+ ارسال موضوع جدید
صفحه 15 از 15 نخستنخست ... 5 11 12 13 14 15
نمایش نتایج: از شماره 141 تا 145 , از مجموع 145

موضوع: رمان « عشق و عطش»

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض رمان « عشق و عطش»

    فصل 1

    به آرامی گفتم: «چهعاشق پیشه! چه دستاویزها که برای عاشق شدن نمی یافتید! علامتها و اشارههایی که مفاهیمشان را از دست داده اند. همانطور که گفتید، همه ی دغدغه یما زنده ماندن و زندگی کردن است. نه عاشق شدن و عاشق ماندن!»
    پیرزن نالید: «زندگی کردن فقط زنده ماندن و جور کردنسور و ساطش نیست. زندگی کردن یعنی حیات و شادابی روح و آن زمان کهخوشبختی، به راستی زندگی می کنی و معنای خوشبختی دریافتن عشق حقیقی است!عشقی که تو را به شکوه می رساند و حکماً همیشه آن چیزی نیست که تو باورشداری، بلکه نیاز شریفی است که از قلبی پاک برخاسته و به جانی محتاج مینشیند!»
    احساس می کردم که با من حرف نمی زند، بلکه خاطره هایگذشته اش را مرور می کند. خاطره هایی را که موجب شناخت بیشتر و پختگیش شدهبود. خاطره هایی که هر با با دیدن عکس های آلبوم قدیمیش در او زنده شده ودگرگونش می کردند. فرصت مناسبی دست داده بود تا ماه بانو، بانوی خیالانگیزی که همه ی حواسم را به خود معطوف داشته بود را بهتر بشناسم، ماهبانویی که از تکرار اسمش دچار احساسی غریب و ناشناخته می شدم! انگار چیزیما را به هم پیود می داد! همان نطقه ی مشترکی که او یافته و حالا نیز مرامقابل هم صحبتی با خویش می دید. در شگفت بودم چرا هیچ وقت عکس های آلبومشرا به کسی نشان نمی داد و به عکس بیشتر سالمندان آن آسایشگاه، با به نمایشگذاشتن عکس های جوانیش به ایامی که در او به سرزندگی و نیرو گذشته بود،نمی بالید!
    پاهایش را قدری از نیمکت سنگی باغ جدا کرد و آنها راروی هم انداخت. حالا ساق پاهایش را بهتر می دیدم. ستون پاها تراشیده و بینقص بودند! آه که چقدر دلم می خواست عکسی از جوانی آن پیرزن موزون می دیدم! پیرزنی که از کت و دامن فلانل خاکستریش، بر عکس ژاکت بافتنی کهنه یمادربزرگم که همیشه بوی گلاب و نفتالین مانده می داد، بوی تجمل و اشرافیتخاصی برمی خاست!
    بدون تأمل گفتم: «کاش عکسی از جوانیتان نشانم میدادید! مطمئنم که خیلی هم زیبا و برازنده بوده اید. زیبای عاشق پیشه وسوسهگری که زندگیش سراسر غوغا و هیاهو بوده!» بی آنکه بخندد یا حالت چهره اشعوض شود، پرسید: «چرا هیاهو؟!»
    با اطمینان گفتم: « خوب برای اینکه هر که خوشگل ترباشد، دردسرهایش هم بیشتر است! اگر خودش بی اعتنا باشد، دیگران دست از سرشبر نمی دارند. و اما این آلبوم! باید خیلی باریتان عزیز باشد، آنقدر کهبیشتر اوقاتتان به ورق زدن و تماشای عکس هایش می گذرد!»




  2. #141
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل 17
    قسمت 21

    باز ای الهۀ ناز با دلِ من بساز کین غم جانگداز برود ز برم
    گر دلِ من نیاسود
    از گناه تو بود
    بیا تا ز سرِ
    گنهت گذرم
    صدای گماشته هشیارم کرد.
    «از این طرف خانم، آقا منتظرتان هستند»
    ضعف و سرگیجه و تهوع، بی رمقم کرده بود. با حیرت و سستی پرسیدم: «منتظر من؟! مگر می دانستید به اینجا می آیم؟!»
    «دقیق که نه، اما مدتی است ... یعنی از وقتی که از مریضخانه مرخص شده اند هر روز ساعتها چشم به راهتان می نشینند. شاید اگر انتظار ورودتان نبود، هرگز از رختخواب برنمی خاستند. اما شوق دیدار شما هر روز او را از رختخواب بیرون کشیده و وادار می کند تا به نظافت و آراستگی خود پرداخته و آب و عطر و ادوکلنی به سر و صورت بزنند»
    آن وقت همانطور که چمدانسنگین را از دستم می گرفت، از من خواست تا به اتاق پذیرایی بروم. هیچ انتظار نداشتم که عبدالرضا را در مهمانخانه ببینم.
    پنجره های بلند ارسی تالار چارطاق باز بود و نسیم ملایمی تورهای سفید و اطلبسی آویخته به پنجره ها را بلند کرده و به آرامی میان اتاق سُر می داد. همانطور که گماشته گفته بود باد عطر دل انگیز ادوکلن مردانۀ عبدالرضا را به اطراف پخش می کرد.
    نخستین بار بود که می دیدم به خودش ادوکلن زده. آنقدر از سبیل و سرگردان ماندن در خیابان وحشت داشتم و می ترسیدم که شرمندگی ورودِ خودسرانه به خانۀ عبدالرضا و دیدار او را به جان می خریدم. به قول معروف قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. و من امنیت و عافیت خانۀ عبدالرضا را به جان و دل پذیرا بودم، چرا که راهی جز این برایم باقی نمانده بود.
    او درست روبروی درِ تالار بر مبل راحتی بزرگی نشسته و به عصای چوبی خراطی شدۀ نفیسی تکیه زده بود. قامت بلند و استخوانیش را رب دشامبر ساتنِ خوشرنگی پوشانده بود که کفش ورنی و شلوار سیاه اتوکشیده اش به خوبی از یر آن پیدا بود.
    وقتی که دیدم در آن مدت کوتاه بیشتر موهای خاکستری سرش سفید شده و او را مسن تر از سن و سالش نشان می داد، به شگفت آمدم. چشمان براق و نافذش بی آنکه مرا بترساند، با حیرت و حسرت به من دوخته شد. آنچه را می دید باور نداشت.
    آخرین قطعۀ ترانۀ آوازخوان نیز تمام شد و صفحه به انتها رسید. دیگر صدایی جز لغزش بی ثمر سوزن گرامافون بر صفحه نمی آمد. در حالی که چشمانش از تراوش اشک مرطوب بود، هر دو دستِ لرزانش را به عصا تکیه داد و به سختی از جا بلند شد. قامت افراشته اش از فشار درد دولا و قوز کرده به نظر می رسید.
    نمی دانم چرا گریه ام گرفت. به تلخی و با درد گریستم. فشارهای روحی آن چند هفته و خفت و حقارتی که همچون سایه به دنبالم می آمد و چهرۀ زار و بیمار عبدالرضا که به قدر ده ها سال پیرتر شده بود، مرا که حتی نمی دانستم چرا و چگونه به خانۀ او پناه آورده ام و چون پرنده ای مجروح قدری آب و دانه و لانه ای برای در امان ماندن می خواستم، به گریه انداخت. گریه ای سوزناک و پردرد! درد و شرمساری که تا اعماق وجودم را می سوزاند.
    سست و عصازنان طوری به طرفم آمد که انگار تازه راه رفتن را به او یاد داده بودند. چشمانش مالامال از برق خیره کنندۀ عشق و دلدادگی بود. در چند قدمی من ایستاد و به سوزناک ترین نوا نالید: «تو هستی ماه بانو، عاقبت آمدی؟ ببین پیرم کردی بس که چشم به راهم گذاشتی!»
    صدای گریه ام بلندتر شد. یکی دو قدم جلوتر آمد و درست مقابلم ایستاد. هنوز آنقدر افراشته بود که قدم به سختی به شانه اش می رسید. یک دستش را به عصا تکیه داد و دستِ دیگرش که مثل یخ سرد بود، چانه ام را گرفت و سرم را بلند کرد. آتش شیفتۀ نگاهش محوم می کرد. با سرگشتگی گفت: «با آن که دلم می خواهد باور کنم به خاطر من گریه می کنی، اما مطمئنم که باز کسی یا مطلبی موجب آزار و بی قراریت شده!»
    سرم را کنار نکشیدم. انگار از خیره ماندن به چشمانش آرام می شدم. مثل دختربچۀ راستگوی بی شیله پیله ای که شکایت همبازیش را نزد پدرش می برد و از او طلب یاری و دلسوزی داشت گفتم: «از همه شان متنفرم عبدالرضا. طوری با من رفتار می کنند که انگار طاعون دارم و باید با آتش حرفهایشان بسوزم و نابود گردم تا خیالشان راحت شود. از ظهر تا به حال توی خیابان گرسنه و خسته و بدون تکلیف سرگردانم. لاتهای توی کوچه با من مثل زنهای ناجور رفتار کردند و حرفهایی را که لایق شنیدنشان نبودم، بارم کردند.
    مردم طوری نگاهم می کردند که داغ ننگ و هرزگی را بر پیشانیم احساس می کردم. حالا اینها همه از غریبه هاست، خودی ها، همخونانم بدتر از این با من کردند! می گوییم مردم کوچه نشناخته افترا می زنند، امان از دستِ این خودی ها که با زخم زبانهایشان خون به دلم کردند. عمه، یحیی و دامادهایش را از من پنهان می کرد و آفاق و پریچهر می گفتند که باید مواظب ...»
    از ادامۀ حرفم صرفنظر کردم. برعکس آفاق و پریچهر که بی شرمانه حرفشان را زده بودند، از تکرار گفته هایشان شرمم شد.
    عبدالرضا مات و متأثر نگاهم می کرد و آتش گداخته ای خونش را به جوش می آورد. خشم و تأثرش ارامم می کرد، آنقدر که دلم می خواست باز هم برایش درددل کنم. صدای بلند زاری و تضرعم دلِ خودم را به درد می آورد چه رسد به عبدالرضا که دیگر طاقتی در او نمانده بود.
    «عزیز از خانه اش بیرونم کرد، عمه کاری کرد که دست کمی از عزیز نداشت. از آن طرف تاج الملوک، مادر شوهر ماهتاب با فخر و افاده از برادر پنجاه سالۀ زن مردۀ نوه دارش تعریف می کرد و معتقد بود کهاگر همین جمعه عقدم کند، منت بزرگی بر سرم گذاشته است. شمس الدین هم نگران این بود که اگر هفته ای بیشتر در خانه اش بمانم موجب اغفال و گمراهی دختران دم بختش می شوم.
    ببین عبدالرضا، ببین من با خودم چه کردم که این طور روسیاه و مشکوک به ننگم! ای کاش آن موقع که آقاجانم تکلیف کرده بود که با تو ازدواج کنم، نه نمی آوردم و این همه خفت و دربه دری را برای خود نمی خواستم. اما دست خودم نبود، همیشه به طور عجیبی از تو می ترسیدم. ترسی که حتی در خواب هم راحتم نمی گذاشت. ترسی که کم کم به تنفر تبدیل شد و این آتش تنفر وقتی مرا سوزاند که سر و کلۀ حبیب پیدا شد ... و حتی تو هم مرا از آن بر حذر می داشتی!»
    چشمانش لبالب از اشک و غصه بود و من همچنان بی آنکه بترسم، از نگاه کردن به چشمان نافذ و مهربانش لذت می بردم. وقتی که جنبش آرواره های صورتش را دیدم، فهمیدم که خشم و حرصش به نهایت رسیده و این به من آرامش می داد. آرامش و آسودگی اینکه تنها حامی و پشتیبانِ مطمئن زندگیم از همۀ کسانی که آزارم داده اند، عصبانی و دلخور شده است.
    برای همین هم باز برایش درددل کردم. از منصور و هرزه دلیهایش، از او که پیش عمه و آقابزرگ و شوکت سکه یک پولم کرده بود. از بهادرخان که با نگاه های حریصانه اش جان به لبم کرده بود و از هر دردِ نگفتۀ دیگری که هنوز به دلم سنگینی می کرد. آخرین حرفهایم که نشانۀ پایان خالی کردن عقده هایم بود بی اختیار به زبانم آمد: «حالا من سرخورده و رانده از همه جا به تو پناه آورده ام در حالی که مطمئنم اگر پول و سرپناه داشتم هیچ وقت به سراغت نمی آمدم. همانطور که در طول همۀ این سالها متوجۀ عشق دلدادگیت بودم و اعتنا نمی کردم. همانطور که به محض خواباندنت در مریضخانه دیگر به عیادتت نیامدم و حتی تلفنی هم حالت را نپرسیدم. می بینی عبدالرضا، می بینی در همۀ این سالها عاشق چه موجود خودخواه و متکبری بودی.




  3. #142
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل 17
    قسمت 22

    انسانِ سرد و سنگدلی که بی جهت همۀ زندگی و جوانیت را به هوای عشقش سوزاندی و نابود کردی. من همان ماه بانو هستم، همان ماه بانویی که مسخره ات می کرد، قزاقت می خواند، حرصت می داد، پشت چشم برایت نازک می کرد و تا کفرت درنمی آمد، آرام نمی گرفت. تا به حال هم اگر قدمی برایت برداشتم، تنها محض خاطر خودم بود. انگلستان را یادت می آید؟ به خاطر آنکه بداخمی نکرده و اجازه دهی تا مرتب شوکت را ببینم، تحملت می کردم. این دفعه هم اگر دیدی که بالای سرت آمدم و آبی به حلقت ریختم فقط به خاطر آن بود که هدیه هایت را به صورتت اندازم و مشتی بد و بیراه بارت کنم و بروم.
    وقتی فهمیدم که چطور توی ولایت غربت هوایم را داشتی و دورادور مراقب احوالم بودی و بعد هم سند خانه و سهمی از اموالت را به نامم کردی ممنون و متشکر نشدم. بلکه بیشتر از بذل و بخشش هایت عصبی و دل زده شدم. حالا هم اگر آن اوباش و ارازل مزاحمم نمی شدند، به درِ خانه ات نمی کوفتم. اما باید اقرار کنم تا پیش از دیدن گماشته تصور نمی کردم که به درِ خانۀ تو می کوبم.
    حالا مرا شناختی عبدالرضا؟ فهمیدی که حقیقت زندگی و احساس محبوبه ات چیست؟ فهمیدی که اگر حالا این جا ایستاده ام و اشک می ریزم فقط به خاطر دردها و غصه های دلِ خودم است،تنه دوری یا شوق دیدار تو و نه اینکه می دانستم که به من و عشقم محتاجی. من نیامده ام تا به انتظار طولانیت خاتمه دهم و آسوده ات کنم»
    در همان لحظه بغضم به نهایت رسید و به شدت گریستم. «حالا حق داری عبدالرضا، حق داری مرا که هیچ وقت دست از آزار و آشفتگی اعصابت برنداشته ام با قهر و غضب بیرون کنی!»
    دستش را از زیر پانه ام رها کرد و روی دستِ دیگرش به عصا تکیه داد. مراقب احوالش بودم، برخلاف تصورم برزخ و عصبی نبود. اما با دلی پر از غصه از راهی که آمده بود، بازگشت و دوباره روی مبل راحتیش نشست و هر دو دستش را به عصا بند کرد و به گوشه ای از اتاق که معلوم نبود کجاست، خیره ماند.
    سکوت و تردیدش آزارم می داد. پشیمانیم از این بود که چرا حقایق را آنطور رک و واضح برایش گفتم و چیزی را از او پنهان نکردم. حالا پیش از آنکه از هیبت او بترسم، از تنها ماندن و آوارگی در خیابان ها می ترسیدم. طوری که عبدالرضا و خانه اش برایم حکم عزیزترین موهبت الهی را یافته بودند.
    پس از چند دقیقۀ طولانی، وقتی که بارش آسمان چشمانم قدری تخفیف یافت، چند بار با عصایش به زمین کوفت. هنوز نمی دانستم معنی این کارش چیست که گماشته بی درنگ برای استماع و اجرای دستوراتش حیّ و حاضر شد. صدای خشک عبدالرضا در دلِ غمبار اتاق طنین انداخت. «برو شام امشب را خیلی زود از رستوران گراندهتل بگیر و بیار. خانم گرسنه اند! در ضمن چمدانشان را توی همان اتاق بزرگی که روی بهحیاط است بگذار و ببین اگر فرمایشی دارند یا چیزی می خواهند، فوری تهیه کن و در اختیارشان بگذار!»
    گماشته خوشحال و ذوق زده، نگاه خوشایندی به من انداخت و با لبخندی به پهنای صورتش سرش را به نشانۀ درک سخنان اربابش چند بار تکان داد و گفت: «اطاعت قربان» سپس خودش را به من رساند و گفت: «بفرمایید خانم، سراپا گوشم! هر چه که بخواهید، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، اساعه تهیه کرده و به خانه می آورم»
    مبهوت و متحیر از کردۀ عبدالرضا، در حالی که شرمم می شد گماشته صورت گریانم را ببیند، سرم را زیر انداختم و گفتم: «خیلی ممنون، چیزی نمی خواهم!»
    همین که رفت، بار دیگر به فغان آمده و از فرط غصه ترکیدم. این بار گریه ام نه از دردهای خودم، بلکه از گذشت و بزرگواری عبدالرضا بود! حتی سرش را نجنباند که نگاهم کند. این سکوت و بی اعتناییش دلم را به درد می آورد. انگار حس تازه ای در من شکفته بود که به شدت به توجه و مهربانی او نیازمندم می کرد. چند قدم به طرفش برداشتم، اما نیمه های راه متوقف شدم و هق هق کنان گفتم: «این کارها را می کنید که مرا شرمنده و معذب کنید. به خدا چوبی که از شما می خورم به مراتب بدتر از جفای دیگران است! اگر عذرم را می خواستید، بهتر از این همه گذشت و در عین حال برودت و بی اعتنایی است. اگر من جای شما بود ....»
    ناگهان سرش را چرخاند و با نگاه شیفته و غمناکی براندازم کرد و گفت: «بی اعتنایی؟! هه، همان بهتر که جای من نیستی! چگونه می توانم به تو بی اعتنا باشم، در حالی که ...»
    باقی حرفش را قورت داد. دوباره نگاهش را از من برگرفت و به گوشه ای خیره ماند و گفت: «شنیدن حقیقت از زبان دیگران سخت است و تو حقیقتِ واضحی را گفتی که از سالها پیش، حتی آن زمان که آب توبه به دهانم می ریختی از آن آگاه بودم و به فراست می دانستم که از من متنفر و منزجری. اما چه کنم که هر چه تو سنگدل تر می شوی، تأثیری در احساس من نسبت به تو ندارد!
    من تو را برای خودم دوست دارم، نه برای آن که تو هم دوستم داشته باشی. این می شود معامله، در حالی که عشق سودایی یک جانبه است! عاشق دل می بازد، حال چه معشوق بخواهد و چه نخواهد، چه بداند و چه نداد. منم سالها پیش، از همان روزی که با نارنج به سرت کوفتم و دادت را درآوردم، دوستت داشتم. این احساس وقتی به سراغم آمد که دیدم بعد از نوش جان کردن لنگه ارسی های خانم جانم به جای آنکه از تو بیزار و متنفر باشم، دلم به شدت برایت می سوزد و نگران احوال هستم. دلم می خواست آنقدر کتک می خوردم که می مردم، اما خاطرۀ آن کارم از ذهنت محو می شد... که نشد!
    بعدها وقتی بزرگتر شدیم این محبت در کنج دلم آنقدر جان گرفت که احساس کردم عاشقت شده ام. اما افسوس که کینۀ تو عمیق تر از آن بود که باور کنم. این آتش همینطور زیر خاکستر ماند تا اینکه پس از مدتها بی خبری روز عروسی آفاق دیدمت و احساس کردم که با همۀ وجودم می خواهم با تو زندگی کنم. تو تنها کسی بودی که با حضورت در قلب سردم احساس گرما در رفتار خشکم نشانۀ نرمش می دیدم.
    تو برای من چیزی متفاوت با دیگران بودی. یک نیاز، یک احساس، یک حس شریف و عمیق که با بی اعتنایی و خشونتت از شدت و حدتش کاسته نمی شد و من رفته رفته تشنه تر و محتاج تر می شدم؛ در حالی که خود تو سیراب و غنی بودی. درست مثل آب که نمی داند چقدر برای زنده نگه داشتن تشنه ای عطش دار لازم و ضروری است.
    حالا قضاوت کن ببین آیا می توانم به تو بی اعتنا باشم یا اینکه از خودم دورت کنم، در حالی که به شدت به تو محتاجم و می دانم که دوستم نداری! آه نه ماه بانو، حرف دلت را زدی و صادقانه احساست را گفتی، گفتی که اگر پول داشتی به سراغم نمی آمدی، کمااینکه در آن حالت استیصال و ناعلاجی نیز نمی دانستی که به درِ خانۀ من می آیی و گرنه منصرف می شدی. ولی بدان با آنکه از شنیدن حقایق آن هم از زبان تو بسیار اندوهگین و متأثرم، ولی دوست دارم که پیشم بمانی»
    سرش را برگرداند و عاجزانه نگاهم کرد. گوشۀ لبهایش را به دندان گزید و پس از کمی تأمل از جا برخاست و با سستی به طرف گنجه ای رفت که درش قفل بود. در گنجه صندوق بزرگی بود که به محض گشودن قفل آن دوباره برگشت و سرجایش نشست. طوری به من پشت کرده بود که گویی مرا نمی دید. صدای غمگینش خسته و ملول به نظر می رسید.
    «این هم پول، همه مال توست! هرچقدر که خواستی بردار! با آن که فرصت زیادی باقی نمانده، اما دلم نمی خواهد که ملال ماندن را در نگاهت ببینم. همین که گماشته آمد و شامت راخوردی با او به گراندهتل برو، اتاقی بگیر و همانجا بمان تا وکیلم خانۀ مناسبی برایت تهیه کند. می دانم پس از مرگم هم دوست نداری در این خانه بمانی!»
    گریه مجالم نمی داد، نالیدم: «ولی تو گفتی که دوست داری پیشت بمانم!»
    او هم بغض کرده بود. «نه برو ماه بانو، همین که شامت را خوردی برو!»




  4. #143
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل 17
    قسمت 23

    بلند شد، مثل اینکه می خواست از اتاق خارج شود. نمی توانستم بفهمم چرا ناگهان نظرش را تغییر داد. احساس عمیق و سر به طغیانی در من بنای جوشیدن گذاشت. مطمئن بودم پس از سالها سرما و برودت در کنج قلبم احساس گرما وحرارت می کنم. خونِ گرمی بدنم را داغ می کرد، آنچنان که در عطش حس مرموزی می سوختم و این نیازم به وجود عبدالرضا بود که چیزی به خارج شدنش از اتاق باقی نمانده بود. هنوز قامتش از نظر محو نشده بود که دلم به شدت برایش تنگ شده بود.
    دوان دوان خود را به آستانۀ اتاق رساندم و آستین رب دشامبرش را گرفتم و کشیدم. برگشت. آه خدای من انگار هر لحظه پیرتر از پیش می شد. به چشانش زل زدم. دریای عظیمی از عشق و محبت در چشمانش به طوفان افتاده بود و تا ساحل نگاهش پیش می آمد. شط طوفانی نگاهش غرقم می کرد و من آنقدر شیرین جان می باختم که ابایی از مردن نداشتم.
    طعم شور و تلخ عشق را زیر زبانم احساس کردم. می دانستم که هیچ وقت حتی نسبت به حبیب هم چنین احساسی نداشته ام! طعم تلخی که هرگز شهد و شیرین به کامِ محتاجانش نمی ریخت. دیگر برایم مهم نبود که عبدالرضا مرا می خواست یا نه، فقط می دانستم که پس از آن همه سال ترس و اکراه دوست دارم پیشش بمانم. و این از معجزۀ عشق بود که فقط یک لحظه، یک لحظه سرزده و بدون هیچ مقدمه ای آمده و خودخواهانه بر همۀ وجودم حکم می راند. حاکمی که نه عقل سرش می شد و نه تدبیر! حاکم مقتدری که به آنی همۀ احساسم را عوض کرد و آنچه می کرد که خود می خواست.
    انگار ساها بود که دوستش داشتم و شیفته اش بودم. چشمان کورم ضعف جسمانی و سیمای پیر و شکسته و سایۀ شوم مرگ را بالای سرش نمی دید. حالا فقط یک لبخند از سوی او حکم همۀ دنیا را داشت و اگر همۀ پولهای عالم را هم به من می دادند، امنیت با او بودن را از دست نمی دادم.
    مظلومانه نگاهم را که مکنونات قلبیم را فاش می ساخت به چشمانش دوختم وگفتم: «ولی من به هیچ وجه حاضر نیستم به تنهایی به گراندهتل بروم. دیگر حوصلۀ نگاه های فضول و مشکوک و وقیح مردم را ندارم. وقتی یک زن تنها و جوان می بینند، هزار جور فکر ناجور به ذهنشان خطور می کند نه یک فکر صواب! پیر و جوان، مرد و زن، زن دار و عزب، همه و همه در بافتن خیالات شیطانی و ناصواب سر و ته یک کرباسند!
    می خواهم همین جا پیش تو بمانم. البته اگر موافق باشی! دیگر از حرف هیچ کس هم نمی ترسم. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. این همه مراعات کردم آخرش این شد، بگذار بدتر از آن حرفهایی که بارم کردند پشت سرم بگویند. چه اهمیتی دارد! مهم این است که خدا خواسته تا من بی اختیار به در خانۀ تو بیایم. پس حالا که مصلحتش بر این بوده، من هم می مانم!»
    طوری به چشمانم نگاه می کرد که انگار پی چیزی می گشت. پی مطلبی تازه که با همۀ پیام هایی که تا آن روز از دریچۀ چششم به او رسیده بود، فرق می کرد. مثل همۀ عشاق سرگشته که از کوچکترین اشارۀ یار غافل نمی مانند، به کنکاش در حالاتم پرداخت و با حیرت و شیفتگی در من به جستجوی نشانه ای گشت که به بن بست طویل عشق راهنماییش کند.
    من هم مطمئن بودم که چشمان خبرچینم راپورت دلم را بی کم و کاست به او می دهد. نگاه سرگشته و ناباورش لحظه ای از من کنده نمی شد. انگار ماه بانویی را که می دید باور نداشت. ماه بانویی که با چشمان سراسر تمنا و احساساتی سر به طغیان، تنها آرزویش این بود که نزد او بماند!
    همین که تراوش اشک را در چشمان مرطوب و منقلبش دیدم، یکباره زیرورو شدم. کف هر دو دستم را با مهر از روی یقۀ رب دشامبر به سینه اش چسباندم و در حالی که از خروش اشک و غصه به فغان آمده و راه به جایی نداشتم نالیدم: «لعنت به من که دوباره اعصابت را بر هم ریختم. ای کاش لال می شدم و آن حرفها را نمی زدم. تو هم که همه را به دل گرفتی. آخر چطور به تو ثابت کنم که مقصودی نداشتم و از حرفهایم پشیمانم!»
    هر دو دستم را به چنگ گرفت و آماج بوسه های داغش کرد. به نظر می آمد که آن همه هیجان و اشتیاق خارج از تحمل و ظرفیت جسم بیمارش باشد. دلم می خواست سرم را روی شانه های بلندش بگذارم و عقدۀ همۀ آن سالهای تلخ را زار بزنم که رعشۀ دست و پای نحیفش خبر از سستی و اتمام بنیۀ ناچیزش داد. مثل بید می لرزید و رنگی به رو نداشت.
    دستپاچه و دلواپس پرسیدم: «حالت خوب نیست عبدالرضا، می خواهی کمی استراحت کنی؟ بیا، بیا من کمکت می کنم، به شانه ام تکیه کن. این همه هیجان و التهاب برای تو خوب نیست!»
    بی آن که معطل شوم، شانه ام را زیر بغلش انداختم و یک دستم را دور کمرش حلقه کردم و کشان کشان او را به وسط تالار و مبل راحتی اش بردم. این طور به نظر می آمد که از نزدیک شدن به او احساس گرما می کنم. حرارتی که سالها با قلب منجمدم در هقر و بیگانگی بود!
    در حقیقت عبدالرضا آنقدر در زندگیم با صفات بهنیۀ مروت و مردانگی و مهربانی و گذشت و اقتدار جلوه گر بود که مطمئن بودم هرگز کسی را به صلابت و بزرگی و مهربانی او نخواهم یافت. برای منِ رانده شده ای که هیچ جای امن و مطمئنی پناهگاهم نبود، عبدالرضا مثل سرو استواری از محبت و اطمینان به پیچک لرزان و دردمند زندگیم رخص آسودگی و رستن می داد.
    سربازان گمنام محبت های او که در خفا و آشکار همیشه مراقب و مواظب احوالم بودند، پیش چشمانم رژه رفتند. از آن روز سیزده بدر بارانی که به خاطر من خیس آب شده بود تا آن روزی که سفیر عشق و محبتش دسته های گل را به آسایشگاه و کنج تنهاییم می آورد همه را به یاد آوردم و ممنون و مدیونش شدم.
    همین که نشست دیگر از او جدا نشدم. حال عجیبی داشت. بی قرار کلافه بود و با آن که از درد جسمش رنج می برد، سرگشتگی روح و قلب داغانترش می کرد.




  5. #144
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل 17
    قسمت 24

    نیاز و شرمساری از وضع اسفناک ظاهر و قوای جسمانیش بود که همچون شمعی سوخته و به انتها رسیده به نظر می رسید. نگران احوالش بودم و برای آنکه قدری آرامش کنم، کنار پایش روی زمین نشستم و دستهایش را میان دستانم گرفتم. از همۀ وجود عبدالرضا تنها همان دو چشم سیاه و براقش آشنا و زنده بودند وگرنه موهای سپید و هیکل در هم شکسته و استخوانیش که با پوستی خشکیده و زرد پوشانده شده بود اشباح گریخته از گورستان را به یاد انسان می آورد. نمی دانم چرا، اما با همۀ وجود و رضای قلبیم سرم را روی زانوان لاغر و مرتعشش گذاشتم و آرام آرام شرح احساسی را که به تازگی در من شکفته شده بود، برایش بازگفتم. او هم دستم را محکم گرفت و با دست دیگرش نرم نرمک موهای سرم را نوازش کرد. وقتی به سرم دست می کشید، آرامش عجیبی در خود احساس می کردم وحیرتم از این بود که چرا آن همه سال بی دلیل از او ترسیده بودم.
    حالش خوب نبود و به سختی نفس می کشید. خواستم برخیزم و داروهایش را بیاورم که مانعم شد. حتی نگذاشت لیوانی آب ه دستش بدهم. تمنا کردم اما زیر بار نرفت.
    «می خواهم کنارم بمانی ماه بانو! پس از این همه سال عشق و حسرت، راضی نمی شوم فرصت اندکم را از دست بدهم. به قدر کافی از تو دور مانده ام، آنقر که تحمل حتی یک دقیقۀ دیگر غیرممکن شده! می ترسم بروی و بعد ببینم که همۀ اینها خواب وخیالات بوده وهیچ محبتی بین ما نیست»
    دوباره سرم را روی زانوانش گذاشتم. او مشغول نوازش موهایم شد. هنوز پس از این همه سال صدای بی رمق، اما مشتاق و سرشار از عشقش به یادم مانده که گویی قصه ای را به آرامی کنار گوشم زمزمه می کرد. قصه ای شبیه به همان داستان هایی که در کودکی از زبان شمسی شنیده بودم و با آسودگی به خواب می رفتم. موسیقی آرام و یکنواخت کلامش همراه با دست پرمحبت و عاطفه ای که به سرم کشیده می شد، لالایی خواب را در گوشم زمزمه می کرد و من با آرامشی دور از تصور، چشمانم را بستم و هر آنچه را می گفت، پیش چشم می آوردم.
    «از همان وقتی که فهمیدم دوستت دارم بیشتر شبها، توی خواب و رویاهایم تو را می دیدم که توی همین حیاط زیر بوته های گل یخنشسته ای و شاخه های پر گل درختان از هر طرف محاصره ات کرده اند و من پشت پنجره اتاق خوابم ایستاده ام و نگاهت می کنم.
    زمستان بود و سرما بیداد می کرد و همۀ نگرانی من از این بود که مبادا در اثر سوز و یخبندان بیرون سرما بخوری! به هزار مکافات، در حالی که به پاهایم وزنه های سنگینی بند بود، خودم را به حیاط می رساندم، اما همین که می آمدم دیگر اثری از تو و گل های زرد و خوشبوی یخ نبود.
    بهار از راه رسیده بود و همۀ شاخه های بوتۀ گل یخ پوشیده از برگ بودند. من هر زمستان مشتی از این گلها را به خاطر آن که همیشه در خوابهایم همراه با تو بودند، کنار می گذاشتم و خشک می کردم. گلهای خوشرنگ و بویی که امشان درست عین احساس تو نسبت به من بود. اما من همیشه کنج قلبم امیدوار و آرزومند بودم که روزی تو نیز همچون گلهای یخ که در اوج سرما و برودت زمستان بر شاخه های برهنه می رویند و عطرافشانی می کنند، بر شاخه های خشک و بی جانِ احساساتت نسبت به من غنچه ای خوشرنگ و بوی عشق و محبت را بپرورانی.
    و حالا که من از زسمان هم نفرت انگیزترم، عطر و بوی تو یادآور بهار و سرزندگی است!»
    نفس هایش به شماره افتاد وخس خس سینه اش ملال انگیز و نگران کننده بود. اما با این حال لب از سخن فرو نمی بست و اشتیاقش هر لحظه برای بیان مکنونات قلبیش بیش از پیش می شد. با آنکه گرسنگی و خستگی و وز پرتنش و اضطرابی که پشت سر گذاشته بودم از نیرو و رمقم کاسته بود اما در امنیت حضور او جا خوش کرده و از حرفهایش لذت می بردم.
    با خود اندیشیدم که چگونه مردی با آن همه غرور و خشونت ظاهری می توانست تا آن حد مهربان و عاشق پیشه باشد. همان مرد نظامی چکمه پوش که در همۀ کابوسهایم تا سرحد مرگ مرا می ترساند و صدای خوف انگیز قدمهایش بر سنگفرش خیابان بند از بند وجودم جدا می کرد. دیگر عبدالرضا را اطراف میدان مشق و دستۀ موزیک عصرگاهی میدان توپخانه نمی دیدم، بلکه جوان و شاداب، بی آنکه دردی قامتِ برافراشته اش را خرد و داغان کرده باشد در همان لباس و کلاه و شنل نظامیش می دیدم که توی حیاط خانه می چرخید و عطر دل انگیز گلهای یخ را به سینه می کشید و مشتی از آنها را لای کتاب شعرش جا می داد و خشک می کرد.
    نمی دانم چقدر به همان حالت کنار هم نشسته و از احساساتمان برای هم گفتیم، فقط می دانم که همه چیز مثل یک رویا، شیرین و دلپذیر و خیال انگیز بود. خیال خوش اینکه شاید به معجزۀ عشق شفا یابد و دوباره مثل گذشته ها سالم و نیرومند گردد تا هر دو بتوانیم به یاری خدا خوشبختی را که گم کرده بودیم کنار هم پیدا کنیم. به خصوص من که سالها پیش سعادتم را زیر پا گذاشته و لگدمال کرده بودم!
    این رویای زودگذر دیری نپایید و با سر و صدای ورود گماشته به خانه از هم پاشیده و محو گردید. گیج و منگ بودم و هنوز آوای آخرین کلمه های عبدالرضا در گوشم می پیچید که گماشته به تالار رسید.
    خواستم سرم را از زانوانش برگیرم که دیدم انگشتانش به سختی لای گیسوانم گره خورده و حرکت نمی کنند. این درست همان لحظه ای بود که گماشته نام اربابش را به سوزناک ترین نوا خواند و دو دستی توی سرش زد.


    (تا پایان صفحه 419)

    *** پایان فصل 17 ***




  6. #145
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل 18
    آقابزرگ خیلی سعی کرد تا قانعم کند اما زیر بار نرفتم که نرفتم و عاقبت همانطور که می خواستم جسد عبدالرضا را بی سر و صدا توی حیاط همان خانه، درست زیر بوته های گل یخ دفن کردند. گوری بی نام و نشان، حتی بدون سنگی که نامش را بر آن حک کرده باشند! و فقط من و گماشته و آقابزرگ و گورکنها بودیم که می دانستیم صاحب منصب محبوب و عالی رتبۀ نظمیه در حیاط خانۀ خودش درست زیر خاک باغچه دفن شده است.
    سوت و کور ترین مجلس ترحیم دنیا، مجلس ختم عبدالرضا بود. غیر از آقابزرگ و ننۀ گاشته، کسی از فامیل و آشنایان دور و نزدیک باری ختمش نیامد. من هم از این موضوع راضی بودم وحال و حوصلۀ دیدن هیچ کدامشان را نداشتم. در حقیقت آنقدر از زخم حسرت می سوختم که جز تنهایی و فرو ریختن بارانِ اشک، چیز دیگری تسکینم نمی داد، حتی ترحم و تسلیت دیگران!
    همین که می دانستم همۀ یادگاری های عبدالرضا، حتی جسدش توی خانه و دور و برِ خودم هستند، احساس آرامش می کردم و پون نگهبانی صدیق از همۀ آنچه به من سپرده بود، به خوبی و همانطور که خودش خواسته بود محافظ کردم. حتی تا آخرین روزی که در خانۀ اجدادیش زندگی می کردم، اجازه ندادم گوشه ای از اثاثیه یا حتی لباسهایش را از آنجا بیرون ببرند.

    * * *

    عمر عشق من به عبدالرضا به کوتاهی یک نفس، اما عمیق و پرمعنا بود!
    عشقی که هنوز هم با همۀ گرما و التهابش پایبندم می کند. من بی آنکه به ظاهر با او زندگی کرده باشم، سالهای طولانی در خانه اش و با گوری که بسیار به من نزدیک بود و شبحی که لحظه ای تنهایم نمی گذاشت، سر کردم وخوشبخت بودم. حالا پس از این همه سال دوری و فراق منتظرم تا روزهای عمرم یک به یک سرآمده و لحظۀ دیدار نزدیک شود.
    طی این سالها آنقدر رنج و حسرت کشیده ام که به واقع تقاص همۀ گذشته هایم را پس داده ام. نمی دانی چقدر سخت است آدم وقتی به صرافت چیزی بیفتد که برای همیشه آن را از دست داده باشد. بارها با خودم آرزو می کردم ای کاش آن موقع که عبدالرضا مرا دید و به آقاجانم فهمانده بود که مایل است با من ازدواج کند، سرسختی نکرده و این طور مفت زندگی و جوانی هردویمان را به هدر نمی دادم.
    اما افسوس که ارزش عشق و زندگی را وقتی فهمیدم که همه چیز را از دست داده بودم!
    درست شش ماه پس از فوت عبدالرضا، گماشته و مادرش که لحظه ای تنهایم نگذاشته و با من زندگی می کردند، عروسشان را نیز به خانۀ عبدالرضا آوردند. همگی با هم همانجا بودیم تا اینکه یکی دو سال گذشته که فرزندان گماشته که هر یک در خارج از کشور سر و سامانی نیکو گرفته و زندگی خوبی به هم زده بودند، آمدند و پدر و مادرشان را با خود بردند. مرا نیز بنا به خواست خودم به اینجا آوردند.
    خانۀ خیابان لاله زار هم آنقدر فرسوده شده بود که جز ویرانی سرنوشت دیگری در انتظارش نبود. من هم که دیگر با این کهولت، بدون یاری گماشته و همسرش که انیس و غمخوار همۀ سالهای تنهاییم بود، نمی توانستم زندگی کنم. خانه را فروختم و به این جا آمدم.
    البته دل کندن مشکل بود. اما چاره ای جز این نداشتم. شاید هم تا به حال بر خرابه های خانه و گور عبدالرضا ساختمانی رفیع برپا کرده باشند. اما مهم نیست، چون مطمئنم که روح عبدالرضا همیشه همینجاست که من هستم!
    در این لحظه لب از سخن فرو بست و با سکوتی عمیق به همان گوشه از اتاق که میز خراطی شده را گذاشته بودند خیره ماند. چهره اش باز و متبسم بود و من به فراست می دانستم که به شبح عبدالرضا می خندد.
    راستی که پس از گذشت آن همه سال و کهولتِ سن، هنوز هم زیبا و دوست داشتنی بود!
    شب از نیمه گذشته بود که شرح پر سوز و گداز قصۀ زندگیش به پایان رسید. سکوت طولانیش نشان می داد که دیگر تمایلی به سخن گفتن ندارد. من هم همین طور بودم. شنیدن قصۀ پر فراز و نشیب زندگی ماه بان و شبح و کابوسهایی که بر من مجسم می شد، معماهای دور از تصوری بودند که برای هیچ کدامشان دلیل و پاسخ قانع کننده ای نداشتم. گیج و منگ بودم و هنوز درست نمی دانستم چرا ماه بانو پس از یک سال سکوت و کم حرفی مرا برای شنیدن سرگذشت طولانی زندگیش انتخاب کرده بود.
    صدایش در دل اتاق طنین انداخت: «آه، کمکم کن تا بخوابم، به شدت احساس خستگی می کنم!»
    لحن کلامش طوری بود که انگار نه انگار تا ساعتی پیش خصوصی ترین وقاعی زندگیش را برایم تعریف می کرد.
    با ادب و نزاکت گفتم: «همین الان؛ پیش از آن که بخوابید دوست دارید چیزی برایتان بیاورم بخورید. هنوز تا صبح خیلی مانده. شام هم که نخورده اید!»
    با بی حوصلگی گفت: «نه ترجیح می دهم بخوابم. آنقدر خسته ام که گمان نمی کنم تا ابد از رختخوابم برخیزم ... و اما تو! برای شنیدن سرگذشتم آنقدر مشتاق بودی که حتی از شام هم گذشتی. حالا می توانی بروی. می بینی که دیگر حرفی برای گفتن ندارم!»
    خشکی کلام ماه بانو موجب رنجشم نشد، چرا که به قدر کفایت او را شناخته بودم و در قلبم او را دوست می داشتم.
    به کمکش شتافتم و او را روی تخت خواباندم. برای نخستین بار در طول آن یک سال جرأت کردم و پیشانیش را بوسیدم. او هم با لبخند ملیحی رضایتش را اعلام نمود. پیش از آنکه از اتاقش خارج شوم، بار دیگر همه جا را به دقت وارسی کردم. اتاق خلوت و خالی از شبحی بود که تصور می کردم آن را دیده ام. خیالم راحت شد و با آسودگی راهی اتاق پرستارها شدم.

    حدود ساعت نه صبح بود که با فریاد گوشخراش رباب خانم، نظافتچی خانۀ سالمندان، همگی به اتاق ماه بانو حمله ور شدیم. او در آرامشی دلپذیر، همانطور که خودش گفته بود، تا ابد به خوابی عمیق فرو رفته بود و دیگر هرگز برنمی خاست!


    * * * پــــــــــــــــایــــــ ــــــــــــان * * *




+ ارسال موضوع جدید
صفحه 15 از 15 نخستنخست ... 5 11 12 13 14 15

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •