گـاهـی در ذهـنـم
آنــقــدر واقـعـیــت داری
کـه دسـتـهـایـم هــوایت را در آغـوش می گــیـرد ...





خدایا
این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند
فکری کن
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .




هوا که بارانی میشود...

دست دلمـ را میگیرمـ و راه می افتمـ در خیابانهایی که خاطراتت دارند خیس می

خورند..



همان دبروزهای مشترکی که در همین خیابانها و پیاده روها جا گذاشتیمشان..



راستش...! گاهی دلم برای خاطره هامان(!) سخت تنگ میشود...!


این روزها... هر شعر عاشقانه ای که میخوانم، تعبیرش ... تو ... میشوی


و دلم میخواهد اینجا باشی تا با صدایی پر از احساس برایت بخوانمش و تو ...

لبخند بزنی!


من هنوز هم عاشقم...



کاش با باران بعدی تو بیایی... خیس و سرخ....!



و من دستان گریزانت را در دستان خودم بگیرم

و اینبار... به جای گرم کردن

پابندشان کنم...


کاش


با باران بعدی

تو بیایی
هوا که بارانی میشود...

دست دلمـ را میگیرمـ و راه می افتمـ در خیابانهایی که خاطراتت دارند خیس می

خورند..



همان دبروزهای مشترکی که در همین خیابانها و پیاده روها جا گذاشتیمشان..



راستش...! گاهی دلم برای خاطره هامان(!) سخت تنگ میشود...!


این روزها... هر شعر عاشقانه ای که میخوانم، تعبیرش ... تو ... میشوی


و دلم میخواهد اینجا باشی تا با صدایی پر از احساس برایت بخوانمش و تو ...

لبخند بزنی!


من هنوز هم عاشقم...



کاش با باران بعدی تو بیایی... خیس و سرخ....!



و من دستان گریزانت را در دستان خودم بگیرم

و اینبار... به جای گرم کردن

پابندشان کنم...


کاش


با باران بعدی

تو بیایی