+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 3 نخستنخست 1 2 3
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 27 , از مجموع 27

موضوع: داستان های کوتاه

  1. #1
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض داستان های کوتاه

    شک
    هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
    متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
    اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

  2. کاربر مقابل از این پست ADMIN تشکر کرده است.


  3. #21
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    چند سال پیش در بازی های پارا المپیک در " سیاتل " آمریکا 9 نفر در خط آغاز مسابقه دو صد متر آماده ایستاده بودند .

    با شنیدن صدای تفنگ آنان شروع به دویدن کردند . در میان این افراد یک جوان دیده می شد . او در حین مسابقه به زمین افتاد ولی باز از جا برخاست و مسابقه را ادامه داد . اما بار دیگر زمین خورد . از نگرانی شروع به گریستن کرد .

    8 ورزشکار دیگر با شنیدن صدای گریه پسر از سرعت خود کاستند . آنان سپس ایستادند و نزدیک پسر آمدند .

    دختری که مبتلا به فلج اطفال بود ، به پسر گفت : می توانیم باهم کارها را بهتر انجام دهیم .

    9 نفر که همگی دچار معلولیت بودند دست در دست هم حرکت کردند و مشترکاً به نقطه انتها رسیدند . همه تماشاگران در ورزشگاه ایستادند و مدت ها آنها را تشویق کردند .

  4. کاربر مقابل از این پست ADMIN تشکر کرده است.


  5. #22
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.

    پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتماً متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید

  6. کاربر مقابل از این پست ADMIN تشکر کرده است.


  7. #23
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    ستاره کوچولو دستاشو نیم بند دور گردن مادرش حلقه کرده بود گرمای نیم گر گرفته اش صورت سرد مادرش را گرم میکرد ستاره کوچولو هفت سال بیشتر نداشت میخواست گریه کند ولی نمی دانست برای چه درد عجیبی توی چهره داشت بغض اش را میفشرد و به زحمت آب دهانش را پایین میداد ساعت از نیمه گذشته بود تا به حال سابقه نداشته او تا این وقت شب بیدار بماندکسی نمی دانست از سرما بود یا که از چیز دیگری بوداما بد حالتی تن سفید کوچک اش میلرزید هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی افتاده بود .
    ساعت ها بود مادرش روی تخت افتاده بود و حرکتی نداشت از وقتی پدر ستاره مرده بود مادرش عوض شده زیاد سیگار میکشید دائما مست بود ایناواخر مردهای زیادی داخل خانه رفتو آمد میکردندو هر بار باید به بهانهی ستاره تا شب بیرون میرفت یک بار خانه خاله یک بار مهمانی همسایه یک بار تولد یک بار....
    همه توی محل در مورد مادر ستاره میگفتند اما او از این حرف ها هیچ نمی فهمید
    دستانش خیس بود و سرمای شب مثل شلاقی روی دستانش میکوبید پاهایش را جمع و زیر گلوی مادرش کشید
    این اواخر اخلاق مادرش تند و ابوس شده حال خوبی نداشت از فرط مستی دائم عق میزد
    کارش شده بود آرایش جلوی آینه وکشیدن سیگار
    ستاره با اینکه هفت سال داشت اما هنوز مدرسه نرفته بود
    دارد باران میآید ستاره کوچولو سعی میکند محکم تر دسانش را دور گردن مادرش حلقه کند
    اما دیگر فایده نداشت دستان کوچک وظریف او تاب و توان نگه داشتن سر بریده مادر را روی تنه بیجانش نداشت
    شاید هنوز منتظر بود صبح شود و مادرش پای میز آرایشش بشیند وشب با یک مرد به خانه بیایید تا او بتواند خانه خاله پیرش برود و با سک خاله بازی کند

  8. #24
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد....
    شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد...
    سپس فعالیت پروانه متوقف شدو به نظر تمام تلاش خود را کرده بودو نمی توانست خارج شود
    آن شخص تصمیم گرفت با قیچی پیله دا باز کند...
    پروانه به راحتی خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود!!!
    آن شخص باز هم ادامه داد و انتظار داشت که بالهای پروانه باز و گسترده و محکم شوند و از او محافظت کنند....
    اما.... هیچ اتفاقی نیفتاد در واقع پروانه بقیه عمر را مجبور به خزیدن بود وهرگز طعم پرواز را نچشید!
    چیزی که آن شخص با همه ی مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله وتلاش برای خروج از آن نعمتی است که خدا به او داده تا بوسیله ی آن مایعاتی در بدنش ترشح شود که باعث توانایی پرواز در او می شد!!!
    گاهی تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم!
    اگر خداوند اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نبودیم وهرگز نمی توانستیم پرواز کنیم و طعم پیروزی را بچشیم!

  9. کاربر مقابل از این پست ADMIN تشکر کرده است.


  10. #25
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    یادش به خیر!
    یه معلم داشتیم که همیشه نه تنها به ما درس زبان انگلیسی میداد که پیش و بیش از اون درس زندگی می داد!

    یه روز که کلاس انگلیسی داشتیم وارد کلاس شد و گفت بچه ها امروز یه سوال می خوام ازتون بپرسم که جوابش در زندگی شما تاثیری عظیم خواهد داشت! >:D<
    طبق روال عادی همه بچه ها با شادی از اینکه درس به تاخیر افتاده با تایید درخواست معلم سرو پا گوش شدند.

    معلم پرسید بچه ها چه چیزی در زندگی یک فرد به او ارزش میده؟
    در لحظه اول همه با تعجب از سوال به هم نگاه کردند.
    بعد از لحظاتی گمانه زنی ها آغاز شد.یکی میگفت:
    روابط انسانی ماست که به ما ارزش میده...
    اون یکی میگفت پول ماست که به ما ارزش میده...
    اون یکی میگفت نه این اعمال نیک ماست که به ما ارزش میده...

    نیم ساعتی با این گمانه زنی ها گذشت
    اما همه می دانستند که مقصود معلم چیز دیگری بود.
    بالاخره همه خسته شدند و از معلم خواستند تا این سوال رو خودش جواب بده

    معلم با وقار هر چه تمام تر خودش رو به کنار تخته سیاه رسوند و تکه گچی سفید برداشت

  11. #26
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    همه منتظر بودند...

    معلم روی تخته نوشت0.000000000000001
    در خط پایین نوشت.....100000000000000.0
    در خط پایین نوشت.....111111111111111.0
    از بچه ها پرسید ارزش کدام یک بیشتره؟
    همه گفتند سومی
    معلم گفت:آفرین...
    انسان مانند این 0 و یاد خدا مانند 1 می مونه! اونچه که به انسان ارزش میده تقدم خداوند مهربان بر خودشه!هرچه که سعی کنید خودتون رو از خدا جلوتر بگذارید نا خواسته ارزش خودتون رو پایین تر اوردید وبرعکس هرچه خدا رو بر خودتون مقدم بدونید در اصل دارید ارزش خودتون رو زیاد می کنید! >:D<
    همه ی چیزهایی که شما گفتید درست بود ولی ارزش اونها به اینه که در انجام اونها خدارو مقدم بر اونها بدونیم تا به این وسیله به کارهامون ارزش بدیم!

    اون روز مقصود معلم رو خوب نفمیدم!شاید الان هم خوب نفهمیده باشم ولی آرزوم هستش که یه روزی بتونم مقصود معلم رو در زندگیم به کار ببندم!

    از اینکه حوصله داشتید و متن رو خوندید ممنونم!

  12. کاربر مقابل از این پست ADMIN تشکر کرده است.


  13. #27
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    زنجير عشق


    يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

    زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

    او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

    " خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

    زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اینجا رد می شدم.

    بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

    وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

    که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:

    " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

    هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

    که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

    چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

    ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

    او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

    وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

    درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

    اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

    " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

    هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

    که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

    اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

    در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

    وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

    " همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"

  14. کاربر مقابل از این پست ADMIN تشکر کرده است.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 3 نخستنخست 1 2 3

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •