+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 7 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 70

موضوع: سرنوشت | بیتا عطایی

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض سرنوشت | بیتا عطایی

    سرنوشت


    نویسنده [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] بیتا عطایی


    انتشارات شقایق


    چاپ اول 1383





    این است در سراشیب زندگی سقوط کردن [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]تسلیم شدن و دم نزدن . این است عشق را شناختن ، او را جلا دادن و به جایگاه قلب نشاندن . این است تولد شادمانه خوشحال بودن و جسم را به خاک سپردن و روح را آزاد کردن و تقدیم دیگری نمودن این است سهم انسان از زندگی .




  2. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل اول


    وقتی به خانه برگشتم با چهره عصبانی او روبرو شدم تقریبا با فریاد گفت : الان دو ساعته از خونه بیرون رفتی اصلا معلوم هست کدوم جهنم دره ای هستی . وقتی بابات به خونه برگشت باید تکلیف منو با تو روشن کنه.
    دلم سخت گرفت و در دل نالیدم :
    خدایا من چه گناهی مرتکب شدم که مادرم رو به این زودی از من گرفتی و حالا تنهای تنها موندم ، دیگه از این زندگی خسته شدم .
    انگشتم از سوز سرما کرخ شده بود دستم را به دهانم بردم تا با بخار آن دستهایم را کمی گرم کنم . نیم نگاهی به عاطفه نامادریم انداختم و با التماس گفتم :
    - منو ببخش که دیر اومدم آخه آب چشمه یخ بسته بود و مجبور شدم یخا رو بشکنم تا ظرف و لباسها رو بشورم دیگه تکرار نمی شه ، قول می دم .
    عاطفه بدون اینکه سرش را برگرداند با سرزنش گفت :
    - بله حتما ، نبایدم تکرار بشه وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... هی به این بابات میگم اگه ماهرخ رو بفرستیم پیش آقای مهندس هم آداب معاشرت رو یاد می گیره ، هم کمک خرجمون میشه اما چه فایده کو گوش شنوا .
    از حرف عاطفه دلم گرفت میخواستم هر چه زودتر از آنجا بگریزم و دور شوم . بدون اینکه به بقیه حرف های عاطفه گوش کنم و حرفی بزنم به راه افتادم . ، قدم به حیاط گذاشتم سردی برف لرزه به اندامم انداخت . پاهایم یخ کرده بود . زیر لب به نامادریم لعنت فرستادم . در حیاط را که گشودم چشمم به مقدار برف باریده شده افتاد ، برف کوچه را کاملا سفید پوش کرده بود ، گویی ساعتهای مدید بود که باریده بود . با دمپایی قدم به کوچه گذاشتم بیشتر احساس سرما کردم . بدون مقصد معینی راهی شدم هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدایی رشته افکارم را از هم گسیخت .
    سلام روز بخیر ، تو این هوای سرد کجا می ری ؟
    پشت سرم آقای مهندس را دیدم که با ماشین آرام حرکت می کرد نزدیک تر که شد گفت :
    _ برسونمت ؟
    _ متشکرم .
    _ بابات خونه اس ؟
    جوابی ندادم چون از او متنفر بودم به خاطر او بود که آشیانه خود را ترک می کردم و در سوز و سرما از خانه گرم خودم بیرون آمده بودم . به راه خودم ادامه دادم . بعد از مدتی سرما تمامی بدنم را در بر گرفته بود احساس سرمای شدیدی می کردم . لباس مناسبی به تن نداشتم یک پیراهن نازک پنبه ای آبی رنگ با شلوار رنگ و رو رفته عاطفه که آن را برایم کوچک کرده بود و شال مادرم ، شالی که بوی مادر را می داد و برایم آرامش بخش بود . مشامم را از بوی شال پر کردم ، احساس کردم که در کنار مادرم قدم بر می دارم گرمای شال برایم مطبوع بود . حال عجیبی داشتم پیش می رفتم بدون آنکه هدفی داشته باشم و پایان آن را بدانم ، به یاد گذشته و حرفهای مادرم افتادم .
    _ مادر جون می شه بریم شهر زندگی کنیم اگه بریم من می تونم اونجا درسم رو ادامه بدم شما و بابا هم اینقدر عذاب نمی کشین . اینجا هر چی کار می کنین کمتر نتیجه می گیرید .
    _ دخترم ماهرخ جون ما نسل به نسل و تو این روستا زندگی کردیم . کار ما کشاورزی و دامداریه ، اگه بریم شهر کاری نمی تونیم انجام بدیم ؟ مشکلاتمون بیشتر می شه . من که جرات اینو ندارم که از بابات بخوام بریم شهر اصلا می دونم که اون هرگز قبول نمی کنه که اینجا رو رها کنه و به شهر بره .
    به خودم آمدم هوا خیلی سرد بود پاهایم یخ بسته بود حس راه رفتن را نداشتم یکی از دمپایی هایم را در برف ها گم کرده بودم هر قدر به دنبالش گشتم بی فایده بود . با اندک توانی که داشتم پیش می رفتم کمی جلوتر جاده ای را دیدم سعی کردم خودم را به آن برسانم نمی دانستم سر از کجا در می آورم فقط قدم می زدم و پیش می رفتم نا گهان احساس کردم سرم گیج می رود و توان ایستادن ندارم تعادلم را از دست دادم و دیگر هیچ نفهمیدم .




  3. #3
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    وقتی چشم باز کردم خودم را در یک تختخواب دیدم . چقدر هوای آنجا گرم و مطبوع بود لحظه ای حس کردم که به خواب ابدی رفته ام . خودم را در تخت جا به جا کردم تا بتوانم بنشینم . به اتاق نیمه تاریکی که در آن خوابیده بودم نگاهی کردم به خود لرزیدم . صدایی شنیدم .
    _ سلام خانم بیدار شدید ؟
    لحظه ای بعد چراغ روشن شد . خدای من چه اتاق زیبایی ، خانمی با سر و وضع مرتب و پیش بند سفید جلو رویم ایستاد کمی ترس برم داشت پرسیدم :
    _ من کجا هستم ؟ اینجا کجاست ؟
    _اینجا منزل خانم و آقای مومنیه ، شما مهمون این خانواده هستید .
    بعد آرام از اتاق بیرون رفت . و مرا با هزاران سوال تنها گذاشت . نمیدانستم چگونه از اینجا سر در آورده ام به اطرافم با دقت بیشتری نگاه کردم . در گوشه ای از اتاق میز تحریری با یک رومیزی که بسیار شیک دست دوزی شده بود قرار داشت روی میز گلدانی بود که گل های سرخ رنگ آن جلوه خاصی به اتاق داده بود . کنار تختی که روی آن خوابیده بودم یک میز کوچک قرار داشت که روی آن یک آباژور بود که پارچه پولک دوزی شده آن هماهنگی لازم را با روتختی و بالشتک های آن داشت . همه چیز گویای سلیقه صاحب خانه بود . ناگهان چشمم به قاب عکس روی میز افتاد ، چشمانم خیره شد شباهت تصویر دختر داخل قاب به من واقعا باور نکردنی بود . غرق در افکار خودم بودم اما ضربه ای که به در خورد اجازه تفکر بیشتر را به من نداد .
    _ اجازه هست ؟
    گفتم :
    _ بفرمایید .
    خانمی قد بلند و زیبا وارد اتاق شد .
    _ سلام دخترم خوشحالم که می بینم حالت بهتره .
    _ متشکرم ، خانم شرمنده ام که باعث زحمت شما شدم حالم کمی بهتر شده ولی ... راستش من اصلا نمی دونم اینجا کجاست و من چطوری سر از اینجا در آوردم ؟
    _ این مهم نیست تو الان فقط باید به فکر سلامتی خودت باشی تا هر چه زودتر خوب بشی .
    به او اصرار کردم که اگر امکان دارد زودتر برایم بگوید که چه اتفاقی افتاده است . او گفت :
    _ حالا که اصرار داری چشم ، شما رو آقای مومنی توی جاده در حالی که روی برف ها افتاده بودیم پیدا کرده و به اینجا آورده ، آه ببخشید من خودم رو معرفی نکردم من مریم هستم و شوهرم آرتور اون یه انگلیسیه . مرد مهربون و خوبیه . خوب حالا بگو اسم تو چیه دخترم ؟
    _ من ماهرخ هستم ، و واقعا متاسفم که باعث زحمت شما و همسرتون شدم .
    _ نه دخترم اصلا زحمتی نیست من خیلی خوشحالم که تو اینجا هستی ولی حتما الان خونواده ات خیلی نگران شدن و همه جا رو دنبالت می گردن .
    با این حرف خانم مومنی به یاد گذشته ها افتادم گذشته ای که بعد از مرگ مادر برایم تلخ و عذاب آور بود هیچ میلی به برگشتن به خانه ای که هیچ کس برایم اهمیتی قائل نبود و زندگی در آن برایم تلخ و عذاب آور بود نداشتم . با خود فکر کردم : این خانم که از حال و روز من خبر نداره چطوری به اون بگم که هیچ کس در خونه نگران و منتظر من نیست البته شاید پدرم چند روزی به من فکر کنه ولی حتما همه چیز رو خیلی زود فراموش می کنه . کاش می تونستم برای همیشه پیش این خانم مهربون بمونم ، اما چطوری حتما وقتی که حالم بهتر بشه باید از اینجا برم و دوباره به همون جهنمی برگردم که حتی ذره ای به آن دلبستگی نداشتم .
    خانم مومنی که سکوت ماهرخ را دید گفت :
    _ دخترم حالت خوبه ؟ چرا حرف نمی زنی ؟
    _ ببخشید متوجه نشدم .
    _ گفتم ممکنه خونواده ات نگرانت بشن .
    به یک باره فکری در ذهنم درخشید و گفتم :
    _ من خونواده ای ندارم پدر و مادرم رو از دست دادم .
    خانم مومنی با چشمانی حیرت زده به من خیره شد بعد از مدتی دستش را دراز کرد و دستم رادر دستش گرفت و گفت :
    _ متاسفم عزیزم ، ولی اصلا فکرش رو نکن همه چیز درست میشه ، حالا خوب استراحت کن تا زری شامتو بیاره البته اگه حالت بهتر شده می تونی بیای پایین تا با هم شام بخوریم .
    _ متشکرم خانم . من محبت شما رو هرگز فراموش نمی کنم .
    خانم مومنی در را آرام پشت سرش بست و مرا با هزاران فکر درهم تنها گذاشت این خانم مهربان که لحظه ای با من هم کلام شد مرا به یاد مادرم انداخت او که همیشه نگران سلامتی من بود ، خدایا نمی خوام از این خواب شیرین بیدار بشم .
    از تخت پایین آمدم پاهایم سوزش شدیدی داشت نگاهی به پاهایم انداختم متورم شده بود صدای پایی را از بیرون در شنیدم به تختخواب برگشتم ، چند ضربه به در خورد و در باز شد ، زری با سینی غذا داخل شد و رو به من کرد و گفت :
    _ می بینم که حالتون بهتر شده ، براتون غذا آوردم امیدوارم دوست داشته باشید . باید کمی به فکر سلامتی خودتون باشید که خیلی ضعیف شدید .
    _ چشم حتما می خورم چون نمی خوام بیشتر از این برای شما مزاحمت ایجاد کنم .
    _ اصلا اینطور نیست چون بعد از مدتها شما شادی رو به این خونه آوردید . باور کنید که خانم و آقای مومنی از بودن شما در اینجا خیلی خوشحالند . همه ما از شباهت شما به دختر این خانواده در تعجبیم ، واقعا که این مثل یه معجزه می مونه . راستی من هنوز اسم شما رو نمی دونم من زری هستم و شما ؟
    _ خانم شما رو معرفی کردن من ماهرخ هستم .




  4. #4
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    _ ماهرخ خانم غذاتون رو حتما بخورید اگه هم کاری داشتید زنگ بزنید .
    _ ممنونم ، شب بخیر .
    نگاهی به سینی غذا کردم ، سوپ داغ و جوجه سرخ شده بود . سوپ را با اشتهای کامل خوردم ولی وقتی لقمه ای از مرغ سرخ شده را به دهان بردم یاد گذشته ها برایم زنده شد .
    مادرم آن روز آبگوشت مرغ درست کرده بود منتظر پدر بودیم تا از آبیاری برگردد و شام بخوریم .
    _ مادر جون نمی تونم بیشتر از این منتظر بمونم .
    مادر گفت :
    _ تا پدرت نیاد دست به قابلمه نمی برم . دخترم این یه نوع احترامه به مرد خونه ، که با هزار زحمت و کار ، آرامش و آسایش و خورد و خوراک زن و فرزندش رو مهیا می کنه گذاشته می شه . اون انتظار داره که سر سفره با خانواده اش غذا بخوره و ما هرگز نباید این رو فراموش کنیم .
    یاد مادر و پدرم اشکم را سرازیر کرد دلم گرفت ، نگران بودم ، نگران آینده و در به دری هایم ، مادر با رفتنش مرا زنده به گور کرد .
    دراین فکر بودم که ضربه ای به در خورد خانم مومنی با پتویی که در دست داشت وارد اتاق شد .
    _ ماهرخ جان هوا خیلی سرده برات پتو آوردم .
    بعد نگاهی به سینی غذا کرد و گفت :
    _ چرا غذاتو تموم نکردی ؟
    _ متشکرم خانم دیگه میل ندارم .
    _ دخترم اینجا رو خونه خودت بدون ، من و آرتور خوشحالیم که پیش ما هستی ، راستی آرتور خیلی دوست داشت به دیدنت بیاد ولی ترجیح داد برای اینکه تو بهتر بتونی استراحت کنی فردا به دیدنت بیاد .
    _ شرمنده ام خانم من باعث زحمت شما شدم .
    _ اصلا حرفش رو هم نزن .
    خانم مومنی زنگ کنار تخت را به صدا در آورد و بعد از لحظه ای زری وارد اتاق شد تا سینی را با خود ببرد . زری گفت :
    _ ماهرخ جان چایی یا قهوه میل داری برات بیارم ؟
    _ هیچکدوم ، متشکرم .
    خانم مومنی به طرف من آمد و گفت :
    _ یه لیوان شیر برات خیلی خوبه .
    بعد از حرف او در کمترین زمان ممکن زری با یک لیوان شیر داغ و یک قرص مسکن برگشت .
    خانم مومنی گفت :
    _ اگه کاری داشتی حتما خبرم کن ... شب بخیر عزیزم .
    _ شب بخیر .
    زری و خانم مومنی از اتاق خارج شدند . احساس خستگی شدیدی می کردم . پلک هایم سنگین شده بود و کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم .
    در خواب مادر به سراغم آمد او را دیدم که کنار من نشست و با خوشحالی گفت :
    _ دختر عزیزم حالا دیگه از جانب تو خیالم راحت شد ، حق به حق دار رسید .
    مادر دستش را جلو آورد تا دستم را بگیرد اما ما از هم دور شدیم خیلی دور . و از تخت پایین افتادم بالش را برداشتم زیر سرم گذاشتم ، پتو را به خودم پیچیدم و روی زمین دراز کشیدم و با یاد مادر به خواب رفتم .
    ******
    دست نوازشگری را روی سرم احساس کردم چشمم را گشودم خانم مومنی را بالای سر خودم دیدم که کنار تختم ایستاده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود . نگاه کرد و گفت :
    _ صبح بخیر دخترم ، خوب خوابیدی ؟
    _ بله خانم خیلی راحت خوابیدم .
    _ خوشحالم ، ماهرخ جان برات لباس آوردم بپوش و بیا پایین تا با هم صبحانه بخوریم ، آرتور منتظرته .
    _ چشم خانم الان .
    نگاهی به لباسها انداختم ، یک بلوز صورتی و یک شلوار مخمل مشکی زیبا بود . بعد از تعویض لباس گرمای مطبوعی در وجودم احساس کردم مقابل آینه ایستادم با این لباس چقدر عوض شده بودم موهایم را شانه زدم ، لباس های خودم را مچاله کردم و زیر تخت گذاشتم واقعا خجالت می کشیدم که این لباسها در معرض دید باشد باید در اولین فرصت آنها را از بین ببرم .
    از پله ها پایین رفتم . وارد سالن شدم . سالن نسبتا بزرگی بود در گوشه ای از آن کاناپه بزرگی قرار داشت و در طرف دیگر مبلها چیده شده بودند ، پرده های زیبایی به پنجره ها آویزان بود که در اینجا هم هماهنگی خاصی به سالن بخشیده بود . در طرف دیگر سالن میز غذا خوری قرار داشت روی میز گلدان کریستالی با گلهای زیبا که بوی مطبوعی داشت جلب توجه میکرد . در قسمتی از سالن گلخانه ای قرار داشت که در آن انواع و اقسام درختچه ها وجود داشت .
    به زندگی شهری و روستایی فکر کردم خیلی با هم متفاوت بودند . با اینکه در روستا کار وتلاش بسیار است ولی از رفاه خبری نیست و همه برای به دست آوردن لقمه نانی شب و روز مجبور هستند کار کنند .




  5. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    زری وارد سالن شد و رشته افکارم را از هم گسست .
    _ سلام ، صبح بخیر حالتون چطوره ؟ رنگ صورتی شما رو زیبا تر کرده.
    _ شما لطف دارید ، من دیشب شما رو به زحمت انداختم .
    _ ما که کاری نکردیم باید از خدا سپاسگذاری کرد .
    _ ببخشید می خواستم دست و صورتم رو بشورم .
    _ آه بله انتهای سالن سمت راست .
    _ متشکرم .
    هنوز هم احساس ضعف می کردم و موقع قدم برداشتن پاهایم را به زمین می کشیدم . به طرف دستشویی رفتم موقع برگشت آقایی را کنار میز صبحانه دیدم که داشت شاخه گلی را از گلهای گلدان جدا می کرد . حدس زدم که این آقا حتما آقای مومنی هستند از این رو گفتم :
    _ سلام ، صبح بخیر .
    به طرفم برگشت و با نگاهی عمیق گفت :
    _ سلام صبح بخیر حالت چطوره ؟
    _ متشکرم ، خوبم .
    _ دخترم من آرتور هستم .
    بعد گلی را که به دست داشت به طرفم گرفت و گفت :
    _ گلی برای دخترم .
    _ ممنون آقا .
    آرتور مودب ترین مردی بود که تا به حال دیده بودم . تقریبا چهل و هفت ، هشت سالی داشت . موهای جوگندمی و چشمان آبی که جذابیت خاصی به چهره اش داده بود . صندلی را به من تعارف کرد و گفت :
    _ ماهرخ جان بفرمایید .
    _ از زحمتی که به شما دادم شرمنده ام اگه شما منو نجات نداده بودید معلوم نبود که الان زنده بودم یا نه . من زندگیم رو به شما مدیونم .
    _ این حرف رو نزن دخترم ، من چکاره ام ، این خواست خدا بود که من تو رو ببینم و به خونه بیارم .
    در همان موقع مریم از راه رسید و گفت :
    _ صبح بخیر چه صبح زیبایی ، ماهرخ جان خوشحالم که حالت بهتر شده امیدوارم اینجا رو خونه خودت بدونی و راحت باشی .
    آرتور که تکه نانی به دهان می برد گفت :
    _ خانم اجازه بدید صبحونه بخوریم و جون بگیریم . اونوقت به سخنرانی شما گوش بدیم .
    مریم لبخندی زد و گفت :
    _ چشم ، حق با شماست . خودت که بهتر می دونی من چه حالی دارم .
    _ بله خوب می دونم ، اما بهتره که ماهرخ جان هم بدونه که وجودش چقدر برای ما عزیزه و این شباهت ما رو چقدر خوشحال کرده و ما این اتفاق رو به فال نیک می گیریم .
    متعجبانه گفتم :
    _ معذرت می خوام منظورتون رو نمی فهمم .
    _ ببین دخترم این یه معجزه اس منظورم شباهت شما به دخترمه . واقعا اهل این منزل رو به تعجب واداشته ، درسته که می گن هر انسانی یه همزاد داره ، اما این یکی دیگه باور نکردنیه .
    خانم مومنی نگاهی به ساعت انداخت ، آقای مومنی نگاهی به او کرد و گفت :
    _ میدونم خانم ، آقای سفیر رو نباید منتظر گذاشت تا زنگ نزده باید برم . شما هم مراقب ماهرخ جان باشید و سعی کنید استراحت کنه تا خوب سرحال بیاد .
    آقای مومنی آماده شد و ضمن خداحافظی دوباره به من تاکید کرد که خوب استراحت کنم .
    خانم مومنی گفت :
    _ ماهرخ جان موافقی بریم کتابخونه ؟
    _ البته .
    سپس دستم را در دستش گرفت و گفت :
    _ احساس می کنم مونا دخترم زنده شده افسوس که اون من و پدرش رو برای همیشه ترک کرد .می دونی ماهرخ جان تموم زندگی من تو وجود مونا خلاصه می شد . مونا خیلی هنرمند بود . کارهای زیبایی رو یادگار گذاشته که خاطرات اونو برای من چند برابر می کنه . دخترم مثل تو زیبا و قد بلند بود همه می گفتند قدش رو از من و رنگ چشماش رو از آرتور به ارث برده ، بعضی ها می گفتند چشم نظرش کردند البته من به این چیزها اعتقاد ندارم .
    بعد آهی کشید و گفت :
    _ منو ببخش که تو رو ناراحت کردم .




  6. #6
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    به طرف کتابخانه به راه افتاد . چشمان مهربان خانم مومنی پر از اشک بود . خوب می تونستم درکش کنم چون من هم عزیزی را از دست داده بودم . رو به او کردم و گفتم :
    _ اصلا این طور نیست ، از مرگ دخترتون متاسفم شاید این شباهت عجیب من به دخترشما باعث ناراحتی شما باشه ، اگه اجازه بدید من زودتر از اینجا برم تا بیشتر از اینیاد مونا خانم رو برای شما زنده نکنم .
    _ اتفاقا از این جهت که دوباره می تونم مونا رو ببینم خیلی هم خوشحال شدم نه تنها من بلکه آرتور هم نظرش همینه ، از وقتی که تو رو پیدا کرده سر از پا نمی شناسه ولی وقتی فهمید پدر و مادرت در قید حیات نیستند خیلی متاسف شد و گفت کاش ماهرخ اینجا پیش ما می موند راستی ماهرخ جون نظر خودت چیه ؟ دوست داری برای همیشه اینجا پیش ما بمونی و با ما زندگی کنی ؟
    نمی دانستم چه بگویم از این بابت که آنها این پیشنهاد را به من کرده بودند بسیار خوشحال بودم و از سوی دیگر نمی دانستم آخر این اتفاق به کجا خواهد کشید . اصلا درست بود که من به آنها گفته بودم پدر و مادرم زنده نیستند ؟ خانم مومنی وقتی جوابی نشنید و تردید مرا دید غمگین شد اشک در چشمان قهوه ای رنگش حلقه بست و گفت :
    _ ببین عزیزم حالا اصلا مجبور به جواب دادن نیستی فکراتو خوب بکن و بعد جواب بده .
    دلم سخت گرفت حس کردم که دل او را شکسته ام نتوانستم ناراحتی او را ببینم گفتم :
    _ احتیاج به فکر کردن ندارم من اینجا می مونم و از لطفی که در حق من می کنید متشکرم .
    خانم مومنی کتابی را که در دست داشت بر زمین انداخت و به طرف من آغوشش را باز کرد و مرا سخت در آغوش گرفت و زمزمه کرد :
    _ خدای من شکر متشکرم که به ناله های شبانه و گریه های پیاپی من رحم کردی و از دنیای خودت فرشته ای رو برای نجات من و آرتور فرستادی ، خدایا شکرت ، شکرت .
    گریه امانش نمی داد خداوند را مرتب سپاس می گفت و مرا در آغوش می فشرد می گفت :
    _ اگه آرتور این خبر رو بشنوه از خوشحالی بال در می یاره .
    دو زانو در برابرم نشست و دستم را به لبهایش نزدیک کرد و گفت :
    _ آه دخترم تو عزیز منی ، تو روح و روان منی ، تو همه وجود منی ، چشات همون حالت رو داره که چشمای مونا داشت . رنگ چشمات هم مثل اون رنگ دریاست .
    دستم را گرفت و به لبهایش برد تا بر آن بوسه بزند ، گفتم :
    _ من لیاقت این همه محبت رو ندارم خواهش می کنم بیشتر از این منو شرمنده نکنید .
    گریه امانم نداد که حرفهایم را ادامه دهم او سرم را به طرف سینه اش نزدیک کرد صدای قلب مادرانه او را به وضوح می شنیدم .آرام گفت :
    _ قول بده هرگز ما رو ترک نمی کنی و پیش ما می مونی یه بار عزیزی رو از دست دادیم دیگه برای بار دوم اصلا طاقتش رو ندارم .
    سرم را بلند کردم به صورت مهربان و مادرانه اش نگریستم او نمی دانست که در دل من چه غوغایی برپاست به یکباره احساس غریبی که بعد از مرگ مادرم از دست داده بودم در وجود او یافتم . احساس کردم سالهاست با او آشنایم او دخترش را از دست داده بود و من مادرم را و این نهایت آرزوی من بود که با این خانواده زندگی کنم چه خوب است با هم زیستن با صدایی که از اعماق وجود برمی خواست به او قول دادم که هرگز آنها را تنها نگذارم .
    او پیشانیم را بوسید و گفت :
    _ برای همه چیز ازت متشکرم .
    *****
    زری مرا به حمام راهنمایی کرد بعد از دوش گرفتن سرحال آمده به سالن رفتم . مریم در حال مطالعه گفت :
    ـ دخترم آب گرم بود ؟
    ـ بله مادر جون .
    ـ اگه کمی استراحت کنی برات خوبه خواب بعد از حمام واقعا لذت بخشه ، البته شاید هم به نظر من اینطوره ؟
    _ درسته واقعا هم همینطوره ، پس اگه اجازه بدید کمی استراحت کنم .
    _ حتما دخترم .




  7. #7
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    به طرف اتاقی که در اختیار من گذاشته بودند رفتم . نمیدانم چرا بی قرار بودم انتظار اتفاق بدی را می کشیدم با خود فکر کردم که شاید پدر و عاطفه دنبالم بگردند و مرا پیدا کنند و رویای زیبای مرا به سرابی تبدیل نمایند . نه غیر ممکن بود شاید کمی پدرم جستجو کند ولی زود خسته می شود و عاطفه هم از خدا خواسته ، از شر من خلاص می شود . افکار متعددی به مغزم خطور کرد و نگرانی مرا بیشتر کرد کم کم پلک هایم سنگین شد متوجه نشدم که چه زمانی به خواب رفتم .
    در خواب دیدم که دست و پایم را به زنجیر کشیده اند و در گوشه باغ زندانیم کرده اند . از دور صدای زوزه گرگ می آمد و هوا رو به تاریکی می رفت از ترس داشتم سکته می کردم تمامی بدنم خیس عرق بود از خدا می خواستم که کسی برای کمک به من بیاید از دور سایه زنی که شمع به دست داشت به من نزدیک و نزدیک تر می شد چهره زن را به وضوح دیدم او خانم مومنی بود شمع را جلوی چشمانم گرفت و گفت :
    _ نترس دخترم من کمکت می کنم فقط خدا کنه تا اون موقع گرگ ها حمله نکنند .
    ناله کنان گفتم :
    _ خواهش میکنم نجاتم بده ... خواهش می کنم .
    با صدای زوزه گرگی از خواب بیدار شدم . بدنم خیس عرق بود خدایا چه خواب وحشتناکی بود ، گلویم خشک شده بود برای نوشیدن آب به سالن رفتم ، هوا تاریک شده بود متوجه نشدم چه مدت در خواب بودم صدای مردی را شنیدم به طرف صدا به سمت در ورودی سالن رفتم ، صدای خانم مومنی که در حال صحبت کردن با مردی بود به گوش می رسید . می خواستم بازگردم که خانم مومنی در را گشود و با چهره گرفته و غمگین نگاهم کرد و گفت :
    _ متاسفم ، حتما به صدای ما بیدار شدی ؟
    _ نه مادر بیدار بودم ولی انگار شما ناراحتید ، اتفاقی افتاده ؟
    _ بله دخترم ، آرتور تصادف کرده ، ولی حالش خوبه خوبه ، داشتم برای دیدنش به بیمارستان می رفتم . منو ببخش که مجبورم برم و تو رو تنها بذارم .
    احساس کردم سرم گیج می رود گفتم :
    _ من ... من واقعا متاسفم .
    _ چی شده دخترم حالت خوبه ؟ نباید این خبر رو به تو میدادم تو هنوز حال مساعدی نداری .
    _ نه ... نه ... خوبم ، منم همراهتون میام .
    _ نه دخترم هوا سرده برات خوب نیست . حالت هم کاملا خوب نشده . سعی می کنم زود برگردم .
    راننده بوق ماشین را به صدا درآورد ، خانم مومنی دست لرزانش را روی شانه من گذاشت با بغضی که در گلو داشت خداحافظی کرد و رفت .
    _ خدایا خواهش میکنم بهش کمک کن اون انسان شریف و مهربونیه .
    با صدای بلند گریه کردم نمی توانستم خودم را کنترل کنم خودم ار سرزنش می کردم حتما از قدم بد من بود که این اتفاق افتاده ، خدایا خدایا کمکش کن .
    صدای آرام زری مرا دعوت به آرامش کرد . زری گفت :
    _ نگران نباشید خداوند کمکش می کنه حالا برید یه آبی به سر و صورتتون بزنید تا حالتون بهتر بشه منم براتون قهوه میارم .
    در حال پاک کردن اشکهایم پرسیدم :
    _ چطور این اتفاق افتاده ؟
    زری جرعه ای از قهوه اش را نوشید و گفت :
    _ آقای مومنی برای دیدن یکی از همکاراش می رفته که این اتفاق می افته البته ماشین هم زنجیر چرخ نداشته تصادف بدی بوده بازم جای شکرش باقیه که آقای مومنی زنده ان .
    بعد از کمی مکث ادامه داد :
    _ بهتره یه چیزی بخوریم .
    _ نه متشکرم میل ندارم
    _ ولی شما نهار نخوردید همش خواب بودید خانم دلش نیومد برای نهار بیدارتون کنه ، باید الان خیلی گرسنه باشید .
    _ همین قهوه کافیه .
    _ باشه هرطور میلتونه . راستی ماهرخ جون چند سالتونه ؟
    _ چهارده سال .
    با تعجب به من خیره شد و گفت :
    _ اصلا بهتون نمیاد یعنی بیشتر از اینا به نظر می رسی .
    _ که اینطور خیلی آرزو داشتم که زودتر بزرگ بشم و در سرنوشت خودم تصمیم بگیرم .
    زری نیشخندی زد و گفت:
    یعنی وقتی بزرگ شدی و خودت تصمیم گرفتی همه مشکلات حل میشه ؟ نه تازه اول مشکلات شروع می شه. ولی قدر این دوران رو بدون خیلی با ارزشه . میدونی این دنیا طوریه که همه آدمها رو یه جوری به خودش وابسته می کنه ، ای بابا بگذریم قهوه ات سرد شد .
    جرعه ای از قهوه سرد را نوشیدم و گفتم :
    _ کی بر میگردند؟
    _ نمی دونم اگه قرار بشه خانم دیر کنه تماس می گیرن .
    با اینکه زری مرا دلداری داد اما خودش خیلی نگران بود . نگاه مضطربش را به باغ و گوشی تلفن احساس می کردم . گاهی کنار پنجره می رفت و باغ را تماشا می کرد و گاهی به طرف تلفن می رفت و به آن چشم می دوخت .




  8. #8
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    بلاخره صدای زنگ تلفن بلند شد . زری سریعا گوشی تلفن را برداشت .
    _ الو بفرمایید . آه شما هستید خانم ، حال آقا چطوره ؟
    _ ...
    گوشی در دستش شل شد .
    _ واقعا متاسفم ...
    _ ...
    زری ناراحت گوشی را در دستش جا بجا کرد و گفت :
    _ چشم خانم حتما .
    بعد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت . مات و مبهوت به زری نگاه کردم و گفتم :
    _ زری خانم چی شده ؟ حال آقای مومنی چطوره ؟
    _ حالشون بهتره اما ... اما متاسفانه ، دیگه نمی تونه راه بره .
    با شنیدن این کلمه سرم گیج رفت دستم را به طرف زری دراز کردم و گفتم :
    _ خواهش می کنم بگید دروغه ، خواهش می کنم .
    _ نه ماهرخ خانم دروغ نیست ما باید خدا رو شکر کنیم که با این تصادف شدیدی که آقا کردن زنده موندن . خانم سفارش کردن که من مراقب شما باشم خواهش می کنم تا برگشتن خانم مواظب سلامتی تون باشید خب دیگه خودتون رو اینقدر ناراحت نکنید . من میرم یه چیزی درست کنم بخوریم .
    _ مگه منتظر مادر نمی شیم ؟
    _ خانم امشب بیمارستان می مونن . تاکید کردن که ما شام بخوریم .
    زری ابروهایش را بالا انداخت و پرسید :
    _ راستی ماهرخ خانم شما خانم رو مادر صدا می کنید ؟
    _ با اجازه تون .
    _ معذرت میخوام منظورم فضولی نبود .
    تو این موقعیت زری هم وقت گیر آورده بود اصلا حوصله نداشتم گفتم :
    _ خواهش می کنم اتفاقا هر کسی هم به جای شما بود همین سوال رو می پرسید .
    زری چشمان مشکی و درشتش را به من دوخت و گفت :
    _ خوشحالم که جای خالی مونا رو پر کردید .
    _ منم از شما و خانواده مومنی متشکرم که منو عضوی از خونواده می دونید .
    _ شما دختر بسیار زیبا و مودبی هستید ...
    _ زری خانم از شما خواهشی دارم ، اگه ممکنه منو ماهرخ صدا کنید فکر می کنم با گفتن خانم احساس بیگانگی می کنم .
    _ چشم حتما .
    _ ممنونم .
    _ برم یه چیزی برای شام درست کنم .
    _ راستی کمک نمی خواید ؟
    _ نه ماهرخ جان یه غذای ساده درست می کنم .
    _ پس من می رم به اتاقم .
    _ باشه ، برای صرف شام بیا پایین .
    _ منو ببخش زری خانم اصلا میل به غذا ندارم .
    _ ببین ماهرخ جان ، خانم از دست من ناراحت می شه تازه شما هم نهار نخوردید .
    _ واقعا اشتها ندارم .
    _ باشه ماهرخ جان اما جواب مادرت رو خودت باید بدی .
    _ به چشم ، از این بابت مطمئن باش .
    _ متشکرم ، ولی گفته باشم اگه چیزی نخوری دوباره ضعیف می شی و از پا در می یای .
    _ طوری نمی شه مطمئن باش .
    _ راستی ماهرخ جان من هم ازت یه خواهشی داشتم شما هم فقظ منو زری صدا کن .
    _ چشم زری جان ، خب ، شب بخیر .
    _ شب بخیر خوب بخوابی .
    _ منتظر مادر می مونم .
    _ فکر نکنم خانم به این زودی برگردند . منتظر نمونید سعی کنید استراحت کنید . اگه به چیزی نیاز داشتی زنگ بزن .




  9. #9
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    به اتاقم برگشتم ، دلم گرفته بود به بازی روزگار فکر می کردم یک انسان شریف و مهربان که جان مرا نجات داده بود حالا روی تخت بیمارستان افتاده ، خدای من چرا این مصیبت پیش آمد چرا . یاد آوری نقص عضو آن مرا دیوانه می کرد از خودم متنفر بودم من سالم بودم اما او ... آهی از ته دل کشیدم و به طرف تصویر مونا رفتم تصویر را به دست گرفتم و به او نگاه کردم و گفتم :
    _ مونا جان بازی سرنوشت رو می بینی ، حتما تا حالا به تو الهام شده که چه اتفاقی افتاده ، مونا جان با اون روح پاکت شفای پدر رو از درگاه خداوند بخواه او الان به دعای تو احتیاج داره .
    تصویرش دربرابر دیدگانم جان گرفت و به من لبخند زد . یک لحظه دلم آرام گرفت . تصویر را دوباره سر جایش برگرداندم و با اندوه و دلی ناآرام به بستر رفتم . سعی کردم بخوابم ولی متاسفانه اصلا خواب به چشمانم راه نمی یافت . آنقدر در بستر جابجا شدم تا به صبحدم زمستانی سلام گفتم .
    بلند شدم به طرف پنجره رفتم به باغ خیره شدم آفتاب در حال طلوع بود چه طلوع زیبایی بارها و بارها طلوع خورشید را دیده بودم ولی این طلوع که طلوع زندگی جدیدی برای من بود دلگیری خاصی با خود داشت .
    چشمم به ماشین خانم مومنی افتاد که در باغ پارک شده بود به سرعت خودم را به اتاق خانم مومنی رساندم . آرام چند ضربه به در نواختم صدایی نشنیدم آهسته در را باز کردم ولی کسی در آنجا نبود به طرف آشپزخانه به راه افتادم مادر را پشت میز آشپزخانه در حال سیگار کشیدن دیدم به طرفش رفتم و هراسان گفتم :
    _ سلام مادر کی اومدین ؟
    _ صبح بخیر دخترم نیم ساعتی می شه که اومدم حالت چطوره ؟
    _ خوبم حال پدر جون چطوره ؟
    _ شکر خدا بهتره کمی در داشت .
    _ متاسفم .
    دستش را در دستم فشردم و گفتم :
    _ غصه نخور مادر جون انشاء الله پدر حالش خوب می شه و به خونه بر می گرده .
    وقتی سرش را بلند کرد قطره اشکش روی دستم چکید . دستش را به آرامی بالا آورد سرم را میان دستان سردش گرفت و نزدیک لبانش برد و بوسه ای بر سرم نشاند و گفت :
    _ متشکرم عزیزم .
    دوباره پکی به سیگارش زد . از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدم دلم نمی خواست مادرم این کار را ادامه دهد سوال کردم :
    _ مادر جون چرا سیگار می کشی ؟ سیگار برای سلامتی تون مضره .
    آه بلندی کشید و گفت :
    _ بعد از مرگ مونا شروع کردم و تا حالا ادامه دادم .
    _ به خاطر من و پدر بذارید کنار ، ازتون خواهش می کنم .
    _ باشه عزیزم فقط به خاطر پدر و تو می تونم این کار رو بکنم چون شما عزیزان من هستید .
    بعد سیگار را توی زیر سیگاری خاموش کرد .
    نگاهی کردم و گفتم :
    _ ممنونم مادر راستی پدر کی مرخص می شن ؟
    _ تا ماه آینده ، البته باید یه مدت هم تو منزل استراحت کنه ، باید هرچه زودتر برگردیم خونه فکر می کنم اونجا برای پدر بهتره .
    _ کجا مادر جون ؟
    _ به خونه دخترم .
    _ مگه اینجا خونه ...
    زری در حالی که لباسش را مرتب می کرد وارد شد و گفت :
    _ صبح بخیر خانم ، آقا چطورند ؟
    _ حالش خوبه متشکرم ، زری لطفا برای من چای بیار خیلی خسته ام .
    _ حتما خانم .
    زری در حالی که خمیازه می کشید گفت :
    _ ماهرخ جان حال شما چطوره ؟
    _ خوبم ممنون .
    _ راستی دخترم چی می گفتیم ؟
    _ می گفتید که باید برگردیم خونه ، منظورتون کدوم خونه بود ؟
    _ حتما تو فکر کردی اینجا ...
    _ درسته مادر جون .
    _ نه عزیزم ، ما تابستونها اینجا میایم الان توی این زمستون هم که می بینی اینجا هستیم به خاطر ماموریت پدرته ، چون محل ماموریت پدرت به اینجا نزدیکه .




  10. #10
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    فصل دوم ( صفحه 30)
    پدر همچنان در بیمارستان بستری بود و مادر هر روز برای دیدن او به بیمارستان می رفت . چند بار از مادر خواستم که برای دیدن پدر به بیمارستان بروم اما مادر قبول نکرد و گفت :
    _ محیط بیمارستان برای تو خوب نیست پدر هم امروز و فردا مرخص میشه و تو اونو می بینی .
    کم کم حال پدر رو به بهبودی می رفت بعد از یک ماه پدر از بیمارستان مرخص شد . خانه را برای آمدن پدر آماده می کردیم تغییراتی در دکوراسیون خانه و اتاق خواب و کتابخانه داده شد تا پدر راحت تر بتواند آنجا حرکت کند . مادر روی میزها را با گلهای رز تزئین کرد بلاخره روز مرخص شدن پدر رسید . مادر خیلی خوشحال بود و کارها را سریع انجام می داد رو به من کرد و گفت :
    _ دخترم دوش بگیر و بهترین لباست رو بپوش امشب جشن می گیریم .
    _ برای چی مادر ؟
    _ چون آرتور سالمه و درثانی تو هم پیش ما زندگی می کنی گرچه دیدن وضعیت آرتور برای من خیلی سخته اما از اینکه اون زنده اس خدا رو شکر می کنم صد بار در دلم آرزو کردم ای کاش من جای او بودم .
    گریه امانش نداد مثل ابر بهاری اشک می ریخت در عرض این مدت کوتاه پیر و شکسته شده بود اگر خنده ای هم روی لبانش می نشست ظاهری بود .
    _ مادر خواهش می کنم ، مگه الان خودت نگفتی که امروز رو باید جشن بگیریم .
    _ درسته دخترم حق با توئه منو ببخش دست خودم نیست .
    دستش ار گرفتم و گفتم :
    _ من مطمئنم پدر به وجود شما افتخار می کنه شما همسر لایق و مهربونی هستید . زندگی درکنار شما برای هر کسی یه آرزوئه .
    _ متشکرم ، من زن خوشبختی هستم که شوهری مثل آرتور و دختری مثل تو دارم از خدا سپاسگذارم ، و هیچ وقت ناشکری نمی کنم .
    گرم صحبت بودیم که عباس آقا راننده ، بوق اتومبیل را به صدا در آورد مادر گفت :
    _ خب عزیزم من رفتم دنبال پدرت شما هم آماده پذیرایی از پدر باشید .
    _ چشم مادر.
    زری در حال گردگیری گفت :
    _ خانم زود برگردید منتظر هستیم .
    بعد از رفتن مادر ، زری به آشپزخانه رفت تا غذای مورد علاقه پدر را آماده کند و من هم راهی حمام شدم .
    ****
    تقریبا 10 روز بود که پدر از بیمارستان مرخص شده بود . روز سرد زمستانی بود اما آفتاب زیبایی می تابید پدر در کتابخانه در حال مطالعه بود در نیمه باز بود ، ضربه ای به در زدم و پرسیدم :
    _ اجازه هست ؟
    _ بفرمایید ، شما هستی دخترم بیا تو .
    _ مزاحم که نیستم ؟
    _ اصلا ، چطور شد پیش من اومدی ؟
    _ می دونی پدر جون من می خواستم مطلبی رو با شما در میون بذارم .
    _ چیزی شده دخترم ؟ اتفاقی افتاده ؟
    _ نه چیزی نیست می دونی پدر نمی دونم چه طوری مطرح کنم .
    داغ داغ شده بودم دست سردم را روی صورتم گذاشتم از حرارت صورتم دستم گرم شد احساس گناه می کردم . پدر گفت :
    _ چی می خوای بگی بگو عزیزم راحت باش .
    _ راستش من فکر می کنم از قدم من بوده که این اتفاق برای شما افتاده یعنی من ... وجود من باعث تصادف شده .
    _ این حرفها کدومه ؟ چی باعث شده که تو این فکر رو بکنی ؟
    _ نمی دونم ولی تو رو خدا اگه از من ناراحتید و یا شما هم ...
    _ ببین دخترم من نمی دونم که چطور شده که یه همچین فکری به مغزت خطور کرده ولی باید بگم سخت در اشتباهی و این مسئله اصلا به تو مربوط نمی شه این یه اتفاق بوده .
    سرم را با شرم پایین انداختم و گفتم :
    _ متشکرم پدر .




+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 7 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنایی با زیردریایی روسی Yuriy Dolgorukiy
    توسط black tornado در انجمن ادوات زميني ادوات دريايي
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 03-12-2012, 12:40
  2. دانلود انیمیشن سامورایی آفریقایی Afro Samurai: Resurrection 2009 Mkv
    توسط ADMIN در انجمن انیمیشن دوبله فارسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 12-16-2011, 18:34
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 12-13-2011, 10:30
  4. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10-11-2011, 00:36

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •