««سید حِمیَری» از شاعران ثابت قدم عصر امام صادق علیه السّلام است که بیش از ۲۳۰۰ قصیده در دفاع از اسلام ناب و مذهب تشیّع سرود.

وی در سال های جوانی طرفدار مذهب کیسانی و گرفتار بعضی از گناهان بود، هنگامی که در بستر مرگ افتاد، جریانی برایش پیش آمد که بسیار جالب است و آن این که:

حسین بن عون می گوید:
شنیدم سیّد حمیری، بیمار و بستری است، به عیادتش رفتم، دیدم در حال جان دادن است و عده ای از همسایگانش که با مذهب شیعه مخالفت می کردند، در کنار بسترش، گرد هم آمده اند، سید حمیری چهره ای زیبا و پیشانی پهن داشت، ناگاه دیدیم نقطه سیاهی در صورتش پیدا شد و کم کم زیاد گردید به طوری که همه صورتش سیاه گردید، شیعیان حاضر، از این حادثه، بسیار غمگین شدند از این رو عده ای ناصبی و مخالف شیعه در آن جا بودند و همین را دستاویزی برای مخالفت با شیعه قرار می دادند و شماتت می کردند، ولی چندان نگذشت که ناگهان نقطه سفیدی در چهره او پیدا شد، و کم کم زیاد گردید و سراسر صورتش را فرا گرفت، سید در حالی که خنده بر لب داشت و چهره اش برافروخته بود اشعاری را خواند با این معنی که:

«آنان که پنداشتند علی علیه السّلام دوستانش را از سختی ها، نجات نمی دهد، دروغ می گویند، آری سوگند به پروردگارم هم اکنون به بهشت عدن وارد شدم و خداوند همه گناهانم را بخشید، پس بشارت دهید دوستان علی علیه السّلام را که تا آخر عمر، در راستای ولایت و محبّت علی علیه السّلام، وصی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم حرکت کنند، و بعد از او در راه ولایت پسران آن حضرت، یکی پس از دیگری با توجه به صفات امامت که دارند، قدم بر دارند.

سپس گفت:
«گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست، و به حق، محمد رسول خدا است و به حق، علی امیرمؤمنان است ...
این ماجرا به گوش مردم رسید، دوست و دشمن برای تشییع جنازه سید حمیری، اجتماع کردند.


منبع: عرفان و عبادت، ص۴۲۶