+ ارسال موضوع جدید
صفحه 32 از 32 نخستنخست ... 22 28 29 30 31 32
نمایش نتایج: از شماره 311 تا 315 , از مجموع 315

موضوع: داستان های پند آمیز

  1. #1
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض داستان های پند آمیز

    داستان جالب ناقوس گوش بریده

    ناقوس هم که خبر ریختن خون کودک و آغاز فاجعه بزرگ مردم را اعلام کرده بود از مجازات در امان نماند: از جایگاه خود فرو افتاد، نشان صلیبش را از دست داد، یک گوشش را بریدند و...

    الگا فیودوروفنا برگولتس (1975- 1910) شاعر و نویسنده روس. او که دختر یک پزشک پترزبورگی بود از پانزده سالگی فعالیت ادبی داشت. در دهه 1930 چند مجموعه شعر منتشر کرد، ولی عمده شهرت او به واسطه دو اثر منثورش به نام های ستاره های روز و دفترچه لنینگراد است که خاطرات او را از زمان جنگ جهانی دوم و محاصره لنینگراد، به شکلی شاعرانه باز گو می کنند. ستاره های روز برگولتس از نخستین آثار دوره پس از جنگ است که سنت نکوهیده (از نظر کمونیست ها) و فراموش شده تکیه بر فردیت نویسنده را برای هنرمندان روس زنده کرد. نوشته زیر بخشی از همین کتاب است.

    ناقوس از آن رو چنین نام گرفته بود که در زمان حکومت تزاری، به علت جنایتی، یکی از بر آمدگی های گوشه آن را بریده و رسوایش کرده بودند. در همان لحظه که ولیعهد دمیتری را کشتند، مردم این ناقوس را نواختند و ناقوس برای اعلام خطر به صدا درآمد. اهالی اوگلیچ با صدای آن دویدند و کودک را دیدند که با گلوی بریده در کوره راهی خاکی در خون غلتیده است … خودتان متوجهید وظیفه من نیست درباره آن بحث کنم که ولیعهد خود در حمله صرع به آن حال افتاده بود یا آن که مردم پابرهنه برای قتلش نقشه کشیده بودند. به نظر من، آن چه برای مردم اهمیت داشت آن بود که به سبب برخی توطئه های درباری که برای مردم غیر قابل فهم بود، «کودکی را آزرده» و بدتر از آن، کشته بودند. این برای مردم روس، دردی همیشگی و قانونی تغییرناپذیر است که بعد ها به وسیله فیودور داستایوفسکی به صورت فرمول در آمد: «نباید کودکی گریه کند!» و حالا کودکی بی دفاع را آزرده و کشته بودند. اوگلیچی ها هم که به صدای ناقوس به آن جا دویده بودند خودشان دست به کار اجرای عدالت شدند و قاتلان را قطعه قطعه کردند.
    در آن روز، با قتل کودکی کاملا بی گناه، و با صدای ناقوسی که این خبر را اعلام می کرد، دوران آشوب شروع شد. در کتاب های کهن تاریخ آمده است: «ای اوگلیچ، ای شهر نجات یافته الهی! به خاطر خاک روسیه جام زهر نوشیدی…»
    تقریبا بیشتر تلخی این جام، بر آمده از ماجرایی بود که پس از آن محاکمه خودجوش آغاز شد. باریس گادونوف بی رحمانه با اهالی اوگلیچ تسویه حساب کرد. دویست نفر به عنوان خائن و قاتل اعدام شدند. زبان بسیاری دیگر را به علت سخنان جسورانه بریدند. شصت خانواده به تبعید به کرانه رود پلیم در سیبری محکوم شدند.

    ناقوس هم که خبر ریختن خون کودک و آغاز فاجعه بزرگ مردم را اعلام کرده بود از مجازات در امان نماند: از جایگاه خود فرو افتاد، نشان صلیبش را از دست داد، یک گوشش را بریدند و زبانش را بیرون کشیدند و در میدان شهر، در حضور مردم، صد و بیست ضربه شلاقش زدند. پس از آن، ناقوس گوش بریده (از آن زمان به همین نام خوانده شد) به تبعید محکوم شد، به همان جایی که شصت خانواده اوگلیچی تبعید می شدند، به سیبری. او گلیچی های تبعیدی می بایست آن را تا تبعیدگاهشان با خود حمل می کردند.

    آنان راهی سیبری شدند و ناقوس را روی وسیله خاصی شبیه سورتمه دنبال خود می کشیدند. یک سال تمام در راه بودند، تابستان و زمستان، بهار و پاییز. به نوبت سورتمه را می کشیدند و ناقوس سنگین را از باتلاق ها، از شاه راه ها و کوره راه ها، از کوه ها و جنگل ها عبور می دادند. ناقوس گوش بریده بار ها از روی سورتمه پایین افتاد، لبه هایش دندانه دار و رنگش تماما تیره شد. ولی ترک نخورد. بسیاری از اوگلیچی ها به پلیم نرسیدند و در راه مردند، چند نفری هنگام کشیدن سورتمه و زیر ناقوس. ولی هیچ یک از آنان به ناقوس بی احترامی نمی کرد. آنان پیام آور خود را به دنبال می کشیدند، نغمه خوان و شاعر خود را. بله، همین طور بود، هر چند مسلما هیچ یک از اوگلیچی ها به این مساله اعتراف نمی کرد و می بایست دویست و پنجاه سال تمام بگذرد تا لرمانتوف درباره مقام شاعر چنین بسراید:
    در روزگار غم و شادی ملت، همچو ناقوسی در برج میدان شهر به صدا در می آمد.

    ….بالاخره ناقوس شورشی با نخستین گروه از تبعیدیان به توبولسک رسید. شاهزاده لابانوف راستوفسکی، سپهسالار آن زمان توبولسک، دستور داد آن را به یکی از کلبه های دولتی تحویل دهند. در آن جا نامش را به عنوان «نخستین تبعیدی بی جان از اوگلیچ» ثبت کردند.

    و ناقوس گوش بریده سیصد سال تمام در تبعید بود. بارها افرادی از تحصیل کردگان روس که به تاریخ سرزمین شان علاقه داشتند، از حکومت درخواست کردند تا ناقوس به زادگاهش، به اوگلیچ بر گردانده شود. تزارها یکی پس از دیگری از این کار خودداری می کردند، بیش از چند قرن خودداری کردند. و فقط در 1892، وقتی توانستند از طریق حقوقی ثابت کنند که «نخستین تبعیدی بی جان اوگلیچ» دوره محکومیت خود را به طور کامل سپری کرده است اجازه داده شد که ناقوس را به اوگلیچ باز گردانند.

    ناقوس باشکوه و جلال بازگشت، بر قایقی که مخصوص او ساخته شده بود. روی ولگا شناور شد، در همان راه بازگشت، گوش و زبانش را به او بازگرداندند و با شکوه و جلال از او استقبال کردند: روحانیان ارشد کلیسا، مردم، روشنفکران. ناقوس در پایان شب به اوگلیچ رسید. آن جا در نزدیکی عمارت بزرگ شهر، چیزی شبیه به ناقوس گاهی کم ارتفاع برایش ساخته بودند و شبانه آن را در آن جا آویختند و قراولان ویژه تمام شب در کنار ناقوس شورشی کشیک دادند. هنگام صبح نیز با حضور جمعیت عظیمی از مردم مراسم دعای باشکوهی بر گزار شد و پس از آن، به جای مراسم پیمودن صلیب، همه اوگلیچی ها از زیر ناقوس رد شدند و هر یک از آنان طنابی را که به زبان ناقوس بسته شده بود می کشید و زبان ناقوس، بی وقفه به کناره های دندانه دار آن می خورد و ناقوس همانند سیصد و یک سال پیش می خواند و می نواخت، فقط این بار ساعت های متمادی…

    ولی گوش بریده در جایگاه ناقوس کلیسا افراشته نشد: حتی روحانیان کلیسا فهمیده بودند که ناقوس نه به سبب خصلت مذهبی، بلکه به علت وجهه شورشی و مردمی خود، بازگشته و با استقبال رو به رو شده است. مقامات کلیسا و حکومت ناچار شده بودند ناقوس را به زادگاهش بازگردانند و با احترام از او استقبال کنند، ولی این ناقوس نمی توانست مردم را به عبادت فرا خواند، نمی شد در این مورد به او اعتماد کرد! به همین علت، ناقوس در عمارت و موزه دمیتری آویخته شد، ولی باز به گونه ای که بتوان از زیر آن عبور کرد. من هم به یاد دارم زمانی که هنوز با مادرم در اوگلیچ زندگی می کردیم و من هنوز ایمان داشتم، هر سال در پانزدهم مه – روز ولیعهد دمیتری- برای مراسم نیایش صبح گاهی به کلیسای «دمیتری غرقه به خون» می رفتیم و پس از مراسم، همانند همه اوگلیچی ها، در موزه از زیر ناقوس رد می شدیم و آن را می نواختیم و درست بالای سرمان، آوایی تاریک طنین انداز می شد که از دور دست ها می آمد. از گذشته ای بی آغاز و در عین حال، گویی از سینه ات بر می خاست.

    هنگامی که به شهر دوران کودکی ام باز گشتم، بسیاری چیز ها در آن نبود. سرپرست جوان موزه، که صورتی گرد و بی فاوت داشت و چندان به کارش وارد نبود، بی تفاوت مرا در موزه گرداند و تقریبا درباره هیچ چیز نمی توانست توضیحی بدهد. من فقط یک آرزو داشتم: که او سکوت کند و بگذارد که من به صداها، بوها، و خاطراتی که از کودکی سخت و عزیزمان سرازیر می شد گوش فرا دهم.

    هنگامی که وارد تالار دمیتری شدیم و من ناقوس را سرجای خودش دیدم، در درون خود، صدای آن را شنیدم… ولی دلم می خواست خودم امتحان کنم: آیا واقعا پس از چنین سال هایی که از زندگی ام، پس از جنگ جهانی دوم، پس از محاصره لینگراد، باز هم این صدا را به گوش خواهم شنید؟ می دانستم که رسم رد شدن از زیر ناقوس مدت هاست که وجود ندارد و به فراموشی سپرده شده است… و ناگهان خواسته ای عجیب و اجتناب نا پذیر مرا فرا گرفت.
    فقط سرپرست موزه و من در تالار بودیم.
    از او پرسیدم: «ممکن است من این ناقوس را بنوازم؟»
    نگاهی به من انداخت که انگار مزاحمتی برایش فراهم کرده ام. از آن رسم کهن، اطلاعی نداشت، همان طور که احتمالا از تاریخچه ناقوس نیز آگاه نبود.
    با تردید گفت: «بفرمائید.»

    زیر ناقوس ایستادم و طناب را با قدرت کشیدم. ناقوس بالای سرم شروع به خواندن و نواختن کرد، درست مثل آن موقع، ولی به هر حال این صدا، اینک برای من سرشار از نیرویی تازه و معنایی تازه بود: صدایی بود که به همه کسانی که باز در فکر آزردن بچه ها با جنگ و گرسنگی و یتیمی بودند هشدار می داد که مکافاتی در کمین است، هشدار می داد که پیش از همه، ناقوس شاعر در مقابل او به پا می خیزد.


  2. #311
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    یک روز بعد از ظهرراهبی در صومعه به راهب دیگری توهین کرد .
    برادر سیزواس ،رئیس دیر، از راهبِ آزرده خواست تا راهب پرخاشگر را ببخشد

    راهب پاسخ داد:نمیتوانم ، این کار را کرده و حالا باید جبرانش کند .

    در همان لحظه برادر سیزواس دست هایش را رو به آسمان گرفت و دعا کرد:
    عیسای من ، دیگر به تو نیازی نداریم.

    حالا دیگر می توانیم پرخاشگر را وادار کنیم توهین اش را جبران کند .

    حالا دیگر می توانیم با دستان خودمان انتقام بگیریم و با خیر و شر روبه رو شویم .

    پس می توانی ما را به خود واگذاری ، دیگر مشکلی نداریم.

    راهب ،شرمنده ، برادرش را بخشید

    بر گرفته از کتاب مکتوب پائولو کوئیلو

  3. #312
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض



    آنتوان قدیس در صحرا می زیست.مرد جوانی به نزدش آمد:

    پدر ،هر چه را که داشتم ،فروختم و پولش را به فقرا بخشیدم.

    تنها چند چیزرا نگه داشتم که در این جا به من امکان بقا می داد مایلم راه

    رستگاری را به من نشان بدهید.

    آنتوان قدیس از جوانک خواست همان چند چیز را هم که نگه داشته بود

    ،بفروشد و با پولش از شهر کمی گوشت بخرد و موقع بازگشت ،گوشت را

    به بدنش ببندد .

    مرد جوان طبق دستور عمل کرد هنگام بازگشت ،سگ ها و باز های گرسنۀ آن تکه

    گوشت ،به او حمله کردند به پدر روحانی گفت :

    من برگشتم وبدن زخمی و لباسهای پاره پاره اش را نشان داد.

    قدیس گفت :

    آنانی که به راه نوینی گام میگذارند و می خواهند ، اندکی از زندگی پیشین خود را نگه دارند ، سر انجام مجروحٍ گذشتۀ خود خواهند شد



    بر گرفته از کتاب مکتوب پائولو کوئیلو

  4. #313
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد.

    در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است.

    از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟

    گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم .

    پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟

    گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .

    اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند.

    دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند.

    سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ،

    چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ،

    پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و

    ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

  5. #314
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید : چه کسی این بیست دلار را می خواهد ؟ دستها بالا رفت . او گفت : من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اجازه بدهید اول کاری را انجام دهم . او اسکناس ها را مچاله کرد و پرسید » چه کسی هنوز این ها را می خواهد ؟ باز هم دست ها بالا بودند . او جواب داد خوب اگر این کار را بکنم چه ؟ او پول ها را روی زمین انداخت و آن ها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت : حالا چه کسی آن ها را می خواهد ؟ باز هم دست ها بالا رفت . سپس گفت : هیچ اهمیتی ندارد که من با پول ها چه کردم . شما هنوز هم آن ها را می خواهید . چون ارزشش کم نشده و هنوز بیست دلار می ارزد . اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم ، مچاله می شویم و یا با تصمیم های که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم و ما فکرمی کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد شما هرگزارزش خود را از دست نمی دهید . کثیف یا تمیز ، مچاله یا چین دار شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید . ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نیست . ارزش ما در این جمله است که : « ما که هستیم ؟» هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنائی هستید!

  6. #315
    º°”˜×.مدیریت کل سایت.×`”°º

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    محل سکونت
    City Bonab
    نوشته ها
    31,995
    تشکر
    16,883
    تشکر شده 25,435 بار در 9,128 پست

    پیش فرض

    دنيا آنجور است كه خودت هستي

    پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

    هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

    پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

    گفت: مزخرف !

    پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

    بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

    پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

    گفت: خب ! مهربونند.

    پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 32 از 32 نخستنخست ... 22 28 29 30 31 32

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •