ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
ای قصه بهشت ز کویتحکایتی
شرح جمال حور ز رویتروایتی
انفاس عیسی از لب لعلتلطیفه‌ای
آب خضر ز نوش لبانتکنایتی
هر پاره از دل من و از غصهقصه‌ای
هر سطری از خصال تو و ازرحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیانشدی
گل را اگر نه بوی تو کردیرعایتی
در آرزوی خاک در یارسوختیم
یاد آور ای صبا که نکردیحمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرتبه باد رفت
صد مایه داشتی و نکردیکفایتی
بوی دل کباب من آفاق راگرفت
این آتش درون بکند همسرایتی
در آتش ار خیال رخش دستمی‌دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخشکایتی
دانی مراد حافظ از این درد وغصه چیست
از تو کرشمه‌ای و ز خسروعنایتی



حافظ
کنون که مي‌دمد از بوستان نسيم بهشتمن و شراب فرح بخش و يار حورسرشت

که خيمه سايه ابر است و بزمگه لب کشتگدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
نه عاقل است که نسيه خريد و نقد بهشتچمن حکايت ارديبهشت مي‌گويد
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشتبه مي عمارت دل کن که اين جهان خراب
چو شمع صومعه افروزي از چراغ کنشتوفا مجوي ز دشمن که پرتوي ندهد
که آگه است که تقدير بر سرش چه نوشتمکن به نامه سياهي ملامت من مست
که گر چه غرق گناه است مي‌رود به بهشتقدم دريغ مدار از جنازه حافظ