+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

موضوع: داستان های کوتاه ، بلند ، متوسط فقط این جا

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض داستان های کوتاه ، بلند ، متوسط فقط این جا

    سلام ما یه بخش داستان تو قسمت مذهبی داریم که نه فکر می کنم جای مناسبی باشه و نه بشه توش همه نوع داستان گذاشت بنابراین تصمیم گرفتم یه بخش بزنم تا همه نوع داستان توش بذارم

    خب بسم الله

  2. 3 کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده اند.


  3. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض ابزار شیطان

    به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.


    او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
    ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

    كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

    شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

    آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

    شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..


    من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است

  4. 2 کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده اند.


  5. #3
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض هديه ي تولد

    كلاغ، بال زنان پر عقابي را كه به منقار داشت
    جلوي چشم مترسك تكان داد.
    روي سر اوايستاد. پر را گوشه ي كلاه او فرو كرد.
    بال ها را باز كرد. جستي زد و
    آمد روي دست مترسك:تولدت مبارك.
    مترسك با خوشحالي فرياد زد:واي خداي من،ممنونم كه به ياد من بودي.
    كلاغ سر پايين انداخت:از هديه ايي كه برات آوردم،خوشت مي آد؟
    مترسك لبخند زد:اين اولين و بهترين هديه اييه كه گرفتم.
    و به كلاغ ها نگاه كرد كه مشغول غارت محصول ذرت بودند.
    نيش خند زد و گفت:خوب،البته خيلي هم ترسناك تر شدم.
    هر دو خنديدند..
    صداي شليك چند گلوله به هوا بلند شد.
    صداي بال زدن، غار غار كلاغ ها و سكوت.......
    مترسك، چند پر سياه راديد كه رقصان از جلوي چشمش
    گذشتند و روي زمين افتادند.
    خواست تكاني بخورد.
    كشاورز پاي او را محكم تر از آن چه فكر مي كرد در زمين فرو كرده بود.....!!!!


    نويسنده:سهيل ميرزايي

  6. کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده است.


  7. #4
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض

    روزي شيوانا پير معرفت در جمع شاگردان نشسته بود كه پسري نزد او آمد و با نوعي شرمندگي به شيوانا گفت كه شيفته دختري شده كه لال است و نمي تواند حرف بزند! پسر از شيوانا پرسيد كه دلش مي خواهد با اين دختر لال ازدواج كند اما مي ترسد در آينده زندگي ، هنگام درددل و صحبت كردن با او دچار مشكل شود!؟

    شيوانا تبسمي كرد و از او پرسيد:" آيا آن دختر هم به ازدواج با تو راضي است!؟" پسر جواب داد: گمان مي كنم!

    شيوانا ادامه داد: از كجا به اين گمان رسيده اي!؟

    پسر پاسخ داد:" از نگاهش و حركات و سكناتش!

    شيوانا بلافاصله پرسيد:" تو كه گفتي او لال است!؟ "

    پسر اندكي مكث كرد و آنگاه انگار كشفي كرده باشد ناگهان تبسمي كرد و با شادي برخاست تا برود.

    شيوانا رو به شاگردانش كرد و گفت:" براي درك معاني زندگي فقط زبان كافي نيست! بايد قدرت رمز گشايي كلام را پيدا كنيد و اين قدرت بدست نمي آيد مگر اينكه به اين باور برسيد كه تمام جنبش ها و حركات و اشارات كائنات رمز آلود و پركلام و با معناست. آنگاه درخواهيد يافت كه "شنيدن واقعي" چيزي جز رمزگشايي مستمر اشارات زندگي نيست

  8. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض

    استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسیدبه نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

    شاگردان جواب دادند
    50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
    استاد گفت
    من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
    شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد
    استاد پرسید
    خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
    یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد
    حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
    استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
    شاگردان جواب دادند: نه
    پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
    شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید
    استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است
    اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید
    اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد
    اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود
    فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید
    به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید
    زندگی همین است

  9. #6
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض بهترين خبر

    روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود . پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست . دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم . يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست عزيز. دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است . بله كاملا همينطور است . دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .

  10. #7
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض معجزه بسم الله

    مردی بود منافق اما زنی مومن و متدین داشت. این زن تمام کارهایش را با “بسم الله ” آغاز میکرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک میشد و سعی میکرد که او را از این عادت منصرف کند.روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد.







    زن آن را گرفت و با گفتن ” بسم الله الرحمن الرحیم ” در پارچه ای پیچید و با ” بسم الله ” آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد ، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و ” بسم الله ” را بی ارزش جلوه دهد. سپس به مغازه ی خود برگشت.

    در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد . آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده کند.




    زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید که همان کیسه ی طلا که پتنهان کرده بود درون شکم اوست. آن را برداشت و با گفتن ” بسم الله ” در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه آمد و کیسه ی زر را از زن طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن ” بسم الله ” از جای برخاست و کیسه ی زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده ی شکر الهی بجا آورد و از جمله ی مومنین و متقین گردید.




    ماییم و نوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی
    (نظامی)

    منبع : کتاب هزار و یک حکایت قرآنی تالیف محمدحسین محمدی

  11. کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده است.


  12. #8
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    گداي نابينا

    روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي‌گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم‌هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟


    روزنامه‌نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي‌شد: امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آنرا ببينم !!!

    وقتي کارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد، استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترين‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ......... لبخند بزنيد

  13. 2 کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده اند.


  14. #9
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض

    پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
    پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
    پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
    پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است



    پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد
    پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
    بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

    پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
    بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است


    بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
    پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
    مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
    پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
    مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد


    و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................
    نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
    چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد

  15. 2 کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده اند.


  16. #10
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    مگه می خوای بیای؟
    سن
    26
    نوشته ها
    965
    تشکر
    483
    تشکر شده 1,393 بار در 716 پست

    پیش فرض

    طوطی ها از ترس تقلید می کنند
    در روزگار قديم مردم آن قدر ها به طوطي توجه نمی کردند که در خانه نگاهش دارند و به او حرف زدن بياموزند. در عوض مردم يک پرندة کوچک استراليايي را که از همان خانوادة طوطي بود در خانه نگاه مي داشتند. اين پرندة کوچک که نامش « چو چو » بود، پرنده خيلي باهوشی بود که سر و کله زدن زياد هم با او لازم نبود. اگر کلمه‌اي مي‌شنيد آن را به آساني تکرار مي‌کرد. به علاوه خودش هم مي‌توانست جمله درست بکند و هر چه در فکر کوچکش مي‌گذرد بر زبان بياورد و فقط از کلام آدم‌ها تقليد نمي‌کرد. اما روزی اتفاقي افتاد که اين وضع تغييرکرد.
    مي‌گويند روزي دهقاني چشمش به گاوميشي افتاد که در مزرعة برنج‌کاريش آسوده و راحت چرا مي‌کرد. گاوميش مال همسايه بود. اما دهقان به روي خودش نياورد. و گاوميش را گرفت، پوستش را کند و کمي از گوشتش را پخت و خورد و هر چه را باقيمانده بود براي روز مبادا قايم کرد. يک قطعه ی بزرگ آنرا در انبار برنج روي برنج‌ها و بقيه را در تغار برنج پنهان کرد.
    روز بعد همسايه به سراغ گاوميش خود آمد پيش دهقان و از او پرسيد« گاوميش ما را اين‌طرفها ندیده ای؟ از ديروز تا حالا پيدايش نيست.» دهقان جواب داد که:« گاوميش، نه من گاوميش ترا نديده‌ايم . به زمین های بالای رود سر زده ای؟ شاید برای چرا آن جا رفته باشد!»
    در همين موقع چو چو ، پرندة کوچک دهقان مشت او را باز کرد و گفت:« گاومیش برای چرا به شالیزار ارباب من آمده بود. ارباب گاوميش را کشت. کمي از آن‌ را خورد و بقيه را پنهان کرد. يک تکة ی آن توي تغار است و تکة ديگر توي انبار برنج.»
    همسايه که اين را شنيد به سراغ انبار و تغار رفت و گوشت گاوميش بيچاره را پيدا کرد.
    دهقان با آن که جا خورده بود و اصلا انتظار این حرف را از طرف چو چو نداشت، آرامش خودش را حفظ کرد و گفت:« درست است که اين گوشت‌ها اينجاست، اما این چیزی را ثابت نمی کند. من هميشه گوشت ها را همين جا نگه مي‌دارم و بعلاوه اين گوشت، گوشت گاوميش نيست. گوشت گوسفند است. من نه به گوشت گاو میش علاقه ای دارم، نه از گاوميش تو خبري دارم.»
    باز پرندة کوچک به صدا در‌آمد که :« گاومیش برای چرا به شالیزار ارباب من آمده بود. ارباب گاوميش را کشت. کمي از آن‌ را خورد و بقيه را پنهان کرد. يک تکة آن توي تغار است و تکة ديگر توي انبار برنج »
    همسايه گيج شده بود. نمي‌دانست حرف دهقان را باور بکند يا حرف پرنده را. باز هم حقیقت ماجرا را از دهقان پرسید. دهقان زیر بار نرفت. همسایه عاقبت شکايتخود را به قاضي برد و قرار شد روز بعد دهقان در محکمه حاضر شود.
    دهقان گوشت دزد با خود گفت:« باید درس ادبی به این چو چو ی فضول بدهم که دیگر از این غلط ها نکند. چه معنی دارد یک پرنده نیم وجبی که آب ودانش را من می دهم خودش بلای جانم شود. چرا بايد حرف اين پرندة به کرسي بنشيند و کسي به حرف من گوش ندهد؟»
    دهقان در این فکرها بود که نقشه ای به ذهنش رسید. شب که شد پرنده را از قفس در‌آورد و گذاشت در يک ديگ بزرگ برنجي. و سر ديگ را با پارچه‌اي سیاه پوشاند. داخل ديگ تاريک شد. در بيرون هوا صاف بود و مهتاب همه جا را روشن کرده بود. اما داخل ديگ پرنده در تاريکي مطلق بود وچشمش جايي را نمي‌ديد. دهقان ابتدا آرام و بعد بلند‌تر و بلند‌تر شروع کرد به زدن روي ديگ. صدايي که از ديگ برمي‌خاست شبيه غرش رعد بود. بعد آب‌پاش را برداشت و روي پارچة سر ديگ شروع کرد به آب‌پاشي. گاهي دست نگاه مي‌داشت و دوباره از نو این کار را تکرار می کرد. انگار باران مي‌بارد. در تمام شب دهقان اداي رعد و باران را روي ديگ در‌آورد و شب در داخل ديگ، سياه و ظلمانی و بارانی ادامه داشت. خورشید که از پشت کوهها بیرون دمید، دهقان رعد و باران دروغین را متوقف کرد و پرنده بينوا را از ديگ در‌آورد و در قفس گذاشت.
    موقع محاکمه دهقان پرنده را با خود به محکمه برد. مردم هم به دادگاه آمده بودند تا ببیند پایان کار به کجا خواهد انجامید. همسايه‌اي که گاوميشش گم شده بود اول حرف زد و گفت که چطور پرنده از جاي گوشتها آگاهش کرده. قاضي از پرنده شهادت خواست و پرنده هم مثل روز پيش شهادت داد:
    « گاومیش برای چرا به شالیزار ارباب من آمده بود. ارباب گاوميش را کشت. کمي از آن‌ را خورد و بقيه را پنهان کرد. يک تکة آن توي تغار است و تکة ديگر توي انبار برنج »
    دهقان که گاوميش را دزديده بود در جواب ادعاي همسايه گفت:« جناب قاضی من دیروز هم به این مرد گفتم. گوشت‌هاي داخل تغار و انبار گوشت گاوميش اين آقا نيست. گوشت گوسفند است. من اصلا از گوشت گاومیش بدم می آید. عجیب است که شما حرف من ريش سفيد را باور نمي‌کنيد و حرف اين پرندة زبان نفهم را قبول مي‌کنيد؟»
    قاضي گفت:« مرد، چو چو پرنده باهوشی است. حرفی نمی زند، مگر آن که واقعیت داشته باشد» دهقان جواب داد:«واقعیت، شوخی می کنید. اين پرنده گاهي دروغ هايي به هم مي‌بافد که آدم شاخ درمي‌آورد. بيشتر چرند مي‌گويد و کمتر حرف درست و حسابي مي‌زند. حالا براي نمونه سؤال ديگري از او بکنيد. بپرسيد ديشب چه جور شبي بود؟»
    قاضي کمی فکر کرد. بعد برای آن که انصاف را رعایت کرده باشد، سؤال دهقان را از چو چو ی پرنده پرسید. پرندة فريب‌خورده جواب داد:« ديشب شبی بود تاريک و طوفاني. باد مي‌آمد. باران مي‌باريد و رعد مي‌غريد.»
    دهقان نیشخند زنان رو کرد به قاضی و گفت:« اگر يادتان باشد ديشب هوا صاف و آرام بود و ماه، کامل در آسمان مي‌درخشيد. آيا انصاف است که مرا به شهادت اين پرنده دروغگو و چرند گو گناهکار بدانيد و محکومم کنيد؟»
    مردم حاضر در دادگاه همگی حرف های دهقان باورشان شد و قاضي هم اطمينان پيدا کرد که حق با دهقان است و به دهقان گفتند که:« نه ، تو بيگناهي و خطر از بیخ گوش تو گذشت. نزديک بود به خاطر هیچ و پوچ، اين چو چو ی دروغگو تو را محکوم کند. حال که چنين است، ما ديگر اين‌جور پرنده ها را به خانه‌هايمان راه نمي‌دهيم و بيخودي آن قدر به آنها آب و دانه نمي‌دهيم. چقدر ما بيهوده زحمت اين پرنده‌ها را مي‌کشيم. انگار که قوم و خويشمان هستند. عاقبت هم روزی همچون امروز آبروی ما را خواهند برد.»
    با اين تحلیل ها و تفسیرهای مردم، قاضی‌ دهقان دزد را تبرئه کرد. مردم هم چو چو هایی را که در خانه‌هايشان نگاه مي‌داشتند به جنگل تبعيد کردند. پرندة استراليايي از شر فريب آدميزاد راحت شد و به زندگي سابقش برگشت و آزاد و راحت به پرواز در‌آمد.
    چو چو که طعم خوش آزادی را چشیده بود خودش غذاي خودش را به دست می آورد . و حافظ جانش، خودش بود. بی آن که محتاج کمک های آدمیزاد باشد. روزگار ادامه داشت تا ان که يک روز پرندة استراليايي چشمش به پرنده‌اي افتاد که تا آن روز نديده بود. اين پرنده ی زیبا و با وقار از خودش بزرگتر بود و پرهاي رنگين و درخشاني به رنگهاي قرمز و سبز داشت. چو چو به اين پرندة تازه‌ وارد خوشامد گفت و از او حال و احوال پرسيد که کيست و اهل کجاست؟
    پرندة تازه وارد جواب داد که:« اسم من طوطی. از جنوب آمده‌ام. اینجا جای خوبی به نظر می رسد. مي‌خواهم مدتی را توی اين مملکت اطراق کنم. شاید هم ماندگار شدم. راستی این را هم بگویم که من زبان آدميزاد را خوب مي‌دانم.»
    پرندة استراليايي نگاه پر مهری به طوطی انداخت و گفت:« خوش آمدي. قدمت بروي چشم. این جنگل آنقدر فراخ هست که جا برای تو هم باشد. اما چون تو در اين کشور غريبي پند مرا بشنو و بگذار از آدميزاد بر حذرت بکنم. من هم مثل تو زبان آدميزاد را خوب مي‌دانم. سالها آدميزاد مرا در خانه‌هاي خود راه داد و با مهربانی از من پذيرايي می کرد. من با چشمهاي خود همه چيز را ديده‌ام و با گوشهايم همه چيز را شنيده‌ام. از زیر و بم و فراز و فرود آدمیزاد هم حکایت ها در سینه دارم. هنر من تنها اين نيست که هر چه آدميزاد مي‌گويد تکرار بکنم. بلکه هنر من آن است که هر چه را در فکرم مي گذرد، بازگو مي‌کنم. اما بشنو از آدميزاد که از همين بدش مي‌آيد. زيرا يکبار که من حقيقت را گفتم آدميزاد بدش آمد و مرا آواره کرد. آن همه مهربانی به یک باره بدل به دشمنی جاودانی شد. اين نصيحت من به تو است. آدميزاد وقتي بفهمد تو مي‌تواني حرف بزني ترا خواهد گرفت و به خانة خود خواهد برد. چون برایش عجیب و جذاب است موجودی غیر از خودش به زبانش سخنی بگوید. اما تو غير از آنچه به تو مي‌آموزند چيزي نگو. فقط کلمات او را تکرار کن و لام تا کام از آنچه مي‌داني حرفي نزن. زيرا آدميزاد شیفته آن است که فقط آنچه را که به فکر خودش مي‌گذرد و بر زبان مي‌آورد بشنود. آدميزاد از حقيقت يا از دانش ديگران لذت نمي‌برد و حرف حساب هم سرش نمي‌شود! »
    طوطي که پرنده باهوشی بود خوب گوش داد و از پرندة باتجربه تشکر کرد. اتفاقاَ همانطور شد که چو چو پيش‌بيني کرده بود. مردم به زودي از ورود طوطي خبردار شدند و او را گرفتند و به خانه‌هاي خود بردند . به او آب و دانه دادند و از او پذيرايي کردند. ‌طوطي جاي پرندة استراليايي را در دل مردمان آن منطقه گرفت و مردم کلماتي را که دلشان مي‌خواست طوطي بازگو کند به او ياد می دادند.
    طوطي هم از ترس آنکه مبادا آدميزاد را برنجاند و آشفته کند هيچوقت از حقيقت و از افکار خود حرفي نمي‌زد و فقط کلماتي را که از زبان آدم‌ها مي‌شنيد تقليد مي‌کرد و آنقدر ادامه داد تا به افسانه ها پیوست.

    افسانه ای از کشور تایلند

  17. کاربر مقابل از این پست 5etemadi تشکر کرده است.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •