+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

موضوع: روز شمار دهه ی اول محرم(دوم تا دهم محرم)

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    گرگان-iproje.ir
    سن
    34
    نوشته ها
    2,766
    تشکر
    1,169
    تشکر شده 2,696 بار در 1,353 پست

    پیش فرض روز شمار دهه ی اول محرم(دوم تا دهم محرم)

    روز دوم



    1. امام حسین علیه‏السلام در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 هجری به كربلا وارد شد.1
    عالم بزرگوار "سید بن طاووس" نقل كرده است كه: وقتی امام علیه‏السلام به كربلا رسید، پرسید: نام این سرزمین چیست؟ همین كه نام كربلا را شنید فرمود: این مكان جای فرود آمدن ما و محل ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست. این خبر را جدم رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله به من داده است.2

    2. در این روز "حر بن یزید ریاحی" ضمن نامه‏ای "عبیداللّه‏ بن زیاد" را از ورود امام علیه‏السلام به كربلا آگاه نمود.3

    3. در این روز امام علیه‏السلام به اهل كوفه نامه‏ای نوشت و گروهی از بزرگان كوفه ـ كه مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در كربلا آگاه كرد.
    حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم كوفه شود.4 اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیه‏السلام را دستگیر كرده و به شهادت رساندند. زمانی كه خبر شهادت قیس به امام علیه‏السلام رسید، حضرت گریست و اشك بر گونه مباركش جاری شد و فرمود:

    « اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدكَ مَنْزِلاً كَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ، اِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیی‏ءٍ قَدیرٌ »
    خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع كن، كه تو بر انجام هر كاری توانایی. 5

    گروه دین و اندیشه - حسین عسگری
    1. الامام الحسین و اصحابه، ص194؛ البدء والتاریخ، ج6، ص10.
    2. اللهوف، ص35.
    4. مقتل الحسین مقرّم، ص 184.
    5. بحارالانوار، ج44، ص381.
    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 12:03

  2. کاربر مقابل از این پست moji5 تشکر کرده است.


  3. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    گرگان-iproje.ir
    سن
    34
    نوشته ها
    2,766
    تشکر
    1,169
    تشکر شده 2,696 بار در 1,353 پست

    پیش فرض روز شمار محرم روز سوم

    روز سوم


    1. "عمر بن سعد" یك روز پس از ورود امام علیه‏السلام به سرزمین كربلا یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار جنگجو از اهل كوفه وارد كربلا شد.1

    2. امام حسین علیه‏السلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع می‏شد را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.2

    3. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "كثیر بن عبداللّه‏" ـ كه مرد گستاخی بود ـ را نزد امام علیه‏السلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند. كثیر بن عبداللّه‏ به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.
    هنگامی كه وی نزدیك خیمه‌ها رسید، "ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی كه در ظهر عاشورا وقت نماز را به امام یاد آور شد و حضرت او را دعا كرد) نزد امام حسین علیه‏السلام بود. همین‏كه او را دید رو به امام عرض كرد: این شخص كه می‏آید، بدترین مردم روی زمین است. پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیه‏السلام برو. گفت: هرگز چنین نمی‏كنم.
    ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ كنی. گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشت‏كاری هستی و من نمی‏گذارم بر امام وارد شوی. او قبول نكرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو كرد. سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیكی دیگر از امام پرسید: برای چه به اینجا آمده‏ای؟ حضرت در جواب فرمود:
    "مردم كوفه مرا دعوت كرده‏اند و پیمان بسته‏اند، بسوی كوفه می‏روم و اگر خوش ندارید بازمی‏گردم...."3

    گروه دین و اندیشه - حسین عسگری
    1. ارشاد، شیخ مفید، ج2، ص84.
    2. مستدرك الوسایل، ج14، ص61؛ مجمع البحرین، ج5، ص461.
    3. تاریخ طبری، ج5، ص410.
    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 12:05

  4. کاربر مقابل از این پست moji5 تشکر کرده است.


  5. #3
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    گرگان-iproje.ir
    سن
    34
    نوشته ها
    2,766
    تشکر
    1,169
    تشکر شده 2,696 بار در 1,353 پست

    پیش فرض روز شمار ماه محرم روز چهارم

    در روز چهارم محرم سال 61 هجری قمری، یعنی درست 1369 سال پیش در چنین روزی، عبیداللّه‏ بن زیاد مردم كوفه را در مسجد جمع كرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شركت در جنگ با امام حسین علیه‏السلام تشویق و ترغیب نمود. مهمترین استراتژی عبید الله بن زیاد در این سخنرانی، استراتژی وعده و تطمیع بود. و کوفیان که خود، امام را به آن سرزمین دعوت کرده بودند، کم کم در صف دشمنان آن حضرت ایستادند!به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه كه عبارت بودند از:
    1. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
    2. یزید بن ركاب كلبی با دو هزار نفر؛
    3. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
    4. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛

    به سپاه عمر بن سعد پیوستند. به هم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا ادامه داشت.
    گویند بعد از سخنرانی عبید الله بن زیاد در ترغیب مردم به رویارویی با حضرت حسین علیه السلام در مسجد کوفه، شمر بن ذی الجوشن (که نفرین خداوندگار تبارک بر او باد) اولین کسی بود که اعلام آمادگی و قیام را کرد.
    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 12:07

  6. کاربر مقابل از این پست moji5 تشکر کرده است.


  7. #4
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    گرگان-iproje.ir
    سن
    34
    نوشته ها
    2,766
    تشکر
    1,169
    تشکر شده 2,696 بار در 1,353 پست

    پیش فرض روز شمار محرم روز پنجم

    روز پنجم
    1. در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد، شخصی به نام "شبث بن ربعی"1را به همراه یك هزار نفر به طرف كربلا گسیل داد.2

    2. عبیداللّه‏ بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی به نام "زجر بن قیس" بر سر راه كربلا بایستد و هر كسی را كه قصد یاری امام حسین علیه‏السلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیه‏السلام ملحق شود، به قتل برساند. همراهان این مرد 500 نفر بودند.3

    3. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی كه برای نپیوستن كسی به سپاه امام حسین علیه‏السلام صورت گرفت، مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به امام علیه‏السلام رساند و سرانجام در كربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.



    1. او پیامبر را درك كرد، ولی مرتد شده و خود را به عنوان مؤذّن فردی بنام "سجاح" كه ادعای نبوّت كرده بود قرار داد و سپس به اسلام بازگشت و سرانجام در صفّین بر علیه امام علی علیه‏السلام جنگید و در كربلا نیز از لشكریان یزید بود.
    2. عوالم العلوم، ج17، ص237.
    3. مقتل الحسین(مقرّم)، ص199.
    4. همان.
    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 12:07

  8. کاربر مقابل از این پست moji5 تشکر کرده است.


  9. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    یه جا ,زیر سایه خدا....
    سن
    6
    نوشته ها
    1,858
    تشکر
    5,171
    تشکر شده 5,833 بار در 1,450 پست

    پاسخ : روز شمار محرم روز دوم

    شب دوم محرم شب ورود کاروان به کربلا...!






    ورود امام حسین(ع) به سرزمین كربلا

    بدانكه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آنست كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و یكم هجرتبوده و چون به آن زمین رسید پرسید كه این زمین چه نام دارد؟ عرض كردند كربلا می‌نامندش، چون حضرت نام كربلا شنید گفت:
    اّلّلهُمَّ اِنّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلآءِ
    پس فرمود كه این موضوع كرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئید كه اینجا منزل و محل خیام ما است، و این زمین جای ریختن خون ما است. و در این مكان واقع خواهد شد قبرهای ما، جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اینها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نیز با اصحابش در طرف دیگر نزول كردند و چون روز دیگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسید و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
    ابوالفرج نقل كرده پیش از آنكه ابن زیاد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ایالت ری داده و والی ری نموده بود چون خبر به ابن زیاد رسید كه امام حسین علیه السلام به عراق تشریف آورده پیكی به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اولا برو به جنگ حسین و او را بكش و از پس آن به جانب ری سفر كن. عمر سعد به نزد ابن زیاد آمده گفت ای امیر از این مطلب عفو نما گفت ترا معفو می‌دارم و ایالت ری از تو باز می‌گیرم عمر سعد مردد شد مابین جنگ با امام حسین علیه السلام و دست برداشتن از ملك ری لاجرم گفت مرا یك شب مهلت ده تا در كار خویش تاملی كنم پس شب را مهلت گرفته و در امر خود فكر نمود، آخرالامر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سیدالشهداء علیه السلام را به تمنای ملك ری اختیار كرد، روز دیگر به نزد ابن زیاد رفت و قتل امام علیه السلام را بر عهده گرفت پس ابن زیاد با لشكر عظیم او را به جنگ حضرت امام حسین علیه السلام روانه كرد.
    سبط ابن الجوزی نیز فریب به همین مضمون را نقل كرده، پس از آن محمد بن سیرین نقل كرده كه می‌گفت معجزه‌ای از امیرالمومنین علیه السلام در این باب ظاهر شد، چه آن حضرت گاهی كه عمر سعد را در ایام جوانیش ملاقات می كرد به او فرموده بود وای بر تو یابن سعد چگونه خواهی بود در روزی كه مردد شوی مابین جنت و نار و تو اختیار جهنم كنی.
    و بالجمله چون عمر سعد وارد كربلا شد عروه بن قیس احمسی را طلبید و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد و از آن جناب بپرسد كه برای چه به اینجا آمده‌ای و چه اراده داری، چون عروه از كسانی بود كه نامه برای آن حضرت نوشته بود حیا می‌كرد به سوی آن حضرت برود و چون سخن گوید، گفت مرا معفو دار و این رسالت را به دیگری واگذار، پس ابن سعد بهر یك از رؤسای لشكر كه می گفت باین علت ابا می‌كردند زیرا كه اكثر آنها از كسانی بودند كه نامه برای آن جناب نوشته بودند و حضرت را به عراق طلبیده بودند پس كثیر بن عبدالله كه ملعونی شجاع و بی‌باك و بی‌حیائی فتاك بود برخاست و گفت كه من برای این رسالت حاضرم و اگر خواهی ناگهانی او را به قتل در آورم عمر سعد گفت این را نمی‌خواهم ولیكن برو به نزد او و بپرس كه برای چه باین دیار آمده. پس آن لعین متوجه لشكرگاه آن حضرت شد. ابوثمامة صائدی را چون نظر بر آن پلید افتاد به حضرت عرض كرد كه این مرد كه به سوی شما می‌آید بدترین اهل زمین و خونریزترین مردم است این بگفت و به سوی كثیر شتافت و گفت اگر به نزد حسین علیه السلام خواهی شد شمشیر خود را بگذار و طریق خدمت حضرت را پیش دار گفت لاوالله هرگز شمشیر خویش را فرو نگذارم همانا من رسولم اگر گوش فرا دارید ابلاغ رسالت كنم وار نه طریق مراجعت گیرم. ابوثمامه گفت پس قبضه شمشیر ترا نگه می دارم تا آنكه رسالت خود را بیان كنی و برگردی گفت به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشیرم گذاری گفت به من بگو آنچه داری تا به حضرت عرض كنم و من نمی‌گذارم كه چون تو مرد فاجر و فتاكی با این حال به خدمت آن سرور روی، پس لختی با هم بد گفتند و آن خبیث به سوی عمر سعد برگشت و حكایت حال را نقل كرد، عمر قره بن قیس حنظلی را برای رسالت روانه كرد. چون قره نزدیك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه این مرد را می‌شناسید؟ حبیب من مظاهر عرض كرد بله مردیست از قبیله حنظله و با ما خویش است و مردی است موسوم به حسن رای و من گمان نمی‌كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود. پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت و سلام كرد و تبلیغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدینجا برای آنست كه اهل دیار شما نامه‌های بسیار به من نوشتند و به مبالغه بسیار مرا طلبیدند، پس اگر از آمدن من كراهت دارید برمی‌گردم و می‌‌روم پس حبیب رو كرد به قره و گفت وای بر تو ای قره از این امام به حق روی می‌گردانی و به سوی ظالمان می‌روی بیا یاری كن این امام را كه به بركت پدران او هدایت یافته‌ای، آن بی‌سعادت گفت پیام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فكر می‌كنم تا ببینم چه صلاح است. پس برگشت به سوی پسر سعد و جواب امام را نقل كرد، عمر گفت امیدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه‌ای بابن زیاد نوشت و حقیقت حال را در آن درج كرده برای ابن زیاد فرستاد. حسان بن فائد عبسی گفت كه من در نزد پسر زیاد حاضر بودم كه این نامه بدو رسید چون نامه را باز كرد و خواند گفت:
    یِرجُوُ النَّجاتَ وَلاتَ حینَ مَناصٍ

    الانَ اِذْ عُلّقَتْ مُخالِبُنابِه

    یعنی الحال كه چنگالهای ما بر حسین بند شده در صدد نجات خود برآمده و حال آنكه ملجاء و مناصی از برای رهائی او نیست. پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسید به مضمون آن رسیدم، پس الحال بر حسین عرض كن كه او و جمیع اصحابش برای یزید بیعت كنند تا من هم ببینم رای خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت والسلام. پس چون جواب نامه به عمر رسید آنچه عبیدالله نوشته بود به حضرت عرض نكرد. زیرا كه می‌دانست آن حضرت به بیعت یزید راضی نخواهد شد. ابن زیاد پس از این نامه نامة دیگری نوشت برای عمر سعد كه یابن سعد حایل شو میا حسین و اصحاب او و میان آب فرات و كار را برایشان تنگ كن و مگذار كه یك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند میان عثمان بنعفان تقی زكی و آب در روزی كه او را محصور كردند. پس چون این نامه به پسر سعد رسید همان وقت عمر بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه موكل گردانید و آن حضرت را از آب منع كردند، و این واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزی كه عمر سعد به كربلا رسید پیوسته ابن زیاد لشكر برای او روانه می‌كرد، تا آنكه به روایت سید تا ششم محرم بیست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد. و موافق بعضی از روایات پیوسته لشكر آمد تا به تدریج سی هزار سوار نزد عمر جمع شد، و ابن زیاد برای پسر سعد نوشت كه عذری از برای تو نگذاشتم در باب لشكر باید مردانه باشی و آنچه واقع می‌شود در هر صبح و شام مرا خبر دهی.
    پس چون حضرت آمدن لشكر را برای مقاتله با او دید به سوی ابن سعد پیامی فرستاد كه من با تو مطلبی دارم و می‌خواهم ترا ببینم، پس شبانگاه یكدیگر را ملاقات نموده و گفتگوی بسیار با هم نمودند پس عمر به سوی لشكر خویش برگشت و نامه به عبیدالله بن زیاد نوشت كه ای امیر خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسین خاموش كرد و امر امت را اصلاح فرمود، اینك حسین (علیه السلام) با من عهد كرده كه برگردد به سوی مكانی كه آمده یا برود در یكی از سرحدات منزل كند و حكم او مثل یكی از سایر مسلمانان باشد در خیر و شر یا آنكه برود در نزد امیر یزید دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در این مطلب رضایت تو و صلاحیت امت است.
    مؤلف گوید: اهل سیر و تواریخ از عقبه بن سمعان غلام رباب زوجه امام حسین علیه السلام نقل كرده‌اند كه گفت من با امام حسین علیه السلام بودم از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق واز او مفارقت نكردم تا وقتی كه به درجه شهادت رسید، و هر فرمایشی كه در هر جا فرمود اگرچه یك كلمه باشد خواه در مدینه یا در مكه یا در عراق یا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنیدم این كلمه را كه مردم می‌گویند آن حضرت فرمود دست خود را در دست یزید بن معاویه گذارد، نفرمود.
    فقیر گوید: پس ظاهر آنست كه این كلمه را عمر سعد از پیش خود در نامه درج كرده تا شاید اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مایل نبود.
    و بالجمله چون نامه به عبیدالله رسید و خواند گفت این نامه شخص ناصح مهربانی است با قوم خود و باید قبول كرد. شمر ملعون برخاست و گفت ای امیر آیا این مطلب را از حسین قبول می‌كنی؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پی كار خود رود، امر او قوت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را دیگر نتوانی كرد، لكن الحال به جنگ تو گرفتار است و آنچه رایت در باب او قرار گیرد از پیش می‌رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو برآید پس آنچه خواهی از عقوبت یا عفو در این باب به عمر بن سعد با تو آن را روانه می كنم و باید ابن سعد آن را بر حسین و اصحابش عرض نماید اگر قبول اطاعت من نمودند، ایشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ایشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسین اباء نماید تو امیر لشكر می‌باش و گردن عمر را بزن و سرش را برای من روانه كن.
    پس نامه نوشته به این مضمون:
    ای پسر سعد من ترا نفرستادم كه با حسین رفق و مدارا كنی و در جنگ با او مسامحه و مماطله نمائی و نگفتم سلامت و بقای او را متمنی و مترجی باشی و نخواستم گناه او را عذرخواه گردی و ازبرای او به نزد من شفاعت كنی، نگران باش اگر حسین و اصحاب او در مقام اطاعت و انقیاد حكم من می‌باشند پس ایشان را به سلامت برای من روانه نما؛ و اگر اباء وامتناع نمایند با لشكر خود ایشان را احاطه كن و با ایشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مثله كن همانا ایشان مستحق این امر می‌باشند و چون حسین كشته شد سینه و پشت او را پایمال ستوران كن چه او سركش و ستمكار است و من دانسته‌ام كه سم ستوران مردگان را زیان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم این حكم باید انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودی جزای شنونده و پذیرنده به تو می‌دهم و اگر نه از عطا محرومی و از امارات لشكر معزول و شمر بر آنها امیر است و منصوب والسلام. آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.

    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 11:29




  10. کاربر مقابل از این پست kahrobara تشکر کرده است.


  11. #6
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    یه جا ,زیر سایه خدا....
    سن
    6
    نوشته ها
    1,858
    تشکر
    5,171
    تشکر شده 5,833 بار در 1,450 پست

    پاسخ : روز شمار محرم(سوم محرم)

    شب سوم شب حضرت رقیه(س)...!


    رقیه علیه السلام در عاشورا




    غمنامه حضرت رقیه (س)

    رقیه علیه السلام در عاشورا

    در بعضى روایات آمده است : حضرت سكینه علیها السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقیه علیه السلام باشد) گفت : بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود كشته بشود(سلام الله علیها).
    امام حسین علیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اشك ریخت و آنگاه رقیه علیها السلام صدا زد : بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببینم (سلام الله علیها) امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :
    العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه السلام به او فرمود : كنار خیمه بنشین تا براى تو آب بیاورم آنگاه امام حسین علیه السلام برخاست تا به سوى میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت : یا ابه این تمضى عنا؟
    بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بریده اى ؟ امام علیه السلام یك بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد . (وقایع عاشورا سید محمد تقى مقدم ص 455 و حضرت رقیه علیه السلام تالیف شیخ على فلسفى ص 550)
    آخرین دیدار امام حسین علیه السلام با حضرت رقیه علیه السلام
    وداع امام حسین علیه السلام در روز عاشورا با اهل بیت علیهم السلام صحنه اى بسیار جانسوز بود، ولى آخرین صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ایشان با دخترى سه ساله بود كه ذیلا مى خوانید:
    هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم . دیدم امام حسین علیه السلام ، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوى میدان مى آید در این هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خیمه بیرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:
    یا ابه ! انظر الى فانى عطشان .
    بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام
    شنیدن این سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسین علیه السلام نمك پاشیده باشند. سخن او آنچنان امام حسین علیه السلام را منقلب ساخت كه بى اختیار اشك از دیدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:
    الله یسقیك فانه وكیلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سیراب مى كند، زیرا او وكیل و پناهگاه من است .
    هلال مى گوید: پرسیدم این دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسین علیه السلام داشت ؟
    به من پاسخ دادند: او رقیه علیها السلام دختر سه ساله امام حسین علیه السلام است . (سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص 22 به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192)
    به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!
    عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بیت علیه السلام را یافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه این 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقیه علیه السلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.
    یكى از سپاهیان دشمن پرسید: كجا مى روى ؟ حضرت رقیه علیه السلام فرمود: (سلام الله علیها) بابایم تشنه بود. مى خواهم او را پیدا كنم و برایش آب ببرم (سلام الله علیها)
    او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید كردند!
    حضرت رقیه علیها السلام در حالی كه گریه مى كرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم
    نیز در كتاب مفاتیح الغیب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گوید: موقعى كه خیمه ها را آتش زدند و اهل بیت علیهم السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسیمه مى گریست و به اطراف مى دوید و اشك مى ریخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همین كه صداى سم اسب مرا شنید اضطرابش بیشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . یكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهایم از شدت عطش ‍ كبود شده ، یك جرعه آب به من بده . از شنیدن این كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشید و آهسته رو به راه نهاد. پرسیدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشید گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابایم حسین علیه السلام تشنه بود ، آیا آبش دادند یا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الماء) مى فرمود: یك شربت آب به من بدهید، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
    وقتى كه آن دختر این سخن را از من شنید، آب را نیاشامید، بعضى از بزرگان مى گویند اسم او حضرت رقیه خاتون علیه السلام بوده است . (حضرت رقیه علیها السلام شیخ على فلسفى ص 13)
    كناره سجاده ، چشم به راه پدر بود
    از كتاب سرور المومنین نقل شده است : حضرت رقیه علیه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى كرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند. ظهر عاشورا نیز ، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد.
    رقیه علیه السلام به او گفت : آیا پدرم را ندیدى ؟ شمر بعد از آنكه آن كودك را در كنار سجاده ، چشم به راه پدر دید، به غلام خود گفت : این دختر را بزن . غلام به این دستور عمل نكرد. شمر خود پیش آمد و چنان سیلى به صورت آن نازدانه زد كه عرش خداوند به لرزه در آمد.
    محدث خبیر، مرحوم حاج شیخ عباس قمى ((قدس سره )) از كامل بهائى (ج 2 ص 179) نقل مى كند كه : زنان خاندان نبوت در حالت اسیرى حال مردانى را كه در كربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آید، تا ایشان را به خانه یزید آوردند. دختركى بود چهار ساله ، شبى از خواب بیدار شد و گفت : پدر من حسین علیه السلام كجاست ؟ این ساعت او را به خواب دیدم . سخت پریشان بود. زنان و كودكان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست . یزید خفته بود، از خواب بیدار شد و از ماجرا سوال كرد. خبر بردند كه ماجرا چنین است . آن لعین در حال گفت : بروند سر پدر را بیاورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدس را بیاوردند و دركنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسید این چیست ؟ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسید و فریاد بر آورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم كرد.
    سپس محدث قمى (ره ) مى فرماید: بعضى این خبر را به وجه ابسط نقل كرده اند و مضمونش را یكى از اعاظم رحمه الله به نظم در آورده و من در این مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم . (منتهى الامال ، محدث قمى ، ج 1 ص 317، چاپ علمیه اسلامیه)
    قال رحمه الله :
    یكى نو غنچه اى از باغ زهرا
    بجست از خواب نوشین بلبل آسا
    به افغان از مژه خوناب مى ریخت
    نه خونابه ، كه خون ناب مى ریخت
    بگفت : اى عمه بابایم كجا رفت ؟
    بد این دم دربرم ، دیگر چرا رفت ؟
    مرا بگرفته بود این دم در آغوش
    همى مالید دستم بر سر و گوش
    بناگه گشت غایب از بر من
    ببین سوز دل و چشم تر من
    حجازى بانوان دل شكسته
    به گرداگرد آن كودك نشسته
    خرابه جایشان با آن ستمها
    بهانه ى طفلشان سربار غمها
    ز آه و ناله و از بانگ و افغان
    یزید از خواب بر پا شد، هراسان
    بگفتا كاین فغان و ناله از كیست
    خروش و گریه و فریاد از چیست ؟
    بگفتش از ندیمان كاى ستمگر
    بود این ناله از آل پیمبر
    یكى كودك ز شاه سر بریده
    در این ساعت پدر خواب دیده
    كنون خواهد پدر از عمه خویش
    و زین خواهش جگرها را كند ریش
    چو این بشنید آن مردود یزدان
    بگفتا چاره كار است آسان
    سر بابش برید این دم به سویش
    چو بیند سر بر آید آرزویش
    همان طشت و همان سر، قوم گمراه
    بیاورند نزد لشگر آه
    یكى سر پوش بد بر روى آن سر
    نقاب آسا به روى مهر انور
    به پیش روى كودك ، سر نهادند
    ز نو بر دل ، غم دیگر نهادند
    به ناموس خدا آن كودك زار
    بگفت : اى عمه دل ریش افگار
    چه باشد زیر این مندیل ، مستور
    كه جز بابا ندارم هیچ منظور
    بگفتش دختر سلطان والا
    كه آن كس را كه خواهى ، هست اینجا
    چو این بشنید خود برداشت سر پوش
    چون جان بگرفت آن سر را در آغوش
    بگفت : اى سرور و سالار اسلام
    ز قتلت مر مرا روز است چون شام
    پدر، بعد از تو محنتها كشیدم
    بیابانها و صحراها دویدم
    همى گفتند مان در كوفه و شام
    كه اینان خارجند از دین اسلام
    مرا بعد از تو اى شاه یگانه
    پرستارى نبد جز تازیانه
    ز كعب نیزه و از ضرب سیلى
    تنم چون آسمان گشته است نیلى
    بدان سر، جمله آن جور و ستمها
    بیابان گردى و درد و المها
    بیان كرد و بگفت : اى شاه محشر
    تو بر گو كى بریدت سر ز پیكر
    مرا در خردسالى در بدر كرد
    اسیر و دستگیر و بى پدر كرد
    همى گفت و سر شاهش در آغوش
    به ناگه گشت از گفتار خاموش
    پرید از این جهان و در جنان شد
    در آغوش بتولش آشیان شد
    خدیو بانوان دریافت آن حال
    كه پر زد ز آشیان آن بى پر و بال
    به بالینش نشست آن غم رسیده
    به گرد او زنان داغدیده
    فغان برداشتندى از دل تنگ
    به آه و ناله گشتندى هماهنگ
    از این غم شد به آل الله اطهار
    دوباره كربلا از نو نمودار
    بعضى گفته اند و شاید اتفاق افتاده باشد كه در شب دفن آن دختر مظلومه اهل بیت اطهار علیه السلام ، جناب ام كلثوم علیه السلام را دیدند كه قرار و آرام ندارد و با ناله و ندبه به دور خرابه مى گردد و هر چه تسلى مى دهند آرام نمى یابد. از علت این بیقرارى پرسیدند، گفت : شب گذشته این مظلومه در سینه من بود، چون بیدار شدم دیدم كه به شدت گریه مى كند و آرام نمى گیرد، از سببش پرسیدم ، گفت : عمه جان ، آیا در این شهر مانند من كسى یتیم و اسیر و دربدر مى باشد؟ عمه جان ، مگر اینها ما را مسلمان نمى دانند، به چه جهت آب و نان را از ما مضایقه مى نمایند و طعام به ما یتیمان نمى دهند؟ این مصیبت مرا به گریه آورده و طاقت خوابیدن ندارم .
    بپیچ اى قلم قصه شهر شام
    كه شد صبح عالم ز غصه چو شام
    تو شیخا نمودى قیامت پدید
    به مردم عیان گشته یوم الوعید
    ز فرط بكا بر حسین شهید
    چو یعقوب شد چشم خلقى سفید (مصباح الحرمین ص 371)
    من طاقت شنیدن ندارم
    در كتاب «مبكی العیون» آمده است كه : در شب شام غریبان حضرت زینب (سلام الله علیها) در زیر خیمه نیم سوخته ، اندكی به خواب فرو رفت . ناگاه در عالم خواب حضرت زینب(سلام الله علیها) مادر خود حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را دید. او به مادر خویش عرض كرد :« مادرجان ! آیا از حال ما خبر داری ؟!»
    حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمودند : «من طاقت شنیدن ندارم» . حضرت زینب(سلام الله علیها) عرضه داشت : «پس من شكوه و شكایت خویش را به چه كسی بگویم ؟»
    حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمودند : «آن گاه كه سر از تن فرزندم حسین (علیه السلام) جدا كردند ، من حضور داشتم و شاهد این قضیه بودم . اینك از جای برخیز و حضرت رقیه(سلام الله علیها) را پیدا كن» . حضرت زینب(سلام الله علیها) از خواب برخواست . رقیه(سلام الله علیها) را صدا می كرد ، اما پاسخی نمی شنید . سرانجام با خواهرش حضرت ام كلثوم در حالی كه گریه می كردند و ناله سر می دادند ، از خیمه بیرون آمدند و برای پیدا كردن حضرت رقیه(سلام الله علیها) به راه افتادند . ناگاه در نزدیكی قتلگاه صدای حضرت رقیه(سلام الله علیها) را شنیدند . جلوتر آمدند تا اینكه به پیكرهای آغشته به خون رسیدند . در این هنگام مشاهده كردند كه حضرت رقیه(سلام الله علیها) خود را بر روی پیكر پاك و مطهر پدر بزرگوارش حضرت امام حسین) ع) انداخته و در حالی كه دستهایش را به سینه پدر چسبانده با او درد و دل می كند . حضرت زینب(سلام الله علیها) او را نوازش كرد . در این هنگام حضرت سكینه(سلام الله علیها) آمد و آنها با هم به خیمه گاه برگشتند . در بین راه حضرت سكینه(سلام الله علیها) از حضرت رقیه(سلام الله علیها) پرسید : «چگونه پیكر پدر را در این شب تیره و تار پیدا كردی ؟!» حضرت رقیه(سلام الله علیها) پاسخ داد : «آنقدر پدر را صدا كردم و پدر پدر گفتم تا اینكه صدای پدرم را شنیدم كه فرمود : «اینجا بیا ، من اینجا هستم» . (200 داستان از فضایل و كرامات حضرت زینب ، ص 113).
    سر امام حسین علیه السلام با دخترش - رقیه علیه السلام - سخن مى گوید :
    در كتاب بحر الغرائب ، جلد 2، قریب به این مضامین مى نویسد: حارث كه یكى از لشگریان یزید بود گفت : یزید دستور داد سه روز اهل بیت علیه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام كامل شود. حارث مى گوید: شب اول من به شكل خواب بودم ، دیدم دخترى كوچك بلند و نگاهى كرد. دید لشگر از خستگى راه خوابیده اند و كسى بیدار نیست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسین علیه السلام كه بر درختى كه نزدیك خرابه دم دروازه شام آویزان بود. آرى ، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس ‍ برگشت ، تا چند مرتبه . آخر الامر زیر درخت ایستاد و به سر مقدس امام حسین علیه السلام پایین آمد و در مقابل نازدانه قرار گرفت و رقیه سلام الله علیها گفت : السلام علیك یا ابتاه و امصیبتاه بعد فراقك و اغربتاه بعد شهادتك .
    بعد دیدم سر مقدس با زبان فصیح فرمود: اى دختر من ، مصیبت تو و رجز و تازیانه و روى خار مغیلان دویدن تو تمام شد، و اسیریت به پایان رسید. اى نور دیده ، چند شب دیگر به نزد ما خواهى آمد آنچه بر شما وارد شده صبر كن كه جز او مزد او شفاعت را در بردارد. حارث مى گوید: من خانه ام نزدیك خرابه شام بود، از اینكه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهى آمد منتظر بودم كى از دنیا مى رود، تا یك شبى شنیدم صداى ناله و فریاد از میان خرابه بلند است ، پرسیدم چه خبر است ؟ گفتند: حضرت رقیه علیها السلام از دنیا رفته است . (نقل از كتاب حضرت رقیه ص 26)
    نیز حجت الاسلام صدر الدین قزوینى در جلد دوم كتاب شریف ثمرات الحیوه ، به سند خود آورده است : حضرت رقیه علیه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسین علیه السلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى ، الى ، هلمى فانا لك بالانتظار. یعنى اى نور دیده بیا بیا به سوى من ، كه من چشم به راه تو مى باشم ، و در اینجا بود كه دیدند حضرت رقیه علیها السلام از دنیا رفت . (سخن گفتن امام حسین علیه السلام در 120 محل ص 59)
    ستاره درخشان شام پدر را در خواب مى بیند
    صاحب ((مصباح الحرمین )) مى نویسد: طفل سه ساله امام حسین علیه السلام شبى از شبها پدر را در عالم رویا دید و از دیدارش شاد گردید و در ظل مرحمتش آرمید و فلك ستیزه جو، این وع استراحت را براى آن صغیره نتوانست ببیند. چون آن محترمه از خواب بیدار شد پدر خود را ندید. شروع به گریه كردن كرد. هر چه اهل بیت علیه السلام او را تسلى دادند آرام نشد. سبب گریه از او پرسیدند، آن مظلومه در جواب گفت : این ابى ابتونى بوالدى و قره عینى یعنى كجاست پدر من ، بیاورید پدر مرا و نور چشم مرا. پس آن مصیبت زدگان دانستند كه آن یتیم پدر را در خواب دیده است ، هر چند تسلى دادند آرام نشد. خود اهل بیت نیز منتظر بهانه براى گریه بودند، لذا گریه سكوت شب را شكست . همه با آن صغیره هماواز شده مشغول گریه و زارى و ناله شدند. پس موهاى خود را پریشان نموده و سیلى بر صورتها مى زدند و خاك خرابه را بر سر خود مى ریختند، و صداى گریه ایشان چنان بلند گردید كه به گوش یزید پلید كافر رسید.
    به روایتى دیگر، طاهر بن عبدالله دمشقى گوید: من ندیم آن لعین بودم و اكثر شبها براى او صحبت مى كردم و او را مشغول مى نمودم . شبى نزد آن ملعون بودم و قدرى هم از شب گذشته بود، پس به من گفت : اى طاهر! امشب وحشت بر من غالب است و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پر شده ، بسیار اندوه و غصه دارم كه حالت نشستن و صحبت كردن ندارم . بیا سر من را در دامن گیر و از افعال ناشایسته و گذشت من صحبت من و طاهر گوید: من سر نحس او را در دامن گرفتم . آن لعین به خواب رفت ، و سر نورانى سیدالشهدا علیه السلام در آن وقت در طشت طلا در مقابل ما بود. چون ساعتى گذشت دیدم كه ناگهان پرد گیان حرم محترم امام حسین علیه السلام از خرابه بلند شد. آن لعین در خواب و من در اندوه بودم ، كه آیا چه ظلم و ستم بود كه یزید بدماب به اولاد بوتراب نمود؟
    به طرف طشت نظر كرده دیدم كه از چشمهاى امام حسین علیه السلام اشك جارى شده است ، تعجب كردم ، پس دیدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گویا بلند شد و لبهاى مباركش به حركت آمده و آواز اندوهناك و ضعیفى از آن دهان معجز بیان بلند گردید كه مى گفت : ((اللهم هولا اولادنا و اكبادنا و هولا اصحابنا)) یعنى خداوندا، اینان اولاد و جگر گوشه من هستند و اینها اصحاب منند
    طاهر گوید: چون این حال را از آن حضرت مشاهده كردم وحشت و دهشت بر من غلبه كرد. شروع به گریه كردن كردم . به بالاى عمارت یزید آمدم كه خرابه در پشت آن عمارت بود، خیال مى كردم شاید یكى از اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و آله فوت شده ، كه مرگ او باعث این همه ناله وندبه شده است . وقتى بالاى قصر رسیدم دیدم تمامى اهل بیت اطهار علیه السلام طفل صغیرى را در میان گرفته اند و آن دختر، خاك بر سر مى ریزد و با ناله و فغان مى گوید:
    ((یا عمتى و یا اخت ابى این ابى این ابى )) . یعنى : اى عمه ، واى خواهر پدر بزرگوار من ، كجاست پدر من ؟ كجاست پدر من ؟
    آنها را صدا زدم و از ایشان پرسیدم كه چه پیش آمده كه باعث این همه ناله و گریه شده است ؟ گفتند: اى مرد، طفل صغیر سیدالشهدا علیه السلام پدرش ‍ را در خواب دیده ، و اینك بیدار شده و از ما پدر خود را مى خواهد، هر چه به وى تسلى مى دهیم آرام نمى گیرد.
    طاهر گوید: بعد از مشاهده این احوال دردناك ، پیش یزید برگشتم . دیدم آن بدبخت بیدار شده به طرف آن سر، سر حسین بن على علیه السلام نگاه مى كند، و از كثرت وحشت و دهشت و خوف و خشیت ، مانند برگ بید بر خود مى لرزد. در آن اثنا سر اطهر آن مولا به طرف یزید متوجه شده فرمود: اى پسر معاویه ، من در حق تو چه بدى كرده بودم كه تو با من این ستم و ظلم نمودى و اهل بیتم را در خرابه جا دادى ؟
    ((ثم توجه الراس الشریف الى الله الخبیر اللطیف و قال : اللهم انتقم منه بما عامل بى و ظلمنى و اهلى (و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون ))
    یعنى سر مبارك شریف آن حضرت به سوى خداوند خبیر و لطیف توجه نموده و گفت : خداوندا، از یزید به كیفر رفتارى كه با من كرده و به من و اهل بیت من ظلم نموده انتقام بگیر.
    وقتى یزید این را شنید بدنش به لرزه در آمد و نزدیك بود كه بندهایش از یكدیگر بگسلد.
    پس از من سبب گریه اهل بیت علیهم السلام را پرسید و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغیره فرستاد و گفت : سر را نزد آن صغیره بگذارید، باشد كه با دیدن آن تسلى یابد. ملازمان یزید سر حضرت سیدالشهدا علیه السلام را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بیت دانستند كه سر امام حسین علیه السلام را آورده اند، تماما به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسین علیه السلام را از ایشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند، بویژه زینب كبرى علیه السلام كه پروانه وار به دور آن شمع محفل نبوت مى گردید. پس ‍ چون نظر آن صغیره بر سر مبارك افتاد پرسید: ((ما هذا الراس ؟)) این سر كیست ؟ گفتند: ((هذا راس ابیك )) این ، سر مبارك پدر توست . پس آن مظلومه آن سر مبارك را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع به گریستن نمود و گفت : پدر جان ، كاش من فداى تو مى شدم ، كاش قبل از امروز كور و نابینا بودم ، و كاش مى مردم و در زیر خاك مى بودم و نمى دیدم محاسن مبارك تو به خون خضاب شده است . پس این مظلومه دهان خود را بر دهان پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گریست كه بیهوش شد.
    چون اهل بیت (علیهم السلام) آن صغیره را حركت دادند، دیدند كه روح مقدسش از دنیا مفارقت كرده و در آشیان قدس در كناره جده اش فاطمه زهرا علیه السلام آرمیده است .
    چون آن بى كسان این وضع را دیدند، صدا به گریه و زارى بلند كردند، و عزاى غم و زارى را تجدید نمودند
    آن دخترى كه در خرابه شام از دنیا رحلت فرموده و شاید اسم شریفش رقیه علیه السلام بوده ، و از صبایاى خود حضرت سیدالشهدا علیه السلام بوده چون مزارى كه در خرابه شام است منسوب به این مخدره و معروف به مزار رقیه علیها السلام است . (منتخب التواریخ ، باب پنجم ، ص 299)
    دختر حضرت سیدالشهدا علیه السلام و وفات او در خرابه شام و مكالماتش ‍ با حضرت زینب علیها السلام و رحلت او و غسل دادن زینب و ام كلثوم علیه السلام او را و آن كلمات و اخبار كه از آن صغیره نوشته اند، كه سنگ را آب و مرغ و ماهى را كباب مى كند و معلوم است حالت حضرت زینب علیه السلام چه خواهد بود. نوشته اند آن دختر سه ساله بود بعضى نامش را زینب و بعضى رقیه علیه السلام و بعضى سكینه علیه السلام دانسته اند.
    و عده اى نوشته اند به دستور یزید، عمارتى ساختند و واقعه روز عاشورا و حال شهدا و اسیرى اسرا را در آنجا نقش كردند و اهل بیت علیهم السلام را به آنجا وارد كردند، و اگر این خبر مقرون به صدق باشد حالت اهل بیت علیهم السلام و محنت ایشان را در مشاهدات این عمارات جز حضرت احدیت نخواهد دانست .
    (ناسخ التواریخ زندگانى حضرت زینب كبرى علیها السلام ، ج 2، ص 456)

    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 11:55




  12. کاربر مقابل از این پست kahrobara تشکر کرده است.


  13. #7
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    یه جا ,زیر سایه خدا....
    سن
    6
    نوشته ها
    1,858
    تشکر
    5,171
    تشکر شده 5,833 بار در 1,450 پست

    پاسخ : روز شمار محرم روز چهارم

    شب چهارم شب طفلان حضرت زینب (س)...!


    شب چهارم: فرزندان حضرت زینب (س)




    فرزندان حضرت زینب (س) در روز عاشورا

    در روز عاشورا، وقتی نوبت به جوانان هاشمی رسید. فرزندان زینب کبری (سلام الله علیها) نیز خود را آماده قتال کردند.
    حضرت زینب (سلام الله علیها) در این موقع که فرزندان دلبند خود را راهی قتال با دشمنان دین و قرآن می کرد، حالتی دگرگون داشت. او عقیلة بنی هاشم است. او نائبة الامام است. اصلاً او شریک کربلای حسین (علیه السلام) است. نه بدین جهت که بنابر نقل، فرزندان خود را با دست خود کفن پوش و فدیة راه حسین (علیه السلام) کرده ، که از لحظه ای که از دامن زهرای مرضیه (سلام الله علیها) پای به عرصه وجود گذاشته، دیده به دیدار حسین (علیه السلام) باز کرده است. برای همین است که اهل دل، آفرینش او را برای کربلا معنا کرده اند.
    مگر نه آنکه در زمان حضور در کوفه، در مجلس تفسیر قرآن، وقتی آیه شریفة ”کهیعص“ را برای زنان کوفی تفسیر می کرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود:
    این عبارت ”کهیعص“ رمزی در مصیبت وارده بر شماست و کربلا را برای آن مخدّره ترسیم کرد.
    بسیاری می گویند: زینب کبری (سلام الله علیها)، دو فرزند خود را مهیای نبرد کرد و به آنها تعلیم داد که اگر با امتناع آن حضرت مواجه شدید - کما اینکه آن مظلوم حتی غلام سیاه را از قتال بر حذر می داشت - دائی خود را به مادرش فاطمه (سلام الله علیها) قسم دهید تا اجازه میدان رفتن بگیرید.
    پس از این مراحل ابتدا محمد بن عبدالله بن جعفر به میدان آمد و این رجز را سر داد:
    اشکوا إلی اللهِ منََ العدوانِ
    قِتل قومٍ فی الوری عمیانِ
    قَد ترکوا معالِمَ القُرآنِ
    و مُحکمَ التَنزیلِ و التِّبیانِ
    وَ اَظهروا الکُفرَ مَعَ الطُّغیانِ
    ” به خداوند شکایت می کنم از دشمنی دشمنان، قوم ستمگری که کورکورانه به جنگ با ما برخاسته اند . نشانه های قرآنی را که محکم و مبیّن و آشکار کننده کفر و طغیان است راترک کردند“
    و پس از نبردی نمایان، به شهادت رسید.
    پس از او، برادرش عون بن عبدالله جعفر راهی نبرد شد و خود را اینگونه معرفی کرد:
    اِن تُنکرونی فَانا بنُ جعفرٍ
    شهیدُ صِدقٍ فی الجنانِ الازهر
    یطیرُ فیها بجناحٍ اَخضرٍ
    کَفی بِهذا شَرَفاً فی المحشرِ
    ”اگر مرا نمی شناسید من فرزند جعفر هستم که از سر صدق به شهادت رسید و در بهشت نورانی با بال های سبز پرواز می کند. برای من از حیث شرافت در محشر همین کافی است.“
    و او نیز، فدایی راه حضرت حسین (علیه السلام) شد.
    بارگاه
    شهدای کربلا، در پایین پای حضرت حسین (علیه السلام) مدفونند و به احتمال قوی این دو دلداده نیز در همانجا پروانه شمع محفل حائر حسینی هستند. البته در 12 کیلومتری کربلا بارگاهی کوچک منصوب به عون ابن عبدالله وجود دارد که ملجأ زائرین است. برخی را عقیده بر این است که این مرقد یکی از نوادگان امام مجتبی (علیه السلام) به نام عون می باشد.
    منبع:راسخون به نقل از kimiayeghalam.blogfa.com
    شب چهارم: فرزندان حضرت زینب (س)

    پس از شهادت خاندان عقیل حضرت امّ المصائب، عقیله بنی هاشم (ع) دو فرزندش عون و محمد را برای جانفشانی به محضر حضرت ابا عبدالله (ع) فرستاد.
    در تاریخ آمده این دو بزرگوار فرزندان عبدالله بن جعفر بودند. این دو برادر به میدان آمده و هر یک جداگانه وفاداری خویش را تا مرز شهادت به امام زمانشان ابراز داشتند.
    ابتدا محمد در حالی که اینگونه رجز می خواند وارد میدان شد:
    ?به خدا شکایت می کنم از دشمنان قومی که از کوردلی به هلاکت افتادند. نشانه های قرآنی که محکم و مبیّن بود، عوض کردند و کفر و طغیان را آشکار کردند.?
    جمعی از سپاه کوفه به دست او کشته شدند و سر انجام عامر بن نهشل تمیمی، جناب محمد را به شهادت رساند.
    بعد از شهادت محمد، عون بن عبدالله بن جعفر وارد میدان شد و این گونه رجز خواند:
    ?اگر مرا نمی شناسید، من پسر جعفر هستم که از روی صدق شهید شد و در بهشت نورانی با بالهای سبز پرواز می کند، این شرافت برای من در محشر کافی است.?
    نوشته اند تا بیست تن را به درک واصل کرد، آنگاه به دست عبدالله بن قطنه طائی به شهادت رسید.
    منقول است حضرت زینب(س) زمانی که هر یک از بنی هاشم(ع) به شهادت می رسیدند، به کمک سید الشهدا (ع) برای تعزیت می آمد، ولی هنگام شهادت این دو بزرگوار پرده خیام را انداخت و از خیمه گاه خارج نشد.
    شرح شمع صفحه199

    ویرایش توسط * Nice Girl* : 03-02-2013 در ساعت 11:58




  14. کاربر مقابل از این پست kahrobara تشکر کرده است.


  15. #8
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    یه جا ,زیر سایه خدا....
    سن
    6
    نوشته ها
    1,858
    تشکر
    5,171
    تشکر شده 5,833 بار در 1,450 پست

    پاسخ : روز شمار ماه محرم روز پنجم



    شب پنجم شب عبدالله بن الحسن(ع) بزرگ مردی کوچک...!
    جَون بن حویّ مَولی اَبی‎ذر الغِفّاری
    شیخ طوسی جون را از اصحاب امام حسین علیه السلام شمرده است.(1) «جون» (2) اهل «نوبه» و غلام سیاه پوستی بود که «ابوذر غفاری» آن صحابی با وفای پیامبر او را از قید بندگی و بردگی آزاد کرده بود. «جون» از شیعیان امام علی علیه السلام شناخته می‎شد. او پیوسته پس از ابوذر همراه اهل بیت علیهم السلام بوده است. زمانی در خدمت امام حسن علیه السلام و هنگامی با امام حسین علیه السلام بود. او امام حسین علیه السلام را از مدینه تا مکه و سپس از مکه تا عراق همراهی کرده بود.(3) گویند جون در ساخت و تعمیر سلاح جنگ مهارت داشت. نقل شده جون، در شب عاشورا خیمه ویژه‎ای برای خود برپا ساخته بود تا سلاح یاران حسین علیه السلام را تعمیر و اصلاح کند. در تاریخ آمده است، در روز عاشورا، امام درخواست او را برای جهاد این گونه رد فرمود: تو از جانب من اذن (کناره‎گیری از جنگ) داری، فقط فقط تو ما را برای دستیابی به عافیت همراهی کرده‎ای. بنابراین، خود را به راه و شیوه ما مبتلا مساز. گفته شده بعد از این بود که به خدمت دختر امیر مومنان، زینب(سلام الله علیها) و اطرافیان امام رسید تا آنها را شفیع خود سازد. پس از آن از امام اجازه جهاد گرفت و وارد میدان رزم شد.

    درسی که می‎توان گرفت: در راه احیای حق، هر کس باید از ابزار ممکن که مورد قبول نیز می‎باشد، بهره‎مند شود.

    شهادت جون

    جون در روز عاشورا در مقابل امام حسین علیه السلام ایستاده و از آن حضرت اجازه رزم خواست. اما امام به او اذن جهاد ندادند و حضرت فرمودند: ما تو را برای ایام عافیت و آسودگی خریداری کردیم ولی الان خود را گرفتار نکن. جون خود را بر قدم‎های امام انداخت و بر آن بوسه می‎زد و می‎گفت: ای فرزند رسول خدا! من برای آسودگی خاطر خویش در گرفتاری از شما کمک می‎گرفتم. من خود می‎دانم که بوی خوشی ندارم، خویشانم افرادی فرومایه‎اند و رنگم سیاه است. اما شما بر من از آن نفس بهشت گونه‎تان بدمید تا که خوشبو شوم، شرافت خویشاوندی یابم و سیمایم سفید شود. به خدا قسم از شما جدا نخواهم شد تا این خون تیره‎ام با خون پاکتان مخلوط گردد. پس آن گاه امام او را اجاره رزم دادند.(4)

    او وارد معرکه جنگ شد در حالی که این رجز را می‎سرود:

    کیف یری الکفار ضرب الاسود بالسیف ضربا عن بنی محمد

    اذب عنهم باللسان و الید ارجو به الجنة یوم الورود

    ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه می‎بینید؟ به شمشیر ضربه‎ای از فرزند محمد، از آنها با زبان و دست حمایت می‎کنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم. (5)

    بعد از آن، بیست و پنج نفر از سپاه دشمن را به خاک انداخت.

    محمد بن ابی طالب می‎گوید: زمانی که جون به زمین خورد، اباعبدالله الحسین علیه السلام بر بالینش آمد و در حق او این گونه دعا فرمود: پروردگارا! سیمای او را سفید کن و او را خوشبوی گردان و با محمد صلی الله علیه و آله محشورش نما، و بین او و محمد و آل محمد، آشنایی برقرار ساز. (6)

    علمای ما از امام باقر علیه السلام و از پدرشان امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده‎اند: هنگامی که بنی‎اسد برای دفن شهدا، به معرکه جنگ آمدند، بعد از چند روز دیدند که بوی خوشی - چون مشک - از اندام جون متصاعد است. (7)

    سلام بر جون در زیارت ناحیه این گونه آمده است: السلام علی جون بن حوی ابن حریّ مولی ابی ذر الغفاری؛ سلام بر جون غلام ابی ذر غفاری.

    درسی که می‎توان گرفت: شناخت حق و رهروی آن به ظاهر افراد نیست. استجابت دعای ولی خدا آن قدر با شتاب انجام می‎پذیرد، به گونه‎ای که خواندن او در واقع اجابت خداوند است.





  16. کاربر مقابل از این پست kahrobara تشکر کرده است.


  17. #9
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    یه جا ,زیر سایه خدا....
    سن
    6
    نوشته ها
    1,858
    تشکر
    5,171
    تشکر شده 5,833 بار در 1,450 پست

    روز شمار ماه محرم روز ششم




    شب ششم قاسم بن حسن بن على بن ابیطالب(ع)




    قاسم بن حسن بن على بن ابیطالب

    قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بیش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حمید بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روایت كرده كه گفت : از میان همراهان حسین علیه السلام پسرى كه گویا پاره ما بود به سوى ما بیرون آمد، و شمشیرى در دست و پیراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلینى بر پا كرده بود؟ بند یك از آن دو بریده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
    عمرو بن سعید بن نفیل [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] ازدى كه او را دید گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از این كار چه مى خواهى ؟ همانهایى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفایت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله كنم ، این را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان ! و عموى خود را به یارى طلبید.
    حمید گوید: به خدا سوگند حسین (كه صداى او را شنید) چون باز شكارى رسید و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانید و چون شیر خشمناكى حمله افكند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بیفكند و به یك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهایى آن پست خبیث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشیر حسین علیه السلام به یك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمین حركت دهد و زیر دست و پاى اسبان لگد كوب گردید و از این جهان رخت بیرون كشید - خدایش لعنت كند و دچار رسوایى محشرش گرداند. [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
    گرد و غبار فرو نشست ، حسین علیه السلام را دیدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمین مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.
    سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسیار و یاورش اندك است ، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند كرد و گویا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمین كشیده مى شد، و همچنان او را بیاورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسین افكند. من پرسیدم : این پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابیطالب بود. صلوات الله علیهم اجمعین .


    به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

    قاسم به میدان مى‏رود.چون كوچك است،اسلحه‏اى كه با تن او مناسب باشد،نیست.ولى در عین حال شیر بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اینكه با یك ضربت كه به فرقش وارد مى‏آید از روى اسب به روى زمین مى‏افتد.حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینكه انتظار مى‏كشد. ناگهان فریاد«یا عماه‏»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زیادى از لشكریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینكه جناب قاسم روى زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند براى اینكه یكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.یكمرتبه متوجه شدند كه حسین به سرعت مى‏آید.مثل گله روباهى كه شیر را مى‏بیند فرار كردند و همان فردى كه براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهمید قضیه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند كه گفت:
    «عزیز على عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك فلا ینفعك‏»
    فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فریاد كنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتى كه به بالین تو مى‏آیم كارى از دستم بر نیاید.چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمین مى‏كوبد.در همین حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فریادى كشید و جان به جان آفرین تسلیم كرد.یك وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را مى‏كشد و به خیمه‏گاه مى‏آورد.خیلى عظیم و عجیب است:وقتى كه قاسم مى‏خواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏كند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن یكدیگر مى‏اندازند،گریه مى‏كنند تا هر دو بیحال مى‏شوند. اینجا منظره بر عكس شد،یعنى اندكى پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالى كه دست‏به گردن یكدیگر انداخته بودند ولى اكنون مى‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.
    و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
    پى‏نوشت:

    1) در قم شنیدم یكى از وعاظ معروف این شهر،این ذكر مصیبت را در محضر مرحوم آیت الله حاج شیخ عبد الكریم حائرى(رضوان الله تعالى علیه)خوانده بود.(آن مرحوم بسیار بسیار مرد مخلصى بوده است،از كسانى بود كه شیفته اهل بیت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بود،و این به تواتر براى من ثابت‏شده است.من محضر شریف این مرد را درك نكردم،دو ماه بعد از فوت ایشان به قم مشرف شدم.كسانى كه دیده بودند،مى‏گفتند این پیر مرد نام حسین بن على را كه مى‏شنید،بى اختیار اشكش جارى مى‏شد.)به قدرى این مرد گریه كرد و خودش را زد كه بیحال شد.بعد به آن واعظ گفت:خواهش مى‏كنم هر وقت من در جلسه هستم این روضه را تكرار نكن كه من طاقت‏شنیدن آن را ندارم.
    كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 279
    نویسنده: شهید مطهرى
    شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام

    سهیل سر زده گفتی مگر ز سمت یمن
    رخ چو ماه تمام و قدی چو سرو چمن
    نمود در بر خود پیرهن به شكل كفن

    ز برج خیمه برآمد چو قاسم بن حسن
    ز خیمگاه به میدان كین روان گردید
    گرفت تیغ عدو سوز را به كف چون هلال
    قاسم بن الحسین علیه السلام به عزم جهاد قدم به سوی معركه نهاد، چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامی بر كف دست نهاده آهنگ میدان كرده، بی‌توانی پیش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشید و هر دو تن چندان بگریستند كه در روایت وارد شده حَتّی غٌشِی عَلَیْهِما، پس قاسم گریست و دست و پای عم خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم علیه السلام به میدان آمد در حالی كه اشكش به صورت جاری بود و می‌فرمود:
    سِبْطِ النَّبِیّ الْمُصْطَفی الْمُؤْتَمِن
    بَیْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

    اِنْ تَنْكرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
    هذا حُسَیْنٌ كَالْاَسیرالْمُرْتَهَن
    پس كارزار سختی نمود و به آن صغر سن و خردسالی سی و پنج تن را به درك فرستاد. حمید بن مسلم گفته كه من در میان لشكر عمر سعد بودم پسری دیدم كه به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازاری در برداشت و نعلینی در پا داشت كه بند یكی از آنها گیسخته شده بود و من فراموش نمی‌كنم كه بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند كه من بر این پسر حمله می‌كنم و او را به قتل می‌رسانم، گفتم سبحان الله این چه اراده است كه نموده‌ای؟ این جماعت كه دور او را احاطه كرده‌اند از برای كفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شریك كنی؟ گفت به خدا قسم كه از این اندیشه برنگردم، پس اسب برانگیخت و رو برنگردانید تا آنگاه كه شمشیری بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روی زمین افتاد و فریاد برداشت كه یا عماه چون صدای قاسم به گوش حضرت امام حسین علیه السلام رسید تعجیل كرد مانند عقابی كه از بلندی به زیر آمد صفها را شكافت و مانند شیر غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعین) قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغی حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صیحه عظیمی زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه السلام بربایند همینكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست دیدند امام علیه السلام بالای سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پای به زمین می‌ساید و عزم پرواز به اعلی علیین دارد و حضرت می‌فرماید سوگند با خدای كه دشوار است بر عم تو كه او را بخوانی و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودی نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتی كه ترا كشتند. هذا یَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
    آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی سراپرده روان گشت در حالی كه پاهای قاسم در زمین كشیده می‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علی بن الحسین علیه السلام در میان كشتگان اهلبیت خود جای داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهی كه این جماعت مار ا دعوت كردند كه یاری ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند، ای داور دادخواه این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاك كن و پراكنده گردان و یكتن از ایشان را باقی مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان.
    آنگاه فرمود ای عموزادگان من صبر نمائید ای اهلبیت من شكیبائی كنید و بدانید بعد از این روزخواری و خذلان هرگز نخواهید دید.
    مخفی نماند كهقصه دامادی جناب قاسم علیه السلام در كربلا و تزویج او فاطه بنت الحسین (ع) را صحت ندارد چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسیده و به علاوه آنكه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، یكی سكینه كه شیخ طبرسی فرمود: سیدالشهداء علیه السلام او را تزویج عبدالله كرده بود و پیش از آنكه زفاف حاصل شود عبدالله شهید گردید. و دیگر فاطمه كه زوجه حسن مثنی بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسین علیه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود كه جناب امام حسین علیه السلام را فاطمه دیگر بوده گوئیم كه او فاطمه صغری است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن علیهماالسلام بست و الله تعالی العالم.
    شیخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقای حاج میرزا حسین نوری نور الله مرقده در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضای تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حدیث و انساب و سیر نتوان برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام دختر قابل تزویج بی‌شوهری پیدا كرد كه این قضیه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاك ری و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خیالات واهیه است كه باید در پشت كتاب رموز حمزه و سایر كتابهای معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسیار است، و تمام علمای انساب متفقند كه قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهی كلامع رفع مقامه.
    بعضی از ارباب مقاتل گفته‌اند كه بعد از شهادت جناب قاسم علیه السلام بیرون شد به سوی میدان عبدالله بن الحسن علیه السلام و رجز خواند:
    ضْرغامُ اجامٍ وَ لَیْثٌ قَسْوَرَه
    اَكیلُكُمْ بِالسًّیْفِ كَیْلَ السَّنْدَرَهِ

    اِنْ تُنْكِرُونی فَانَا ابْنُ حَیْدَرَه
    عَلَی الاَعادی مِثْلَ ریحٍ صَرْصَرَهٍ
    و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانی بن ثبیت خضرمی بر وی تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدی او را به قتل رسانید.
    مؤلف گوید: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسین علیه السلام ایراد خواهیم كرد انشاء‌الله تعالی.
    و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم علیه السلام برادر پدر مادری بود، عبدالله بن عقبه غنوی او را به قتل رسانید. و از حضرت باقر علیه السلام مرویست كه عقیه غنوی او را شهید كرد،‌ و سلیمان بن قته اشاره به او نمود در این شعر:
    وَ فی اَسَدٍ اُخْری تُعَدُّو تُذْكَرُ

    وَ عِنْدَ غَنِیّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا
    برگرفته از کتاب منتهی الامال اثر حاج شیخ عبّاس قمی








  18. کاربر مقابل از این پست kahrobara تشکر کرده است.


  19. #10
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    محل سکونت
    یه جا ,زیر سایه خدا....
    سن
    6
    نوشته ها
    1,858
    تشکر
    5,171
    تشکر شده 5,833 بار در 1,450 پست

    روز شمار ماه محرم روزهفتم



    سرباز شش ماهه امام حسین(ع)




    سرباز شش ماهه

    هنگامى كه همه یاران و اصحاب امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، نداى غریبانه امام بلند شد:
    «هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ... هل من مغیث‏یرجوا الله باغثتنا».
    :«آیا حمایت كننده‏اى هست تا از حرم رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم حمایت كند؟ آیا فریادرسى است كه براى امید ثواب ما را یارى كند؟».
    وقتى كه این ندا به گوش بانوان حرم رسید، صداى گریه و شیون آنها بلند شد، امام كنار خیمه آمد و به زینب علیهاالسلام فرمود: فرزند كوچكم را به من بده تا با او وداع كنم، كودك را گرفت، همین كه خواست ببوسد حرمله تیرى به سوى گلوى نازك او رها كرد، آن تیر به گلوى او اصابت نمود، و سرش را ذبح كرد.
    كه در این باره سید حید حلى گوید:
    و منعطفا اهوى لتقبیل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا
    یعنى: «امام حسین علیه السلام براى بوسیدن كودك شیرخوار خود خم شد، اما تیر قبل از امام بر گلوگاه او بوسه دار».
    امام آن كودك را به زینب علیها السلام داد فرمود: او را نگهدار، و دستش را زیر گلوى كودك گرفت، پر از خون شد، آن خون را به طرف آسمان پاشید و گفت:
    «هون ما نزل بى انه بعین الله تعالى‏».
    یعنى: « چون خداوند این منظره را مى‏بیند، آنچه از این مصیبت بر من وارد شد برایم آسان است‏».
    و در احتجاج آمده: «امام حسین علیه السلام از اسب پیاده شد و (در كنار خیمه یا پشت‏خیمه) با غلاف شمشیرش قبرى كند، و كودكش را به خونش رنگین نموده و دفن كرد».
    مشهور است كه على اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب دختر امرء القیس است، و على اصغر با سكینه از جانب مادر نیز برادر و خواهر بودند.
    در مورد نام این طفل، علامه مجلسى در جلاء العیون مى‏گوید: «بعضى او را على اصغر مى‏نامند».
    در كتاب منتخب التواریخ نقل شده: در یكى از زیارات عاشورا آمده:
    «و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به‏».
    : «و سلام بر فرزند تو على اصغر كه در مورد او مصیبت‏سختى بر تو وارد شد».
    امام حسین علیه السلام نزد خواهرش ام كلثوم (زینب صغرى) آمد و به او فرمود: اى خواهر! ترا در مورد نگهدارى كودك شیرخوارم، سفارش مى‏كنم، زیرا او كودك شش ماهه است و مراقبت نیاز دارد.
    ام‏كلثوم عرض كرد: برادرم، این كودك سه روز است كه آب نیاشامیده از قوم براى او شربت آبى بگیر.
    امام حسین علیه السلام على اصغرش را در آغوش گرفت و به سوى قوم رفت، خطاب به قوم فرمود، «شما برادر و فرزندان و یارانم را كشتید، و از آنها جز این كودك باقى نمانده كه از شدت تشنگى مثل مرغ، دهان باز مى‏كند و مى‏بندد این كودك كه گناه ندارد، نزد شما آورده‏ام تا به او آب بدهید».
    «یا قوم ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل ا ما ترونه كیف یتلظى عطشا».
    : «اى قوم اگر به من رحم نمى‏كنید به این كودك رحم كنید، آیا او را نمى‏بینید كه چگونه از شدت و حرارت تشنگى، دهان را باز و بسته مى‏كند؟».
    هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرمله بن كاهل اسدى گلوى نازك او را هدف تیر سه شعبه‏اش قرار داد كه تیر به گلو اصابت كرد«فذبح الطفل من الورید، او من الاذن الى الاذن‏».
    «از شریان چپ تا شریان راست على اصغر بریده شد، و یا از گوش تا گوش او ذبح گردید».
    فاتى به نحو اللئام منادیا یا قوم هل قلب لهذا یخشع فرماه حرمله بسهم فى الحشا بید الحتوف و القى من لا یجزع
    یعنى: «پس آن كودك را به سوى قوم پست آورد، در حالى كه صدا مى‏زد: اى قوم، آیا دلى هست كه از خدا بترسد و بر این كودك توجه نماید؟، بجاى جواب، حرمله تیرى بر كمان نهاد و آن كودكى را كه از شدت ضعف و عطش قدرت بى تابى نداشت هدف تیر قرار داد».
    مصیبت جگر سوز على اصغر به قدرى بر امام حسین علیه السلام سخت بود كه آنحضرت در حالى كه گریه مى‏كرد، به خدا متوجه شد و عرض كرد: «خدایا خودت بین ما و این قوم، داورى كن، آنها ما را دعوت كردند تا ما را یارى كنند، ولى به كشتن ما اقدام مى‏كنند».
    از جانب آسمان ندائى شنید:
    «یا حسین دعه فان له مرضعا فى الجنه‏».
    «اى حسین علیه السلام در فكر اصغر نباش، هم اكنون دایه‏اى در بهشت براى شیر دادن به او آماده است‏».
    این ندا، نداى دلدارى به حسین علیه السلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصیبت اصغر را تحمل كند.
    و دلیل دیگر بر شدت سختى این مصیبت اینكه: امام حسین علیه السلام هنگامى كه به شهادت رسید: در روز یازدهم محرم، سكینه كنار پیكرهاى شهداء آمد و گریه كرد تا بیهوش شد، امام حسین علیه السلام در عالم بى هوشى به سكینه اشعارى آموخت براى شیعیان بخواند، دو شعر از آن اشعار این است:
    لیتكم فى یوم عاشورا جمعا تنظرونى كیف استسقى لطفلى فابوا ان یرحمونى و سقوه سهم بغى عوض الماء المعین یا لرزء و مصاب هد اركان الحجون
    «اى كاش در روز عاشورا همه شما بودید و مى‏دیدید كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم، قوم به من رحم نكرد، و بجاى آب گوارا، كودكم را با تیر (خون) ظلم سیراب كردند، این حادثه آنچنان جانسوز و سخت و طاقت فرسا است كه پایه‏هاى كوههاى مكه را خراب كرد».
    راهنماى تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهى از منكر صفحه 144
    نمایندگى ولى فقیه در سپاه




+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •