+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

  1. #1
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    سوژه خنده تایپیکی برای همه ( عجب شعاری دادم )

    موضوع این هفته : داستان شیرینی شانس

    بدون هیچ مقدمه میریم سراغ سوژه خنده


    به نام خدا

    شیرینی های شانس






    درباره :


    داستان زندگی جوانی که در ورای زندگی چشمش به حقائق باز میشود ، تلخی و شیرینی ، پستیها و بلندی های زندگی ، آشنا شدن با دوس دختر و مشکلات رسیدن به زندگی از دغدغه های داستان است .






    دیباجه :

    شیرینی شانس اگر یک کتاب دکتر نباشد ، دست کم یک کتاب بیمار است ( اینو از یه کتاب دزدیدم ) ، من این کتاب را هنگامی نوشتم که طنز بوی فاضلاب میداد روم به دیوار گلاب به روتون بوی گه ، تعریف از خود نباشد صداقت و و دقت بی حد و زبان شیوا و ادبیات نامبر وان این کتاب یکیی از دلایل موفقیت این کتاب بوده .
    کاش کتابم به تو بیاموزد ، زندگی پرتغالی است گاز باید زد با پوست ، زیر این چرخ کبود ، سطل آشغالم کو ؟ چه کسی بود صدا زد علی ؟




    نظر نویسندگان دیگر

    آندره ژید : عشق بی حد صداقت به معشوق خود یعنی تفکردراین کتاب بسیار معنوس به نظر میرسد .
    هریت بیچر استو :


    گفتی است شایعه است صادق هدایت بعد ازخواندن این کتاب دست به خودکشی زد .




    داستان را درپست بعدی بخوانید



    ////////////////////////

    پاورقی های بی ربط

    $ موضوع بعدی سوژه : تایپیک اخبار میهن دانلود ( یعنی رسما علام جنگ کردیم
    ) زمان فرداشب همین موقع .

    $ خواندن داستان به افراد زیر 187 سال توصیه نمیشود .


  2. 18 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  3. #2
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    یکم طولانیه امیدوارم تا آخر بخونین .

    شیرینی های شانس :


    برای اولین باربود درمراسم عذاداری بودم ، نمیدونم مناسبت چی بود ولی فککنم شهادت مهادتی چیزی بود ، نهار هم میدادن .

    فضا عوض شد بااینکه روز بود برقارو خاموش کردن آخوند لحنش عوض شد همه دستشونو گرفتن جلو صورتشون میدونم این کار برای چیه برای این بود که بقیه نبینن که گریه میکنن ، یاشایدم برعکس بهرحال پناه خوبی بود .

    هنوز صحبت های آخوند شرو نشده بود یعنی تازه داشت شرو میشد که یهو یکیی با صدای بلند زد زیر گریه ، نگاه همه برای یه لحظه به اون رفت ، زار زار گریه میکرد پیرمرد بنده خدا . هنوز ک آخوند چیز گریه داری نگفته بود ، پس برای چی گریه میکرد ، با گریه اون همه زدنزیر گریه ، اوه چه فضایییی دلم رییشش ریییشش شد تو اون گریهه و زاری ها شرو کردن به پخش شیرینی ، وای چ شیرینی هایی بود ، ازاون گرونا وای خدا اکثرا نمیگرفتن ولی بعضی ها بااینکه وسط گریه بودن از شیرینی ها نمیگذشتن ، میدونی به من که برسه دوتا میگیرم نه اصلا میگم پسرم هم هست سه تا برمیدارم وای اگه چایی هم بیارن چ حالی میده ، ولی از شانس ما به صف دوم که رسید آخوند گف

    آقا ! یا من روضه بخونم یا شما شیرنی پخش کن ،

    اااههه ازاولم شانس نداشتیم یارو شیرینی هارو همونجا روزمین گذاشت ، دوباره گریه زاری شرو شد ، یعنی چیجوری میشه به اون شیرنمی ها رسید ؟ درهمین گیرودار....

    وای آره اون همسایمونه ، یه نفر درس کنارشیرینی ها نشسته بود ولی نه اون اصغر آقاست سال تا دوازده ماه به زور به همدیگه سلام می کنیم تازه اگه اول اون سلام کنه من با سرجواب میدادم چطوری برم پیشش ؟

    خیره به شیرینی ها تو فکر بودم که بغل دستیم یهو باصدای بلند جیغ زد ، قلبم اومد تودهنم ،
    کــــــــــوفت ! نمیتونی آروم تر گریه کنی؟

    همین بهونه شد بلند شدم رفتم پیش همسایمون و شرو کردم به احوال پرسی اونم شرو کرد به جواب دادم ، فکر نمیکرد به این گرمی ازش استقبال کنم

    گفتم وای میون اینهمه غریبه چقد خوش شانس بودم که شمارو میبینم حالا میتونم بدون احساس غریبی به روضه گوش بدم

    همسایمون ک حسابی احساس بزرگی کرد خودشوتکون داد و یجا برای ما باز کرد ..... حالا من درس جلو شیرینی ها بودم ... اول برای اینکه فکر کنن به شرینی ها اهمیتی نمیدم با دستم یخورده ظرف شیرینی رو حل دادم به جلو و وانمود کردم حواسم یجای دیگس

    یخورده خودمو تکون دادم نمیشد به این زودی شرینی برداشت ، ضایع میشد . خب ؟ خانم بچه ها چطورن ؟

    آخوند صحبت میکرد ، نمیدونم .... بیشتر نصیحت بود فککنم به جوونا حوصله گوش دادن به اینجور حرفا رو نداشتم .

    نگاهم به دوتا بچه آروم افتاد دوتا بچه تپلی و خوشکل تو بغل یه آقایی که نمیدونم چیشون میشد .
    گفتم چیمیشد همه بچه ها اینقدر آروم باشن ؟ من دوس دارم اگر درآینده با راحله بچه دار شدیم بچم به این آرومی باشه ، یکیی پسرو یکیی هم دختر ، با تعجب دیدم پسره مثل بچه های خوبو مهربون صورتشو برد سمت صورت دختره تا ببوستش

    دختره هم زیاد ازاین حرکت خوشش نیومد صورتشو خیلی خشن کشید عقب و با دست جلو اونو گرف ، حالا مثلا انگار چی ازش کم میشد دختنره بی جنبه ! پسره هم که این حرکتو دید با کف دست محکم کوبید فرق سر دختره

    وای خدا نمیدونی چ حالی داد، یه لحظه تو دماغی خندیدمو خودمو جم کردم ، دختره بلند شد دنبال پسره ، حالا ندو کی بدو ، درس پشت سرم بودن از پشت اومدن جلو ، خلی حال میداد دنبال کردن موضوع ، تازه اون یارو اومد دنبالشون پسرو اومد ازجلوم رد شد از رو شیرینی ها پرید احساس خطر کردم ولی خوشبختانه دختره هم همینکارو کرد ،

    پدره ک واقعا خاک تو سرش که آبروی هرچی بزرگتره رو برده وقتی ازجلومون رد شد پاشو درسسس کرد تو شیرینی ها

    چ گند کاری ایییییی

    منم یه لحظه بدون اختیار با صدای بلند گفتم

    ههههههییییییی !

    سرمو بلند کردم دیدم همه نگاها به سمت منه ، وای ضایع شد ، گفتم
    آقا مگه نمیبین آخوند داره روضه میخونه ؟

    اینجا ک جای تربیت بچه نیست ، نیگا کن چیکار با برکت خدا کردی؟
    آخوند هم دراومد از من طرفداری
    آقا بچتو جم کن دیگه
    یکیی اومد شیرینی هار و جمع کنه ک دیدم هنوز یه چندتاییی سالمه منم برای اینکه مثلا برکت خدا حروم نشه اونا رو از بقیه جدا کردم و روی یه دسمتال کاغذی گذاشتم ولی اینبار دیگه معتل نکردم و یکیی ازشیرینی هارو تو دهنم گذاشتم

    واااااایییییییییییییییییی یی

    انگار تو بهشت بودم ، بااینکه تو دهنم بود باز دهنم آب افتاده بود ، دوس داشتم زودتر گازش بزنم ، تو اوج لذت داشتم قورتش میدادم ، که چشمامو باز کردم دیدم همه دارن لخت میشن ، تو یه لحظه ترس برم داشت ، یهو لغمه پرید تو گلوم ،سرفم گرفت نفسم بالا نمیومد داشتم خفه میشدم چشمام پر اشک شد ، باز نمیشد ، همسایمون که حال منو دید ، برای کمک چنان ضربه ای به پشتم زد که انگار کل ستون فقراتم رو بالا آوردم ،

    آآآآآآااهههههههههه

    به خاطر ضربه چند دقیقه ای به زور نفس میکشیدم ، یه لحظه مرگ رو جلو چشمام دیدم ، لغمه اومد تو دهنم ، فککنم با روده هام ،

    الاهی دستت بره رو بمب خوشه ای ، این چ ضربه ای بود

    حالت خوبه؟
    با سر اشاره زدم آره
    این دیگه چ عذابی بود نازل شد ، همه لباس در آورده بودنو شرو کردن به سینه زدن ، منم که مطمئن بودم بخوام اینکار بکنم ، از مجلس پاشدم رفتم بیرون ، خیر ناهارو خوردیم ، من دیگه گوه بخورم بیام این مجلسا

    وایی خدا این مردم واسه یه بشقاب غذا چرااینطوری میکنن

    تو راهرو مسجد عکس یه جوون 17 یا 18 یا 19 به بالا رو دیدم که یه نوار مشکی و یه شعر زده بود بالا سرش ، بنده خدا فککنم مرده بود ، آره مقام که نیاورده مرده دیگه ،
    تو ذهنم گفتم این عکس آدما چه جاهیی که نمیره

    اول تو پرونده مدرسه با قیافه آب و جارو شده و موهای خوشکل که معمولا کار مادراس ، بعد رو شناسنامه که احساس میکنی بزرگ شدی ، بعدش رو کارت پایان خدمت که دوسال باید براش سگ دو بزنی و همه جور خفتی رو تحمل کنی آخرشم که روقبرت یا روهمین آگهی ترحیم ، آخرش به این فکر افتادم که اصلا برا چی زندگی میکنیم ؟ وقتی قراره بمیریم اصلا کارت پایان خدمت میخوایم چیکار؟ یه چیزایی تو ذهنم وول میخورد ، انگارافکارم میخواستن انقلاب کنن ، انگار میخواستن رژیم افکارم رو عوض کنن.

    ایکاش میشد باکارت پایان خدمت ازاون پله که نمیدونم پل هرات بود یا شایدم پل صرات بود گذشت ، ای بد بخت پسره ی جوون .

    از مسجد اومد بیرون ، یکم دلم گرفت ، گفتم زنگ بزنیم به این دوس دخترمون ببینیم در چ حالیه
    اووه شیش تا میس کال، الان زنگ بزنم میبنده به فحش مارو

    سسسسلاااااام راحله خانم ،نفسم تموم شد گفتم زنگ بزنم ازت یه نفس برا ادامه زندگیم بگیرم .
    ( یه صدای مردونه ) : مگه آپارتیه اینجا بیشعور؟ تو کی هستی ؟ با دختر من چیکار داری؟
    وااایی ، بباباشه ضایع شد ، حالا چیکار کنم ؟ ( حُل شدم نمیدونی چ چرتو پرت هایی گفتم )
    مثلا خواستم درس کنم
    اِه آقا ببخشید منزل راحله غلامی؟
    غلامی کدوم الاغیه ؟ میگم با دخترم چیکار داری یه هفته هی زنگ میزنی؟

    آقا ببخشید اشتباه گرفتم من با راحله غلامی کار داشتم
    حرفی نزد
    گفتم دست پیش بگیرم ، آقا درست صحبت کنید ، الاغ چیه ؟ ( وانمود کردم خونسرد ترین آدم
    دنیام ) درست نین چنین حرف زدن یخورده با آرامش تر ، شما میدونید من کی هستم ؟ من یه هنرمند هستم .
    هر بزمجه ای که هستی باش میگم چرا به موبایل دختر من زنگ میزنی ؟

    من : بخدا دوسش دارم ، میخوامش

    گوه خوردی بزمجه ، یه باردیگه زنگ بزنی کاری میکنم که بابابزگتو تو خواب ببینی

    این حرفو که زد ناخودآگاه یاد بابابزرگم تو دوران بچگی افتادم
    بااون قیافه مسخره و وحشتناک ، دندونای زردو یکیی درمیونش ، کله کچل و چشمای قرمز و ورقلمبیدش و اون جمله همیشگیش

    جیگررم چطورریییی ، وای وقتی اینو میخواست اینو بگه منو با چنان قدرتی تکون میداد که احساس میکردم مغزم با هوا مخلوط شده .


    دوسش دارم

    بزمجه به تو میگم دیگه زنگ نزن تو میگی دوسش داری ؟ گوه خوردی

    دیگه داشت کفرم در میومد ، نه بخاطر حرفاش ، بخاط بزمجه گفتنش آخه از میون حیوونا از تنها حیوونی که بدم میاد بزمجس ، خیلی قیافه گوهی داره


    گفتم اینقد نگو بزمجه یه قرار بزار بیام خواستگاری

    تومث اینکه حالیت نمیشه میگم زنگ نزن بزجمه باید جور دیگه حالیت کنم؟

    دیگه قاتیکردم ، حاظر بودم هر حیوونیو بگه جز بزمجه ، گافتم اصلا تو چکاره ای ؟ میام باهاش ازدواج میکنم همین روزا

    تو به روح بابات خندیدی

    ( وقتی بابام زنده بود جرأت نمیکردم جلوش بخندم چه برسه به روحش )
    قط کرد ، منم گفتم گور بابای هرچی دختره

    ..................

    یکم بعدترش

    افتادنم توی جوب باعث شد برای مدتی مأتل بشم و نتونم برم سرکار ، تو خیابون مشغول تمیز کردن شلوارم با آب کنار پیاده رو بودم که نگاهم به دوتا قناری زیبا افتاد ، وای چ صدای زیبایی !!!
    درمیان صدای ماشین هاو بوق کامیون و صدای مردمو مادری که تو پیاده رو درحال زدن بچش بود خیلی مأنوس و دلچسب به نظر میرسید ، شاید این یک نشانه است ، شاید خدا می خواهد بگوید هنوز هم راهی هست . تک شمعی در اعماق یک غار تاریک ، به خودم آمدم گفتم من نباید نا امید شوم که دیدم دو پسرجوان با یک تیرکمان دستی چنتا سنگ به طرف قناری ها پرت کردن و یکیی هم به هدف خورد و با شادی رفتند

    اگر نمیخواستید چرا پس رفتید ؟
    آآآآآههه

    این تنها امید من بود

    چرا؟
    چرا خدایا من باید بدشانس ترین آدم روی کره زمین باشم ؟
    سوار تاکسی شدم ، راننده یه آهنگ شاد گذاشته بود البته نه ، صدای رادیو بود
    ای بر پدرت لعنت نمیکنه لااقل با این چاله چوله زمین یکم یواش تر بره بااون پیکان زپرتیش ، هی باید بریم بالا هی محکم بخوریم زمین ، وای خدا چرا امروز اینقدر سگی شده ؟
    سرکار
    اوستام گف تو که گفتی امروز نمیای
    حالو حوصله خونه رفتن رو نداشتم
    چیه ؟چته؟
    ول کن بابا
    به من بگو شاید بتونم کمکت کنم

    هیچی بابا زنگ زدم به دوس دخترم باباش برداشت ضایع شد
    گفت یه بار دیگه زنگ بزنم زنگ میزنه به پلیس

    اوستا : تو بلد نیستی درست صحبت کنی ، همیشه خراب میکنی ، بزار برات یه خاطره تعریف کنم ، شاید بدردت بخوره
    من که حوصله کار رو نداشتم بدم نمیومد گوش بدم .
    میدونی سالها پیش که تو حجره بابام یه خانم رو دیدم عاشق شدم اما ننه مرده تا بیام آدرسو پیداکنمو برم خواستگاری شوهر کردو رفت

    ماه عثل رفتن شمال منم دنبالشون رفتم اصلا نمیدونم چرا رفتم ، ولی رفتم

    تو راه یهو دیدم شوهره ماشینشو نگه داشت خانمه محکم درو باز کردو اومد بیرون شوهره هم درو باز کرد دووید سمت خانمه و شرو کرد به کتک زدنش ، منم دوویدم جلو شوهره رو گرفتم و

    جداشون کردم اما وقتی فهمیدم خانمه قبله از ازدواج با مرده چهار با نامزد کرده منم شرو کردم به کتک زدن زنه ، حالا این شوهره بود که مارو جدا میکرد ،خواستم بگم این زنا قابل اعتماد نیستن ، زیاد سعی نکن عاشقشون بشی . من ازاون وقت به بعد فهمیدم باید با اونی اذواج کنی که مادرت میگه ، چون قبل اینکه بهت کسیو معرفی کنه شجره نامه پدر جدشو درمیاره .
    من کلا نفهمیدم این جریان چ ربطی به موضوع ما داره
    تو فکر بودم ک گوشیم زنگ خورد ، شماره آشنا نبود

    راحله بود ، شرو کردیم به حرف زدن
    حالا میخوای چیکار کنی ؟
    نمیدونم باید حضوری باباتو ببینم
    ولش کن اگه قاتی کردو بدتر شد چی؟
    خب بلاخره اینطوری ک نمیشه باید یه کاری کرد دیگه

    نمیدونم خودت میدونی فقط یکاری کن دیشب برام خواستگار اومد(بقض کرده بود )
    خب ، خب تو بگو نه
    نمیشه اینقد به اینو اون گفتم نه که دیگه نمیدونم چی بگم ، مادرم دیشب میگف خواستگار ازاین بهتر نمیشه ، نامبر وانه نامبر وانه ، خجالت میکشم بیخودی بگم نه اگه بگم معلوم میشه دلم یجا دیگس
    خودم درس میکنم نگران نباش ، حالا کجایی؟

    تو دستشوییم با گوشی خواهرم زنگ میزنم ، محمد ؟ خیلی دلم برات تنگ شده

    خیل خب حالا تو دستشویی خوبیت نداره آدم دلتنگ باشه ، زودباش تمومش کن الان بابات میاد ، راستی چهلم مادر بزرگت چهارروز دیگس؟ ؟

    آره
    ......................
    فرداش
    توراه مغازه باباش بودم ، یه تزئینات فروشی داشت که خیلی بهش مینازید ، خیلی ذهنم مشغول بود مدام جمله هایی که تمرین کردمو تکرار میکردم ، یهونفهمیدم کی یه تیربرق جلوم ضاهر شد با مخ خوردم بهش
    صدای خنده اومد ، برگشتمو دیدم یه سری آدمای بیکار مث همیشه نشستنو منتظر سوژه خندن ، اونها که از جرز دیوار چهلوپنج دقیقه ی نفس میخندن این سوژه برای خنده سه شبانه روزشون کافی بود ، خودمو جم کردمو به راهم ادامه دادم

    آقا ببخشید تزئینات فروشی منصور کدوم طرفه؟

    چیکار داری؟

    کارش دارم

    تانگی چیکار داری نمیگم
    برو بابا

    آقا؟
    آقا
    آقایی که کچلی با شمام

    بله؟
    تزئینات فروشی منصور کجاس؟

    اوناها اونجاس ولی به خودش نگی تزئینات فروشیا
    چرا؟

    بدش میالد بگی تزئینات بگو عتیقه

    آها ممنون ک گفتی ، چرا راحله بهم نگفته بود

    رفتم تو مغازه دیدم دونفر درحال خرید هستن ، منتظر موندم تا برن ، پدر راحله اومد سمتم
    اووم سلیقه خوبی دارین ، این خیلی شیکه ولی گرونه ، پیشنهاد من اینیکیی آواژوره
    آه حق باشماست همه عتیقه های شما واقعا زیبان ( برا اولین جمله ، جمله ای که دوست داشت رو گفتم و یه لبخند ملیح هم برای شروع زدم ، من تو اینکارا استادم)

    ببند نیشتو ، عتیقه چیه مردیکه بی سلیقه ، کلی پول بالا اینا رفته ، آها فهمیدم ، تورو عباس کچل فرستاده حرص منو دربیاری ، برو بیرون
    اااه چرا اینطوری شد
    آقا صبرکن توضیح میدم

    توضیح چی میدی ؟ گفتم برو بیرون تانزدمت بزمجه ، برو به اون عباس از قول من بگو عوض این کارا یه مو بکار سرت ، با سرکچلت سرپیری رفتی دختر 18 ساله گرفتی لااقل یخورده خودتو جوون تر کن دختره خجالت نکشه پیش مردم .

    منو فرستاد بیرون و اجازه نداد یه کلمه بگم ، آآآآه اگه این عباس کچلو ببینم کاری میکنم از ترس همه جای بدنش مو دربیاره
    درراه برگشت
    آقا ببخشید خونه عباس کچل کجاس؟
    اونجا ، ولی خیلی جرأت داری بهش میگی کچلا؟
    چرا؟
    هفته پیش یکیی بهش گف کچل یه هفته راهی بیمارستان شد
    باشه ممنون ک گفتی ، تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده ، چرا این بلا سرم اومد ، خدایا ، بهتره یه هفته برم خونه و از خونه نیام بیرون تا این بد شانسی ها تموم بشه .


    .................

    پس فرداش ، چهلم مادر بزرگش

    مداح : آیی جوونا قدرمادراتونو بدونین ، این مادر فقط یک مادر نبود .....
    رفتم داخل هیچکس از ورود من به اونجا خبر نداشت ، برای کسی هم فرقی نمیکرد فقط برای بعضی ها چون اهل اون محل نبودم عجیب بودم

    داشتم مینشستم که یکیی گفت : آقا ببخشید
    جانم؟

    اینجا مراسم چهلم است ، نهار نمیدهند ، فقط چای و خرماو شیرینی

    بغل دستی : خخخخخخخخخخ

    من که خیلی بهم برخورده بود لحظه ای خودم رو به آدم های باشعور شبیه کردم و پاسخ آن جوان را با آرامش دادم

    نه جوان ، اشتباه میکنی ، چیزی که دراین مراسم میدهند قرآن و یاد خداست

    اون بنده خداهم که باورش شد من آدم درستو حسابیم به تته پته افتادو سریع حرفشو عوض کرد
    شرمنده حاجی منظوری نداشتم

    خانم ها طرف بالا و آقایون طرف پایین مجلس بودند ، تاحالا گریه کردن خانم هارو ندیده بودم ، خوش بحالشون یه چادر میکشن سرشون و یکمم شونه هاشونو تکون میدن ، هرچند وقت یکبارهم برای تنفس چادرشونو کنار میزنن و چای و خرمامیخورن . بیچاره پادویی که به خانم ها چای میرسونه ،یکیی میگه پررنگه کم رنگش کن ، یکیی میگه کمرنگه پررنگش کن
    بلاخره اعصاب یکیی از پادوها خرد شدو بجای پررنگ کردن چای اونو با چای کسی که میگفت کمرنگش کن عوض کردو استکان چای رو محکم کوبید بشکلی که صداش همه جا پیچید حتی مداح هم یکلحظه ساکت شد تا آخر ماجرا رو ببینه

    سکوت مداح باعث سکوت جم شد و دنباله نگاه مداح که به سمت پادها بود سمت نگاه مردم رو عوض کرد

    تاجاییکه پادو یکلحظه سرش رو بالا گرفت و دید همه دارن به اون نگاه میکنن
    پدر راحله که این صحنه رو دید نگران ازرفتن آبروش بود سریع رفت و به مداح با صدای لرزان گف ادامه بده ، استرس از سرو روش میبارید
    مداح شروع کرد به خوندن ولی اصلا معلوم نبود چی میگفت ، هنوز هواسش همونجا بود بعلاوه مردم هم همکاری نمیکردن بلاخره اون دوتا خانم بلند شدن

    واقعا که ، ایییشششششش

    انگار ماجرا تموم شدنی نبود ، یهو فکری جوید و چون جوانه ای در مغزم روئید ، یاد اون مجلس عزاداری افتادم که پیرمرد بیچاره یهو بی دلیل زد زیر گریه و بقیه هم شرو کردن به گریه ، من هم همونکارو کردم .

    با تمام وجود و با بالاترین فرکانس هنجره زدم زیر گریه ( بعدا فهمیدم به این کار گرم کردن مجلس میگن )

    جیغ من که مثل کسی بود که دستش رفته لای در همه هواسهارو به سمت من پرت کرد ، جوری گریه و زاری میکردم که کسی دیگه صدای مداح رو نمیشنید ، کار من باعث شد دوخانم

    سرجاشون بشینن و بقیه مجلس گرم کن ها هم شرو کنن و پا به پای من مجلس رو ادامه بدن ولی کم کم داشت باورشان میشد که کم آورده اند

    یکلحظه صدامو قطع کردم ، وای چه مجلس باشکوهی ! از فرصت استفاده کردمو دو عدد از شیرینی هایی که اونجا بود رو گذاشتم تو دهنم و با نگاهم یه مرد جوون رو که تازه وارد مجلس شد رو دنبال کردم ، یکم خل وضع به نظر میرسید ، همینکه شیرینی میخوردم اونو دنبال میکردم که مدام به مردم میخورد ، خیلی خندم گرفته بود ، خیلی جلوی خودم رو گرفتم ، به من که رسید (شانس که نداریم ) نمیدونم یهو پاش بجا گرفت خورد زمین و محکم خورد به من منم شیرینی پرید تو گلوم ، مرد پاشدو عذرخواهی کرد

    توان جواب دادن نداشتم نفسم بالا نمیومد رنگم پرید و بیحال افتادم روی زمین ، بلاخره بغل دستیام که وضع منو دیدن فکر کردن بخاطر گریه فشارم افتاده ، دستو پام رو گرفتن که از مجلس ببرنم بیرون درحال جان دادن بودم که اونیکه سرم رو گرفته بود خورد زمینو منم محکم انداخت پشتم محکم به زمین خوردو لقمه برگشت و همین ضربه باعث شد نفسم بالا بیاد با تمام وجود یه دم بزرررررگگگ کشییدم ولی دووم نیاوردم چشام سیاهی رفتو بیهوش شدم
    چن دقیقه بعدترش

    چشمم رو که باز کردم دیدم پدر راحله بالا سرم عین پروانه میچرخه و پرستاری میکنه . وقتی دید بهوش اومدم گف : خوبی عزیزم ، با خودم گفتم خدایا اینم خوابه دارم میبینم ؟تواین وضعیت شوخیت گرفته با ما؟ باورم شده بود خوابم پوزخند زدمو دراز کشیدم ، یکهو گله ای از بچه های کوچیک پریدن رو سرم و بار دیگه به هرچی بچه زیر 7 ساله لعنت فرستادم بلند شدم باورم شد که بیدارم ، پس اگه بیدارم ؟ برگشتمو به پدر راحله گفتم
    آقا من ، من

    هییس هیچی نگو ! من خودم همه چیو میدونم ، خیالت راحت بچه ، من مخالفتی ندارم ، یعنی نمیتونمم به آدم باخدایی مثل شما نه بگویم.

    پریدم تو بغل پدرزن گرامی و حسابی از خجالتش در اومدم .

    /////

    تو محظر

    خانم راحله حسینی آیا بنده وکیلم ؟
    عروس رفته گل بیاره
    واییی یه بار دیگه باید بگه ، اصلا این شروعیه برا درآوردن حرص ما مردا ، بهرحال تا این بخواد بگه بله ما یکم ازاین شیرینی ها بخوریم
    شیرینی رو هنوز تو دهنم نزاشته بودم که دیدم همه به من نگاه میکنن
    یعنی چی ؟
    عروس قراره بله بگه ، چرا به من نیگا میکنن
    مث احمقا داشتم به بقیه که به من نیگا میکردن خیره شده بودم و سرجام خشکم برده بود که یهو یکیی زد پشتم و گف
    حواست کجاس؟زیر لفظی !!!!!
    آهااااااااااا



    امیدوارم خوشتون اومده باشه .

  4. 17 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  5. #3
    msh002
    میهمان

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )


    وای خدای من این داستان عاااااااااااااااااااااااا لی بود
    بی نظیرههههههههههههههه
    علی خودتم میدونی من حوصله خوندن متن های طولانی رو ندارم، ولی این داستان اینقدر جذاب بود که همه شو خوندم
    اینکه داستان با بهونه خوردن یه شیرینی شروع میشه و در طول داستان شخصیت اول مارو به اینور و اونور پرت میکنه و روایت جدیدی رو با لحنی شیرین میگه و در اخر هم با شیرینی تموم میشه
    اینکه داستان از یه مجلس عذا شروع شد و به یه مجلس شادی تموم شد
    این تیکه های طنز داستان
    اینا بی نهایت زیبا بودن
    خیلی قلمت قویه رفیق، این تعریفا خودتم میدونی هیچکدوم الکی نیست
    عادت ندارم از کسی الکی تعریف کنم
    اما باور کن این اعتقاد قلبیمه که اینقدر تو نوشتن مهارت داری که میتونی یه رمان خیلی خوب بنویسی
    خیلی داستانت رو دوست داشتم، و واقعا باهاش خندیدم
    و دیالوگهایی ازش رو برات جدا کردمو گذاشتم
    خیلی خیلی زیبا بود، بهت تبریک میگم
    به بقییه دوستان هم پیشنهاد میکنم بخونن، درسته طولانیه ولی ارزشش رو داره
    راستی باید بگم با خوندن این داستان اعلام جنگت با تاپیکم تنمو لرزوند، قول میدم همه تلاشمو بکنم که حریف قدری برات باشم

  6. 15 کاربر مقابل از این پست msh002 تشکر کرده اند.


  7. #4
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    نقل قول نوشته اصلی توسط msh002 نمایش پست ها

    وای خدای من این داستان عاااااااااااااااااااااااا لی بود
    بی نظیرههههههههههههههه
    علی خودتم میدونی من حوصله خوندن متن های طولانی رو ندارم، ولی این داستان اینقدر جذاب بود که همه شو خوندم
    اینکه داستان با بهونه خوردن یه شیرینی شروع میشه و در طول داستان شخصیت اول مارو به اینور و اونور پرت میکنه و روایت جدیدی رو با لحنی شیرین میگه و در اخر هم با شیرینی تموم میشه
    اینکه داستان از یه مجلس عذا شروع شد و به یه مجلس شادی تموم شد
    این تیکه های طنز داستان
    اینا بی نهایت زیبا بودن
    خیلی قلمت قویه رفیق، این تعریفا خودتم میدونی هیچکدوم الکی نیست
    عادت ندارم از کسی الکی تعریف کنم
    اما باور کن این اعتقاد قلبیمه که اینقدر تو نوشتن مهارت داری که میتونی یه رمان خیلی خوب بنویسی
    خیلی داستانت رو دوست داشتم، و واقعا باهاش خندیدم
    و دیالوگهایی ازش رو برات جدا کردمو گذاشتم
    خیلی خیلی زیبا بود، بهت تبریک میگم
    به بقییه دوستان هم پیشنهاد میکنم بخونن، درسته طولانیه ولی ارزشش رو داره
    راستی باید بگم با خوندن این داستان اعلام جنگت با تاپیکم تنمو لرزوند، قول میدم همه تلاشمو بکنم که حریف قدری برات باشم


    ممنون مهدی ، خیلی داری شرمندم میکنی ، نظر لطفته ، درضمن ماکجا و تایپیک اخبار کجا ، به دل نگیر ( به دل نگیرو به دل نگیریا ، قراره بجنگیم اینجا )

  8. 15 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  9. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    محل سکونت
    از پشت این همه کابل و سیم دیگه چه فرقی می کنه؟
    نوشته ها
    3,044
    تشکر
    13,083
    تشکر شده 13,579 بار در 3,054 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    سلام…من به عنوانِ عضوی از گروه خبرنگاران واسه ی رقابت اومدم
    داستانم۱) شروعش از شروع داستانِ علی آقاست و تلخ و شیرین با همِ و زیاد طنز نیست…
    علی آقا رقیبِ گرامی نظر یادتون نره

    «یادش بخیر»
    مجلسِ عزا بود و من کنارِ عمو نشسته بودم و سعید زد توو سرم
    -منو می زنی؟…جرأت داری وایسا…
    بلند شد و وسطِ مجلس شرو به دویدن کرد
    منم دنبالش دوییدم و گفتم:وایسا ترسو
    از روی ظرف شیرینی پرید و منم پشت سرش پریدم
    داشتیم دنبال هم می دوییدیم که یهو وایستاد و منم بهش خوردم و مثل مکعب دومینو افتادم روش
    فک کردم الان می زنه زیرِ گریه و خودمو آماده ی منت کشی کرده بودم که یهو
    -هه هه هه…زهره مار…چته؟چرا داری ریسه می ری از خنده؟
    با دستش اونور رو نشون داد و من برگشتم تا ببینم که چرا داره می خنده
    وای…چه صحنه ای بود…عمو جفت پا رفته بود توو شیرینیا!!!!!
    زدم زیر خنده...آخه عمو شده بود عینِ شمعی که وسط یه کیک له شدس!!
    یهو دیدم عمو برعکسِ همیشه یه نگاه خشونت آمیزی به منو سعید کرد و اومد سمتمون...
    -صدف...بدو دررو...بابام شکارِ از دستمون...
    بلند شدیم و شرو به دوییدن کردیم...
    عمو که پشت سرمون می دویید گفت:صدف...وایسا به بابات بگم...سعید کره خر وایسا...
    در حالی که داشتم می دوییدم و نفس نفس می زدم گفتم:هَ...هَ...سعید...هَ...مگه عمو بابات نیست؟!
    نفس نفس زنان گفت:هَ...معلومه که هست...
    گفتم:پس چرا بهت می گه کره خر؟! و یه خنده ی موذیانه کردم
    نامرد یه سنگ ورداشت،می خواست بزنَتَم که جا خالی دادم و خورد توو کله ی یه بنده خدا!
    -وای...بدو...بدو صدف که اگه بابام برسه هردومونو می کشه
    گفتم:چی چی رو بدو؟...ترسو می خوای درری؟...شاید چیزیش شده باشه...تو می ترسی برو...من نمی یام
    -باشه...خودت خواستی...من رفتم.
    من رفتم و به اون بنده خدا کمک کردم تا بلند شه و سعید فرار کرد...
    عمو اومد و وقتی صحنه رو دید گفت:پس سعید کو؟برو دنبالش پیداش کن تا من این بنده خدا رو ببرم درمونگا...
    من افتادم توو کوچه ها دنبالِ سعید و هر چند لحظه یه بار صدا می زدم:سعید...سعید...
    یه نیم ساعتی دنبالش اینور و اونور گشتم تا دیدم آقا رفته پشتِ یه وانتِ پر از فرش و زیر فرشا قایم شده..
    گفتم:تو اون جا چی کار می کنی؟...همه جا رو دنبالت گشتم ترسو خان...بیا...بیا پایین از اونجا باید بریم...
    گفت:تو برو...من نمی یام...اگه بیام بابام منو می کشه...
    منم که حرصم گرفته بود گفتم:انقد اینجا بمون تا بمیری...و برگشتم تا برم مسجد که یهو...
    یهو یه آقایی رفت سمت وانتو اونو روشن کرد...
    داد زدم:سعید...بیا پایین...زود...بدو بیا پایین
    ولی فایده نداشت و وانت راه افتاده بود و منم پشت سرش می دوییدم هی به سعید می گفتم بپر...بپر...
    یهو نمی دونم پام به چی گیر کرد و افتادم و وانت رفت که رفت...
    با چشمِ گریون رفتم مسجد و دیدم عمو از درمونگا برگشته و اونجا منتظر منو سعیدِ...
    با هق هق همه چیزو واسش تعریف کردم و اون شد مثل مرغ که نه خروسِ سر کنده و عین فشفشه بالا پایین می رفت...
    بعد از این که یه کم آروم شد،با هم رفتیم کلانتری و اونجا پلیسا ازم چن تا سؤال پرسیدن و بعد گفتن برین خونه هر وقت خبری شد بهتون اطلاع می دیم...
    عمو منو رسوند خونه و همه چیزو واسه مامان و بابام تریف کرد...
    بابام گفت:صدف می ری توی اتاق تا نگفتم بیرون نمی یای...
    منم که اصلاً حوصله نداشتم و حالم خراب بود با کمال میل گفتم:چشم...
    رفتم توی اتاقم و روی تختم خوابیدم و شرو کردم به گریه...
    -صدف...صدف...پاشو دیگه...چقد می خوابی...پاشو
    با خواب آلودگی گفتم:ولم کن سعید...بذا بخوابم...
    یهو دوزاریم افتاد و مثل فشنگ بلند شدم و گفتم:سعید...خودتی یا خواب می بینم؟!...می دونی چقد ترسیدم؟...

    -آخی...یادش بخیر...یادته عمو گفتین سعید؛آقا سعیدم عین لبو سرخ شد و زد تو سرشو گفت:وای...صدف بدبخت شدم...
    بعد وقتی اومد پیشِتون گوششو گرفتین و گفتین:صدف برو دوربینو بیار و همینجوری یه عکس بگیر تا ایشون هیچوقت این روزو یادش نره بعدش من این عکسو گرفتم......
    -آره...یادمِ صدف جان...چه زود گذشت...حالا این سعید خودش شده بابا و تو داری می ری خونه ی بخت...
    -یادش بخیر...

    خب،اگه کم وکسری بود ببخشین...به هر حال علی آقا بیشتر از من مهارت دارن...
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک

    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک



  10. 11 کاربر مقابل از این پست * Nice Girl* تشکر کرده اند.


  11. #6
    msh002
    میهمان

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    به به
    میبینم که نویسنده های قهاری تو داستان نویسی داریم
    فک کنم با این اوصاف وقتش رسیده علی دوباره تاپیک داستان نویسیسشو راه بندازه
    علی خااااااان ما منتظر تاپیک داستان نویسی 7 هستیماااااااااااااااا

    و اما در مورد این داستان خوشگل
    (هرکی ندونه میگه من خودم عند نویسندگی م فقط باید بیام اینجا کارا رو نقد کنم)
    اولش فکر کردم قراره نمای دیگه ای از داستان علی نوشته بشه
    که اگه اینجوری میشد، باتوجه با مزه شیرینی که از خوندن داستان علی بهم دست داده بود، این داستانم برامی خیلی خیلی خیلی بیشتر جذاب میشید
    ولی خب حالا که باید بعنوان یه داستان مستقل بهش نگاه کنم
    باید بگم توصیف صحنه ها توش کم بود، که اگه به محیط پیرامون و جزییات داستان بیشتر می پرداختی به نظر من قشنگتر میشد
    و اینکه من حس کردم دختر بچه زیاد هم بچه نبود،یعنی صدف از سعید حدود 5 سال بزرگتر بود اما به بزن بزن اولشون نمیخورد این اختلاف سنی، از طرفی اگه من اشتباه کرده باشم پس عاقل بودن دختره وقتی که باسنگ کسیو زده بودن به سنش نمیخورد بازم
    ولی در کل باید بگم شیرین و جذاب بودو از همه مهمتر چیزی که من بازم دوسش داشتم لحن ساده و روون نوشته بود
    ممنون

  12. 11 کاربر مقابل از این پست msh002 تشکر کرده اند.


  13. #7
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    محل سکونت
    از پشت این همه کابل و سیم دیگه چه فرقی می کنه؟
    نوشته ها
    3,044
    تشکر
    13,083
    تشکر شده 13,579 بار در 3,054 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    نقل قول نوشته اصلی توسط msh002 نمایش پست ها
    به به
    میبینم که نویسنده های قهاری تو داستان نویسی داریم
    فک کنم با این اوصاف وقتش رسیده علی دوباره تاپیک داستان نویسیسشو راه بندازه
    علی خااااااان ما منتظر تاپیک داستان نویسی 7 هستیماااااااااااااااا

    و اما در مورد این داستان خوشگل
    (هرکی ندونه میگه من خودم عند نویسندگی م فقط باید بیام اینجا کارا رو نقد کنم)
    اولش فکر کردم قراره نمای دیگه ای از داستان علی نوشته بشه
    که اگه اینجوری میشد، باتوجه با مزه شیرینی که از خوندن داستان علی بهم دست داده بود، این داستانم برامی خیلی خیلی خیلی بیشتر جذاب میشید
    ولی خب حالا که باید بعنوان یه داستان مستقل بهش نگاه کنم
    باید بگم توصیف صحنه ها توش کم بود، که اگه به محیط پیرامون و جزییات داستان بیشتر می پرداختی به نظر من قشنگتر میشد
    و اینکه من حس کردم دختر بچه زیاد هم بچه نبود،یعنی صدف از سعید حدود 5 سال بزرگتر بود اما به بزن بزن اولشون نمیخورد این اختلاف سنی، از طرفی اگه من اشتباه کرده باشم پس عاقل بودن دختره وقتی که باسنگ کسیو زده بودن به سنش نمیخورد بازم
    ولی در کل باید بگم شیرین و جذاب بودو از همه مهمتر چیزی که من بازم دوسش داشتم لحن ساده و روون نوشته بود
    ممنون
    بله؛منم از نقدتون ممنونم…ولی صدف داستان من ۸ و سعید ۱۰ ساله بود…فقط صدفش یه خورده سروزبون دار بود!
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک

    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک



  14. 10 کاربر مقابل از این پست * Nice Girl* تشکر کرده اند.


  15. #8
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    نقل قول نوشته اصلی توسط * Nice Girl* نمایش پست ها
    سلام…من به عنوانِ عضوی از گروه خبرنگاران واسه ی رقابت اومدم
    داستانم۱) شروعش از شروع داستانِ علی آقاست و تلخ و شیرین با همِ و زیاد طنز نیست…
    علی آقا رقیبِ گرامی نظر یادتون نره

    «یادش بخیر»
    مجلسِ عزا بود و من کنارِ عمو نشسته بودم و سعید زد توو سرم
    -منو می زنی؟…جرأت داری وایسا…
    بلند شد و وسطِ مجلس شرو به دویدن کرد
    منم دنبالش دوییدم و گفتم:وایسا ترسو
    از روی ظرف شیرینی پرید و منم پشت سرش پریدم
    داشتیم دنبال هم می دوییدیم که یهو وایستاد و منم بهش خوردم و مثل مکعب دومینو افتادم روش
    فک کردم الان می زنه زیرِ گریه و خودمو آماده ی منت کشی کرده بودم که یهو
    -هه هه هه…زهره مار…چته؟چرا داری ریسه می ری از خنده؟
    با دستش اونور رو نشون داد و من برگشتم تا ببینم که چرا داره می خنده
    وای…چه صحنه ای بود…عمو جفت پا رفته بود توو شیرینیا!!!!!
    زدم زیر خنده...آخه عمو شده بود عینِ شمعی که وسط یه کیک له شدس!!
    یهو دیدم عمو برعکسِ همیشه یه نگاه خشونت آمیزی به منو سعید کرد و اومد سمتمون...
    -صدف...بدو دررو...بابام شکارِ از دستمون...
    بلند شدیم و شرو به دوییدن کردیم...
    عمو که پشت سرمون می دویید گفت:صدف...وایسا به بابات بگم...سعید کره خر وایسا...
    در حالی که داشتم می دوییدم و نفس نفس می زدم گفتم:هَ...هَ...سعید...هَ...مگه عمو بابات نیست؟!
    نفس نفس زنان گفت:هَ...معلومه که هست...
    گفتم:پس چرا بهت می گه کره خر؟! و یه خنده ی موذیانه کردم
    نامرد یه سنگ ورداشت،می خواست بزنَتَم که جا خالی دادم و خورد توو کله ی یه بنده خدا!
    -وای...بدو...بدو صدف که اگه بابام برسه هردومونو می کشه
    گفتم:چی چی رو بدو؟...ترسو می خوای درری؟...شاید چیزیش شده باشه...تو می ترسی برو...من نمی یام
    -باشه...خودت خواستی...من رفتم.
    من رفتم و به اون بنده خدا کمک کردم تا بلند شه و سعید فرار کرد...
    عمو اومد و وقتی صحنه رو دید گفت:پس سعید کو؟برو دنبالش پیداش کن تا من این بنده خدا رو ببرم درمونگا...
    من افتادم توو کوچه ها دنبالِ سعید و هر چند لحظه یه بار صدا می زدم:سعید...سعید...
    یه نیم ساعتی دنبالش اینور و اونور گشتم تا دیدم آقا رفته پشتِ یه وانتِ پر از فرش و زیر فرشا قایم شده..
    گفتم:تو اون جا چی کار می کنی؟...همه جا رو دنبالت گشتم ترسو خان...بیا...بیا پایین از اونجا باید بریم...
    گفت:تو برو...من نمی یام...اگه بیام بابام منو می کشه...
    منم که حرصم گرفته بود گفتم:انقد اینجا بمون تا بمیری...و برگشتم تا برم مسجد که یهو...
    یهو یه آقایی رفت سمت وانتو اونو روشن کرد...
    داد زدم:سعید...بیا پایین...زود...بدو بیا پایین
    ولی فایده نداشت و وانت راه افتاده بود و منم پشت سرش می دوییدم هی به سعید می گفتم بپر...بپر...
    یهو نمی دونم پام به چی گیر کرد و افتادم و وانت رفت که رفت...
    با چشمِ گریون رفتم مسجد و دیدم عمو از درمونگا برگشته و اونجا منتظر منو سعیدِ...
    با هق هق همه چیزو واسش تعریف کردم و اون شد مثل مرغ که نه خروسِ سر کنده و عین فشفشه بالا پایین می رفت...
    بعد از این که یه کم آروم شد،با هم رفتیم کلانتری و اونجا پلیسا ازم چن تا سؤال پرسیدن و بعد گفتن برین خونه هر وقت خبری شد بهتون اطلاع می دیم...
    عمو منو رسوند خونه و همه چیزو واسه مامان و بابام تریف کرد...
    بابام گفت:صدف می ری توی اتاق تا نگفتم بیرون نمی یای...
    منم که اصلاً حوصله نداشتم و حالم خراب بود با کمال میل گفتم:چشم...
    رفتم توی اتاقم و روی تختم خوابیدم و شرو کردم به گریه...
    -صدف...صدف...پاشو دیگه...چقد می خوابی...پاشو
    با خواب آلودگی گفتم:ولم کن سعید...بذا بخوابم...
    یهو دوزاریم افتاد و مثل فشنگ بلند شدم و گفتم:سعید...خودتی یا خواب می بینم؟!...می دونی چقد ترسیدم؟...

    -آخی...یادش بخیر...یادته عمو گفتین سعید؛آقا سعیدم عین لبو سرخ شد و زد تو سرشو گفت:وای...صدف بدبخت شدم...
    بعد وقتی اومد پیشِتون گوششو گرفتین و گفتین:صدف برو دوربینو بیار و همینجوری یه عکس بگیر تا ایشون هیچوقت این روزو یادش نره بعدش من این عکسو گرفتم......
    -آره...یادمِ صدف جان...چه زود گذشت...حالا این سعید خودش شده بابا و تو داری می ری خونه ی بخت...
    -یادش بخیر...

    خب،اگه کم وکسری بود ببخشین...به هر حال علی آقا بیشتر از من مهارت دارن...
    ممنون قشنگ بود ، همینکه شما تو دودقیقه داستانی به این خوبی مینویسی یعنی مهارت خیلی خوبی داری ، من این داستان کوتاه رو یک ماه نوشتنش طول کشید برام ، پس معلوم میشه خیلی هم نوشتنم خوب نیست ،
    ازاینکه رقابت رو اینطوری سالم شرو کردی ممنون . ولی ما رقابت غیر سالمو بیشتر دوس داریم
    شوخیدم ( شوخیدمو شوخیدم )

  16. 11 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  17. #9
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    4
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    جناب donbalambia گند زدی هم تو داستان نویسیت که کلا چرت و پرت نوشتی هم از نظر املایی

  18. کاربر مقابل از این پست mojtaba-65 تشکر کرده است.


  19. #10
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض پاسخ : سوژه خنده 2 ( شیرینی شانس )

    نقل قول نوشته اصلی توسط mojtaba-65 نمایش پست ها
    جناب donbalambia گند زدی هم تو داستان نویسیت که کلا چرت و پرت نوشتی هم از نظر املایی


    والا ما همینقد بلد بودیم ، شمام لطف دارین

  20. 2 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •