عجب رويايي





راستش را بخواهيد امروز دست و دلمان به نوشتن نمي‌رفت و به همين دليل خيلي محترمانه سرمان را روي ميز كارمان گذاشته بوديم. كلا نگاهمان به دنيا عوض شده بود. كلي تغيير در خودمان احساس مي‌كرديم!


اصلا يكجور خاصي شده بوديم، نمي‌دانيم چرا اما بي‌خود و بي‌جهت منتظر يك حادثه يا اتفاق ويژه‌اي بوديم، مثلا منتظر بوديم تا دستي از پشت سرمان بيايد و محكم بخواباند زير گوشمان! و بعد از چك سوم و چهارم تازه از ما بپرسند كه چه كار كرده‌ايم (عادت كرده‌ايم هميشه اول تنبيه شويم بعد از ما سوال شود كه چه كاري انجام داده‌ايم)، بعد مدام فكرمان پيش اين بود كه اتوبوس پارك شده وسط تحريريه چطور از راه‌پله‌هاي تنگ ساختمان بالا آمده! (مطمئنيم كه با آسانسور نيامده) و مدام نگران بوديم مبادا هواپيما‌ها به جاي مهرآباد وسط ميرداماد فرود آيند (در اين روزگار عجيب اين اتفاق چندان هم بعيد نيست! هست؟) ضمنا اين منشي باراك اوباما هم بدجور رو اعصاب ما بود. مدام زنگ مي‌زد و مي‌گفت باراك مي‌خواد باهات صحبت كنه، اما ما كه وقت نداشتيم! (مردك بي‌سواد اصلا نمي‌دانيم چرا دوباره رئيس‌جمهور شد! بيچاره ملت آمريكا، گراني بيداد مي‌كند، چقدر تحمل كنند، دلارشان شده بود 4000 تومان) به هر حال، دست خودمان نبود.
مدام فكر مي‌كرديم عاقبتمان چه مي‌شود و باز بي‌خود و بي‌جهت مدام احساس مي‌كرديم مغزمان از هميشه خالي‌تر شده!
راستي مه غليظي هم كل تحريريه را فرا گرفته بود! و در اين مه غليظ هم اين امكان بود كه از لاي درختان جنگلي تحريريه! شيري، پلنگي، چيزي به ما حمله كند (قبول داريد كه در اين شرايط اصلا احساس امنيت نمي‌كنيد!) نخير! درست نمي‌فرماييد، قاطي نكرده‌ايم (انصافا در خلال اين عرايض نشانه‌اي از قاطي بودن ما وجود داشت؟) فقط اندكي نگرانيم كه با جيب خالي و گراني روزافزون و... بگذريم.
اصل داستان از آنجا شروع شد كه از وسط مه غليظي كه دور و برمان را گرفته بود، شبحي نمايان شد به چه بزرگي! اول ترسيديم، اما بعد كه دقت كرديم ديدم اين شبح، پير دنياديده خودمان است كه عينهو شاخ شمشاد روبه‌رويمان ايستاده و زل زده به ما، ما هم نامردي نكرديم و زل زديم به او. (كلا ما هميشه آمادگي اقدامات متقابل را داريم، بخصوص در همه موارد!) بعد او بانگ برآورد: «خاك بر سرت كه اينجا لميده‌اي و به فرياد ما نمي‌رسي» بعد اضافه كردند: «مرديم از گراني و...» كلام پير كاملا منعقد نشده بود كه جفت‌پا پريديم وسط فرمايش ايشان و گفتيم اي پير عرض نكرديم كه ترك وطن نفرماييد و عازم بلاد فرنگ نشويد! «زهرمار!» اين كلام پير دنياديده بود و در ادامه همين كلمه نغز فرمودند: «چرا الكي حرف مي‌زني؟ من كي ترك وطن كردم؟ به جان شما چند سالي است تا كرج هم نرفته‌ام!» بناچار بانگ برآورديم كه‌ اي پير جسارتا چقدر پرت تشريف داريد، شما الان بايد مي‌فرموديد كه تازه از بلاد فرنگ به دامان گرم وطن بازگشته‌ايد و بعد هرچه دل تنگتان مي‌خواست درخصوص گراني و... مي‌گفتيد.
پير مكثي كرد و در حوض انديشه فرو رفت!‌ بعد زل زد به چشمان نيمه‌بسته و تقريبا خمار ما و فرمود: «الان يادمان آمد، ما تازه از سفر مراجعت نموده‌ايم.»

سپس به شرح خاطرات خود از سفر به سرزميني بسيار دور پرداخت و فرمود: «يادش به خير در آن سرزمين دور يك موقعي در مراسم عقد و عروسي به عروس و داماد سكه هديه مي‌دادند، بعد از چند وقت سكه شد نيم‌سكه و بعد ربع‌سكه و بعد از اين سكه‌هاي نيم‌گرمي و بعد... .
بزودی روزي فرا مي‌رسد كه در اين‌گونه مراسم فقط بتوانيم به عروس و داماد بگوييم «آفرين! آفرين، شما ازدواج كرديد؟ عروسي هم گرفته‌ايد؟ آفرين، آفرين...» و در ادامه در باب گراني خوراك، پوشاك، مسكن و كلا همه چيز كلي اظهار فضل کردند.
سرمان كماكان روي ميز بود و در همان حالي كه سرمان روي ميز بود و در اين انديشه بوديم كه عاقبتمان با اين درآمدهاي كارمندي چه مي‌شود آوايي از دوردست به گوشمان رسيد: «درست مي‌شود» (چه خيالي)، اما صدايي بلندتر مرا مي‌خواند: «پاشو، پاشو يك ساعت است وسط تحريريه خوابيده‌اي و سردبير داره مياد سراغت!» ما هم مثل فنر از جا پريديم.