+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 2 نخستنخست 1 2
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14

موضوع: فضائل 14 معصوم علیهما سلام

  1. #1
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    سومین حرم اهل بیت در ایران
    نوشته ها
    5,550
    تشکر
    3,522
    تشکر شده 4,670 بار در 2,569 پست

    فضائل 14 معصوم علیهما سلام

    فضايل و سيره فردى رسول خدا

    احترام بزرگان
    جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»2

    نهى از بدگويى‏
    ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏خواهم وقتى كه پيش شما مى‏آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منكم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم الصدر»3.

    صبر و مقاومت
    آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى‏ريزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم :
    «و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون: 7».

    تواضع
    روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن كرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى‏گفت و بر رويش مى‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد است؟!
    فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيكوكارتر بود. 10

    پناه بردن به خدا
    روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏اش را مى‏زد بنده در زير شكنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولايش از زدن او دست كشيد.
    حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏كردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار»11.

    مزاح
    آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده‏ايد؟
    فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.
    آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى‏كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏اند داخل بهشت مى‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ» 12.

    ساده زيستى‏
    امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.
    على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى‏خواهم، اين معامله را اقاله كن.
    فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه كنيزى را ديد كه گريه مى‏كرد، فرمود: چرا گريه مى‏كنى؟
    گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏كنم كه پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.
    آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى‏گويد: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را كه خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.
    سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.
    ناگاه ديد همان كنيز در راه نشسته، گريه مى‏كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پيش خانواده‏ات بر نمى‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير كرده‏ام مى‏ترسم مرا تنبيه كنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.
    كنيز ك در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليك السلام يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.
    فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم كه كلام تو را بيشتر بشنويم.
    حضرت فرمود: اين دختر تأخير كرده او را در اينكار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده‏ايد، او را آزاد كرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر بركت‏تر از اين نديده‏ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد كرد. 13

    كمك به دوستان و نيازمندان
    جابربن عبدالله يكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست كه با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.
    مى‏گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشكريان حركت مى‏كرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.
    من در كنار شتر خويش ايستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص كيست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).
    فرمود: چرا در اينجا مانده‏اى؟
    گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏كرد.
    در آن شب كه با هم راه مى‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.
    فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نكردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع كن.
    بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را كه در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟
    گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم كار به اشكال كشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب كرده‏اى، راه همانست .
    فرمود: اين شتر را به چند خريده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.
    فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» ديگر اضافه كن، شترش را نيز به خودش بده.
    آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ 16 گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر كن.
    وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها كفايت كرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.
    حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نكنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم .17

    ترحم ودلسوزى
    رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.
    على (ع) با مدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد. 18
    وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.
    پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏كرد، جانيان را مى‏كشت، بهر كه پناه مى‏داد حمايتش مى‏كرد، از حريم دفاع مى‏نمود، ازمبتلايان دستگيرى مى‏كرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشكار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.
    رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها كه گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى‏خواستم .19
    آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم كنيد عزيزى را كه ذيل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است .
    و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد كنند، دختر حاتم كه چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بكنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت كه بدعاى او گوش فرا دهند.
    دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنكه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.
    دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم كه به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏كند، بصغير رحم مى‏كند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏كنى.
    اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.20
    عدى بن حاتم مى‏گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم، فرمود: تو كيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏كرد.
    من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست وگرنه با ضعفاء چنين نمى‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.
    باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو ركوسى نبودى 21؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو خويش ماليات مرباع 22 نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى‏داند23.
    بدين طريق مى‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى‏كند تا جائى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.

    عبادت و مناجات شب‏
    عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى‏كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فكر كرد كه به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى‏كرد و مى‏گفت :
    خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏اى بر مگردان .
    «اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»
    ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى‏گريست بطورى كه رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه‏ات چيست؟
    گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده 24از او مى‏خواهى كه بشماتت دشمن مبتلايت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى كه داده نگيرد!!!
    رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى‏كند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و كل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فكان منه ما كان»25.

    قاطعيت درمبارزه با گناه
    رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:
    «و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم»26.
    نازل گرديد، توبه‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.
    عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.
    من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.
    در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش ازآن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.
    آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پيش خود مى‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.
    بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.
    گاهى در شهر حركت مى‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏شدم زيرا مى‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.
    رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.
    روزى خبر رسيد كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.
    تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو ركعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.
    در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپيش ديگرى از اهل دنيا مى‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.
    حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.
    از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏هايم را تكذيب نمايم.
    به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).
    رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏گفت .
    من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏كردم، به خودم مى‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى‏نشستم و او را زير نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى‏كرد، چون به او نگاه مى‏كردم فورى از من روى بر مى‏گردانيد.
    طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .
    سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .
    روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .
    گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .
    چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد كه رسول خدا (ص) مى‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد.
    من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد آيا اجازه مى‏دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،كارش گريه كردن است .
    بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد.
    صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است .
    رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبريك مى‏گفتند.
    داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه‏اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».
    گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى‏دانستيم .
    آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...
    خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.
    اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل كرده است .

    دعاى پيامبر(مباهله)
    در جنوب شرقى قبرستان تاريخى بقيع در مدينه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جريان بهت آور مباهله است و آن مسجد به يادگار همان واقعه بنا شده است.
    در سال دهم هجرت كه رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدير خم برگشته بود، هيئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدينه آمد.
    وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: يا رسول الله، در مسجد شما چنين كنند؟!! فرمود: كارى بكارشان نداشته باشيد، چون از نماز فارغ شدند پيش آن حضرت آمدند، بحث ميان آنها شروع شد، از حضرت پرسيدند: به كدام دين دعوت مى‏كنى؟
    فرمود: به شهادت لااله‏الاالله و اينكه من رسول خدايم و عيسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى‏خورد، آب مى‏آشاميد و بول و غائط مى‏كرد. گفتند: پدرش كدام بود؟
    وحى آمد كه از آنها بپرس: درباره آدم چه مى‏گوئيد آيا بنده مخلوق نبود كه مى‏خورد و مى‏آشاميد و حدث از او ظاهر مى‏شد و زن مى‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش كى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود كه: خلقت عيسى نظير خلقت آدم است كه خدااو را از خاك آفريد «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون» (آل عمران: 59)
    يعنى: اگر پدر نداشتن ملاك پسر خدا بودن باشد، بايد آدم (ع) نيز چينى باشد كه نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آيه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر كه بعد از اين درباره عيسى با تو محاجّه كند، بگو: بيائيد شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع كنيم و مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم بهر كه دروغگو است عذاب بفرستد.30
    حضرت به آنها فرمود: با من مباهله كنيد اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند31.
    يعنى: هر دو گروه به خدا عقيده داريم يا من حقم يا شما، بيائيد از خدا بخواهيم هر كه ناحق است او را نابود كند، اين دعوت از كهكشانها و از همه جهان بزرگتر است، اين دعوت را فقط كسى مى‏تواند بكند كه در حد اعلاى يقين و اطمينان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شكست در اينجا شكست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى كه به وعده خدا داشت با كمال اطمينان خاطر، پا در ميدان گذاشت. و پيشنهاد مباهله فرمود.
    قرار شد روز بيست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا بااطمينان به وعده خدا، با كمال آرامش به محل معين آمدند.
    على بن ابيطالب در پيش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنين عليهماالسّلام را گرفته حركت مى‏كردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمين‏ گويند: 32.
    مردم به تماشا ايستاده بودند، رئيس نصارى گفت اين چهار نفر كيستند؟ جواب شنيد: آن جوان داماد و پسر عمويش على بن ابيطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده‏هايش حسن و حسين‏اند.
    صحنه عجيبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بيخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏شد، اسلام از بين رفته بود، و اگر دعاى هيچ يك مستجاب نمى‏شد باز اسلام شكست يافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى‏شد، فقط يك راه پيروزى در بين بود و آن اينكه دعاى آن حضرت مستجاب شود.
    بزرگ مردى تمام عزيزان خويش را حاضر كرده و با ادعائى بزرگتر از كهكشانها، مانند كوه پا برجا ايستاده و حريف مى‏طلبد و مى‏گويد مدار كائنات زير لب من است اگر لب‏تر كنم جهان را بر سر نصارى خراب مى‏نمايم.
    رئيس هيئت نصارى از ديدن اين صحنه پى برد كه آن حضرت اگر جزئى‏ترين ترديدى در رسالت خويش داشت، باين كار خطرناك دست نمى‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بياران خود گفت:
    «يا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان يزيل جبلاً من مكانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا و لايبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى يوم القيامة» اى گروه نصارى من چهره‏هائى مى‏بينم اگر خدا بخواهد كوهى را از جايش بركند، بجهت آنها بر مى‏كند، مباهله نكنيد و گرنه هلاك مى‏شويد و تا قيامت در روى زمين يك نفر نصرانى باقى نمى‏ماند.
    آنگاه پيش حضرت آمده و گفتند: يا اباالقاسم رأى ما بر اين شد كه با تو مباهله نكنيم و تو را در دين خودت بگذاريم ما هم در دين خود بمانيم.
    فرمود: حالا كه مباهله نكرديد پس اسلام بياوريد تا در نفع و ضرر مسلمانان شريك باشيد. گفتند: حاضر باسلام نيستيم، فرمود: پس با شما مى‏جنگم.
    گفتند: طاقت جنگ با تو را نداريم ولى مصالحه مى‏كنيم كه با ما جنگ نكنى و از دينمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزيه) مى‏دهيم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت اين مصالحه را قبول فرمودند.
    آنگاه فرمود: به خدائى كه جانم در دست اوست: هلاك بر اهل نجران نزديك شده بود، اگر مباهله مى‏كردند بصورت ميمونها و خوكها در مى‏آمدند و بيابان بر آنها آتش مى‏شد...33 بدين گونه: رسول خدا از آن صحنه حيرت آور سرفراز بيرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).

    كرامتى عجيب و خوابى عجيبتر
    به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابكان شام به نام نور الدين محمودبن زنگى بر شام و حجاز حكومت داشت، او حاكمى بود نيكوكار و اهل تهجد و شب زنده‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب ديد.
    آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدين نشان داد و فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده: «يا نورالدين انقذنى من هذين الرجلين» نورالدين با وحشت از خواب پريد، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب ديد كه مى‏فرمود: مر از دست اين دو نفر نجات بده.
    نورالدين باز از خواب پريد و مات و مبهوت درباره خواب فكر مى‏كرد دفعه سوم كه به خواب رفت باز حضرت را در خواب ديد كه فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده، ديگر خواب به چشمانش نرفت.
    او وزير صالح و نيكوكارى بنام جمال الدين موصلى داشت، فرستاد وزير را بيدار كرده و آوردند، او خواب عجيب خود را با وزيرش در ميان گذاشت. وزير گفت: خواب عجيبى است لابد در مدينه اتفاقى افتاده كه علاج آن از تو ساخته است، ديگر توقف روا نيست، هم اكنون بايد به طرف مدينه حركت كنى، خوابت را نيز به كسى نگو.
    نورالدين همان شب با بيست نفر و وزيرش به مدينه حركت كردند پول زيادى نيز با خود بهمراه برد، اين كاروان پس از شانزده روز به مدينه رسيد، چون به نزديك مدينه رسيد، در خارج آن غسل كرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بين قبر شريف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى‏دانست چه كار بكند.
    شب اول فرا رسيد، در اولين شب رعد و برق عجيبى در آسمان پيدا شد، و زمين چنان بشدت لرزيد كه نزديك بود، كوهها از جا كنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.
    وزير به مردم گفت سلطان به قصد زيارت رسول خدا (ص) به مدينه آمده و با خود پول زيادى آورده كه به اهل مدينه (حرم الرسول) تقسيم خواهد كرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نكنيد.
    مردم گروه گروه مى‏آمدند، نورالدين به آنها جايزه مى‏داد و در قيافه‏شان دقت مى‏كرد تا مگر آن دو نفر را كه درخواب ديده بود پيدا كند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قيافه پيدا نشدند، نورالدين به مأموران گفت: آيا كسى ماند كه پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب كه آنها هم پول نمى‏گيرند. دو مرد نيكو كارند و بى نياز، بهمه اهل حاجت كمك مى‏كنند، پيوسته روزه مى‏گيرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نيز بياوريد، چون حاضر شدند، ديد همانها هستند كه رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .
    نورالدين پرسيد شما اهل كجاهستيد؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ايم، قصد داريم كه امسال در مدينه در محضر رسول خدا (ص) باشيم. گفت: راست بگوئيد قصّه شما چيست، آن دو ساكت شدند، پرسيد منزل شما كجاست؟ گفتند: در كاروانسرائى نزديك حجره شريفه حضرت رسول (ص).
    نورالدين آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، ديد در منزل آنها پول زياد و دو عدد توبره و مقدارى كتاب و يك عدد حصير است. در اينجا حاضران شروع به تعريف و تمجيد آن دو نفر كر دند كه اهل شهر از آنها بسيار خوبى ديده‏اند و هر روز در زيارت آن حضرت و زيارت بقيع هستند و هر هفته به زيارت مسجد «قبا» مى‏روند، نورالدين گفت: سبحان الله.
    آنگاه وى به كاويدن در منزل آنها پرداخت و چون حصير را برداشت سردابى ظاهر شد كه بطرف حجره شريفه قبر حضرت رسول (ص) مى‏رفت، حاضران از ديدن سرداب كه به طرف قبر آن حضرت كنده شده به وحشت افتادند.
    نورالدين پس از احضار آن دو گفت: جريان خودتان را باز گوئيد، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.
    بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسيحى هستيم، پادشاه نصارى و كشيش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجيان به اينجا فرستاده و پول زيادى به ما داده تا جسد شريف حضرت رسول را بيرون آورده و به اسپانيا (اندلس) ببريم.
    لذا در اين كاروانسرا كه نزديك قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ايم، ما شبها اين سرداب را مى‏كنديم، روزها به بهانه زيارت بقيع، خاك آنرا در ميان قبور مى‏پاشيديم و مدتى است كه اين كار را مى‏كنيم و چون به حجره شريفه نزديك شديم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان كرد.
    نورالدين فرداى آنروز، آن دو را در ميان مردم حاضر كرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد كه آنحضرت او را براى رفع اين مشكل اهل دانسته است به شدت گريه كرد.
    بعد فرمان داد هر دو نفر را در كنار حجره شريفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زيادى آماده كردند و در اطراف حجره شريفه خندقى كندند كه به آب رسيد، بعد سرب را ذوب كرده و در آن خندق ريختند كه به حكم حصارى در اطراف حجره شريفه شد، بعد از اين كار به شام محل حكومت خويش بازگشت.
    ناگفته نماند: اين خواب و اين معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از كتاب تحفة الازهار سيد ضامن مدنى نقل كرده و گويد: در آن سال فضل بن امير هاشم حاكم مدينه بود.
    و نيز سمهودى آنرا در كتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل كرده و بچند منبع نيز اشاره نموده است و تصريح كرده كه نورالدين محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدينه آمده است .
    و نيز ناگفته نماند: نورالدين محمود بن زنگى از اتابكان شام است كه از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حكومت كردند، نورالدين محمود يكى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثير در تاريخ كامل ج 9 حالات او را بتفصيل نقل كرده است .
    پى‏نوشتها:
    1- روضة الواعظين 448 مجلس 59.
    2- مكارم الاخلاق ص 25.
    3- مكارم الاخلاق ص 17.
    4- مكارم الاخلاق ص 25.
    5- كافى ج 6 ص 18 باب الاسماء والكنى.
    6- تحف العقول ص 37.
    7- اصول كافى 2 ص 183.
    9- بحار ج 16 ص 281 - 282.
    10- بحار الانوار ج 16 ص 295.
    11- روضة الواعظين ص 495 مجلس 74، علامه مجلسى آن را در بحار ج 16 ص 214 از خصال و امالى صدوق نقل كرده است و در آنجاست كه دوازده درهم را كسى به حضرت رسول (ص) آورد و او به على (ع) داد.
    12- عبارت عربى «فقاطعهم» است يعنى با آنها مقاطعه كن به نظر مى‏آيد منظور اقساط باشد.
    13- عبارت عربى «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گويد: «الاوقية: سدس نصف الرطل».
    14- عبارت عربى «أتُرِكَ وفاًء» است .
    15- مكارم الاخلاق طبرسى؛ ص 20 فصل 2، علامه مجلسى نيز آن را در بحار ج 16 ص 233 از مكارم الاخلاق نقل كرده است .
    16- آنها كافر حربى بودند، اين عمل به مقتضاى شريعت اسلام بود.
    17- سيره حلبيه ج 3 ص 224.
    18- قصص العرب ج 1 ص 180 نقل از اغانى.
    19- ركوسى دينى بود ميان نصرانيت و صابئين.
    20- مرباع مالياتى بود كه رؤسا از قبائل مى‏گرفتند.
    21- سيره ابن هشام ج 4 ص 228.
    22- اشاره است به «ليغفرلك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر» فتح: 2.
    23- تفسير برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسير على بن ابراهيم قمى.
    24- يعنى خدا توبه كردبر آن سه نفر كه از جنگ باز داشته شدند، تا چون زمين بر آنها با آن فراخى تنگ شد، دلشان نيز بر آنها تنگ گرديد، دانستند كه پناهى از خدا نيست مگر خود خدا، سپس خدا به آنها توبه كرد تا توبه كنند خدا تواب و رحيم است سوره توبه: 118.
    25- در روايات هست كه به وقت آمدن، اول به خانه فاطمه عليها السلام تشريف مى‏برد.
    26- اكنون داخل شهر است.
    27- شهرى است از شهرهاى يمن از طرف مكه معظمه.
    28- آيه شريف چنين است: «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين» آل عمران: 61.
    29- بحار ج 21 ص 340 از امام صادق (ع).
    30- شيعه و اهل سنت اتفاق دارند، در اينكه: آن حضرت جز چهار نفر فوق شخص ديگرى را با خود همراه نبرده است، على (ع) در اينجا مصداق «انفسنا» مى‏باشد كه يكى از دلائل خلافت آن حضرت است .
    31- تفسير كشاف ذيل آيه 61 از آل عمران.
    (خاندان وحى، سيد على اكبر قريشى، ص 31 - 56)

  2. #11
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    سومین حرم اهل بیت در ایران
    نوشته ها
    5,550
    تشکر
    3,522
    تشکر شده 4,670 بار در 2,569 پست

    پیش فرض


    فضایل و كرامات امام جواد(ع)
    از جانب مادرم فاطمه - سلام الله علیها - طواف كنید
    1 - موسی بن قاسم گوید: به أبی جعفر ثانی (امام جواد) - علیه السلام - گفتم: خواستم بعوض شما و پدرتان طواف كنم، ولی می گویند از طرف اوصیاء، طواف صحیح نیست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانی طواف كن، این كار جایز است.
    بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودی، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چیز دیگری به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چیست ؟
    گفتم: یك روز از طرف رسول الله - صلی الله علیه و آله - سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف امیرالمؤمنین - علیه السلام - طواف به جای آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسین، روز پنجم بعوض علی بن الحسین، روز ششم از أبی جعفر محمد بن علی، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسی بن جعفر روز نهم از جانب پدرت علی بن موسی، روز دهم از جانب شما ای آقای من!. اینها آنان هستند كه به ولایتشان عقیده دارم.
    فرمود: آن وقت به خدا قسم به دینی اعتقاد داری كه خداوند از بندگان غیر آن را قبول ندارد، گفتم: گاهی هم از جانب مادرت فاطمه - سلام الله علیها - طواف كردم وگاهی نكردم، فرمود: این كار را زیاد كن، این انشاء الله أفضل اعمالی است كه می كنی.[1]
    نامه امام رضا - علیه السلام - به پسرش امام جواد - علیه السلام -
    2 - أبی نصر بزنطی فرموده: نامه امام رضا - علیه السلام - را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسید كه چون سوار شدی غلامان تو را از در كوچك بیرون می كنند، این كار از بخل آنهاست، تا كسی از تو خیری نبیند، تو را به حق خودم قسم می دهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدی مقداری پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چیزی به او بدهی.
    هر كه از عموهایت از تو احسانی خواست كمتر از پنجاه دینار نده، بیشتر از آن به اختیار توست، هر كه از عمه هایت چیزی از تو خواست كمتر از بیست و پنج دینار نده، زیادی به اختیار توست، من می خواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستی نترس.[2]
    نامه امام جواد - علیه السلام - به حاكم سجستان
    3 - مردی از بنی حنیفه گوید: در اولین سال خلافت معتصم عباسی كه امام جواد - علیه السلام - به حج رفته بود، با وی رفیق راه بودم روزی در سر سفره طعام كه عده ای از رجال خلیفه نیز بودند، گفتم: فدایت شوم، والی ما مردی است كه شما اهل بیت را دوست دارد و من به دفتر او مالیات بدهكارم، اگر صلاح بدانید نامه ای بنویسید كه به من ارفاق كند.
    امام فرمود: من او را نمی شناسم،گفتم: فدایت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفید است، امام - علیه السلام - كاغذ به دست گرفت و نوشت:
    بسم الله الرحمن الرحیم آورنده نامه من از تو مذهب خوبی نقل كرد، از حكومت فقط كار نیك برای تو می ماند، به برادرانت نیكی كن، بدان خدای تعالی ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.
    آن مرد گوید: چون وارد سجستان شدم، به حسین بن خالد كه والی آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام - صلوات الله علیه - نامه ای برای او می آورم، والی در دو فرسخی شهر خودش را به من رسانید نامه را به او دادم، گرفت و بوسید و آن را بر دو چشم خویش گذاشت.
    گفت: حاجتت چیست؟ گفتم: در دفتر تو مالیات بدهكارم، آن را از دیوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم دیگر مالیات مده، بعد گفت: خانواده ات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود دیگر مالیات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان می كرد.[3]
    نامه امام جواد - علیه السلام - به علی بن مهزیار اهوازی
    4 - امام جواد - علیه السلام - به ثقه جلیل القدر علی بن مهزیار اهوازی چنین نوشتند: بسم الله الرحمن الرحیم یا علی! خداوند پاداش تو را نیكو گرداند و در بهشت خودش جای دهد، و از خواری دنیا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بیت محشور فرماید.
    یا علی! تو را امتحان كردم و در نصیحت و اطاعت و خدمت و توقیر و احترام به امام و قیام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختیارت گردانیدم، اگر بگویم نظیر تو را ندیده ام امیدوارم راست گفته باشم. خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشیده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا می خواهم چون اولین و آخرین را برای قیامت جمع كند، رحمتی بر تو عنایت فرماید كه بوسیله آن مورد غطبه دیگران باشی كه او شنونده دعاست.[4] ناگفته نماند: علی بن مهزیار اهوازی از امام رضا - علیه السلام - حدیث نقل كرده و از خواص امام جواد - علیه السلام - بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نیز از جانب امام هادی - علیه السلام -، درباره وی توقیعاتی از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شیعه روشن كرد، او در روایت، موثق بود و كتابهای مشهور نوشت. (رجال نجاشی).
    دستوربه مدارا با پدرناصبی
    5 - بكربن صالح گوید: به امام ابی جعفر ثانی - علیه السلام - نوشت: پدرم ناصبی و خبیث الرأی است، از او بسیار سختی دیده ام، فدایت شوم برای من دعا كن و بفرما: چه كنم، آیا افشاء و رسوایش كنم یا با او مدارا نمایم؟
    امام - علیه السلام - در جواب نوشت: مضمون نامه ات در باره پدرت فهمیدم، پیوسته انشاء الله برای تو دعا می كنم، مدارا برای تو بهتر از افشاگری است، با سختی آسانی هست، صبر كن «ان العاقبه للمتقین» خدا تو را در ولایت كسی كه در ولایتش هستی ثابت فرماید. ما و شما در امانت خدا هستیم خدایی كه امانتهای خویش را ضایع نمی كند.
    بكربن صالح گوید: خدا قلب پدرم را به من برگردانید بطوری كه در كاری با من مخالفت نمی كرد.[5]
    معجزه ای از جواد الائمه - علیه السلام -
    6 - شیخ مفید رحمهالله از محمد بن حسان از علی بن خالد نقل كرده: گوید: در سامراء بودم، گفتند: مردی را از شام آورده و زندان انداخته اند چون ادعا كرده كه من پیغمبرم، این سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببینم، با زندانبانان آشتی برقرار كردم تا اجازه دادند پیش او بروم.
    بر خلاف شایعه ای كه راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلی است، گفتم: فلانی درباره تو می گویند كه ادعای نبوت كرده ای و علت زندان رفتنت همین است؟ گفت: حاشا كه من چنین ادعایی كرده باشم، جریان من از این قرار است:
    من در شام در محلی كه گویند: رأس مبارك امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصی نزد من آمدن و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در مسجد كوفه هستم، فرمود:
    این جا را می شناسی؟ گفتم: آری، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بیرون آمدیم، مقداری با او راه رفتم ناگاه دیدم كه در مسجد مدینه هستیم.
    به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقداری راه رفتیم ناگاه دیدم كه در مكه هستیم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم،[6] بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در جای خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدایا او كی بود و این چه كار؟! یك سال از این جریان گذشت كه دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدینه و مكه برد و به شام برگردانید.
    و چون خواست برود گفتم: تو را قسم می دهم به آن خدایی كه بر این كار قدرت داده بگو تو كیستی؟! فرمود: من محمد بن علی بن موسی بن جعفر هستم: (قلت سألتك بالحق الذی أَقدرك علی ما رایتُ منك إلاّ أَخْبر تَنی من انت قال: أنا محمد بن علی بن موسی بن جعفر - علیه السلام - .
    من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملك زیات رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر كشیده به این جا آوردند و این ادعای محال را به من نسبت دادند، گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملك زیات برسانم؟ گفت: برسان
    من نامه ای به محمد بن عبدالملك وزیر اعظم معتصم عباسی نوشته، جریان او را باز گفتم، وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص كردن ما نیست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه به مكه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.
    علی بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلی بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بی خود به این طرف و آن طرف می دوند، گفتم: جریان چیست؟!
    گفتند: آن زندانی در زنجیر و مدعی نبوت، از دیشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولی معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربوده اند؛ علی بن خالد، زیدی مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و اعتقادش خوب شد. ارشاد مفید: ص 305، مرحوم كلینی آنرا در كافی: ج 1 ص 492 باب مولد أبی جعفر محمد بن علی الثانی - علیه السلام - نقل كرده است، مجلسی - رضوان الله علیه - آنرا در بحار: ج 50 ص 38 - 40 از بصائرالدرجات نقل می كند و می گوید: آنرا شیخ مفید در ارشاد و طبرسی در اعلام الوری از ابن قولویه از كلینی نقل كرده اند.
    --------------------------------------------------------------------------------
    [1] . كافی: ج 4 ص 314 كتاب الحج باب الطواف والحج عن الائمه - علیهم السلام - .
    [2] . عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 8.
    [3] . كافی: ج 5 ص 111 كتاب المعیشه باب عمل السلطان و جوائزهم.
    [4] . بحار: ج 50 ص 105 از غیبت شیخ.
    [5] . بحارالانوار : ج 50 ص 55.
    [6] . در نقل كافی آمده كه گوید: اعمال حج را با او به جای آورد.
    سيد علي اكبر قريشي - خاندان وحي، ص 632

  3. #12
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    سومین حرم اهل بیت در ایران
    نوشته ها
    5,550
    تشکر
    3,522
    تشکر شده 4,670 بار در 2,569 پست

    پیش فرض

    فضایل و كرامات امام هادی(ع)
    با آنكه سیاست خلفای عباسی این بود كه توجه مردم را به فقهای درباری جلب كنند و آرأ و فتاوای آنان را به رسمیت بشناسند، اما در مدت اقامت امام هادی- علیه السلام - در سامرّأ چندین بار در میان فقهای وابسته به دربار اختلاف فتوا به وجود آمد و ناگزیر برای حل مشكل به امام مراجعه كردند و امام با دانش امامت و استدلال روشن، چنان مسئله را شكافت كه فقها در برابر آن ناگزیر به تحسین شدند.
    اینك چند نمونه از این گونه موارد و فضایل آن حضرت را ذیلاً از نظر می گذرانیم:
    1. كیفر مسیحی زناكار
    روزی یك نفر مسیحی را كه با زن مسلمانی زنا كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل خواست در مورد او حد شرعی اجرا شود، در این هنگام مسیحی اسلام آورد. «یحیی بن اكثم» قاضی القضات گفت: اسلام آوردن او، كفر و عملش را از میان برده و نباید حدّ در مورد او اجرا شود. برخی ار فقها گفتند باید سه بار در مورد او حد جاری شود. برخی دیگر به گونه ای دیگر فتوا دادند. وجود اختلاف آرأ و فتاوا، متوكل را مجبور ساخت تا از امام هادی - علیه السلام - استفتا كند. مسئله را در محضر امام مطرح كردند. امام پاسخ داد: «آنقدر باید شلاق بخورد تا بمیرد».
    فتوای امام با مخالفت شدید «یحیی بن اكثم» و سایر فقها روبرو گردید و گفتند: این فتوا در هیچ آیه و روایتی وجود ندارد و از متوكل خواستند كه نامه ای به امام نوشته مدرك این فتوا را بپرسد. متوكل موضوع را به امام نوشت. امام در پاسخ پس از بسم الله نوشت: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا آمَنّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرَكِینَ فَلَمْ یَكُ یَنْفَعُهُمْ ایْمانُهُمْ لَمّا رَأوا بَأْسَنا سُنّه اللهِ الّتِی قِدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنِالكَ الْمُبطَلُونَ»[1] :«هنگامی كه قهر و قدرت ما را دیدند، گفتند: به خدای یگانه ایمان آوردیم و به بتها و عناصری كه آنها را شریك خدا قرار داده بودیم، كافر شدیم، ولی ایمانشان به هنگام دیدن قهر و قدرت ما، سودی ندارد. این سنت و حكم الهی است كه در میان بندگان وی جاری است و پیروان باطل در چنین شرائطی زیانكار شدند.»
    متوكل، پاسخ مستدل امام را پذیرفت و دستور داد حد زناكار طبق فتوای امام اجرا شود.[2]
    امام با ذكر این آیه شریفه، به آنان فهماند: همان طور كه ایمان مشركان، عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن این مسیحی نیز حد را ساقط نمی كند.
    2 - نذر متوكل
    روزی متوكل بیمار شد و نذر كرد كه اگر شفا یابد، تعداد «كثیری» دینار (= سكه زر) در راه خدا صدقه بدهد. هنگامی كه بهبود یافت، فقها را گرد آورد و پرسید چند دینار باید صدقه بدهم كه «كثیر» محسوب شود؟ فقها در این باره فتاوای مختلف دادند متوكل ناگزیر مسئله را از امام هادی سؤال كرد. امام پاسخ داد كه باید هشتاد و سه دینار بپردازی. فقها از این فتوا تعجب كردند و به متوكل گفتند از او بپرسید این فتوا را بر اساس چه مدركی داده است؟
    متوكل موضوع را با امام مطرح كرد. حضرت فرمود: خداوند در قرآن می فرماید: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فِی مَواطِنَ كَثِیرَه»[3] : «خداوند شما (مسلمانان) را در موارد «كثیر» یاری كرده است»، و همه خاندان ما روایت كرده اند كه جنگها و سریّه های زمان پیامبر(ص) اسلام هشتاد و سه جنگ است.[4]
    3. متوكل عباسی در بدنش دمل بزرگی در آمده بود كه به هیچوجه خوب نمی شد، از زیادی درد در تب سوزانی بسر می برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علی النقی - علیه السلام - ارادت كامل داشت، كسی را پیش آن بزرگوار فرستاد و تقاضای دوای مؤثر نمود.
    امام - علیه السلام - فرمود: روغن گوسفند با گلاب بیامیزید و بر دمل بنهید تا درد ساكت شود و سر بگشاید، این دستور را كه به خلیفه رساندند پزشكان معالج از تجویز چنین دارویی برای دمل خندید. آن دوا را هیچكدام نپسندیدند.
    این خبر به مادر متوكل رسید پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پیش متوكل خارج كنند خودش شخصاً آن دوا را تهیه كرد و بر دمل نهاد هماندم درد فرو نشست و اثر بهبودی آشكار شد بدون فاصله سر دمل باز گردیده مواده فاسد خارج شد.
    متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در همیان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده برای آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانیدند كه حضرت هادی خیال خلافت دارد، هر سكه ای كه شما به ایشان می دهید صرف جمع آوری اسلحه می كند. متوكل بدگمان شد. شبی سعید وزیر دربار خود را دستور داد به وسیله نردبانی از راه بام نیمه شب بدون اطلاع برآن حضرت وارد شود و ببیند ایشان در چه حالند و آیا در منزل و خلوتخانه خاص ایشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت یافت می شود، اگر پیدا كرد برای متوكل بیاورد. سعید با چند خادم نردبانی برداشته كنار دیوار منزل آن حضرت آمد به وسیله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاریكی بود سعید وقتی داخل منزل گردید سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نماید. در این هنگام امام - علیه السلام - از درون خانه فرمود سعید همانجا باش تا برایت چراغی بفرستم.
    فرستاده متوكل از این پیشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده ام چیزی نگذشت كه خادمی با چراغی افروخته یك دسته كلید پیش سعید آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه های ما را جستجو كن هر چه از وسایل جنگ پیدا كردی بردار بعد از پایان تفحص پیش من بیا.
    خادم اتاقها را یكی یكی باز كرد و سعید را راهنمایی نمود در هیچكدام از اتاقها آنچه را كه در جستجویش بود پیدا نكرد خدمت حضرت هادی - علیه السلام - رسید و داخل خلوتخانه ایشان شد دید حصیری افكنده و سجاده ای بر آن گسترده رو به قبله نشسته كنار سجاده شمشیری در غلاف نهاده است و همیانی كه ده هزار دینار داشت با مهر موكل بدون اینكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام - علیه السلام - فرمود از اسباب سلطنت در این خلوتخانه فقط همین شمشیر و دینارهاست كه چند روز پیش خود متوكل فرستاده هر دو را بردار و پیش او ببر تاحقیقت گفتار سخن چینان و حسودان بر او كشف شود. سعید آن شمشیر و همیان را برداشت و نزد متوكل آورد مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد متوكل همینكه همیان را سر بسته به مهر خود دید بسیار شرمنده گشت و از كرده خوش پشیمان گردید چند نفری كه از روی حسادت سخن چینی كرده بودند كیفری بسزا داد و ده هزار دینار دیگر در همیان گذارد با همان همیان اول خدمت ایشان فرستاده و پوزش خواست.[5]
    4. متوكل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه كاخ او بیاورند، آنگاه حضرت هادی - علیه السلام - را به كاخ دعوت كرد و چون آن گرامی وارد محوطه كاخ شد دستور داد درب كاخ را ببندند. اما درندگان دور امام می گشتند و نسبت به او اظهار روتنی می كردند و امام با استین خویش آنان را نوازش می كرد. سپس امام به بالا نزد متوكل رفت و مدتی با او صحبت كرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تكرار كردند تا امام از كاخ خارج شد. و بعداً متوكل جایزه بزرگی برای امام فرستاد.
    به متوكل گفتند: پسر عموی تو امام هادی - علیه السلام - با درندگان چنان رفتار كرد كه دیدی، تو نیز همین كار را بكن!
    گفت: شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.[6]
    امین الدین طبرسی از محمد بن حسن اشتر علوی روایت كرده كه با پدرم در خانه متوكل بودیم، من در آن هنگام طفل بودم، و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادی - علیه السلام - وارد شد، همه آنان كه در خانه متوكل بودند به احترام او پیاده شدند. آن حضرت داخل شد، و برخی از حاضران به برخی گفتند: چرا برای این جوان پیاده شویم، نه شریفتر از ماست و نه سنش بیشتر است، به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد!
    ابوهاشم جعفری كه در آنجا حاضر بود گفت: به خدا سوگند وقتی او را ببینید به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد.
    طولی نكشید كه آن حضرت از منزل متوكل بیرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد همگان پیاده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتید پیاده نمی شویم؟!
    گفتند: به خدا سوگند نتوانستیم خودداری كنیم بطوری كه بی اختیار پیاده شدیم.[7]
    جمعی از اهالی اصفهان مثل ابوالعباس احمد بن نضر و ابو جعفر محمدبن علویه گفتند كه مردی دراصفهان بود به نام عبدالرحمان كه جزء شیعیان محسوب می شد. از او پرسیدند چرا این مذهب را برگزیده و به امامت هادی - علیه السلام - متعقد شده ای؟
    گفت: به جهت معجزه ای كه از امام - علیه السلام - دیدم، و داستان از این قرار بود. من مردی فقیرو بی چیز بودم، ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در سالی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوكل فرستاند تا دادخواهی كنیم. روزی بیرون خانه متوكل ایستاده بودیم كه دستور احضار علی بن محمدبن رضا از سوی متوكل صادر شد، من به یكی از حاضران گفتم: این مرد كیست كه دستور احضارش صادر شد.
    گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام می دانند، و اضافه كرد كه ممكن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جای خود حركت نمی كنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوكل می آید. مردم به احترام در دو طرف مسیر او صف كشیدند و او را تماشا می كردند، چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم می گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی كرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: خدا دعای ترا پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان ترا زیاد كرد.
    چون این را مشاهده كردم مرا لرزه گرفت و در میان دوستانم افتادم، دوستانم پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است و چیزی نگفتم. هنگامی كه به اصفهان بازگشتم خدا مال و فراوان به من عطا كرد، و امروز از اموال آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می رسد غیر از آنچه بیرون از خانه دارم و ده فرزند یافته ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است، من به امامت آن مردی معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید.[8]
    5. زنی ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمه زهرا(علیهما السلام) می باشم متوكل زن را طلبید و گفت كه زمان زینب تا به حال سالها گذشته تو جوانی. گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست بر سر من كشیده و دعا كرده در هر چهل سال جوانی به من برگردد.
    متوكل بزرگان آل ابو طالب و اولاد عباس و قریش را طلبید همه گفتند او دروغ می گوید، زینب(علیهما السلام) در فلان سال وفات كرده. زن گفت: اینها دروغ می گویند، من از مردم پنهان بودم كسی از حال من مطلع نبود تا اكنون ظاهر شدم، متوكل قسم خورد كه باید از روی دلیل ادعای او را باطل كرد،
    ایشان گفتند بفرست امام هادی را حاضر كنند شاید او از روی حجت كلام این زن را باطل كند.
    متوكل امام - علیه السلام - را حاضر كرد و جریان را برای حضرت شرح داد. امام - علیه السلام - فرمود: دروغ می گوید حضرت زینب (علیها السلام) در فلان سال وفات كرد. گفت: دیگران این را گفته اند دلیلی بر بطلان حرف او بیان كن، فرمود: حجت بر بطلان حرف او این است كه گوشت فرزندان فاطمه (علیها السلام) بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شیران اگر راست می گوید شیران او را نمی خورند، متوكل به آن زن گفت چه می گویی. گفت: من می خواهد مرا به این سبب بكشد حضرت فرمود: اینجا عده ای اینجا عده ای از فرزندان فاطمه(علیها السلام) هستند هر كدام را كه می خواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود.
    راوی گفت: رنگ صورتهای همه در این موقع تغییر كرد، بعضی گفتند چرا حواله بر دیگری می كند و خودش نمی رود، متوكل گفت: یا اباالحسن چرا خودت به نزد آنها نمی روی؟ فرمود: میل داری بروم. نردبانی گذاشتند امام - علیه السلام - داخل قفس و محل نگهداری حیوانات درنده شدند و در گوشه ای نشستند، شیران خدمت آن بزرگوار آمدند، از روی خصوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین نهادند آن حضرت دست بر سر آنها مالید و امر كرد كه كنار روند تمام به كناری رفتند و اطاعت آن جناب را می نمودند.
    وزیر متوكل گفت: این كار درست نیست هر چه زودتر او را از این مكان خارج كن این تا مردم این معجزه را مشاهده نكنند همینكه امام - علیه السلام - پا بر نردبان نهاد شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت می مالیدند حضرت اشاره كرد كه برگردند و برگشتند، د راین موقع زن گفت: من ادعای باطل كردم ومن دختر فلان شخص هستم و فقر باعث شد كه چنین نیرنگی بزنم.[9]
    6. ابوهاشم جعفری می گوید هنگامی كه یكی از سرداران سپاه واثق به نام بغا(كه نامی است تركی) برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می كرد، در مدینه بودم. امام هادی - علیه السلام - به ما فرمود: برویم تجهیزات این ترك را ببینیم. بیرون آمدیم وتوقف كردیم، سپاه آماده او را نزد ما گذشتند. و بغا رسید. امام - علیه السلام - با او چند جمله به زبان تركی صحبت كردند. و او از اسب پیاده شد و پای امام را بوسید.
    ابو هاشم می گوید: ترك را قسم دادم كه با تو چه گفت: ترك پرسید: این مرد پیامبر است؟
    گفتم: نه. گفت: مرا به اسمی كوچك خواند كه در كوچكی در شهرهای ترك به آن نامیده می شدم و تا این ساعت هیچكس از آن اطلاعی نداشت.[10]
    7. یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی - علیه السلام - بود و پیوسته به حضور امام - علیه السلام - می شد و به آن حضرت خدمت می كرد. یك بار در حالی كه می لرزید به خدمت امام‌ آمد و عرض كرد: مولای من وصیت می كنم با خانواده ام به نیكی رفتار نمایید.
    امام - علیه السلام - چه شده است؟
    عرض كرد: آماده مرگ شده ام! امام با تبسم فرمود: چرا؟
    عرض كرد: موسی بن بغا از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی نگینی به من داد تا بر آن نقشی برآورم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی آید، وقتی خواستم نقش كنم نگین شكست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است كه نگین را به او تسلیم نمایم، موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند یا می كشد.
    امام - علیه السلام - فرمود: به منزل برو تا فردا چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی آید.
    فردای آن روز اول وقت، یونس در حالی كه لرزه اندام او را فراگرفته بود خدمت امام آمد و عرض كرد فرستاده موسی بن بغا آمده انگشتر را می خواهد.
    فرمود: نزد او برو چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید.
    عرض كرد: مولای من، به او چه بگویم. امام - علیه السلام - با تبسم فرمود: نزد او برو و آنچه به تو خبر می دهد بشنو، چیزی جز خیر نخواهی دید.
    یونس رفت و خندان بازگشت و عرض كرد: مولای من، چون نزد او رفتم گفت: دختران كوچك من برای این نگین با هم دعوا كردند، آیا ممكن است آن را دو نیم كنی تا دونگین شود، و ترا (به پاداش این كار) بی نیاز سازم؟
    امام - علیه السلام - خدا را ستایش كرد و به یونس فرمود: به او چه گفتی؟
    عرض كرد: گفتم مهلت بده فكر كنم چطور این كار را انجام دهم.
    فرمود: خوب جواب گفتی.[11]
    8. امام هادی - علیه السلام - را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی - علیه السلام - فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[12]
    9. ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی - علیه السلام - شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم.
    امام - علیه السلام - فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی ودستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[13]
    10. زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد.
    یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی - علیه السلام - را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام - علیه السلام - شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد.
    مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام - علیه السلام - را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند.
    در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام - علیه السلام - دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند.
    ناگهان امام هادی - علیه السلام - دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد.
    حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام - علیه السلام - از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی.
    «فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ»
    امام - علیه السلام - فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟!
    سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[14]
    11. زرافه نگهبان مخصوص متوكل نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی - علیه السلام - عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی - علیه السلام - می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است.
    روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام - علیه السلام - فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی - علیه السلام - آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم.
    درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام - علیه السلام - نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.
    12. یك بار امام ـ علیه السلام ـ را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[15]
    13. ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم.
    امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی و دستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[16]
    14. زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد.
    یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی ـ علیه السلام ـ را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام ـ علیه السلام ـ شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد.
    مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام ـ علیه السلام ـ را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند.
    در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام ـ علیه السلام ـ دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند.
    ناگهان امام هادی ـ علیه السلام ـ دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد.
    حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام ـ علیه السلام ـ از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی.
    «فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ»
    امام ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟!
    سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[17]
    15. و همان راوی نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی ـ علیه السلام ـ عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی ـ علیه السلام ـ می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است.
    روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی ـ علیه السلام ـ آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم.
    درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام ـ علیه السلام ـ نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.
    --------------------------------------------------------------------------------
    [1] . سوره غافر: 84 - 85.
    [2] . شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیأ التراث العربی، ج‏18، ص 408 (باب 36 من ابواب حد الزنا) - شریف القرشی، باقر، حیاه الامام الهادی، الطبعه الاولی، بیروت، دار الأضوا، 1408 ه.ق، ص‏240.
    [3] . سوره توبه: 25.
    [4] . سبط ابن الجوزی، تذكره الخواص، نجف، المكتبه الحیدریه، 1383ه.ق، ص 360 - شریف القرشی، همان كتاب، ص 240.
    [5] . احقاق الحق، ج 12، ص453.
    [6] . احقاق الحق، ج12، ص451.
    [7] . اعلام الوری، ص360.
    [8] . بحار الانوار، ج50، ص141.
    [9] . مناقب، ج4، ص 416.
    [10] . بحار، ج 50، ص124.
    [11] . بحار، ج50، ص 125.
    [12] . مناقب، ج4 ، ص414.
    [13]. امالی صدوق، ص412.
    [14] . بحار، ج50، ص147.
    [15] . مناقب، ج4 ، ص414.
    [16]. امالی صدوق، ص412.
    [17] . بحار، ج50، ص147.
    مهدي پيشوايي- سيره پيشوايان، ص 599 - و سيد كاظم ارفع- سيره عملي اهل بيت(ع)، ج12، ص 9

  4. #13
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    سومین حرم اهل بیت در ایران
    نوشته ها
    5,550
    تشکر
    3,522
    تشکر شده 4,670 بار در 2,569 پست

    پیش فرض

    فضايل امام حسن عسكرى (ع)
    1- نفوذ معنوى
    ثقة الاسلام كلينى در كافى و شيخ مفيد در ارشاد نقل مى‏كند: از حسين بن محمد اشعرى و محمد بن يحيى و ديگران كه گويند: احمد بن عبيدالله بن خاقان (وزير معتمد عباسى) و كيل املاك و مستغلات خليفه در قم و عامل اخذ ماليات از آنها بود، او در عداوت اهل بيت عليهم السلام بسيار شديد بود.
    روزى در مجلس او سخن از علويان و اهل بيت و مذهب آنها به ميان آمد، احمد گفت: من كسى از علويان را در سيرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا نديدم، رجال خانواده‏اش و بنى‏هاشم او را برهمه مقدم مى‏داشتند، و ميان فرماندهان خليفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.
    روزى بالاى سر پدرم (عبيدالله بن خاقان وزير اعظم خليفه) ايستاده بودم كه دربانها گفتند: ابن الرضا مى‏خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهيد تشريف بياورند، من تعجب كردم كه دربانها چطور توانستند پيش پدرم كسى را با كنيه ياد كنند. فقط خليفه يا وليعهد خليفه يا كسى را كه خليفه كنيه مى‏داد، پيش پدرم با كنيه ياد مى‏كردند.
    در آن موقع ديدم مردى گندمگون، زيبا قامت، زيبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هيبت وارد شد، پدرم چون او را ديد برخاست و به طرف او رفت، من نديده بودم كه پدرم به استقبال كسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسيد دست به گردن او انداخت، صورت و سينه او را بوسيد و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانيد و خود در كنار او نشست و به او رو كرد و با او سخن مى‏گفت و گاهى مى‏گفت: فدايت شوم، من غرق تعجب بودم.
    در اين بين دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خليفه) آمد، قرار بر اين بود چون موفق نزد پدرم مى‏آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مى‏ايستادند، موفق از ميان آنها مى‏آمد و مى‏رفت، پدرم همانطور با او صحبت مى‏كرد تا غلامان خاص موفق ديده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو كند، اگر مى‏خواهيد تشريف ببريد مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببريد تا امير (موفق) او رإ؛ ك‏ك نبيند، بعد پدرم با او معانقه كرد و چهره او را بوسيد و او رفت.
    من به دربانان گفتم: واى بر شما! اين كيست كه پدرم با او با چنين احترامى برخورد كرد؟ گفتند: اين مردى از علويان است كه حسن بن على معروف به ابن الرضا مى‏باشد. تعجب من زيادتر شد، آن روز همه‏اش در فكر او و كار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مى‏نشست و درباره جلسات و كارها و مطالبى كه بايد به محضر خليفه برسد بررسى مى‏كرد.
    چون از كارش فارغ شد، من رفتم و پيش رويش نشستم، گفت: احمد! كارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مى‏خواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد كى بود كه ديروز آن هم اجلال و اكرام و تبجيل از ايشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مى‏كردى؟
    گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از كمى سكوت اضافه كرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، كسى از بنى هاشم جز او شايسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صيانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نيكو و صلاح بر ديگران مقدم است، و اگر پدر او را مى‏ديدى، مى‏ديدى كه مردى جليل، بزرگوار، نيكو كار و فاضل است .
    اين سخنان بر اضطراب و تفكر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پيوسته از حالات او مى‏پرسيدم و از كارش جستجو مى‏كردم ولى از هر كه از بنى هاشم، فرماندهان، نويسندگان، قضات، فقهاء و ديگر مردم سؤال مى‏كردم، مى‏ديدم كه در نزد همه در نهايت تجليل و تعظيم و مقام بلند و تعريف نيكو و مقدّم بر خانواده و ديگران است و همه‏ى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زيرا دوست و دشمن درباره او نيكو گفته و ثنا مى‏كردند.
    بعضى از حاضران از اشعريها به او گفتند: اى ابابكر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر كيست كه از او سؤال شود ويا با او يك جا گفته شود؟ جعفر آشكارا گناه مى‏كرد، بى حياء و شرابخوار بود، كمتر كسى را مانند او ديده‏ام كه پرده خويش را بدرد، احمق و خمار و كم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پيش سلطان آمد كه تعجب كردم و فكر نمى‏كردم كه چنين كند.
    چون ابن الرضا مريض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد كه او مريض است، بعد بلافاصله به خانه خليفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خليفه از جمله نحرير (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت كه در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زير نظر بگيرند و به چند نفر پزشك گفت كه شب و روز از او ديدار كنند... جريان اين طور بود كه او چند روز از ربيع الاول گذشته در سال دويست و شصت از دنيا رفت، سامراء يكپارچه ضجه شد، همه مى‏گفتند: «ابن الرضا از دنيا رفت»... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار كن، در عوض هر سال بيست هزار دينار به تو مى‏دهم، پدرم او را طرد كرد و گفت: احمق! خليفه شمشير و تازيانه‏اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش كرد كه آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزدغ شيعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود كه سلطان و غير سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.
    و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خليفه به امامت نخواهى رسيد، پدرم او را تحقير كرد و گفت اجازه ندهند كه نزد او بيايد... رجوع شود به كافى: ج 1 ص 503 باب مولد ابى محمد الحسن بن على، ارشاد مفيد: ص 318 حالات امام عسكرى (ع) ،كمال الدين صدوق: ج 1ص 40 - 43 ما روى فى وفات العسكرى (ع)، شيخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبيدالله بن خاقان و نيز نجاشى در ترجمه وى به اين مجلس اشاره فرموده‏اند.
    * * *
    2- خبر از مهدى موعود صلوات الله عليه‏
    ثقه جليل القدر احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى نقل مى‏كند: خدمت امام حسن (ع) رسيدم، مى‏خواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پيش از سؤال من فرمود:
    «يا احمد بن اسحاق ان الله تبارك و تعالى لم يخل الارض منذ خلق آدم عليه السلام و لا يخليها الى ان تقوم الساعة من حجت الله على خلقه به يدفع البلاء عن اهل الارض و به ينزل الغيث و به يخرج بركات الارض».
    گفتم: يابن رسول الله! امام و خليفه بعد از شما كيست؟ آن حضرت بسرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانه‏اش پسرى بود، گويى جمال مباركش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: يا احمد بن اسحاق! اگر پيش خدا و امامان محترم نبودى اين پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، او همنام و هم كينه رسول خداست، زمين را پر از عدل و داد مى‏كند چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.
    يا احمد بن اصحاق! مَثل او در اين امت مَثل خضر (ع) و مثل ذوالقرنين است، به خدا قسم او را غيبتى خواهد بود كه فقط كسى از هلاكت نجات مى‏يابد كه خدا او را در امامت وى ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجيل فرجش موفق فرمايد.
    گفتم: مولاى من! آيا علامتى هست كه قلب من مطمئن باشد؟ در اين وقت آن كودك با زبان عربى فصيح فرمود: «انا بقيّةُ اللّه فى اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عين يا احمد بن اسحاق».
    احمد بن اسحاق گويد: شاد و خرامان از خانه امام (ع) بيرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض كردم يابن رسول الله (ص)! شاديم بيش از حد گرديد در مقابل منتى كه بر من نهاديد، اين كه فرموديد: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنين است يعنى چه؟ فرمود: طول غيبت.
    گفتم: غيبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى، به خدايم قسم تا جايى كه اكثرى از اين امر برگردند و در امامت او نماند مگر كسى كه خدا براى ولايت ما از او عهد گرفته باشد و ايمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصى او را تأييد كرده باشد.
    «يا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غيبٌ من غيب اِللّه فخذما آتيتك و اكتمه و كن من الشاكرين تكن معنا غدا فى عليين» 1.
    * * *
    3- مخلوق بودن قرآن‏
    ثقه جليل القدر، داوود بن قاسم ابو هاشم جعفرى كه زمان پنج امام را درك كرده است مى‏گويد: به خاطرم خطور كرد كه آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟ امام عسكرى (ع) فرمود: «يا ابا هاشم الله خالق كل شى و ما سواه مخلوق» 2.
    خدا خالق هر چيز است، غير خدا مخلوق خداست، و در نقل ديگرى آمده كه گويد: در پيش خودم گفتم: اى كاش مى‏دانستم ابو محمد عسكرى درباره قرآن چه مى‏گويد: آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟
    امام رو كرد به من و فرمود: آيا به تو نرسيده آنچه از ابى عبدالله (ع) نقل شده كه فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد، به هر گروهى از ملائكه كه مى‏گذشت به او خشوع مى‏كردند، نسبت پروردگار تبارك و تعالى اين است .3
    ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن يكى از پر جنجالترين مسائل در ميان اهل سنت بود كه در زمان عباسيان دست سياست نيز درباره آن بازى كرد و فريادها به آسمان رفت، عده‏اى مى‏گفتند: قرآن كلام خداست، متكلم بودن خدا،مانند خود خدا قديم است و قرآن نيز قديم است و مخلوق نيست و سخن شاعر:
    ان الكلام لفى الفواد و انما
    جعل اللسان على الفواد دليلاً
    در همين زمينه است. ولى عده‏اى به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، كه رأى اهل بيت عليهم السلام نيز همان است .
    * * *
    4- در بهشت
    باز همان ثقه جليل القدر فرموده: شنيدم امام عسكرى صلوت الله عليه مى‏فرمود: «ان فى الجنة باباً يقال له المعروف لا يدخله الا اهل المعروف» در بهشت درى هست كه نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمى‏شود مگر اهل نيكى در دنيا. من در نفس خودم خدا را شكر كردم و شاد شدم كه براى رفع حاجتهاى مردم خودم را به زحمت مى‏انداختم.
    امام به من نگاه كرد و فرمود: آرى، يا ابا هاشم! به كار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنيا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت كند.4
    * * *
    5- تفسير آيه
    از ابو هاشم روايت شده كه گويد: از حضرت عسكرى صلوات الله عليه از آيه «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات بادن الله» سؤال كردم.5
    فرمود: هر سه گروه از آل محمداند(ص)، ظالم به نفس از آنها كسى است كه بامام معتقد نيست، مقتصد كسى است كه عارف به امام باشد، سابق به خيرات خود امام است. من پيش خود درباره مكرمتى كه به آل محمد (ص) داده شده فكر مى‏كردم: گريه‏ام گرفت .
    امام به من نگاه كرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است كه به نظرت آمده، خدا را حمد كن كه تو را به ولايت آنها معتقد و متمسك كرده است. روز قيامت با آنها خوانده خواهى شد وفتى كه هر جمعيت با امامش خوانده مى‏شود، تو بر خيرى.6
    * * *
    6- خبر غيبى
    ثقة الاسلام كلينى و شيخ مفيد نقل مى‏كنند از اسماعيل بن محمد كه گويد: در راه ابو محمد عسكرى نشستم، چون از آنجا گذر كرد به او از فقر شكايت كرده و قسم خوردم كه نه درهمى دارم و نه زيادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (ع) فرمود: به خدا دروغ قسم مى‏خورى. با آن كه دويست دينار دفن كرده‏اى!! ولى اين حرف من بدان معنى نيست كه به تو چيزى ندهم، اى غلام! هر چه دارى به او بده، غلامش صد دينار به من داد.
    بعد فرمود: تو از پولى كه دفن كرداى در وقت حاجت محروم خواهى شد. امام (ع) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج كردم، به مخارج احتياج شديدى پيدا كردم، درهاى روزى براى من بسته شد. دفينه را بيرون آوردم، چيزى نيافتم، بعد معلوم شد كه پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار كرده است. ديگر چيزى از آنها به دست من نرسيد.
    * * *
    7- سه نادره‏
    على بن محمد بن زياد گويد: به محضر أبى احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسكرى (ع) را پيش رويش ديدم كه نوشته بود: من از خدا انتقام اين طاغى (مستعين عباسى) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: «انى نازلت‏الله فى هذا الطاغى يعنى المستعين و هو اخذه بعد ثلاث».
    چون روز سوم رسيد، مستعين از خلافت خلع شد و آخر كارش به آن جا رسيد كه كشته شد.7نگارنده گويد: به واسطه شورش كه بر عليه آن خبيث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانواده‏اش به «واسط» رفت، معتز عباسى سعيد بن صالح را فرستاد تا سر مستعين را بريده پيش معتز آورد.
    ابوهاشم جعفرى گويد: شنيدم امام عسكرى صلوات الله عليه مى‏فرمود: از گناهانى كه بخشوده نمى‏شود، سخن شخص است كه بگويد: اى كاش جز به اين گناه مؤاخذه نشوم: «من الذّبوب التى لا تغفر قول الرجل لَيتنى‏ لا اواخذ الاّ بهذا» من به خودم گفتم: اين بسيار دقيق است سزاوار است كه انسان از خودش و از كارش همه چيز را بررسى كند.
    امام (ع) فرمود: راست گفتى يا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضميرت به نظر آورد چون شرك آوردن خفى‏تر است از حركت مورچه ريز در روى سنگ صاف در شب ظلمانى و از حركت مورچه ريز بر روى پلاس سياه: «فقال يا ابا هاشم صدقت فالزما حدثت به نفسك فان الا شراك فى الناس اخفى من دبيب الذر على الصفا، فى الليلة الظلماء و من دبيب الذر على المسح الاسود» 8.
    ابو هاشم جعفرى گويد: فهفكى از امام عسكرى صلوات الله عليه پرسيد: چرا زن مسكين و ضعيف از ارث يك سهم مى‏برد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون براى زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و ديه بر عاقله نيست، اينها بر عهده مردان است .
    من در پيش خود گفتم: نقل شده كه ابن أبى العوجاء اين سؤال را از امام صادق (ع) كرده بود و امام همين جواب را داده بودند... امام رو كرد به من و فرمود: آرى اين سؤال ابن أبى العوجاء است، و جواب از ما يكى است وقتى كه مسأله يكى باشد، پاسخ جارى شده براى آخر ما آنچه است كه جارى شده براى اول ما، اول و آخرما در علم و كار يكى است، رسول خدا و اميرالمؤمنين بر ما فضيلت دارند«فاقبل على فقال: نعم هذه مسالة ابن ابى العوجاء والجواب منا واحد اذا كان المسالة واحدا، جرى لا خرنا ما جرى لا ولنا و اولنا و آخرنا فى العلم و الامر سواء ولرسول الله و اميرالمؤمنين فضلهما» 9.
    * * *
    8- امام در زندان
    يكى از نوادگان حضرت كاظم (ع) به نام محمد بن اسماعيل گويد: گروهى از بنى عباس و چند نفر ديگر از منحرفين به نزد صالح بن وصيف، رئيس شرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسكرى را كه زندان كرده‏اى بر او سخت‏گير و نگذار كه در استراحت باشد.
    صالح گفت: مى‏خواهيد چه بكنم، دو نفر كه در نظرم از همه شريرتر بودند، بر او مأمور كرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شده‏اند كه خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: واى بر شما! جريان شما درباره اين مرد چيست؟! گفتند: چه بگوييم در خصوص مردى كه در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با كسى سخن نمى‏گويد، به غير عبادت مشغول نمى‏شود.
    چون به او نگاه مى‏كنيم بندبند شانه‏هايمان به لزوه مى‏افتد و چنان مجذوب مى‏شويم كه قدرت از دست ما مى‏رود، چون بنى عباس اين را شنيدند ذليلانه بر گشتند. 10
    * * *
    9- خبر از وفات فضل بن شاذان‏
    شيخ كشى در رجال خود از محمد بن ابراهيم وراق سمرقندى نقل كرده گويد: بقصد حج از وطن خويش بيرون شدم، خواستم قبل از حج به زيارت مردى از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خير بود، نامش بورق و در «بوشنجان» از روستاهاى هرات سكونت داشت.
    چون به زيارت او رسيدم، صحبت از فضل بن شاذان نيشابورى به ميان آمد، بورق گفت: او مبتلا به «بطن» شديد11 بود بطورى كه در يك شب صد تا صد و پنجاه دفعه به قضاى حاجت مى‏رفت، من سالى به حج رفته به خدمت محمد بن عيساى عبيدى رسيدم، او را شيخ فاضلى يافتم... عده‏اى نيز با او بودند ولى همه را محزون و غمگين ديدم.
    گفتم: جريان چيست؟ گفتند: ابو محمد عسكرى (ع) را زندان كرده‏اند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عيسى رسيدم، ديدم شادمان است، گفتم: خبر چيست؟ گفت: امام (ع) از زندان آزاد شده‏اند.
    بعد من به سامرآء آمدم و كتاب «يوم و ليلة» را با خود داشتم، به خدمت امام (ع) رسيدم و كتاب را به ايشان نشان داده و گفتم: فدايت شوم اگر صلاح بدانى، به آن نگاهى كرده و اظهار نظر فرمايى، امام (ع) همه آن را ورق زد و فرمود: اين صحيح است، شايسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان بشدت مريض است، مى‏گويند: شما نسبت به ايشان خشم گرفته‏ايد، چون گفته: وصى ابراهيم از وصى محمد (ص) بهتر است، ولى او چنين چيزى نگفته، بلكه به او دروغ بسته‏اند.
    امام صلوات الله عليه فرمود: آرى به او دروغ بسته‏اند، خدا به فضل رحمت كند، خدا به فضل رحمت كند«رحم الله الفضل، رحم الله الفضل». بورق گويد: چون از سامرآء برگشتم ديدم فضل بن شاذان در همان ايام كه امام به او رحمت فرستاد از دنيا رفته بود. 12
    ناگفته نماند كتاب «يوم وليله» تأليف يونس بن عبدالرحمان مولى آل يقطين است، كشى در رجال خود از احمد بن ابى خلف نقل مى‏كند گويد: مريض بودم، ابوجعفر جواد (ع) به عيادت من آمد، كتاب يوم و ليله را در بالاى سر من ديد، آن را تا آخر ورق زد و مى‏فرمود: «رحم الله يونس، رحم الله يونس، رحم الله يونس» 13
    و نيز از ابو هاشم جعفرى نقل كرده گويد: كتاب يوم و ليله يونس را محضر امام عسكرى (ع) بردم، به آن نگاه كرد و ورق زد، بعد فرمود «هذا دينى و دين آبائى حقا» 14 نجاشى در رجال خويش نقل كرده كه آن حضرت از ابوهاشم پرسيد: اين كتاب تصنيف كيست؟ جواب داد: تصنيف يونس آل يقطين، فرمود: «اعطاه الله بكل حرف نورا فى الجنة».
    * * *
    10- نواده حبابه والبيّه‏
    حبابه والبيه زنى بود كه در كوفه به خدمت اميرالمؤمنين (ع) رسيد و گفت: يا اميرالمؤمنين! خدا تو را رحمت كند، دليل امامت چيست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ 15 را پيش من آور، زن سنگ را پيش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشكار شد). بعد فرمود: يا حبابه! وقتى كه يك نفر ادعاى امامت كرد و توانست ماند من اين سنگ را مهر كند بدان او امام مفترض الطاعة است.
    اين زن تا زمان امام رضا (ع) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (ع) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (ع) رسانيد، 16 آنگاه فرزندان وى در زمان امامان ديگر اين كار ادامه دادند.
    ثقه جليل‏القدر داود بن قاسم جعفرى گويد: نزد امام حسن عسكرى (ع) بودم كه به امام گفتند: مردى از اهل يمن اجازه ورود مى‏خواهد، امام اجازه فرمود، ديدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولايت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن كرد.
    او در نزد من و چسبيده به من نشست، من به خود گفتم: اى كاش مى‏دانستم اين شخص كيست؟ امام (ع) فرمود: اين از فرزندان آن زنى است كه پدران من سنگى كه او داشت مهر كرده‏اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نيز مهر كنم. بعد فرمود: سنگ را بياور، او سنگ را بيرون آورد، ديدم جايى از آن صاف است و مهر نخورده .
    ابو محمد عسكرى (ع) آن را گرفت، مهر خويش بيرون آورد و آن را مهر كرد، گويى الان نقش مهر را مى‏بينم كه «الحسن بن على» بود، من به مرد يمانى گفتم: تا به حال امام را ديده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود كه به ديدارش شايق بودم، گويى الساعه جوانى كه او را نديده بودم نزد من آمد و گفت: برخيز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.
    سپس مرد يمانى برخاست و مى‏گفت: «رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت ذرية بعضها من بعض اشهد بالله ان حقك الواجب كوجوب حق اميرالمؤمنين والائمة من بعده صلوات الله عليهم اجمعين»آنگاه رفت و ديگر او را نديدم.
    ابو هشام گويد: از او پرسيدم اسمت چيست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابيه يمنى صاحب سنگى است كه اميرالمؤمنين (ع) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (ع). 17 مجلسى رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الورى نقل كرده و اشعار ابوهاشم را نيز درباره آن آورده است .
    * * *
    11- كار عيسى بن مريم (ع)
    ثقه جليل القدر احمد بن اسحاق اشعرى گويد: به امام حسن عسكرى صلوات الله عليه گفتم: چيزى بنويسيد تا من خط شما را بشناسم، وقتى كه نامه‏اى آمد بدانم كه شما مرقوم فرموده‏ايد. امام فرمود: آرى، بعد فرمود: يا احمد! خط با درشتى و كوچكى قلم فرق مى‏كند، در خط من بودن شك نكن.
    آنگاه دواتى خواست و شروع به نوشتن كرد، به فكرم آمد كه قلم امام را به عنوان تبرك از او بخواهم، چون از نوشتن فارغ شد با من صحبت مى‏كرد و قلم را با دستمال دوات پاك مى‏فرمود، بعد قلم را به طرف من آورد و فرمود: بگير يا احمد! گفتم: فدايت شوم عارضه‏اى پيش آمده كه مرا غمگين كرده است، خواستم از پدر بزرگوارتان بپرسم ميسر نشد و رحلت فرمود. گفت: يا احمد! آن چيست؟ گفتم: مولاى من! از پدرانت نقل شده: انبياء بر پشت مى‏خوابند، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شياطين بر رويشان: «نوم الانبياء على اقفيتهم و نوم المومنين على ايمانهم و نوم المنافقين على شمائلهم و نوم الشياطين على وجوههم».
    فرمود: چنين است گفتم: مولاى من! من هر قدر تلاش مى‏كنم كه بر پهلوى راستم بخوابم خوابم نمى‏برد، امام (ع) مقدارى ساكت شد، بعد فرمود: يا احمد! جلو بيا، من جلو آمدم، فرمود: دستت را به زير لباست داخل كن، داخل كردم، آن حضرت دست خويش را از زير لباس بيرون آورد و زير لباس من برد، آنگاه دست راستش را به پهلوى چپ من و دست چپش را به پهلوى راست من سه دفعه كشيد.
    احمد بن اسحاق مى‏گويد: از روزى كه امام اين كار را كرد، ديگر نمى‏توانم بر پهلوى چپ بخوابم، خوابم
    نمى‏برد. 18
    نگارنده گويد: اين نظير جريان حضرت عيسى (ع) كه با دست كشيدن، كور مادرزادى را شفا مى‏داد و آدم مبروص را صحت مى‏بخشيد و مردگان را زنده مى‏كرد. خداوند از زبان عيسى مى‏فرمايد: «و أبرى الاكمه و الابرص و أحى الموتى باذن الله» آل عمران: 49، پيامبران و امامان (ع) در ولايت تكوينى همه از يك افاضه مدد گرفته‏اند.
    * * *
    12- يك ارشاد بخصوص
    ابوالقاسم كوفى در كتاب تبديل مى‏نويسد: اسحاق كندى در زمان خود فيلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن كتابى در«تناقض قرآن» (نعوذ بالله) كرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنويسد. روزى يكى از شاگردان او محضر امام حسن عسكرى (ع) آمد.
    امام فرمود:آيا در ميان شما مرد رشيد و كاملى نيست تا استادتان را از نوشتن چنين كتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستيم، چگونه مى‏توانيم به او در چنين كار يا غير آن اعتراضى بكنيم.
    امام (ع) فرمود: آيا مى‏توانى آنچه را كه من مى‏گويم به او بگويى؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: پيش او برو و با او انس برقرار كن، چون با او خصوصيت پيدا كردى، بگو: براى من مسأله‏اى پيش آمده كه مى‏خواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.
    بگو: اگر گوينده اين قرآن بيايد و بگويد: غرض من آن نيست كه تو فكر كرده‏اى، آيا جايز است كه چنين باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جايز است، زيرا او آدمى است چون بشنود مى‏فهمد. و چون چنين جواب داد، بگو: از كجا مى‏دانى شايد غرض گوينده قرآن غير از آن است كه تو گمان مى‏كنى. در اين صورت معانى را در جايى مى‏نهى كه گوينده، آن را اراده نكرده است .
    آن شخص پيش اسحاق كندى رفت و مطابق دستور امام با او انس پيدا كرد. و آن سؤال را از وى كرد، اسحاق پيش خود فكر كرد، ديد چنين چيزى جايز است، گفت: تو را به خدا قسم مى‏دهم اين سؤال را از كجا دانسته‏اى؟ گفت: سؤالى است كه به ذهنم رسيد و به تو گفتم.
    گفت: نه هرگز، شخصى مانند تو چنين فكرى نتواند، بگو ببينم از كى ياد گرفته‏اى؟ گفتم: ابومحمد حسن عسكرى مرا به اين كار امر كرد. گفت: الان راست گفتى وگرنه اين سؤال جز از بيت او خارج نمى‏شود، آنگاه آتشى آماده كرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاكستر نمود.19
    * * *
    13- تشريف بردن آن حضرت به گرگان‏
    جعفر بن شريف گرگانى گويد: سالى كه به حج مى‏رفتم در «سر من رأى» (= سامرّا) به خدمت امام عسكرى (ع) رسيدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال كرده بودند خواستم از امام بپرسم كه آن را به كجا تحويل دهم، حضرت پيش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده‏اى به خادم من، مبارك تحويل بده، اين كار را كردم.
    بعد گفتم: شيعيان شما در گرگان به محضرتان سلام مى‏رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مى‏گردى، روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو كه در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.
    برو در هدايت و رشاد، بدان كه خدا تو را و ياران تو را در اين مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده‏ات باز خواهى گشت. براى پسرت شريف پسرى به دنيا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد كرد و از شيعيان ما خواهد بود.
    گفتم: يابن رسول الله! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى مردى است از شيعيان شما، به دوستان شما بسيار كمك مى‏كند، در هر سال بيشتر از صد هزار درهم در اين باره خرج مى‏نمايد و او يكى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خير بدهد، گناهانش را بيامرزد و به او پسر كامل الخلقه‏اى عطا فرمايد، به او بگو: حسن بن على مى‏گويد: نام پسرت را احمد بگذار.
    من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز آنطور كه امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به ديدار من آمدند، به من تهنيت مى‏گفتند. به آنها گفتم كه: امام صلوات الله عليه وعده كرده در آخر امروز به گرگان تشريف بياورد، آنچه لازم داريد بخواهيد و مسائل و حوائجتان را در نظربگيريد.
    آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم كه در يك حالت بى خبرى بوديم ناگاه ديديم كه امام تشريف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پيش از ما به ما سلام كردند، ما از آن حضرت استقبال كرده، دست مباركش را بوسيديم.
    امام صلوات الله عليه فرمودند: من به جعفر بن شريف وعده كردم كه در آخر اين روز به اين جا آيم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اينجا آمدم تا با شما تجديد عهد نمايم و الان به وعده خود عمل كرده‏ام، مسائل و حوائج خويش را بگوييد.
    در آن وقت، اول نضربن جابر عرض كرد: يابن رسول الله! پسرم، جابر يك ماه است كه چشمش بينايى خود را از دست داده است، دعا كنيد كه خداوند بينياى او را باز گرداند. امام (ع) فرمود: او را پيش من آوريد، حضرت دست مباركش را بر چشم او كشيد، در دم بينايى خويش را باز يافت، بعد يكى پس از ديگرى آمده از حوائج خويش سؤال مى‏كردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خير كرد و همان روز برگشت.20
    نگارنده گويد: آمدن امام (ع) به گرگان نظير جريان على بن خالد و جريان آمدن تخت ملكه سباء به محضر سليمان است كه در حالات امام جواد (ع) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظير كار عيسى بن مريم (ع) است كه خدا درباره او فرموده: «و أبُرى الاكمه والابرص و أُحى الموتى‏ بإذنِ اللّه» (آل عمران: 49)، و خبر دادن از غيب از علوم خدايى است كه در اختيار آنان عليهم السلام بود.
    * * *
    14- جريان فصد
    يكى از پزشگان نصارى به نام بطريق كه بيشتر از صد سال عمر داشت و در شهر «رى» مشغول طبابت بود مى‏گويد: من شاگرد دكتر «بختيشوع» پزشك مخصوص متوكّل بودم، او براى كارهاى مخصوص مرا مأموريت مى‏داد، روزى حسن بن على بن محمد عسكرى به او سفارش كرد كه بهترين شاگردانش را پيش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگيرد، او مرا براى اين كار برگزيد و گفت: ابن الرضا از من خواسته كه كسى را براى فصد (رگ زدن) پيش او بفرستم.
    تو برو و بدان كه او در اين روز داناترين كس زير آسمان است، حذر كن از اين كه بر خلاف دستور او كارى كنى. من خدمت او رسيدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتى كه وارد خدمت او شدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولى او مرا در وقتى خواست كه براى «فصد» مناسب نبود.
    طشت بزرگى حاضر كردند من رگ اكحل امام را فصد كردم، 21مرتب خون مى‏آمد تا طشت پر از خون گرديد، فرمود: خون را قطع كن، من رگ را بستم، خون قطع گرديد، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زيادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.
    آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز كن، رگ را باز كردم، خون شروع به آمدن كرد تا طشت مزبور باز پر از خون گرديد، فرمود: خون را قطع كن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانيد، من شب را در آنجا ماندم.
    چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر كردند فرمود: خون را باز كن، من رگ را باز كردم، اين دفعه خونى مانند شير سفيد آمد، تا طشت پر گرديد، فرمود: خون را قطع كن، رگ را بستم، امام دست خويش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دينار داد و فرمود: اين را بگير و از كمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آيا سفارشى نداريد؟ فرمود: آرى، آنان كه از «دير عاقول» با تو رفاقت خواهند كرد، با آنها خوب رفيق باش.
    من پيش «بختيشوع» برگشته، جريان را باز گفتم، گفت :حكماء اتفاق دارند كه در بدن انسان بيشتر از هفت امناء خون نمى‏شود، 22 اين كه تو مى‏گويى اگر از چشمه آبى هم خارج شود عجيب است، عجيب‏تر از آن، جريان شير است، استادم به فكر رفت .
    آنگاه سه روز مرتب كتابها را مطالعه مى‏كرديم تا براى اين واقعه نظيرى پيدا نماييم، ولى چيزى پيدا نشد، بعد گفت:
    در عالَم نصرانيت داناتر به طب كسى نماند مگر راهبى در «دير عاقول»، آنگاه براى او نامه‏اى نوشت و جريان را گزارش كرد.
    من نامه را به دير عاقول بردم و آن راهب را صدا كردم، از بالاى دير سر بلند كرد و گفت: تو كيستى؟ گفتم: شاگرد بختيشوع. گفت: نامه‏اى آورده‏اى؟ گفتم: آرى. زنبيلى از پشت بام با طنابى پايين فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا كشيد چون نامه را خواند، فى الفور پايين آمد و گفت: آيا تو اين فصد را انجام داده‏اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسيديم، ثلثى از شب مانده بود، گفتم: دوست دارى كجا بروى، آيا به خانه استادم يا به خانه آن كس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتيم، پيش از اذان به آن جا رسيديم.
    غلام سياه پوستى در را باز كرد و گفت: كدام يك ازشما راهب دير عاقول هستيد؟ راهب جواب داد: من هستم فدايت شوم، گفت: پياده شو. بعد آن خادم به من گفت: اين قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.
    من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گرديد، ناگاه ديدم كه راهب خارج شد و لباس رهبانيت را انداخته و لباس سفيدى پوشيده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اكنون مرا پيش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختيشوع بردم، استادم با ديدن او يه سويش دويد، و گفت: چه عاملى تو را از دين خودت بيرون كرد؟
    گفت: مسيح را پيدا كرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسيح را پيدا كردى؟! گفت: نه، بلكه نظير او را پيدا كردم، اين كار را در جهان جز مسيح كسى انجام نداده است!!! اين مانند آيات و براهين مسيح است.
    نگارنده گويد: اين واقعه را علامه مجلسى رضوان الله عليه در بحار: ج 50 ص 261 از مختار خرائج: ص 213 نقل كرده است، مرحوم ثقة الاسلام كلينى آن را بطور اختصار در كافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابى محمد الحسن بن على نقل مى‏كند و در آخر آن فرموده: «فقال لى ان هذا الذى تحكيه عن هذا الرجل فعله المسيح فى دهره مرة.»
    مجلسى رحمة الله عليه در مرآت العقول در شرح حديث كافى، حديث خرائج را كه در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گويد:» و الظاهر اتحاد الواقعة و يحتمل التعدد». ناگفته نماند اين واقعه از مصاديق ولايت تكوينى است كه خداوند در اختيار اهل بيت عليهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله عليه مأموريت داشت با اين واقعه آن راهب را مسلمان نمايد.
    * * *
    15- احسان عالى‏
    محمد بن على بن ابراهيم گويد: كار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برويم محضر ابو محمد حسن عسكرى، گويند: آدم باسخاوتى است، گفتم: با او آشنايى دارى؟ گفت: نه، او را نمى‏شناسم و تا به حال او را نديده‏ام.
    در راه كه براى ديدن او مى‏رفتيم پدرم گفت: اى كاش پانصد درهم به من مى‏داد، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى كاش مى‏فرمود به من سيصد درهم مى‏دادند، با صد درهم الاغى مى‏خريدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در اين صورت به طرف قزوين و همدان براى كار مى‏رفتم.
    چون به در خانه آن حضرت رسيديم غلامى بيرون آمد و ما را با نام صدا كرد و گفت: على بن ابراهيم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسيده و سلام عرض كرديم، فرمود: يا على! چه چپز سبب شده كه تا اين وقت از ملاقات ما تأخير كرده‏اى؟! گفتم: يا سيدى! مقيد بودم كه در اين حال تنگدستى محضر شما آيم.
    و چون از خدمت ايشان بيرون آمديم غلامش آمد و به پدرم كيسه‏اى داد و گفت: اين پانصد درهم است، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد كيسه ديگرى به من داد و گفت: اين سيصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوين...) و به طرف «سورا» 23سفر كن.
    ابن كردى، راوى حديث مى‏گويد: او به «سورا» رفت و در آن جا زنى تزويج كرد و در يك روز چهار هزار دينار به خانه‏اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفيّه بود، به او گفتم: آيا دليلى روشنتر از اين به امامت او مى‏خواهى؟! گفت: راست مى‏گويى ولى ما در كارى و در گروهى هستيم كه به آن عادت كرده‏ايم.24
    و نگارنده گويد: واى به حال او! خدا هدايتش كرده ولى هدايت خدايى را نپذيرفته است «و ما يغنى الايات و النذر عن قوم لا يومنون».
    * * *
    16- امام حسن عسكرى (ع) و أبوالاديان‏
    ابوالاديان گويد: من از خدمتگزاران امام حسن عسكرى (ع) بودم و نامه‏هاى آن حضرت را به شهرها مى‏بردم، در بيمارى كه امام با آن از دنيا رفت به خدمتش رسيدم، حضرت نامه‏هايى نوشت و فرمود: اينها را به مدائن مى‏برى، پانزده روز در سامراء نخواهى بود، روز پانزدهم كه داخل شهر شدى خواهى ديد كه ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‏اند.
    گفتم: مولاى من! اگر چنين شود، امام بعد از شما كيست؟ فرمود: هر كه جواب نامه‏هاى مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه خبر دهد به آنچه در هميان (كمربند) است، او امام بعد از من است .
    هيبت و عظمت امام مانع شد كه بگويم: آنچه در هميان است يعنى چه؟ من نامه‏هاى آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامرآء شدم، ديدم همان طور كه فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و ديدم برادرش جعفر (جعفر كذاب) در كنار خانه آن حضرت نشسته و شيعه در اطراف او، به وى تسليت و به امامتش تبريك مى‏گويند!!!
    من از اين جريان يكه خورده و در پيش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جريان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود ديده بودم كه جعفر شراب مى‏خورد و قمار بازى مى‏كرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسليت و امامتش را تبريك گفتم. ولى از من چيزى نپرسيد.
    در اين هنگام عقيد خادم بيرون آمد و به جعفر گفت: مولاى من! برادرت را كفن كردند براى نماز بياييد، 25 جعفر داخل خانه شد، شيعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن على معروف به سلمه پيشاپيش آنها بودند.
    چون به صحن خانه آمديم حسن بن على صلوات الله عليه را كفن كرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آنحضرت پيش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تكبير نماز را بگوييد، ناگاه طفيل گندمگون و سياه موى كه دندانهاى پيشينش تا حدى از همه فاصله داشت بيرون آمد و لباس جعفر را گرفته و كنار كشيد.
    و گفت: عمو! كنار شو، من سزاروارترم كه بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالى كه قيافه‏اش متغير شده بود كنار رفت، آن كودك بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در كنار قبر پدرش امام هادى دفن كردند.
    بعد همان كودك رو كرد به من كه: اى مرد بصرى! جواب نامه‏هاى را كه با تواست بده، من جواب نامه‏هاى را داده و پيش خود گفتم: اين دو شاهد (نماز بر جناره و خواستن جواب نامه‏ها)، فقط هميان ماند. آنگاه پيش جعفر آمدم كه صدايش بلند بود، حاجز وشّاء كه حاضر بود به جعفر گفت: آن كودك كى بود؟!! مى‏خواست با اين سؤال جعفر را مجاب كند، جعفر گفت: والله تا به حال او را نديده و نشناخته‏ام.
    در آن جا نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسكرى (ع) پرسيدند، چون دانستند كه امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشينش كيست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام كرده تسليت و تهنيت گفتند، و گفتند: نامه‏ها و پول آورده‏ايم، بفرماييد: نامه‏ها را كدام كسان نوشته‏اند و پول چقدر است، جعفر از اين سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى كه گرد جامه‏هاى خود را پاك مى‏كرد، گفت: اينها از ما مى‏خواهند كه علم غيب بدانيم!! در اين ميان خادمى از خانه بيرون آمد و گفت: نامه‏ها از فلان كس و فلان كس است و در هميان هزار دينار هست كه ده تا از آنها را آب طلا داده‏اند. آنها نامه‏ها و هميان را داده و به خادم گفتند:
    هر كه تو را براى گرفتن هميان فرستاده ،او امام است جعفر بن على به نزد معتمد خليفه عباسى آمد و اين جريان را به وى گفت، معتمد مأموران خويش را فرستاد، خادمه صيقل نامى را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن كودك كجاست؟ او گفت: من اطلاعى ندارم ولى خودم حامله هستم، خواست با اين كار امر آن كودك (صاحب الامر) را پنهان دارد.
    صيقل را به قاضى ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بين عبيدالله بن يحيى بن خاقان ناگهان از دنيا رفت و صاحب زنج در بصره قيام كرد، اين جريان اوضاع را آشفته نمود، صيقل از موقعيت استفاده كرده از خانه قاضى بيرون آمد وو الحمد لله رب العالمين لا شريك له .26
    پى‏نوشتها:
    1- كمال الدين: ج 2 ص 384 باب 38، آنگاه در ص 409 .407 هشت روايت ديگر از آن حضرت درباره مهدى موعود (ع) آورده است .
    2- رعد: 39.
    3- بحار: ج 50 ص 257.
    4- كافى: ج 2 ص 469 كتاب الدعاء.
    5- مناقب: ج 4 ص 436.
    6- بحار: ج 50 ص 254.
    7- مناقب آل ابى طالب: ج 4 ص 431.
    8- فاطر: 32.
    9- بحار: ج 50 ص 259.
    10- كافى: ج 1 ص 509 ارشاد: ص 323.
    11- مناقب: ج 4 ص 439.
    12- مناقب: ج 4 ص 437.
    13- كافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابو محمد الحسن بن على، ارشاد مفيد ص 324.
    14- بطن مرضى است كه انسان از آمدن غائط جلوگيرى نتواند و ذره ذره بيرون مى‏آيد.
    15- رجال كشى: ص 451 فضل بن شاذان‏
    16- رجال كشى: يونس بن عبدالرحمن.
    17- رجال كشى: يونس بن عبدالرحمن.
    18- عبارت عربى «حصاة» است ظاهراً منظور سنگ كوچكى است .
    19- اصول كافى: ج 1 ص 346 باب ما يفصل به بين دعوى المحق و المبطل، كمال الدين: ص 536 باب 49.
    20- كافى: ج 1 ص 347 باب مايفصل به بين دعوى المحق و المبطل، غيبت شيخ: ص 122.
    21- اصول كافى: ج 1 ص 513 باب مولدالعسكرى (ع).
    22- مناقب ابن شهر آشوب: ج 4 ص 424.
    23- بحار الانوار: ج 50 ص 263 از مختار الخرائج.
    24- اكحل رگ معروف است در بازوى انسان كه بيشتر آنرا فصد مى‏كنند.
    25- امناء جمع مناء پيمانه‏اى است كه با آن روغن را پيمانه مى‏كنند.
    26- سورى بر وزن طوبى محلى است در عراق.
    27- ارشاد مفيد: ص 320 و كافى: ج 1 ص 506 باب مولد ابى محمد العسكرى (ع).
    28- در حالات مهدى موعود (ع) خواهد آمد كه تجهيز و غسل حضرت عسكرى (ع) توسط عثمان بن سعيد رضوان الله عليه بوده است .
    29- كمال الدين صدوق: ج 2 ص 475، باب ذكر من شاهد القائم (ع).
    (خاندان وحى، سيد على اكبر قريشى، ص 707 - 729)

  5. #14
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    سومین حرم اهل بیت در ایران
    نوشته ها
    5,550
    تشکر
    3,522
    تشکر شده 4,670 بار در 2,569 پست

    پیش فرض

    برخي از فضائل امام مهدي عليهالسلام
    وَالسابِقونَ السابقون اولئك المُقَرَبون (1)
    و پيشي گيرندگان به (ايمان)‌آنان اند.
    فضائل و كمالات همه ي پيشوايان دين،‌ به ويژه امام زمان عليه السلام بالاتر از آن است كه انسان ها بتوانند بر آن احاطه پيدا كنند؛ (2) زيرا مقام آن ها از دسترس فكر و انديشه ي بشر بالاتر بوده، صرفاً خداوند و ديگر حجت هاي الاهي به اوج مقام آن ها واقف هستند. برخي از فضائل و كمالات امام مهدي عليه السلام كه از متون ديني يافت مي شود به قرار زير است:
    1. امام زمان عليه السلام هم چون ديگر رهبران الاهي،‌ معصوم از هرگناه و مصون از هر خطا و منزه از هرگونه نقص و پيراسته از هرگونه آلودگي است و آيه ي تطهير (3) در شأن آن بزرگوار نيز مي باشد؛ لذا امر آن حضرت،‌ فرمان خدا؛ خشنودي آن حضرت رضايت خدا و خشم ايشان، غضب خداي متعال است. در زيارت آن حضرت مي خوانيم:
    فَالحَقُّ ما رَضيتُموه والباطِلُ ما استخطُتموه و المَعروفُ ما اَمَرتُم به وَ المُنكَرُ ما نَهَيتُم عَنه. (4)
    حق آن است كه شما به آن خشنود باشيد و باطل آن چيزي است كه شما ناپسندش داريد؛ و پسنديده آن است كه شما به آن فرمان دهيد و ناپسند آن چيزي است كه شما از آن بازداريد.
    2. مقام و منزلت امام زمان عليه السلام از همه ي فرشتگان و پيامبران الاهي (جز پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم) بالاتر است. جبرئيل به هنگام ظهور بر دست آن حضرت بوسه مي زند. (5) حضرت عيسي عليه السلام وقتي براي ياري آن حضرت از آسمان به زمين فرود آيد. طبق حديثي مشهور كه سني و شيعه نقل كرده اند، در نماز جماعت به آن حضرت اقتدا مي كنند (6) و در زمره ي ياران و افسران سپاه آن حضرت قرار مي گيرد. امام صادق عليه السلام آرزوي خدمتگزاري آن حضرت را داشتند. (7) امام رضا عليه السلام به هنگام شنيدن لقب قائم، به پا خاسته، دست بر سر نهاده براي ظهور حضرتش دعا كرده اند. (8)
    3. امام زمان عليه السلام از علم الاهي برخوردار است از اين رو جهان و همه ي خلايق در محضر آن حضرت اند. نيز گزارش افعال بندگان را هر روز به عرض آن حضرت مي رسانند. (9) امام عليه السلام ما را مي بيند و از اعمال و افكار ما باخبر است. آن حضرت شاهد بر بندگان است و راز دل ها را مي داند. آن حضرت خود در نامه اي به شيخ مفيد (ره) مرقوم فرمودند:
    فَانايُحيطُ عِلمُنا بِانبائِكُم و لا يَغزُبُ عَنّا شَيءٌ مِن اخبارِكم (10)
    دلش ما بر اخبار شما احاطه دارد و هيچ خبري از شما بر ما پوشيده نيست.
    4. حضرت مهدي عليه السلام آيت رأفت و رحمت خداست. آن حضرت هم چون پدري مهربان و مادري دلسوز است (11) و همه ي انسان ها امت و رعيت آن حضرت اند و شيعيان به ويژه آنان كه به ياد امام زمان عليه السلام باشند و به او توسل جويند از عنايات و رسيدگي هاي خاص آن حضرت بهره مند مي شوند.
    در جمله اي ديگر از نامه ي امام عليه السلام به جناب شيخ مفيد آمده است:

    انّا غيرُمُهمِلينَ لِمُراعاتِكُم و لا ناسينَ لِذِكرِكُم. (12)
    ما نسبت به شما بي توجه نيستيم و ياد شما را فراموش نمي كنيم.
    5.بسياري از صفات و سنت هاي انبيا و ائمه ي قبل عليهم السلام در وجود امام زمان عليه السلام متجلي است.

    • ايام حمل و ولادت او هم چون تولد حضرت ابراهيم و موسي عليهما السلام مخفيانه بوده است. (13)
    • امامت او مانند نبوت حضرت عيسي و يحييو امامت امام جواد و امام هادي عليهما السلام در كودكي آغاز شده است. (14)
    • عمر او هم چون حيات حضرت آدم، نوح وخضر عليهما السلام طولاني است. (15)
    • غيبت او همانند غيبت حضرت ادريس و صالح و ابراهيم و يوسف و موسي عليهما السلام است. (16)
    • جوان زيستي ايشان به حضرت يونس شبيهاست.
    • صبر او بر تنهايي و مشكلات عصر غيبتچون صبر حضرت ايوب است.
    • قيام آن حضرت پس از ظهور، هم چون جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله به شمشير خواهد بود. (17)

    حضرت سجاد عليه السلام فرموده است:
    در مهدي عليه السلام سنت هايي از انبيا عليهم السلام وجود دارد: از آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و ايوب و محمد صلي الله عليه و آله. سنت آدم و نوح در او طول عمر است. سنت ابراهيم در او پنهاني ولادت و دوري از مردم مي باشد. سنت موسي در او غيبت است. سنت عيسي اختلاف مردم درباره ي اوست. سنت ايوب گشايش مشكلات و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله قيام به شمشير مي باشد. (18)
    خداوندا! معرفت حجت خدا (حضرت مهدي عليه السلام) را به ما عطا كن كه اگر او را به ما نشناساني از دين خود گمراه خواهيم شد. (19)

    اكنون ميدانيم:
    اگرچه نميتوانيم به فضائل بي شمار حضرت مهدي عليه السلام دست يابيم اما از لا به لاي احادث مي توان به موارد زير اشاره كرد:
    1.
    عصمت (وهبي)؛
    2.
    برتري بر ملائك؛
    3.
    علم الاهي؛
    4.
    دلسوزي امام؛
    5.
    برخورداري از سنت ها و شباهت به انبيا.

    پرسشهايدرس9:
    1.
    آيا مي توانيم به همه ي فضائل امام زمان عليه السلام دست يابيم؟ چرا؟
    2.
    در يك سطر به چند فضيلت امام عصر عليه السلام اشاره كنيد.
    3.
    خشنودي و خشم چه كسي همان رضا و غضب الاهي است؟
    4.
    اقتداي حضرت عيسي به امام عصر عليه السلام در نماز بعد از ظهور نشانه ي چيست؟
    5.
    كدام سخن امام عصر عليه السلام دليل بر آن است كه آن حضرت از ما بي خبر نيست؟
    6.
    چه سخني خطاب به شيخ مفيد در دل سوزي امام عصر عليه السلام نسبت به شيعيان، صادر شده است؟
    7.
    پيامبراني را ذكر كنيد كه اين صفات امام عصر عليه السلام را داشته اند:

    الف - آغاز امامت در كودكي
    ب - قيام به شمشير
    ج - صبر
    د - طول عمر
    ه - ولادت پنهاني
    و - اختلاف مردم درباره اش
    ز - دوري از مردم
    ح - خوف در زمان غيبت

    ______________________
    1. واقعه/ 10-11
    2. زيارت جامهخ
    3. احزاب/33
    4. مفاتيح الجنان - زيارت آل يس
    5. بحارالانوار/53/8 به نقل از امام صادق عليه السلام
    6. منتخب الاثر فصل 7 باب8
    7. بحارالانوار/51/148/ ح22
    8. منتخب الاثر/ص506/ح3
    9. كافي/1/220
    10. بحارالانوار/ 53/ص175/ح7
    11. كافي/1/200/ ح1 از حضرت رضا عليه السلام
    12. بحارالانوار/53/175/ح7
    13. رك درس 5
    14. رك درس 6
    15. رك درس 8
    16. كمال الدين باب1 تا باب 7
    17. منتخب الاثر: 285-284/ح2
    18. كمال الدين/322/ح3
    19. مفاتيح الجنان دعاي عصر غيبت

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 2 نخستنخست 1 2

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •