+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستانی از یک سفر(اخر خنده)+18

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا
    نوشته ها
    5,773
    تشکر
    5,451
    تشکر شده 9,130 بار در 2,173 پست

    داستانی از یک سفر(اخر خنده)+18

    به نام خدا


    خواندن این داستان برای افراد زیر18سال توصیه نمی شود حتی شما دوست عزیز


    قسمت اول

    من سفر 4روزه ی پر از سوتی و خنده خود را برای شما تعریف میکنم هر روز یک قسمت مینویسم حتما بخوانید

    من امیر زارع معروف به amirioروز 3شنبه هفته پیش از پیش شما بچه های گل فروم مرخص شدم تا به رفقا برای عید نیمه شعبان به جمکران بریم همون قدیمی ها میگن گرون بی حکمت نیست ارزون بی علت نیست
    ما فقیر فقرا اومدیم با 30هزار پولی که سرکاروان میگرفت ما هم گفتیم میریم خدا رو چه دیدی؟ خب خبر رسید 3شنبه ساعت 4بعد از ظهر باید بریم سر قرار رفتیم اتوبوس سر موقع ساعت 6 اومدسوار شدیم 4تا صندلی

    تو یک ردیف گرفتیم که بشینیم نشستیم سروع به حرف زدن کردیم اوتوبوس 10دقیقه نبود ایستاده بود که مسافرا اومدن نه 1تا نه2تا 20نفر ادم اومدن سوار شدن دوتا جوان20ساله هم بودن معلوم میشد مشروب خرده بودن

    بگذریم ساعت 8شب در جاده رفسنجان-یزد کنار مجموعه فرهنگی حضرت ابولفضل(ع) ایستادند برای نماز و شام ما هم که چیزی در بر نداشتیم به یک چای صلواتی و چند کیک برای شام راضی شدیم همه سوار شدند و من

    که حسابی خسته بودم خوابم برد ساعت 12 نشده بود راننده قصد خواب در اخر ماشین را کرد ان دو جوان مست هم ان جا را گرفته بودند راننده به یکی از انها گفته بلند شو بیدار شد و روی صندلی خودش نشست امان از ان

    یکی هر چه گقتند بیدار نشد من همان جا در کنار حادثه بودم چشمتان روز بد نبیند راننده سر جوان را گرفت و جلو عقب کنان جیغ میزد بلند شو به قول پدرم ادم خواب را میشود بیدار کرد ولی ادمی که خود را به خواب زده را

    نمیتوان بیدار کرد جوان دیگر توان مقاومت نداشت بیدار شد و شروع بع فوحش دادن کرد راننده ناراحت شد و یه مشت ابدار نصیبش کرد جوان هم پای خود را به شیشه بوفه یا همان اخر اتوبوس زد و شیشه ریخت پایی دوسه تا

    زن غش کرده بودند مدیر کاروان هم میخواست سکته کند ما رفتیم ان ها را از هم جدا کردیم و کمی اب به انها دادیم راننده گفت صبر کن به پلیس راه که برسیم تحویل پلیس میدمت به پلیس راه رسیدیم راننده عکس العملی

    نشان نداد معلوم بود جوان را بخشیده بود ولی شیشه که ریخته بود 2کیلو متر بعد از پلیس راه دقیقا در ساعت 2 بامداد 3تایر اتوبوس پنچر شد همه را پیاده کردند تا ساعت 4صبح سرگردان بودیم تا راننده از اشکذز برگردد


    چون یک وانت گرفته بود تا تایر ها را درست کند تا تایر ها را درست کردند ساعت 5 صبح همان جا نمازی خواندیم و به راه افتادیم خب دیگر روز 14تیر شده بود ساعت 12ظهر به جمکران رسیدیم و سر کاروان به همه گفت فردا


    ساعت 8 صبح اینجا باشید تا به تهران برویم

    پایان قسمت اول

    Lock

    خوشابه حال سال 91!
    ماه دوازدهمش را دید وعمرش به سررسید!
    میترسم عمرم به سر برسد و ماه دوازدهمم راندیده باشم…!
    اللهم عجل لولیک الفرج





  2. 17 کاربر مقابل از این پست NOOB9876 تشکر کرده اند.


  3. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا
    نوشته ها
    5,773
    تشکر
    5,451
    تشکر شده 9,130 بار در 2,173 پست

    پیش فرض پاسخ : داستانی از یک سفر(اخر خنده)+18

    قسمت دوم

    ساعت 12ونیم ظهر رسیدیم به مسجد جمکران خیلی گرسنه بودم جاتون خالی رفتیم دلی از عزا در اودریم و رفتیم نماز نماز رو که خوندیم میخواستیم بریم بیرون دیدیم یا علی یه کامیون18چرخ پر از بستنی میهن اومد داخل شروع



    کردن به بستنی دادن حالا نده کی بده ما هم رفتیم تو صف یه بستنی خوددیم دیدم دارن شربت میدن رفتیم سربت هم خودریم یکی از رفقا رضا گفت اگه چیز دیگه ای بخوریم خواهیم مرد رفتیم داخل مسجد نشسته بودیم که دیدیم



    وای خدا کفشها رو بیرون گذاشتیم اصن یاد مون نبود کفش داریم خوش بختانه همون دم در بودن کسی کارشون نداشت یه دوساعتی نشستیم و کمی خوابیدیم شب هم مراسم بود دیگه شام نخریدیم اون باقالی پلو دادان بعد


    حلیم بهد هم اش رشته دیگه چی میخوام اومدین هتل 5ستاره صاحب الزمان تا ساعت5صبح مراسم ادامه داشت خیلی کیف داد صبح ساعت 8 رفتیم رو رسیدیم جای اتوبوس هیچ کس بنود ای خدا سرکاروان ساعت 9 اومد



    یکی ساعت10تا بلاخره ساعت 12 همه جمع شدن به این میگن احساس مسئولیت کنار اتوبوس نشسته بودیم که در ماشین کنده شد و روی سر پیرزنی افتاد به خدا اگه روی سرمن افتاده بود میمردم خیلی سنگین بود اتوبوس


    0302چه انتظاری داریم؟2ساعت حیران در بودیم تا ودرستش کردن ساعت 2 بعد از ظهر به سمت قم حرکت کردیم



    پایان قسمت دوم

    Lock

    خوشابه حال سال 91!
    ماه دوازدهمش را دید وعمرش به سررسید!
    میترسم عمرم به سر برسد و ماه دوازدهمم راندیده باشم…!
    اللهم عجل لولیک الفرج





  4. 14 کاربر مقابل از این پست NOOB9876 تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •