+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: شعر طنز نبرد جومونگ و رستم

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    108
    تشکر
    57
    تشکر شده 546 بار در 87 پست

    شعر طنز نبرد جومونگ و رستم

    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
    کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو
    به رستم چنین گفت اون جومونگ!
    ندارم ز امثال تو هیچ باک
    که گر گنده ای من ز تو برترم
    اگر تو یلی من ز تو یلترم
    رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:
    منم مرد مردان ایران زمین
    ز مادر نزادست چون من چنین
    تو ای جوجه با این قد و هیکلت
    برو تا نخورده است گرز بر سرت
    جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:
    تو را هیچ کس بین ایرانیان
    نمی داندت چی[برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]ومونگ و سوسانو را
    همه میشناسند در هر مکان
    تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
    بیا عکس من را به پوستر ببین
    ببین تی وی ات را که من سوژشم
    ببین حال میدن در جراید به من
    منم سانگ ایل گوکه نامدار
    ز من گنده تر نامده در جهان
    تو د[برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] مور هم نیستی
    کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی
    در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:
    چنین گفت رستم به این مرد جنگ
    جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
    چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
    که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
    مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
    من آن (تسو) سوسولت! نیستم
    منم رستم، آن شیر ایــران زمین
    (بویو) کوچک است در نگاهم همین
    بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:
    جومونگ آمد از پشت تل سیاه
    کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
    بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
    هم اینک صدایت به گوشــم رسید
    (سوسانو) هماره بود همسرم
    دهــم من به فرمان او این سرم
    چون او گفته با تو نجنگم رواست
    دگر هر چه گویم به او بر هواست!
    و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:
    و این شد که رستم سخن تازه کرد
    که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
    بگفت ای جومونگا که حرف دل است
    که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
    که ما پهلوانیم و این است حالمان
    که دادار باید رسد بر دل این و آن!
    و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:
    بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
    کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

    منبع:[برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]و[برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

  2. کاربر مقابل از این پست name7 تشکر کرده است.


+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •