تصویر مرگ در اشعار مولانا
مرگ از جانب خداوندتحفه یی است برای مسلمانان که این مطلب از مفهوم حدیث « الموت تحفه المومن » اقتباس شده است ؛ مرگ پیوندی است به خداوند ، سفری است از جزء به کل و از مجاز به حقیقت و از خواب به بیداری ؛ چنانچه در حدیث « فاذا ماتواانتبهو))گفته قبل صراحت دارد و از خیال کاذب به رویای صادق و از مکان به واجب و از حضیض و پستی به موج هستی و از نار شهوت به نور صفوت و از حجاب کثرت به بی رنگی وحدت و از نمود بی بود به بود بی نمود و از ما و منی به حسن الماب سنی و از زندان تنگ ووکل به ارض الله عزوجل و از کویر خاک به عالم افلاک و از فرش گل به عرش دل :
ندای ارجعی بشنو به آب زنده گی بگرو
درآدرآب وخوش میروبه آب وگل چه میپایی ۱
ازدیربازبه این طرف مساله مرگ وعدم وفناپذیری انسان، چون یک معمای پیچیده و بغرنج در برابر ادیان ، مذاهب ومفکران مطرح بوده است ودربرابرپدیده طبیعی، همواره ازنهادهرانسان ، آه سردوسوزجانگدازبالاگرفته است .
ازدیدگاه هردین وهرصاحبنظرمفهوم مرگ از هم متفاوت است
ازنظردین مقدس اسلام، هرصاحب نفس، لذت مرگ راچشیدنی است ؛ چنانچه خداونددر قرآن کریم میفرماید: « افائن مت فهم الخلدون کل نفس ذائقه الموت ۲ ترجمه « آیااگربمیری پس ایشان همیشه باشنده گان اند؟ هرنفسی چشنده مرگ است » تفسیراین آیت چنین است که وجودمخلوقات بسته گی به ذات خداونددارد، همچنانی که زنده گی سایرزنده جانهاوانسان، درتصرف خداوند است زمانی که اراده کندهستی آنهارا میستاند، طاری شدن مرگ برهرزنده جان، این حقیقت رابه اثبات میرساندکه هستی هیچ موجودی به تصرف خودش نیست واین زنده گی چندروزه پایان مییابد.
ازآنجاییکه ازنگاه دین مقدس اسلام، دنیاودلبستگی به آن نفی شده است ازین دیدگاه مفهوم مرگ وزنده گی،چنین تعبیرشده است :
ان فی ذالک لذکری لاولی الباب ۳
ترجمه : هرآیینه درین هست ، نصیحت برای خداوندان عقول » ازتفسیراین آیت برمی آید که خردمندان و صاحبان عقل، ازمشاهده تغییرات وتکامل روییدنیها، پندمیگیرند،طوری که سرسبزی و شادابی این همه روییدنیهابرای چندروزاست وسرانجام ازهم میپاشدرونق ولذت دنیا هم چنین کیفیت موقت راداراست ؛ زنده گی انسان سرانجام پایان مییابدپس نبایدانسان به این همه زینت ظاهری وعارضی دنیافریفته گردد.درحدیث شریف ازحضرت پیغمبر (ص) مفخرجهان بشریت وخاتم الانبیاء، دررابطه به مفهوم مرگ وزنده گی چنین استنباط میشود: « المومنون لایموتون، بل ینکسون من دار الی دار» یعنی مومنان هرگزنمی میرندبلکه ازیک خانه به خانه دیگر منتقل میشوند.
پس مرگ یکنوع استحاله است، انتقال ازبدن عنصری به بدن مثالی یاعالم روحانی در حقیقت درمرگ ازخودرهاشدن ودرحق فانی گشتن است » ومرگ نه فقط نقطه پایان سیر وجوداست، بلکه ولادت ثانی ونیل به کمال است؛ به نظر مولانا،مرگ نه تهلکه ونابودی نهایی است، بلکه فتح بابی است به عالم برتر
درمصرباستان نیزپیرامون مرگ و «کیش لذت » دیدگاه های وجودداشته چنانچه درمتن نغمه مصری موسوم به نغمه بربط نوازچنین آمده است « پیکرهای دیگری جای آن رامی گیردازایام نیاکان ماچنین بوده فراعنه یی که پیش ازمامیزیسته انداینک دراهرام خویش غنوده اندوآنهایی که نیزاین مقابرراساخته انددیگرنیستندآیاچه شده اند۴
به نظراینهاچون انسان درین دنیای زودگذر سرانجام نیست میگرددتاکیدبرین دارند که انسان پیش ازآن که این دنیاراترک گویدبایدازخوبیهای این دنیاحظ ببردبه عیش و عشرت بپردازدوفراموش کند که روزی مرگ به سراغش می آیدومیگویند که انسان تا زنده است به دنبال خواهش دل برودوبرلذات خویش بیافزایدونگذاردکه دلش پژمرده گردد ومایوس وناامیدباشد.
کنفوسیوس ۵ وپیروانش برای دنیاوزندگی، ارزش واهمیت بیشترازهرچیزدیگرقایل بودندپیروان کنفوسیوس به کمک تعالیم وی درمورد معمای زنده گی غورکرده اند پیروانش زمانی ازوی درباره « زنده گی پس ازمرگ » پرسیدند؛ گفت : « ماهنوزدربارهزندهگی چیزی نمیدانیم چگونه میتوانیم مرگ ودوران پس ازمرگ رابشناسیم۶
فلسفه « سکایاتای » هندی « کیش لذت وپرستش زنده گی » رارواج داد« لکا » به مفهوم
« جهان یادهر » است یکی ازرشته های فکری این فلسفه مکتب «چارواک » است . این مکتب را از آن جهت چارواک گویند که پیروانش معتقد به چهارعنصر « آب، خاک، بادوآتش » به مثابه عناصراولیه هستی بودند.
سراساس تعالیم « سکایاتا » و«چارواک» آرمان واقعی زنده گی دست آوردن « لذت » است؛نه وصول به خیرونجات نزدپیروان این اندیشه لذت وثروت ،هدف اصلی کارو کوشش زنده گی است ۷
حکیم عمر خیام ، فیلسوف وریاضیدان اواخر سده پنجم واوایل سده ششم هجری، پرخاش علیه نظام موجود اجتماع وپرخاش علیه سرنوشت طبیعی انسان راابرازکرده است اعتراض خیام به سرنوشت فناناپذیرانسان یکی ازموضوع های عمده فلسفه اوست .او دنیارابه یک « رباط کهنه » تشبیه کرده است وی همچنان این دنیاراجایگاه آرام وهمیشګی برای صبح وشام وانمودکرده است وگفته است که دنیاچون بزمی است میراث صدها جمشیدوقصری است که صد هابهرام دلبسته آن است .
این کهنه رباط راکه عالم نامست
وآرمگاه ابلق صبح وشامست
بزمی است که وامانده جمشیداست
قصری است که تکیه گاه صدبهرامست ۸
به نظر حکیم عمرخیام، این آسمان گردنده به کام هیچ خردمندبه گردش نیامده سرانجام مرگ انسان درین دنیای ناپایه دارحتمی است بدون اینکه همه آرزوهایش برآورده شده باشد.
چون چرخ به کام یک خردمندنگشت
توخواه فلک هفت شمرخواهی هشت
چون بایدمردوآرزوهاهمه هشت
چه مورخوردبه گوروچه گرگ به دشت
برای خیام مفهوم نیست که چگونه کوزه دهرجام لطیف وجودرامیشکندهمچنان برای اوحل نشده که چرابایدفلکه لعبت بازانسان راچون لعبتکان به بازی واداردوسرانجام اورا نیست سازد.
مگرهرگاه براصل سخن برگردیم،مفهوم « مرگ وزنده گی » نزدمولاناجلال الدین محمد بلخی چنین نیست؛ اوبرخلاف دیگران درموردپدیده طبیعی اززاویه دیدعرفان مینگرد وی برخلاف پیروان عقاید و اند یشه ها ی دیګرو کسا نی چون خیام از این دنیا ی بی وفا و ګذرا به استقبال مرگ، یعنی زنده گی همیشه گی برود.
وی مرگ راگذار ازمرحله سافل به مرحله عالی میداندبه نظر اومرگ مفهوم شررانداردونبایدازآن رو ګردانید.
هستی انسان شدازمرگ نبات
راست آمداقتلونی یا ثقات
چون بردی است مارابعدموت
راست آمدان فی قتلی حیات ...۱۰
نزدمولانامرگ وزنده گی دارای مفهوم عرفانی است وی نقش مرگ رابه مثابه نفی حالتی برای اثبات مرحله عالیتریعنی نقش خلاق آفریننده ومثبت درک می کندواین توفیق فکری عظیم اوست که میتوان اذعان کرده که مولاناازدیدگاهنسبت به خیام عمیق و ترعالیترمی اندیشدتفاوت این دواندیشه دراین است که نزدخیام « مرگ» یک «عمل لغو» است ودر چنین طرزتفکرازهمیشه گی جهان دیگرپس ازمرگ به نظرتردیدوشک مینگردولی نزد مولانا« مرگ » استقبال اززنده گی جاودان است « مرگ کلیدوصال وباب تقرب به بارگاه الهی است .» ۱۱ اوازمرگ به عنوان یک حیات همیشه گی، چنین استقبال میکند
:ای که ازین تنگی قفس میبری
رخت به بالای فلک میبری
زندگیی تازه ببین بعدازآن
چند ازین زنده گیی سرسری
مرگ حیاتست، حیاتست مرگ
عکس نمایدنظر کافری ۱۲
همچنان حکیم سنایی غزنوی که مولاناخودرادنباله رووی میدانددرمثنوی « حدیقه الحقیقه » ازمرگ وزنده گی، چنین تصویرراانعکاس داده است : اوزنده گی راباطل وبیهوده تلقی کرده، مرگ رااصل میپندارد.
مرگ راجوی کاندرین منزل
مرگ حقست وزنده گی باطل
باطلی رارهاکن ازپی حق
تابدانی توعقبی مطلق ۱۳
درمقابل مولاناجلال الدین محمد بلخی آنجا که ازتحول وتکامل سخن میگویداین مطلب رابه تفصیل چنین یادکرده است .
ازجمادی مردم ونامی شدم
وزنامردم به حیوان سرزدم
مردم ازحیوانی وآدم شدم
پس چه ترسم کی زمردم کم شدم
نفس رحمانی ازمرتبه خاک تا ترکیب انسانی ترقی مینمایدوتکامل مییابدتاازآنجابه حالت اولی خودکه عدم مطلق است؛ برگرددویابه تعبیرحضرت ابوالمعانی میرزاعبدالقادر بیدل« راه اعاده شوق پیماید» بنابه تعبیرهمه وبه صورت اخص ازدیده گاه مولانا جلال الدین محمدبلخی، ازمرگ گریز و گزیر نیست، مرگ خواهی نخواهی به سراغ هر صاحب نفس رسیدنی است، مگرتلخی مرگ که آن راسکرات گویندبرای کسی که برخوشیهاو لذتهای حیات فانی دل نهاده است ورنجهارابردل خویش همواره نکرده است ولی برخلاف برای کسانی که دل ازدنیاگرفته اندوبرماسوی الله پشت پازده اندبه استناد حدیث « الدنیا کحکم النائم ۱۴دنیاراچون رویای شخص خوابیده میدانندویابه تعبیراین حدیث دیگر « الناس، فاذا ماتوا وانتبهوت » ۱۵که معنای آن چنین است : « مردم درخوابندوقتی بمیرندبیدارمیشوند :» درحقیقت مرگ را از خواب بیدار شدن تلقی میکنند.
درطریقه مولانا مرگ درمقابل شوق به لقای حق ازخودرهاشدن ودرحق فانی گشتن است . همچنان نزدمولاناوسایرعرفا دربرابرمرگ طبیعی یاا ضطراری، مرگ اختیاری ویا ارادی قرارداردکه درین رابطه حضرت حکیم سنایی غزنوی دربیتی ازقصیده اش چنین اشاره کرده است :
بمیرای دوست پیش از مرگ اگرمی زندګی خواهی
که ادریس ازچنین مردن، بهشتی گشت پیش ازما
سپس چنین ادامه میدهدومیگویدکه اگرعمرهمیشه گی وجاودان میخواهی به تبغ عشق کشته شو :
به تیغ عشق کشته شو که تاعمرابدیابی
که ازشمشیربویحیا نشان ندهد کس ازاحیا ۱۸
مولاناهم دربیتی به این مطلب چنین اشاره کرده است
جان بسی کندی واندرپرده یی
زانکه مردن اصل بدناورده یی
« مرگ ارادی واختیاری» که نزدعارف وصوفی اصل پنداشته شده است « مرگ تبدیلی »
« فنا فی الله » و« ولادت ثانی» نامیده شده است که در عین حیات طبیعی، دست میدهدوآن عبارت است ازخودرستن وبه حق پیوستن و به حیات طیبه الهی، زنده شدن که این خواست نهایی عارف و صوفی راه حق می باشد.از « مرگ اختیاری» درحدیث شریف چنین اشاره شده است :« موتوا قبل ان تموتوا» ۱۹
ترجمه :یعنی بمیریدقبل از آن که میرانده شوید:مولانا، حدیث بالارادربیتی ذکرکرده تاکیدبرچنین مرگ نموده است:
بهراین گفت آن رسول خوش پیام
رمز موتوا قبل موت یا کرام
همچنان که مرده ام من قبل موت
زان طرف آورده ام این صیت وصوت
پس قیامت شوقیامت راببین
دیدن هرچیز راشرط است این ۲۰
« مرگ ارادی یا اختیاری » که درحقیقت دوری ازلذات جسمانی وشهوات حیوانی وآمال نفسانی وترک ماسوی الله است،موهبتی است عظیم وهدیه یی است ازجانب خداوند مختص به انسان، ازنظرعرفادرخصوص عالم انسان سه گونه مرگ وجودداردکه عبارت است از:
سه گونه نوع انسان راممات است یکی هرلحظه وآن برحسب ذات است
دوم زآنهاممات اختیاری است سوم مردن مراورااضطراری است۲۱
نوع اول : مرگی است که درهرطرفه العین براقتضای ذاتی نه تنهابرای انسان، بلکه همه ممکنات وجمیع موجودات عالم راشامل میشودواقع می گردد درین گونه مرگ به استناد آیت :
« کل شیء هالک الاوجهه » هر موجودی نیست میگرددوهرآن به حکم آیت « بل هم فی لبس من خلق جدید» دوباره هست میگردد :
پس تراهرلحظه مرگ ورجعتی است
مصطفی فرمود: دنیاساعتی است
به این اساس، آدمی هرلحظه درحال فناشدن وبقایافتن است ، چنانچه در حدیثی از حضرت سرور کاینات محمد مصطفی (ص) آمده است :
« الدنیا ساعه فاجعلها طاعه » ۲۲ « دنیا لحظه بیش نیست ، پس آن رادرراه طاعت و عبادت، صرف کن »
نوع دوم ،مرگ اختیاری یاارادی است که ان درحقیقت دوری ازلذات جسمانی وشهوات حیوانی وآمال نفسانی، خلاصه پشت پازدن به دنیا می باشداین نوع مرگ درحقیقت در وجودحق نیست شدن است مولانادرآخر« داستان پیر چنگی وحضرت عمر(رض) » که در دفتراول مثنوی آورده است به این مطلب اشاره میکندکه حالت به حق نیست شدن را میتوان به جانبازی وازخود گذشته گی به دست آورد، چراکه فناپیش آهنگ بقاست وتا صورتی فانی نگردد،صورتی دیگربرجسم عارض نشود ۲۳
چون ازنظرمولاناوسایرعرفا،عمرن اپایداروگذراست و دلبسته گی به آن رانمی شایداینها تاکیدبرفناشدن دارندودرحق بقایافتن :
بنشین برلب جوی وگذرعمرببین
کین اشارت زجهان گذران مارابس ۲۴
نوع سوم : مرگ اضطراری یا طبیعی است که هم شامل انسان و هم شامل سایر زنده جانها می گردد که درین نوع مرگ ، مفارقت و جدایی روح است از بدن .
سرانجام این که مولانا جلال الدین محمد بلخی، هستی واصل و نسب خودراکه برحسب «فاذاسویته ونفخت فیه من روحی » یعنی وقتی که کالبد آدمی را درست کردم ، سپس روح خودرادراودمیدم، می باشددرغزلی معرفی کرده که عدم تعلق ووابسته گی اورابه آب و گل یاکیش وآیینی، جزمذهب عشق بیان میدارد :
چه تدبیرای مسلمانان که من خودرانمی دانم
نه ترسانه یهودم من، نه گبرم،نه مسلمانم
نه شرقی ام نه غربی ام نه بری ام نه بحری ام
نه ازکان طبیعی ام نه از افلاک گردانم
نه ازخاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه ازآتش
نه از عرشم ، نه از فرشم ، نه از کونم ، نه از کانم
نه ازهندم، نه ازچینم، نه ازبلغارم وسقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از دنیا ، نه از عقبا ، نه از جنت نه از دوزح
نه از آدم ، نه از حوا ، نه از فردوس زضوانم
مکانم لا مکان باشد ، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از « جان جانانم »25