+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: از دفتر خاطرات یک عروس (طنز)

  1. #1
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    4,145
    تشکر
    1,209
    تشکر شده 5,363 بار در 1,879 پست

    از دفتر خاطرات یک عروس (طنز)

    از دفتر خاطرات یک عروس (طنز)




    دوشنبه

    الان رسیدیم خونه بعد ازمسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
    خیلی سرگرم کننده هست اینکه واسه ریچارد آشپزی می‌کنم .
    امروزمی‌خوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده ۱۲ تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم ۱۲ تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم.

    سه‌شنبه
    ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم.
    در روش تهیه اون نوشته بود بدون پوشش سروشود (لباس ، سس‌زدن= dressing).
    خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون .
    نمی‌دونم چرا هر دوتاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرویس می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.

    چهارشنبه
    من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیداکردم واسه‌ی این کار که می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملاً شست‌وشو کنین.
    پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از اینکه برنج رو دم کنم .
    ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

    پنج‌شنبه
    باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم. خب منهم یه دستور جدید رو امتحان کردم.
    تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین.
    خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره.
    ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
    نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتماً خیلی تو کارش استرس داشته.
    باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.


    جمعه
    امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم. نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک (beat it =در غذا : مخلوط کردن ، درزبان عامیانه : بزن به چاک).
    خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم .
    ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

    شنبه
    ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد.
    قبلاً به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ..وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
    وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی ۱۰ شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود.
    حتماً به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش برقصه.
    وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟ شروع کرد به گریه و زاری وهی داد می‌زد آخه چرا من؟ چرا من؟
    هووووم … حتماً به خاطر استرس کارشه … مطمئنم …

  2. 3 کاربر مقابل از این پست حسام22 تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •