در بخش قبلی، همای آخرین مرغی بود که با هدهد به گفتگو می پردازد، اما گفتگوی عطار با مرغان همچنان ادامه دارد. باز هفتمین مرغی است که دلیل عدم لیاقت خود را برای رسیدن به بارگاه سیمرغ ابراز می کند.


* حکایت باز و پرسش او از هدهد:


باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سّر معالی پرده باز
سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش
گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار
چشم ازان بگرفته ام زیر کلاه تا رسد پایم به دست پادشاه
در ادب خود را بسی پرورده ام همچو مرتاضان ریاضت کرده ام
تا اگر روزی بر شاهم برند از رسوم خدمت آگاهم برند
من کجا سیمرغ را بینم به خواب چون کنم بیهوده سوی او شتاب؟
باز هم تنها به جایگاهش که دست پادشاه است راضی است و خود را در خور و لایق بارگاه سیمرغ نمی‌بیند و ترجیح می‌دهد که شایسته دست سلطان باشد تا اینکه پا به راهی نهد که نمی‌داند انتهایش کجاست.
باز نماد انسانهایی است که طالب قرب پادشاه هستند و مهمترین چیز در زندگی را نزدیکی به پادشاه و در جوار او زیستن می دانند. کسانی که به بهترین جایگاه برای آنها دست شهریار است و برای رسیدن به این جایگاه، ریاضت ها کشیده اند.
* پاسخ هدهد به باز:

هدهدش گفت ای به صورت مانده باز از صفت دور و به صورت مانده باز
شاه را در ملک اگر همتا بود پادشاهی کی برو زیبا بود
سلطنت را نیست چون سیمرغ کس زانکه بی همتا به شاهی اوست بس
شاه آن باشد که همتا نبودش جز وفا و جز مدارا نبودش
هدهد در پاسخ به باز می‌گوید، تنها شاهی که شایسته و سزاوار پادشاهی است، سیمرغ است که همتا و مانندی ندارد. شاه دنیا و مال دنیا شاهی نمی‌کند و وفادار نیست و مثل آتش است و هرچه از آن دورتر باشی خوشتری.
مرغ بعدی که عذر می آورد، بوتیمار است.
* حکایت بوتیمار و پرسش او از هدهد:

پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمارِ خویش
بر لب دریاست خوشتر جای من نشنود هرگز کسی آوای من
از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی
بر لب دریا نشینم دردمند دایما اندوهگین و مستمند
ز آرزوی آب، دل پر خون کنم چون دریغ اید به خویشم چون کنم؟
چون منی را عشق دریا بس بود در سرم این شیوه سودا بس بود
آنکه او را قطره ای آب است اصل کی تواند یافت از سیمرغ وصل؟

بوتیمار عاشق دریاست، و به عشق دریا روز و شب می‌سوزد و عشق دریا او را بس است و به سیمرغ فکر نمی‌کند و خود را در حد و لایق وصل به سیمرغ نمی‌داند.
بوتیمار رمز و نماد انسانهای خسیس است. کسانی که مواهب و نعمت های زندگی را از خود و دیگران دریغ می کنند، نه خود از زندگی لذت می برند و نه اجازه می دهند که دیگران از آن لذت ببرند.
باز نماد انسانهایی است که طالب قرب پادشاه هستند و مهمترین چیز در زندگی را نزدیکی به پادشاه و در جوار او زیستن می دانند. کسانی که به بهترین جایگاه برای آنها دست شهریار است و برای رسیدن به این جایگاه، ریاضت ها کشیده اند.

* پاسخ هدهد به بوتیمار:

هدهدش گفت ای ز دریا بی خبر هست دریا پر نهنگ و جانور
گاه تلخ است آب او و گاه شور گاه آرام است او را گاه زور
منقلب چیزی ست و ناپاینده هم گه شونده گاه باز آینده هم
هر که چون غواص ره دارد درو از غم جان ره نگه دارد درو
هدهد می‌گوید دریا ناپایدار و منقلب است، مدام در حال تغییر و تحول است، گاه شور، گاه زور، گاه آرام، گاه... و بی‌وفا است و در نهایت موجب نابودی می‌گردد و دریا تنها سرچشمه‌ای از کوی حضرت سیمرغ است و تو چرا به آن قانع شدی.
* حکایت کوف و پرسش او از هدهد:

کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای
عاجزی ام در خرابی زاده من در خرابی می روم بی باده من
در خرابی جای می سازم به رنج زانکه باشد در خرابی جای گنج
عشق گنجم در خرابی ره نمود سوی گنجم جز خرابی ره نبود
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست زانکه عشقش کار هر مردانه نیست
من نیم در عشق او مردانه ای عشق گنجم باید و ویرانه ای
کوف اقرار می‌کند که جایگاهش ویرانه‌ ها است و به عشق گنج در آن ویرانه ها زندگی می‌کند و روز را به شب می‌گذراند، گوشه انزوا گزیده و تنها به عشق گنج در ویرانه است که زنده است و اقرار می‌کند که عشق به سیمرغ کار هرکس نیست و او مرد این راه نیست.
کوف رمز و نماد انسانهای زاهد و خلوت گزین است، انسانهای عزلت نشینی که عبادت را تنها به امید ثواب انجام می دهند.
* پاسخ هدهد به کوف:

هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست من گرفتم کامدت گنجی به دست
بر سرِ آن گنج خود را مرده گیر عمر رفته، ره به سر نابرده گیر
عشق گنج و عشق زر از کافریست هر که از زر بت کند او آزری ست
زر پرستیدن بود از کافری نیستی آخر ز قوم سامری
هر دلی کز عشق زر گیرد خلل در قیامت صورتش گردد بدل
هدهد می‌گوید: تو مست گنج هستی، فرض کن که گنجی هم به دست آوردی این را بدان که عشق به طلا و گنج کافری است و او از قوم سامری محسوب می‌شود.
آخرین مرغی که هدهد را مخاطب قرار می دهد، صعوه است:
* حکایت صعوه و پرسش او از هدهد:

صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بیقرار
گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوّت و قوت آمدم
همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوّت موریم نیست
من نه پردارم نه پا نه هیچ چیز کی رسم در گردِ سیمرغِ عزیز
پیشِ او این مرغِ عاجز کی رسد؟ صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد؟
صعوه به کوچکی و نزاری خود اعتراف می‌کند و می‌گوید کسی که مثل من فرتوت و بی‌قوّت است کجا لایق وصل به سیمرغ است و این کار را برای من محال و غیر ممکن است و من یوسف خود را در چاه می‌جویم.
صعوه رمز و نماد انسان های ضعیف است، کسانی که خود را کوچکتر و خوارتراز ان می دانند که به درگاه الهی برسند.
* پاسخ هدهد به صعوه:

هدهدش گفت ای ز شنگی و خوشی کرده در افتادگی صد سرکشی
جماه سالوسی تو، من این کی خرم نیست این سالوسیِ تو در خورم
پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز گر بسوزند این همه تو هم بسوز
هدهد می‌گوید که ای کسی که این افتادگی تو از شنگی و خوشی توست. این سالوسی تو در خور من نیست، اگر در راه سیمرغ همه فدا شوند و بسوزند، تو هم بسوز، و تا مثل یعقوب نباشی یوسفی به تو نمی‌دهند.
پس از این پرسش و پاسخ ای اختصاصی، مرغان دیگری هم از هدهد پرسش هایی می کنند و عذرها می آورند و هدهد پاسخ آنها را می دهد.
عطار در این قسمت عنوان می کند که هر کدام از این مرغان عذری بی خود و بی دلیل داشتند و هیچ کس نمی تواند با این تعلقات پوچ به درگاه شاه برسد. و اگر تو تحمل یک ذره سختی و دشواری را نداشته باشی چگونه می خواهی به بارگاه سیمرغ و پادشاه برسی.
چون نداری ذرهای را گنج و تاب چون توانی جست گنج از آفتاب؟
می توان گفت عطار در این قسمت از داستان به ما یادآوری می کند که یک سالک برای طی کردن مسیر حق و حقیقت باید آمادگی هایی داشته باشد و آماده شدن برای این مسیر سختیها و مصائبی دارد که هر کس تحمل آن را ندارد.
عشق از اول سرکش وخونی بود تا گریزد هر که بیرونی بود
(مولانا، غزلیات شمس)

همانطور که قبل هم گفته شد، دراین داستان، مرغان نماد روح هایی هستند که هر کدام از این روح ها با وجود داشتن استعدادها در زندان جهان اسیر شده اند و برای رسیدن به حقیقت باید آماده سازی شوند و شرایطی را دارا باشند. عطار این شرایط را در هنگام پرسش و پاسخ هدهد و مرغان، و در جای جای داستان برای ما بیان می کند.
هدهد یا همان عطار در پرسش و پاسخی که در این قسمت با 10 مرغ دارد، در جواب مرغان مراحل اولیه شروع سفر را برای ما بازگو می کند. از طرفی هر مرغ می تواند رمز یک گروه از انسانها و پرسش آنها، دلبستگی و تعلقات هر یک از گروه آدمیان باشد. به طور مثال بلبل رمز انسانهای عاشق پیشه ای است که درگیر عشق به همنوع هستند و عشق به دیگری برای آنها کافی است. پاسخ هدهد و پاسخ عطار این است: تو باید به دنبال آن عشق و جمالی باشی که زوال پذیر نباشد چراکه گل پس از مدتی از بین می رود.
گل اگرچه هست بس صاحب جمال حسن او در هفته ای گیرد زوال
اینطور می توان عنوان کرد که پاسخ هدهد به یک از مرغان در واقع پاسخ عطار به جان های عاشقی است که مشتاق آنند تا دریابند که چطور می توان این مسیر را پیمود و چه شرایط و آمادگی هایی برای این طی طریق باید داشته باشند.