- عماد باورت میشه !؟
-عزیز من هیجان زیاد برات خوب نیست آروم باش
-آروم باشم؟ مگه میشه!؟ من دارم از شوق بال درمیارم، توخوشحال نیستی؟
-هستم، خیلی خوشحالم
-کاش چشماش به تو بره
-حلیمه
_جانم
- بچه که بیاد...
- نترس ، عشق من ذره ای هم به تو کم نمیشه
- منظورم این نبود
-عماد می خوام بدونی ... ازت ممنونم بخاطر تو من دارم بهترین احساس زندگی ام رو صاحب میشم. وای هنوزم باورم نمیشه ، من دارم مادر میشم!
-آره منم بابا میشم ولی بهم نمیاد مگه نه؟
- این یه حس فوق العاده ست به سن و سال که نیست .اصلاً مگه لباسه که بهت بیاد یا نیاد؟
- راست می گی ، می گم اسمش رو ... بذاریم حسام بعد منم میشم ابو حسام
- ابو حسام دیگه باید بری سراغ زمین بچه که میدونی خرج داره
- ولی اگه پسر نشد چی؟ اون وقت اسم مادربزرگت رو روش میذاریم
- خانم پرستار!
- خیلی خب حالا حس مادرانه گرفتی ، خودم میرم
- در پناه خدا ابوحسام
- مواظب بچه ام باشی ها جاش تنگه زبون هم که نداره اعتراض کنه...
- برو دیگه!
- رفتم بابا، خداحافظ
- خداحافظ
حلیمه اینطور حرف می زد اما سراسر نگاه شد ه بود و به قامت مردش خیره شد تا رفت.وقتی که تنهاشد، شروع به صحبت با فرزندش کرد:
"مامانی امشب بیا، من دیگه طاقت ندارم ها!تو نمی خوای مامانو ببینی؟"
کم کم شب چادرش را روی سر آسمان کشید و ماه آغوش نقره فامش را رو به زمین گشود .هنگامی که خواب حلیمه چون سیاهی شب عمیق شد، یک نفر بنا داشت به دنیای پر از رمز و راز ما اضافه شود.
درد، درد، درد. دستش را روی شکمش فشرد ، حتی نمی توانست پرستار را صدابزند.خواست خدا بود که آن شب پرستار کشیک دوست حلیمه بود و برای سرزدن به او مدام می آمد، اصلاً به دو قدم آن طرف تر هم نکشید چه برسد بخواهند بروند اتاق دیگر، همان لحظه همه چیز تمام شد یا بهتراست بگویم آغازشد.
- همسرم کجاست؟
- کی به شما خبر داد؟ الان وقت ملاقات نیست، کجا ؟
درِ اتاق به آهستگی باز شد،مردی با همه ی قامت مرد بودنش خم شد ودست زنی که حالا مادر شده بود ، را بوسید . حلیمه بیدار شد.
- کی اومدی؟
- سلام
- سلام ، دیدیش؟
- آره ولی از پشت شیشه
- من هنوز ندیدمش گفتن تو دستگاهه
- حالت خوبه؟
- خوبم ، کمک کن بلندشم
- براچی؟
- می خوام منم ببینمش بچه مو
- استراحت کن هروقت بشه ببینیش میارنش پیشت
- عماد تو میدونی من چقدر منتظر دیدنش بودم! بعد از بچه اولم که ...
- گریه نکن، حلیمه جان ... باشه چشم، من میارمش هرجورشده میارم ببینیش
بلاخره انتظار به سر رسید .اصرارهای عماد به پرستارها نتیجه داد و نوزاد کوچک و نسبتاً تپلی از مرز شیشه ای اتاق عبور داده شد و به دستان پدر رسید.با اینکه عمرش چند ساعت بیشتر نبود ولی چشم های درشتش باز بود و با کنجکاوی به پدرش زل زده بود. عماد با احتیاط چون سرمایه داری که تمام دارایی اش را در ظرفی بلورین ریخته باشد ، به سمت اتاق حرکت کرد.وقتی دم در رسید ، شیطنتش گل کرد و شروع به در زدن کرد. حلیمه به سختی از تخت پایین آمد و در را باز کرد.نگاهش که به پسرش افتاد ، گل از گل چهره ی مهربانش شکفت.سرش راپایین آورد و روی صورت لطیف و نازک نوزادش گذاشت . بغلش کرد . بوییدش ، بوسیدش ،پسرک شیرین وقتی در آغوش مادر آرام گرفت ، لبخند زد.
ناگاه صدای مهیبی فضای بیمارستان را ملتهب کرد.حلیمه نوزاد را در بغلش فشرد و با اضطراب پرسید:" صدای چی بود؟"
عماد در حالی که خود را به پنجره می رساند ، بریده بریده گفت:" صدای ... ج .. جنگده..."
سرش را از پنجره بیرون برد.از میان هاله های دود و خاک به هواپیمای جنگی که به زمین نزدیک می شد، خیره شد.ناگاه نقش یک ستاره ی نحس، در چشمان شیشه ایی اش ظاهر شد.
عماد بی درنگ به سمت حلیمه دوید و فریاد زد :" جنگنده های اسرائیلی..."
حلیمه در حالی که دستانش می لرزید، نوزاد را بیشتر به خودش نزدیک کرد.لب هایش چند بار برهم خورد اما نتوانست چیزی بگوید.صدای ضربان تند قلب مادر و نوزاد یکی شده بود.
ناگهان زمین به لرزه درآمد.شیشه های پنجره به یکباره فرو ریخت.صدای جیغ و فریاد و ناله در سوت بلند و ممتدی گم شد.در کمتر از یک دقیقه انفجاری مهیب فضای بیمارستان را دگرگون کرد.آتش و خون همه جا را فراگرفته بود.دقایقی بعد، دستی سفید پوش آوارها را کنار زد و پرستاری تلو تلوخوران به سمت صدای نوزادی نیمه جان رفت. کمی بعد زیر چهارچوب یک در ، متوقف شد.پیکر بی جان مردی را دید که دستان غرق ترکشش را حایل سر زنی جوان کرده بود. زن که به سختی نفس می کشید، وقتی پرستار را دید نوزاد را به او سپرد.
پرستار در حالی که اشک می ریخت ناباورانه زمزمه کرد : "حلیمه!"
دستان کوچک و نرم نوزاد سرد بودند .با هر نفسی که به سختی می کشید، از چشم هایش خون جاری می شد.سینه ی کوچکش چند بار بالا و پایین آمد و بعد نفسش قطع شد.
حلیمه در حالی که دستان پرستار را می فشرد پرسید: "چی شد؟"
پرستار با نا امیدی سری تکان داد و جسم کوچک و بی جان نوزاد را به حلیمه سپرد.
لبخند تلخی با درد بر گوشه ی لبهای حلیمه خنجر زد. باحیرتی گنگ رو به پرستار گفت: اما ... من هنوزهم مادر هستم!
***********************************************
(( بخاطر همه ی خون هایی که ریخته شد به خاطر هزار حلیمه وعماد ونوزاد... روز قدس می آیم تا در کنار میلیونها انسان ،آزادی را فریاد بزنم ))
************************************************** **