگه قرار باشد بمیرم هم خیالم راحته که هاله تنها نیست و برادرش مواظبشه!
    هومن تو درست می گی من نباید به خاطر پول هاله رو وادار به ازدواج می کردم. اما نمی دونم چرا همیشه تا اسم خوشبختی به میان می آد اولین چیزی که در ذهن انسان نقش می بنده پوله! متاسفاته شاید ما زیادی در مسایل مادی غرق شده باشیم. خوشحالی بیشتر من از اینه که تو منو متوجه اشتباهم کردی. چشم هومن جون دیگه هاله رو مجبور به ازدواج نمی کنم. هرچی خدا بخواد همون می شه.
    در این لحظه هومن از جا بلند شد رو به هاله کرد و گفت: هاله جون حالا برو با خیال راحت به درس و کنکور و دانشگاهت برس و دوباره به طرف سوسن خانم برگشت و گفت: ممنون سوسن خانم که با این قضیه خیلی روشن و خوب برخورد کردید. فعلا خداحافظ.
    هاله هومن رو بغل کرد و گفت: هومن خدا رو شکر می کنم که برادری مثل تو دارم. چقدر خوب شد که تو به ایران برگشتی!
    هومن- من هم خوشحالم از اینکه دیگه تنها نیستم و یک خواهر دارم که غم منو بخوره!
    و وقتی که به طرف در خونه حرکت کرد سوسن خانم گفت: هومن خیلی دلم می خواست که من و تو هم در مورد گذشته و چیزهای دیگه با هم صحبت کنیم. من فکر نمی کردم تو این قدر منطقی باشی! هومن جون من دیگه طاقت ندارم که وقتی تو چشمان تو نگاه می کنم تصویر خودم رو به شکل یک عفریت زشت ببینم. وقتی که ما می تونیم مثل دو تا انسان کامل با هم حرف بزنیم چه اشکالی داره که یکبار آزمایش کنیم شاید این کدورت ها از بین بره؟ من می دونم که نمی تونم جای مادرت رو بگیرم ولی می شه که حداقل از هم متنفر نباشیم هر چند که خدا رو شاهد می گیرم که هیچ وقت از تو تنفر نداشتم. نمی گم اندازه هاله دوست داشتم ولی هیچوقت هم تورو زیادی ندونستم.
    هومن به طرف سوسن خانم برگشت و پرسید: واقعا می خواهید حسابها رو در مورد گذشته صاف کنید؟ باشه من حاضرم (و روی مبل نشست)
    من- اگر اجازه بدید بنده مرخص بشم. بودن من در اینجا درست نیست.
    سوسن خانم- نه فرهاد خان شما مثل برادر هومن هستید و از تمام زندگی اون باخبرید اتفاقا من اصرار در بودن شما دارم. دلم می خواد مثل یک قاضی عادل به حرفهای من گوش بدید و قضاوت کنید. حتی اگر در مواردی من اشتباه کرده بودم خطاهام رو بگید تا برای خودم هم روشن بشه هرچند که تعدادی از این گناهان سالهاست که وجدانم رو آزار میده. حالا اگه اجازه بدید یه چایی بخوریم تا کمی اعصابمون آروم بشه.
    سوسن خانم دنبال آوردن چای به آشپزخونه رفت. هاله کنار هومن نشست و گفت هومن هر طوری که بشه من خواهر توام و با تو.
    من و هومن از پاکی و بی آلایشی این دختر به وجد اومده بودیم و هومن او را نوازش کرد. چای در سکوت نوشیده شد. هر دو طرف خود را برای تلخی بازگشت به گذشته اماده می کردند. اضطراب این لحظه حتی به من هم سرایت کرده بود. پس سیگاری روشن کردم. هومن هم سیگاری روشن کرد.
    سوسن خام- هومن جون اگر ممکنه یکی هم به من بده.
    هومن سیگاری به طرف او گرفت و برایش روشن کرد و گفت: گفتید که نمی تونید جای مادرم منو بگیرید. درسته، اما نه اونطور که شما فکر می کنید چرا که من مادری نداشتم تا احساس مادرداری داشته باشم. پدر و مادرم این احساس رو از من گرفتند. هر کسی که مادری داشته و از دست داده، یعنی مثلا مادرش فوت شده حداقل با یادآوری این احساس و زنده کردن خاطره اون لذت می بره ولی من متاسفانه اصلا طعم شیرین این احساس رو درک نکردم!
    سوسن خانم برای اینکه از جایی شروع کنیم دلم می خواد از اون حادثه که باعث شد بین من و شما و پدرم شکاف عمیقی ایجاد بشه. یادتون هست؟ دارم در مورد جریان دامن صحبت می کنم. شما اون روز به پدرم دروغ گفتید من حتی وقتی پدر آمد کل جریان رو فراموش کرده بودم ولی شما باعث شدید پدرم با شلاق منو بزنه. هر ضربه ای که میزد نه به بدن من که به روح من می خورد. چرا این کار رو کردید؟ چرا با احساسات یک کودک که مادر هم نداشت این طور بازی کردید؟ من اعتراف می کنم که از همون روز با خودم عهد کردم که در زمانی که به قدر کافی بزرگ شدم از شما انتقام بگیرم. حالا آن زمان رسیده. درد اون شلاقها رو در تمام روح و تنم حس می کنم. اون ضربات رو من نه از پدرم که از دست شما خوردم!نمی دونم یادتون هست یا نه؟ولی من گریه نکردم و همین باعث شد که پدرم منو بیشتر بزنه. این هم یادم هست که شما جلوی پدر رو می گرفتید اما پدر به طرز وحشیانه ای من رو می زد.
    اون روز شما تونستید ترسی از خودتون تو دل یک کودک هفت هشت ساله بی مادر ایجاد کنید. ولی من حالا دیگه بزرگ شدم فکر می کنم نوبت من رسیده باشه. عمل اون روز شما خیلی غیر انسانی بود.
    سوسن خانم در تمام این مدت سرش را پایین انداخته بود و گوش می داد. هاله با شنیدن این قصه اشک ریخت. من هم سیگار دوم رو روشن کردم.
    سوسن خانم- هومن جون می دونم که من در نظر تو همیشه یک زن سنگدل و دروغگو جلوه کرده ام اما حالا حرفهای من رو هم گوش کن.
    وقتی من با پدرت ازدواج کردم می دونستم یک پسر کوچک داره. می دونستم پولدار هم هست. من هم یک دختر جوون بودم. من هم قشنگ بودم. اگر یادت نیست که چقدر زیبا و شاداب بودم فقط کافیه که به هاله نگاه کنی درست شکل آن زمان من. تصویری از من. با خودم عهد کرده بودم که پسر شوهرم رو مثل پسر خودم بدونم.
    پدرت از ازدواج اولش خاطره تلخی داشت. به من اجازه نداده بود که حتی تنها خونه پدرو مادرم برم. شب قبل از اون حادثه با پدرت بگو مگو کرده بودم. مادرم چند روزی بود که مریض شده بود و خونه خوابیده بود. وقتی از پدرت خواستم که با هم به دیدن مادرم بریم گفت چند روز دیگه ،جمعه می ریم اونجا. میدونستم که اگر بدون اجازه پدرت از خونه بیرون برم اون به شدت عصبانی می شه. از مادرم هم که نمی تونستم دست بکشم! با این حال گفتم صبر می کنم. یعنی سرنوشت مادرت رو پیش چشمم مجسم کرده بودم. دلم نمی خواست این اتفاق برای من هم بیفته ولی همان صبح پدرم تلفن زد و گفت حال مادرم بدتر شده و از من خواست که به کمکش برم. دیگه نتونستم صبر کنم این بود که به خانه مادرم رفتم. اونجا مجبور شدم که مادرم رو به دکتر ببرم. رفتن و برگشتن من خیلی طول کشید. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. ترس از اینکه تو در خونه تنها مونده بودی. وجدانم منو عذاب می داد اگر اتفاقی برای تو پیش می آمد هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم. در ضمن جواب پدرت رو باید چی می دادم؟
    در دل آرزو می کردم که کاش تو روا هم با خودم آورده بودم. گیج بودم،نمی دونستم چیکار باید بکنم!وقتی خلاصه با تمام نگرانی ها به خونه برگشتم و تو رو سالم دیدم و متوجه شدم که پدرت هنوز به خونه برنگشته از صمیم قلب خدارو شکر کردم. اما در همون لحظه تو من رو تهدید کردی. با چیزی که اونقدر ازش وحشت داشتم. با شنیدن تهدید تو سرنوشت مادرت رو برای خودم تکرار شده می دیدم. گفتم که من دلم نمی خواست پدرت منو طلاق بده. باید طوری عمل میکردم که تو نتونی علیه من هیچ حرفی بزنی. خیلی با خودم کلنجار رفتم ای کاش تو کمی بزرگتر بودی تا در آن شرایط می تونستم با تو صحبت کنم. آرزو می کردم که پدرت اینقدر منو محدود نکرده بود تا من مجبور نباشم بخاطر دیدن مادر مریضم دزدکی از خونه خارج بشم. ایکاش در اون زمان اونقدر آزادی داشتم تا ناچار به دروغ متوسل نشم. هومن جون ترس و عدم امنیت انسان رو به خیلی از کارها وادار می کنه. انسان رو در حالت دفاعی قرار می ده. من باید از آینده خودم، زندگیم دفاع می کردم یا نه؟ وقتی اون دروغ رو به پدرت گفتم، وقتی پدرت تو رو تنبیه می کرد، از خودم متنفر بودم. بعد از اون هم همیشه در چشمان تو برق کینه و نفرت و انتقام را میدیدم و بیشتر می ترسیدم.دلم می خواد این رو هم بدونی که بعد از اینکه از ایران رفتی به پدرت حققت رو گفتم. حداقل پدرت از واقعیت جریان باخبر باشه. بعد از اون هم هربار سعی کردم که به تو نزدیک بشم تو اجازه ندادی. می دیدم که تو در خونه زجر می کشی مخصوصا بعد از به دنیا آمدن هاله.
    هومن جون اعتراف می کنم وقتی هاله به دنیا امد توجه ما هم به طرف او جلب شد. تو اگر منطقی فکر کنی به من حق می دی که بچه خودم رو بیشتر از تو دوست داشته باشم!
    این طور بهتر بود. در خارح از کشور همین که در این خونه نباشی هم برای تو بهتر بود هم برای من. هر دو ارامش داشتیم. ما زنها همیشه در حال ترس بودیم و به هنگام ترس به خیلی از حیله ها دست می زنیم. همانطور که هاله در مورد ترس از ازدواج به تو پناه آورد. من هم به حیله پناه آوردم. هومن در مورد جدایی پدر و مادرت هیچ نقشی نداشتم. من نمی خواستم که سرنوشت تو رو هاله هم داشته باشه. پس طبق غریزه از خودم و فزندم دفاع کردم. قبول کن که من به عنوان زن این خونه حق داشتن اختیاراتی را باید داشته باشم حالا هم خودم رو تبرئه نمی کنم. انتظار بخشش هم از تو ندارم. اما توقع دارم که در محکمه و دادگاه وجدان تو عادلانه محاکمه بشم. هومن جون یه دختر با هزار آرزو به خونه شوهر می ره. پدر تو پولدار بود و هست آیا من که حدود پانزده سال از او کوچکتر بودم نباید از یک تضمین برخوردار باشم؟ اینو به تو می گم من هم ارزو داشتم با مردی ازدواج کنم که حداکثر شش هفت سال از خودم بزرگتر باشه نه پانزده سال!!!
    من حرفهام رو زدم. وجدان تو هر تصمیمی که درباره من بگیره با کمال میل قبول می کنم. پدرت چون فهمیده نسبت به تو کوتاهی کرده دائم در پی جبران گذشته هاست و من اعتراف می کنم که دشمنی تو با من برام بسیار خطرناکه. اما بدون که هر بار نسبت به تو ظلمی کردم فقط به خاطر ترس بوده نه کینه یا نفرت. فقط دفاع از آینده خودم و برای اینکه حسن نیت خودم رو بتو ثابت کنم باید بگم که تنها تضمین مادی که در این چند ساله داشتم همین سند این خونه بوده که اون هم پدرت از من یک وکالت بلاعزل رفته تا هر وقت خواست این خونه رو پس بگیره یعنی تو حالا در موقعیت قوت هستی و من ضعف. گفتم انتظار ندارم که تو من رو ببخشی ولی اینها رو گفتم تا کمی از نفرت تو نسبت به من کم بشه.
    با تمام شدن حرفها سوسن خانم کلافه به دنبال چیزی می گشت تا هم سرش رو با اون گرم کنه تا هومن تصمیم خودش رو بگیره و هم ارامشی بهش بده پس بلند شدم و سیگاری بهش تعارف کردم که با لبخند حق شناسانه ای یکی برداشت.لحظه ای بعد هومن بدون کلامی خونه رو ترک کرد و رفت. سوسن خانم که منتظر جواب هومن بود مات و مبهوت به من نگاه کرد. در حالی که سیگارش رو روشن می کردم گفتم: هومن رو من می شناسم هر وقت که مردد و دودل می شه نمی تونه تصمیم بگیره، اینکار رو می کنه. ناراحت نباشید. خدا بزرگه هومن هم دل پاکی داره.
    سوسن خانم- فرهاد خان من از گذشته واقعا متاسفم اینو به هومن بگید. بهش بگید که اگر در زندگی احساس امنیت می کردم از خدا می خواستم که پسری هم مثل هومن داشته باشم.
    هاله- فرهاد خان خواهش می کنم مواظب برادرم باشید(وقتی از خونه هومن بیرون آمدم هومن رو دیدم که کنار خیابون ایستاده بود.)
    من- رفیق انگار کوک کوکی؟
    هومن- منتظر تو بودم بریم؟
    من- کجا؟ کازینو، دیسکو، لوکال، بیلیارد؟ کجا؟
    هومن خندید و گفت : نه بریم همین ابمیوه فروشی سر چهارراه یه آبمیوه بخوریم.
    قدم زنان حرکت کردیم و سلانه سلانه طول خیابون رو طی می کردیم.
    من- به چی فکر می کنی؟
    هومن- به بدبختی هام! تو خودت می دونی چرا می پرسی؟
    من- حالا می خواهی چیکار کنی؟حرفاشو که شنیدی؟
    هومن- آره شنیدم همه ش منطقی بود. هر کس دیگه ای هم جای اون بود همین کار رو می کرد. بازم خدا پدرش رو بیامرزه که به جای خارج فرستادن من نگذاشت منو گدا خونه! اینا همه تقصیر پدر خودمه. راستش رو بخوای خودم هم چیکار باید بکنم.
    من- بهترین راه اینه که تو و سوسن خانم و هاله دست به یکی کنید و بریزید سر پدرت.
    به ابمیوه فروشی رسیدیم و بعد از خوردن یک آبمیوه دوباره به طرف خونه برگشتیم. وقتی نزدیک خونه ما رسیدیم هومن از من پرسید: تو اگر جای من بودی چیکار می کردی؟
    من- به من کار نداشته باش مهم اینه که تو چه تصمیمی بگیری. در ضمن سوسن خانم به من گفت که به تو بگم واقعا به خاطر گذشته متاسفه. گفت اگه ترسش نبوده، آرزو داشته یک پسری مثل تو داشته باشه. ببین هومن، تلافی چی رو می خوای در بیاری؟و سر کی می خوای در بیاری؟ سوسن خانم الان حدود بیست ساله که زن پدر توست. جوونی شو تقریبا تو اون خونه گذاشته. فکر نکنم دستش به جایی بند باشه حالا اگه می خوای زورت رو به یه همچین آدمی برسونی خوب خودت می دونی! قبول دارم که در گذشته زیاد سختی کشیدی اما تمام سختی های تو تقصیر سوسن خانم نبوده. در هر صورت کاری کن که بعدا وجدانت آزارت نده. به قلبت رجوع کن.
    هومن-کاری نداری فعلا؟
    من- خیر مهندس. عرضی نیست. خدانگهدار.
    و هومن خلاف جهت خونه شروع به حرکت کرد.
    من- راه خونه تون رو هم گم کردی؟
    هومن باخنده- نه گم نکردم. توی قلبم دیگه ازش کینه ای ندارم. میرم یه جعبه شیرینی بخرم دست خالی نرم خونه.راستش دیگه نمی خوام از کسی تو دلم نفرت و کینه داشته باشم. دوستی بهتره.
    من- حالا لایق دوستی من شدی! یه جعبه هم بگیر برگشتی بده در خونه ما
    تمام بعدازظهر رو خوابیدم. خوشحال بودم از اینکه این مشکل هومن حل شده، خیلی ساده. البته سختی هاش رو قبلا کشیده بود. عصری حدود ساعت 5 از خواب بیدار شدم و بعد از حمام کردن و اصلاح صورت پایین رفتم. موقعی که مشغول خوردن چای عصرانه بودم مادرم گفت که دخنر خاله ات قراره بیاد اینجا دنبال تو. می خواد با هم برین خرید.
    من- مادر خریدهای من رو همیشه هومن انجام می داد. من حوصله خرید و این حرفها رو ندارم اونم تو این شهر شلوغ و آلوده!
    مادر- چیه مادر تو خونه نشستی پاشو برو بیرون ببین چه خبره
    من- مادر من دو روزه اومدم توی این دو روزه مگه چقدر خونه بودم؟
    پدر- منظور مادرت اینه که پاشو برو سر خونه زندگیت!
    من- یعنی داری بیرونم می کنید؟
    مادر- نه مادر این چه حرفیه؟ دلم می خواد با زنت بیای خونه.
    من- با کدوم زنم؟مگه برام زن گرفتید؟
    پدر- نترس مادرت بیست روزه زن من شد. حالا گیریم سنی ازش گذشته و دستش کند شده فوق فوقش یه ماهه ترو حتما زن می ده!
    زنگ زدند و فرخنده خانم در رو باز کرد. شهره بود. یه لباس شیک پوشیده بود و عطری بسیار خوش بو! باید بگم که خیلی زیبا شده بود.
    شهره بعد از رسیدن و سلام و اجوالپرسی رو به من کرد و گفت: ساعت خواب آقا؟ چقدر می خوابی؟
    من- شما از کجا می دونی که من خوابیده بودم؟
    شهره- ماهواره مخابراتی من خیلی قوی یه! حالا پاشو بریم یه گشتی توی خیابون ها بزنیم.
    من- که چی رو ببینیم؟ترافیک رو؟
    شهره- نه میریم خرید. باید یاد بگیری چطوری خرید کنی.
    من- دخترخاله، شهره خانم. من اصلا از خرید نفرت دارم. حوصله این کارها رو هم ندارم.
    شهره- حالا پاشو بریم باشه خرید نمیریم.
    من- بابا کار دارم. می خوام ببینم این هومن چه خاکی به سرش کرده!
    شهره- برمی گردی می فهمی. روت می شه دختر خاله به این خوبی اومده دنبالت باهاش نری؟حیفت نمی اد؟
    نگاهی به شهره کردم و خندیدم. راست می گفت حیف بود. پس بلند شدم و بعد از تعویض لباس با شهره راه افتادیم. ماشین شهره یک هوندای مدل بالا بود با کولر و پخش و موبایل روی داشبورت. خیلی شیک. هنوز در ماشین رو باز نکرده بود که هومن از دور پیداش شد. انگار موهاش رو آتش زده بودند
    هومن- خب دختر خاله، پسر خاله کجا تشریف می برند؟چشم فرخنده خانم روشن!
    شهره- سلام هومن خان. داشتیم می رفتیم خرید.
    GÜZAL TƏBRİZ


  5. #5
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    هومن با خنده- ا ، متخصص خرید را با خودتون می برید؟ جهت اطلاع سرکار باید بعرض برسونم که این طفل معصومی رو که دارید همراه خودتون می برید فرق جوراب رو با زیر شلوار نمی دونه! تمام خرید این شازده رو بنده انجام می دادم. بعد رو به من کرد و گفت:فرهاد جون شما برو خونه پیش بابا و مامان من خودم با شهره خانم می رم که یکدفعه این مغازه دارها سرشون رو کلاه نذارن!
    شهره خندید و گفت- اختیار دارید هومن خان شما هم تشریف بیارید
    من بدون اینکه شهره متوجه بشه به هومن که خیال اومدن نداشت اشاره کردم سوار بشه. هومن هم سریع رفت عقب ماشین نشست. شهره اصرار کرد که من رانندگی کنم که قبول نکردم. پس خودش پشت فرمان نشست و حرکت کرد. صدای پخش صوت رو زیاد کرد . در حال حرکت صحبت هم می کرد
    شهره با صدای بلند- هنوز تصمیمی نگرفتی فرهاد؟
    من تقریبا با فریاد- در مورد چی؟
    شهره- کار. می خواهی کجا کار کنی؟
    من در حالی که داد می زدم گفتم: من تازه دو روزه رسیدم. هنوز نه.
    هومن با فریاد- صدای اون ضبط رو کم کن شهره خانم. صدا به صدا نمی رسه.
    شهره- من مخصوصا دادم این پخش رو وصل کردن که صداش زیاد و بلند باشه. حالا شما می گید صداش رو کم کنم؟
    من با فریاد – آخه صداش اونقدر زیاده که موزیک رو نمی شنویم!
    در همین وقت یک ماشین پراید که دو تا جوون هفده هجده ساله داخل اون بودند با سرعت بسیار زیاد جلوی ما پیچید و از ما سبقت گرفت و رفت. شهره هم با سرعت زیاد سر در دنبال اونها گذاشت. داخل یک بزرگراه حرکت می کردیم. حدود صد و بیست سی کیلومتر سرعت ما بود و با ویراژهایی که شهره می داد من و هومن داخل ماشین به اینطرف و اونطرف پرتاب می شدیم. تمام ماشین ها با دیدن سرعت زیاد ما از جلومون کنار می رفتند.
    هومن با فریاد- چی کار می کنی؟الان تصادف می کنیم!
    من- بابا شهره چه خبرته؟
    هومن- سرسام گرفتم خفش کن این وامونده رو
    شهره با فریاد – باید خدمت این برسم. الان می گیرمشون!
    هومن با فریاد- ذلیل بشی دختر، پرده گوشم پاره شد. فرهاد اون رو خفه کن.
    من- بابا شهره ولشون کن برن
    هومن- ول کن در بدرهارو بذار برن خبر مرگشون الان می رسیم قبرستون ها!
    شهره- من باید اونا رو بگیرم
    در همین موقع به چراغ راهنمایی نزدیک شدیم و شهره زد روی ترمز و ماشین با صدای مهیب کشیده شدن ترمز روی آسفالت لیز می خورد و به طرف ماشین جلویی می رفت که من فرمون رو به یک طرف چرخوندم. هومن بدبخت در اثر این ترمز به جلو پرت شد و تقریبا سوار من شده بود. خود شهره رنگش مثل گچ دیوار شده بود. ماشین پراید اون دو تا جوون هم محکم خورد به حفاظ بزرگراه. من بلافاصله ضبط رو خاموش کرد.
    هومن- آخ آخ آخ پدرم در اومد! تو اون روح پدرت صلوات. بیا پایین بیا پایین با این رانندگیت!نزدیک بود به ابدیت بپیوندیم ها!
    فرهاد بپر پشت فرمون الان اونایی که ازشون سبقت گرفتیم و مردم تیکه تیکه مون می کنن ها!
    شهره که قدرت حرکت نداشت. من سریع پیاده شدم و به شهره گفتم که اون طرف بشینه و خودم پشت فرمان نشستم و راه افتادم.
    هومن- آخیش خدا امواتت رو رحمت کنه مرد! اعصابمون راحت شد.
    بعد رو به شهره کرد و گفت: دختر کی به تو گواهینامه داده؟ این چه طرز رانندگی؟ شانس آوردی که موقع ترمز کردن ماشین و چیزی دور و برمون نبود! اگر می خوای تند بری یه روز بیا بریم اتوبان. اصلا نه همینجا. فرهاد یه نیش گاز بده این دختر خانم رانندگی رو ببینه کیف کنه!
    شهره- نه تو رو خدا! من هنوز قلبم آروم نشده
    هومن- می خواستی مارو ببری کفن برامون بخری؟اینو که بهشت زهرا خودش می ده!
    نگاه کن ما تازه امروز بعد از اندی سال با خواهر و نامادریمون آشتی کردیم نزدیک بود دیدارمون به قیامت بیفته ها! اگه فرهاد یک لحظه دیرتر فرمون رو گرفته بود که بیچاره بودیم. شهره حالش جا اومده بود با ناراحتی گفت:چرا اینقدر شما منو سرزنش می کنید؟ حالا که طوری نشده؟
    من- دختر خاله اخه این چه طرز رانندگی؟ من برای خودت می گم.
    شهره- تقصیر این هومن خان. من رو هول کرد. فرهاد تو چرا سر من داد می زنی؟
    در این موقع سر یک چهارراه پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. دیگه نتونستم لوس بازی این دختر را تحمل کنم ترمز دستی رو کشیدم و پیاده شدم. هومن هم پیاده شد.
    من- شهره خانم آروم رانندگی کن و برو خونه. خداحافظ.
    شهره- فرهاد ، فرهاد . برگرد کارت دارم.
    من و هومن رسیده بودیم اون طرف خیابون. تا شهره خواست که از درون ترافیک خلاص بشهما سوار یک تاکسی دربست به طرف خونه حرکت کردیم.
    هومن- دستت درد نکنه فرهاد. نجاتمون دادی جان تو هیچ کنترلی روی ماشین نداشت همینطوری شانسی بعضی از جاهارو رد می کرد.
    من- معلوم نیست این پولهارو از کجا و چه طوری در می آرن ماشین می خرند و می اندازند زیر پای اینا! تا چند سال پیش همین خانم یعنی پدرش با موتور گازی می رفت بازار!
    هومن- خوب معلومه دیگه،احتکار و زد و بند و کلاهبرداری، این طوری میشه دیگه!اینا فرها جون تازه بدوران رسیدن. مثل این پر شده تو تهران!
    خدا رحم کرد که تو فرمون رو گرفتی این ور. اگه مستقیم می رفت زده بود پشت پراید! صدای ضبط رو بگو! گوشهاش سنگینه؟گلوم پاره شد از بس داد زدم. فرهاد خر نشی یه وقت اینو بگیری. جوون مرگت می کنه. چه اتیشپاره ایه!
    من- اما خوشگله! حیف که کمی لوس بارش آوردند و گرنه...
    هومن- خدا این زلزله رو نصیب گرگ بیابون نکنه. چی چی خوشگله؟ چه فایده داره؟ تو همون فرخنده خانم رو بگیری بهتره.حداقل اینکه همیشهسالم می مونی . با این شهره سر زنده ب گور نمی بری!
    ****
    دو روز بعد از این جریان قرار شد که با هومن به دیدن پریچهر خانمپیرزن مرموز شهر ری بریم. ساعت حدود 9 صبح هومن دنبال اومد و حرکت کردیم.
    من- اوضاع احوال خونه در چه حاله؟هاله و سوسن خانم چطورند؟
    هومن- خوبه. صلح برقرار شده. هاله هم دلش می خواست با من بیاد. گفتم باشه دفعه بعد.
    من- خوب میآوردیش. براش پریچهر خانم خیلی باید جالب باشه! برگرد بیارش.
    هومن- گفتم شاید تو خوشت نیاد!
    من- نه بابا،چه کار با من داره هاله؟حالا که با هم اشتی کردید تو باید بیشتر بهش برسی.
    هومن دور زد و به طرف خونه برگشتیم
    هون دل سوسن خانم بدبخت اینقدر پر بود که نگو. بیچاره دنبال دو تا گوش می گشت درد دل کنه. می دونی؟اخلاق پدرم وقتی من نبودم خیلی بد شده بوده! حتما دچار عذاب وجدان شده بوده. مرتب به پر و پای اینها می پیچیده.
    من- حتما خودش رو در مورد تو و شاید هم مادرت مسئول می دونه. هومن، پدرت هم خبر از مادرت نداره؟نمی دونه کجاست؟کجا نیست؟
    هومن- من تا حالا که ازش چیزی نپرسیدم. می ترسم سوال کنم و بحث کشیده بشه به جاهای باریک. یه دفعه حرف و حدیثی پیش بیاد و حرمتش از بین بره. دلم براش می سوزه. یادمه وقتی از مادرم جدا شده بود تا مدتها یه گوشه می نشست و سیگار می کشید و مات به در و دیوار نگاه می کرد.
    به خونه هومن اینا رسیدیم و هومن زنگ زد و به هاله گفت که اگه می خواد کارهاشو بکنه و بیاد.
    هومن- هاله به سوسن خانم هم بگو اگه می خواد بیاد بریم. فقط چادر بردارید بدون چادر راه نمی دن.چادرهای اونجام تمیز نیست.
    سوسن خانم از توی باغ داد زد: هومن جون چادر مشکی مو شستم چادر دیگه باشه راه نمی دن؟
    هومن- چرا بابا، رنگش که مهم نیست! چادر ، چادر دیگه!بعد رو به من کرد و گفت:گناه داره بیچاره از صبح تا شب تو خونه س . این پدر من هم که صبح می ره آخر شب بر می گرده. نمی دونم زنی چیزی هم تو کارخونه گرفته؟
    من- از پدر تو بعید نیست. یه دفعه می بینی صاحب دو سه تا خواهر و بردر دیگه هم شدی.
    هومن سرش رو کرد تو خونه و داد زد
    بابا چی کار می کنید؟ شب شد! بعد دوباره رو به من کرد و گفت: داشتم چی می گفتم؟
    من- داد زدی گفتی شب شد.
    هومن- بانمک به تو داشتم چی می گفتم؟آهان یادم اومد. پدرم بعد از جدایی خیال ازدواج نداشت. صبر کرد شاید مادرم برگرده سر خونه و زندگیش. وقتی سال بعدش فهمید که مادرم ازدواج کرده مثل دیوونه ها شد. اون هم از لجش سال دیگه اش زن گرفت ( دوباره سرش رو کرد از لای در تو و داد زد) هاله، سوسن خانم. حنجره ام پاره شد بیاین دیگه!
    که از اون طرف هاله جواب داد : امدیم . آمدیم.
    خلاصه سوسن خانم و هاله دو تایی با چادر از خونه بیرون اومدند و پس از سلامو احوالپرسی با من سوار ماشین شدند و من و هومن هم جلو سوار شدیم و حرکت کردیم.
    سوسن خانم- ممنون پسرم دلم پوسید تو این خونه.هومن با شنیدن کلمه پسرم برگشت و سوسن خانم رو نگاه کرد. سوسن خانم که هول شده بود گفت: هومن جون ناراحت شدی بهت گفتم پسرم؟
    هومن دوباره خندید و گفت: نه سوسن خانم چرا ناراحت بشم؟من هم دلم می خواد یکی منو اینطوری صدا کنه!
    تا حالا فقط اسم مادر رو توی شناسنامه ام داشتم! من هم دلم می خواد برای کسی بودن و نبودنم مهم باشه!من هم دلم می خواد اگه یه ساعت دیر برگشتم خونه یکی باشه که دلش برام شور بزنه! تا حالا فقط این فرهاد انیس و مونس بوده!
    سوسنخانم- خدا منو مرگ بده. کاشکی زودتر عقل می کردم و با تو صحبت می کردم. اگه بدونی چقدر سالها پیش دلم می خواست تو پسرم بودی؟
    و شروع به گریه کرد.
    هومن- حالا هم زیاد دیر نشده!من خیلی تشنه مادر داشتن هستم. خوب من یادم نرفته یعنی بی انصافیه اگه بگم که شما به من نمی رسیدید. ولی خوب اونقدر درونم بغض و کینه داشتم که هیچکدام از کارهای شما ر نمی دیدم. حقیقت اینه که شما غیر از اون چند مورد در حق من کار بدی نکردید. در مورد رفتن من به خارج هم خودم دلم می خواست برم.چون فرهاد در حال رفتن بود و بدون اون من خیلی تنها می شدم.
    من- بگذریم. سوسن خانم اگه مادر واقعی تو هم بود حتما چند بار کتک رو هم خودش بهت می زد و هم تدارک می دید که پدرت بزنه!در مورد خارج رفتنت هم اگر مادر خودت هم بود باید برای ادامه تحصیلات ازش جدا می شدی.زندگی با محبت بهتر می گذره تا با کینه!
    بقیه را رو با صحبت های شاد و خوب طی کردیم و به شهرری رسیدیم و از طرف بازار وارد محوطه شاه عبدالعظیم شدیم.
    سوسن خانم- مادر هومن اگه من کمی طول بدم عیبی نداره؟ دلم گرفته می خوام یه ساعتی برم تو حرم دلم باز شه. بعدش برم سر قبر فک و فامیل کمی طول می کشه.
    هومن- نه برو مادر من. هر چقدر طول کشید ایرادی نداره ما هم اینجا کار داریم. فقط کارتون که تموم شد بیاین همین جا. دم همین در باشه؟
    سوسن خانم- باشه مادر خداحافظ.
    سوسن خانم رفت و موندیم من و هومن و هاله. از توی بازارچه کمی میوه وشیرینی و مقداری گوشت و مرغ گرفتیم و به طرف دیگر بازارچه جایی که محل نشستن پریچهر خانم بود رفتیم. هاله برای دیدن پریچهر خانم بی تاب بود. از دور بساط پریچهر خانم به چشم می خورد. جلوتر رفتیم و سلام کردیم.پریچهر خانم چادرش رو روی صورتش کشیده بود. با شنیدن صدای ما ارام چادر را پس زد و با لبخند جواب سلام ما رو داد.
    من- پریچهر خانم یه مهمون هم این بار با خودمون اوردیم. عیبی که نداره؟
    پریچهر خانم- مهمون حبیب خداست. کی هست این دختر خانم خوشگل؟
    هومن- خواهرمه پریچهر خانم. خیی دلش می خواست شما رو ببینه.
    پریچهر خانم دست هاله رو گرفت و پیش خودش نشوند و به ما هم تعارف کرد که بنشینیم و دست کرد و از توی جیبش مقداری کشمش و نخودچی در اورد و تو دست هاله ریخت. مقداری هم به ما داد.همونطور که مشغول خوردن بودیم پرسید: فرهاد و هومن. درسته؟
    من- فرهاد و هومن و هاله.
    پریچهر خانم- فرهاد اون همه سنگ پا و لیف رو چیکار کردی؟
    من- یادگاری نگه داشتم. یادبودی از مادربزرگ!
    خندید و گفت: حالا حتما اومدی که قصه مادربزرگ رو بشنوی؟
    هر سه تامون خندیدیم.
    آرام از توی جیب جلیقه اش قوطی سیگار قنگش رو در آورد و سیگاری از توش برداشت که من براش فندک زدم.پکی محکم به سیگار زد و دودش رو به هوا فرستادو مثل قبل اون رو نگاه کرد.
    من و هومن همدیگه رو نگاه کردیم. که بی مقدمه شروع کرد
    GÜZAL TƏBRİZ


  6. #6
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر دوست داشت. یادمه مهترمون که اسبهای پدرم رو نگهداری می کرد یه روز زین اسب رو طوری از پشت اسب کشیده بود که پشت اسب پدرم زخمی شده بود. سر همین خون راه انداخت پدرم. با شلاقش ان قدر اون بیچاره رو زد که داشت می مرد. یه هفته خوابید تا خوب شد. شلاق و صدای کوبیدن شلاق به چکمه علامت اومدن پدرم بود و زنگ خطری برای اهل خونه!
    من و برادرم طاهر و خواهر بزرگترم پریوش از زن اول پدرم بودیم. پدرم قد بلند و خیلی خوش صورت بود و با سبیلی پر پشت و چشمانی روشن. خیلی جذبه داشت. خیلی ها اون موقع خاطرخواه پدرم بودن. خونه ما یه باغ بود که نه سر داشت و نه ته. پردرخت. اون قدر عصرها کلاغ روی این درخت ها بود که از صداشون سرسام می گرفتیم. طرف شمال این باغ یه عمارت کلاه فرنگی بود که دو قسمت بود. یک قسمت که مال ما بود ، ده دوازده تا اتاق توش بود. پنج دری و این چیزها!
    کف همه شون قالی های کاشان و کرمان. تمام خونه گچبری و آینه کاری! یه ایوون بزرگ داشتیم که جلوش یک استخر بود. پدرم داده بود بهار نارنج توی گلدونهای بزرگ کاشته بودند و وقتی جوونه می زد گلهاش رو که بعد میوه می شد می کردند تو شیشه های دست ساز که شیشه های مشروب پدرم بود. وقتی نارنجها بزرگ می شدند دیگه از توی شیشه ها در نمی آمدند و باغبان آنوقت شاخه متصل به میوه را قطع می کرد. می موند یک نارنج بزرگ داخل شیشه که هر کسی می اومد تعجب می کرد که این میوه رو چطوری کردند تو این شیشه! همه این گلدون ها رو دور تا دور ایوون چیده بود. تا ظهر که پدرم خواب بود. ظهر که بلند می شد مستخدم مخصوص خودش سهراب خان سینی بساط پدرم رو می برد به اتاقش.
    سینی بساط پدرم ناهار بودو چند جور ترشی فصل و سبزی تازه که زمستانهاحتی باید پای غذای پدرم باشه که در گلخونه باغ عمل می آوردند و دو جور شربت خانگی و ماست و فلفل سبز و گردو.و پای اصلی بساط شیشه عرق پدرم که توش یک نارنج قل می خورد.
    پدرم به محض بیدار شدن شروع به خوردن مشروب می کرد و تا آخر شب این برنامه ادامه داشت. یادم نمیاد یک بار پدرم رو در حال عادی دیده باشم همیشه مست بود.
    جز سهراب خان که گویابا خود پدرم از بچگی بزرگ شده بود کسی حق نداشت به بساط یا لباس ف تختخواب و غذای پدرم دست بزنه. تو اون خونه دو باغبان و سه آشپز و چهار نفر خدمتکار در حال خدمت بودند. سهراب خان هم که فقط در خدمت پدرم بود.وسط این باغ یک نهر بزرگ آب جریان داشت که به استخر می ریخت و از طرف دیگر باغ خارج می شد. اینها همه مال این طرف عمارت بود. طرف دیگر عمارت هم تقریبا همین طور بود ولی ما هیچکدوم حق ورورد به اونجا رو نداشتیم و فقط سهراب خان و گاهی دو تا از خدمتکارها برای نظافت ب اون طرف می رفتند.اون طرف عمارت منطقه ممنوعه بود و برای لحظات خوشگذرانی پدرم.
    پریوش خواهر بزرگترم رو ده سالگی به مرد سی و چند ساله شوهر داده بودند.فقط شانسی که اورده بود او را برداشته بود و با خودش به یکی از شهرستانها برده بود. من اون موقع 5 سالم بود و برادرم نه یا هشت ساله. اخر باغ یه درختی بود که اگر چهار تا مرد دستاشون رو بهم می گرفتند به دور تنه این درخت نمی رسید پدرم داده بود روی این درخت اتاقکی چوبی برای ما درست کرده بودند و با پله هایی از چوب مثل نردبان چسبیده به تنه درخت به زمین متصل بود. بهار و تایستان با برادرم طاهر اون بالا می رفتیم و دور از چشم بقیه سیگار می کشیدیم. اون موقع این جور سیگارها نبود با دست سیگار می پیچیدیم. من از پج سالگی سیگار می کشیدم. اون باغ و اون عمارت واستخر و همه در همون جایی یه که الان پارک... شده. خدا از سر تقصیرات پدرم بگذره اصلا به ما توجهی نداشت. پول رو می ریخت تو خونه و دیگه هیچی.گاه می شد که دو روز دو روز ما رو نمی دید. به مادرم که هیچ توجهی نداشت.اون آخری هام حتی جواب سلامش رو نمی داد.حالا این موقع مادرم چند سالش بود؟فوقش بیست و هشت سالش بود!
    پدرم هر شبی دو شبی یکبار دست یکی از رفقاش رو می گرفت و می اورد خونه البته ما یواشکی از دور اون ها رو می دیدیم و صدای خنده های مستانه شون رو می شنیدیم. صبح هم سهراب خان یه پولی بهشون می داد و ردشون می کرد می رفتند دنبال کارشون!
    خدا رحمت کنه پدر این سهراب خان رو! باز هم اون.
    پدرم رو وادار کرده بود که برای ما معلم سرخونه بیاره. این سواد نم کشیده رو هم از اون داریم یعنی در واقع تمام کار رسیدگی به ما بچه ها و مادرم و خونه دست این سهراب خان بود. مباشر پدرم بود.خدا خودش رو هم رحمت کنه.تمام این مغازه های ... مال ما بود و کرایه هاشو سهراب خان جمع می کرد و به پدرم می داد. خدا رحمت کنه بردرم طاهر رو یه روز از بالای همون درخت سر خورد و افتاد پایین. سه روز نکشید تموم کرد. وقتی مرد فقط پدرم یه سر اومد بالای جنازه اش. یک نگاهی کرد و گفت ته باغ چالش کنن. نمی دونم اصلا در دلش عاطفه ای بود یا نه! خیلی به این موضوع فکر کردم که این چه جور ادمی بود بالاخره هم نفهمیدم. بعد از اینکه برادرم رو توی همون استخر غسل کردند و شستشو دادند ته باغ دفنش کردند.پدرم قدغن کرده بود که در خونه هیچ نوع عزاداری نکنیم! همون شب هم از خونه بیرون رفت و تا دو سه روز پیداش نشد. حالا کجا رفت و چرا رفت خدا می دون! حتما رفته بود و داغ برادرم طاهر رو با خودش برده بود.یه کارگز پیری داشتم گویا دلش واسه مادرم سوخته بود و از اون خونه فراری اش داده بود. حالا که فکر می کنم می بینم بیچاره حق داشت. مثل این بود که تو سن جوانی بیوه شده باشه. شب که پدرم اومد و سهراب خان بهش گفت پارابلوم شو کشید و به در و دیوار تیر انداخت. عربده ها می کشید که نگو. شلاق رو کشید و شروع کرد به زدن خدمتکارها حالا نزن کی بزن.بگذریم. یه نفر نبود که بهش بگه این شلاق ها رو باید توی سر خودت بزنی، ن شوهر داری که شوهرش طرفش نره چه انتظاری باید ازش داشت؟ قدیم ها مردها می گفتند زن چیمی خواد؟ یه لباس که تنش رو بپوشونه و یه لقمه نون که شکمش رو سیر کنه1 خلاصه خدا رو بنده نبودند وای به اینکه وضعشون هم از نظر مادی خوب بود دیگه هیچی !
    دیگه توی خونه تا چند روز صدا از صدا در نمی اومد. تا اون روز که پدرم روی خوشی به ما نشون نمی داد از ان به بعد سپرده بود که وقتی توی باغ قدم می زنه من جلوی چشماش نیام! فکر می کنم بخاطر این بود که نمی خواست یاد گناه مادرم و یا گناه خودش بیفته. حالا حساب کنید که یه دختر بچه پنج شش ساله بی مادر و تقریبا بی پدر یعنی معضرب پدر،چه حال و روزی پیدا می کنه. خدا رحمت کنه سهراب خان رو! اگه اون نبود که همون وقتها از بین رفته بودم. یادم می آد توی همون دوره یه روز رفتم تو صندوق خونه(انبار) به هوای قائوت!
    شما نمی دونید قائوت چیه!فندق و پسته و بادامو چند چیز دیگه رو می کوبیدند ومثل ارد می کردند و با شکر می خوردند. خیلی خاصیت داشت. مادرم کوزه قائوت رو توی صندوقخونه می ذاشت و توی صندقخونه تاریک بود. یک کاسه پیدا کردم و دست کردم یه مشت از توش دراوردم و گذاشتم توی دهنم و شروع به خوردن کردم که یکدفعه دیدم دهنم و گلوم آتش گرفت. فریادم به اسمون بلند شد. خدمتکارها ریختند و من رو از اونجا بیرون اوردند و به سهراب خان خبر دادند.نگو من کوزه رو اشتباه گرفته بودم قائوت نبوده پودر نظافت بوده که مادرم اونجا گذاشته بود. خلاصه داشتم از درد و سوزش خفه می شدم.تمام دهان و گلوم زخم شده بود. سهراب خان همراه پدرم اومد. پدرم به محض رسیدن و آگاهی از جریان با لگد محکم زد توی شکم من! اگر سهراب خان نگرفته بودش حتما منو می کشت. سرتون رو درد نیارم. پدرم رو سهراب خان به زور برد و خودش برگشت و من رو بغل کرد و پیش یک حکیم برد. اون موقع به پزشک حکیم می گفتند و این حکیم مسلمون هم نبود. خلاصه پماد و ضماد و از این چیزها به من داد. تا یک هفته آش و سوپ با قاشق توی گلوی من می ریختند. اون موقع تازه درد بی مادری رو فهمیدم. شب های اول از درد و سوزش دیگه گریه نمی کردم نعره می زدم. تا صبح زوزه می کشیدم.دور و برم هیچ کس نبود جز یک خدمتکار که اون هم خوابیده بود. بالاخره روزها گذشت و کم کم خوب شدم البته تا دو ماهی صدام درست در نمی اومد ولی هر چی بود گذشت. شش هفت ماهی از فرار مادرم گذشته بود که یه روز پدرم طرفهای عصر بی موقع به خونه برگشت. پدرم هیچ وقت زودتر از نیمه شب به خونه نمی اومد. همه ترسیده بودیم. پدرم روی ایوون ایستاده بود و با دسته شلاق به چکمه هاش می زد. پشت سر پدرم یک زن قد بلند ایستاده بود. من کنار استخر بازی می کردم. پدرم با اشاره منو صدا کرد. وقتی با ترس و لرز به ایوان رفتم و جلوی پدرم ایستادم از ترس خودم رو خیس کردم. پدرم دید اما به روی خودش نیاورد. فقط گفت: پریچهر این از امروز مادر توئه و اشاره به اون زن کرد. بعد رو به بقیه خدمتکارها کرد و گفت خانم از این به بعد اینه!
    همین رو گفت و رفت. سهراب خان یه گوشه ایستاده بود و من رو نگاه می کرد. اون زن که بعدا فهمیدیم اسمش عالم تاج خانمه چادرش رو از سرش برداشت و به طرف من اومد. زیر بغل من رو گرفت و از پله ها پایین برد. لب استخر که رسید منو ول کرد توی آب. استخر پر لجن بود و گود. توی آب رفتن برای من مهم نبود اما با لباس و به اون وضع منو شوکه کرد مخصوصا که پاهام توی لجن گیر کرد. نور به قبرش بباره سهراب خان رو. بیچاره پرید تو آب و من رو گرفت. خیس آب شده بود. نفس من که دیگه در نمی اومد.وقتی با بدبختی منو از آب گرفت و بیرون آورد رو به عالم تاج خانم کرد و گفت: فکر نکنی که شدی خانم این خونه! اگه بخوای یه بار دیگه این طوری جفتک بندازی کاری باهات می کنم که چاروادارها هم پهن بارت نکنن. بعد به خدمتکارها دستور داد که لباس من رو عوض کنن و رفت. با این کارش هم از من حمایت کرد و هم به عالم تاج خانم فهموند که همه کاره خونه بعد از پدرم اونه. عالم تاج خانم هم با بلایی که سر من آورد می خواست حضور پر قدرتش رو تو خونه به خدمتکارها و من نشون بده!
    در این موقع پریچهر خانم سیگاری روشن کرد و گفت: خسته شدم.این باشه واسه این سفر. من و هومن هم یکی یک سیگار روشن کردیم. حرفی برای گفتن نبود. به هومن اشاره کردم که بلند شه و بره که اون هم دست هاله رو گرفت و بعد از خداحافظی با پریچهر خانم رفت. من موندم و پریچهر خانم.
    من- پریچهر خانم یه چیزی ازت می خوام . خواهش می کنم روم رو زمین نندازید! بعد میوه و شیرینی و گوشت و بقیه چیزها رو همراه با چند تا هزار تومنی جلوش گذاشتم و گفتم پریچهر خانم تو اینها گوشت و مرغ هم هست خراب نشه!
    پریچهر خانم نگاهی به اون ها کرد و گفت: با این کار تو غرورم جریحه دار می شه!
    من- من هم مثل پسرتون. نوه تون. تو رو به اون که می پرستید قسمتون می دم که دستم رو رد نکنید و دلم رو نشکنید!
    اینو که گفتم پریچهر خانم، این پیرزن سختی کشیده با عزت،چادرش را روی صورتش کشید. از زیر چارد شونه هایش رو که در اثر گریه تکون می خورد. دیدم. معطل نکردم و با خداحافظی زیر لبی از اون جا دور شدم.
    ****
    فردای اون روز تو باغ قدم می زدم که در باز شد و شهره وارد شد. از دور منو دید و به طرف من اومد و سلام کرد و گفت: من عاشق این باغ خونه شمام!
    من- باغ که نیست باغچه است. باغ رو ما اصطلاحا می گیم.
    شهره- در مقایسه با این خونه های تازه ساز که مثلا دویست و پنجاه متر کل زمینه و دویست و بیست مترش رو شهرداری مجوز زیر بنا میده می مونه سی چهل متر حیاط، مثل جنگله برای همین شهر داره خشک و برهوت می شه. فقط مونده ساختمان!
    مدتی در سکوت بین درختها قدم زدیم. امروز هم شهره یک لباس شیک پوشیده بود. خیلی خوش تیپ بود. بعد از یه کم گفت: چرا اون روز من رو وسط خیابون ول کردی و رفتی. بهم خیلی توهین شد.
    من- رفتار و طرز صحبت شما شهره خانم بچه گانه بود. دو تا جوون کم سن و سال از کنار شما با سرعت رد شدن می خوام بدونم یه خانم با شخصیت باید دنبالشون کنه؟ معمولا ما شنیدیم برعکسه! یعنی وقتی چند تا جوون با ماشین برای یک خانم مزاحمت ایجاد می کنن اون خانم باید با بی اعتنایی با اونها برخورد کنه. حالا شما عکس قضیه رو عمل کردی بعد هم که ما بهتون تذکر دادیم هیچ اهمیت به ما ندادی و کار خودتون رو ادامه دادی. فکر نمی کنی که به ما هم توهین شده باشه؟
    شهره- هومن شلوغش کرد یعنی خیلی ترسیده بود.
    من با شنیدن این حرف شروع به خندیدن کردم و گقتم: شما شهره خانم اشتباه می کنی اگه به اتاق هومن رفته بودی متوجه اشتباه خودتون می شدید. هومن چند تا کاپ در مسابقات اتومبیلرانی گرفته!! با اینحال وقتی شهر رانندگی می کنه دقیقا طبق مقررات عمل می کنه و آرتیست بازی در نمی آره. یعنی هر چیزی جای خودش رو داره.
    شهره- باشه. معذرت. حالا دیگه قهر نکن. اومده بودم ببرمت پارک قدم بزنیم.
    من- اینجا با پارک چه فرقی داره؟داریم قدم می زنیم دیگه!
    شهره خندیدو گفت: راست می گی ها! اینجا اونقدر بزرگه که مثل یه پارک اختصاصیه!
    بعد دوباره گفت: فرهاد اگه یه شب بیام دنبالت بریم به یه مهمونی ، می آی؟
    مدتی فکر کردم بعد گفتم: چه نوع مهمونی؟ خانوادگی؟
    شهره- نه به اون صورت. دانشجوها جمع می شن دور هم. یکی دو ساعتی دور هم هستند. یعدش هر کی میره دنبال کارش.
    من- نه ، نمی آم.
    شهره- برای چی؟ چون خانوادگی نیست؟ خیالت راحت اونجا هیچ مسئله خاصی نیست. یه مهمونی ساده اس. می شینن و صحبت می کند. در ضمن خونه یکی از بچه هاست و پدر و مادرش هم خونه هستن. یعنی این دور هم جمع شدن ها زیر نظر خانواده اس!
    من- قبول کردم، وقتی یک مهمونی به این صورت باشه، مسئله ای نیست. ولی من نمی ام.
    شهره- اخه چرا فرهاد؟ دلت نمی خواد با من جایی بیای؟
    من- ببین شهره تو قشنگی، خوش تیپی و از همه مهمتر دختر خاله می. ولی من نمی خوان نه نسبت به تو و نه هیچ دختر دیگه ای تعهدی داشته باشم. نه اینکه از تو خوشم نیاد برعکس. ولی هنوز خودم نمی دونم که برای ازدواج امادگی دارم یا نه. من تازه برگشتم نه کارم مشخصه نه زندگیم. باید اول اینها تکلیفش روشن بشه بعد. و در ضمن من به افکار یک دختر خیلی اهمیت می دم. وقتی خواستم ازدواج کنم باید همسرم از نظر فکری و اخلاقی مود تاییدم باشه.
    شهره- حالا چرا اینها رو به من می گی ؟تو فکر کردی کی هستی فرهاد؟ اگه نمی دونی بدون که من اشاره کنم صد تا خواستگار می ریزن تو خونه مون! تو فکر کردی که دنبالت افتادم که زنت بشم؟
    من- اگه من این چیزها روگفتم به خاط این بود که فکر کردم شاید مادرم از طرف من چیزهایی گفته باشه. خواستم ذهن دخترخاله ام رو روشن کنم. در ضمن من هیچ کس نیستم. درسته که مثلا مهندس شدم ولی با همین مدرک اگر قرار باشه استخدام بشم حقوقم اندازه اجاره یه اپارتمان کوچک هم نیست. تا حالا هم جز درس خواندن کاری نکردم. یعنی سختی زندگی رو نچشیدم. این رو هم می فهمم که شما دختر خاله مهربون لطف می کنی و به من سر می زنی. من اومدن تورو پیش خودم فقط به این تعبیر می کنم.
    شهره نگاهی به من کرد و بدون حرفی یا خداحافظی رفت. نیم ساعتی در باغ قدم می زدم که مادرم دنبالم اومد و وقتی به من رسید پرسید: فرهاد تو به شهره چیزی گفتی؟چرا شهره نیومد توی خونه؟
    من- چطور مگه مادر؟ چیزی شده؟
    مادر- اخه خواهر تلفن زد و گفت شهره اومده بود خونه شما تا با فرهاد برن پارکی جایی. اما نیم ساعته برگشت و یکراست رفت تو اتاقش. از پشت در که گوش کرده شنیده که شهره گریه می کرده!حالا بگو ببینم چیزی بهش گفتی؟
    حرفهایی رو که به شهره گفته بودم برای مادرم تعریف کردم.
    مادرم- فرهاد پسرم تو بالاخره باید ازدواج کنی. از نظر مادی که شکر خدا مشکلی نداری. اگر پدرت صحبتی با تو نکرده به خاطر اینکه گذاشته خستگی تو در بره بعد. حالا چه کسی بهتر از شهره! هم خوشگله هم خوش تیپ، هم خوش هیکل. دیگه چاق هم نیست که ایراد بگیری. دیده شناخته ام که هست. دیگه چه مشکلی داری؟ یه چند وقتی با هم باشد دختر خاله، پسرخاله. این هیچ عیبی نداره. اخلاق همدیگه رو که فهمیدید به امید خدا ازدواج کنید.
    من- مادر خواهش می کنم از طرف من هیچ قولی به کسی ندید. من هنوز در مورد ازدواج مصمم نیستم. من چند روز بیشتر نیست که به ایران برگشتم. بعد از هشت سال! شاید نتونم ایران بمونم. شاید خواستم برگردم خارج.
    مادر- خوب اونم بردار ببر.
    من- مادر مگه چمدون که وردارم ببرم؟ولی به چشم فکرهامو می کنم.
    همون شب بعد از شام پدرم گفت که می خواهد با من صحبت کنه. هر دو به کتابخونه که دفتر کار پدرم هم بود رفتیم. فرخنده خانم برامون چای آورد. پدرم در حالی که برای خودش چای می ریخت شروع کرد: فرهاد خان شنیدم دنبال کاری؟ نه مثل این که مرد شدی؟
    من- هر چی هستم پدر، از زحمات شما و مادره.
    پدر خندید و گفت: نه خودت هم جوهرش رو داشتی. حالا بگو ببینم دلت می خواد شروع کنی؟
    من- اگر شما صلاح بدونید بله
    پدر- فرهاد من دو تا کارخونه بزرگ دارم. یکی از اونها که مدیر داره و سالهاست که اونجا رو خیلی خوب اداره می کنه. خیلی هم پاک و صدیقه. اگه بخوای اونجا بری باید بشی معاون اون. چون نمی تونم از کار برکنارش کنم. می مونه همین کارخونه که خودم هستم. من سنی ازم گذشته، خسته ام. اگه بخوای می تونی بیای پیش خودم.
    من- پدر من نمی خوام جای شما بنشینم. متوجه منظورم هستید؟ اگه موافق باشید می رم جای دیگه ای استخدام می شم. امیدوارم براتون سوء تفاهم نشه.
    پدرم خندید و گفت: می فهمم چی می گی ولی تمام اینها یک روز مال خودت می شه.
    من- امیدوارم شما زنده باشید و سایه تون بالای سر ما.
    پدرم بلند شد و منو بوسید و گفت: اگه تو به من کمک کنی خیلی خوب می شه. صبح تا ساعت 2 تو برو ساعت 2 به بعد هم من می رم. اینطوری کار من هم سبک می شه در ضمن توی خونه هم حوصله ام سر نمی ره قبول کردم و از پدر متشکر بودم و برای اینکه به آینده خودم فکر کنم به باغ رفتم تا ضمن هواخوری شاید تصمیمی هم بگیرم. همون طور که ارام قدم می زدم و از بین درختان کهن رد می شدم صدای گریه ای توجه منو جلب کرد. کی می تونست باشه؟ بلافاصله حدس زدم که صدا ، صدای گریه لیلاس. این چند روزه ندیده بودمش. آرام جلو رفتم و لیلا رو دیدم مثل گذشته و زمانی که کوچک بودیم و هر بار سر بازی با هم قهر می کردیم به این قسمت باغ درون آلاچیق می اومدیم. انگار حالا هم فرقی نکرده بود. فقط کمی بزرگتر شده بودیم. چند سرفه کردم که لیلا متوجه حضور من بشه. با شنیدن صدای من بلند شد و خواست با سرعت به طرف اتاقشون بره که بلافاصله گفتم: البته فرار در بعضی مواقع خوبه ولی در هر صورت مسکن است نه درمان!
    ایستاد و برگشت.
    لیلا- سلام فرهاد خان
    من- سلام
    لحظه ای بعد گفتم: الاچیق پناهگاه قهر لیلا خانم! اون موقع ها به خاطر بازی قهر و گریه می کردید حالا سر چی دارید گریه می کنید؟
    لیلا- بازی زندگی! زرنگی روزگار!
    من- عالی بود. جواب از این کوتاهتر و کاملتر ممکن نیست. حالا بیا بشین و برام بگو چه جوری بهش باختی؟
    هر دو روی نیمکت های آلاچیق نشستیم. به جای صحبت چیزی که شروع شده بود سکوت بود.
    من- نمی خوای برای همبازی کودکی خود حرف بزنی؟
    لیلا- شما دیگه همبازی دوران کودکی من نیستید. شما ارباب و مالک اینجا هستید!
    من- قدیمها من رو به جون هومن می انداختی حالا می خوای به جون خودم بندازی؟
    خندید و گفت: حقیقتی رو گفتم. حالا دیگه بین ما فاصله ها خیلی زیاد شده فرهاد خان.
    من- فاصله من و شما یک یا دو قدم بیشتر نیست. اگر پول پدرم رو می گی خودش در آورده، از راه درست، بی دزدی. اینو بهت قول میدم. پس به من ربطی نداره. من تازه مدرک گرفتم و می خوام شروع به کار کنم هر موقع پولدار شدم می تونی این حرف رو بزنی در ضمن پس فردا همه مون تو دو متر جا می خوابیم! دیگه این حرفها چیه؟ همون طور که خودت اول که رسیدم گفتی هیچ فرقی نکردم، همون فرهادم.حالا تو اگه می خوای منو اذیت کنی بگو تا بر
    GÜZAL TƏBRİZ


  7. #7
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    لیلا- از زندگی دلم گرفته.
    من- این رو که اول گفتی. راستش رو بگو چی شده
    مدتی سکوت کرد تا بالاخره گفت:
    لیلا- خجالت می کشم بگم فرهاد خان.
    من- لیلا خانم من و تو تازه بهم نرسیدیم تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم. فقط مدتی از هم دور بودیم. بگو خجالت نکش. تو دختر مصممی بودی و هستی.
    لیلا- فرهاد خان تو دانشگاه مدتی بود که پسری از من خوشش می اومد من بهش توجهی نداشتم. سرم به درس گرم بود. هیچ احساسی هم بهش نداشتم. از دوستم منیژه در مورد من تحقیق کرده بود. پیغام داده بود که می خواد بیاد خواستگاری من. من چند بار عذر آوردم تا اینکه یک روز خودش جلوی من رو گرفت و گفت که من از شما خوشم اومده و این حرفها. اگه اجازه بدید میخوام مزاحم بشم و بیام پیش پدر و مادرتون. من مخالفت کردم و درسم رو بهانه کردم و رفتم. گویا آدرس منو پیدا کرده یعنی دنبالم آمده و اینجا را یاد گرفته. چون من به هیچ کس آدرس اینجا رو ندادم. حتما می دونین به چه دلیل؟
    من- حتما چون مادرت اینجا کار می کنه؟
    لیلا- درسته. خلاصه شروع کرده اینجا تحقیق کردن.گویا یکی از همسایه ها بهش گفته که مادرم کارگر اینجاست و ما تو دو تا اتاق زندگی می کینم. صبحش که رفتم دانشگاه جلوی در دانشگاه ایستاده بود. تا من رو دید با حالتی عصبی با من برخورد کرد و گفت چرا بهش نگفتم که مادرم کلفته! اصلا باورم نمی شد. این ادم وقیح انگار از من طلبکار بود یا فکر کرده بود که من دنبالش فرستادم! اصلا من از قیافه اون بدم می اومد ولی عملش ضربه بدی به من زد.
    من- ناراحت از این هستی که دیگه نمی خواد به خواستگاریت بیاد؟
    لیلا- نه، نه گفتم که من کلا از این آدم بدم می آد ولی اون یک واقعیتی رو به من گفت. فرهاد خان خیلی دردناکه که یک دختر پدر نداشته باشه و مادرش هم کلفت باشه.
    من- مادر تو کلفت نیست. دلم نمی خواد در مورد فرخنده خانم اینطوری صحبت کنی. فرخنده خانم مادر دومه منه!
    لیلا یکدفعه سرش گیج رفت و دستش رو به آلاچیق گرفت. بعد از لحظه ای گفت:
    لیلا- معذرت می خوام فرهاد خان. حالم خوب نیست. با اجازه تون من برم.
    من- باشه برو. بعدا بازهم با هم صحبت می کنیم.
    پوزخندی زد و گفت خداحافظ و رفت.
    چند دقیقه ای اونجا نشستم. نمی دونستم چطوری باید مشکل این دختر رو حل کرد. پس بی اختیار به طرف خونه رفتم و شماره هومن رو گرفتم و بهش گفتم که همین الان پیش من بیاد. چند دقیقه بعد هومن زنگ زد و وارد خونه شد و بعد از سلام و احوالپرسی با پدر و مادرم رو به من کرد و گفت: فرهاد تا کی من باید از تو نگهداری کنم؟ این موقع شب هم منو ول نمی کنی؟ این وقت شب مرده ها هم آزادند؟
    من- بیا بریم تو باغ می خوام در مورد کار توی کارخونه پدر باهات صحبت کنم(وقتی هومن چهره منو دید دیگه حرفی نزد و دنبال من راه افتاد. وقتی بیرون از خونه رسیدیم) بلافاصله گفت: چی شده فرهاد؟ چرا نگران و ناراحتی؟
    من- از کجا فهمیدی ناراحتم؟
    هومن- بعد از یه عمر گدایی میدون ونک رو که یادم نمی ره؟ از بچگی با تو بودم. آب بخوری خبرش به من می رسه!
    در همین وقت صدای جیغ فرخنده خانم بلند شد. سراسیمه به طرف اتاق دویدیم و وارد شدیم.
    فرخنده خانم با گریه گفت: فرهاد خان دستم به دامنت. لیلا مریض شده نمی دونم چرا یه دفعه غش کرد . یا ام البنین به بچه ام کمک کن یا فاطمه زهرا!
    به طرف لیلا رفتم و خم شدم. متاسفانه در دستش بسته های خالی دیازپام 10 میلی گرم رو دیدم. دیگه معطل نکردم. هومن هم که بسته های خالی قرص رو دیده بود فکر منو خوند و گفت: من می رم ماشین بیارم.
    من- ماشین پدر رو بردار فقط سریع
    در همین وقت پدر و مادرم هم رسیدند و با کمک فرخنده خانم و مادرم لیلا را داخل ماشین گذاشتیم و فرخنده خانم پیش لیلا که روی صندلی عقب بیهوش افتاده بود نشست و من هم جلو، هومن هم پشت فرمان و حرکت کرد.
    من- هومن برو! مثل برق برو!
    و ماشین مثل پرنده ای توسط هومن تو شهر به حرکت در امد. دلم می خواست شهره اینحا بود و رانندگی هومن را می دید. خونسرد و مسلط.
    هومن- فرهاد کجا بریم؟
    من- برو بیمارستان لقمان . بلدی؟
    چنان سرعتی گرفته بود که اگر تصادف می کردیم هیچکدوم زنده نمی موندیم. بیست دقیقه بعد جلوی در بیمارستان لقمان بودیم. با اون همه ترافیک! دربون بیمارستان در رو باز کرد و با ماشین وارد شدیم. جلوی ساختمان با کمک پرستاران لیلا را به داخل بردیم و فرخنده خانم همراهش رفت. کفش لیلا بیرون از پاش در اومد که هومن برداشت. بلافاصله پزشک کشیک بالای سر لیلا اومد و با معاینه او پرسید : کسی از ما می دنه که چی خورده و چقدر؟
    من- آقای دکتر من کنارش سه بسته ده تایی دیازپام 10 میلی گرمی پیدا کردم. دقیقا نیم ساعت قبلش داشت با من حرف می زد. تقریبا حالش خوب بود.
    پزشک به فرخنده خانم اشاره کرد و گفت: این خانم چه نسبتی با بیمار داره؟
    من- مادرش دکتر، ولی خواهش می کنم فعلا بهش نگید که لیلا قصد خودکشی داشته. من بعدا مفصلا جریان رو خدمت شما عرض می کنم.
    دکتر و پرستار مشغول مداوای لیلا شدند. روده شور و این چیزها. بعد از نیم ساعت کار اون ها تموم شد و دکتر پیش من اومد و گفت: شما لطفا همراه من به دفترم بیایید.
    من- جناب دکتر در این مورد که چیزی به مادرش نگفتید؟
    دکتر- فعلا خیر. ولی شما باید به من توضیح بدید. ما باید پرونده پزشکی تشکیل بدیم.
    من و هومن همراه دکتر به دفتر او رفتیم. دکتر از ما خواست که بنشینیم. بعد از اینکه اسم و مشخصات لیلا رو تو ورقه نوشت پرسید: علت اقدام به خودکشی؟
    هومن- فرع بی پولی جناب پزشک!
    دکتر سرش رو از روی پرونده بلند کرد و از هومن پرسید:
    دکتر- شما در جریان هستید؟
    هومن- نه آقای دکتر، دوستم در جریانه.ولی قول به شما می دم که علتش همین باشه.
    من لافاصله تمام جریان رو برای دکتر تعریف کردم. وقتی هومن از جریان باخبر شد خیلی عصبانی گفت: چه جیوون هایی پیدا می شن!
    دکتر- متاسفانه این درد جامعه ماست! متاسفانه باید بگم شما درست گفتید . اینها همه ریشه های فقره!فقز مادی، فقز فرهنگی. در هر صورت شما باید خیلی مواظب ایشون باشید. این اولین اقدام بوده که بخیر گذشت یعنی در اثر هوشیاری شما و مادرش چون زود به اینجا رسوندیدش مساله خاصی ایجاد نشده اما ممکنه اگه روحا اصلاح نشه دوباره دست به این کار بزنه. همیشه انسان شانس نمی آره! شما دو تا جوون باید با این دختر احساس همدردی کنید. باید بیشتر باهاش مانوس بشید. دختر خیلی قشنگ و زیباییه! حیفه زندگیش قطع بشه!
    من به مادرش می گم مسموم شده. شما هم به یک بهانه مادرش رو صدا کنید تا من کمی با او صحبت کنم.
    من و هومن فرخنده خانم رو صدا کردیم و در مورد غذایی که لیلا ظهر خورده بود و از این حرفها باهاش صحبت کردیم. دکتر هم تونست با لیلا که به هوش آمده بود کمی صحبت کنه. پس از اون دکتر پیش ما اومد و گفت تا یک ساعت دیگه می تونیم لیلا رو با خودمون ببریم.
    از دکتر خیلی تشکر کردیم. واقعا اگر این پزشکان نبودند چه مشکلاتی که پیش نمی اومد؟ مثل فرشته های نحات به موقع بالای سر بیمار حاضر می شن و با دانش خودشون بسیاری رو از خطر مرگ نجات می دهند.
    بگذریم. فرخنده خانم دوباره بالای سر لیلا برگشت و من هم اول یه تلفن به خونه کردم تا خیال پدر و مادر از این بابت راخت بشه و بعد با هومن که هنوز کفش لیلا تو دستش بود بالای سر لیلا رفتیم. حال لیلا بهتر شده بود و روسری خودش رو سرش کرده بود.
    من- خوبی لیلا؟ رنگ و روت که بد نیست! دکتر گفت مسموم شده بودی!
    لیلا به من لبخند زد یعنی منظو منو فهمیده!
    گویا فرخنده خانم تمام جریان رو از لحظه ای که من و هومن بالای سر لیلا رسیده بودیم برای لیلا تعریف کرده بود.
    فرخنده خانم- فرهاد خان، هومن خان، نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم اگه شما نبودید معلوم نبود چه بلایی سر دخترم می اومد و بعد رو به لیلا کرد و گفت :لیلا هومن خان اونقدر تند رانندگی کرده که اگه با هلی کوپتر هم می امدیم به اون زودی نمی رسیدیم!
    هومن- اختیار دارید فرخنده خانم. آخه پدر من یه موقع راننده اورژانس تهران بوده!
    لیلا با نگاهی غمگین هومن رو نگاه کرد و گفت: بد شانسی من!
    فرخنده خانم متوجه منظور لیلا نشد و گفت: تا شماها اینجائید من برم یه سر به این تخت بغلی بزنم طفلی دخترک خیلی ناله می کنه!
    به محض رفتن فرخنده خانم به لیلا گفتم: لیلا کارت بسیار بچگانه بود. تو فقط به خاطر حرف یه دیوانه می خواستی بزرگترین موهبت خداوند یعنی زندگی رو از دست بدی؟ به محض اینکه خوب شدی خودم چند بار تورو می رسونم دانشگاه تا مثل اون دیوانه ای متوجه بشن تو یه برادر هم داری!
    لیلا به من لبخند زد و وقتی چشمش به دست هومن افتاد که کفش خودش رو در دست داره گفت: هومن خان دیگه بیشتر از شرمنده نکنید من رو. کفش رو بندازید زمین!
    هومن نگاهی به لنگه کفش لیلا کرد و گفت: این رو من اتفاقی پیدا کردم می خوام پیش خودم نگه دارم. یادگاری!
    من برگشتم و به چشمان هومن نگاه کردم. برقی مخصوص در چشمانش می درخشید. حال عجیبی پیدا کرده بود که فقط لحظه ای برایم قابل درک بود و بلافاصله هومن دوباره شخصیت عادی خودش رو پیدا کرد و از لیلا پرسید: لیلا خانم مرز بین هستی و نیستی چه طوریه؟
    لیلا- عالیه. اگر یه فضول با سرعت زیاد آدم رو به بیمارستان نرسونه!
    هومن رو به من کرد و با تعجب گفت: آتیش به جون نگرفته چه زبونی داره! از من هم حاضر جوابتره!
    لیلا- یادت رفته هومن خان!کودکی هامون را؟
    هومن- یادمه.ولی دختر خانم این دیگه بازی معمولی نبود ممکن بود جونت رو از دست بدی!موهبت خدارو!
    لیلا- برای شماها موهبته نه برای من!
    من- از یک دانشجو بعیده این طوری حرف بزنه!حالا خودت رو خسته نکن. بعدا خیلی حرفها داریم که با هم بزنیم.
    هومن- با من هم خیلی حرفها دارید که بزنید!
    لیلا- خدمت شما هم باید جوابگو باشم؟نسبت من و فرهاد خان ارباب و خادمه. شما چی؟
    من- لیلا شروع کردی؟ گوش کن لیلا من تو زندگی طعم داشتن خواهر یا برادر رو نچشیدم تو هم از بچگی با من بزرگ شدی چه عیبی داره که خواهر من باشی؟
    لیلا- چه جالب! مثل فیلمها!آخرش همه چیز درست می شه.
    هومن- شما باید یک سری از واقعیت ها رو که نمی شه تغییرشون داد، باور کنید.
    لیلا- باور من باعث شد که دست به این کار بزنم! تا قبل از این درست با این واقعیت روبرو نشده بودم.
    هومن- تمام این کارها فقط به خاطر اینه که مادر شما خونه فرهاد اینا کار می کنه؟ پس گوش کنید لیلا خانم پدر من چندین سال در زمان دانشجویی و قبل از اون در یک مغازه شاگردی و پادویی می کرده! اینها که عیب نیست!
    در همین وقت دکتر پیش ما اومد و بعد از معاینه لیلا اجازه مرخصی داد و بعد از تشکر ما رفت.
    لیلا- هومن خان حالا نمی شه اون یادگاری رو یک ساعت به من پس بدید؟
    هومن- باشه می دم به شرط این که قول بدید که بهم پسش بدید!
    لیلا باخنده- باشه قول می دم.
    لیلا بلند شد و نشست و هومن خم شد و لنگه کفش لیلا رو کنار لنگه دیگه اش جفت کرد.
    لیلا- هومن خان خواهش می کنم شرمنده نفرمایید.
    فرخنده خانم کمک کرد و دست لیلا رو گرفت و آروم همه به طرف ماشین حرکت کردیم.
    لیلا- مامان پول بیمارستان رو حساب کردی؟
    هومن-من حساب می کنم شما برید سوار شید.
    آروم آروم به طرف ماشین رفتیم و سوار شدیم. چند دقیقه بعد هومن هم اومد. حرکت کردیم و از بیمارستان بیرون اومدیم.
    لیلا- سوار ماشین مدل بالا شدن هم خوبه ها!
    من- بگو لیلا خانم هر چه می خواهد دل تنگت بگو!
    لیلا- همین طوری گفتم ارباب!
    من- لیلا خانم دختر خاله من چند روز پیش دو تا جمله به من گفت که به من برخورد.من هم از ماشین پیاده شدم و با قهر ایشون رو ترک کردم. حالا ببین شما چقدر عزیزی که این همه متلک می گی ما حرف نمی زنیم!
    هومن- فرهاد می خوای نگه دارم پیاده شی؟
    فرخنده خانم- لیلا چیزی به فرهاد خان گفتی؟
    هومن- نه فرخنده خانم فرهاد شوخی می کنه.
    لیلا- هومن شما سوالی از من کردید در مورد هستی و نیستی. باید بگم وقتی هستی در حال از دست رفتنه انسان قدرش رو می فهمه. دو دستی بهش می چسبه! در لحظات آخر دلش می خواد یه نفر به کمکش بیاد. نجاتش بده. نمی خواد زندگی قطع بشه! کاری رو که خودش با تصمیم و اراده شروع کرده دلش نمی خواد انجام بشه. می ترسه!
    وحشتناکه! وقتی به مرحله نیستی نزدیک می شه تازه می فهمه که به خاطر چه چیزهای ساده و پوچی دست به این کار زده. اون لحظه س که اگر کسی ازش سوال کنه که آیا می خوای نجاتت بدم یا نه؟ حتما جواب آدم مثبته!
    من- بهتره که در این مورد سکرت صحبت کنیم (اشاره به فرخنده خانم کردم)
    هومن- این نیز بگذرد.
    فرخنده خانم- هومن خان راست می گه. دنیا محل گذره! من یه فامیلی داشتم که یه پسر داشت شب توی خونه تنها بوده. مسموم می شه رفیقش می آد در خونه بهش سر بزنه می بینه اون مریضه اما ولش می کنه می ره دنبال کارش. طفلکی پسرک از مسمومیت تموم کرد!
    اون رفیقش که بعدا می فهمه دیوونه شده بود که چرا کمکش نکرده. خدا به شما دو تا جوون خیر بده که ماها رو تنها نذاشتید.
    هومن- زیر ماشین بهشت زهرا بره این رفیق نیمه راه! آدم که نباید رفیقش رو تنها بذاره! از این به بعد فرخنده خانم ماها مرتب خونه شماییم که یه وقت لیلا خانم مسموم نشه! سماورتون که روبراه هست!؟
    فرخنده خانم- پیر شی جوون! آره روبراهه اگه شما ها زحمت بکشین تو درسهای لیلا هم بهش کمک کنین خیلی خوبه. بعد رو به لیلا کرد و پرسید: لیلا مادر از چی بود ضعیف بودی؟ زبان؟
    هومن با خنده گفت- نخیر فرخنده خانم احتمالا از چیز دیگری ضعف دارن! تو زبان مشکلی ندارند! در واقع ماشالا زبان و چونه لیلا خانم خیلی هم پر قوته!
    همه خندیدیم و فرخنده خانم گفت: ماشالا این هومن خان خیلی خوش مشرب! وقتی حرف می زنه غم از دل آدم می ره!
    هومن- فرخنده خانم خیالتون راحت. حالا که لیلا خانم ماها رو صدا زده دیگه تنهاش نمی ذاریم.
    لیلا با خنده- من کی شمارو صدا زدم؟
    هومن- همیشه که نباید کسی رو با زبان و اسمش صدا کرد. انسان می تونه با عمل هم دیگران رو صدا کنه! انسان گاهی وقتها با نگاهی می تونه تموم دنیا رو صدا کنه!
    یکدفعه هومن برگشت طرف لیلا و گفت: لیلا خانم چادرتون! انگار جا گذاشتیم.
    من- لیلا خانم اصلا چادر نداشت! تو کجا امشب چادر دیدی؟
    هومن- چرا بابا اون دفعه تو خونه لیلا خانم رو دیدم با چادر بود.
    فرخنده خانم- لیلا تو خونه چادر سرش می کنه بیرون با روپوش و روسریه!
    من- حتما از من رو می گیره!من که مثل برادرش هستم!
    هومن- خدا تورو فرهاد از برادری کم نکنه! ولی لیلا خانم از این فرهاد ما زیاد رو نگیرید این نظرش پاکه!مثل کبریت بی خطره! ده تاش رو هم که روشن کنی یکیش نمی گیره!
    GÜZAL TƏBRİZ


  8. #8
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    فرخنده خانم- آره ننه وابمونه این کبریت ها همه شون نم کشیده س!
    من- دست شما درد نکنه فرخنه خانم. حالا من شدم نم کشیده؟
    همه خندیدند. فرخنده خانم گفت: اوا! خدا مرگم بده! دور از جون شما!
    تقریبا رسیده بودیم که هومن رو به لیلا کرد و گفت: لیلا خانم رسیدیم کفش یادتون نره!
    لیلا- هومن خان کفش من بدردتون نمی خوره. برای شما خیلی تنگه!
    هومن- نمی خوام که پام کنم! اگه بدردم نخورد و نتونستم کاریش کنم بهتون پس می دم!
    لیلا با چهره ای سرخ از شرم به من نگاه کرد که من بهش لبخند زدم.
    رسیدیم و من پیاده شدم و در باغ رو باز کردم و ماشین وارد خونه شد. حدود ساعت یک بعد از نیمه شب بود. پدر و مادرم به محض رسیدن ما بیرون اومدندو مادرم لیلا را در آغوش گرفت و با هم داخل خونه رفتند. برای لیلا در خونه خودمون مادرم اتاقی آماده کرده بود. با وجود اونکه لیلا اصرار داشت که به اتاق خودشون برای استراحت بره ولی مادرم اجازه نداد. پس ناچار قبول کرد و به اتاق آماده شده رفت و فرخنده خانم و مادرم هم دنبالش رفتند. در همین لحظه هومن هم دنبال اون ها رفت و دوباره از لیلا پرسید: لیلا خانم اجازه می دید که یادگاری رو ببرم؟
    لیلا- می ترسم اندازه اش براتون دردسر درست کنه! یکدفعه پشیمون می شین ها!
    هومن- من اونو می برم! خواهش می کنم شما هم خوب در این مورد فکرهاتون بکنید.
    لیلا- در هر صورت شما اونو از من نگرفتید. پیدا کردید! حداقل فعلا من اینطوری فکر می کنم.
    هومن از اتاق بیرون اومد و همراه من و پدرم به باغ رفتیم.
    پدر- فرهاد مسئله یک مسمومیت ساده نیست! درسته؟
    من- بله پدر لیلا می خواسته خودکشی کنه.
    وبعد تمام جریان رو برای پدرم تعریف کردم. پدر سخت به فکر فرو رفت.خیلی ناراحت بود بعد از دقایقی در حالیکه بغض گلوشو گرفته بود گفت:من از نظر مادی هیچوقت نذاشتم که فرخنده و لیلا کمبودی حس کنند. همون طور که خودتون هم می بینید اونها از تمام امکانات این خونه مثل ما استفاده می کنند و فقط برای خواب به اتاق خودشون می رن. این چند وقت که فرهاد تو امدی لیلا کمتر توی خونه می اومد و تا قبل از اون تقریبا همیشه اینجا بود. تو اتاق های خودشون هم تمام امکانات رو فراهم کردم از تخت و کمد و یخچال و تلویزیون و ضبط خلاصه همه چیز. چند سال پیش هم دادم کنار اتاقها آشپزخونه و حمام و دستشویی براشون ساختند که مثلا احساس راحتی بیشتری بکنند. بهترین لباس و کفش و کیف رو هم برای لیلا می خریدم.تمام مخارج تحصیلات اون رو هم من پرداخت کردم. طوری هم رفتار کردم که نتیجه اش این بود وقتی تو می خواستی سوغاتی بخری اول از همه برای اونها خریدی، درسته؟
    در کودکی که شماها با هم دعواتون می شد اکثرا طرف لیلا رو می گرفتم. این رو هم خودتون شاهدید.همین الان هم اگر به انبار برید می بینید که تقریبا تمام جهیزیه لیلا حاضره. همه نو و بسته بندی. از نظر مادی هم که حقوق فرخنده خانم رو مرتب پرداخت کردم و در ضمن یک ماهیانه هم همیشهبرای لیلا دادم. فرخنده خانم هم که در خونه فقط آشپزی می کنه کارهای نظافت با خود مادرته! باغ و حیاط هم که باغبون بهش می رسه. یعنی می خوام بهتون بگم فکر همه چیزرو کرده بودم الا این یکی! بعد رو به هومن کرد و پرسید:جریان این یادگاری چی بود؟
    هومن خندید و لنگه کفش لیلا رو نشون داد. پدرم با لبخندگفت کار سختی رو شروع کردی پسر! فکرهاتو کردی؟
    هومن- دارم می کنم.
    پدرم سری تکان داد و رفت. وقتی از ما کاملا دور شد رو به هومن کردم و گفتم:ذرع نکرده پاره کردی!کاش قبلش به من می گفتی. می دونی هومن تو در واقع از لیلا خواستگاری کردی. فکر پدرت رو کردی؟اخلاقش رو که می دونی؟اگه مخالفت کنه که حتما میکنه چیکار می کنی؟ ای کاش اول کمی مسئله رو سبک سنگین می کردی.بعد! تو در واقع تحت تاثیر عملی که امشب لیلا انجام داده بود قرار گرفتی. حالا فردا که پشیمون شدی جواب منو و این دختر بدبخت رو چی می دی؟ دختره رو هوایی کردی رفت پی کارش! حالا از امشب می ره تو فکر و چه رویایی برای خودش درست می کنه. دردهاش کم بود این یکی رو هم تو براش درست کردی!
    رویم رو از هومن برگردوندم و سیگاری روشن کردم و به طرف ته باغ راه افتادم. هومن هم دنبالم راه افتاد.چند دقیقه ای در سکوت قدم زدیم تا هومن به زبون اومد.
    هومن- فرهاد تو چن ساله که منو می شناسی؟تو اینجا، تو خارج از کشور؟
    با هم خیلی جاها رفتیم و خیلی کارها کردیم. با خیلی از دخترهای ایرانی و خارجی آشنا بودیم و رفت و امد داشتیم. حالا تو بمن بگو: من ادم هوس بازی هستم؟ من که در تمام دوره کودکی دردی مثل درد لیلا را داشتم؟ نه دلم می خواد فکر کنی و جوابم رو بدی!
    من- نه، با شناختی که از تو دارم،نه! برای همین وقتی با لیلا این حرفها رو می زدی چیزی نگفتم. چون به تو اعتماد دارم.ولی از این می ترسم که احساست رو اشتباه درک کرده باشی! وگرنه چی بهتر از این!
    هومن سیگاری روشن کرد و گفت: خدا منو ببخشه فرهاد!موقعی که حال لیلا بد بود بدون روسری و چادر لیلا رو دیدم نه ارایش داشت نه چیزی. نه موهاش رو درست کرده بود و نه به خودش رسیده بود. با تمام اینها زیبا بود و قشنگ! یک زیبایی ذاتی خدادادی! فرهاد باور کن بقدری ازش خوشم اومده که نگو!از اخلاقش هم همینطور!راحته مثل خودم.
    حرفهاش رو می زنه خیلی هم خوب صحبت می کنه. دیدی به من در مورد یادکگاری چی گفت؟ حرفی که زد معنیش این بود که اون جوابی به من نداده. گفت تو فش رو از من نگرفتی!
    (خندید و گفت) عجب کلکیه!بچگی هاش هم همین جورری بود، یادته؟
    من-پدرت چی، فکر اونو کردی؟اگه بفهمه خدا به دادت برسه! به نظر من فعلا چیزی بهش نگو. بذار ببین چی میشه.
    هومن- یادم باشه فردا یه جفت کفش مثل همین برای لیلا بخرم. با یک لنگه کفش که نمی تونه راه بره! فرهاد تو باید هوامو داشته باشی. کمکم کنی.
    من- نیت تو خیره. خدا کمکت می کنه.
    هومن- خب من دیگه می رم. ببین سرنوشت کارش چطوریه! یکی باید خودکشی کنه، پشت سرش یکی ازش خواستگاری!طرف تو عالم هپروته، من ازش خواستگاری می کنم!
    من- حالا کجا می ری؟ بمون گپ می زنیم.
    هومن- ساعت دو بعد از نصفه شب! مرد حسابی من هم غیر از رانندگی و خواستگاری کارهای دیگه ای هم دارم!خونه زندگی هم دارم! خداحافظ. حواست به لیلا باشه.
    من- خداحافظ فلورانس نایتینگل( بانوی فانوس بدست) و خندیدم.
    برگشت و گفت- زهرمار
    من- هومن برات دعا می کنم. ان شا الله مبارکه!
    هومن خندید و رفت.
    من هم سیگاری روشن کردم و مشغول قدم زدن شدم که از طرف ساختمان فرخنده صدام کرد.
    فرخنده خانم- فرهاد خان، فرهاد خان کجائید؟
    من- اینجا فرخنده خانم.کاری داشتید؟ لیلا چطوره؟
    فرخنده خانم- خوبه، شکر خدا،ا، نکش این سیگار وامونده رو فرهاد خان!
    من- کم می کشم فرخنده خانم. چند تا بیشتر در روز نمی کشم.
    فرخنده خانم- اره مادر کم بکش. اگه ترکش کنی که دیگه بهتر! امشب خیلی به شماها زحمت دادیم ما. خدا بهتون عوض بده.
    لحظاتی به سکوت گذشت و بعد فرخنده خانم گفت:فرهاد خان، مادر هومن خان رفت؟خیلی زحمت کشید. پسر خوبی هومن.نه؟
    من- فرخنده خانم شما خودتون تقریبا بزرگش کردید. تا ایران بودیم تقریبا هر روز اینجا بود!
    فرخنده خانم- آره خب می دونم.ولی شما چندین سال خارج بودین. خوب آدمیزاد عوض می شه،خدای نکرده عرق خور می شه،تریاکی میشه! توی هفت هشت سال هزار جور اتفاق می افته! اصلا این هومن خان اونجا درس هم خونده؟ الان چیکاره اس؟ اگه باباش ولش کنه، می تونه بره سرکار؟
    من- فرخنده خانم پدرش چرا ولش کنه؟مگه کار بدی کرده هومن؟
    احساس کردم که فرخنده خانم حرف دیگری برای گفتن داره ولی نمی دونه چه جوری شروع کنه. برای همین گفتم: فرخنده خانم شما برای گفتن چیز دیگه ای اینجا اومدید چرا راحت حرفتون رو نمی زنید؟من رو غریبه می دونید؟
    فرخنده خانم نگاهی به من کرد و گفت: فرهاد جون بریم روی اون نیمکت بنشینیم تا برات بگم.
    چند قدم اون طرفتر روی نیمکت نشستیم و فرخنده خانم شروع کرد: فرهاد جون تو مثل پسر خودمی! من نه مثل مادرت اما نصف اون زحمت تورو کشیدم. چندین ساله که نون نمکتون رو خوردم. با هم سر یک سفره نشستیم. دستمون تو یه کاسه رفته! من بعد از خدا پناهم شمایید و دلخوشیم لیلا!
    و با این جمله آخر شروع به گریه کرد. اشکی از سر عجز! گریه واماندگی!
    بقدری دلم گرفت که اگر ملاحظاتی نبود پا به پای فرخنده خانم گریه می کردم. دوباره شروع کرد:
    تو خودت بودی و دیدی با چه زحمت و بدبختی بزرگش کردم. نمی گم با کلفتی!چون شماها واقعا به من توی این خونه به چشم یک کارگز نگاه نکردید ولی به امید خدا خودت زن می گیری و بچه دار می شی می فهمی که ی زن تنها، بی شوهر با چه خون دلی باید بچه اش رو بزرگ کنه! فرهاد خان تمام امید من لیلاست! حاضرم بمیرم و خار به پای لیلا نشینه!
    من بی سوادم ولی نه اونقدری که معنی کار هومن خان رو نفهمم! بی سواد هستم نه اون قدر که معنی نگاه و حرفهای هومن خان رو نفهمم! اگه بدونید امشب چی کشیدم؟ مردم و زنده شدم! اون از مسموم شدن لیلا، اون هم از حرفهای هومن خان!
    اگه خدای نکرده هومن خان زبونم لال خیال بدی به سر داشته باشه. من زن لچک به سر چه خاکی به سرم بریزم؟فرهاد خان ما نه روز داریم نه زر! اگه خدایی نکرده دخترم رو هوایی کنه و بعد ولش کنهف کاری از دست من بر نمی آد. فقط شکایتش رو به خدا می کنم. دامنش رو روز قیامت می گیرم. نفرینش می کنم!
    بعد با صدایی ارام گریه کرد. آدمهایی که زور ندارند حتی گریه شون نیز با صدای آرامه!
    سیگاری روشن کردم . گذاشتم با گریه کمی از دردهاشو بیرون بریزه و سبک بشه. چند دقیقه گذشت. گفتم:فرخنده خانم، مادر!
    سرش رو بلندکرد و چشمان مهربونش رو به من دوخت.
    من- چند ساله من و پدر و مادرم رو می شناسید؟ آیا ما ادمهایی هستیم که یک چشم ناپاک رو توی خونه راه بدیم که به خواهر و مادرمون نگاه کنه؟ اگه قبول دارید که من پسر بدی نیستم باید بگم هومن از من پاک تر و صاف تره! اگر غیر از این بود که سالها بااون دوست نبودم و توی خونه و زندگیم راهش نمی دادم. هومن هر چه هست همینه که می بینید! هر چی توی دلشه به ظاهرش هم هست، یکرنگه!خودتون دیدید که امشب برای لیلا چه کرد! اگر هم دیدید جلوی خودتون کفش لیلا رو با خودش برد یعنی علنی و در حضور شما از لیلا خواستگاری کرد. البته بگذریم از اینکه لیلا بهش جاب مساعد فعلا نداد. ولی یادمه بچگی لیلا با هومن خوبتر از من بود که امیدوارم حالا هم همون طور باشه.
    لیلا مثل خواهر منه!شما هم مادر من. هومن هم مثل برادرمه. قبل از اینکه شما بیایید بیرون من داشتم باهاش صحبت می کردم در همین مورد. گفت از لیلا خوشش آمده. رفته داره فکرهاشو می کنه ولی هومنی که من می شناسم تو همین چند ورزه دوباره می آد.ایندفعه مصمم. قبل از من هم پدرم باهاش صحبت کرد پس خیالتون راحت باشه ما حواسمون هست.ولی باید لیلا هم راضی باشه. خدا می دونه، شاید این دو نفر قسمت همدیگه باشن!
    در مورد درس هم باید بگم هومن الان مهندسه اگه حتی خودش هم بره سرکار اونقدری درآمد داره که بتونه زندگی خودش و زنش رو اداره کنه. توکل به خدا کنید.فکر کنم تا دو سه روز دیگه خود هومن بیاد و لیلارو از شما خواستگاری کنه. باز هم می گم به شرطی که لیلا هم راضی باشه! چون حرفی که زده معناش این بود که چون هومن پولداره اون قبول نمی کنه. یعنی من اینطوری فهمیدم. حالا دیگه خدا می دونه.
    فرخنده خانم با نگاهی قدر شناس منو نگاه کرد و گفت:ان شا الله پسر هیچ وقت درنمونی! خدا دلت رو شاد کنه که دلمم رو شاد کردی! داشتم از غصه می ترکیدم. ولی فرهاد جون لیلا حق داره. چه جوری می شه؟ یکی باباش کارخونه دار،خونه و دم و دستگاه؛این یکی دختر یه کارگر!
    من- دیگه قرار نشد از این حرفها بزنید!توی کار خدا هم که نمیشه دخالت کرد، میشه؟
    بسپرید همه چیز رو به خدا،اگه قسمت باشه جور می شه.ولی اول از همه این دو تا باید حرفهاشون رو با هم بزنن. اخلاق همدیگه دستشون بیاد. شما باید اجازه بدید که اونها مدتی با هم رفت و امد داشته باشند. من هم باهاشون هستم.هومن بسیار چشم پاکه.
    می دونید فرخنده خانم دیگه دوره زمونه عوض شده. مثل قدیم نیست. جوون ها خودشون باید همسرشون رو انتخاب کنن. در ضمن هومن هم پسر سختی کشیده ایه. نه از نظر مادی. شما که بهتر می دونید به خاطر نداشتن مادر . من هم برای هر دوشون دعا می کنم. شما هم دعا کنید.
    فرخنده خانم سرش رو به طرف آسمون گرفت و گفت:
    خدایا اگه خوبه و خیره درست بشه اگه نه هر چی تو صلاح بدونی.
    و بعد رو به من کرد و گفت: فرهاد جون حالا دیگه خوشحالم.لیلا دختر عاقلیه اما دلم می خواد تو هم مثل برادر مواظبش باشی. هر چند راست می گی اگه هومن ریگی به کفشش بود جلوی همه حرف نمی زد. غیر از اون هومن رو هم ای تقریبا خودم بزرگش کردم. تا حالا صدبار دست و صورتش رو شستم. لباسش رو عوض کردم. بهش غذا دادم. غمش رو خوردم.الهی به امید تو!
    فردا صبح ساعت ده بود که هومن با یک بسته کادویی پیداش شد. خوشحال و خندون!
    هومن- سلام پدرت خونه س؟ نرفته سرکار؟
    من- حسنی! امروز جمعه س؟ کارخونه تعطیله! چیکارش داری؟
    هومن- کجاست. بریم پیشش می فهمی.
    به اتاق پدر رفتیم و هومن بعد از سلام و احوالپرسی نشست و گفت:
    آقای رادپور اومدم با شما مشورت کنم. با پدرم نمی تونم حرف بزنم ولی با شما راحتم.
    پدرم لحظه ای به هومن نگاه کرد بعد زد زیر خنده و گفت:
    پدر سوخته، تو همه کارهات غیر همه س! چه طور یه شبه؟
    هومن- لیلا اونقدر به دلم نشسته که دیشب اصلا خوابم نبرد. دلم می خواد شما به من بگید اگر شما جای من بودید چیکار می کردید؟ یعنی اینکه خب لیلا دختر کسی یه که خونه شما کار می کنه. بلافاصله رو به من کرد و گفت: فرهاد صدا که بیرون نمی ره؟
    من- نه بگو راحت باش.
    هومن- بله می گفتم. فرخنده خانم اینجا کار میکنه. لیلا هم دختر فرخنده خانمه!پدر من کارخونه داره، اختلاف از نظر مادی داریم، زیاد هم داریم. شما می گید من چیکار کنم؟
    پدر- اگه پدرت مخالفت کنه تو باز هم حاضری با لیلا ازدواج کنی؟
    هومن- زمانی که پدرم از مادرم جدا شد من مخالف بودم.ولی اونها کار خودشون رو کردند.اصلا کسی نظر من رو نپرسید. حالا به خاطر رعایت سنت و ادای احترام هم که شده با پدرم صحبت می کنم ولی اگه راضی هم نبود بام فرقی نداره.
    پدر- ببین هومن جان من در مورد پسر خودم یعنی فرهاد می گم، اگر دختری مثل لیلا پیدا کرد بشرطی که واقعا مثل لیلا باشه ممکنه مادر فرهاد ناراضی باشه ولی من حرفی ندارم.
    هومن- ممنون جناب رادپور. حالا می خوام از شما اجازه بگیرم چون شما لیلا رو بزرگ کردید. اجازه این ازدواج رو به من می دید؟
    پدرم بلند شد و پیشانی هومن رو بوسید و گفت:
    علاوه بر اینکه خوشحالم و اجازه میدم هرجا هم که کارت گیر کرد کمکت می کنم.چون ترو قبول دارم.مثل فرهاد دوستت دارم. اما یه مسئله، لیلا راضیه؟با فرخنده خانم صحبت کردی؟
    هومن- الان می رم پیش فرخنده خانم باهاش صحبت می کنم.
    از اتاق پدرم بیرون اومدیم و به طرف اشپزخونه حرکت کردیم.فرخنده خانم داخل آشپزخونه مشغول غذا پختن بود.
    هومن- سلام فرخنده خانم، یه چایی به ما می دید؟
    فرخنده خانم- سلام پسرم، چرا نمی دم؟بیائید تو بنشینید.
    هردو کنار هم روی صندلی نشستیم و فرخنده خانم یکی یه چایی برامون ریخت و جلومون گذاشت.هومن مدتی به استکان چایی نگاه کرد و بعد به فرخنده خانم گفت: فرخنده خانم یادتون هست؟ مثل قدیمها!وقتی سه تایی من و فرهاد و لیلا می اومدیم اتاقتون مثل حالا چای می ریختید و جلومون می ذاشتید.
    فرخنده خانم- اره مادر یادم هست.ولی از اون موقع ها خیلی گذشته!
    هومن- مگه ما برای شما فرقی کردیم؟
    فرخنده خانم خندید و گفت : نه فقط کمی گنده شدید!
    هومن- ما هنوزم کوچک شماییم فرخنده خانم. امودم اجازه بگیرم ازتون. یعنی اجازه بدید که اگر خدا بخواد با لیلا ازدواج کنم.یعنی غیر رسمی اومدم خواستگاری! اگه شما موافق باشید و لیلا هم موافق باشه بعدا با پدرم می آم. فعلا می خوام بدونم شما به این وصلت راضی هستید؟من تحصیلاتم تموم شده. اگر حتی پدرم هم کمکم نکنه نمی گم که از سر تا پای لیلا رو طلا و جواهر می گیرم ولی سعی می کنم خوشبختش کنم. حداقل اینه که یه زندگی معمولی رو براش درست می کنم.اگر هم که پدرم کمکم کنه که دیگه چه بهتر!
    حالا شما منو به غلامی قبول می کنید(اشک از چشمان فرخنده خانم سرازیر شد.مادرم که از چند لحظه قبل پشت سر ما دم در ایستاده بود به جای فرخنده خانم گفت):
    اگه لیلا دختر واقعی من بود و اگه من مادر واقعی لیلا بودم قبول می کردم.
    فرخنده خانم در حالی که اشکهاشو پاک می کردگفت:
    منم حرفی ندارم از خدا می خوام که خوشبخت بشید. به پای هم پیر بشید.من لیلا رو اول به خدا بعد دست تو می سپرم.من کاری جز دعا از دستم بر نمیاد که براتون بکنم.
    هومن- همون دعای خیر شما بهترین چیز که ما بهش احتیاج داریم حالا با اجازه تون می رم با لیلا صحبت کنم.
    هومن بلنند شد وبا بسته کادو به طرف اتاق لیلا که در طبقه بالا بود رفت. پشت در ایستاد و در وزد.
    لیلا- بفرمایید.
    هومن- من هستم لیلا خانم. هومن. اجازه میدید بیام تو؟
    لیلا- بله بفرمایید در بازه.
    هومن برگشت و به من نگاه کرد.لبخندی زد و داخل اتاق رفت. خوشحال بودم از اینکه این دو تا بهم رسیدند.هم هومن رو دوست داشتم و هم لیلا رو. دلم می خواست هر دو سر و ساما بگیرن و خوشبخت شن. هر دو از نظر معنوی سختی کشیده بودن و هر دو بچه هایی خوب.
    اگه هومن و لیلا با هم ازدواج می کردند خیال من از طرف هر دو راحت می شه. در دل دعا می کردم که پدر هومن هم موافقت کنه. اگه مسئله مخالفت پدر هومن نبود دیگه غصای نداشتم. آماده بودم که تا هومن بیرون اومد آهنگ مبارک باد رو بخونم که یه دفعه صدای فریاد لیلا رو شنیدم و بعد صدای پرت شدن جسمی به گوش رسید. انگاه در باز شد و هومن بیرون اومد.من هاج و واج نگاهش کردم. با سرعت از پله ها بالا رفتم. به محض رسیدن به هومن متوجه شدم که از گونه هومن خون جاری شده! اصلا نمی فهمیدم که چه اتفاقی افتاده که لیلا با بسته کادویی که هومن براش خریده بود عصبانی بیرون اومد و با فریاد گفت:
    تو دیوونه فکر کردی من احتیاج به ترحم دارم؟چون دیشب من اون طوری شدم ومدی که برای رضای خدا ثواب کنی؟
    و وقتی که چشمش به صورت خون آلود هومن افتاد بسته رو زمین انداخت و گریه کنون به اتاق رفت. هومن خیلی آرام جلو رفت و از لای در به لیلا گفت:
    بچگی ها هم همین قدر لجباز بودی! اما مطمئن باش من چون واقعا دوستت دارم دست بردار نیستم!
    لیلا با فریاد- بر بیرون!
    تا هومن به طرف من برگشت از حالت صورت او خنده ام گرفت و گفتم: عجب خواستگاری ای!مبارک باشه هومن خان!
    و جالب اینکه هومن اصلا ناراحت نبود و گفت: قربان تو،صبر کن صورتم رو بشورم بعد می رم شیرینی بخرم و بیام!
    مادرم و فرخنده خانم هر دو همزمان پرسیدند:
    چی شده؟ چرا صورت تو خونیه؟
    هومن- هیچی الحمدالله لیلا رضایت داد. یعنی قبول کرد. الان می آم که ساعت عقد و عروسی رو تعیین کنیم.
    من از خنده داشتم روده بر می شدم که لیلا بعد از شنیدن حرف هومن از لای در اتاق با تعجب به هومن نگاه کرد و لحظه ای بعد محکم در رو بست. پدرم هم از رفتار هومن اونقدر خندید که به سرفه افتاد و بعد جلو اومد و دستی پشت هومن زد و گفت:
    خوشم اومد. این خواستگاری تاریخی شد.بدو برو یه جعبه شیرینی بخر و بیار. فعلا خودمون میخوریم. دنیارو چه دیدی شاید لیلا هم رضایت داد.
    GÜZAL TƏBRİZ


  9. #9
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    هومن به دستشویی رفت و بعد از شستن صورت پایین اومد. فرخنده خانم وقتی زخم صورت هومن رو دید محکم به صورت خودش زد و گفت:
    خدا مرگم بده این دختر وحشی شده!ببین چه بلایی سر این بچه آورده!
    وخواست که به طرف اتاق لیلا بره که هومن جلوش رو گرفت و گفت:
    نه فرخنده خانم لطفا نرید بالا. لیلا الان صبانیه. بعدا آروم که شد خودش تصمیم می گیره( مادرم برای هومن چسب زخم آورد و بعد هومن به طرف در خونه حرکت کرد. با تعجب از او پرسیدم):
    هومن کجا میری؟
    هومن- شیرینی بخرم. الان بر می گردم.
    ناباورانه نگاهش کردم که از در بیرون رفت. خیلی از رفتارش خوشم اومد. احتمالا بیرون رفت تا ما متوجه خشمش نشیم. شیرینی بهانه بود. بلافاصله بالا رفتم و در زدم.
    لیلا- بله (با عصبانیت)
    من- من هستم لیلا !می تونم بیام تو؟
    لیلا- بفرمایید.
    رفتم تو. لیلا روی تخت نشسته بود.من هم روی یک صندلی روبروی او نشستم و نگاهش کردم.لیلا هم منو نگاه کرد.لحظاتی به همین صورت گذشت و یه دفعه هر دو شروع به خندیدن کردیم.
    لیلا- کجا رفت؟
    من- رفت شیرینی بخره ولی فکر می کنم رفت که ما اشکهاشو نبینیم.
    لیلا- باور نمیکنم که هومن گریه هم بکنه!
    من- برای این که اونو درست نمی شناسی! دلش مثل شیشه س!تو علاوه بر صورتش دلش رو هم زخمی کردی. تو لیلا اشتباه کردی.هومن هیچ ترحمی نسبت به تو نداره. کارهای دیگری هم بود که می تونست بکنه! ولی تو موردی برای ترحم کردن نداری!لیلا هومن تورو دوست داره. از بچگی هم دوست داشت. تو هم از بچگی اونو دوست داشتی. نگونه! الان که هومن برگشت اگه به چشماش نگاه کنی می بینی که سرخه! یعنی گریه کرده!من از بچگی با اون بزرگ شدم. خوب می شناسمش. حالا یه سوالی ازت دارم. لیلا، هومن رو دوست نداری؟نمی خواهی باهاش ازدواج کنی؟من مثل برادرت هستم. با من حرف بزن. درد دل کن.
    چند دقیقه سکوت برقرار شد. بعد لیلا گریه کرد و لحظاتی بعد پرسید:
    صورتش خیلی زخم شد؟
    من- اون مهم نیست. مهم زخم دلشه. دیشب که تورو بدون چارد و روسری دید چی می گن؟ دل از کف داد. پدرش رو در آوردی! خواستی خودتو بکشی اونو کشتی!دیشب بعد از اینکه از تو جدا شدیم توی باغ خیلی با هم صحبت کردیم. لیلا دوستت داره!
    اون هم توی زندگی خیلی سختی کشیده مثل خودت! البته همه رو خودت بهتر می دونی. هومن خودش رو آماده کرده که اگر پدرش هم مخالف بود با تو ازدواج کنه.تو ازادی که همسرت رو انتخاب کنی ! هیچ اجباری در کار نیست. هومن پسر خوبیه!
    مرده! اصلا ممکنه پدرش مخالفت کنه! هنوز به خانواده اش چیزی نگفته. اگه پدرش راضی نباشه شماها باید از صفر شروع کنید پا به پای هم.من نمی گم لیلا چکار کن ولی اگر در قلبت واقعا هومن رو دوست داری به خودت و این جوون لج نکن. نمی گم لگد به بخت خودت نزن چون احتمالا خیلی مشکل دارید. باید زندگی رو با دستهاتون بسازید.دوتایی با هم! حالا خودت می دونی. این رو هم بگم که تو از حمایت کامل ما برخورداری!
    لیلا چند لحظه مات به من نگاه کرد بعد گفت:
    می دنی فرهاد؟ مشکل یکی دوتا نیست! هومن چه جوری بگم خیلی از من سره!
    من- دفعه پیش هم بهت گفتم. از یک دانشجو بعیده که این حرفهارو بزنه. هومن هم مدت هشت سال در اروپا زندگی کرده اصلا در بند این حرفها نیست. می دونی لیلا یکی از چیزهایی که ما اونجا یاد گرفتیم اینه که به شخصیت خود آدمها بها بدیم! در ضمن تو خودت رو دست کم نگیر. خانمی ، نجیبی، خوشگلی که همون پدر رفیق مارو در آورد!
    و از همه مهمتر اینکه مادرت فرخنده خانم قابل احترامه!
    لیلا- حالا فرهاد تو به من متلک می گی؟
    من- اینطور فکر می کنی؟پس گوش کن. هومن به من یک روز که شهره و خاله ام اینجا بودن گفت با این مادر شهره خدا بدادت برسه! می دونی یعنی چی؟یعنی اینکه اگه جای فرخنده خانم خاله من بود هومن امکان نداشت به خواستگاری تو بیاد! حالا هر چقدر که خوشگل و پولدار بودی!
    در هر صورت اگه سوالی داری بهتره از خود هومن بکنی. اون بهتر می تونه جواب بده. چون زندگی خودشه! باز هم بهت می گم اجازه بده که احساس واقعی و حقیقی ات خودش رو نشون بده. ولی اگه واقعا به هومن احساسی نداری خودت رو معذب نکن و عذاب نده. رک بهش بگو. مطمئن باش ناراحت نمی شه.
    این ها رو که گفتم بلند شدم وپاین اومدم. فرخنده خانم و مادرم و پدر، منتظر نتیجه صحبتم با لیلا بودند که بهشون گفتم لیلا احتیاج به فکر کردن داره. باید بهش فرصت داد.
    نیم ساعت منتظر هومن موندیم کم کم داشتم نگران می شدم که زنگ زدند. هومن بود. با یک جعبه شیرینی همونطور که حدس زده بودم گریه کرده بود و چشمهاش سرخ بود جعبه شیرینی را باز کرد و بعد از تعارف به همه وقتی جلوی من اومد و شیرینی تعرف کرد خندیدم و گفتم: هومن خان این شیرینی چیه؟ عروسی؟ اگه عروس قبول نکرد چی؟
    هومن-آره شیرینی عروسیه. اگه هم عروس قبول نکرد باز هم فرقی نداره دعا می کنم با کس دیگه ای خوشبخت بشه چون دوستش دارم!
    جملات هومن رو لیلا که تقریبا وسط پله ها رسیده بود شنید. آرام پایین امد و وقتی از کنار هومن رد می شد لحظه ای ایستاد و به هومن نگاه کرد و بعد به طرف فرخنده خانم و مادرم رفت و بین اون ها نشست. هومن جعبه شیرینی را روی میز گذاشت او هم نشست. من هم بلافاصله شیرینی را برداشتم و به لیلا تعارف کردم.
    لیلا با خنده یکی برداشت و قبل از خوردن گفت: باید با هومن خان صحبت کنم!( بعد طوری که کسی متوجه نشد به من اشاره کرد یعنی با انگشت روی صورتش مسیر اشک رو نشون داد. او هم فهمیده بود که هومن گریه کرده! بعد از خوردن شیرینی دوباره گفت: من فعلا امتحان دارم. باید هومن خان صبر کنن تا امتحانات من تموم بشه
    فرخنده خانم- لیلا در درسهایت از هومن خان و فرهاد خان کمک بگیر.
    هومن- لیلا خانم اگر اجازه بدید من در درس بهتون کمک می کنم.
    من- هومن هوس کردی یه چیز دیگه ول کنه تو کله ت؟
    لیلا سرش رو پایین انداخت و بقیه هم خندیدند.
    ********************
    چند روز از این جریان گذشت. لیلا مشغول درس و امتحان بود. در این چند روزه هم لیلا و هم هومن فرصت داشتند که باز هم فکر کنند. از اول همین هفته من به کارخونه پدر رفته بودم و مشغول کار. از ساعت 9 صبح تا 2 بعدازظهر که ساعت 2پدر می اومد و پست رو از من تحویل می گرفت. هومن هم به پیشنهاد پدرش تقریبا به همین صورت مشغول به کار شده بود ابته تا ساعت 1 بعداز ظهر.
    با بودن کار و فعالیت کلی بیکاری روح را نمی آزارد.در کارخونه پدر نظم و ترتیب کاملا برقرار بود. صبحها ساعت حدود 7 از خواب بیدار می شدم و بعد از حمام و صبحانه راس ساعت 9 تو کارخونه حاضر بودم و ساعت 2 هم ب خونه برمی گشتم و بعد از ناهار کمی استراحت و بعد بقیه ساعات روز را در اختیار خودم بودم. تا اینکه اون روز بعد از اینکه به خونه امدم و ناهار خوردیم لیلا سر غذا به من گفت: فرهاد اگه بشه که در درس زبان کمکم کنی ازت ممنون می شم.
    یادم رفت بگم. پدرم دوباره گفته بود که باید لیلا و فرخنده خانم با ما غذا بخورند. البته قبلا همین کاررو می کردند ولی با امدن من چون لیلا احساس غریبه گی می کرده ترجیحا در اتاق خودشون غذا می خوردند ولی با اتفاقی که افتاد و صمییمیت بین من و لیلا دوباره برنامه غذا خوردن به روال عادی برگشت.
    من- باشه هر موقع خواستی بگو. در ضمن اگه دلت می خواد فردا قراره من یه سری برم شاه عبدالعظیم. اگه خواسی تو هم بیا بریم. الان یه تلفن می خوام به هومن بزنم هاله هم احتمالا می آد. اونجا یه چیزیه که حتما برات جالبه!
    لیلا مدتی فکر کرد و گفت اگه مامان اجازه بده بد نیست خیلی هم خوشحال می شم.
    فرخنده خانم- چه عیبی داره مادر؟فرهاد خان که هست. هومن و هاله هم که غریبه نیستد! در ضمن خوبه که با اخلاق هومن هم بیشتر اشنا بشی. شاید قسمت این بود که بری تو خونه اون ها! بهتره با هاله هم بیشتر اشنا بشی.
    مادرم- اره لیلا جان. هم خستگی امتحان از تنت در میره هم بهتره در یک چنین موقعیت هایی با خلق و خوی هومن بیشتر اشنا بشی.
    پس به هومن زنگ زدم وقتی جریان رو فهمید خیلی خوشحال شد. قرار فردا رو گذاشتیم. لیلا پرسید که هومن چیزی در مورد خواستگاری به خانواده اش گفته؟
    من- فکر نکنم چیزی گفته باشه. چون قرار بود تا از تو مطمئن نشده به اونها حرفی نزنه. حالا فردا می تونی خودت ازش بپرسی.
    صبح ساعت حدود 9 بود که هاله و هومن پیداشون شد و با ماشین پدر هومن چهارتایی حرکت کردیم لیلا و هاله با هم از قبل اشنا بودند خوش و بش کردند و احوالپرسی.
    هاله بدون مقدمه به لیلا گفت: کی به امید خدا زن برادر من می شی لیلا؟
    لیلا سرخ شد و خندید.
    هومن- قربون تو خواهر چیز فهم! حرف رو باید این طوری به موقع زد.بعد برگشت طرف لیلا و گفت: اگه این دفعه چیزی پرت کنی توی سرم می رم از دستت دادگاه عارض می شم ها!
    لیلا با خنده- خیلی دردتون اومد؟ باید ببخشید. نمی دونم چرا اون عمل زشت رو انجام دادم. خودم بلافاصله پشیمون شدم. دست خودم نبود.
    من- دست یلا درد نکنه. بالاخره یکی پیدا شد تقاص من رو از این بگیره!
    هاله- اما ضرب دستی داشتی ها! با چی زدی؟
    لیلا بعد از این که کلی خندیدیم اشاره به پاهاش کرد و گفت با این ها!
    لیلا کفش هایی رو که هومن براش خریده بود به پا داشت. هومن وقتی اون کفشهارو پای لیلا دید با لبخندی رضامندانه اون رو نگاه کرد.
    من- خب هاله خانم یا هومن خان یکی از شماها داستان پریچهر خانم رو برای لیلا تعریف کنید.(هومن ادای زمان کودکی رو دراورد.)
    هومن- من می گم من اول دستم رو بالا کردم. اول. استپ!!!!
    مختصر و مفید جریان ر تعریف کرد و لیلا هم مانند ما متعجب شد و مشتاق دیدار این بانوی زجر کشیده داستان!
    نیم ساعتی بعد رسیدیم. بعد از زیارت سذاغ پریچهر خانم رفتیم و طبق معمول کمی خرت و پرت قبلا خریداری کردیم. پریچهر خانم از دور مارو دید و شناخت و لبخندی تحویل داد. بعد از سلام و علیک پریچهر خانم از هومن پرسید: امروز یک میهمان دیگه ای هم دارید. چهره جدید! این یکی چه نسبتی باهاتون داره؟
    هومن- چی بگم پریچهر خانم! این لیلا خانم با من و فرهاد ار بچگی بزرگ شده. چند روز پیش بنده ازشون خواستگاری کردم. هنوز مشغول تفکر و تعقل هستن. هنوز جواب نداده!
    پریچهر خانم خندید و به لیلا گفت: چرا جواب پسر به این خوبی رو نمی دی؟بیا پیش من بشین ببینم!
    لیلا رفت و پیش پریچهر خانم نشست.
    هومن- پریچهر خانم ما تقریبا از بچگی با هم بودیم غیر از هفت هشت سال که من و فرهاد برای تحصیل به خارج از کشور رفتیم. بعد از برگشتن متوجه شدم که از کودکی هم لیلا را دوست داشتم. اما خوب اون موقع بچه بودم.نمی فهمیدم هردفعه که خونه فرهاد اینا می رفتم با دیدن لیلا حال عجیبی رو حس می کردم همه اش دلم می خواست نگاهش کنم. الان هم به خاطر ملاحظاتی یه وگرنه احساسم با کودکی فرقی نکرده!
    پریچهر خانم آهی کشید و گفت:
    یا رب تو جمال ان مه مهرانگیز
    آراسته ای به سنبل و عنبر بیز
    پس حکم چنان کنی که در وی منگر
    این حکم چنان کنی که کج دار و مریز
    لیلا و هاله هاج و واج پریچهر خانم رو نگاه می کردند.
    من- مادربزرگ حرف زدن با شما باعث آرامش می شه
    پریچهر خانم- لیلا خواهر فرهاده؟
    لحظه ای همه ما برای جواب دادن سردرگم شدیم. بعد من گفتم: درسته لیلا خواهر کوچکتر منه.
    لیلا- من هم خواهر فرهادم و هم مادرم خونه اون ها کار می کنه!
    بعد برگشت و در چشمان هومن نگریست. هومن هم با لبخند شهامت لیلا را تایید و تحسین کرد.
    پریچهر خانم- که این طور! پس شماها هردوتون سنتهارو شکستید؟!
    دوباره از قوطی سیگارش سیگاری بیرون آورد و من برایش فندک زدم پکی زد و مثل دفعات پیش دودش را در هوا رها کرد و شروع به کاویدن اشکال درهم برهم شده دود شد. بعد از لحظه ای شروع کرد.
    پریچهر خانم- شکستن سنت همیشه مشکل بوده اما بعضی وقتها اجتناب ناپذیره!
    گاهی اوقات تا این کارو نکنی هیچ چیز درست نمی شه. اما همیشه مشکلاتی همراهش هست. اگر یادتون باشه داستان زندگیم رو تا اونجایی گفتم که پدرم زن دیگی گرفت اون هم از من زهره چشمی گرفت که باعث شد تا مدتها برای من مشکل عصبی پیش بیاد. یعنی اینکه تا مدتها نمی تونستم شبها خودم رو نگه دارم و ختخوابم رو خیس نکنم. از چند روز بعد جنگی پنهان بین سهراب خان و نامادر من عالم تاج خانم شروع شد. بدبختی این بود که قربانی این جنگ من و خدمتکارها بودیم. صبح این یه دستوری می داد شب اون یکی یه دستور دیگه می داد. شده بود لج و لجبازی! هر کدوم می خواستند حرف خودشون رو به کرسی بنشونند.
    عالم تاج خانم برای اینکه سهراب خان رو آزار بده شروع کرده بود به اذیت کردن من بیچاره! من بی گناه شده بودم وسیله آزار سهراب خان!
    پاهام از بس سوزن خورده بود، آش و لاش بود. سوزن می زدها!!!
    رحم بدلش نبود تا سالها بعد اسم سوزن که می اومد تمام بدنم می لرزید. خدا عذابش رو زیاد کنه. خدا ازش نگذره!
    یه روز قرار بود که خواهر و مادر این عالم تاج خانم بیان خونه ما مهمونی. وسط اتاق پنج دری شیرینی و میوه وآجیل همه چیز چیده بودند. خلاصه مهمانهاش اومدند و نشستند. عالم تاج خانم به خدمتکارها گفت برای مادرش قلیون آوردند و مادرش مشغول کشیدن قلیون بود که من دست دراز کردم و کمی اجیل برداشتم یکدفعه این زن با لنگه کفش به طرف من حمله کرد. من هم برای این که به چنگ این زن از خدا بی خبر نیفتم فرار کردم و موقع دویدن پام به قلیون خورد و قلیون افتاد روی مادرش! البته طوری نشد. زغال سر قلیون خاکستر و خاموش شده بود. خدمتکارها اومدند و هم جا رو تمیز کردند. اون موقع عالم تاج خانم به من چیزی نگفت. من هم خوشحال از اینکه فکر می کردم با وساطت مهمونها از گناه من صرف نظر کرده. غروبی بود که مهمونها همه رفته بودند. عالم تاج خانم من رو صدا کرد. با ترس و لرز پیشش رفتم که با لحنی ملایم از من خواست تا سرداب خونه رو بهش نشون بدم. اون وقتها توی بعضی از خونه ها سرداب بود. یعنی زیرزمین زیرزمین. داخل زیرزمین که می شدی پله می خورد و دوباره چند متر پایین تر یک زیرزمین دیگه بود. گوشتهای قورمه برای زمستان و شربت و پیاز و از این جور چیزها توش نگهداری می شد.جای خنکی بود.
    وقتی لحن کلام اونو دیدم که معمولیه خیالم راحت شد و راه افتادم. من از جلو و عالم تاج دنبالم. از زیرزمین اول گذشتیم به زیرزمین دوم که رسیدیم ایستادم . حقیقت از اینجاها خوف داشتم. هیچ وقت تنها به این مکان نمی اومدم. قدیمیها افسانه های زیادی از جن و دیو و ال و این حرفها می گفتند. خوب نه سرگرمی بود نه تلویزیونی و نه رادیویی و نه فرهنگ درست و حسابی که جلوی بچه ها این صحبتهارو نکنن.
    دم سرداب که رسیدیم بهش گفتم که اینجاست. گفت من که بلد نیستم تو جلو برو من هم دنبالت می آم. کی جرات اشت بگه نه! با وحشت و دلهره قدم به داخل سرداب گذاشتم. قلب کوچکم مثل قلب یه گنجشک که اسیر گربه شده باشه می تپید. پله اول و دوم رو نرفته بودم که از پشت من این زن بی رحم سنگدل چفت در رو انداخت. لحظه ای مات به پشت خودم نگاه کردم. باورم نمی شد. زدم زیر گریه. شروع به التماس کردم ناله می کردم. زار می زدم ولی بگو اگر از سنگ صدا در می اومد؟از اونم صدا در می اومد. جرات نداشتم برگردم و به پشتم نگاه کنم. خلاف ادبه! در جا خودم رو خیس کردم.
    GÜZAL TƏBRİZ


  10. #10
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    گوزل تبریزیم
    نوشته ها
    435
    تشکر
    30
    تشکر شده 86 بار در 67 پست
    همه جا تاریک تاریک بود. چشم چشم رو نمی دید. کمی که گذشت و اشک چشمام خشک شد ساکت شدم. صدای خش خش کشیده شدن چیزی روی زمین به گوشم می خورد. اون موقع ها توی خود خونه مار و عقرب و این چیزها پیدا می شد چه برسه تو سرداب. ولی باور کنید اون موقع اونقد که از تاریکی و جن و این چیزها می ترسیدم از مار وحشت نداشتم!
    وقتی آرام برگشتم انواع و اقسام چیزهای وحشتناک رو جلوی چشمهام دیدم.
    شب بود. هیچ وقت یادم نمی ره. نفسم بند اومده بود. هر لحظه منتظر بودم که یه دست یا یه چیزی مچ پاهامو بگیره و بکشه پایین. سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. خدا بیامرزدش از آدمها یه خوبی می مونه یه بدی! یه بهجت خانم داشتیم آشپز بود. زن خیلی خوبی بود. من هم همیشه بهش احترام می ذاشتم. روزها که بیکار بودم می رفتم پیشش آشپزی یاد می گرفتم با همون کوچکی چند تا هخ غذا بلد بودم بپزم. البته جون نداشتم دیگ مسی رو بلند کنم. اون وقتها این جور قابلمه های آلومینیوم نبود که! همه دیگها مسی بود و کماجدون های سنگی!
    خانم هایی که شما باشید و آقایونی که شما باشید این بهجت خانم دیده بود که این زن من رو با خودش طرف زیرزمین برده بود و دیده بود که بدون من برگشته. صبر کرده بود تا نیم ساعتی بگذره عالم تاج خبر مرگش بره دنبال کارش!
    بعد رفته بود سراغ سهراب خان و قضیه رو براش گفته بود. نور به قبرش بباره این سهراب خان رو. زود بلند می شه می آد کجا؟ مثلا اندرونی و به عالم تاج می گه ارباب می خواد پریچهر رو ببینه. عالم تاج هم می گه سرشبی پریچهر داشت توی حیاط بازی می کرده سهراب خان هم که می دنسته من کجام به همه خدمتکارها می گه همه جا رو بگردید که بهجت خانم صاف می آد سراغ منو بغلم می کنه و می بره بالا. م گفتن تا فرداش به هوش نیومده بودم و توی خواب حرفهای عجیب و غریب می زدم. گویا سهراب خان با عالم تاج خانم حسابی دعوا کرده بود. جلوی همه خدمتکارها اونو سنگ رو یخ کرده بود و رفته بود. تا چند روز بعد از اون حالت شک شدید به من دست داده بود. زبانم بند امده بود که همه می گفتن جنی شده! خدا هیچ کس رو بی کس و کار نکنه! تو همین زمان بود که یه پیرزن فالگیر را /آوردند که برای من سرکتاب باز کنه. اسمش ربابه خانم بود اگه براتون بگم چه قیافه ای بود باور نمی کنید! یه صورتی داشت که از مو پوشیده شده بود مو که چه عرض کنم صد رحمت به ریش دو شقه رستم دستان!
    ابروها عین ماهوت پاکن! یه دماغ داشت که نوکش یه زگیل بود به این درشتی! ( بادست اندازه یک سیب رو نشون داد) نمی دونم اون زگیله دماغ بود ! یا دماغه زگیل!
    موهاش عین دسته جارو! وقتی می خندید دندانهاش درشت و نوک تیز عین قیر سیاه1 آخه می دونید بچه ها؟ مردم تا جوون هستند مرتب به خودشون می رسند تا پا به سن می گذارند دیگه خودشون رو ول می کنند به حساب این که خدا از این کار خوشش می آد و ثواب می برند! قیافه شون میشه عین دیو! بدتر از من!
    بگذریم. این هیولارو اورده بودند که برای من سرکتاب باز کند که مثلا من دعایی شدم و این برام دعا بنویسه! یکی نبود بگه این پیرزن خودش احتیاج به سه تا کتاب دعا داره تا بشه بهش نگاه کرد! البته بد هم نبود. این قیافه کارساز هم شد چون به محض دیدن این ملکه از ترس زبون باز شد و فریاد کشیدم. فکر می کردم که آل اومده جیغ زدم و شروع به گریه کردم و بدین ترتیب از حالت بغض و مات زدگی خارج شدم. البته همه این اتفاق رو پای حساب کرامت این دمامه خانم گذاشتند. سهراب خان تمام این جریان رو به اطلاع پدرم رسونده بود بود. ولی افسوس! دریغ از یک دست نوازش!دریغ از یک کلام پرمهر! حتی دریغ از دو تا فحش و چک و لگد. این پدر نامهربون حتی برای دیدن دخترش هم نیومد!
    حالا که فکر می کنم می بینم که شاید از داشتن دختر ننگ داشت! یا شاید هم فرار مادرم باعث شده بود از من هم نفرت پیدا کنه. خلاصه در چند روز بعد حالم خوب شد و راه افتادم اما با چه وضعی؟ ماند شده بودم عین مرده قبرستون. لاغر و نحیف و زردنبو! آخه همه می گفتند که معقول من دختر خوشگل و تپل و خوش آب و رنگی بودم. همین بهجت خانم شروع کرد با کاچی و شربت و چند گیاه دارویی من رو تقویت کردن که سر یک هفته حالم جا اومد و لپ هام گل انداخت و شدم همون پریچهر چند وقت پیش! از نظر جسمی خوب شده بودم ولی از نظر روحی خراب. ترس اون شب تو تموم جونم چنگ انداخته بود مخصوصا شب ها جرات نمی کردم که از بغل بهجت خانم جم بخورم. چند روزی از این جریانات گذشت. کم کم موضوع فراموش شد. سهراب خان که تا دو سه روز از دعوا و مرافعه با عالم تاج خانم به اندرونی نمی اومد دوباره سر و کله اش پیدا شده بود و به رتق و فتق امور خونه مشغول شده بود. عالم تاج هم شده بود موش! ویا کاری که سهراب خان با اون در حضور در خدمتکارها کرده بود باعث خفت عالم تاج شده بود. شده بود مار زخم خوزده دائم منتظر بود که تلافی این خواری رو سر سهراب خان در بیاره. می خواست به ریشه سهراب خان بزنه و از هستی ساقطش کنه. امان از روزی که یک زن بخواد از کسی انتقام بگیره. اونم زنی کینه جو مثل عالم تاج. عین روباه بود. یک روز صبح که از خواب بلند شدم و برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم ناگهان از دیدن چهره کریه المنظر ربابه خانم نزدیک بود که از ترس تو استخر بیفتم. با اون هیکل گنده اش اومده بود درست پشت سر من ایستاده بود و وقتی برگشتم سینه به سینه به او برخوردم. این دیگه اینجا چیکار می کرد؟نمی دونستم. وقتی من رو دید مدتی بلند بلند از سبکی دست خودش و اینکه با ورودش تمام جن ها خونه ما رو ترک کرده اند صحبت کرد. یعنی که همه اهل خونه متوجه بشن. تقصیر خود ما مردم است که هر چرت و پرتی رو باور می کنیم. بعد از گفتن این حرفها به طرف اتاق عالم تاج خانم حرکت کرد. برایم خیلی عجیب بود دیگه جنی نمونده بود که اون بگیره! مگه اینکه اومده بود تا کس دیگری رو جنی کنه!
    حسابی کنجکاو شده بودم. درهای اتاق ها اون زمان مثل حالا نبود. درهایی بود کشویی البته به طرف بالا و پایین که به اونها اورسی می گفتند. بستن و باز کردنش کمی سخت بود برای همین اکثراً وقتی هوا خوب بود اون ها رو باز می گذاشتند. وقتی ربابه خانم وارد اتاق شد من از گوشه پایین در به جاسوسی مشغول شدم. از این می ترسیدم که بخواد در مورد من کاری انجام بده. برای همین حق خودم می دونستم که از حرف های اون ها باخبر شم. عالم تاج خانم آروم حرف می زد بطوریکخه درست نمی توانستم جملاتش را بشنوم فقط در بین حرفهاش چند بار اسم سهراب خان و کلمه بیرونش کنه رو تشخیص دادم. با اون عقل کودکیم نمی تونستم درست بین عالم تاج و سهراب خان و زن فالگیر رو حدس بزنم. مدتی به مغزم فشار آوردم فکر می کردم که حتما عالم تاج خانم دست به دامن این پیرزن شده تا با گرفتن دعا و معجون مهر و محبت رابطه تیره و تار شده خودش و سهراب خان رو درست کنه. با همون کوچکی فکر کردم که نباید این دارو چیز مهمی باشه چون اگه اثری داشت خود ربابه خانم اول از همه خودش استفاده می کرد تا با این قیافه باعث ترسوندن بچه ها نشه. خواستم برم دنبال بازی ام که صدای بم و کلفت ربابه خانم که به هیچ عنوان قابل تنظیم نبود! توجه منو دوباره جلب کرد. از چیزی که شنیدم مو به تنم راست شد. عالم تاج خانم مکار! این جادوگر رو اورده بود تا با دسیسه کثیفی باعث اخراج سهراب خان از خدمت پدرم بشه. قرار بود با معجونی که در غذای پدرم اونو مسموم کنند و بسته گرد یا هر کوفت و زهرماری که بود را در اتاق سهراب خان بگذارند تا پدرم با پیدا کردن اون سهراب خان رو از کار اخراج کنه. ترس من از این بود که با رفتن سهراب خان تنها حامی خودم را از دست می دادم و دیگه در مقابل شکنجه های این زن سلاحی برای دفاع نداشتم. گفتگوی اونها یک ساعتی طول کشید و قرار بر این شد که همین امروز این گرد رو عالم تاج در غذای پدرم بریزه. پس از اینکه ربابه خانم دستورات لازم رو به علالم تاج خانم داد پول خوبی گرفت و بلند شد. من به گوشه ای فرار کردم و بعد از رفتن این جادوگر وقتی عالم تاج خانم دوباره به اتاق برگشت من هم دوباره مشغول جاسوسی شدم. عالم تاج بسته گرد رو به دو قسمت کرد یک قسمت رو پیش خودش برای ریختن در غذای پدرم نگاه داشت و قسمت دیگر را روی رف گذاشت. دیگه لزومی نداشت که اونجا بمونم به سرعت به طرف ته باغ دویدم و مستقیم رفتم بالای ردرختی که روزگاری خلوتگاه من و برادر خدابیامرزم طاهر بود. نمی دونستم که باید چکار کنم شما خودتون کلاهتون رو قاضی کنید. یه دختر بچه به سن و سال من که نباید وارد این بازی ها بشه!
    در همین موقع پریچهر خانم صحبت رو قطع کرد و سیگاری دیگه در اورد که من دوباره براش روشن کردم پکی زد و با لبخند نگاهی به لیلا کرد. آرام دستی به سر لیلا کشید و بعد به همین ترتیب هاله رو هم که در طرف دیگرش نشسته بود نوازش کرد. نفسی گرفت و دوباره شروع کرد: خلاصه مونده بودم معطل که چه تصمیمی بگیرم. از یک طرف حساب می کردم که اگر عالم تاج خانم بفهمه که جاسوسی اش رو کردم و اسرارش رو به سهراب خان گفتم گیس به سرم نمی ذاره! از یک طرف صورت سهراب خان رو جلوی چشمم می آوردم و از نگاه کردن به چشمهاش خجالت می کشیدم. قلبم گرپ گرپ می زد. تمام اینها به کنار! چطوری می تونستم که به اون قسمت خونه برم؟ اگه چشم پدرم اونجا به من می افتاد با اون حساسیتی که به من داشت تکه بزرگم گوشم بود. دلم می خواست الان طاهر اینجا بود و کمکم می کرد. چشمهامو بسته بودم و فکر می کردم. نمی دونم چه جوری شد که خوابم برد. خواب طاهر رو می دیدم که اومده بود و نازم می کرد.من هم بغلش کرده بودم وگریه می کردم هر چی من گریه می کردم اون بهم لبخند می زد و نوازشم می کرد. با صدای دعوای چندتا گنجشک از خواب پریدم دلم نمی خواست که این رویا تموم بشه. بعد از اندی سال طعم نوازش رو چشیده بودم دوباره چشمهامو بستم شاید طاهر برگرده!
    ولی نه به جای چهره معصوم طاهر قیافه خشم آلود عالم تاج خانم جلوی چشمم اومد. بلند شدم و دوتا فحش به این پرنده های مزاحم دادم و از درخت پایین اومدم.تصمیم ودم رو گرفته بودم. به دو به طرف حیاط ممنوعه رفتم و گوشه ای روبروی عمارت اون طرفی پنهان شدم. پا پا می کردم شاید سهراب خان رو ببینم. هر چی چشم به پنجره ها می انداختم دیار البشری دیده نمی شد. از ترس و دلهره دلم پیچ افتاده بود داشتم اماده می شدم که بر گردم که از پشت سرم دستی روی شانه ام قرار گرفت. بند دلم پاره شد! تا خواستم پا به فرار بذارم سهراب خان صدام زد. از خوشحالی جیغ کشیدم. دلم می خواست بپرم و بغلش کنم. تند تند جریان رو براش تعریف کردم و جای بسته گرد رو هم بهش گفتم و با سرعت از اون جا فرار کردم. نمی دونستم کجا برم می ترسیدم اگر دور و بر عالم تاج خانم افتابی بشم از وحشتی که سراپای وجودم رو گرفته همه چیز رو بفهمه. خودم احساس می کردم که رنگ و روم حسابی پریده! به قول معروف رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون!
    پس به طرف درخت ته باغ رفتم و در کلبه امن خودم نشستم و منتظر اتفاقات بعدی موندم. یه ساعتی گذشت از اون طرف باغ صدای غیر عادی بگوش نمی رسید. کم کم وقت اون بود که سینی غذای پدرم رو به اون قسمت عمارت ببرند. از درخت پایین اومدم و به طرف ساختمان حرکت کردم و بعد از رسیدن به لب استخر خودم را مشغول بازی کردن با آب نشون دادم. نیم ساعتی سینی غذا و بساط پدرم از آشپزخونه بیرون اومد و روی ایوان قرار گرفت که باید معمولا سهراب خان اون جا بود و اون رو با خودش می برد. نبودن سهراب خان در اون جا باعث شگفتی مستخدمین شده بود . عالم تاج خانم خودش رو در اتاقها گم گور کرده بود. چند دقیقه بعد سهراب خان همراه پدرم به این طرف عمارت اومدند. با دیدن پدرم از اون جا فرار کردم و پشت یکی از درختها به تماشا مشغول شدم. شلاق در دست پدرم بازی می کرد! خدمتکارها با دیدن پدرم متوجه وضع غیرعادی خونه شدند. هر کسی سعی می کرد خودش را به کاری مشغول کنه و در ضمن حرکات پدرم رو هم زیرنظر داشته باشه. سهراب خان به یکی از خدمتکارها چیزی گفت و او هم به طرف اتاق حرکت کرد و لحظه ای بعد با عالم تاج خانم برگشت. عالم تاج جلو اومد و به پدرم سلام کرد. پدرم بهش اشاره کرد که جلو بره و سپس وقتی روبروی پدرم قرار گرفت دوباره اشاره کرد که روی فرش کنار دیوار ایوان بنشینه و با نوک پا سینی غذا رو جلوش هل داد و بهش دستور داد که از غذا بخوره. رنگ از روی عالم تاج خانم پرید بیچاره خیلی سعی کرد که با لطایف الحیل از زیر بار این کار شونه خالی کنه ولی با اشاره پدرم چند تا از خدمتکارها جلو دویدند و دست و پای عالم تاج خانم رو گرفتند و با زور چندین قاشق غذا به دهنش ریختند و چند شلاق پدرم نیز ضمیمه غذا بدنش را لمس کرد. هنوز چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که رنگ عالم تاج سیاه شد. تهوع و دل پیچه امانش رو برید. نمی دونم اون موقع توی دلم خدارو شکر کردم که پدرم این غذا رو نخورد یا این که خود عالم تاج مجبور به خوردن اون شد.
    با ربابه خانم جادوگر قرار بر یک مسمومیت ساده بود ولی اون کثافتی که پیرزن خبیث درست کرده بود خیلی قوی تر از این حرفها بود. چیزی نمونده بود که زن پدرم هلاک بشه! پدرم اون جا رو ترک کرد و خدمتکارها عالم تاج رو لب باغچه بردند تا چند قاشق غذای مسموم رو بالا بیاره. گلاب به روی شما نزدیک بود دل و روده اش هم بالا بیاد بعد از اینکه کمی حالش جا اومد کشون کشون خودش رو به کناری رسوند و خوابید.
    عصری پدرم همراه سهراب خان برگشت و بسته گرد رو از داخال اتاق پیدا کرد. عالم تاج خانم که بهتر شده بود شروع به التماس و گریه و زاری کرد که فقط نتیجه اش چند تا شلاق دیگه بود. به دستور پدرم اسباب و اثاثیه عالم تاج خانم رو بستند و چند دقیقه بعد یه آقا اومد و صیغه طلاق جاری شد. سهراب خان مشتی اسکناس لای بقچه عالم تاج گذاشت و خدمتکارها با سلام و صلوات خانم رو بیرون از خونه پشت در وسط کوچه رها کردند. در اون موقع احساس پیروزی و شادی تموم وجودم رو گرفته بود . سر مار زخمی به سنگ کوبیده شده بود تا مدتها بعد دلم زخمهای ناسوری از کینه این زن داشت.
    انگار این خونه نفرین شده بود هیچ زنی به عنوان خانم این خونه مدت زیادی نمی تونست اینجا دوام بیاره. از همان دور به سهراب خان نگاه کردم لبخند مهربونش رو نثار من کرد و رفت.
    این خطر هم از سرم گذشت اما ترسم از این بود که نکنه پدرم دوباره ازدواج کنه و روز از نو و روزی از نو. چند ماهی از این داستان گذشت در همین موقع ها بود که با تلاش سهراب خان پدرم رضایت داده بود که برام معلم سرخونه بگیرند. این کوره سواد رو از اون خدابیامرز دارم!
    دردسرتون ندم. روزگار می گذشت دیگه وقتی صبحها از خواب بلند می شدم غم و غصه آزار و اذیت عالم تاج خانم رو نداشتم. مدتها گذشت حالا دیگه 9 ساله شده بودم اگه بگم در طول این چند سال بیش از ده بار پدرم رو ندیده بودم دروغ نگفته ام. عادت کرده بود یعنی کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد. یکسالی بود که پدرم تریاکی شده بود. البته تریاک کشیدن در اون زمان جرم نبود. آدمهای پولدار تریاک می کشیدند.
    عاقله مردی بود که برای پدرم تریاک می آورد هر بار که به خونه مون می اومد مدتی می ایستاد و بازی کردن منو نتماشا می کرد. مردی بود حدود چهل هشت، چهل و نه ساله.
    پدرم دیگه از موقعی که از خواب بیدار می شد برنامه تریاک کشی تو خونه شروع می شد تا سر شب که پدرم از خونه بیرون می رفت. پدرم روز روزش توجهی به من نداشت حالا که شب تارش بود.ولی برای من مهم نبود همین که کسی نبود تا منو شکنجه کنه درد بی پدری و بی مادری قابل تحمل بود.
    تا اینکه یک روز سهراب خان دنبال من اومد. از چهره اش غم می بارید. دلم هوری پایین ریخت می ترسیدم نکنه کاری کرده باشم که خشم پدرم رو برانگیخته باشه. وقتی به اتاق پدرم رفتم گیج و منگ بودم این بار اولی بود که با حضور پدرم قدم به این اتاق می گذاشتم. پدرم روی تشکی دراز کشیده و تکیه اش رو به مخده ها داده بود. به محض ورود با اشاره او جلو رفتم و پایین پاش نشستم. جلوی پدرم یک منقل آب طلا کاری شده بود که دور تا دور اون با قطعات فیروزه مزین شده بود. روی منقل دو تا قوری نقش دار قرار داشت و گوشه دیگه اون یه وافور کنده کاری شده همراه با یک انبر به چشم می خورد.
    وقتی وارد اتاق شدم زنی سر برهنه و خیلی شیک رو دیدم که از کنار پدرم بلند شد و به اتاق بغلی رفت. وقتی مدتی از اومدنم گذشت پدرم وافور رو برداشت و یک بس تریاک روی اون چسبوند و شروع به کشیدن کرد و دود اونو به هوا داد. از چهره اش معلوم بود که خیلی شنگول و سرحاله! چیزی که تاکنون در پدر سراغ نداشتم. بعد از مدتی رو به من کرد و گفت: پریچهر این اقا برات چندتا عروسک خریده. تا پدرم این جمله رو گفت اون مرد که اسمش فرج الله خان بود چند عروسک خیلی خیلی قشننگ رو از پشتش جلوی من گذاشت. دلم از دیدن اون ها ضعف رفت. از خدا می خواستم که پدرم زودتر اجازه مرخصی بده تا عروسکها رو بردارم و به کلبه درختی برم و با اون ها بازی کنم. پدرم بعد از لحظه ای دوباره شروع کرد و گفت که دختر نباید بعد از 9 سالگی تو خونه بمونه. تو خونه ای که دختر 9 ساله بدون شوهر باشه ملائکه ها پا نمی ذارن! تو از چند روز دیگه باید آماده بشی و به خونه بخت بری. من این فرج اله خان رو برای شوهری تو انتخاب کردم.از این به بعد باید همون طور که حرفهای منو گوش می کردی حرف فرج اله خان رو هم گوش کنی. در واقع وجود فرج اله خان مثل وجود منه!
    فهمیدی دختر!
    در تموم مدتی که پدرم صحبت می کرد تمام حواس من متوجه عروسکها بود نه اینکه حرفهاش رو نمی شنیدم ولی خوب از یه دختر بچه نه ساله توقعی بیش از این نباید داشت. البته برای من هم فرقی نمی کرد. چه فرج اله خان چه پدرم! چه تفاوتی داشت؟
    همین که این مرد به فکر من بود و برام عروسک خریده بود به چشم من مرد خوبی می اومد! پدرم وقتی دید که من جوابی نمی دم با اشاره ای مرخصم کرد و من بعد از برداشتن عروسکها ب طرف در اتاق حرکت کردم. در لحظه خروج چشمم به چهره سهراب خان افتاد که متوجه حلقه اشک در چشمانش شدم.در اون لحظه بقدری خوشحال بودم که هیچ اتفاقی قادر نبود شادیم رو تیره کنه. از اون جا مستقیم به کلبه چوبی خودم رفتم و مشغول بازی با عروسکهایم شدم. در روزهای آینده در خونه جنب و جوشی بر پا شده بود همه صحبت از عروسی می کردند. متوجه می شدم که هر چه هست مربوط به منه اما نمی فهمیدم قراره بعدش چه اتفاقی بیفته! عروسی هارو دیده بودم اما از بقیه چیزهاش اطلاعی نداشتم. اون موقع این رادیو و تلویزیون و این چیزها که نبود مردم بلا نسبت شماها هیچی نمی فهمیدن من هم مثل اونها. مادری هم که نداشتم تا برام کمی موضوع رو روشن کنه.
    ظرف چند روز آینده عده ای از فامیل و آشنایان به خونه مون اومدند و خواهرم هم با شوهرش از شهرستان اومده بود. به من یکی که خیلی خوش می گذشت!
    GÜZAL TƏBRİZ


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •