+ ارسال موضوع جدید
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 3 4 5 6 7
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 70

موضوع: سرنوشت | بیتا عطایی

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض سرنوشت | بیتا عطایی

    سرنوشت


    نویسنده [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] بیتا عطایی


    انتشارات شقایق


    چاپ اول 1383





    این است در سراشیب زندگی سقوط کردن [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]تسلیم شدن و دم نزدن . این است عشق را شناختن ، او را جلا دادن و به جایگاه قلب نشاندن . این است تولد شادمانه خوشحال بودن و جسم را به خاک سپردن و روح را آزاد کردن و تقدیم دیگری نمودن این است سهم انسان از زندگی .




  2. #61
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    نعيم از شنيدن حال پدر دستش را از دستم بيرون كشيد و وربه آسمان كرد و گفت:
    -خدا رو شكرخيلي خوشحالم خيلي.
    -خوشبختانه سلامتي پاهاش رو به دست آورد نمي دوني نعيم چقدر از اين بابت خوشحالم،همه چيز در خونه مرتب شده فقط جاي تو خاليه.
    -متشكرم،هميشه شما نگران ديگران هستيد،ماجراي زري رو هرگز فراموش نكردم شما باعث خوشبختي اش شدين.و حالا نوبت من حقيره اما درمورد من داريد زندگيتون رو فدا مي كنين.من راضي نمي شم،چطوري ممكنه دختر تحصيل كرده و زيبايي مثل شما اين ريسك رو بكنه.
    -باز هم كه شروع كردي،اصلا اين طور نيست چطور تو رو قانع كنم كه من هم بهت علاقه دارم و بيخودي به دنبالت نيومدم و دنبال علاقه و زندگي خودم اومدم.
    نعيم كوتاه آمد و گفت:
    -باشه هر چي كه شما بگين،بهتره تا ديرتون نشده برگرديد.
    -تو نمي خواي بيايي؟
    -بعدا براي ديدن آقا مزاحم مي شم.
    -باشه هر طور كه دوست داري.
    تا نيمه هاي راه نعيم همراهم بود و بعد خداحافظي كرد و رفت..با آخرين سرعت خودم را به منزل رساندم.مادر خيلي نگران شده بود و پدر به منزل دوستان رفته بود.تا از من خبري بگيرد به محض رسيدن مادر سراسيمه گفت:
    -عزيزم تا حالا كجا بودي؟دلم هزار جا رفت.
    -معذرت مي خوام مادرجون فكر نمي كردم اين قدر طول بكشه،پدر كي رفته؟
    -الان ديگه پيداش ميشه.خيلي نگرانت بود نتونست تحمل كنه رفت دنبال تو.
    در حال صحبت با مادر بوديم كه پدر از راه رسيد و گفت:
    --دخترم كجا بودي؟كي برگشتي؟
    جلو رفتم و پدر را بوسيدم و گفتم:
    -متاسفم كه شما و مادر رو نگران كردم كار مهمي داشتم مجبور بودم برم ولي فكر نمي كردم اين قدر طول بكشه.
    پدر بازوهايم را گرفت و گفت:
    -مهم نيست عزيزم،فقط دلواپس بوديم،الحمدالله كه صحيح و سالم پيشمون هستي.
    -پدر و مادر خوبم من خوشبخت ترين فرد روي زمينم چون شما رو دارم.
    پدر نگاه حسرت بارش را به من دوخت و گفت:
    -درسته عزيزم ولي خوشبختي تو وقتي تكميل ميشه كه شريك زندگيت رو در كنارت داشته باشي،ومن و مادرت آرزوي داشتن داماد و نوه خود رو به گور نبريم.
    -چطور مگه پدر خبري شده؟
    -خب دخترم اين يه امر طبيعيه كه هر دختري بايد يه روز به خونه بخت بره و تشكيل خانواده بده اين يه امر الهيه كه تو بهتر مي دوني كه بايد هر آدمي يه زوج مناسب داشته باشه.
    -مادر جون من كه منكر اين حرف ها نيستم ولي خيلي زوده.
    پدر بازويم را رها كرد و گفت:
    -نه دخترم تو ديگه بيست و پنج سالته وقتش رسيده كه به زندگيت سروسامان بدي.
    -خب ،بعد از اين همه حاشيه رفتن بگيد ببينم اون مرد بدبخت كيه كه مي خواد با من ازدواج كنه.
    مادر سري تكان داد و گفت:
    -چرا بدبخت،خيلي دلشون هم بخواد،همه آرزو دارن همسري مثل تو داشته باشن.ولي اين تويي كه فكر اين مسئله نيستي.چشماتو بستي و هيچ چيز رو نمي بيني به غير از كتاب هات.
    پدر به دنبال حرف مادر گفت:
    -مي دوني دخترم پشت سرت چي مي گن؟
    -چي مي گن پدر جون؟
    -مي گن تو زيبا و بي احساس هستي مغروري و هيچ كس رو به حريم دلت راه نمي دي.
    -كي گفته؟هركي گفته خيلي بي انصافي كرده.
    -مهم نيست كه چه كسي گفته،منظورم اينه كه يه كمي به خودت و زندگيت فكر كن.
    دست روي چشمم گذاشتم و گفتم:
    -چشم پدر جون.
    پدر لبخندي زد و گفت:
    -چشمت بي بلا،دخترم اميدوارم كه به خواست دلت برسي.
    تا پدر كلمه آخر رو ادا كرد فرصت را غنيمت شمردم و گفتم:
    -پدر جون اگه اجازه بديد مي خوام مطلبي رو به شما و مادر جون بگم،فقط اميدوارم عصباني نشيد،بهم قول مي ديد؟
    پدر اخمي كرد و گفت:
    -تا مطمئن نباشم مطلبي كه مي خواي بگي در چه موردي هست نمي تونم هيچ قولي بهت بدم.
    مايوسانه و مثل كودكان اخم كردم و گفتم:
    -ولي پدر...
    مادر نگذاشت حرفم را تمام كنم و گفت:
    -دخترم پدرت چه قول بده چه قول نده،در مورد تو هيچ وقت عصباني نمي شه اين رو كه خودت بهتر مي دوني.حالا حرفت رو بزن بگو ببينم چي مي گي.
    -به حرف شما مي خوام عمل كنم.
    -يعني چي؟مي خواي ازدواج كني؟
    -با اجازتون بله.
    پدر با چشمان گرد شده و ناباورانه به من نگاه كرد و پرسيد:
    -اون شخص كيه دخترم؟
    با كمي سكوت گفتم:
    -اونو مي شناسيد پدر جون.
    مادر لبخندي زد و گفت:
    -دكتر زيدي؟
    اخمهايم را در هم كشيدم و گفتم:
    -نه مادر جون.
    پدر خيلي محكم پرسيد:
    -پس كيه؟
    نگاهي به پدرو مادر كردم و خيلي آرام گفتم:
    پدر و مادر يك صدا گفتند:
    -چي نعيم؟
    پدر نيم خيز شد و گفت:
    -چي گفتي؟نكنه زده به سرت تو مي خواي چكار كني،خداي من اصلا باورم نمي شه.
    مادر تقريبا به فرياد گفت:
    -ديوونه شدي؟نكنه عقل از سرت پريده؟
    خيلي جدي رو در روي مادر و پدرم ايستادم و گفتم:
    -نه ديوونه شدم و نه عقل از سرم پريده،مگه شما نگفتيد تشكيل خانواده بده،خب من هم مي خوام اين كار رو بكنم و با اون ازدواج كنم.
    پدر چهره اش از عصبانيت به سرخي گراييد و گفت:
    -ما كه نگفتيم خودت رو بدبخت كن.
    -كدوم بدبختي پدر جون،نعيم مگه مي خواد منو بدبخت كنه؟اونم يه آدم مثل بقيه آدمهاس شايد هم از بعضي جهات بهتر از خيلي آدم هاست.
    مادر عصباني شد و با فرياد گفت:
    -اصلا مي دوني چي مي گي؟اين پسره كجا و ما كجا،در شان ما نيست كه با اون وصلت كنيم.فردا دوست وآشنا در مورد ما چي فكر مي كنن.نمي گن دختر نازپرورده اشون،دكترشون رو به كي دادند،اصلا به خودت دقت كردي نو م سطح اين پسره هستي؟
    مادر حرفش تمام نشده بود كه پدر گفت:
    -ببين دختر تو بهتر مي دوني من اهل حرف هاي بي مورد نيستم ولي در مورد تو و زندگيت مسئوليتي دارم.تو الان جوون هستي شايد از روي احساسات اين حرف رو مي زني.من نمي دونم اين احساس تو از كجا سرچشمه گرفته با شناختي كه از تو دارم اهل اين حرفها نيستي نمي دونم چطور شده كه دل به اون سپردي.
    ملايم تر و با محبت تر كه بهتر بتوانم دل آنها را نرم كنم گفتم:
    -پدرجون قصه اش طولانيه بعدا براتون همه رو تعريف مي كنم.ولي خواهش مي كنم تمنا مي كنم به اين وصلت رضايت بديد.من بچه يا نوجوون نيستم كه احساساتي شده باشم.مطمئن باشيد كه طوري نمي شه،تازه مگه ما براي حرف مردم زندگي مي كنيم؟
    مادر در حالي كه لبش را مي گزيد و معلوم بود خيلي عصباني است گفت:
    -خداي من،اين چه بدبختي بود كه گريبان گير ما شد.
    سرم را روي شانه مادر گذاشتم و گفتم:
    -نه مادر جون اين طور نيست شما بد قضاوت مي كنيد،شايد اين قسمتي از سرنوشت من باشه در ضمن...
    مادر مرا از خودش دور كرد و گفت:
    -هر انساني مي تونه در سرنوشت خودش تغييراتي بده ولي تو اين كار رو نمي كني،اصلا من سر در نمي يارم اين پسره ديگه از كجا سرو كله اش پيدا شد.
    بطور ناگهاني پدر نرم تر شد و گفت:
    -كافيه،خانم همان طور كه گفتي ماهرخ مختاره در سرنوشت خودش دخالت داشته باشه و براي زندگيش تصميم بگيره.دخترم هر كاري كه مي دوني به صلاحته انجام بده و اگه كاري از دست ما بر مياد بگو كه كمكت كنيم.
    مادر دوباره صدايش را بلند كرد و گفت:
    -نكنه تو هم ديوونه شدي؟اين چه حرفيه كه مي زني؟
    -همين كه گفتم.دخترمون ديگه بزرگ شده يه پزشكه،خودش بهتر صلاح خودش رو مي دونه.
    مادر با قهر از ما دور شد و به اتاق خوابش رفت و در را محكم به هم زد.
    پدر به عنوان اطمينان دست روي شانه من گذاشت و گفت:




  3. #62
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    -نگران مادر نباش،من اونو متقاعد مي كنم.تعريف كن ببينم نعيم رو چطوري پيدا كردي؟
    از سير تا پياز ماجرا رو به جز بيماري نعيم براي پدر تعريف كردم و ازش خواهش كردم براي نعيم احترام قائل بشه و به اون محبت كنه و به پدر سخنان و سفارشات شمسي خانم رو يادآوري كردم.
    پدر لبخندي زدو گفت:
    -اي شيطون خوب بلدي چكار كني،خب،دخترم يه روزي رو تعيين كن براي خواستگاري،وبگو با خواهرش بيان اينجا تا با هم صحبت كنيم.
    بوسه اي بر پيشاني پدر نشاندم و گفتم:
    -براي همه چيز متشكرم،خواهش مي كنم مادر رو راضي كنيد و اميدوارم كه از من دلخور نشده باشيد.
    -تو نگران مادرت نباش،اون زود تسليم مي شه.
    از اينكه پدر قبول كرد كه با من همكاري كنه خيلي خوشحال شدم ولي نمي دانستم چرا دلشوره اي عجيب داشتم.
    نزديك به يك هفته بود از نعيم خبر نداشتم،مادر هم رضايت خود را اعلام كرده بود ولي با من سرسنگين بود،من سعي مي كردم دل مادر را به دست بياورم تا از من دلخور نباشد.پنج شنبه صبح بود كه نعيم زنگ زد.گوشي را برداشتم:
    -الو بفرماييد.
    -سلام خودتون هستيد خانم؟
    بلافاصله صدايش را شناختم و گفتم:
    -سلام منظورتون كدوم خانمه؟
    -ماهرخ خانم.
    -بله خودم هستم،چه عجب يادي از ما كرديد؟
    -شرمنده گفتم اگر آقا تشريف دارند جمعه عصر مزاحم بشم تا آقا رو از نزديك ببينم.
    -لطف مي كني،حتما نعيمه خانم و بچه ها و آقاشون هم بيار خوشحال مي شيم.
    بعد از سكوت كوتاهي گفت:
    -ولي...
    -ولي نداره.راستي نعيم مي خواستم بهت بگم اگه ممكنه در مورد منم با پدر صحبت كن.
    -منظورتون چيه؟
    -باز هم خودت رو زدي به اون راه.منظورم رو كه خوب مي دوني در مورد زندگي مشتركي كه مي خوايم شروع كنيم.
    -چي!شما منو غافلگير كرديد،نمي دونم چي بگم.
    -همين كه درمورد من بد قضاوت نكني كافيه،حتما انتظار نداشتي همسر آينده ات اين قدر بي پروا باشه،ولي چه مي شه كرد بايد تحمل كني.خب تا جمعه،كاري نداري؟
    -نخير.
    دنبال كلمه اي گشتم كه او را بيشتر اميدوار كنم از اين رو گفتم:
    -دوستت دارم.
    و در آن سوي گوشي نعيم با شنيدن اين كلمه از زبان ماهرخ گوشي از دستش رها شد و سرش گيج رفت.
    نعيم شنيد كه كسي به او مي گفت:
    -آقا حالتون خوبه؟
    -بله خوبم ممنون.
    و در اين سوي تلفن:
    -الو الو..الو قطع كرد،مي خواستم خداحافظي كنم اي بي انصاف.
    نعيم گوشي را سرجايش نهاد و از باجه تلفن بيرون آمد مثل آن بود كه در خواب راه مي رود.
    بعدازظهر پنج شنبه با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار شدم.ساعت 2بعدازظهر را نشان مي داد پدر و مادر در حال استراحت بودند ضربه اي به در نواخته شد.زهرا خانم گفت:
    -ماهرخ خانم پاي تلفن با شما كار دارن.
    -ممنون الان گوشي را برمي دارم.
    گوشي را برداشتم.
    -الو الو..چرا جواب نمي دي،مگه بي كاري مزاحم مي شي؟
    خواستم گوشي را بگذارم كه صداي مردانه اي پشت گوشي گفت:
    -سلام،من بيكار نيستم،مزاحم هم نيستم،فقط خودم رو گم كردم و به كمك شما احتياج دارم تا خودم رو پيدا كنم و احساس كنم كه وجود دارم و نفس مي كشم.
    تعجب كرده بودم اين ديگه كيه گفتم:
    -تا خودت رو معرفي نكني نمي تونم به حرفات گوش بدم،ولي اين رو مي دونم كه صدات برام خيلي آشناست.
    خنديد و گفت:
    -پس خودت حدس بزن.
    -لطفا شوخي نكنيد،من بيكار نيستم الان گوشي رو قطع مي كنم و ديگه اينجا هم زنگ نزن.
    گوشي را قطع كردم و به فكر فرو رفتم اين صدا برايم خيلي آشنا بود هر قدر فكر كردم فكر به جايي نرسيد.در فكر نعيم بودم كه يك باره چشمم به ساعت افتاد ساعت 20/5دقيقه را نشان مي داد.باز هم صداي زنگ تلفن،گوشي را برداشتم.
    -بله بفرماييد.
    -سلام ماهرخ خانم،زيدي هستم.
    -سلام حال شما چطوره؟خوب هستيد،خانم زيدي خوبند.
    -همه خوبن ممنون شما چطوريد؟آقا و خانم مؤمني چطورند؟
    -خوب هستن سلام دارند خدمت شما،راستي از ساحل جون چه خبر؟
    -فكر كنم ماه آينده به ايران بيان.
    -خيلي خوبه.
    -ماهرخ خانم ازتون يه خواهشي داشتم.
    -بفرماييد.
    -مي تونم امروز عصر شما رو ملاقات كنم با شما كار مهمي دارم.
    -اتفاقي افتاده؟
    -نه نه...مربوط به يه مسئله مهمه كه بايد با شما در ميون بذارم.
    نگران شدم و گفتم:
    -بله البته،كجا؟
    -رستوران گل رز،اونجا رو كه بلدين؟
    -نخير نمي دونم.
    -لطفا يادداشت كنيد.
    دكتر آدرس رستوران را به من داد.رستوران در بهترين نقطه شهر قرار داشت.بعد از خداحافظي دو ساعت فرصت داشتم كه آماده شوم و به آنجا برسم.آماده شدم و پايين رفتم.پدر و مادرنبودند از زهرا خانم سؤال كردم:
    -پدر و مادر كجان؟
    -رفتن قدم بزنن.
    -زهرا خان من مي رم بيرون به مادر بگيد اگه دير كردم نگران نباشند.
    -خانم اتفاقي افتاده؟كجا مي ريد؟
    خيلي جدي و ناراحت گفتم:
    -با دوستام قرار دارم،هيچ اتفاقي هم نيفتاده.
    زهرا سرش را پايين گرفت و گفت:
    -ببخشيد خانم جسارت كردم.
    -مهم نيست.
    دستي به سرو رويم كشيدم و سوئيچ را برداشتم و از زهرا خداحافظي كردم و به سمت اتومبيل به راه افتادم.بيست دقيقه اي طول كشيد تا به رستوران رسيدم در راه به فكر پدرم بودم كه نكند موضوع صحبت مربوط در مورد او باشد.به سمت در رستوران رفتم.رستوران بسيار شيك و زيبايي بود.هنوز چند پله بالا نرفته بودم كه صداي دكتر زيدي مرا متوجه خود ساخت.
    -سلام خوش اومديد از اينكه دعوت منو پذيرفتيد متشكرم.
    تا چشمم به چشمان خمار عسلي او افتاد قلبم شروع به تپش كرد.نمي دانم چرا هميشه با ديدن طوفان اين احساس به من دست مي داد شايد هم علتش ماجراي شمال بود كه من هرگز نمي توانم آن را فراموش كنم.
    با كمي مكث گفتم:
    -خواهش مي كنم.
    به سمت در ورودي رستوران رفتيم طوفان كت و شلوار خاكستري و پيراهن سفيد به تن داشت.يك جفت دكمه نگين دار تزيين دهنده سر دست پيراهنش بود و سنجاق كراواتش به زيبايي كراواتش افزوده بود.يك شاخه گل رز در جيب بغلي كتش گذاشته بود.موهاي پرپشت وقهوه اي تيره خودش را به عقب شانه زده بود و از ادكلن ملايمي استفاده كرده بود.دست در جيب شلوارش كرده چنان باوقار قدم برمي داشت كه دلم مي خواست ساعت ها راه رفتنش را تماشا كنم.دكتر قبلا ميز دونفره اي را رزرو كرده بود.گارسون ما را به آن ميز راهنمايي كرد.اضطراب عجيبي داشتم نمي دانم چرا فكر مي كردم خبر ناخوشايندي در انتظار من است.فكر مي كردم اين خبر ممكن است مربوط به پدر باشد.در افكار خودم سخت غرق بودم كه طوفان آرام گفت:
    -ماهرخ خانم حالتون خوبه؟
    با صداي طوفان از افكارم خارج شدم و بلافاصله آرام گفتم:
    -بله،معذرت مي خوام.
    آرنج خود را روي ميز قرار داد و دستش را ستون چانه اش كرد و به چشمانم خيره شد و گفت:
    -طوري شده؟
    -نه...نه...
    لبخند مليحي زد و گفت:
    -پس خيالم راحت شد نگرانم كرده بوديد.
    مي خواستم بفهمم درمورد چه موضوعي مي خواهد صحبت كند.بيشتر از هر چيز نگران وضعيت پدر بودم به همين منظور گفتم:
    -دكتر با بنده امري داشتيد؟
    نگاهش را از من گرفت و گفت:
    -عجله داريد ماهرخ خانم؟
    آرام گفتم:
    -نه فقط نگرانم.
    -نگران،خداي نكرده اتفاقي افتاده؟
    -نه،نه،راستش دلم شور مي زنه،فكر مي كنم شما خبر ناخوش آيندي براي من داريد.
    -كه اين طور،فكرش رو هم نكرده بودم كه شما ناراحت مي شيد.
    ديده از او گرفتم و گفتم:
    -خواهش مي كنم دكتر مربوط به پدرمه...
    -يعني چي،شما چرا فكر بد مي كنين.براي اين كه فكر شما رو راحت كنم بايد خدمتتون عرض كنم كه پدر شما تا آخر عمر مشكلي نخواهد داشت.شما خيلي به فكر ايشون هستيد به پدرتون حسوديم مي شه كه شما اين قدر بهش علاقه داريد.كاش جاي ايشون بودم.از اين كه شما رو دل نگرون كردم متاسفم.
    و بعد نگاهش را به من دوخت،نگاهي كه هزاران حرف داشت كه با زبان بي زباني سخن مي گفت.بدون مقدمه گل رزي را كه بر سينه داشت از سينه اش جدا كردو جلوي رويم آورد و گفت:
    -تقديم به لايق ترين انسان.اگه يادتون باشه سال ها قبل شاخه گلي رو كه از صميم قلب تقديمتون كردم نگرفتيد،خواهش مي كنم امشب دستم رو رد نكنيد.
    گل را از دستش گرفتم و تشكر كردم.طوفان آرام گفت:
    -كاش جاي گل بودم.
    طوري وانمود كردم كه متوجه حرفش نشدم گفتم:
    -خيالم راحت شد دكتر.
    خنديد و گفت:
    -از چهره تون خوب معلومه،خب حالا چي ميل داريد؟
    -هيچي،اگه لطف كنيد بريم سر اصل مطلب ممنون مي شم.خواهش مي كنم فرمايشتون رو بفرماييد.




  4. #63
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    در حاليكه چشم از من بر نمي داشت گفت:
    -چه عجله اي داريد؟
    -آخه منزل نگران ميشن.
    -شما فكرش رو نكنيد زنگ مي زنم و به آقاي مؤمني اطلاع ميدم.
    -آخه...
    -ببينم از اينكه با مني ناراحتي؟
    خدايا چرا دستپاچه شده بودم جرات نمي كردم توي چشم طوفان نگاه كنم،حال عجيبي داشتم.طوفان گفت:
    -چرا رنگت پريده؟چت شده؟
    سرم گيج مي رفت و سنگيني مي كرد،حرف هاي طوفان را نمي شنيدم.هيچ چيزي متوجه نشدم.
    وقتي چشم گشودم خودم را روي مبل به حالت دراز كشيده ديدم.هراسان از جا كنده شدم و گفتم:
    -واي خداي من اينجا كجاست؟
    طوفان جلوتر آمد و گفت:
    -نگران نباشيد مجبور شدم شمارو بيارم منزل.منو ببخشيد چاره ديگه اي نداشتم.
    با شك و ترديد طوفان را نگاه كردم.طوفان خودش را كنار كشيد و گفت:
    -شما چرا به همه چيز و همه كس شك داريد؟
    -من يه مرتبه چم شد؟چطور شد منو آورديد اينجا منزلتون،پس خانم زيدي كجا هستن؟
    -خدمتتون عرض كنم شما در رستوران از حال رفتيد و من مجبور شدم مارو همسرم معرفي كنم و بيارم اينجا،شما بايد بيشتر از اين ها مراقب سلامتيتون باشيد.اگه تا حالا به فكر پدرتون بوديد الحمدلله سلامتيشون رو به دست آوردن ديگه چي مي خوايد.در ضمن مادرم هم رفته منزل يكي از اقوام.خب ديگه سؤالي،امري نيست من در خدمت شما هستم.
    خنده اي كرد و كتش را درآورد،بدجوري ترسيده بودم گفتم:
    -ولي كار شما اصلا درست نيست كه منو آورديد منزل خودتون.
    دست داخل موهايش برد و گفت:
    -چرا؟
    سعي كردم خونسرد باشم و فكرش را بخوانم از اين رو گفتم:
    -خب منو شما با هم نسبتي نداريم درست نيست در يك خونه با هم تنها باشيم.
    -شما بيش از حد تعصبي هستيد،شما و ساحل براي من هيچ فرقي نداريد.
    كمي خيالم راحت شد و گفتم:
    -متشكرم كه اين طور فكر مي كنيد.
    -خب،من الان اين فكر رو مي كنم ولي شايد بعدا نظرم عوض بشه.
    جا خوردم و پرسيدم:
    -منظورتون چيه؟
    -بگذريم،امشب من مي خواستم درمورد خودمون با شما صحبت كنم.مي دوني چيه خيلي دلم مي خواست تنهايي مي ديدمت و حرف هاي دلم رو مي گفتم،حالا اين فرصت پيش اومده.مي خوام خوب به حرف هام گوش بدي ولي ازت خواهش مي كنم با حرف هايي كه بهت مي زنم منطقي برخورد كن.دوست دارم فقط شنونده باشي حداقل بخاطر پدرت.خوب به حرفهام توجه كن و روي اونها فكر كن.در ضمن نگران خانواده ات نباش من با پدرت تماس گرفتم و گفتم پيش من و مادرم هستي.
    مايوسانه و ناراحت گفتم:
    -چكار كردي؟
    طوفان خيلي جدي گفت:
    -ببين ماهرخ ديگه بازي تمومه،يه كمي به من فكر كن.من و تو دوتا آدم بالغ و عاقل و تحصيل كرده هستيم و هردو براي يه هدف درس خونديم.درس خونديم كه در جامعه امون مفيد باشيم تلاش كرديم و زحمت كشيديم.هردو عشق را در لابلاي كتاب ها پيدا كرديم ولي يكي از ما عاشق و مجنون بود و ديگري چشماي زيبايش را به روي همه چيز بست و فقط به ديگران فكر كرد.اون كمك كردن به ديگرون رو دوست داره ولي روش بسيار غلطي رو در پيش گرفته.تنها زندگي اون به كمك كردن خلاصه مي شه از اينكه به خواست قلبي خودش توجه كنه مي ترسه.يه كمي به خودت و به آينده ات و به فرزنداني كه خواهي داشت و به همسر آينده ات فكر كن و سعي كن انتخاب درستي انجام بدي.
    اشك در چشمان طوفان حلقه بسته بود كراواتش را از گردنش باز كرد و دگمه بالايي يقه اش را گشود و نگاه حسرت بارش را به من دوخت دو قطره اشك روي گونه هايش لغزيد دگمه پيراهنش را باز كرد از حركتش ترسيدم با هراس گفتم:
    -بسه ديگه،منظورت از اين حرفها چيه نكنه نقشه اي تو سرته؟
    -شايد چون تو خودت دلت به حال خودت نمي سوزه من مجبورم برات كاري كنم كه متوجه بشي.
    نتوانستم خودم را كنترل كنم سيلي محكمي به گوشش نواختم،دستم را گرفت مجالش ندادم برخاستم تا هرچه سريع تر از خانه خارج شوم،خواستم در را باز كنم اما در قفل بود.طوفان مرا به طرف خود كشيد و چشم در چشمم دوخت و گفت:
    -دستت درد نكنه،اين بود دستمزد من،بخاطر تو و براي اينكه دل تو رو به دست بيارم در رشته اي درس خوندم كه شايد بتونم تو رو به خواسته قلبيت برسونم و پدرت رو معالجه كنم شايد خوشحال بشي و به من كمي فكر كني اما حالا...
    -پس پدر رو به اين علت مي خواستي معالجه كني،حالا من بايد چه بهايي براي اين كار تو بپردازم.
    بازوهايم را گرفت و گفت:
    -درست حدس زدي به بهاي عشق،بهاي اين كار فقط عشق تو نسبت به منه.
    بعد انگار چيزي به فكرش رسيد سريع بازوهايم را رها كرد و رو از من برگرداند،گفتم:
    -كه اين طور چرا قبل از معالجه دستمزدت رو تعيين نكردي؟اين طوري عادلانه تر بود،آيا اين عادلانه است كه منو در برابر كاري انجام شده قرار دادي؟
    دوباره به طرفم برگشت و گفت:
    -من به هيچ وجه تو رو به كاري مجبور نمي كنم،اين حرفها رو هم فراموش كن،همه چيز رو فراموش كن.
    دوباره با التماس گفت:
    -فقط خواهش مي كنم به حرف هايي كه زدم خوب فكر كن همين و بس.
    -اين حرفها فكر كردن نمي خواست همه اش يه مشت مزخرفات بود.
    -بفرماييد خانم شما راست مي گيد حالا ديگه باهاتون هيچ كاري ندارم اميدوارم كه ديگه هيچ وقت نبينمتون.
    بعد عصباني و خيلي جدي در را گشود و كيفم را به دستم داد و گفت:
    -بفرماييد.
    كيفم را از دستش گرفتم و نگاهش كردم،نمي دانم چرا هروقت كه چشمم به چشمش مي افتاد اختيار از دست مي دادم شايد هم ناشي از نفرتي بود كه از او داشتم نيشخندي زدم و گفتم:
    -اميدوارم.
    بدون معطلي خود را به كوچه رساندم.دنبال اتومبيلم گشتم اما نبود چشمم به فقيري افتاد كه درخواست كمك مي كرد.دست در كيفم كردم و به او كمك كردم و او با صداي بلند پشت سر من گفت:
    -دخترم خير ببيني خدا حاجت دلت رو بده.
    گيج شده بودم.خودم را خيلي ناتوان احساس مي كردم.من كاملا خودم را باخته بودم.براي اينكه از طوفان بپرسم ماشين مرا كجا پارك كرده است به سمت خانه او رفتم.زنگ را براي چندمين بار به صدا درآوردم ولي خبري نشد.در را فشار دادم،در باز شد از پله ها بالا رفتم در ورودي نيمه باز بود از لاي در نگاهي به سالن انداختم ولي طوفان را نديدم،داخل شدم،به آرامي صدايش زدم ولي جوابي نشنيدم.ته سالن اتاقي بود كه نظرم را جلب كرد به سمت اتاق رفتم.از صحنه اي كه ديدم كم مانده بود كه از حال بروم،بر خودم مسلط شدم.نعيم اينجا چه مي كرد؟خيلي تعجب كردم.در را كاملا باز كردم مثل برق گرفته ها نعيم را تماشا مي كردم بعد از لحظه اي گفتم:
    -تو اينجا چكار مي كني؟اين حقيقت نداره،من واقعا گيج شدم.
    نعيم با دو دستش سرش را گرفت و خيلي جدي گفت:
    -من و شما بايد با هم صحبت كنيم.اما اين بار عاقلانه نه از روي حس انسان دوستي،از من خواستي شما رو تو خطاب كنم.حالا مي خواهم همين كار رو بكنم،تو فكر نكردي چه كاري داري مي كني؟فكر نكردي ازدواج ما جزر دردسر چيز ديگه اي به همراه خودش نداره؟
    جلوتر رفتم و رودرروي نعيم قرار گرفتم و گفتم:
    -اول به من بگو ببينم تو اينجا چكار مي كني؟چند دقيقه پيش كه من اينجا بودم تو رو اينجا نديدم تو چطور به اينجا اومدي؟
    -همونطور كه تو اومدي.
    -دارم ديوونه مي شم اينجا چه خبره؟دكتر كجاست؟
    صداي آرام طوفان توجه مرا به خودش جلب كرد.
    -من اينجا هستم،و اينجا جز حقيقت خبري نيست.
    عصباني شدم و گفتم:
    -از كدوم حقيقت صحبت مي كني؟
    نيم نگاهي به من كرد و گفت:
    -از حقيقتي كه تو باورش نداري.
    نعيم سرش را از بين دستهايش رها كرد و گفت:
    -چرا چشمهاتو به روي واقعيتهاي زندگي بستي؟چرا خودت رو فداي ديگرون مي كني؟شايد حرفهاي طوفان برات قابل قبول نباشه ولي حرفهاي منو بايد قبول كني.ببين ماهرخ من از محبت تو ممنونم ولي صدقه نمي خوام.من آنقدر عمر نمي كنم كه نياز به ترحم تو داشته باشم.من واقعيت رو پذيرفتم.فكر نكن ذره اي از محبت من نسبت به تو كم شده نه بلكه با احترام بيشتري اونو حفظ مي كنم و اين مي تونه بهونه اي باشه براي زنده موندنم.من مي دونم كه بيمارم و اين بيماري باعث ميشه كه من زياد زنده نمونم.ولي دلم نمي خواد تو اين روزهاي آخر باعث بشم تو زندگيت رو به خاطر من نابود كني.آنقدر شجاعت دارم كه بخاطر مرگ شيون نكنم و چنگ به زمين نزنم چون مرگ حق مسلم انسان هاست يكي زودتر و يكي ديرتر،اين ديگه كار خداست وحالا بهتره بدوني كه من اصلا به اين كار تو احتياج ندارم و نمي خوام اينطور بشه.
    اخمي كردم و گفتم:
    -منظورت كدوم كاره؟
    -ازدواج با من.
    -مگه من بخوام ازدواج كنم اشتباهه؟
    -آيا ازدواج بدون عشق و علاقه اشتباه نيست؟
    -من كه قبلا به تو گفتم اگر بهت علاقه نداشتم خواهان ازدواج با تو نمي شدم.در ضمن كسي منو به اين كار مجبور نكرده.
    نعيم سرش را به طرفين تكان دادو گفت:
    -وجدانت تو رو مجبور كرده.تو بيش از حد به انسان دوستي اهميت مي دي.و با اين كارت مي خواي منو خوشحال كني اما با اين كار به جاي اينكه خوشحالم كني منو مديون خودت مي كني و اين باعث ناراحتي من مي شه.
    تقريبا با فرياد گفتم:
    -ديگه نمي خوام بشنوم.اصلا بگو ببينم چطور به اينجا اومدي؟با آقاي زيدي چه رابطه اي داري؟
    -من و آقاي زيدي سال هاست كه دوست و آنقدر به هم نزديك هستيم كه از اسرار هم باخبر باشيم.
    وقتي نعيم شروع به صحبت كرد طوفان از اتاق خارج شد.نعيم درحالي كه تك سرفه هاي مي كرد گفت:
    -من فكر مي كردم از من عاشق تر كسي نيست.ولي اون عاشق تر از منه،من اگه بيمارم اون ديوونه ست،ببين ماهرخ بذار حقيقتي رو بهت بگم،علاقه تو به من چيزي جز دلسوزي نيست،اين رو خودت هم بهتر از من مي دوني.من ديگه سعي نمي كنم تو رو داشته باشم چرا كه بيشتر از يكي دوماه ديگه زنده نيستم.چرا بايد گناه بزرگي رو به دوش بكشمچرا تو رو از داشتن زندگي بهتر محروم كنم.من هرگز اين حق رو به خودم نيم دم،حالا هم ازت مي خوام كه منطقي فكر كني و مطمئن باشي كه من احساس خوشبختي مي كنم و راحت تر مرگ رو مي پذيرم.




  5. #64
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    اشك امانم نمي داد مثل باران اشك بر گونه هايم مي غلطيد.هاج و واج نگاهش مي كردم،با خودم فكر كردم واقعا كه مرد واقعي هستي،تو حقيقت رو خوب درك كردي و با موقعيت خاص خودت تصميم درست را گرفتي،تو يك انسان والا هستي حرف هاي تو همه حقيقت است و جز اين نيست.تمامي اين حرفها نگفته در دلم خفه شد و اشك با شدت صورتم را شست.نعيم دستش را زير چانه ام گذاشت و سرم را بلند كرد و گفت:
    -اين نشد جواب من.
    اشكم را پاك كردم و آهي از ته دل كشيدم و گفتم:
    -چه چيزي رو مي خواي بهت بگم؟خودت همه چيز رو بهتر از من مي دوني،من فكر مي كردم من كار بزرگي مي خوام انجام بدم ولي حالا فهميدم اين تو هستي كه مي توني بزرگترين كارها رو با مردانگي و استقامت خودت انجام بدي.
    نعيم به رويم لبخندي زد و گفت:
    -مي دونستم خيلي خانمي،خب،من مي رم و شما رو به خدا مي سپارم و براتون آرزوي خوشبختي مي كنم.
    سرم را ميان دست هاي تب كرده ام گرفتم،اشك امانم را بريد.دستي به شانه ام خورد و صداي طوفان مرا به خود آورد.
    -ماهرخ خواهش مي كنم ديگه بسه،مريض مي شي.
    -طوفان مرتكب چه گناهي شدم كه خدا رحمتش رو از من دريغ كرده و منو لايق خيرخواهي نمي بينه؟
    طوفان عاشقانه و بي ريا به من خيره شد و گفت:
    -عزيزم بايد خوشحال باشي كه خداوند دوستت داره و نمي خواد مرتكب گناه بشي.
    وقتي از حالت درماندگي بيرون آمدم،اشكم را پاك كردم و ديگرهيچ چيزي برايم اهميت نداشت حتي نگاه و حرفهاي طوفان،مي خواستم هرچه زودتر از نگاه طوفان و همه چيز فرار كنم و بروم،گفتم:
    -ببخشيد دكتر اتومبيل منو كجا پارك كرديد؟
    -مي خواي خودم برسونمت؟
    -نه احتياجي نيست خودم مي رم،لطفا بگيد اتومبيل منو كجا پارك كرديد؟
    -توي پاركينگ.
    سرم را پايين گرفتم و گفتم:
    -متشكرم.
    خداحافظي كردم و سريع خود را به پاركينگ رساندم متوجه اطرافم نبودم و با آخرين سرعت راهي خانه شدم.مي خواستم از همه چيز و همه كس فرار كنم و به دامن پدر و مادرم پناه ببرم.خدا مرا به امتحان كشيده بود.وقتي وارد حياط شدم پدر منتظرم بود و با ديدن من آغوشش را باز كرد.هيچ جا مثل آغوش گرم و صميمي خانواده نيست..با حالت دو به طرف پدر دويدم و گفتم:
    -پدر جون فكر نمي كردم كه من يه زماني بازنده شوم.
    پدر مرا سخت در آغوش كشيد و گفت:
    -دخترم هر آدمي يه وقت بازنده مي شه.ولي درمورد تو فرق داره تو فقط برنده نشدي،ولي بازنده هم نشدي.
    سرم را از آغوش پدر بيرون آوردم و گفتم:
    -پدر،قلبي رو شكستم،من حماقت كردم و فكر كردم كار درستي رو انجام مي دم.
    -هرگز عزيزم،تو خواستي دل نعيم رو به دست بياري.از عشق و علاقه خودت چشم پوشي كردي و اين محبت رو مي خواستي به پاي نعيم بريزي.دخترم حق با نعيم بود اون احتياج به اين محبت غير واقعي نداشت اون حالا تنها به رفتن و بازگشت به خدا فكر مي كنه و از اين بابت هم راضيه.
    از اينكه پدر درمورد نعيم اين طوري صحبت مي كرد متعجب شدم و گفتم:
    -يعني شما ناراحت نيستيد از اينكه نعيم مدت زيادي ديگه زنده نمي مونه؟پدر حتي فكرش منو آزار مي ده چه برسه به اينكه روزي اين اتفاق بيفته.
    پدر آهي كشيد و گفت:
    -چرا عزيزم،من خيلي متاسفم،اما بايد منطقي فكر كرد،از دست كسي در اين مورد كاري ساخته نيست.ما درمورد مرگ هيچ اختياري نداريم.تنها كاري كه مي تونيم بكنيم اينه كه در كنارش باشم و اونو تنها نذاريم.
    -پدر خودم رو خيلي عاجز مي بينم.انگار ديگه هيچ كاري از من برنمياد.
    -دخترم اين همه خودت رو آزار نده تو سعي خودت رو كردي،بقيه اش رو به خدا بسپار.زندگي همينه كه هست بايد خوشي و ناخوشي رو قبول كرد.خب حالا ديگه بس كن،بيا بريم كه من خيلي گرسنه ام،مادرت كه به ما غذا نداده منتظر شماست.
    پدر دست در گردنم كرد و به سمت حياط به راه افتاديم.
    -خانم ما اومديم،غذا رو بكش كه خيلي گرسنه ايم...
    مادر نگران پرسيد:
    -ماهرخ جان عزيزم چي شده؟چرا گريه كردي؟رنگت پريده نكنه سرما خورده باشي؟
    پدر در پاسخ مادر گفت:
    -بيخودي شلوغش نكن،نه سرما خورده نه گريه كرده،غذا رو آماده كن كه از هر چيزي واجب تره.
    مادر ناراحت شد و گفت:
    -من از ماهرخ سؤال كردم،ماهرخ چرا حرف نمي زني؟نكنه از من دلگير شدي؟
    -ببخشيد مادرجون من اصلا حالم خوب نيست،ميل به غذا هم ندارم اگه اجازه بديد برم استراحت كنم.
    مادر نگاه معصومش را به من دوخت و عاجزانه پرسيد:
    -ولي نگفتي چي شده دخترم؟
    صورت مادر را ميان دستانم گرفتم و گفتم:
    -طوري نشده مادر جون كمي كسالت دارم،اگه مادر خوبم محبت كنه يه قرص مسكن برام بياره خوب ميشه و فردا همه چيز رو براش تعريف مي كنم.
    مادر بوسه اي به دستم زد و گفت:
    -باشه عزيزم هرطوري كه راحتي.زهرا خانم يه قرص مسكن بيار.
    زهرا در حالي كه ميز رو مي چيد گفت:
    -چشم خانم.
    -پدرجون منو ببخشيد،مادر جون بگو زهرا خانم قرص رو بياره اتاقم،شب بخير.
    -شب بخير دخترم.
    مادر دستم رو رها كرد و گفت:
    -خوب بخوابي عزيزم.
    به سمت اتاقم رفتم و بدون اينكه چراغ را روشن كنم با لباس توي تخت خزيدم.سردرد شديدي داشتم بعد از چند دقيقه زهرا قرص و يك ليوان شير آورد.قرص را خوردم و به خواب رفتم.
    فصل يازدهم
    در خودم گم شده بودم ديگر آن ماهرخ سابق نبودم.از ماجراي آن روز منو نعيم و طوفان يك هفته مي گذشت.پدر و مادر در آن مورد با من هيچ صحبتي نكردند و من از اين بابت خوشحال بودم كه كسي مرا زير سؤال نبرده.خودم را در اتاق زنداني كرده بودم.پدر و مادر مرا به حال خودم رها كرده بودند و كاري به كارم نداشتند.در دومين هفته بود كه اتفاقي ديگر در حال رخ دادن بود.غروب يكي از روزها طوفان با مادرش و خواهرش ساحل بدون هيچ قرار قبلي به منزل ما آمدند.مادر با عجله به اتاقم آمد و گفت:
    -ماهرخ عزيزم،خواهش مي كنم چند دقيقه بيا پايين دوستت ساحل بعد از مدت ها اومده تو رو ببينه.
    -به ساحل بگيد بياد بالا.
    -عزيزم پس خانم زيدي و آقاي دكتر كه اين همه براي پدرت زحمت كشيدن چي؟فكر نمي كني در شان يه خانم دكتر نيست كه هم چين برخوردي داشته باشه؟
    -مادر منو ببخش،حالم مساعد نيست.ولي بخاطر شما فقط چند دقيقه مي يام پايين.
    مادر نيشگوني از صورتم گرفت و گفت:
    -باشه دخترم حداقل يه سلامي كرده باشي،كافيه.
    با بي ميلي گفتم:
    -خب،شما بفرماييد منم ميام.
    بعد از رفتن مادر جلوي آيينه ايستادم خدايا چقدر رنگ صورتم پريده و دور چشمانم سياه شده بود.موهاي نامنظم و لباسي كه با آن به رختخواب مي رفتم،واقعا غير قابل تحمل بودم.لباسم را تعويض كردم و دستي به سر و صورتم كشيدم و به سالن پذيرايي رفتم.بوي ادكلن فضاي سالن را پر كرده بود و دريك سبد كوچك كنار مبل طوفان نوزادي خوابيده بود،طوفان غرق تماشاي خواهرزاده اش بود.از پله ها پايين رفتم و گفتم:
    -سلام،خوش اومديد.ساحل جان رسيدن به خير.
    طوفان تا چشمش به من افتاد بلافاصله به پا خاست و ساحل نيز جلوتر آمد ومادر طوفان نيم خيز شد.ساحل بازوهاي مرا در دستش گرفت و گفت:
    -سلام به روي ماهت،حالت چطوره؟اي بي وفا نگفتي،كه دوستم از راه دور اومده برم ببينمش؟اينه رسم دوستي؟
    لبخند كم رنگي زدم و گفتم:
    -ساحل جون حق با شماست.گله ها بمونه براي بعد اجازه بديد اول با مادرت حال و احوال كنم.
    -خواهش مي كنم.
    ساحل خودش را كنار كشيد،احساس كردم كمي ناراحت شد.جلو رفتم و به خانم زيدي گفتم:
    -خانم زيدي حالتون چطوره؟شنيدم كسالت داشتيد انشاءالله كه برطرف شده،خانم زيدي آغوشش را برايم گشود و گفت:
    -بيا نزديك تر دخترم تا خوب ببينمت.
    نزديك تر رفتم مرا درآغوش كشيد و بوسيد و گفت:
    -شما چطوريد؟عزيزم خوب هستي؟
    -خوبم متشكرم.
    ساحل نگاهي گذرا به من كرد و گفت:
    -چكارا مي كني؟هنوز مطب نزدي؟
    -فعلا نه،راستي قدم نورسيده مبارك.
    ساحل لبخندي زد و گفت:
    -زنده باشي.
    طوفان انگار خودش را فراموش شده احساس كرد.خواست خودش را يادآوري كرده باشد گفت:
    -حالتون چطوره ماهرخ خانم؟
    سعي كردم خيلي عادي رفتار كنم.با اينكه اعصابم به هم ريخته بود نيم نگاهي به طوفان كردم و گفتم:
    -بد نيستم ممنون.
    طوفان طوري نگاهم مي كرد كه احساس كردم نگاهش دلسوزانه است.
    بدون مقدمه پرسيد:
    -چقدر لاغر شديد.
    خواستم بحث را عوض كنم گفتم:
    -به نظرتون مياد.راستي ساحل بچه دختره يا پسر؟
    -كي.
    -خوب معلومه بچه ات.
    -هان دختره.




  6. #65
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    -اسمش چيه؟
    -ماهرخ.
    يك لحظه فكر كردم اشتباه مي كنم دوباره پرسيدم:
    -يعني چي؟اسمش واقعا همينه؟
    -خب بله،مگه اعتراضي داري؟
    -نه...نه...
    -من منظورم اينه چرا ماهرخ.اين همه اسمهاي زيباتر هست.
    خانم زيدي نگاهي به طوفان انداخت و گفت:
    --والا ماهرخ جان اسم دختر ساحل رو دايي اش انتخاب كرده خب،هرچي باشه ساحل يه برادر كه بيشتر نداره.بخاطر همين اسمش رو طوفان انتخاب كرده.
    طوفان نگاه پرمعنايش را به من دوخت.نمي دانم چرا از نگاه و چشمهاي طوفان مي گريختم.باز هم نگاه،نگاه،نگاه،بالاخره ابرو بالا انداخت و گفت:
    -خب مگه اسم ماهرخ زيبا نيست.اسم به اين قشنگي و زيبايي انتخاب كردم خدا كنه وقتي بزرگ شد درست به زيبايي صاحب اين اسم بشه.
    من به وضوح منظور طوفان را متوجه شدم ولي سعي كردم در اين مورد هيچ صحبتي نكنم و به سمت نوزاد رفتم تا از نزديك او را ببينم.
    ساحل هم از من تبعيت كرد و كنار سبد نشستيم و به بچه ساحل كه در سبد به آرامي خوابيده بود نگريستيم سپس گفتم:
    -خيلي نازه،مثل فرشته ها مي مونه.راستي ساحل با همسرت چطوري آشنا شدي؟
    ساحل آهي كشيد و گفت:
    -مي دوني چيه،ماهرخ وقتي از اينجا رفتم يه مدتي تو خودم بودم.ضربه اي كه به من خورده بود برام غير قابل تحمل بود و بعد از مدتي جاني به خواستگاريم اومد براي اينكه گذشته رو فراموش كنم سريع ازدواج كردم و با اومدن ماهرخ شادي ما كامل شد.حالا فكر مي كنم من خوشبخت ترين زن روي زمين هستم.
    وقتي ساحل صحبت مي كرد سنگيني نگاه طوفان را حس مي كردم.نگاهم به نگاه طوفان افتاد او گفت:
    -قربون خدا برم كه چقدر با حوصله آفريده.
    ساحل با تعجب پرسيد:
    -طوفان با كي هستي؟
    در حالي كه چشم از من بر نمي داشت گفت:
    -با دخترت.
    ساحل با تعجب طوفان را نگاه كرد و گفت:
    -مگه تازه ديديش؟
    آرنج هايش را روي زانوانش قرار داد و دست هايش را به هم قلاب كرد و گفت:
    -برام فرقي نمي كنه،هروقت ببينمش انگار تازه ديدمش.
    -پس خوش به حال ماهرخ.
    طوفان نگاهش را از من برداشت و گفت:
    -كاش اين طور بود.
    -بذار بزرگ بشه قدر محبت دايي عزيزش رو مي فهمه.
    لبخندي زد و گفت:
    -انشاءالله.
    دست هاي قلاب كرده اش را آزاد كرد و داخل موهايش برد و گفت:
    -به اميد آن روز.
    ساحل با شك گفت:
    -طوفان تو چت شده؟
    خانم زيدي بدون توجه به حرفهاي ما گفت:
    -ماهرخ جان ديدي نوه ام چقدر خوشگله؟
    -بله،دقيقا همين طوره.
    -طوفان وقتي اسم بچه رو مي ذاشت،جاني دامادم پرسيد،چرا اسم ماهرخ رو انتخاب كردي؟طوفان گفت ماهرخ گوهري زيبا و گرانمايه است دوست دارم خواهر زاده ام مثل اون باشه.دوست دارم ماهرخ زيبا و متين و مهربون باشه.اين آرزوي همه ماست.
    احساس كردم طوفان از حرف هاي مادرش شرمنده شد سرش را پايين انداخت و گفت:
    -مادر خواهش مي كنم.
    خانم زيدي به عنوان سكوت انگشت روي لب هايش گذاشت و گفت:
    -چشم معذرت مي خوام.
    مي خواستم هرطور شده بهانه اي بياورم و از خانه خارج شوم بخاطر همين گفتم:
    -منو ببخشيد جائي قرار دارم بايد سر ساعت سر قرارم باشم اگه اجازه بفرماييد من برم.
    ساحل با نارضايتي گفت:
    -باشه ماهرخ جان هرطور كه راحت هستي ما مزاحم تو نمي شيم ما هم كم كم بايد بريم.
    مادر اخمي به من كرد و گفت:
    -نه ساحل جون مگه مي ذارم بري.لطفا تلفن كن و بگو همسرت هم تشريف بيارن تا همه دور هم باشيم.
    خانم زيدي دستش را روي دست مادر گذاشت و گفت:
    -نه ديگه مريم جون مزاحم نمي شيم،بمونه براي بعد،ماهرخ جون هم كه كار داره.
    -ماهرخ زود برمي گرده و آرتور هم هرجا باشه ديگه پيداش مي شه.
    -خانم مؤمني من و جاني قراره امشب بريم بيرون.
    طوفان با لحن طعنه داري گفت:
    -از محبت شما متشكريم انشاءالله بمونه براي روزي كه ماهرخ خانم جايي قرار نداشته باشند.اينطوري خيلي بهتره.
    دلم نيومد كه طوفان از من دلگير باشه گفتم:
    -ببخشيد اگه مجبور نبودم برم حتما كنار شما مي موندم اما مادر كه هستن و پدر هم الان هرجا باشن مي يان.منم بعدا به جمع شما ملحق مي شم.
    -دخترم شما بفرماييد،ما هم سعي مي كنيم بمونيم.
    طوفان نگاه معني داري به من كرد و گفت:
    -بله مادر درست مي گن منتظر مي شيم تا وقتي كه آقاي مؤمني تشريف آوردن بعدا رفع زحمت مي كنيم.
    شانه اي بالا انداختم و گفتم:
    -هرطور كه دوست داريد ولي اگر شام بمونيد خوشحال مي شيم،خب،فعلا با اجازه شما.
    ساحل مرا بوسيد وگفت:
    -به سلامت.
    خانم زيدي روي نوزاد را پوشاند و گفت:
    -ماهرخ جان تا ساحل نرفته آمريكا،به ديدن ما بيا خوشحال مي شيم.
    -چشم.
    بلافاصله سوئيچ را برداشتم و از جمع آن ها گريختم.دلم خيلي مي خواست مثل گذشته ها با ساحل دردو دل مي كردم ولي وجود طوفان مانع مي شد.نمي دانم چرا روبرو شدن با طوفان مرا مي ترساند.جرات نمي كردم توي چشمانش نگاه كنم وقتي نگاهم مي كرد اختيار خود را از دست مي دادم.تنها چيزي كه مرا راحت مي كرد نديدن او بود.به يكي از پاركها رفتم،جائي اتومبيل را پارك كردم و روي يكي از نيمكتها نشستم.توي حوضچه مرغابي ها شنا مي كردند بچه ها تكه ناني براي آن ها داخل آب مي انداختند.نمي دانم چه مدت بچه ها و مرغابي ها را تماشا مي كردم كه يكي سلام كرد به سمت صدا برگشتم جواني بسيار شيك پوش و قدبلندي را روبروي خود ديدم،خيلي به نظرم آشنا بود ولي او را به جا نياوردم جوان گفت:
    -سلام خانم مؤمني،حالتون چطوره؟
    تعجب كرده بودم اين جوان كيست؟من را از كجا مي شناسد؟آرام گفتم:
    -سلام،معذرت مي خوام من شما رو به جا نمي يارم.
    -خوب دقت كنيد شايد يادتون بياد،من بعيد مي دونم شما با اون هوشي كه داريد منو به جا نياريد،اجازه هست من اينجا كنار شما بشينم؟
    -خواهش مي كنم،بفرماييد.
    جوان روي نيمكت پيش من نشست،با دقت نگاهش كردم بلافاصله به فكرم رسيد،آقاي هدايتي هم كلاسي دانشگاهيم بود،بله خودش بود گفتم:
    -آقاي هدايتي از ديدنتون خوشحال شدم.
    -آفرين خانم مؤمني،ديديد گفتم محاله منو به ياد نياريد.
    -خواهش مي كنم،خوب تعريف كنيد چكار كرديد؟
    -ولله ،در بيمارستان مهر به عنوان دكتر قلب طبابت مي كنم و يه مطب هم بيرون دارم.الحمدلله روزگار رو مي گذرونيم.خب شما چكار مي كنيد؟
    -چه عرض كنم،هنوز هيچ كار.
    -اين غير ممكنه بچه ها و استادها و همه روي شما خيلي حساب باز مي كردند.
    -خودم هم سر در نمي يارم.
    -خب بگذريم،افتخار مي ديد شام در خدمت شما باشيم؟
    -از دعوتتون متشكرم،بايد برم خونه مهمون داريم منتظر من هستن.
    -لااقل شماره تماسي يا آدرسي محبت كنيد.اگه كاري داشتيد در هر موردي من در خدمتتون هستم.
    حرفهاي هدايتي را نشنيده گرفتم و سعي كردم موضوع صحبت را عوض كنم،موقعي كه از هم خداحافظي مي كرديم هدايتي كارتش را به من داد كه روي آن آدرس و شماره تلفن محل كار ومنزلش را نوشته بود و گفت:
    -خوشحال مي شم اگه تماس بگيريد.
    عزم رفتن كردم و گفتم:
    -ممنون با اجازه شما،خداحافظ.
    دستش را به عنوان خداحافظي تكان داد و بلند گفت:
    -خدانگهدار.
    سوار اتومبيل شدم و ساعت ها در خيابان پرسه زدم تا خانواده زيدي از منزل بروند.دم غروب از منزل بيرون آمده بودم و حالا ساعت25/1دقيقه نيمه شب را نشان مي داد.دلم خيلي ضعف مي رفت يادم امد كه شام نخوردم حتما تا حالا آنها رفته بودند و من مي توانستم به خانه برگردم.راه منزل را در پيش گرفتم.وقتي وارد منزل شدم متوجه شدم كه چراغ مطالعه كتابخانه روشن است،به سمت اتاقم مي رفتم كه پدر آرام از كتابخانه بيرون آمد و گفت:
    -تا حالا كجا بودي؟
    -معذرت مي خوام پدر،شما منتظر من بوديد؟
    -نگرانت بودم.
    -رفتم كمي قدم بزنم،يكي از هم دانشگاهيهام رو ديدم،متاسفانه كمي دير شد.
    -مهم نيست دخترم ولي هروقت كه دير مي كني سعي كن تماس بگيري چون مادرت خيلي نگرانت مي شه.
    -چشم،راستي مادر خوابه؟
    -بله دخترم،تازه خوابش برده حالش زياد خوب نبود.
    نگران حال مادر شدم و پرسيدم:
    -چرا پدر جون،چش شده؟
    -مي گفت معده ام درد مي كنه.
    به سمت اتاقي كه مادر خوابيده بود رفتم مادر در خواب بود اما رنگ به صورت نداشت.جلوتر رفتم بوسه اي بر پيشاني مادر نشاندم و آرام از او دور شدم و به سالن برگشتم به پدر گفتم:
    -پدرجون اگه مادر بيدار شد و خداي نكرده حالش خوب نبود منو زود خبر كن.
    -نگران نباش دخترم.
    احساس گناه مي كردم،مقصر من بودم چون مادر از دست من ناراحت شده بود،گفتم:
    -متاسفم.
    پدر با تعجب پرسيد:
    -براي چي دخترم؟
    -حتما از دست من ناراحت شده.
    -نه عزيزم اصلا اينطور نيست،واقعيت رو بخواي الان مدت هاست كه




  7. #66
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    ناراحتي داره،خيلي هم بهش اصرار كردم كه بريم دكتر ولي قبول نكرده.
    -پس چرا زودتر به من نگفتيد؟
    -آخه دخترم نگران مي شدي،اين چندوقته به اندازه كافي درگيري داشتي از اين جهت مادرت نمي خواست تو متوجه بشي.
    مايوس و ناراحت گفتم:
    -ولي پدر،دلم مي خواد درمورد شما همه چيز رو بدونم اين حق منه و همينطور وظيفه ام...
    نتونستم ادامه بدهم،بغض راه گلويم را بسته بود،.خودم را خيلي تنها احساس مي كردم،پدر گفت:
    -به دل نگير عزيزم،حالا اگه شام نخوردي برو شامت رو بخور زهرا خانم غذات رو گرم نگه داشته.
    -راستي پدرجون شما دكتر زيدي و خانواده اش رو نديديد؟
    -نه دخترم،من كه اومدم اونها رفته بودن.
    پدر را بوسيدم و گفتم:
    -خب پدر،شب بخير،مواظب مادر باشيد.
    -شب بخير،عزيزم نگران نباش.
    چندلقمه شام خوردم و به رختخواب رفتم.به خودم و آينده ام فكر مي كردم به خاطرم رسيد كه به ديدن نعيم و خانواده اش بروم و بعد در تدارك سفر به آمريكا باشم.حرفهاي هدايتي مرا به دوران گذشته باز گرداند.سال اول دانشگاه بود كه با هم در يك كلاس بوديم و سال بعد به كلاسي ديگر رفتم.حالا او در كارش موفق بود ولي به قول هدايتي با آن همه تلاش و موفقيت در كلاس و درس دانشگاه من نا موفق بودم.من ماهرخ سال هاي قبل نبودم.انگار هيچ هدفي نداشتم،چقدر حيران و سرگردان بودم،هرچقدر فكر مي كردم بيشتر از خودم دور مي شدم.از روحم و از تفكراتم و اهدافم جدا افتاده بودم.من ديگر آن ماهرخ قبل نبودم خود را مايوس و درمانده مي ديدم،هيچ چيز و هيچ كس به من شوق زندگي نمي بخشيد.روزهاي خود را بيهوده مي گذراندم و خود را در محاصره افكار تو خالي مي ديدم با اين افكار به خواب رفتم.
    صبح زود از خواب بيدار شدم به آشپزخانه رفتم تا صبحانه را آماده كنم.شب قبل نگران مادر بودم و مي خواستم هرچه زودتر از حالش باخبر شوم،سماور را روشن كردم و ميز صبحانه را چيدم.تا سماور جوش بيايد خود را با حل جدول مشغول كردم،چايي را دم كردم و خواستم شير را گرم كنم كه زهرا خانم با يك نان سنگك وارد شد و گفت:
    -صبح بخير خانم،چرا شما زحمت كشيديد؟
    -فرقي نمي كنه،راستي مادرم بيدار شده؟
    -خبر ندارم،ولي آقا داشت درخت ها رو آب مي داد.
    -متشكرم.
    به اتاق مادر رفتم،مادر در خواب بود،آرام كنار تختش نشستم و دستش را در دستم گرفتم،مادر چشمانش را گشود وبه من خيره شد آرام گفتم:
    -صبح بخير مادرجون،منو ببخش نتونستم طاقت بيارم،از خواب بيدارتون كردم.
    مادر لبخند مليحي زد و گفت:
    -نه دخترم بايد بيدار مي شدم،ديشب خيلي دلواپس شدم كجا بودي؟مي دوني دخترم نبايد ديروز...
    نگذاشتم مادر حرفش را تمام كند گفتم:
    -خواهش مي كنم مادرجون،نمي خوام ديگه چيزي در اين مورد بشنوم،مي دونم كه اصلا كارم درست نبود ولي نمي تونستم،دست خودم نبود.
    -باشه عزيزم،من هيچ حرفي نمي زنم.دختر فهميده خودم،حتما براي كارت دليلي داشتي.
    طعنه مادر رو خوب درك مي كردم،گفتم:
    -راستي مادرجون حالت چطوره؟
    -بد نيستم،چطور مگه؟
    -آخه شنيدم معده تون درد مي كرده.
    -نه زياد مهم نبود،حالم خيلي بهتره.
    -مادر جون بهتره بريم پيش يه دكتر،آزمايشي،عكسي بگيريد تا خيالمون راحت بشه.
    مادر دستي به سرمعده اش كشيد و گفت:
    -منو مي بيني كه سالم و سرحال جلوي روتم.حالا هم خيلي گرسنه ام شده.
    خوشحال شدم و دست مادر را گرفتم و گفتم:
    -پس بريم مادرجون،امروز صبحانه رو من درست كردم،زهرا خانم هم نان داغ خريده،پاشو بريم.
    درحالي كه از تخت پايين مي آمد گفت:
    -پس اين صبحونه خوردن داره.
    فصل دوازدهم
    -سلام خانم خيلي خوش آمديد،بفرماييد.
    -سلام حالت خوبه نعيمه جون؟بچه ها خوبن؟
    -دست بوس شما هستن خانم؟
    -راستي حال نعيم چطوره؟بهتر شده؟
    -والا چه عرض كنم،خانم بد نيست،ولي ديگه پيش ما زندگي نمي كنه،يه اتاق گرفته و گاهي اوقات من مي رم و بهش يه سري مي زنم.
    -چرا پيش شما نموند؟
    -نمي دونم مي گفت خداي نكرده يه موقع بچه ها مريض مي شن.هرچقدر اصرار كردم قبول نكرد،گفت اين طوري خودم راحت ترم.
    باشنيدن اين حرفها خيلي براي نعيم ناراحت شدم.اون به چه چيزهايي اهميت ميده واقعا موقعيت سختي رو مي گذرونه.گفتم:
    -آدرسش رو به من مي ديد؟
    -آخه خانم،نمي تونم.
    ناراحت شدم و گفتم:
    -چرا؟
    سرش رو پايين انداخت و گفت:
    -آخه چه جوري بگم.
    با ناراحتي به نعيمه نگاه كردم و با تندي گفتم:
    -چي رو چه جوري بگي،زود باش حرف بزن نگرانم كردي.
    نعيمه هول شد و گفت:
    -راستش خانم نعيم از من خواسته به شما آدرس ندم.
    ابرو بالا انداختم و گفتم:
    -كه اينطور،شما چطور،شما هم دلتون نمي خواد آدرسش رو به من بديد؟
    -چرا خانم من از خدامه،شما خيلي مهربون و با محبت هستيد،من آدرس رو به شما مي دم ولي ازتون خواهش مي كنم كه لطف كنيد نگيد آدرس رو از من گرفتيد.
    -نگران نباش،قول ميدم در اين مورد حرفي نزنم،راضي شدي؟حالا زود آدرس رو به من بده.
    آدرس را گرفتم و به سوي آدرس حركت كردم.تقريبا همان محله بود و زياد از خانه نعيمه دور نبود.به آدرس رسيدم زنگ را به صدا در آوردم.در گشوده شد طوفان را در مقابلم ديدم.با دستپاچگي گفتم:
    -سلام آقاي دكتر.
    خودش را از جلوي در كنار كشيد و خيلي خشك و بي اهميت گفت:
    -سلام،نعيم هست ولي من داشتم مي رفتم،خوشحال شدم كه ديدمتون.
    -من هم همينطور.
    مكث كوتاهي كرد و سرش را بالا گرفت و به من نگاهي كرد و گفت:
    -خب،خداحافظ.
    طوفان رفت و در را پشت سرش بست.وارد آپارتمان شدم.آپارتمان هفتاد،هشتاد متري مي شد كه در سالن آن مبلمان چيده شده بود و اتاق خواب مجاور پذيرايي قرار داشت.نعيم روي تخت دراز كشيده بود و تلويزيون تماشا مي كرد.نزديك تر رفتم و گفتم:
    -سلام نعيم،حالت چطوره؟
    نعيم هراسان بلند شد وگفت:
    -شما،من اصلا متوجه اومدن شما نشدم معذرت مي خوام.شما چطور اومديد اينجا؟
    -خواهش مي كنم راحت باشيد،مهم نيست كه چطوري اومدم اينجا،مهم اينه كه شما رو دوباره مي بينم.
    نعيم كاملا هول شده بود و خودش را باخته بود،با دستپاچگي گفت:
    -شرمنده ام كرديد بفرماييد اتاق پذيرايي،اينجا خوب نيست.
    -ببين نعيم من فقط اومدم بينمت.حالا اگه اجازه بدي همين جا مي شينيم و با هم صحبت مي كنيم.
    -آخه خانم اين درست نيست من نمي تونم از شما پذيرايي...
    نگذاشتم حرفش را تمام كند گفتم:
    -اگه چيزي ميل داشتم خودم مي تونم آماده كنم.
    -متشكرم.
    بعد از سكوت كوتاهي پرسيد:
    -حال آقا چطوره؟خانم مومني و زهرا خانم خوب هستند؟
    تعجب كردم و پرسيدم:
    -زهرا خانم رو تو از كجا مي شناسي؟
    -خب معلومه،وقتي ديدن آقا اومدم باهاش آشنا شدم.
    -كي اومديد؟
    -والا اون روز شما تشريف نداشتيد.منو ببخشيد كه منتظرتون نموندم چون حالم اصلا خوش نبود مجبور بودم زود برگردم.
    -كه اينطور اگه مي دونستم تو مياي بيرون نمي رفتم.
    -بگذريم خانم،شنيدم شما عازم آمريكا هستيد.
    -هنوز تصميم قطعي نگرفتم.
    بلافاصله موضوع را عوض كرد و پرسيد:
    -راستي نگفتيد كه ادرس اينجا رو از كجا...
    به خاطر قولي كه به نعيمه داده بودم نگذاشتم حرفش را تمام كند گفتم:
    -ولش كن،بگذريم،بهتره بگي چرا تو تنها زندگي مي كني؟
    روي تخت كمي جابجا شد و گفت:
    -حقيقتش نمي خواستم مزاحم زندگي خواهرم باشم.آقاي دكتر هم لطف كردن و اين آپارتمان رو برام اجاره كردن.خدا رو شكر مي كنم كه دوستان خوبي مثل شما و دكتر دارم...
    اشك از چشمانش جاري شد.صندلي را پيش كشيدم و رودررويش نشستم و گفتم:
    -نعيم تو براي من و خانواده من خيلي زحمت كشيدي.ما بايد بيشتر به تو توجه مي كرديم،ولي متاسفانه تو از پيش ما رفتي و درمورد تو ما كوتاهي كرديم.خوشحالم كه دكتر دوست شماست و كاري رو كه ما بايد برات انجام مي داديم اون انجام مي ده.
    اشكش را پاك كرد و گفت:
    -طوفان واقعا يه انسان به تمام معناست.روزهاي تعطيل منو به گردش مي بره و حتي بعضي وقت ها مي ريم منزلشون،خانم زيدي زحمت مي كشن و برام غذا تهيه مي كنن و مي فرستن.چندبار گفتم خواهرم هست ولي ايشون مي گن خواهرت بچه داره، گرفتاره،اجازه بده من اين كارو انجام بدم.از اينكه كساني هستند كه دوستم دارن واقعا خوشحالم.




  8. #67
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    دكتر حتي بعضي شب ها هم پيش من مي مونه.من از اون خيلي ممنونم،مي بينيد ماهرخ خانم من تنها نيستم.
    -وظيفه ما بود كه اين كارها رو براي تو انجام بديم ولي مثل اينكه خانم زيدي ما رو هم شرمنده كردن.
    نعيم به پا خاست تا براي پذيرايي به آشپزخانه برود،من بلند شدم وگفتم:
    -اجازه بديد خودم برم.
    -آخه براي شما زحمت مي شه.
    -لطفا تعارف نكنيد،اين طور راحت ترم.
    به آشپزخانه رفتم و چاي درست كردم.در يخچال را باز كردم كه اگر ممكن بود براي شام غذايي تهيه كنم.داخل يخچال چشمم به غذاهاي آماده افتاد،از كارم منصرف شدم و به اتاق برگشتم.يكي دو ساعتي در منزل نعيم بودم و از هر دري با هم صحبت كرديم ولي جرات نكردم از حالش بپرسم.بعد از ساعاتي خداحافظي كردم و راهي منزل شدم.وقتي به منزل رسيدم ساعت 8بعدازظهر بود و مادر با ديدن من جلوتر آمد و دستم را گرفت و گفت:
    -عزيزم چه خبر؟نعيم چطور بود؟
    لبخندي زدم و گفتم:
    -خيلي خوب.
    پدر در حاليكه از اتاق مطالعه بيرون مي آمد گفت:
    -خدا رو شكر،منزل خواهرش زندگي مي كنه؟
    -نه جدا زندگي مي كنه،دكتر زيدي هم خيلي كمكش مي كنه و نمي ذاره تنها باشه.
    -آفرين به اين جوون واقعا شخصيت خاصي داره كه من خيلي دوستش دارم.
    مادر خنديد و گفت:
    -معلومه كه بايد دوستش داشته باشي هرچي باشه دكتر باعث شد شما دوباره بتونين راه برين.
    -اين به جاي خود،ولي كسي مثل دكتر به دلم نمي شينه.
    خواستم موضوع صحبت رو عوض كنم سؤالي به نظرم رسيد و پرسيدم:
    -چرا به من نگفته بوديد نعيم به اينجا اومده؟
    چهره مادر تغيير كرد وگفت:
    -فراموش كرده بوديم.
    پدر نگاه معني داري به مادر كرد و گفت:
    -نخير خانم اينطور نيست،مادرتون عقيده داشت شما داري اون رو فراموش مي كني و با بردن اسم اون شما دوباره ياد اون مي افتي و ناراحت مي شي.
    بوسه اي بر گونه مادر نشاندم و گفتم:
    -مادر جون من كه بچه نيستم.
    مادر بازويم را فشار داد و گفت:
    -دخترم راستش رو بگو واقعا به نعيم علاقه داري؟
    -نه مادر جون فقط به عنوان يه انسان خوب،بهش علاقه دارم چون اون واقعا يه آدم زجر كشيده است.
    مادر دست هايش را به طرفين باز كرد و مرا در آغوش گرفت و گفت:
    -همش فكر مي كردم اگر اين عشق ئاثعي و از اعماق وجودت باشه با بيماري نعيم تو...
    انگشتم را به عنوان سكوت روي لب مادر گذاشتم و گفتم:
    -مادر جون كافيه،حالا كه مطمئن شديد ديگه ادامه نديد.
    -بله عزيزم ديگه نگران نيستم.
    پدر دستش را روي شكمش گذاشت و گفت:
    -دختر و مادر نمي خواين به ما شام بدين؟
    مادر گفت:
    -زهرا خانم غذا آماده اس؟
    زهرا خانم از آشپزخانه با صداي بلند گفت:
    -بله خانم الان ميز رو مي چينم.
    از ملاقات من و نعيم دو هفته اي مي گذشت.دم غروب بود و من در باغ قدم مي زدم كه زهرا خانم در حالي كه نفس نفس مي زد گفت:
    -خانم پاي تلفن با شما كار دارن.
    -بگيد منزل نيستم.
    -ولي خانم،فكر كنم كار واجبي داره.
    با خودم فكر كردم،كي ممكنه باشه،شايد از دانشگاه باشه.به طرف ساختمان حركت كردم و مادر گوشي را به طرفم گرفت و گفت:
    -دخترم آقاي هدايتي با شما كار دارن.
    -چي هدايتي!چطوري شماره اينجا رو پيدا كرده؟
    گوشي را گرفتم و گفتم:
    -متشكرم مادرجون.
    -الو بفرماييد.
    -سلام خانم مؤمني،حالتون چطوره؟
    -سلام،شما چطوريد؟
    با تعجب ادامه دادم:
    -شما چطور شماره منو بدست آورديد؟
    -خيلي آسون بود،البته بايد از اين بابت معذرت بخوام كه بدون اجازه شما،شماره رو گرفتم.مي دونم كه اگه شما راضي به اين كار بوديد همون موقع كه آدرس و شماره از شما مي خواستم اين كار رو مي كرديد. ولي من چون با شما كار مهمي داشتم بدون اجازه شما اين كار رو مي كردم بازم عذر مي خوام.
    -خواهش مي كنم،من فقط تعجب كردم.
    غرض از مزاحمت، مي خواستم خواهش كنم شب چهارشنبه براي صرف شام به هتل شرايتون تشريف بياريد،مهموني كوچيكي داريم مي خواستم در خدمتتون باشم.البته اگه قبول كنيد منو خيلي خوشحال كرديد.
    صداي هدايتي مي لرزيد و خواهش خودش را چنان با التماس به زبان آورد كه دلم نيامد دعوتش را رد كنم با بي ميلي گفتم:
    -خوشحال شدم،از اينكه به ياد من بوديد،حتما مزاحم شما خواهم شد.
    مادر كه در پاسيون برگ هاي زرد گلدان ها را مي چيد پرسيد:
    -دخترم كي بود؟
    -يكي از هم دانشگاهيهام بود،جشن عروسيشه منو دعوت كرد.
    -چكاره است؟
    -دكتر قلبه.
    -مگه هم رشته تو نبوده؟
    -چرا ولي من تغيير رشته دادم يادتون نيست؟
    -كاش تو همون رشته قلب رو ادامه مي دادي و الان براي خودت كسي شده بودي.
    حرف مادر مثل تيري بر قلبم نشست با ناراحتي گفتم:
    -مادرجون فكر مي كني رشته اي كه من خوندم به درد نمي خوره؟
    -نه دخترم منظورم اين نيست،اما رشته اي كه تو انتخاب كردي خيلي مشكله بايد مراحل خاصي رو طي كني تا به هدفت برسي.مثلا الان چرا كوتاهي مي كني و نمي خواي دور دو ساله آخرت رو بگذروني؟
    -فعلا حوصله ندارم.
    -مي دونم دخترم،اين پسره براي تو حوصله نذاشته و تو رو از دل و دماغ انداخته.
    -آخه مادر جون اين چه ربطي به نعيم داره؟
    -آخرش ما آرزو به دل مي مونيم دخترمون يه مطب بزنه،يا اينكه تو رو عروس كنيم.
    از حرف هاي مادر كه در دلش سنگيني مي كرد فرار كردم و خودم را به اتاق رساندم تا از سرزنش هاي او به دور باشم.مادر را تا حالا اينطور نديده بودم.صداي زهرا خانم مرا به خود آورد:
    -ماهرخ خانم آقا با شما كار دارن.
    -باشه شما بريد من الان مي يام.
    به سالن رفتم پدر درحال مطالعه بود بلند شد،جلوتر آمد مرا در آغوش گرفت و گفت:
    -سلام به روي دختر گلم،چطوري عزيزم؟سابقه نداره شما چندساعت خونه باشي و من از ديدنت محروم بشم.
    لبخندي زدم و گفتم:
    -منو ببخشيد پدرجون.
    -خب بنشين تعريف كن ببينم يه عروسي دعوت شدي؟
    -بله پدرجون،عروسي يكي از دوستامه.
    -خوشبخت باشن.
    مادر جلوي پنجره ايستاده بود و باغ را تماشا مي كرد،به طرفم برگشت و گفت:
    -دخترم معذرت مي خوام كه باهات تند صحبت كردم،اصلا دست خودم نبود.
    جلوتر رفتم و بوسه اي بر پيشاني مادر نشاندم و گفتم:
    -اين حرف ها كدومه مادر جون،من به دل نگرفتم چون حق با شماست.
    پدر خود را روي مبل رها كرد و گفت:
    -مادر و دختر چتون شده؟
    مادر با لحن شوخي گفت:
    -خصوصيه.
    -كه اينطور،باشه،من هم حرفهاي خصوصي دارم كه بعدا با دخترم بزنم.
    مادر از كنار پنجره دور شد و نزديك ما آمد و رو به پدر كرد و گفت:
    -اي حسود.
    وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم مادر حق داره كه نگران آينده من باشه.من كه بهترين دانش آموز و بعدها بهترين دانشجو بودم و با بهترين مدرك فارغ التحصيل شدم حالا سردرگم و بلاتكليف و بدون هيچ هدف و برنامه ريزي شب و روز را مي گذرانم.
    دركناري نشستم و با خود انديشيدم.ديگر ذهنم ياراي فكر كردن نداشت خود را خسته تر از آن مي دانستم كه بيشتر فكر كنم.نمي دانم چرا اينقدر درمورد آينده خود بي اهميت بودم و همين امر موجب شده بود هميشه خودم را سرزنش كنم.با امكاناتي كه من در اختيار داشتم و همينطور با وجود پدر و مادر خوب و روشنفكري كه در كنارم بودند بايد بيشتر از اينها موفق مي بودم.نمي دانم چرا اينقدر دل سرد شده بودم حتي حوصله تنها دوست صميمي خود را كه مدت كمي مهمان من بود نداشتم.بادي كاري مي كردم...
    عصر روز سه شنبه اتومبيل را در پاركينگ هتل پارك كردم.خواستم راه بيفتم كه صداي آقاي هدايتي نظر مرا به خودش جلب كرد:
    -سلام خيلي خوش اومديد.
    با ديدن هدايتي در پاركينگ خيلي تعجب كردم،با خودم گفتم او بايد الان در سالن باشد در حالي كه درب ماشين را قفل مي كردم رو به او كردم و گفتم:
    -ممنون.
    پاپيوني كه به گردن داشت مرتب كرد و گفت:
    -سرخيابون منتظر شما بودم ديدم كه وارد پاركينگ شديد.
    -موجب زحمت شما شدم.
    -هرگز،لطف كرديد تشريف آورديد.
    داخل رستوران شديم،قبلا يك ميز دو نفره رزرو شده بود،هدايتي كه تعجب مرا ديده بود ابراز داشت:
    -براي اينكه بتونم شما رو دوباره ببينم و با شما صحبت كنم متاسفانه به دورغ متوسل شدم اميدوارم منو ببخشيد.
    -اما من فكر كردم به جشن عروسي شما دعوت شدم.
    -اينكه آرزومه،البته اگر دختر مورد علاقه من دست رد به سينه ام نزنه،ولي من يادم نمياد از جشن عروسي چيزي به شما گفته باشم.
    با خودم فكر كردم او درست مي گويد،اين ذهنيت خودم بوده،نه حرف او،از حرف هاي خودم خجالت كشيدم و با شرم گفتم:
    -بله حق با شماست،ولي من اينجا اثري از جشن مختصر هم نمي بينم پس بقيه ي مهمان هاي شما كجان؟
    -خدمتتون عرض كردم كه به دروغ متوسل شدم فقط مي خواستم شما رو ببينم.




  9. #68
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    دكتر حتي بعضي شب ها هم پيش من مي مونه.من از اون خيلي ممنونم،مي بينيد ماهرخ خانم من تنها نيستم.
    -وظيفه ما بود كه اين كارها رو براي تو انجام بديم ولي مثل اينكه خانم زيدي ما رو هم شرمنده كردن.
    نعيم به پا خاست تا براي پذيرايي به آشپزخانه برود،من بلند شدم وگفتم:
    -اجازه بديد خودم برم.
    -آخه براي شما زحمت مي شه.
    -لطفا تعارف نكنيد،اين طور راحت ترم.
    به آشپزخانه رفتم و چاي درست كردم.در يخچال را باز كردم كه اگر ممكن بود براي شام غذايي تهيه كنم.داخل يخچال چشمم به غذاهاي آماده افتاد،از كارم منصرف شدم و به اتاق برگشتم.يكي دو ساعتي در منزل نعيم بودم و از هر دري با هم صحبت كرديم ولي جرات نكردم از حالش بپرسم.بعد از ساعاتي خداحافظي كردم و راهي منزل شدم.وقتي به منزل رسيدم ساعت 8بعدازظهر بود و مادر با ديدن من جلوتر آمد و دستم را گرفت و گفت:
    -عزيزم چه خبر؟نعيم چطور بود؟
    لبخندي زدم و گفتم:
    -خيلي خوب.
    پدر در حاليكه از اتاق مطالعه بيرون مي آمد گفت:
    -خدا رو شكر،منزل خواهرش زندگي مي كنه؟
    -نه جدا زندگي مي كنه،دكتر زيدي هم خيلي كمكش مي كنه و نمي ذاره تنها باشه.
    -آفرين به اين جوون واقعا شخصيت خاصي داره كه من خيلي دوستش دارم.
    مادر خنديد و گفت:
    -معلومه كه بايد دوستش داشته باشي هرچي باشه دكتر باعث شد شما دوباره بتونين راه برين.
    -اين به جاي خود،ولي كسي مثل دكتر به دلم نمي شينه.
    خواستم موضوع صحبت رو عوض كنم سؤالي به نظرم رسيد و پرسيدم:
    -چرا به من نگفته بوديد نعيم به اينجا اومده؟
    چهره مادر تغيير كرد وگفت:
    -فراموش كرده بوديم.
    پدر نگاه معني داري به مادر كرد و گفت:
    -نخير خانم اينطور نيست،مادرتون عقيده داشت شما داري اون رو فراموش مي كني و با بردن اسم اون شما دوباره ياد اون مي افتي و ناراحت مي شي.
    بوسه اي بر گونه مادر نشاندم و گفتم:
    -مادر جون من كه بچه نيستم.
    مادر بازويم را فشار داد و گفت:
    -دخترم راستش رو بگو واقعا به نعيم علاقه داري؟
    -نه مادر جون فقط به عنوان يه انسان خوب،بهش علاقه دارم چون اون واقعا يه آدم زجر كشيده است.
    مادر دست هايش را به طرفين باز كرد و مرا در آغوش گرفت و گفت:
    -همش فكر مي كردم اگر اين عشق ئاثعي و از اعماق وجودت باشه با بيماري نعيم تو...
    انگشتم را به عنوان سكوت روي لب مادر گذاشتم و گفتم:
    -مادر جون كافيه،حالا كه مطمئن شديد ديگه ادامه نديد.
    -بله عزيزم ديگه نگران نيستم.
    پدر دستش را روي شكمش گذاشت و گفت:
    -دختر و مادر نمي خواين به ما شام بدين؟
    مادر گفت:
    -زهرا خانم غذا آماده اس؟
    زهرا خانم از آشپزخانه با صداي بلند گفت:
    -بله خانم الان ميز رو مي چينم.
    از ملاقات من و نعيم دو هفته اي مي گذشت.دم غروب بود و من در باغ قدم مي زدم كه زهرا خانم در حالي كه نفس نفس مي زد گفت:
    -خانم پاي تلفن با شما كار دارن.
    -بگيد منزل نيستم.
    -ولي خانم،فكر كنم كار واجبي داره.
    با خودم فكر كردم،كي ممكنه باشه،شايد از دانشگاه باشه.به طرف ساختمان حركت كردم و مادر گوشي را به طرفم گرفت و گفت:
    -دخترم آقاي هدايتي با شما كار دارن.
    -چي هدايتي!چطوري شماره اينجا رو پيدا كرده؟
    گوشي را گرفتم و گفتم:
    -متشكرم مادرجون.
    -الو بفرماييد.
    -سلام خانم مؤمني،حالتون چطوره؟
    -سلام،شما چطوريد؟
    با تعجب ادامه دادم:
    -شما چطور شماره منو بدست آورديد؟
    -خيلي آسون بود،البته بايد از اين بابت معذرت بخوام كه بدون اجازه شما،شماره رو گرفتم.مي دونم كه اگه شما راضي به اين كار بوديد همون موقع كه آدرس و شماره از شما مي خواستم اين كار رو مي كرديد. ولي من چون با شما كار مهمي داشتم بدون اجازه شما اين كار رو مي كردم بازم عذر مي خوام.
    -خواهش مي كنم،من فقط تعجب كردم.
    غرض از مزاحمت، مي خواستم خواهش كنم شب چهارشنبه براي صرف شام به هتل شرايتون تشريف بياريد،مهموني كوچيكي داريم مي خواستم در خدمتتون باشم.البته اگه قبول كنيد منو خيلي خوشحال كرديد.
    صداي هدايتي مي لرزيد و خواهش خودش را چنان با التماس به زبان آورد كه دلم نيامد دعوتش را رد كنم با بي ميلي گفتم:
    -خوشحال شدم،از اينكه به ياد من بوديد،حتما مزاحم شما خواهم شد.
    مادر كه در پاسيون برگ هاي زرد گلدان ها را مي چيد پرسيد:
    -دخترم كي بود؟
    -يكي از هم دانشگاهيهام بود،جشن عروسيشه منو دعوت كرد.
    -چكاره است؟
    -دكتر قلبه.
    -مگه هم رشته تو نبوده؟
    -چرا ولي من تغيير رشته دادم يادتون نيست؟
    -كاش تو همون رشته قلب رو ادامه مي دادي و الان براي خودت كسي شده بودي.
    حرف مادر مثل تيري بر قلبم نشست با ناراحتي گفتم:
    -مادرجون فكر مي كني رشته اي كه من خوندم به درد نمي خوره؟
    -نه دخترم منظورم اين نيست،اما رشته اي كه تو انتخاب كردي خيلي مشكله بايد مراحل خاصي رو طي كني تا به هدفت برسي.مثلا الان چرا كوتاهي مي كني و نمي خواي دور دو ساله آخرت رو بگذروني؟
    -فعلا حوصله ندارم.
    -مي دونم دخترم،اين پسره براي تو حوصله نذاشته و تو رو از دل و دماغ انداخته.
    -آخه مادر جون اين چه ربطي به نعيم داره؟
    -آخرش ما آرزو به دل مي مونيم دخترمون يه مطب بزنه،يا اينكه تو رو عروس كنيم.
    از حرف هاي مادر كه در دلش سنگيني مي كرد فرار كردم و خودم را به اتاق رساندم تا از سرزنش هاي او به دور باشم.مادر را تا حالا اينطور نديده بودم.صداي زهرا خانم مرا به خود آورد:
    -ماهرخ خانم آقا با شما كار دارن.
    -باشه شما بريد من الان مي يام.
    به سالن رفتم پدر درحال مطالعه بود بلند شد،جلوتر آمد مرا در آغوش گرفت و گفت:
    -سلام به روي دختر گلم،چطوري عزيزم؟سابقه نداره شما چندساعت خونه باشي و من از ديدنت محروم بشم.
    لبخندي زدم و گفتم:
    -منو ببخشيد پدرجون.
    -خب بنشين تعريف كن ببينم يه عروسي دعوت شدي؟
    -بله پدرجون،عروسي يكي از دوستامه.
    -خوشبخت باشن.
    مادر جلوي پنجره ايستاده بود و باغ را تماشا مي كرد،به طرفم برگشت و گفت:
    -دخترم معذرت مي خوام كه باهات تند صحبت كردم،اصلا دست خودم نبود.
    جلوتر رفتم و بوسه اي بر پيشاني مادر نشاندم و گفتم:
    -اين حرف ها كدومه مادر جون،من به دل نگرفتم چون حق با شماست.
    پدر خود را روي مبل رها كرد و گفت:
    -مادر و دختر چتون شده؟
    مادر با لحن شوخي گفت:
    -خصوصيه.
    -كه اينطور،باشه،من هم حرفهاي خصوصي دارم كه بعدا با دخترم بزنم.
    مادر از كنار پنجره دور شد و نزديك ما آمد و رو به پدر كرد و گفت:
    -اي حسود.
    وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم مادر حق داره كه نگران آينده من باشه.من كه بهترين دانش آموز و بعدها بهترين دانشجو بودم و با بهترين مدرك فارغ التحصيل شدم حالا سردرگم و بلاتكليف و بدون هيچ هدف و برنامه ريزي شب و روز را مي گذرانم.
    دركناري نشستم و با خود انديشيدم.ديگر ذهنم ياراي فكر كردن نداشت خود را خسته تر از آن مي دانستم كه بيشتر فكر كنم.نمي دانم چرا اينقدر درمورد آينده خود بي اهميت بودم و همين امر موجب شده بود هميشه خودم را سرزنش كنم.با امكاناتي كه من در اختيار داشتم و همينطور با وجود پدر و مادر خوب و روشنفكري كه در كنارم بودند بايد بيشتر از اينها موفق مي بودم.نمي دانم چرا اينقدر دل سرد شده بودم حتي حوصله تنها دوست صميمي خود را كه مدت كمي مهمان من بود نداشتم.بادي كاري مي كردم...
    عصر روز سه شنبه اتومبيل را در پاركينگ هتل پارك كردم.خواستم راه بيفتم كه صداي آقاي هدايتي نظر مرا به خودش جلب كرد:
    -سلام خيلي خوش اومديد.
    با ديدن هدايتي در پاركينگ خيلي تعجب كردم،با خودم گفتم او بايد الان در سالن باشد در حالي كه درب ماشين را قفل مي كردم رو به او كردم و گفتم:
    -ممنون.
    پاپيوني كه به گردن داشت مرتب كرد و گفت:
    -سرخيابون منتظر شما بودم ديدم كه وارد پاركينگ شديد.
    -موجب زحمت شما شدم.
    -هرگز،لطف كرديد تشريف آورديد.
    داخل رستوران شديم،قبلا يك ميز دو نفره رزرو شده بود،هدايتي كه تعجب مرا ديده بود ابراز داشت:
    -براي اينكه بتونم شما رو دوباره ببينم و با شما صحبت كنم متاسفانه به دورغ متوسل شدم اميدوارم منو ببخشيد.
    -اما من فكر كردم به جشن عروسي شما دعوت شدم.
    -اينكه آرزومه،البته اگر دختر مورد علاقه من دست رد به سينه ام نزنه،ولي من يادم نمياد از جشن عروسي چيزي به شما گفته باشم.
    با خودم فكر كردم او درست مي گويد،اين ذهنيت خودم بوده،نه حرف او،از حرف هاي خودم خجالت كشيدم و با شرم گفتم:
    -بله حق با شماست،ولي من اينجا اثري از جشن مختصر هم نمي بينم پس بقيه ي مهمان هاي شما كجان؟
    -خدمتتون عرض كردم كه به دروغ متوسل شدم فقط مي خواستم شما رو ببينم.




  10. #69
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    قیافه جدی به خودم گرفتم و پرسیدم :
    - خدمتی از من بر می یاد ؟
    در حالیکه با گوشه رومیزی بازی می کرد گفت :
    - عجله نکنید بعد از شام صحبت می کنیم .
    ناراحت شدم و گفتم :
    - ولی من برای مهمونی دعوت شدم و حالا که مهمونی در کار نیست ترجیح میدم ترجیح میدم که به منزل برگردیم .
    - می دونم که شما دختری نیستید که بدون دلیل دعوتی رو قبول کنید اگه اجازه بدید بعد از صرف شام می ریم سر اصل مطلب .
    - معذرت می خوام آقای هدایتی ما یه سال بیشتر همکلاسی نبودیم دلیلی نمی بینم که دعوت شما رو بپذیرم . الان هم اگه اینجا هستم به خاطر ادب و نزاکته ، لطفا برید سر اصل مطلب .
    هدایتی مایوسانه مرا نگاه کرد و بعد دستی به داخل موهایش برد و آه کوتاهی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت :
    - حالا که می خواید صریح صحبت کنیم به چشم ، شما با من ازدواج می کنید ؟ شاید این هم کمال بی ادبی باشه که مساله ای به این مهمی رو به این زودی و بدون مقدمه مطرح کردم ، ولی خود شما خواستید که بریم سر اصل مطلب .
    اصلا انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم . مات و مبهوت نگاهش می کردم . واقعا از پیشنهادش جا خورده بودم . هدایتی با التماس نگاهم کرد و گفت :
    - از زمانی که شما وارد کلاس شدید یه احساس خاصی نسبت به شما پیدا کردم و روح و روانم رو به شما باختم و حسابی شیفته شما شدم . از اون روز به بعد مثل سایه شما با شما زندگی کردم . می خوام چند کلمه بگم ببینم شما رو یاد چیزی می ندازه یا نه ، ای الهه ناز ، ای فرشته زیبایی ها ، خوشحالم که چشماتو باز کردی ، به زندگی خوش اومدی ، خوب خانم مومنی این چند کلمه برای شما آشنا نیست ؟
    به مغزم فشار آوردم می دانستم سالها قبل این حرف ها را جایی شنیده ام ، با همین لحن و صدا . آه بله درسته ، بیمارستان ، تصادف ، خدای من یعنی ...
    هدایتی خوشحال شد و گفت :
    - درسته ، شما خیلی باهوش هستین . زود به خاطر آوردید .
    با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم :
    - شما اونجا چکار می کردید ؟
    - گفتم که سایه شما بودم هر جا که حضور داشتی من هم همونجا بودم .
    اخمی کردم و سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم :
    - نه خدای من آخه چرا ؟
    نگاهم کرد و گفت :
    - دوست داشتن گناه نیست ، غیر از اینه ؟ خواهش می کنم تا قبل از رفتنتون به خارج جواب پیشنهاد منو بدید . امیدوارم بعد از سالها ناامیدم نکنید .
    نمی دانستم چه بگویم و یا چکار کنم سر درد شدیدی گرفته بودم با کمی تامل گفتم :
    - اصلا سر در نمی یارم ، شما منو گیج کردید . منظورتون از این حرفها چیه و شما تو بیمارستان چکار می کردید ؟
    گارسون چند نوع غذا روی میز چید و رفت . هدایتی درحالی که کرم کارامل را کنار دست من می گذاشت گفت :
    - بعد از صرف شام با هم قدمی می زنیم و همه چیز رو براتون تعریف می کنم .
    - ممنون من شام نمی خورم ، لطفا تعریف کنید که قضیه چی بوده ؟
    - بر می گردیم به سالها قبل ، آن روز اتومبیل شما با یه اتومبیل دیگه روانه جاده شدید . اتومبیل شما جلوتر و اتومبیلی که سرنشین آن سه مرد بودند عقب تر بود و من هم دنبال اتومبیل بعدی حرکت می کردم تا اینکه ، تصادف کردید ، من به عنوان رهگذر برای کمک اومدم و سریع شما رو که از هوش رفته بودید به بیمارستان رسوندم ، پدر و مادرتون و یک خانم دیگه جراحت کمی برداشته بودند . سر شما به فرمون اصابت کرده و ضربه شدیدی خورده بود که باعث شد شما دو ماه بی هوش باشید . من به عنوان پزشکیار پیشتون بودم ، عموم از خارج یه دکتر مغز و اعصاب که متخصص خوبی بود به تقاضای من به ایران فرستاد . امید به بازگشت شما رو به دنیا از دست داده بودم ولی به امید خدا و به محبت اون دکتر به دنیا بازگشتی ، نمی دونی چقدر خوشحال بودم سر از پا نمی شناختم . الان پدر و مادرم در آمریکا هستند . مادرم ایرانی و پدرم هلندیه . وقتی بهشون گفتم که دختر مورد علاقه ام رو پیدا کردم روزشماری می کنن تا من و همسر آینده ام برای ماه عسل به آمریکا بریم و یا اینکه خبرشون کنم که برای خواستگاری بیان . حالا این شما و این قلب من ، امیدم اینه که ناامیدم نکنی ، خواهش می کنم ، دیگه غیر از این هیچ آرزویی ندارم .
    ابرو بالا انداختم و مستقیما نگاهش کردم و گفتم :
    - که اینطور پس من زندگیم رو به شما مدیون هستم ولی ...
    نگذاشت حرفم تمام شود گفت :
    - مجبور نیستید که الان جوابم رو بدید سر فرصت به این مساله فکر کنید و وقتی که آمادگیش رو داشتید جواب منو بدید . در ضمن من هیچ دینی به گردن شما ندارم . این خواست خدا بوده و من به خاطر خودم این کار رو نکردم . لطفا این مساله رو جدا از پیشنهاد من بدونید . البته من نمی خواستم ماجرا رو تعریف کنم ولی اصرار شما منو مجبور کرد و مطمئن باشید جوابتون هر چی باشه من قبول دارم .
    خدایا خودم را در چارچوب فداکاری ، زندانی حس می کردم . دو دکتر که یکی فرشته نجات من و دیگری فرشته نجات پدرم بود . چه سرنوشتی برای من رقم زده شده .
    - خانم مومنی طوری شده ؟ ... ناراحت هستین ؟
    - نه نارحت نیستم ، فقط تعجب می کنم ، خب اگه اجازه بدید من باید برم ، از زحماتی که کشیدید ممنونم .
    لبخند کوتاهی زد و پرسید :
    - من تا کی منتظر جوابتون بمونم ؟
    - در این مورد فکر می کنم و بعدا جوابتون رو می دم .
    - شام نخورده تشریف می برید ؟
    - متشکرم میل ندارم ، شب بخیر .
    - اجازه بدید شما رو برسونم .
    - نه ممنون خودم می رم .
    وقتی خداحافظی می کردم دستش را به سوی من دراز کرد تا دست بدهد . با حالت تعجب نگاهش کردم و گفتم :
    - اگه سایه من بودید حتما می دونستید من با آقایون دست نمی دم آقای دکتر .
    سرش را با شرم پایین انداخت و گفت :
    - متاسفم .
    بعد از خداحافظی یک راست به منزل برگشتم و به اتاق خودم رفتم . پدر و مادر در اتاقشان بودند نخواستم متوجه من شوند که چه موقع برگشتم . داشتم دیوانه می شدم خوابم نمی برد . به سالها قبل فکر کردم احساس کردم دوست دارم با کسی صحبت کنم ، دستم ناخودآگاه به سمت گوشی رفت ، شماره ساحل را گرفتم با خودم فکر کردم نکنه طوفان خونه باشه ، ولی نه اون حتما الان پیش نعیمه . صدایی گفت :
    - الو ، الو ...
    بدون توجه گفتم :
    - ساحل تویی ؟ سلام ، بی خوابت کردم ، منو ببخش بی وقت مزاحمت شدم .
    - ببخشید ساحل منزل نیست ، رفته منزل یکی از اقوام اگه امری داشتید در خدمت شما هستم خانم مومنی .
    خدای من با شنیدن صدای طوفان منقلب شدم ، گوشی در دستم لرزید ، زبانم به لکنت افتاده بود . اصلا نمی دانستم چه باید بگویم ، خودم را کاملا باخته بودم . مثل همیشه سعی کردم بر خودم مسلط شوم ، آرام گفتم :
    - من ... من ... معذرت می خوام بد موقع مزاحم شدم .
    - اصلا اینطور نیست من داشتم مطالعه می کردم ، مادر و ساحل هم رفتن مهمونی .
    - به هر حال مزاحم شدم ، شب بخیر .
    - ماهرخ خانم کمی صبر کنید ، می خواستم ازتون سوالی بکنم .




  11. #70
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    صدای مردانه طوفان مانع قطع مکالمه شد . سعی کردم به خودم جسارت بدهم گفتم :
    - خواهش می کنم بفرمایید .
    سکوت کوتاهی کرد و پرسید :
    - آیا شما واقعا به نعیم علاقه دارید ؟
    از سوالش تعجب کردم و پرسیدم :
    - منظورتون چیه ؟
    - منظور خاصی نداشتم ، فقط می خواستم مطمئن بشم که شما اگه به نعیم علاقه دارید پس چرا امشب با یه جوون دیگه سر میز شام نشسته بودید ؟ فقط همین .
    سرم گیج رفت . توان صحبت نداشتم نمی دونم چند دقیقه گوشی در دستم چسبیده بود .
    - الو ، الو ، ماهرخ خانم خواهش می کنم ، جواب بده ، الو ، الو ، لعنتی قطع کرد . تو دیگه کی هستی ؟ مگه چند تا دل داری که به همه توجه می کنی . مگه قلب تو گنجایش چقدر علاقه رو داره . خدایا منو بگو که به کی دل بستم و برای کی مجنون شدم .
    صدای گریه طوفان را پای تلفن شنیدم و بعد ارتباط قطع شد .
    با خودم فکر کردم خدای من اون از کجا می دونست . وای ماهرخ به خودت بیا ، تو با اون چکار کردی ، تو اون رو دوست داری ، چرا می خوای انکار کنی وقتی که با اون روبرو می شی خودت رو کاملا می بازی ، همه حرکات و احساسات تو نشانه دوست داشتنه ، چرا این همه بنده خدا رو عذاب می دی ؟ چرا فکر می کنی با این غرور به جایی می رسی ، دوست داشتن جدای وقار و متانت نیست . به یاد گریه چند دقیقه پیش طوفان افتادم . شماره را گرفتم چند بار زنگ خورد ولی کسی گوشی را برنداشت ناامید شدم با خودم گفتم ، جواب بده خواهش می کنم . هر طور شده باید بهش بگم دوستش دارم ، خدایا کمکم کن .
    - بله بفرمایید .
    - طوفان خیلی اذیتت کردم منو ببخش ، من چطوری بگم من ...
    - سلام ، تو چی رو چطوری بگی ؟ حتما راجع به اون جوون می خوای بگی . خب معطل چی هستی بگو که دوستش داری ، بگو که خاطرخواه شدی ، خب بگو ، لعنتی بگو ...
    طوفان کاملا از کوره در رفته بود هر چه که به فکرش می رسید به زبانش می راند خدای من ، چطوری به اون بفهمونم که اشتباه می کنه ، بلند گفتم :
    - خواهش می کنم به حرفام گوش کن ازت خواهش می کنم به خاطر من کمی گوش کن .
    یک باره طنین صدای طوفان تغییر کرد و گفت :
    - آه ، معذرت می خوام من حق نداشتم با شما اینطوری صحبت کنم اصلا مسائل شخصی شما به من مربوط نیست منو ببخشید . نمی دونم چرا ؟ ولی دست خودم ...
    نذاشتم خودش را بیشتر از این عذاب بدهد گفتم :
    - اتفاقا مسایل خصوصی من به شما هم ربط داره به خدا من کسی رو که شما دیدید دوست نداشتم و هیچ کس رو هم دوست نخواهم داشت به غیر از شما ...
    - چی دارم می شنوم خدای من ، یعنی اون مرد ، پس اون کی بود ؟
    - اون به غیر از فرشته نجات من کس دیگه ای نبود اون منو موقع تصادف از مرگ نجات داده بود .
    - که اینطور ، پس نعیم چی ؟ خواهش می کنم بگو تا مطمئن بشم و حرفهای تو رو باور کنم .
    - می خواستم کمکش کنم تا به زندگی امیدوراش کنم ولی تو محبت رو در حق اون تموم کردی .
    از صدای طوفان به خوبی می شد فهمید که چقدر هیجان زده شده و با اشتیاق گفت :
    - پس عشق من چی ؟
    لبخندی زدم و گفتم :
    - عشق تو در جایگاه خودش محفوظه ، شب بخیر .
    - الو الو الو ماهرخ .
    چند روز بعد وقتی هدایتی برای گرفتن پاسخ تلفن زد از لطفی که در حق من کرده بود تشکر کردم و خیلی مودبانه درخواستش را رد کردم . هدایتی آدم منطقی بود و خیلی راحت برای من آرزوی موفقیت و خوشبختی کرد . خیلی سریع طی مراسمی من و طوفان به عقد هم در آمدیم . در مراسم عروسی ما نعیم و خواهرش هم شرکت کردند . نعیم آرزوی شادکامی و خوشبختی برایمان کرد .
    فردای عروسیمان برای ماه عسل عازم شمال شدیم در بین راه طوفان برایم شروع به خواندن و صحبت کرد :
    - ماهی من ، اگه دست سرنوشت تو رو از من می گرفت من دیوونه می شدم .
    دستش را در دستم فشردم و گفتم :
    - طوفان من ، در مقابل حوادث مقاوم و استواره اون نمی ذاره چیزی به حریم قلبش نزدیک بشه .
    بوسه ای بر دستم زد و گفت :
    - همانطور که ماهی من به غیر از حوضچه قلب من در حوض دیگه ای شنا نکرد .
    انگشتم را به علامت سکوت روی لبهایش گذاشتم . بوسه ای روی انگشتانم نشاند و فریاد زد :
    - من خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم . بعد از سالها سوختن در فراق یار ، معبود من ، مرا به سویش خواند .
    - خواهش می کنم طوفان حواست رو به رانندگیت بده .
    - ای به چشم زیبای من شما امر بفرمایید .
    - راستی چرا نمی رسیم ؟ چقدر راه طولانیه .
    - نگران نباش الان می رسیم اگه می خوای زودتر برسیم باید چشمات رو ببندی ، این تنها راه رسیدن به اونجاست .
    با تعجب گفتم :
    - چرا ؟
    - خب دیگه ، قبول عزیزم ؟
    - باشه حرفی ندارم ، هر چی تو بگی .
    به یاد سالها پیش افتادم ، چشمانم را با دستمالی بستم . بعد از چند دقیقه جایی توقف کردیم . طوفان زیر بازویم را گرفت و بعد از کمی پیاده روی ایستادیم ، طوفان دستمال را از چشمانم برداشت و گفت :
    - بفرمایید .
    خدای من ، درست جلوی در کلبه ای بودیم که سالها پیش من آنجا بودم نمی دانم خواب بود یا بیداری اما الان اینجا بودم . زانوانم می لرزید حال عجیبی داشتم ، وقتی طوفان حال مرا دید پرسید :
    - عزیزم چت شده ؟ تعجب کردی؟می خوای به یادت بیارم در این کلبه به من و تو چه گذشت ؟
    زیر بغلم را گرفت و سرم را روی سینه اش قرار داد و گفت :
    - دوست دارم عشق ورزیدن را ، دوست داشتن را و زندگی کردن را ...
    گیج شده بودم نمی دانستم چه بگویم و چه باید بکنم ، گفتم :
    - چی گفتی ؟ این غیر ممکنه این حقیقت نداره .
    طوفان خنده بلندی کرد و گفت :
    - یکی از زیبایی های خلقت خود تو هستی ، البته منو ببخش که نمی تونم در این مورد سکوت کنم چون دست خودم نیست . نمی تونم تو رو تحسین نکنم .
    با شنیدن این کلمات گفتم :
    - الان دارم متوجه می شم ، پس تمام اون ماجرا خواب نبود . خوب خواهر و برادر منو گول زدید . که اینطور خدای من ، تو دیگه چطور آدمی هستی ؟
    طوفان نگذاشت حرفم را تمام کنم گفت :
    - چطور آدمی هستم خب معلومه ، آدم عاشق ...
    طوفان چنان نگاهم کرد که انگار توی رویا مرا می دید . سعی کردم لحظه های گذشته را به خاطر بیاورم و حرفهایی که بین ما رد و بدل شده بود :
    - ببین آقا اگه فکر می کنی من شب رو با شما توی این کلبه بسر می برم کور خوندی .
    دوباره طوفان مرا به طرف خودش کشید و سرم را روی سینه اش قرار داد و گفت :
    - اگه یادت باشه جوابی بهت ندادم چون جوابی نداشتم ، ولی امروز فرق می کنه ، متاسفانه عشق من باید به عرضتون برسونم که چاره ای جز این نداری .
    توی چشمانش خیره شدم و پرسیدم :
    - پس خواب نبود همه چیز حقیقت داشت درسته عزیزم ؟
    لبخند زیبایی به لب هایش نشست و گفت :
    - درسته عمر من نقشه کشیده بودم که تو رو برای خودم نگه دارم ، وقتی که توی کلبه در حالی که بی هوش بودی نگاهت می کردم ، دلم این اجازه رو نداد که عشق خودم رو آلوده کنم . به خاطر همین دوست داشتم که این علاقه دو طرفه باشه نه به زور . حالا خدای مهربون رو شکر می کنم که به آرزوم رسیدم . دیگه هیچ آرزویی ندارم ، از خدای خودم متشکرم که بهترین ، نجیب ترین و پاک ترین فرشته روی زمین رو نصیب من کرد .
    نگاهش کردم و گفتم :
    - متشکرم که به من هم فرصت دادی تا خودم و علاقه ام رو بشناسم . ممکن بود با یه اشتباه جای محبت تو در دلم کینه می کاشتی ، ولی حالا عشق و علاقه رو برام به ارمغان آوردی ، من هم از خدای خودم متشکرم .
    ساعت ها در کلبه روی همان تخت چوبی دراز کشیدیم و سرم را به خود نزدیک کرد و گفت :
    - نمی خوام هیچ کس به حریم دل من وارد بشه ، به غیر از تو .
    نیم خیز شدم به چهره طوفان نزدیک شدم دسته ای از موهایم صورت طوفان را در بر گرفته بود به او نگاه کردم و گفتم :
    - پس منو زندانی می کنی ؟
    دستی روی موهایم کشید و آرام کنار رفت و به چشمهایم خیره شد و گفت :
    - خدا از من نگذره اگه چنین کاری بکنم ، فقط نمی خوام آفتاب و مهتاب هم تو رو ببینه .
    - از افسانه ها حرف می زنی ؟ ولی ما افسانه نیستیم .
    بینی ام را آرام گرفت و فشرد و گفت :
    - چرا ، گوشه ای از زندگی ما افسانه ای بیش نبود .
    بلند شدم و نشستم دست روی شکمم گذاشتم و گفتم :
    - از افسانه بگذریم به حقیقت برسیم ، من گرسنمه .
    طوفان مرا بلند کرد و گفت :
    - چشم خانم برات خرگوش شکار می کنم . شما گوشت خرگوش دوست دارید ؟
    هر دو بلند بلند خندیدیم .
    ****
    پنج ماه از ازدواج من و طوفان می گذشت ، ما مرتب به دیدن نعیم می رفتیم . طوفان از خواهر نعیم خواست که به آپارتمانی که برای نعیم خریده بود نقل مکان کنند تا بیشتر مراقب نعیم باشد . ( انگار یه قسمت کوتاهی این وسط جا مونده از طرف نویسنده )
    بود . نزدیک یک هفته به زایمان من مانده بود که تلفن زنگ زد . صدای ضعیف نعیم مرا از پشت گوشی منقلب کرد :
    - تویی نعیم ؟ حالت چطوره ؟ خوب هستی ؟
    پای گوشی صدایی می لرزید . در حالی که سعی می کرد درست صحبت کند گفت :
    - والا خانم حالم زیاد تعریف نداره ، می خواستم شما و دکتر رو ببینم می ترسم بمیرم و دیدار شما رو به قیامت ببرم .
    - این چه حرفیه که می زنی ، توکلت به خدا باشه اگه حالت زیاد خوب نیست من خودم رو برسونم .
    - نه خانم با وضعیتی که شما دارین براتون خوب نیست . هر وقت که آقای دکتر اومدن بیاین تا زیارتتون کنم .
    - چشم نعیم جون ، نعیمه خونه است ؟
    - بله خانم کارشون دارید ؟
    - نه نه مزاحم نمی شم بعدا می یام می بینمتون .
    - لطف دارید .
    - کاری ندارید ؟
    - نه خانم ، خداحافظ .
    - خدانگهدار ، مواظب خودت باش .
    مقداری گوشت و مرغ و برنج و چیزهای دیگر آماده کردم که وقتی به دیدن نعیم رفتیم آن را ببریم . ناگهان احساس کردم زیر شکمم درد گرفت ، نه این غیر ممکن بود ، به وقت زایمان من یک هفته دیگر باقی مانده بود . مادر طوفان با طوفان تماس گرفت و ناراحتی مرا به او اطلاع داد ، بعد از چند دقیقه طوفان خودش را رساند . اصلا حالم خوب نبود طوفان زیر بازویم را گرفت و به کمک مادرش مرا به اتومبیل رساند و سریعا به بیمارستان رفتیم .
    وقتی چشم گشودم مادر و طوفان را کنارم دیدم . آنها هر دو سیاه پوشیده بودند و با چشمانی پف کرده مرا نگاه می کردند . قدم نو رسیده را به من تبریک گفتند . از اینکه مشکی به تن دارند نگران شدم از مادر سوال کردم :
    - مادر جون چی شده پدر کجاست ؟
    - نگران نشو عزیزم ، پدرت هر کجا باشه الان از راه می رسه .
    طوفان دستم را در دستش فشرد و بوسید و گفت :
    - عزیزم برات نگرانی خوب نیست ، اگه فکر خودت نیستی لااقل به فکر من و نعیم باش .
    با تعجب به طوفان و مادر نگریستم و گفتم :
    - یعنی چی ؟
    طوفان با آرامش و طوری که ناراحت نشوم گفت :
    - هر چی باشه همه ما آمادگی مرگ نعیم رو داشتیم نباید دیگه زیاد خودت رو ناراحت کنی . به یاد نعیم و به خاطر اون اسم پسرمون رو نعیم می ذاریم موافقی عزیزم ؟
    دستم را از دست طوفان بیرون کشیدم و سرم را دو دستی چسبیدم ، سر درد عجیبی مرا در بر گرفت . بدون آنکه بخواهم اشکهایم سرازیر شد . تمام خاطرات گذشته مثل پرده سینما جلوی رویم نمایان بود خدای من نتوانستم لحظات آخر ببینمش .
    نعیم دیگر در بین ما نیست . صدای گریه ام فضای اتاق را پر کرده بود . مادر و طوفان سعی می کردند مرا آرام کنند . اما سعی آنها بی فایده بود پرستار سرنگ به دست وارد اتاق شد و گفت :
    - لطفا برید بیرون .
    آمپول را به من تزریق کرد و رفت .
    زمانی که دوباره چشم گشودم که نعیم کوچولو در آغوشم بود و طوفان در کنار تختم ایستاده بود .

    پایان

    منبع : نودهشتیا




+ ارسال موضوع جدید
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 3 4 5 6 7

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنایی با زیردریایی روسی Yuriy Dolgorukiy
    توسط black tornado در انجمن ادوات زميني ادوات دريايي
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 03-12-2012, 12:40
  2. دانلود انیمیشن سامورایی آفریقایی Afro Samurai: Resurrection 2009 Mkv
    توسط ADMIN در انجمن انیمیشن دوبله فارسی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 12-16-2011, 18:34
  3. پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 12-13-2011, 10:30
  4. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10-11-2011, 00:36

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •