+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: داستان بيژن و منيژه

  1. #1
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡ ̴̡ı̴̴̡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫
    نوشته ها
    19,922
    تشکر
    3,817
    تشکر شده 14,125 بار در 4,874 پست

    پیش فرض داستان بيژن و منيژه

    منيژه منم دخت افراسياب

    برهنه نديده تنم آفتاب



    اي فرزند! چون كيخسرو در كين خواهي پدرش سياوش ، بر تورانيان پيروز شد و جهان را از نو آراست ، روزي از روزها بر تخت زرين نشست و شادكام از اين پيروزيها بزم شاهانه اي آراست . بزرگان و دلاوراني چون گودرزو گيو وطوس وبيژن درآن انجمن گرد آمدند و به مي وآواز رامشگران دلشاد بودند چنانكه گفتم ، ناگاه پرده داري پيش آمده و به سالاربارخبرداد ، گروهي از ارمانيان يا ارمنيان به دادخواهي آمده و اجازه ورود ميخواهند . سالار آنچه را شنيده بود به آگاهي كيخسرو رساند و فرمان ورود گرفت . ارمنيان گريان و زاري كنان به بارگاه آمدند و گفتند : اي شهريار پيروز بخت ، ما از شهردوري ميآئيم كه در مرز ايران و توران قرار دارد . از يك سو از توران در رنجيم و از سوي ديگر آنجاكه مرز ايرانست ، بيشه اي داريم پر از درختان ميوه و كشتزار و چراگاه . اكنون بخت از ما برگشته و گرازان به آن بيشه حمله كرده اند . گرازاني كه با دندانهاي چون پيل خود درختان كهنسال را از ريشه بدر مي آورند و به چارپايان آسيب ميرساند . شاه! تو كه شهريار هفت كشور و يار همه اي ، به داد ما هم برس! دل شاه به حال زار آنها سوخت و از ميان دلاوران كسي را خواست تا به بيشه خوك زده رفته و گرازها را از بين ببرد و فرمان داد تا سيني زريني آوردند و گهرهاي بسيار برآن ريختند و ده اسب زرين لگام هم آماده كردند . چون آماده شد ، به آن ناموران گفت : هركس اين رنج را بر خود هموار كند، اين گنج از آن او خواهد بود . كسي از آن انجمن پاسخي نداد ، جز بيژن كه پا پيش نهاد و گفت در راه اجراي فرمان آماده است تا از سرو جان خود نيز بگذرد . گيو، پدربيژن ، كوشيد تا او را از اين كار باز دارد ، ولي بيژن جوان در راي خود پاي فشرد و شاه نيزاز اين دلاوري بيژن خشنود گرديد . به گرگين دستور داد تا در اين سفر راهنما و يار بيژن جوان باشد .

    بيژن آماده سفر شد و همراه گرگين با يوز و باز به راه افتاد . راه دراز بود اما با شكار و شادي طي شد و آنها رفتند و رفتند تا به بيشه ارمنيان رسيدند . بيژن كه از ديدن خرابي كه گرازها به بار آورده بودند خونش به جوش آمده بود به گرگين گفت : هنگام خواب نيست و ايستادگي كن تا كار را محكم كنيم ودل ارمنيان را ازاين رنج آسوده سازيم . تو گرز را بردارو كنار آبگير مواظب باش تا اگرگرازي از تير و چنگم بدر رفت تو او را بكشي! گرگين گفت : پيمان ما با شاه اين نبود ، تو فرمان را پذيرفتي و زر و گوهر را برداشتي پس ازمن ياري مخواه كه من فقط راهنماي تو به اين بيشه بوده ام ، گرگين اين را بگفت و بخفت . بيژن كه از سخنان گرگين شگفت زده و افسرده شده بود به تنهايي بدرن بيشه رفت و با خنجر آبديده در پي گرازان تاخت . خوكان نيز به او حمله ور شدند و يكي از آنها زره اش را دريد ، اما بيژن با يك ضربه خنجر او را به دو نيم كرد و سپس همه آن جانوران وحشي را كشت و سرشان را بريد تا دندانهايشان را به ايران ببرد و نزد شاه و يلان هنرنمائي خود را به چشم بكشد . فردا روز، چون گرگين از خواب بيدار شد ، بيژن را ديد كه با سرهاي بريده خوكان از درون بيشه ميآيد . اگرچه بر او آفرين گفت و از پيروزيش شادي كرد ، اما آتش حسد در دلش شعله زد و از بدنامي خود ترسيد و انديشه اهريمني گستردن دامي براي او ، در سرش راه يافت ، بيژن بي خبر از نيرنگ پليد او با وي به شادماني نشست و گرگين با چاپلوسي ، از دلاوري او تعريف كرده گفت : من بارها دراين مكان بوده ام و همه جاي آن را خوب مي شناسم . حال كه كار به پايان رسيده بيا استراحتي كرده و به آسايش بپردازيم . اكنون به من گوش كن ، پس از دو روز راه در خاك توران ، در دشتي خرم و دل انگيز ، جشنگاهي هست كه همه جايش گل است و آواز بلبل . پري چهرگان ترك همه سرو قد و مشك موي هر ساله به اين جشنگاه مي آيند و دشت را چون بهشت مي آرايند و ماهرويان در هر سو به شادي مي نشينند و منيژه دخت افراسياب چون خورشيد در ميانشان ميدرخشد . اگر ما اين راه را يكروزه بتازيم مي توانيم از ميان پري چهرگان چند تني را بگيريم و نزد خسرو ببريم . بيژن جوان دلش از شادي شكفت و:

    بگفتا هلاهين برو تا رويم

    بديدار آن جشن خرم شويم

    پس بر اسبان خود نشستند ، يكي جوياي نام و كام وديگري فريبكار و كينه ساز هر دو به سوي جنشكاه تاختند . اي فرزند! آن دو راه دراز ميان بيشه را يك روزه پيمودند تا به مرغزار رسيدند و فرود آمدند . از سوي ديگرمنيژه دختر نازپروده افراسياب با صد كنيزماهرو در چهل عماري زرين به دشت رسيدند و بساط جشن و سرور را برپا كردند . گرگين بازهم داستان عروس دشت و بزم او را براي بيژن تعريف كرد و آنقدر گفت تا جوان شيفته شد و تصميم گرفت پيش برود و بزمگاه ماهرويان را از نزديك ببيند . گرگين به او گفت : برو و شاد باش! بيژن از گنجور كلاه شاهانه و طوق و گوشواره و دستبند گوهرنگار خواست و قباي رومي آراسته اي پوشيد و سوار بر اسب ، خرامان به بيشه نزديك شد و در سايه سروي بلند در نزديكي خيمه منيژه پنهاني به تماشا ايستاد . دشت از آن لعبتان زيبا چون بهار خرم شده بود و آواي رود و سرود، روح را نوازش مي كرد . بيژن از ديدن منيژه صبر و هوش را از دست داد و مهرش را به دل گرفت .

    از سوي ديگر منيژه نيز از خيمه نگريست ، جوان برومندي را ديد كه با كلاه شاهانه بر سر و ديباي رومي در بر و رخساري زيبا زير درخت ايستاده است . پس مهرش به جوش آمد و دايه را فرستاد تا ببيند كه آن ماه ديدار كيست و چه نام دارد و از كجا آمده و چگونه به اين جشنگاه راه يافته است . دايه شتابان نزد بيژن رفت و پيام بانويش را رسانيد . رخسار بيژن از شنيدن آن پيام چون گل شكفته شد و گفت : من بيژن پسر گيوم ، از ايران براي جنگ با گرازان آمده ام آنها را كشتم و دندانهايشان را نزد شاه ميبرم ، چون اين دشت را پر از بزم و سرود ديدم ، از رفتن بازماندم . تا مگر چهره دخت افراسياب را ببينم . به دايه نيز وعده داد تا اگر با او ياري كند و دل منيژه با او مهربان شود وديدار حاصل آيد ، جامه و زر و گوهر باو خواهد بخشيد .

    دايه در دم نزد بانويش آمد و از بر و روي بيژن با او سخنها گفت و رازش را با او در ميان نهاد . منيژه نيز در پاسخ پيام داد :

    گرآئي خرامان بنزديك من

    برافروزي اين جان تاريك من

    بديدار تو چشم روشن كنم

    در و دشت و خرگاه گلشن كنم

    ديگرجاي سخن نماند و بيژن پياده به ديدار او شتافته وارد سراپرده شد . منيژه او را پذيرا شد و از راه و همراهش پرسيد ، سپس دستور داد تا پايش را با مشك و گلاب بشويند و سفره رنگيني بگسترانند . رامشگران بربط و چنگ بنوازند و به اين ترتيب سه شبانه روز در آن سراپرده آراسته ، شادي كردند ، خوردند و نوشيدند . روز چهارم هنگام بازگشت بود ، منيژه نتوانست دل از بيژن بركند و تنها به كاخ باز گردد . پس راز خود را با بيژن گفت . بيژن پاسخ داد : ما ايرانيان هرگز چنين نمي كنيم و من سخن تو را نخواهم پذيرفت . چون بيژن نپذيرفت كه با او روانه شهر شود ، منيژه دستور داد تا در جام او داروي هوش ربا بريزند . بيژن جام را نوشيد و مدهوش بر جاي افتاد . پس او را در بستري از مشك و كافور در عماري نهادند و در چادري پوشاندند و دور از چشم بيگانگان به كاخ آوردند . بيژن چون به هوش آمد وخود را در كنار آن نگار سيمبر، در كاخ افراسياب گرفتار ديد ، خونش از خشم بجوش آمد و دانست كه اين دام را گرگين به افسون بر راه او نهاده است ولي چه سود كه ديگر رهائي از آنجا دشوار بود . منيژه او را دلداري داد و گفت : هنوز كه اندوهي پيش نيامده است ، پس دل شاد دار و غم مخور كه اگر شاه از كارت خبر يافت ، من جان را سپر بلايت مي كنم . سفره گستردند و رامشگران را خواندند تا بنوازند و دلشادش كنند . چندين روزديگر با شادي وبزم گذشت . تا آنكه دربان از وجود بيگانه اي در كاخ آگاهي يافت و چاره را در آگاه نمودن افراسياب ديد . نزد شاه شتافت و گفت چه نشسته اي كه دخترت جفتي ايراني براي خود برگزيده است . افراسياب سخت آشفته شد و خون از ديده باريد . به گرسيوز دستور داد تا سوارانش را بر گرداگرد كاخ به نگهباني بگمارد وخود درون كاخ را بنگرد تااگر بيگانه اي را يافتند ، دست بسته نزد او بياورند . گرسيوز چون به كاخ رسيد و آواي چنگ و رباب را شنيد ، سواران را فرستاد تا از هر سو راهها را بستند و خود در كاخ را از جاي كنده و به سرائي شتافت كه مرد بيگانه در آنجا به بزم نشسته بود . از ديدن بيژن ، خون گرسيوز به جوش آمد و خروشيد كه: اي ناپاك به چنگال شير گرفتار شدي و رهائي نداري! بيژن كه خود را بي سلاح و بدون پناه ديد ، خنجري را كه هميشه در پاپوش پنهان داشت از نيام كشيد و گفت : منم بيژن ، پور گيو ، تو نياكان مرا مي شناسي و ميداني كه هر كه به جنگم آيد ، او را با اين خنجر ميكشم و دستم را بخونش ميشويم.

  2. #2
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡ ̴̡ı̴̴̡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫
    نوشته ها
    19,922
    تشکر
    3,817
    تشکر شده 14,125 بار در 4,874 پست

    پیش فرض

    گرسيوز كه او را چنين آماده جنگ و خونريزي ديد ، زبان به پند و سوگند گشود و با چرب زباني خنجر را از دستش درآورد و با هزار افسون او را به بند كشيد و با سر برهنه و دست بسته نزد افراسياب برد . افراسياب چون بيژن را ديد ، بر او خروشيد كه : اي خيره سر به اين سرزمين چرا آمدي ؟ بيژن پاسخ داد : اي شهريار! من به خواست خود به اينجا نيامدم و كسي هم در اين ميان گناهكار نيست . من براي جنگ با گرازها از ايران آمدم و دنبال باز گمشده اي به بيشه جشنگاه وارد شدم . در آن بيشه در سايه درختي خوابيدم و چون در خواب بودم پريي سر رسيد و بالهايش را بر من گشود و مرا خفته در بر گرفت و از اسبم جدا كرد . لشگر دختر شاه در آن هنگام از راه مي گذشت تا پري عماري منيژه را ديد ، شناخت و از اهريمن ياد كرد و همچون باد ميان سواران آمد . و مرا درون عماري نهاد و بر آن خوب چهره نيز ، افسوني خواند . وقتي چشم باز كردم خود را در كاخ ديدم . نه من در اين ميان گناهي دارم و نه منيژه به اين كار آلوده است . اما افراسياب داستان او را باور نكرده و پاسخ داد : تو همان ناموري هستي كه با گرز و كمند در پي رزم بودي ولي اكنون كه دستهايت بسته است داستانهاي دروغ ميبافي ، بي گمان تو با مكر و فريب قصد جان مرا داشتي .

    بيژن گفت : اي شهريار، گرازان با دندان و شيران به چنگ و يلان با شمشير مي جنگند . من برهنه و بي سلاح توانائي جنگيدن ندارم ، اگر مي خواهي دلاوري مرا ببيني ، اسب و گرزي به من بده . آنگاه مرد نيستم اگر از هزار ترك نامور يكي را زنده بگذارم . سخنان بيژن آتش خشم افراسياب را تيزتر كرد و به گرسيوز گفت :

    بسنده نبودش همي بد كه كرد

    كنون رزم جويد به ننگ و نبرد

    او را دست بسته ، در رهگذر بردار كن تا ديگر كسي از ايرانيان ياراي نگاه كردن به توران را نداشته باشد . آنگاه بيژن را خسته دل و با ديدگاني پرآب به پاي دار بردند . بيژن با خود ناليد : افسوس كه بدست دشمن به نامردي مي ميرم . دريغا كه خويشان و يارانم از مرگ من گريان خواهند شد و دشمنانم شادكام . اي باد! پيام مرا به نيايم گودرز برسان و به گرگين هم بگو تو مرا فريفتي و در بلا افكندي ، در سراي ديگرچگونه پاسخگويم خواهي بود ؟ اي فرزند! بيژن ، دست از جان شسته ، با دستهاي بسته و دهاني خشك در انتظار مرگ بود كه يزدان بر جوانيش بخشيد و پيران از آن محل گذر كرد و چون جواني را پاي دار ديد ، از گرسيوز پرسيد : اين دار مكافات براي كيست و جرمش چيست ؟ گرسيوز پاسخ داد اين بيژن است . پس پيران به او نزديك شد و از چگونگي آمدنش پرسيد . بيژن آنچه را بر او گذشته بود يك به يك تعريف كرد . پيران از شنيدن داستان و ديدن حال جوان دلش بر او سوخت و دستور داد تا دست نگهدارند تا او با شاه در اين باره گفتگو كند .

    پس با شتاب نزد افراسياب رفت و زمين را بوسيده ايستاد . افراسياب دانست كه پيران خواهشي دارد . گفت : هر چه مي خواهي بگو كه من از تو چيزي را دريغ ندارم . پيران پاسخ داد : من چيزي براي خود نمي خواهم . تنها از تو مي خواهم كه پند مرا بپذيري و از كشتن بيژن دست برداري ، آيا فراموش كرده اي ايرانيان به خونخواهي سياوش چه بر سر ما آوردند ؟ پس كين سياوش را تازه مكن كه نمي توانيم جوابگوي دو كين باشيم . تو كه رستم و گودرز و گيو را مي شناسي ؟ آيا مي خواهي يك بار ديگر خاك توران را به سم اسبانشان بكوبند وزنان ما را بي شوي و سوگوار كنند ؟ آتش خشم افراسياب از اين گفته ها كمي فروكش كرد و گله كنان گفت : ببين بيژن و اين دختر بي هنر با من چه كردند! در تمام ايران و توران رسوا شدم . حال اگر او را ببخشم با بد نامي چه كنم ؟ پيران پاسخ داد : درست است . بايد ننگ را شست. اما بجاي كشتن بيژن بهتر است او را با بند گران ببنديم و به زندان افكنيم تا نامش از روزگار زدوده شود . افراسياب راي او را پسنديد و دستور داد تا چنين كنند .

    افراسياب با گرسيوز دستور داد تا سر تا پاي بيژن را به غل و زنجير ببندند و آن زنجيرها را به ميخ هاي آهنين محكم گردانند و سپس او را نگون در چاه بيافكنند تا از ديدن ماه و خورشيد بي بهره گردد و به زاري بميرد . آنگاه با سوارانش به كاخ منيژه رود و آن شوربخت نفرين شده را نيز برهنه و خوار نزديك چاه بكشاند تا آنكسي را كه تاكنون در درگاه ديده است ، در چاه ببيند و همانجا غمگسارش باشد .

    گرسيوز فرمان شاه را اجرا كرد و بيژن را به زنجير كشيد و در چاه افكند و سنگ اكوان ديو را هم با پيلان بسيار از ريشه چين آورد و بر سر چاه گذاشت . سپس به كاخ منيژه تاخت ، دار و ندارش را به تاراج داد و او را سر و پا برهنه دوان دوان تا چاهسار كشاند . منيژه با دلي سوخته و اشك خونين ، در آن دشت سرگردان ماند . گريان خود را به چاه رسانده با دو دست خويش روزنه كوچكي از كنار سنگ بر آن چاه باز كرد و از آن پس از هر جا ناني فراهم ميكرد و از همان روزنه به بيژن ميداد و شب و روز بر شور بختي خود ميگريست .

  3. #3
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡ ̴̡ı̴̴̡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫
    نوشته ها
    19,922
    تشکر
    3,817
    تشکر شده 14,125 بار در 4,874 پست

    پیش فرض

    از سوي ديگر گرگين هفته اي را چشم براه بيژن ماند و چون خبري از او نيافت همه جا به جستجويش پرداخت و پويان و نالان به بيشه اي رسيد كه بيژن را در آن گم كرده بود . بيشه را هم گشت ولي بازاثري از بيژن نيافت . ناگاه اسب بيژن را ديد كه گسسته لگام ، نزديك جويبار ايستاده است ، گرگين يقين كرد گزندي به بيژن رسيده و او، يا بردار است يا در زندان افراسياب افتاده پس پشيمان از كرده خويش و شرمسار از روي شاه و گيو ، اسب بيژن را برداشت و به سوي ايران شتافت . گيو چون آگاه شد كه گرگين بدون بيژن بازگشته ، خسته دل و پريشان به پيشباز گرگين شتافت . گرگين تااو را ديد پياده شد و خود را به خاك افكند . اما همينكه پدر، اسب بدون سوار پسرش را ديد ، مدهوش شد و جامه بر تن دريد و خاك بر سر ريخت و بر درگاه يزدان ناليد كه : پروردگارا! پس از او مرا زنده مگذار كه آن نامدار فرياد رس و غمگسارم بود . و از گرگين چگونگي ناپديد شدن بيژن را پرسيد :

    تو اين اسب بي مرد چون يافتي

    ز بيژن كجاروي برتافتي

    گرگين او را دلداري داد و داستاني ساخت و گفت : بدان و آگاه باش كه چون از اينجا به جنگ گرازان رفتيم ، بيشه اي ديديم زير و رو شده و با درختان بريده كه گروه گروه گراز در آنجا پراكنده بودند . ما چون شير بر آنها تاختيم و يك روزه همه را كشتيم و دندانهايشان را كنديم . در راه بازگشت به ايران بوديم كه ناگاه گوري پديدار شد ، بيژن از پي او اسب تاخت و كمند بر گردنش انداخت ، اما گور او را بدنبال خود كشيد كه ناگهان گرد و خاكي برخاست و گور و سوار هر دو ناپديد شدند . من كوه و دشت را زير پا نهادم، اما نشاني جز اين لگام گسسته اسب از او نيافتم . گيو آن داستان ياوه را باور نكرد و چون گرگين را پريشان حال و پريده رنگ ديد ، دانست كه دلش پز گناه و داستانش دروغ است .

    خواست او را در جا ، به خاك افكند و كين پسر از او بخواهد ، اما با خود انديشيد با كشتن گرگين ، بيژن زنده نخواهد شد . پس بهتر است او را نزد شاه ببرد تا گناهش آشكار گردد . اين بود كه بانگ بر او زد :

    تو بردي ز ره مهر و ماه مرا

    گزين سواران و شاه مرا

    اكنون من خواب و آرام نخواهم داشت تا كين فرزند را به خنجر بجويم . گيو نزد خسرو شتافت و گريان گفت : شهريارا! گرگين با داستاني ياوه ودلي پر گناه بدون بيژن بازگشته و نشاني ازاو جز اسبش ندارد . اكنون به دادم برس! خسرو او را دلداري داده گفت : غم مخور و زاري مكن و اميدت را ازدست مده! از آنسو گرگين به درگاه كيخسرو آمد ، زمين را بوسيد و بر شاه آفرين كرد و دندانهاي گراز را بر تخت نهاد . شاه از راه و ناپديد شدن بيژن پرسش نمود . گرگين با تني لرزان از بيم ، پاسخهاي ياوه و ناسازگار بهم بافت . شاه برآشفت و او را به دشنام از پيش تخت براند و فرمود تا با بند گران پايش را ببندند . آنگاه با مهرباني گيو را اميدوارساخت و گفت : من سواران فراواني به جستجوي بيژن ميفرستم و اگر باز هم نشاني از او نيافتيم تا ماه فروردين صبر مي كنيم و در آن هنگام كه زمين چادر سبز پوشيد و باغ به شادي درآمد و پر گل شد ، من جام جهان نما را كه هفت كشور در آن پيداست به دست مي گيرم و از جاي بيژن آگاهت مي كنم . گيو آفرين و سپاس فراوان گفت و اميدوار از بارگاه بيرون آمد . اما هر چه سواران ، شهر ارمن و توران را زير پا نهادند و جستجو كردند ، كمترين نشاني از بيژن نيافتند .



    اي فرزند ، نوروز فرا رسيد و گيو به اميد يافتن بيژن به بارگاه آمد . كيخسرو از ديدن دل آزرده و رخ پژمرده او به حالش رحم آورد و جام جهان نما را خواست . نخست قباي رومي پوشيد و پيش يزدان به پاي ايستاد و بدرگاهش ناليد و از او داد خواست ، سپس جام را به دست گرفت و در آن نگريست . هفت كشور و سپهر، با مهر و ماه و ناهيد و تير و كيوان و بهرام در آن پيدا شد . خسرو هر هفت كشور را نگريست ولي از بيژن نشاني نديد، تا آنكه به توران رسيد و به فرمان يزدان ، كيخسرو در آنجا بيژن را ديد كه در چاهي بسته است و دختري والانژاد اما غمگين و گريان ، پرستاريش ميكند . شاه خنديد و مژده داد كه بيژن زنده است و گزندي به جانش نرسيده، اما او را در بند و زندان مي بينم . اكنون بايد چاره اي براي رهائيش انديشيد و دراينكار كسي شايسته تر از رستم نيست . پس بايد او را از داستان آگاه نمود .

    كيخسرو با شتاب نويسنده را فرا خواند و نامه اي پر مهر به رستم نوشت و داستان بيژن را از آغاز تا پايان بر او باز گفت و افزود كه اكنون همه گردان و ناموران و گودرزيان در غم و اندوهند . دل گيو از غم فرزند پر خون است و من نيز آزرده و در رنجم ، پس شتاب كن تا با هم چاره اي براي رهائي بيژن بيانديشيم .

    چو اين نامه من بخواني مپاي

    سبك باش و با گيو خيز اي در آي

    اي فرزند! نامه را مهر كرده و به گيو سپردند تا نزد رستم ببرد ، گيو همراه سوارانش از راه هيرمند به سو ي سيستان روانه شد و راه دو روزه را يك روزه پيمود . چون به زابلستان رسيد و ديده بان او را ديد ، زال به پيشبازش شتافت زيرا آن روز ، رستم به شكار گور رفته و در شهر نبود . گيوپس از آنكه درود بزرگان ايران را به زال رسانيد ، غم دل و گمشدن فرزند را باز گفت . سپس به ايوان زال رفت تا رستم از نخجيرگاه باز آمد . گيو به پيشباز رستم رفت و با دلي پر آرزو و ديده اي گريان ، او را در برگرفت . تهمتن نگران شد از خسرو و يكايك بزرگان ايران پرسيد و چون به نام بيژن رسيد ، پدر غمديده خروشي برآورد و گفت : همه آناني را كه نام بردي تندرستند و براي تو درود و پيام دارند . آنگاه داستان ناپديد شدن بيژن و فريبكاري گرگين و پريشاني خود را به تهمتن باز گفت و نامه كيخسرو را به او داد .

    رستم ، زار خروشيد و از غم نوه اش ، بيژن خون از ديده باريد ولي به گيو گفت : غم به دل راه مده كه زين از رخش بر نمي دارم تا دست بيژن را در دست بگيرم و بندهايش را باز كنم و بفرمان يزدان تاج و تخت و توران را زير و رو كنم . آنگاه تهمتن ، گيو را به خانه خود برد و به او گفت : از اينكه رنج راه بر خود هموار كردي و نزد ما آمدي سخت دلشادم ولي نمي خواهم ترا خسته و سوگوار ببينم . چه اندوه تو اندوه من و خانه من خانه توست ، دوسه روزي را در اين خانه مهمان من باش تا شاد باشيم و از آن پس من به نيروي يزدان، كمر مي بندم و بيژن را از چاه و زندان رها مي كنم . گيو بر سر و دست تهمتن بوسه زد و بر او آفرين و سپاس فراوان گفت و تا سه روز در بزمي كه رستم آراسته بود به خوشي بماند . روز چهارم ، تهمتن آماده سفر شد . زابل را به فرزندش فرامرز سپرد و خود و گيو با صد سوار زابلي رو به سوي ايران نهاد . خسرو فرمان داد تا به آئين شاهانه او را پذيرا شدند و همه گردان و بزرگان با سپاه و درفش به پيشبازش شتافتند . چون تهمتن ، به پيشگاه خسرو رسيد او را نماز برد و كيخسرو نيز او را ستود و كنار خود بر تخت نشاند .

    كيخسرو فرمان داد تا جشن شاهانه اي برپا كردند و سالاربا ، در باغ را گشود ، همه جا را ديباي خسرواني گسترد و تخت شاه را در سايه درخت گلي نهاد كه تنش سيمين و شاخه هايش از زر و ياقوت و ترنجهاي زرين بر آن آويخته بود . شاه رستم را نزد خود خواند و با او از كار بيژن سخن ها گفت و او را تنها چاره گر اين درد دانست و رستم نيز زمين را بوسه داده گفت كه كمر بسته و آماده فرمانست .

    گرگين چون از آمدن رستم آگاه شد ، دانست چاره گر رنج و غمش رسيده است . پس پيامي نزد رستم فرستاد و از كار خود اظهار پشيماني نموده و از رستم خواست تا پادرمياني كند و براي او از شاه درخواست بخشش نمايد . رستم به فرستاده گفت : برو و به او بگو اي ناپاك گناه تو آنقدر بزرگ است كه شايستگي بخشش را نداري اما من نيز آرزوي بيچارگي ترا ندارم . اگر بيژن از زندان رها شود ، رهائي ترا از شاه خواهم خواست ، اما اگر گزندي به بيژن برسد ، خود نخستين كينه خواه او خواهم بود . رستم تا دو روز نام گرگين را نزد شاه نبرد و روز سوم كه شاه بر تخت نشسته بود پيش او آمد و از آن بدبخت بد روزگار با شهريار سخن گفت ، كيخسرو برآشفت و گفت : من سوگند خورده ام ، تا بيژن از بند رها نشود ، گرگين در بلا و سختي باقي بماند ، جز اين هر آرزوئي داري بخواه . رستم بار ديگر از شاه خواهش كرد كه چون گرگين از كرده خود پشيمان است ، او را ببخشايد . شاه نيز پذيرفت و بند از گرگين برداشتند .

    كيخسرو به رستم گفت : بايد در كار شتاب كرد و تا افراسياب بد گوهر گزندي به بيژن نرسيده ، او را نجات داد . پس هر چه براي لشكر كشي نياز داري بخواه تا آماده كنم . رستم پاسخ داد : اين بار چاره كار با لشكرو گرز و شمشير نيست . تنها شكيبائي لازمست و كار بايد پنهاني و با مكر و فريب انجام شود . راه كار آنست كه مانند بازرگانان با زر و سيم و گوهر و جامه و فرش به توران برويم و هديه هايي بدهيم و كالا بفروشيم و مدتي در توران بمانيم . شاه راي او را پسنديد و فرمود تا گنجور در گنج را گشود تا رستم آنچه را لازم دارد از آن ميان بردارد . پس رستم هزار سوار از لشكر و هفت پل از ناموران ، چون گرگين ، رهام ، گرازه ، گستهم ، اشكش ، فرهاد و زنگه را برگزيد و ده شتر را بار دينار كرد ، صد شتر را بار كالا بست و سپيده دم با بانگ خروس براه افتاد .

  4. #4
    مدیر بازنشسته

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡ ̴̡ı̴̴̡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫
    نوشته ها
    19,922
    تشکر
    3,817
    تشکر شده 14,125 بار در 4,874 پست

    پیش فرض

    اي فرزند! چون كاروان به مرز توران رسيد ، رستم سپاه را در مرز گذاشت و به آنها سفارش كرد تا آماده و در بسيج جنگ باشند و خود با هفت يل دلاورش لباس رزم را درآورده ، جامه بازرگانان پوشيدند . شترهاي بار كرده را برداشته به راه ادامه دادند تا به شهر ختن رسيدند . قضا را ، پيران در آن هنگام از نخجير باز مي گشت ، چون تهمتن او را در راه ديد دو اسب تازي گرانمايه با زين زر برداشت و نزد پيران رفت . پيران كه رستم را در آن عيبت نشناخته بود پرسيد : كيستي و از كجا ميائي ؟ رستم پاسخ داد : بازرگانم و از ايران آمده ام تا در توران گهر بفروشم و چارپا بخرم . تو اي پهلوان مرا زير پر خود بگير كه كسي قصد آزارم نكند . سپس جامي پر از گوهر و آن دو اسب را به او پيشكش نمود . پيران با ديدن آن گوهرها ، بر او آفرين خواند و با مهرباني وعده كرد كه پاسباني براي نگهداري كالاهايش بگمارد و از او خواست تا چون خويشاوندي به خانه اش فرود آيد . رستم با سپاس فراوان اجازه خواست تا در بيرون شهر ، نزد كاروان منزل گيرد .

    چون مردم شهر از آمدن بازرگان ايراني كه گوهر و فرش و ديبا مي فروخت آگاه شدند ، براي خريد بسوي كاروان شتافتند و بازار رستم رونق گرفت . او چندي در توران ماند و به داد و ستد پرداخت . چون منيژه خبر يافت كارواني از ايران به ختن آمده ، با پاي برهنه و سر گشاده گريان نزد رستم آمد و او را دعا كرده پرسيد : تو كه از ايران آمده اي از كيخسرو و گيو و گودرز و ديگر دليران چه آگاهي داري ؟ آيا خبر گرفتاري بيژن به ايران رسيده است ؟ چرا پدرش و رستم چاره اي براي او نمي انديشند ؟ رستم ابتدا از گفتار او بدگمان شد و ترسيد . پس بر او بانگ زد : از كنارم دور شو! من نه شاه مي شناسم و نه گودرز و گيو . منيژه نگاهي بر او كرد و زار گريست . گفت مرا از خود مران كه دلم از درد ريش است . مگر آئين ايرانيان چنين است كه با درويش سخن نگويند و او را برانند ؟ رستم گفت : اي زن! تو بازار مرا بر هم زدي . خشم من از آنرو بود . وانگهي من بازرگانم و از بارگاه پهلوانان آگاهي ندارم . سپس دستور داد تا خوردني بياورند و پيشش نهند و از او پرسيد كه چرا چنين روزگار سخت و حال زار دارد . منيژه خود را شناساند و گفت :

    منيژه منم دخت افراسياب

    برهنه نديده تنم آفتاب

    كنون ديده پر خون و دل پر ز درد

    از اين در بدان در دو رخساره زرد



    من از كاخ خود رانده شده ام و چون درويشان از اين خانه به آن خانه ميروم تا براي آن بيژن شوربخت كه در چاهي ژرف زنداني است ناني گرد آورم ، اگر برايران گذر كردي و بدرگاه شاه رفتي ، بگو بيژن در چاهست و بر سرش سنگ و اگر دير به نجاتش آيند تباه خواهد شد . رستم منيژه را شناخت و دستور داد تا همه گونه خورش آوردند ، از آن ميان مرغ برياني برداشت و انگشترش را در آن نهاد و در نان پيچيده به منيژه داد تا به آن بيچاره بدهد . منيژه خوردنيها را گرفت و به چاهسار دويد و بسته را همانگونه كه بود به بيژن سپرد . بيژن از ديدن آنهمه خوراكي خيره ماند و از منيژه پرسيد : اي مهربان اين همه خورش از كجا يافتي ؟ منيژه پاسخ داد : بازرگاني گشاده دست از ايران آمده است كه كالايش گهر و ديباست . اينها را او فرستاده . بيژن در ته چاه نان را گشود و تا دست به مرغ برد ، ناگهان چشمش به انگشتر افتاد و مهر پيروزه رستم را بر آن شناخت . از شادي چنان خنده اي كرد كه آوازش به گوش منيژه رسيد و ترسيد كه بيچاره ديوانه شده باشد . پس شگفت زده پرسيد : خنده ات براي چيست ؟ چگونه لبت به خنده باز مي شود ؟ چه رازي داري به منهم بگو! بيژن از او سوگند وفاداري و رازداري خواست و منيژه دل آزرده از بدگماني بيژن به درگاه يزدان ناليد كه : اي جهان آفرين! بخت مرا ببين كه گنج و تاج را به تاراج دادم و از پدر و خان و نان بريدم دل به بيژن سپردم ، اكنون او هم بر من بدگمان است و رازش را از من مي پوشد ، واي بر روزگار من . بيژن به او گفت : اي يار مهربان و اي جفت هوشيار من! ميدانم كه چه رنجها كه در راه من برده اي ولي بدان كه اندوهت بسر آمده است . آن گوهر فروش كه ديدي براي نجات من آمده است .خداوند بر من رحمت آورده تا بار ديگر جهان را ببينم و آزاد باشم . تو نزدش برو و در نهان از او بپرس كه آيا او خداوند رخش است ؟ منيژه چون باز نزد رستم رفت و پيام بيژن را رسانيد ، رستم دانست كه آن خوبروي از راز آگاهست پس به مهرباني گفت :

    بگويش كه آري خداوند رخش

    ترا داد يزدان فرياد بخش

    من راه زابل به ايران و ايران به توران را بخاطر تو پيموده ام . وتو هم اي خوب چهراشك از رخ پاك كن و برو هيزم فراوان جمع كن . چون هوا تاريك شد آتش بلندي بر سر چاه بيافروزتا راهنماي من به آن چاهسار باشد. منيژه به چاه بازگشت و پيام رستم را به بيژن رسانيد و آنگاه به بيشه رفت و هيزم گرد آورد و چشم به غروب خورشيد دوخت . همينكه شب فرا رسيد منيژه آتشي به بلندي كوه افروخت و به انتظار نشست . از سوي ديگر، تهمتن چون آتش را ديد ، زره در بر كرد و نخست يزدان را نيايش نمود . پس با هفت دلاورش رو به سوي آتش افروخته نهاد . چون به سنگ اكوان ديو رسيدند رستم از يارانش خواست تا آن را از سر چاه دور كنند اما هفت پهلوان هر چه كوشيدند نتوانستند سنگ را بجنبانند . پس رستم پياده شد و دامن زره را بر كمر زد ، از يزدان زور خواست و دست به سنگ زد و آن را برداشت و تا بيشه چين پرتاب كرد ، چنانكه زمين به لرزه درآمد و دهان چاه گشوده شد . پس رستم آواز داد و از حال بيژن پرسيد بيژن گفت :

    مرا چون خروش تو آمد بگوش

    همه زهر گيتي شدم پاك نوش

    رستم گفت : من براي رهائي تو آمدم . اما آرزو دارم كه گرگين را به من ببخشائي و كينه اش را از دل دور كني . بيژن كه همه رنجهاي خود را از دام و فريب گرگين ميدانست نمي خواست او را ببخشد ولي رستم به او گفت: كه اگر بدخوئي كني و گفتارمرا نپذيري ، در چاه رهايت مي كنم و از اينجا مي روم . آنگاه بيژن دل از كين گرگين پاك كرد و رستم كمند را در چاه افكند و آن پاي دربند را بيرون كشيد . بيژن با تن گداخته از درد و رنج و ناخن و موي بلند و سرو روي پر خون از چاه درآمد . رستم از ديدن او خروشيد و آهن و زنجير او را گسست و سپس به يكدست جوان و بدست ديگر منيژه را گرفت و همگي به خانه شتافتند . در آنجا تهمتن فرمود تا سر و تن بيژن را شستند و جامه نو در برش كردند ، گرگين نيز پيش آمد و روي بر خاك ماليد و پوزش خواست و بيژن گناهش را بخشيد . سپس شتران را بار كردند و اسبان را آماده نمودند . رستم به بيژن گفت : تو و منيژه از پيش برويد كه من امشب از كين افراسياب خواب و آرام ندارم و بايد كاري كنم كه لشكرش بر او بخندند و با شمشير تيزم توران را بر هم بريزم و سر افراسياب را نزد شاه ببرم . تو چون رنج بسيار برده اي نبايد در رزم شركت جويي . اما بيژن گفت :

    همانا تو داني كه من بيژنم

    سران را سر از تن همه بر كنم

    من پيشروي اين رزم خواهم بود تا كين رنج و دردي را كه در زندان ديده ام از افراسياب بخواهم .

+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •