مردم لیانا چراغ هایشان و چترهایشان و هر آن چه که از آن خاطره داشتند ، آوردند وسط میدان بزرگ شهر . جمع کردند روی ازدحام اندیشه ای که در حال فروپاشی بود .



آن روز نوبت چراغ ها و چترها بود و فردایش نوبت صندلی ها و میزها . و لابد فردای فردا ، قاب عکس ها و یادگاری هایشان . مردم لیانا ، بدون آن که قانونی تصویب شده باشد، بدون آن که با هم قراری گذاشته باشند ، چند روزی بود که حرف نمی زدند. خودروهایشان را از خانه هایشان بیرون نمی آوردند. کسی به بچه ها نمی گفت چه کاری بکنند و یا این که چه کاری را انجام ندهند. بچه ها هم از پدر و مادرهایشان ، از معلم هایشان چیزی نمی پرسیدند. فقط آتنا ، دختر کوچک یک آهنگر پیر بود که حرف می زد و هنوز مثل سابق با همان شوق کودکی سوال هایش را می پرسید و منتظر جواب هم نمی شد و می رفت. سوال می پرسید و منتظر جواب نمی شد و می دوید شعر می خواند . شعرهایی که بچه های دیگر لیانا بلد نبودند . پدر و مادرهای بچه های لیانا هم بلد نبودند ، اما چون قرار به سکوت بود کسی نمی پرسید که لیانا این شعرها را از کجا یاد گرفته است.

پدر و مادر آتنا سال ها از زندگی مشترکشان گذشته بود ولی بچه دار نشده بودند ، تا این که آتنا به دنیا آمد و همه ی شهر با خبر شدند .
همین بود که حالا ، حالا که بدون هیچ قرار رسمی تصمیم گرفته بودند که ساکت باشند و اسباب خاطراتشان را بریزند جلوی چشم همه و خودشان را خلاص کنند به این بی قانونی آتنا هم کاری نداشتند . آتنایی که تولدش به معجزه های توی کتاب ها شبیه بودو از این قانون سکوت انگار معاف شده بود
همین بود که حالا ، حالا که بدون هیچ قرار رسمی تصمیم گرفته بودند که ساکت باشند و اسباب خاطراتشان را بریزند جلوی چشم همه و خودشان را خلاص کنند به این بی قانونی آتنا هم کاری نداشتند . آتنایی که تولدش به معجزه های توی کتاب ها شبیه بودو از این قانون سکوت انگار معاف شده بود

بعد از آوردن چراغ ها و چترها ، بعد از آوردن میزها و صندلی ها و بعد از آوردن یادگاری ها و قاب عکس ها ، مردم خودروهایشان را هم آوردند. عجیب بود که میدان شهر جا برای همه ی ماشین ها ، جا داشت. حالا نوبت بقیه ی چیزها بود .


داشتند سبک می شدند . آرام تر از قبل و دلشان برای حرف زدن تنگ شده بود . وقتی می دیدند که آتنا راحت حرف می زند و بالا و پایین می پرد و باز هم حالش خوب است ،حسودی شان می شد. هر روز تعداد دیگری از وسایلشان را می آوردند و خودشان را از این همه خاطره راحت می کردند .

تا این که یک روز دیگر خانه هایشان هیچ وسیله ای نداشت.حالا خاطراتشان خود شهر بود و خانه ها . خانه ها را که نمی توانستند بیاورند میدان شهر . قرار خراب کردن چیزی هم نداشتند . اما می ترسیدند ، می ترسیدند حرف بزنند و زنگ صداهایشان زنده کردن خاطره ها باشد .
روز آخر که آمدند میدان شهر و خاطره هایشان را تماشا کردند،از آتنا خبری نبود.مرد آهنگر و همسرش هم از دخترشان خبری نداشتند . ولی صدای شعر خواندن آتنا می آمد همان شعری که مردم شهر اسم آن را ترانه ی کوچ گذاشته بودند .
همه دسته جمعی از شهر بیرون زدند . لیانا را با خاطراتشان گذاشتند و رفتند به جایی که نمی دانستند کجاست . صدای شعر خواندن آتنا می آمد .صدایی که سکوت را می شکست .