+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1 2 3 4 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 31

موضوع: رمان عاشقانه عاشقم باش...

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    رمان عاشقانه عاشقم باش...

    قسمت اول

    به سرعت پله ها را دو تا یکی پیمودم و بی توجه به فاطمه که تو حیاط دبیرستان دنبالم می دوید و فریاد میزد وایسا دختر باهات کار دارم راهی منزل شدم.گامهایم را بلند تر برمی داشتم و به سرعت قدمهایم می افزودم،به خاطر عشق،به خاطر وجود نازنینی که داشت از راه می رسید اما نه،حتما" تا به حال رسیده بود.
    ناراحت بودم از اینکه چرا نتوانسته بودم به خاطر این امتحان لعنتی به استقبال عزیزترین فرشته زندگیم بروم،دوست داشتن هر چه زودتر به منزل برسم.
    شوق دیدار حواسم را پرت کرده بود و بی توجه به عابران پیاده تنه میزدم تا جائیکه یکی برگشت و با لحنی پر از تمسخر غضبناک نگاهم کرد و گفت:
    - معذرت می خوام که به شما تنه زدم!
    بر گشتم و تند نگاهش کردم انگار من از او طلبکار بودم،در حالیکه سعی می کردم دوباره به خود مسلط شوم خیلی سریع گفتم،ببخشید عجله دارم ودوباره راهم را در پیش گرفتم حتما در دلش کلی بد وبیراه نثارم می کرد.
    انگار این راه امروز انتهایی نداشت چون هرچه می رفتم به مقصد نمی رسیدم خدایا این مسیر طولانی پس کی تمام می شود؟
    دلم برایش تنگ شده بود،کمتر از دو هفته می شد که او را ندیده بودم اما انگار برایم سالی گذشته بود!
    وقتی بوی محله مان به مشامم رسید نفس راحتی کشیدم و تقریبا تمام طول کوچه را دویدم.خانهء ما،در جنوب شهر تهران در یکی از کوچه های قدیمی قرار داشت.در آن محله همهء منازل دارای بافت قدیمی بودند البته ما این اواخر دستی بر سر وروی منزلمان کشیده بودیم که تقریبا نو نوار شده بود.
    نگاهی به دیوار های خانه انداختم که چندین پارچه روی آن نصب شده بود، می دانستم کار کیست؟جلوی خانه خون ریخته شده بود. با خود گفتم : خدارا شکر که از دست سر وصدای این گوسفنده خلا ص شدیم.بعد دستم را روی زنگ فشردم نمی دانم چند بار این عمل را تکرار نمودم که بالاخره صدای خواهرم را از پشت آیفون شنیدم که گفت مگه سر آوردی چه خبرته؟
    چون آیفون خراب بود بعد از اینکه صدای لیلی خواهرم را از پشت ایفون شنیدم انتظار داشتم خود او در را به رویم بگشاید اما بر عکس شوهرش احسان را در مقابل خود ،دیدم،چهار شانه وبلند قد وسبزه رو و مثل همیشه متین وبا وقار بود.سلام کردم او هم جوابم را داد خواهرم را دیدم که از پشت سر شوهرش سرکی کشید و گفت:
    - نگفتم خودشه!از تو بعیده آخه این چه طرز زنگ زدن دختر؟
    احسان کنار رفت ومن داخل شدم با خوشحالی زاید الوصفی که سراسر وجودم را فرا گرفته بود گفتم: ببخشید آنقدر ذوق زده ام که نگو،حالا کجاست؟
    خواهرم گفت:کی کجاست؟
    - مامان دیگه کو؟کجاست؟
    احسان با شیطنت گفت:
    - هنوز نیامده هواپیما تاخیر داشته فردا میاد!
    خنده روی لبهایم ماسید وبا حالتی زار وغمگین روی اولین پله پائین در نشستم و گفتم:آه،نه!
    با بدجنسی گفت:
    چیه؟ دلت هوای سوغاتی کرده؟
    با غضب گفتم:نخیر دلم هوای مامان رو کرده.اشکم که سرازیر شد صدای احسان مرا از عالم خود بیرون کشید:
    - لیلی اذیتش نکن بابا،شقایق خانم سرتون رو بالا بگیرید و نگاهی به روبرو بندازید!
    با چشمانی اشک آلود روبه رویم را نگریستم. خدای من خودش بود عزیزم،زندگیم، مادر مهربانم روبرویم ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. نمی دانم چگونه خود را از زمین کندم و به آغوش مهربانش رساندم و بوسه بارانش کردم.
    - مادر الهی قربونتون برم.الهی فداتون بشم کجا بودین؟دلم براتون یه ذره شده بود مامان خیلی دوست دارم.
    او هم متقابلا جواب بوسه هایم را می داد و سرم را روی سینه اش می فشرد.وقتی هر دو به هم نگاه کردیم دیده هایمان اشک باران شده بود.
    احسان گفت:
    - مادر جان بیشتر از همه به شقایق بد گذشت آخه اون خیلی به شما وابسته است.
    دقایقی بعد همگی سرخوش و خندان بودیم،مادر از سفرش تعریف می کرد و من با شوق دیده بر دهانش دوخته بودم.
    زمانی که ده ساله بودم پدرم را از دست داده بودم. پدر کارمند موفق اداره دارایی بود وهمه چیز خوب و ایده آل پیش می رفت.زندگی تقریبا متوسطی داشتیم تا آنکه آن بلای شوم بر سرمان نازل شد و خوشبختیمان را از ما گرفت،او در اثر سانحه تصادف در گذشت و مارا تنها در این دنیا رها کرد.از آنروز به بعد بار مشکلات به دوش مادر افتاد چون در سانحه تصادف پدرم مقصر شناخته شد و هیچ گونه دیه ای به خانواده ما تعلق نگرفت با پول ماهیانه پدرم و حق بیمه او مادر زندگی را می چرخاند.
    سال پیش هم یک چرخ بافندگی خرید و چون در این کار مهارت داشت مشتری های زیادی به او مراجعه می کردند باز جای شکرش باقی بود که پدر قبل از مر گش برایمان سر پناهی خریده بود.وای از این روزگار نامرد، از این تقدیر شوم که دستهای جفا کارش حتی نگذاشت پدر نوزاد پسری را که سالها در آرزوی داشتنش به سر می برد را به چشم ببیند.گفتم پسر!
    بله روز های آخر بارداری مادر بود که آن بلای... آه خدایا وقتی نگاه به رضا این بچه شش ساله می اندازم که گوشه اتاق نشسته و فارغ از هیاهوی دنیا با اسباب بازیهایش سرگرم بازی است زمان دوباره برایم به عقب باز می گردد و مادر را در بیمارستان به یاد می آورم که بی تابانه فریاد میزد و نام پدر را که علی بود به زبان می آورد.وقتی نوزاد را در آغوش او نهادند فریاد برآورد،کجایی علی آقا؟کجایی همدمم بلند شو وسر از خاک بیرون بیار وببین که بالا خره پسر دار شدی.مگه نمی خواستی اسمش را رضا بگذاری؟ مگه به من قول ندادی که تنهام نذاری وپیشم بمونی؟خدایا به فریادم برس، چرا علی رو ازم گرفتی.حالا من با این سه تا بچه چه کنم؟به کی پناه ببرم این عدالت نبود خدا.....
    آنقدر ناله و شیون سر داد که همه پرستاران و پزشکان خبر دار شدن و در غم ما شریک مادر.
    هنوز در عالم واوهام خویش به سر می بردم که تکان دستی مرا از گذشته خارج نمود نگاهم را به مادر دوختم. حواست کجاست دختر؟ببین این پارچه را برای تو آوردم دوستش داری؟
    پارچه را از دست مادر گرفتم و گفتم:چرا زحمت کشیدید مامان جان من جز سلامتی شما چیزی نمی خوام.
    - شقایق جان ببخش که زحمت رضا این مدت روی دوش تو بود همین طور لیلی جان و شما آقا احسان من نمی دونم چطوری زحمات شما را جبران کنم؟
    احسان گفت:این چه حرفیه مادر جان من که کاری نکردم هر چه بوده وظیفه یک پسر بوده مقابل مادرش.
    - زنده باشی پسرم!
    نگاهی دقیق روی پارچه انداختم از حسن سلیقه مادر به وجد آمده بودم.با ذوق نگاهم را به اطراف چرخاندم تا بقیه سوغاتیها را دید بزنم،پارچه ای که خواهرم در دست داشت درست مانند پارچه من بود تنها تفاوتش در زمینه پارچه ها بود.
    مادر لبخندی زد وگفت:
    - سعی کردم زمینه پارچه ها با رنگ چشمان شما جور باشه آخه من زیباترین دخترای دنیا رو دارم.
    لیلی قهقهه ای سر داد و گفت:
    - مامان جریان همون بقال است دیگه؟
    احسان دستش را روی شانه همسرش گذاشت و گفت:
    - یادت رفته عزیزم تو با همین زیبایی بی نظیرت منو محصور خودت کردی.
    لیلی با ناز و اخم گفت:
    - چیه ؟ناراحتی؟
    - ناراحت؟عزیزم من تو را با دنیا عوض نمی کنم اگه یه لحظه نبینمت دیوونه می شم.
    - خوبه...خوبه!من شوهر دیوانه می خوام چیکار؟
    احسان نفس گرم خود را به صورت او پاشید و گفت:
    - دیونتم به خدا!تو لیلی،من مجنون،حالا می فهمم مجنون بیچاره چی کشید که آواره کوه و بیابان شد.
    لیلی سفید رو با چشمانی به رنگ دریا بود،رنگ موهایش هم قهوه ای روشن بود که در آن تارهایی از بلوند دیده می شد ،درست مثل اینکه به آنها رنگ و مش پاچیده باشند.
    با اینکه پنج سال از من بزرگتر بود ولی هم قد بودیم.از وقتی ازدواج کرده بود کمی تپل شده بود .اما به خاطر قد بلندش زیبائیش دو چندان شده بود.
    احسان عاشق خواهرم بود و او را در راه دبیرستان دیده و سخت شیدای او شده بود و بر خلاف میل باطنی خانوادهاش با او ازدواج کرده بود. او دارای خانواده ای متمول و بزرگ بودکه در بالای شهر تهران زندگی می کردند اما احسان هیچ احتیاجی به خانواده اش نداشت و حتی بدون کمک آنها زندگی اشرا فی داشت. او چند شرکت بازرگانی و یک کارخانه را می چرخاند و یک خانه مجلل در شمال شهر داشت.
    زمانی که برای عروس زیبایش جشن مفصلی بر پا نمود به وضوح حسادت در چشمان دوست و آشنا دیده می شد.همه به زیبایی او غبطه می خوردند و اینکه این شوهر پولدار از کجا به تور این دختر سطح متوسط خورده بود.
    از حق نگذریم احسان هم جوانی بود بلند بالا با قامتی ورزیده و سبزه روبا ابروانی پیوندی که لیلی همیشه با او شوخی میکرد و سر به سرش می گذاشت و می گفت،اگر یک ردیف از زیر ابروهات رو برداری محشر میشی!و احسان هم همیشه به شوخی بی مزه همسر خود می خندید.
    او مترجمی زبان خوانده بود اما مانند پدرش راه تجارت را در پیش گرفته بود زیاد به کشور های اروپایی سفر می کرد و خیلی اوقات همسرش را هم با خود می برد.من در درس زبان کمی می لنگیدم و همیشه این داماد مهربان و خوش قلب بود که به دادم می رسید و مرا کمک می نمود تا نمره خوبی از این درس بگیرم.
    اما شاید شما بخواهید کمی از چهره من بدانید ،هر گاه خود را در اینه می نگریستم فقط یک زیبایی معمولی می دیدم که هیچگاه نسبت به آن احساس غرور نمی کردم.من دارای پوستس گندمگون،ابروانی کمانی و مشکی و چشمانی درشت بودم که به قول مادرم دو تیله عسلی در آن می درخشید ،قدی بلند و اندامی متناسب داشتم.
    درست قیافه ای بر عکس لیلی،هیچکس باور نمی کرد که ما با هم خواهر باشیم چون من هیچ شباهتی به او نداشتم.در واقع شبیه پدر خدا بیامرزم بودم،اما لیلی و رضا به مادرم رفته بودند.
    ****************
    با تکان دست و صدای مادر بیدار شدم:
    - شقایق مادر چرا اینجا خوابیدی؟برو سر جات بخواب بلید فردا زودتر از خواب بلند شی خیلی کار داریم . سر بلند کردم وبه قیافه دوست داشتنی اش خیره شدم و گفتم:
    - چشم مادر،اصلا نفهمیدم کی پشت میز خوابم برد.
    - اینقدر سر توی این کتاب و دفترا نکن چشمات از بین میره دخترم.
    با رفتن مادر من هم از پشت میزم بلند شدم و بدن خسته ام را کش و قوسی دادم و دفتر خاطرات را بستم تمام طول شب را نوشته بودم.سه روز بود که از آمدن مادر می گذشت و من طی این سه روز فرصت نکرده بودم سراغی از دفترم بگیرم در عوض دیشب به طور کامل تمام جزئیات را نوشتم و نماز صبح را خواندم اما هر چه تلاش نمودم نتوانستم بخوابم انگار خواب به من نیشخند می زدو می گفت،دیگه کافی است دوست ندارم جسم تورا در بر گیرم تا فردا شب بای بای.
    ساعت هشت صبح بود که برای بیرون رفتن آماده شدم مادر کارت های ولیمه را به دسام داد و گفت:
    - زودتر برگرد خوب؟
    - چشم گلاب خانم امر دیگه ای نیست قربان؟
    - نه عزیزم برو به سلامت!
    - ولی مادر کاش کارت های عمو وعمه اینارو یکی دیگه می برد به خدا من امروز خیلی کسلم!
    در حالیکه مرا هول می داد گفت:
    - تو که اینقدر تنبل نبودی.کس دیگه ای نیست ،رضا بچه ام که عقلش به این حرفها نمی رسه. خان عمویت هم که ماشالا هنوز کینه به دل گرفته،یادته برای خداحافظی به او تلفن زدم اما اصلا تحویلم نگرفت او سایه احسان و لیلی را با تیر می زنه،فعلا با تنها کسی که از در آشتی درآمده تویی پس دیگه اینقدر نق نزن و راه بیفت.
    نمیدانم چرا بعد از چندین سال هنوز مادرم را مقصر می دانستند،خواستم از در خارج شوم که رضا با دو دست کیفم را محکم چسبید و گفت :
    - منم با تو می آم آجی!
    - عزیزم من که نمی تونم تورو با خودم ببرم چون خیلی کار دارم تو بمون خونه با اسباب بازیات بازی کن در عوض من برات پشمک می خرم .
    با اینکه پشمک از تنقلات مورد علاقه اش بود اما راضی نشد و با نق گفت:
    - پشمک نمی خوام ،منم می خوام بیام.
    نگاهی عاجزانه به مادر انداختم که به دادم رسید و در حالیکه موهای رضا را نوازش می کرد بغلش نمود و گفت:
    - تو دیگه مرد شدی و باید حرف آجی تو گوش کنی تازه من وتو امروز می خوایم کلی بازی کنیم.
    از ترس اینکه دوباره دنبالم بیام با سرعت خود را به کوچه رساندم و در را آرام بستم.
    اولین مکانی که باید میرفتم منزل خان عمو بود گرچه او چهار سال تمام به منزل ما پا نگذاشته بود وگاهی در مهمانیها و عروسی های فامیل او را می دیدیم اما من و خانواده ام وظیفه خود می دانستیم که او را به عنوان اولین نفر دعوت کنیم چون بالاخره بزرگ فا میل بود و همه احترام خاصی برایش قائل بودند.
    ***
    ربع ساعتی بود که از راه رسیده بودمو روی مبلی روبه روی خان عمو نشسته بودم،زن عمو کنار من و مسعود پسر ته تغاریش هم درست در نقطه مقابل من نشسته بو که خریدارانه مرا بر انداز می کرد.
    از نگاهش معذب بودم کمی خودم را جمع وجور نمودم جسته و گریخته از فامیل شنیده بودم که خیلی هیز و بی چشم ورو شده اما نمی دانستم این شیوه در مورد فامیل هم صدق می کنه. بالاخره سکوت شکسته شد و خان عمو با کشیدن آهی کوتاه شروع به صحبت کرد:
    - خوب پس داماد پولدارتون گلاب خانم را مکه فرستاده!
    وقتی سکوت مرا دید دوباره ادامه داد:
    - حتما همین طوره چون فکر نمی کنم مادرت اونقدر استطاعت مالی داشته باشه که بتونه به زیارت خونه خدا بره.
    شنیدم می خواسته براتون یه آپارتمان بخره اما مادرت اجازه نداده. گلاب همیشه لجباز بود و دلش می خواست خودش بار مسئولیت زندگیش را به دوش بکشه هیچ وقت هم حاضر نشد از کسی کمک بخواد،اما در این مورد اشتباه می کنه این آقا پولش از پارو بالا میره خوب چه اشکالی داره که به شما هم کمک کنه.لابد خرج سالن و پذیرایی رو هم او به عهده گرفته.
    به سختی خشم خود را فرو خوردم ولب به دندان گزیدم.احترامش واجب بود اما زبان تلخی داشت که انسان را وادار می کرد که هر چه زودتر از آن محیط خفقان آور فرار کند.ترجیح دادم مثل همیشه شنونده باشم و سکوت کنم
    زن عمو گفت:
    - شقایق جان برای خودت خانمی شدی ماشاالله به زنم به تخته خیلی هم خوشگل شدی!
    - ممنون حاج خانم نظر لطف شماست!
    - ببینم هنوز درس می خونی؟سال چندمی عزیزم؟
    - دوم دبیرستان !تازه امتحاناتم تموم شده.
    زن عمو نگاهی به من انداخت و دوباره گفت:کاش مسعود هم درسش رو تموم می کرد آخه تنها یک سال مونده بود تا دیپلمش رو بگیره !
    مسعود گره ای به ابروان خود انداخت و گفت :
    - مادر درس به چه درد من می خوره؟ول کن تورو خدا باز شروع کردی؟همان آقای مهندس که درس خونده کجای این مملکت رو گرفته جز اینکه خودشو آواره دیار غربت کرده؟الان پنج ساله که آقا رفته ،یادت نیست وقتی می رفت گفت یک ساله بر می گردم اما انگار هوای اونجا حسابی بهش مزه کرده و دل نمی کنه . اصلا برای چی رفت هان؟رفت که یکسال در یکی از کارخانجات خودرو سازی ژاپن کار کنه تا مثلا تجربه پیدا کنه و برگرده اما حالا...مسعود این بار سری تکان داد و گفت:
    - نه مادر یک داغ دل بس است.
    زن عمو با شعف گفت: اما سعید قول داده که بزودی برگرده!
    مسعود با پوز خند گفت:
    - به خاطر بی تابیهای شما می خواد بیاد ایران اما خیالتون رو راحت کنم اون اینجا بمون نیست.
    گفتم:
    - آقا سعید قصد بازگشت دارند؟
    زن عمو گفت:
    - نمی دونم یک قولهایی داده!بیچاره پسرم دیگه دل و دماغ موندن تو ایران رو ندارهیعنی بهش اجازه ندادن.
    خوب می دانستم منظورش چیست؟به ناچار سکوت کردم،زمانی که لیلی چهارده سال بیشتر نداشت خان عمو اورا برای پسرش که در دانشگاه مهندسی می خواند خواستگاری نمود که پدر گفت، باید صبر کنید اون درسش رو بخونه ،فعلا ازدواج براش زوده!
    خان عمو هم در جواب پدر گفته بود که صبر می کنیم تا لیلی ادامه تحصیل دهد و دیپلمش رابگیرد فقط می خوام شیرینی خورده هم باشند تا زمانی که دانشگاه سعید هم تمام شود و بتواند شرایط زندگی را فراهم سازد.
    وقتی پدر نظر لیلی را جویا شد با اینکه خودش راضی نبود اما به خاطرعشقی که احساس می کرد دخترش نسبت به پسر عموی خود دارد قبول کرد،در ضمن پدر برای خان عمو احترام خاصی قائل بود.بدین تر تیب آنها نشان کرده هم شدند و مراسم نامزدی مختصری برای آنها گرفته شد.هر دو خوشحال و راضی بودند چرا که از کودکی به یکدیگر علاقه داشتند و یک سال بعد هم سعید برای کسب تجربه راهی ژاپن شد.
    خوب به یاد دارم خواهرم زمان رفتن نامزدش چشمهای دریائیش پر از اشک بود و آن شب را تا صبح نخوابید.البته هیچکس نفهمید این همه علاقه و دلبستگی چگونه یکباره فرو ریخت و لیلی پشت پا به همه چیز زد و گفت که قصد دارد با احسان ازدواج کند.
    مادرم هم که قلبا راضی به ازدواج دخترعمو و پسرعمو نبود او را حمایت نمود و در مقابل اعتراض خان عمو که گفته بود برادرم قبل از مرگش به من قول داده جواب داد که علی آقا هم با وصلت فامیلی موافق نبود اما به خاطر شما سکوت کرد اما من نمی توانم مانع خوشبختی دخترم بشم.
    به این تر تیب خان عمو خانه مارا برای همیشه ترک کرد و دیگر هیچ سراغی از ما نگرفت فقط گه گداری او و خانواده اش را در مراسم مختلف فامیل می دیدیم که همیشه با ما رفتاری خشک و سرد داشتند. نگاهی به خان عمو انداختم او بار دیگر لب به سخن گشود و گفت:
    - لیلی با ما بد کرد، بیچاره پسرم سعید وقتی بهش گفتم ، باور نمی کرد شوکه شده بود اما خوب گذشته ها گذشته و دیگه زمان به عقب بر نمی گرده،چه می شه کرد دنیا تا بوده بی وفا بوده!از قول من به مادرت بگو من اونا رو بخشیدم به خاطر برادرم که همیشه خوابش رو می بینم البته دیدن کسی که به حج رفته واجب است و ما برای ولیمه او می آییم....
    انتظار چنین سخنانی را از خان عمو نداشتم نگاه حاکی از تعجبم را به حاج خانم و مسعود انداختم،فکر کردم شاید این جملات او از روی تمسخر بوده اما در چهره هیچکدامشان نشانی از تمسخر نبود و خیلی خونسرد مرا نگاه می کردند.
    با لبخند گفتم:
    - ممنون خان عمو که دعوت ما رو پذیرفتین مادرم حتما خوشحال می شه پس ما منتظرتون هستیم.
    بعد بلند شدم و عزم رفتن نمودم،زن عمو گفت:
    - کجا شقایق جان ؟نهار همین جا باش بالاخره یه چیزی پیدا می شه دور هم بخوریم.
    - ممنون زن مو خیلی کار دارم هنوز کارتهای عمه راضیه و عمه مرضیه هم مونده که باید به دستشون برسونم،مادر تاکید کرده که زود برگردم.
    زن عمو گفت:
    - صبر کن مسعود تورو می رسونه آخه تازگیها حاج آقا براش پراید خریده.
    منظورش خان عمو بود،کلمه پراید را طوری ادا کرد که نزدیک بود خنده ام بگیره. عمو در بازار حجره فرش فروشی داشت و توانسته بود مال ومنالی به هم بزند. اما حتی به گرد پای احسان هم نمی رسید. اصلا نمی شد احسان را با این آدمهای تازه به دوران رسیده مقایسه کرد.چون او حتی با داشتن این همه دارایی و ثروت همیشه متواضع و فروتن بود.
    هرچه خواستم از همراه شدن با مسعود خود داری کنم نشد،در مقابل اصرار آنها نتوانستم واکنشی از خود نشان دهم به ناچار سوار شدم.مسعود با گذاشتن کاستی آرام و دلنواز درون ضبط صوت ذهن مشوش مرا آرام ساخت.وقتی به خود آمدم سنگینی نگاهش را روی خود حس کردم ،نگاهی کوتاه به او کردم و دوباره خیابان را نگریستم.
    صدایش را شنیدم که گفت:
    - شقایق؟
    - بله؟
    - هیچ می دونستس خیلی زیبایی؟
    با شرم سرم را پائین انداختم احساس می کردم گونه هایم سرخ شده ولی از شنیدن تعریفش قند توی دلم آب نشد.همانطور که دنده ماشین را عوض می کرد گفت:
    - نمی دونم چرا همه فامیل لیلی را زیبا می دونند در حالیکه به نظرم تو خیلی زیباتری! دو قیافه متضاد خیلی جالبه یکی مانند دخترای غربی یکی هم زیباترین دختر شرقی.
    آرام گفتم:
    - بهتره حواستون به رانندگیتون باشه ،خیابون روبه روته نه تو صورت من.
    خندید و گفت:
    - هیچ کس از دیدن این قیافه ملیح و دوست داشتنی خسته نمی شه زیبایی لیلی هوس انگیزه شاید هر کس در نگاه اول طالب به دست آوردن اون باشه اما این هوس به مرور کاهش پیدا می کنه. اون بیشتر به ساحره می مونه که در یک لحظه اطرافیانش و جادو می کنه اما همین که نیروی جادوش از بین رفت دیگه تو قلب آدما جایی نداره اما تو شبیه هنر پیشه های هندی هستی با ان چشمان جذاب و دل نشینت!
    با صدایی که خشم و ناراحتی از آن زبانه می زد گفتم:
    - شما به درد بازی تو فیلم می خورید چون خوب بلدید به هر کس هر طور که دلتون می خواد شخصیت بدید واقعا که !شما خجالت نمی کشید در حضور من ،خواهرم رو جادوگر خطاب می کنید؟لیلی زیباست و همه هم اینو می دونند ولی امثال شماها هنوز کینه هاتون رو فراموش نکردین، به نظر شما خواهرم برادرتون رو بد بخت کرده اما اگر کمی فکر کنید می فهمید هر کس حق داره در مورد زندگیش خودش تصمیم بگیره. نه آقای محترم خواهر من هوس باز نبود بلکه عاشق احسان شد و شکر خدا الن هم زندگی خیلی خوبی داره.
    در حالیکه صدایم از خشم می لرزید و صورتم بر افروخته شده بود دوباره گفتم:
    - اگر ممکنه همین جا نگه دارید پیاده می شم،از اینکه مزاحم شدم عذر می خوام.
    از قیافه اش معلوم بود خیلی جا خورده شاید از من انتظار چنین بر خوردی را نداشت چون من از همان دوران کودکی دختر آرام وصبوری بودم خیلی کم پیش می آمد که کسی عصبانیت مرا ببیند.به آرامی گفت:
    - معذرت می خوام منظور بدی نداشتم. حالا چرا اینقدر عصبانی شدی خانم خانما!
    نزدیک منزل عمه رسیده بودیم،مسعود داخل کوچه پیچید و ماشین را گوشه ای پارک نمود.به سرعت پیاده شدم و گفتم:
    - ممنون حداحافظ.
    اما دیدم او هم پیاده شد و گفت:
    - منم میخوام یک سری به عمه راضیه بزنم همیشه گله منده که چرا یادی ازش نمی کنم.
    عمه با دیدن ما خیلی خوشحال شد و به زور مارا داخل خانه برد و از ما پذیرایی نمود. او سه فرزند داشت که هر سه پسر بودند، آنها ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده بودند که به ترتیب نامشان احمد،ایرج و تورج بود. زمان خداحافظی عمه نگاهی به مسعود انداخت و سر توی گوشم نمود و گفت:
    - چقدر به هم می آیید! من توی چشماش علاقه وافری به تو می بینم.
    هاج و واج نگاهش کردم و گفتم:عمه خواهش می کنم!
    خندید وگفت:
    - خیلی خوب بابا شوخی کردم عزیزم،می دونی وقتی تورو می بینم به یاد بابات می افتم با او هم همیشه شوخی و مزاح داشتیم.تو خیلی به پدرت رفتی!وقتی پدرت ،مادرت رو آورد تو طایفه ما از زیبایی تک بود اما خوب این رسم روزگار دیگه ببین الان چقدر بیچاره شکسته شده!
    با شنیدن حرفهای عمه هاله ای از غم چهره ام را پوشاند وقتی به مادرم فکر می کنم به یاد می آورم که واقعا شکسته روز گار شده بوداما هنوز هم با اینکه تارهای سپید در موهای زیبایش پدیدار شده بود زیبا و دوست داشتنی بود .در واقع خواهرم زیبایی بی حد وحصرش را از مادرم به ارث برده بوداما اخلاق و صبر مادر را نداشت.بعد از خداحافظی با عمه راضیه مسیر مورد نظرم رادر پیش گرفتم و بدون اینکه به بوقهای ممتد و پشت سر هم مسعود توجهی کنم می خواستم پیاده بروم اما او دست بردار نبود کاری کرد که یکی از همسایه ها بیرون آمد وگفت:
    - آقا چه خبرته اینجا که جای دختر بازی و این کارا نیست اگه می خوای دختر رو سوار کنی برین تو خیابون عجب دوره زمونه ای شده خدایا توبه!
    من که دیدم اگه سوار نشم کار به جاهای باریک میکشد،در ضمن مسعود هم خیلی سمج تر از این حرفاست وبه آسانی دست بر دار نیست. بالاجبار سوار شدم .
    نگاهی گذرا به او انداختم و در دل گفتم:
    - من با این خیکی کجا به هم می آییم؟ عمّه هم خوب هوای برادرزاده اش رو داره.
    مسعود به جای اینکه هیکل ورزیده داشته باشد بر عکس چاق و درشت بود به طوری که شکمش برآمده بود،در واقع خیلی نامتناسب بوداما نمی توان از این نکته چشم پوشی کرد که چهره اش بد نبود.
    مسعود سکوت را شکست و گفت:
    - تو به زن عمو خیلی علاقه داری حتما به خاطر غم دوریش اینقدر لاغر شدی؟
    آنقدر از دستش ناراحت بودم که بدون خجالت گفتم: در عوض شما روز به روز به وزنتون اضافه می کنیدبهتر نیست کمی ورزش کنید. این طوری برای سلامتی تون ضرر داره.
    کمی ودش را جمع و جور کرد و گفت:
    - می دونی من چند کیلو هستم؟
    - نه یعنی برام اهمیت نداره که بدونم.
    بادی به غبغب انداخت و گفت:
    - یکصد کیلو تمام .البته من خیلی مواظب هستم و اگه جلوی خوردن خودمو نگیرم از اینم چاق تر می شم. می دونی من مقصر نیستم این یک استعداد خدادادی که اگه همین طوری پیش بره دیگه همه آقا غوله صدام می کنن.نکنه تا حالا هم شما دخترای فامیل اسمم رو بر گر دوندید به غول چراغ جادو؟
    گفتم:
    - دیگران رو نمی دونم اما من و خانواده ام عادت نداریم پشت سر دیگران حرف بزنیم و لقبهای ناشایست به اونا بدیم بر عکس خیلیها!
    کنایه ام را شنید اما به روی خود نیاورد،دوباره ادامه دادم:
    - در ضمن غول چراغ جادو فقط آرزوهای مردم رو بر آورده می کرد فکر نمی کنم شما توانایی چنین کاری رو داشته باشین!
    - از کجا می دونی؟ شاید بتونم. امتحانش ضرری نداره در ضمن مگه فراموش کردید غول چراغ جادو فقط آرزوهای صاحبش رو بر آورده می کرد. حالا شقایق خانم چه آرزویی دارند که من برآورده کنم؟
    لب به دندان گزیدم و ساکت شدم و با خود فکر کردم هرچه با او بگو مگو کنم گستاخ تر میشود.انگار امروزه را باید یه جوری تحملش می کردم، پسره مسخره همیشه دلقک فامیل بود و اخلاق های خاصی داشت یا دوست داشت دیگران را بخنداند یا برنجاند، هیچکس نمی توانست به ماهیت واقعی او پی ببرد و بفهمد او چگونه آدمی است. شیرین دختر عمه مرضیه همیشه اورا موجودی دو شخصیتی می دانست. به یاد دارم در دوران کودکی چون از او کوچکتر بودم همیشه موهای مرا می کشید و آزارم می داد که من یک بار در کمال ناباوری بازویش را گاز گرفتم ان روز ها با یاد آوری کاری که کرده بودم شرمگین می شدم اما حالا در دلم ذوق می کردم و با خود گفتم،حقش بود. من به خاطر کاری که کردم تنبیه شدم او هم یاد گرفت که دیگه سر به سر من نگذاره فکر می کرد چون دختر گوشه گیری هستم می تواند آزارم دهد اما من به او فهماندم که کاسه صبر هر کسی اندازه ای دارد.



  2. 2 کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده اند.


  3. #11
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض

    قسمت نهم-1

    وقتی به پشت در باغ رسیدم با دستانی لرزان زنگ را فشردم و صدای مرجان را شنیدم که گفت:کیه؟
    می دانستم روی صفحه مانیتور چهره ام را می بیند بنابراین گفتم:
    - اگه ممکنه به آقای مظاهر اطلاع بدید اومدم ایشون رو ببینم.
    با لحنی سرد پاسخ داد:
    - اگه ممکنه چند لحظه صبر کنید.بعد از دقایقی در باغ گشوده شد .وقتی قدم به درون باغ گذاشتم بابا علی به استقبالم آمد و گفت:
    - به به یار آمد و بوی عنبر آورد!کجایی تو دخترم ؟
    - سلام بابا علی!
    - سلام دخترم خوب مارو فراموش کردی خوش آمدی،اصلا باورم نمی شد وقتی مرجان منو صدا کرد و گفت که شما آمدید خیلی خوشحال شدم!
    - شما لطف دارین ،آقا حالشون چطوره؟بابا علی سری تکون داد وگفت:
    - چی بگم شقایق خانم بعد از رفتن خانم انگار این خونه هم طلسم شده دیگه هیچ جنبنده ای پا به این خونه نذاشته یعنی آقا قدغن کردن که ما،درو به روی کسی به غیر از پدر و مادر و خواهرشون باز کنیم اما مثل اینکه به شما اجازه ورود دادند شاید هم خدا خواست تا طلسم این خونه با ورود شما شکسته بشه.آقا که هیچ حرفی نزدند فقط گفتن که این خونه دیگه خانمی نداره لااقل شما بگین چه اتفاقی افتاده که این طوری آقا رو زیرورو کرد این باغ که همیشه پر از مهمان بود الان چند ماهه که سوت و کورشده. به نزدیک ورودی ساختمان رسیده بودیم که بابا علی دوباره گفت:
    - آقا خیلی عوض شدن دیگه اون آقای همیشگی نیستن!لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم :نگران نباش انشاا... همه چیز درست می شه غصه نخور بابا علی !و بعد وارد ساختمان شدم.در بدو ورودم با بی بی جان،مرجان و خاتون که در کنار هم ایستاده بودند و با تعجب مرا می نگریستند مواجه شدم تنها کسی که جلو آمد و در آغوشم گرفت بی بی جان بود بقیه فقط سلام کردند بدون هیچ سوال و پرسشی انگار ترس بر همه مستولی شده بود!مرجان با آرامی گفت:
    - آقا گفتند شما رو راهنمایی کنم به سالن پذیرایی ایشان هم الان می آن،بفرمایید.
    وقتی داخل آن سالن بزرگ و زیبا شدم آنقدر درونم اشوب به پا بود که نتوانستم بنشینم بنابراین خود را سرگرم نگاه کردن به اطرافم کردم سالن پر بود از تابلو های نفیس و گران قیمت که اکثرا مینیاتور بودند می دانستم که احسان به مینیاتور علاقه خاص دارد و همیشه زیباترین آنها را خریداری می کند.روبروی بزرگ ترین تابلو ایستادم قبلا هم انرا دیده بودم و علاقه زیادی به این تابلو داشتم ،زنی بود به شکل فرشته ای بالدار که چندین مرد در مقابل او زانو زده بودند .آنقدر محو تابلو شده بودم که ورودش را احساس نکردم فقط صدایش را شنیدم که گفت:
    - تابلوی زیبائیه درسته؟
    برگشتم به طرفش و با دیدنش یکه خوردم خدایا یعنی این خود احسان بود که در مقابلم ایستاده بود چقدر تغییر کرده بود مردی که انقدر تمیز و مرتب بود که حتی من یکبار هم با ریش نتراشیده او را ندیده بودم حالا ریشهایش آنقدر بلند شده بود که از چانه اش آویزان بودند موهایش هم کاملا روی پیشانیش را فرا گرفته بود فقط از روی چشمان درشت و سیاهش می شد او را تشخیص داد با اینکه موهایش شانه کرده و هنوز لباسهایش تمیز بودند اما قیافه اش 180 درجه تغییر یافته بود .هنوز هم زیر نگاههای موشکافانه و جذابش دوام نمی آوردم سرم را به زیر انداختم و گفتم:سلام آقا احسان.
    - سلام!فکر نمی کردم یک روز دوباره ببینمت حالت چطوره؟
    - خوبم ممنون شما چطورید؟
    اشاره ای به خودش کرد و گفت:
    - از این بهتر نمی شم.بعد به تابلو نزدیک شد و ادامه داد:این تابلو فقط یه رویاست زنان هیچ وقت فرشته نمی شن اونا فقط زن هستن با دنیایی ناشناخته که هیچ مردی نمی تونه اونا رو بشناسه!
    با حرفهایش پتکی آهنین بر سرم زد من که آمده بودم همه چیز را برایش فاش کنم ناگهان پشیمان شدم و تصمیم گرفتم لب فرو ببندم و مثل همیشه ساکت شوم،می ترسیدم مرا هم متهم کند به اینکه هیچ تفاوتی با خواهرم ندارم.
    - اومدی اینجا که مثل همیشه ساکت باشی یا اینکه واقعا برای دیدن من آمدی؟
    آرام گفتم:برای دیدن شما اومدم اما راستش شوکه شدم چون شما خیلی تغییر کردین ،هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز شما رو به این شکل ببینم .لبخند تلخی زدو گفت:
    - عجب پس انتظار نداشتی منو توی این وضعیت رقت بار ببینی؟حتما الان دلت برام می سوزه؟
    با اشکی که درون چشمانم حلقه زده شده بود نگاهش کردم و گفتم:من چه گناهی کردم که دوست دارید با حرفاتون آزارم بدین.
    - هیچ فقط منظورتون رو از اومدن به اینجا نمی فهمم!
    - من نمی دونستم که با آمدنم شما رو ناراحت می کنم ببخشید که مزاحم شدم خداحافظ.
    وقتی خواستم دستگیره را بچرخانم به طرفم چرخید و با صدایی تحکم آمیز گفت:
    - بیا بشین ،من یا هیچ وقت کسی رو به خونم راه نمی دم یا اگه راه دادم هرگز اونو بیرون نمی کنم.تو نه مزاحمی نه باعث ناراحتی من شدی تازه خوشحال هم شدم.بیا برام تعریف کن ببینم مادر حالش چطوره؟رضا هنوز از من یاد می کنه؟برگشتم و درست روبرویش نشستم باز هم داشتم زیر نگاهش خرد می شدم نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و علت آمدنم را چه چیزی توصیف کنم،گفتم:مادر و رضا حالشون خوبه اونا اطلاع ندارن که من به دیدن شما آمدم این چند ماه خیلی با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم.راستش می ترسیدم بیام و شما منو به خونتون راه ندین اما بعد با خودم گفتم ،مرگ یکبار شیون هم یکبار.در مورد رضا هم باید بگم همیشه اسم عمو احسان سر زبونشه ما همگی به یادتون هستیم.
    نگاه سوزنده اش را به من دوخت و گفت:
    - یعنی باور کنم من براتون مهم بودم پس بیخود نبود که شما رو مثل المیرا دوست داشتم پس مهر خواهر و برادری شما رو اینجا کشوند به هر حال ممنون از اینکه به یادم بودین من هیچ وقت شما و مادر جان رو مقصر نمی دونم این سرنوشت من بود.
    از شنیدن نام خواهر یکه خوردم انگار ظرف آب سردی روی تمام احساساتم ریختند و تمامی حرفهایی که اماده کرده بودم که به او بگویم فراموش شدند من چطور می توانستم دوست داشتن و عشق خود را ابراز کنم در صورتیکه او مرا خواهر خود می خواند وقتی سکوتم را دید بی ملاحظه گفت:
    - حال شوهر خواهر جدیدتون چطوره؟
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:شماهمه چیزو می دونید؟تلخ و گزنده جواب داد:
    - خیلی وقته که از همه چیز با اطلاعم البته تا قبل از تقاضای طلاق فکر نمی کردم بخواد با سعید ازدواج کنه چون همیشه از خانواده عموت به بدی یاد می کرد اما حالا فهمیدم که اون هیچ وقت نتونست عشقشو فراموش کنه و این چند سال فقط منو به بازی گرفت.
    آه حسرتی کشید و گفت:
    - کاش زودتر از این متوجه می شدم ،چقدر احمق بودم که چندین سال خودمو با خیال عشقش سرگرم کردم.
    گفتم:من هنوز نتونستم به خودم بقبولانم که او دامادمون شده !
    - شاید به خاطر اینکه فکر می کردین یه روز خودتون همسر اون میشین!
    - باور کنید من هیچ علاقه ای به او نداشتم شما اشتباه می کنید.
    - ممکنه چون من حتی نتونستم همسر خودمو بشناسم چه برسه به شما من روانشناسیم خیلی ضعیفه!
    برای اینکه بحث را عوض کنم گفتم:چقدر شما تغییر کردین.
    - چطور؟خیلی بد قیافه شدم،البته فکر نکنین که تو موهام شپش لونه کرده من هر روز حمام می کنم.
    - راستش هیچ وقت شمارو با ریش و موی بلند ندیده بودم اما صادقانه بگم حتی اینطور هم قیافه تون جذابه!
    - جدا؟پس به خودم امیدوار باشم چون تا حالا فکر می کردم شبیه جنگلیها شدم و هر کس مراببیند حالش از من بهم می خورد.
    سکوت کردم او هم همین طور در حالیکه موشکافانه مرا نگاه می کرد انگار می خواست از راز درونم آگاه شود اما نمی توانست منتظر بود خودم لب به سخن بگشایم،می دانستم او هرگز در ذهنش نمی گنجد که من قصد داشتم اعتراف عشق و دلدادگی در مورد او کنم.
    تقه ای به در زده شد و بعد خاتون با سینی قهوه وارد شد همین طور مرجان با ظرف میوه و شیرینی،خاتون با همان چشمان ریزش لحظه ای چشم از من برنمی داشت احسان گفت:
    - بذارید روی میز وبرید خودم پذیرایی می کنم.وقتی آن دو از سالن بیرون رفتند احسان فنجان قهوه را برداشت و گفت:
    - نگران نباش طبعت به یادم مونده مطمئن باش قهوه تلخ به خوردت نمی دم،مثل همیشه همراه با شکر و شیر درسته؟
    - بله متشکرم.بعد در دل گفتم خدایا تو برای هر کسی قسمتی رقم زده ای اگر قسمت و نصیبم کس دیگری است تورو به خداوندی خودت اونو با احسان معاوضه کن !خدایا بهم قدرت بده تا بتونم حقیقتو بهش بگم.وقتی داشتم فنجان قهوه را از دستش می گرفتم لرزش دستانم انقدر تابلو بود که متوجه شد و گفت:
    - چرا اضطراب داری نکنه از من می ترسی؟اوه فراموش کرده بودم تازگیها شکل لولو شدم.
    لبخندی تصنعی زدم و گفتم:از شما نمی ترسم اما نمی دونم چرا اینطوری شدم باید زودتر برگردم چون ممکنه مامان نگرانم بشه آخه گفتم که میخوام به منزل یکی از دوستانم برم اگه می گفتم که می خوام بیام اینجا حتما مانع می شد به همین خاطر مجبور شدم که دروغ بگم.
    - شما دروغ نگفتین چون من هنوز هم دوست و برادر شما هستم.هر کاری داشتی به من بگو مطمئن باش در هر شرایطی کمکت می کنم .من همیشه تورو دختری مهربان و دلسوز دیدم و برات ارزش زیادی قائلم،پس هیچ وقت شرمنده نباش چون تو مقصر نبودی.دوست دارم تو هم منو همون احسان قبلی بدونی .هر دو شروع به خوردن قهوه نمودیم و من متوجه زیر چشمی نگاه کردنش شدم دیگر طاقت نگاههایش را نداشتم بلند شدم و گفتم:اگه اجازه بدین دیگه مرخص می شم.
    - کجا با این عجله تو که تازه اومدی بهتره بمونی ناهار و با هم بخوریم.
    - متشکرم!آمده بودم فقط شما رو ببینم باور کنید جاتون تو خونه خیلی خالیه همیشه رفتار و کردارتون جلوی چشممه و خیلی سخته که بتونم فراموشتون کنم.
    لحظه ای ساکت شدم تمام بدنم گر گرفته بود و مطمئن بودم گونه ام سرخ شده آتشی به جانم افتاده بود که خاموشی نداشت.زبانم قاصر بود ،واقعا دیگر نمی توانستم حرفم را ادامه بدهم.او که سکوتم را دید گفت:
    - ممنون که نگرانم شدی راستی اوضاع زبان انگلیسیت چطوره؟پیشرفت داشتی یا نه ؟
    - خیلی بد!پیشرفت که نکردم هیچ بدتر هم شدم،من فقط به درس دادن خودتون عادت کردم و دیگه حرف هیچ دبیر زبانی تو مغزم فرو نمی ره،هر چی درس می ده من فقط نگاه می کنم اما حواسم جای دیگه ای!
    خندید و گفت:
    - اگه اینطوره حاضرم هنوز معلمتون باقی بمونم و مثل گذشته زبان انگلیسی رو براتون راحت و آسان کنم.
    بدون تعارف و با خوشحالی گفتم :البته اگر مزاحم نیستم.نمی خوام خلوت شما رو به هم بزنم.
    - من برای خودم خلوت نساختم فقط کمی تغییر کردم که خودم هم قبول دارم و دوست دارم نا زمانی که همه چیز رو فراموش می کنم همین طور باقی بمونم.من طبق روال همیشه به شرکت می رم و بر میگردم شما می تونید جمعه ها به اینجا بیاین تا اگر مشکلی داشتید کمکتون کنم.
    با شادی گفتم:چه قدر خوب،البته پرویی منو ببخشید ولی من به درس دادن شما احتیاج دارم پس جمعه حتما به اینجا می ام.
    - خوشحال می شم ،می تونید رضا رو هم با خودتون بیارید.
    - نه رضا نه،اون هنوز زبانش چفت و بس نداره و همه چیز رو به مادر می گه و می دونم که اون مخالفت می کنه برای همین چیزی به اون نگفتم.تبسم شیرینی کردوگفت:
    - هر طور میلتونه.
    از او خداحافظی نمودم و در برابر دیدگان متحیر خدمتکاران باغ را ترک کردم در حالیکه خوشحال بودم به بهانه یادگیری زبان انگلیسی می توانستم او را ملاقات کنم.
    از آنروز به بعد تا یک ماه هر جمعه به دیدن احسان می رفتم نا او اشکالات مرا در زبان انگلیسی حل کند البته گاهی اوقات هیچ مشکلی در این درس نداشتم اما دیگر قلبم از آن خودم نبود و هر هفته انتظار رسیدن جمعه را می کشیدم،به مادر گفته بودم در دبیرتان کلاس فوق العاده داریم و او هم که هرگز از من دروغ نشنیده بود حرفم را باور کرده بود. طی این مدت فقط یکبار به منزل خواهرم رفتم و انهم زمانی بود که سعید به ما اطلاع داد لیلی حالش خوب نیست وقتی با عجله به آنجا رفتیم او را زیر سرم دیدیم.میترا با دیدن نگرانی مادر گفت:
    - چیز مهمی نیست زن عمو دکتر گفته که تا چهار ماه این ویار ادامه داره.
    مادر که تازه متوجه قضایا شده بود گفت:
    - به این زودی؟اصلا فکرش رو هم نمی کردم.زن عمو با طعنه گفت:
    - زیاد هم زود نیست فراموش کردید که لیلی خانم پنج سال هم با شوهر سابقش زندگی کرده و بچه دار نشده؟خوب ما حق داریم زودتر نوهء خودمون رو ببینیمپ1صورت مادر از فرط ناراحتی قرمز شده بود اما خود را کنترل کرد و سخنی بر زبان نیاورد،سعید با عصبانیت گفت:
    - ممکنه اینقدر حرفهای صد تا یه غاز نزنید با همین چرندیات و اخلاق بدتون باعث شدین چند سال من و لیلی از هم دور باشیم ولی من به لیلی قول دادم که اگه بخواین مثل گذشته آزارش بدین اونو بردارم و به ژاپن برگردم.
    زن عمو که تهدید سعید را جدی تلقی نمود گفت:
    - من که چیزی نگفتم ما همه خوشحالیم که داریم نوه دار می شیم و همه لیلی رودوست داریم.
    وقتی به منزل بازگشتیم ،رضا با ذوق گفت:
    - آجی من دارم دایی می شم.
    - آره عزیزم یه دایی کوچولو.
    - خدا کنه پسر باشه تا با من بازی کنه،من تمام اسباب بازیهامو برای اون نگه می دارم .پس کی می آد؟
    - هنوز خیلی مونده عزیزم باید نه ماه صبر کنیم.
    مادر رضا را غرق بوسه ساخت و گفت:
    - پسرک ساده من،کاش آدمیزاد همیشه بچه باقی می موند بدون هیچگونه نیرنگ و ریایی اما افسوس هرچی بزرگتر می شه می فهمه برای ادامه زندگی باید همرنگ جماعت بشه.
    - اما من این فرضیه رو هیچ وقت قبول ندارم،هر کس باید به خاطر خودش زندگی کنه چون به من ثابت شده اگر بخواهی به خاطر دیگران به زندگی ادامه بدی مجبور می شی مردگی کنی نه زندگی.خداوند می گه من به شما بهترین نعمت ها رو دادم تا از زندگی لذت ببرید اما گناه نکنید.مادر آهی کشید و گفت:
    - تو هنوز سردی و گرمی روز گار به تنت نخورده تا درک کنی که من چی می گم اما هر روز از خدا می خوام که خوشبخت بشی.لیلی با جدایی از احسان چندین سال منو پیرتر کرد!شنیدی که امروز چطور اولین متلک خودشون و بارم کردن،باز جای شکرش باقیست که سعید فعلا طرفدار لیلیه اما من این خانواده رو خوب میشناسم و می دانم که اگر سر لج بیفتن دائما با حرف و گوشه کنایه هاشون باعث آزار و اذیت می شن این من بودم که همیشه در مقابلشون سکوت کردم تا بلکه خجالت بکشن اما مطمئن نیستم لیلی بتونه جلوی زبونش رو بگیره!
    - مامان شکر خدا که فعلا لیلی مشکلی نداره و از زندگیش راضیه در واقع خودش این زندگی رو انتخاب کرد پس باید بتونه از پس مشکلاتش بربیاد.شما اینقدر خودخوری نکنید مگه یادتون رفته که دایی احمد چقدر بهتون سفارش کرد؟
    - نه یادم نرفته اما فکرو ذهنم شده احسان مرد نازنینی بود.هر جای خونه رو که نگاه می کنم جای خالیشو احساس می کنم حتی گاهی صداش رو می شنوم که منو مادر جان خطاب می کنه اما همین که برمی گردم می بینم خیالی بیش نبوده.
    جلو رفتم و دستان پر مهرش را دردست گرفتم و گفتم:حتما حکمت خدا بوده مطمئن باشید او هم خدایی داره که تنهاش نمی ذاره.
    و بعد دردل گفتم((خدایا اگه منو به اون برسونی هیچ وقت تنهاش نمی ذارم)).



  4. #12
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض

    قسمت نهم-2


    باز هم لحظه دیدار فرارسید کتابهایم را داخل کلاسور گذاشتم و به نزد مادرم رفتم ،در حال آشپزی بود گفتم:کاری ندارید ؟من دارم می رم.
    - نه عزیزم خدا به همرات فقط با خودت چتر بردار چون هوا بارونیه.
    - نه مامان جان بارون کجا بود هوای به این خوبی.
    - خلاصه از ما گفتن بود به نظر من که امروز بارون می آد.
    با قلبی مالامال از عشق راهی منزل معبودم شدم ،معبودی که بعد از خدا دیوانه وار دوستش داشتم.روزگاری از خدا می خواستم مردی سر راهم قرار دهد که حداقل پنجاه درصد شبیه احسان باشد اما خدا امروز همه راهها را برایم باز کرده بود تا من به خود او برسم اما ترس و اضطرابی که بر من مستولی شده بود این اجازه را به من نمی داد که لب به سخن باز کنم.وقتی از تاکسی پیاده شدم باران شدت گرفته بود و من ناراحت از اینکه چرا پیش بینی مادر را سرسری گرفتم با لباسهای خیس به خانه باغ رسیدم،وقتی بابا علی در را به رویم گشود چتر را روی سرم گرفت و گفت:
    - آقا رفتن دنبال شما گفتن تو این بارون خیس میشین مثل اینکه می دونستن شما چتر با خودتون نمی آرین.
    - اما من ایشون رو ندیدم کاش بابا علی نگذاشته بودی بره ،حالا اگه ممکنه باهاش تماس بگیر بگو که من رسیدم.
    - به روی چشم خانم!فقط شما زودتر برید داخل تا سرما نخورید،عجب بارونیه خدا کنه زود بند بیاد اگه نه سیل راه می افته .
    در حالیکه آب از سر و رویم می چکید وارد ساختمان شدم،بی بی جان به طرفم آمد و گفت:
    - خدا مرگم بده خیس آب شدی،خاتون زودتر برو یک دست لباس از کمد بالا بیا تا شقایق خانم عوض کنه بعدم باید خودشو گرم کنه.
    خاتون با ناراحتی گفت:
    - اما آقا ناراحت می شن ایشون گفتن حق نداریم وارد اتاق لیلی خانم بشیم.
    - مال غریبه که نیست لباسهای خواهرشه برو بیار جواب اقا رو خودم می دم.
    خاتون به طرف اتاقی که سابقا به لیلی تعلق داشت رفت،در همین موقع در باز شد و احسان هم داخل شد.مرجان به طرف او دوید و بارانیش را از تن در آورد،بلند شدم و بعد از سلام گفتم:شرمنده حسابی به زحمت افتادین !
    - این چه حرفیه؟کاری نکردم کاش حداقل زودتر حرکت کرده بودم که اینقدر خیس نمی شدی حالا هم زودتر لباستو عوض کن تا سرما نخوردی.
    بی بی جان گفت:
    - آقا با اجازه شما خاتون و فرستادم از اتاق بالا لباس بیاره ببخشید که دستور شما رو نشنیده گرفتم چاره ای نداشتم .احسان لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:
    - اشکالی نداره شقایق زودتر لباستو عوض کن من توی کتابخانه منتظرت هستم. می دانستم خواهرم بسیاری از لباسهایی را که احسان برایش خریداری کرده بود را با خود نبرده است او تنها با یک چمدان به خانه پدریش باز گشت حتی مهریه خود را بخشید و گفت من از زندگی احسان هیچ سهمی ندارم و باید به همه ثابت بشه که ثروت احسان برایم پشیزی ارزش نداره.اما احسان آن اتاق و وسایلش را قرنطینه کرده بود و اجازه نمی داد حتی برای نظافت کسی وارد آن اتاق شود.
    با کمک خاتون لباسهایم را عوض نمودم و یک ماکسی شیری رنگ بر تن کردم و به سمت کتابخانه رفتم ،در حالیکه با خود می اندیشیدم آیا ممکن است امروز بتوانم همه چیز را به او بگویم و قفل قلبم را بگشایم.وقتی که داخل شدم بدون اینکه مرا برانداز کند گفت : بشین تا درس امروز رو شروع کنیم .جلسه قبل تا کجا پیش رفتیم.
    روبه رویش کهنشستم او شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و رفع اشکالاتی که اکثر آنها را خوب بلد بودم اما این بهانه ای بود برای بیشتر ماندن در کنارش.زمانی که متوجه شد همه گفته هاش را به خوبی یاد گرفته ام کتاب را بست و نگاه عمیقی به من انداخت و گفت:
    - برای آینده چه تصمیمی داری؟
    از شنیدن سوالش یکه خوردم و گفتم:منظورتون تحصیلیه؟
    - هم تحصیل هم ازدواج!مگه نمی خواستی به دانشگاه بری به نظرم تو هدفت همیشه همین بود.
    - بله دوست دارم ادامه تحصیل بدم.
    - ازدواج چی؟تا به حال به اون فکر کردی؟یا فکر می کنی هنوز برات زوده و ترجیح می دی اول به تحصیلاتت برسی؟البته منم فکر می کنم برای ازدواج بچه ای!
    نگاه متعجبم در نگاهش گره خورد و ناگهان قدرتی عجیب در وجودم احساس کردم و تصمیم گرفتم همه چیز را بازگو کنم.اگر می دانست این بچه چه تقاضایی از او دارد؟در دل از خود سوال می کردم و از خدا می خواستم که بدون هیچ واهمه ای حرف دلم را باز گو کنم خود نیز احساس می کردم امروز حالم با روزهای قبل تفاوت دارد و تا نگویم آرام نخواهم شد.
    سرم را پایین انداختم و با خودکارم مشغول بازی شدم و بعد از لحظه ای سکوت گفتم: فکر کردن به ازدواج سودی برای من نداره چون کسی رو دوست می دارم که هیچ علاقه ای به من نداره ،همه روانشناسان می گن باید سعی کنیم علاقه دو جانبه باشه پس فکرکردن برام توفیری نداره.
    - چی؟تو به کسی علاقه داری؟اصلا باورم نمی شه که توداری این حرفو می زنی؟ فکر می کردم دختر سرد و بی روحی هستی که دوست نداری هیچ کس رو تو قلبت راه بدی حتی اگه طرف مقابل رو دوست داشته باشی. خدای من چی می شنوم؟شقایق مغرور و تودار می گه به کسی علاقه داره!
    آرام گفتم:چرا اقا احسان ؟مگه من آدم نیستم؟مگه دل ندارم؟مگه حق عاشق شدن ندارم، اگه همیشه سکوت کردم دلیل بر بی احساس بودنم نیست ،من فقط نمی تونم راز دلمو بیان کنم. اون غروری هم که ازش یاد می کنید دیگه امروز هیچ آثاری از اون به جا نمونده چون در برابر عشق غرور نابود شده.
    لبخند گرم و دلنشینی به صورتم زد و گفت:
    - تو نه تنهاحق عاشق شدن داری بلکه حقته بهترین مرد دنیا رو داشته باشی،چون تو دختر پاک و بی آلایشی هستی.اون مرد باید به خودش بباله که تو دوستش داری،آیا خودش خبر داره؟
    - نه اون چیزی نمی دونه ،یعنی تا به حال جرات نکردم بهش چیزی بگم !چون مطمئن نیستم که اونم منو دوست داشته باشه،اون کس دیگه ای رو دوست داره!
    - تو مطمئنی؟
    - قبلا که اینطوری بود و می دونستم عاشق زنی بوده اما اون رهاش کرد و رفت ،ولی او فراموشش نکرده و برای عشق ازدست رفته اش عزاداری می کنه و هنوز دوسش داره .می ترسم از راز درونم بهش بگم و او برای همیشه ترکم کنه ،می ترسم دیگه اجازه نده حتی برای دقایقی کوتاه ببینمش!خودم هم نمی دانستم چگونه این همه قدرت پیدا کرده بودم که چنین حرفهایی از زبانم خارج می شد.احسان زیر لب زمزمه کرد:
    - عاشق زنی بود که رهاش کردو رفت درست مثل مَـ....
    ناگهان انگار جرقه ای از مغزش گذشت چون با سرعت از روی صندلی بلند شد و گفت:
    - اون کیه؟من می شناسمش؟
    خود را در مقابل امید و نا امیدی رها می دیدم اما دیگر راه برگشتن وجود نداشت باید حقیقت رو می گفتم.
    سر به زیر انداختم و سکوت کردم.ناگهان فریاد زد:
    - به تو گفتم اون کیه؟چرا حرف نمی زنی؟
    وقتی سکوتم را دید طبق عادت پیشینه دست زیر چانه ام برد و مجبورم ساخت که چشمان پر از اشکم را به او بدوزم،صورتش رانزدیک صورتم آوردم و به آرامی گفت:
    - اسمش چیه شقایق؟بگو که با نگفتنت داری داغونم می کنی!
    لحظات دشواری بود قدرت نگاه کردن به او را نداشتم آنقدر نگاهش سوزنده بود که امروز بیشتر گرمایش را حس می کردم .آرام نگاهم را به سمتش برمی گردانم با صدای لرزان گفتم:احسان ِ مظاهر.
    ناگهان با صدایی خشمناک فریاد زد:چی گفتی؟ ساکت شو!نمی خوام حتی کلامی دیگر ازت بشنوم .نکنه فکر کردی من یک احمقم؟و یا فکرکردی بدبخت و بیچاره ام و احتیاج به کمک تو دارم.من تورو خوب می شناسم و می دونم از اون تیپ دختر هایی نیستی که به ثروت من چشم داشته باشی.بنابراین این را به حساب یک شوخی می گذارم.فقط لازم به ذکره که یه چیزی رو بدونی و اونم اینه که من نیاز به کمک هیچکس ندارم،متوجه شدی خانم کوچولو؟
    بعد دستش را داخل موهایش نمود و گفت:
    - خدای من اصلا باورم نمی شه!
    در حالیکه اشک از گونه ام روان شده بود بلند شدم و گفتم:از زمانی که دختری دوازده ساله بودم دوستت داشتم اون زمان معنی عشق رو نمی فهمیدم فقط احساس می کردم حسی بالاتر از دوست داشتن به تو دارم اما هر چه بزرگتر شدم بیشتر پی به اون بردم ولی سعی نمودم این عشق رو در سینه خفه کنم چون اونو گناه می دونستم .وقتی سنم نزدیک به ازدواج شد از خدا خواستم از هر گوشه دنیا که شده جفتی برام برسونه که شبیه شما باشه من هرگز نمی خواستم شما رو تصاحب کنم چون متعلق به دیگری بودید حتی زمانی که متوجه نقشه خواهرم شدم به خدا التماس کردم که اونو به راه راست که برگشتن به سر زندگیش بود هدایت کنه.
    ولی امروز دیگه کسی وجود نداره که مانع ام بشه،این خاکستر دوباره شعله ور شده و تمام وجودم رو فراگرفته.من هیچ گاه نخواستم به شما ترحم کنم چون می دونم تحت هر شرایطی که باشین خیلی ها براتون سر ودست می شکنند اما به خدا هیچ کس به اندازه من شما رو دوست نداره!نمی دونید چقدر زجر کشیدم تا تونستم همه چیز رو بهتون اعتراف کنم،من از شما هیچ نمی خوام جز اینکه اجازه بدید در کنار شما زندگی کنم.
    احسان قهقهه بلندو مسخره ای سر داد و گفت:
    - نه ،خوبه،جسور شدی و حرف از دوست داشتن می زنی ولی خانم کوچولو باید به عرض شما برسونم که اشتباه اومدین من عشق گم شدتون نیستم نه شما و نه هیچ کس دیگه نمی تونه زخمهای چرکین منو التیام بده.شنیدم بعضی از زنها لقب گرگ صفت به مردا می دن اما گرگ یکبار تکه پاره می کنه و میره دنبال کارش اما زن روباه مکاریه که همیشه در پی نیرنگ و فریبه.
    ناگهان و بی اختیار بدون اینکه بدانم چه می کنم در مقابل پاهایش زانو زدم و با تضرع و التماس گفتم:منو با دیگران مقایسه نکن به خدایی که می پرستیم و قبولش داری و قبولش دارم تاحالا اون بوده که از درد من خبر داشته،من دریچه قلبمو به روی هیچکس باز نکردم و سالهاست که مهر سکوت بر لب زدم اما امروز این قلب وامانده اون قفلو شکست!من دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم خواهش می کنم حرفمو باور کن و بدون که با تمام وجود دوستت دارم و تک تک سلول های بدنم عاشقت هستند.
    احسان با سرعت به طرف قفسه کتابها هجوم آورد و با حرکتی ماهرانه و فریادی که تمام وجودم را به لرزه درآورده بود دست بردو تمامی کتابهای آن قفسه را به زمین کوبید بعد بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد با عصبانیت فریاد زد:
    - از اینجا برو ....برو برای همیشه وگرنه پشیمون می شی!
    بلند شدم در حالی که احساس می کردم دردی جانکاه در تمام بدنم نفوذ کرده و قدرت حرکت ندارم،تمام آرزوهایم به ناکامی مبدل شده بود.لبهای خشکیده ام را به حرکت واداشتم وبا بغض و گریه گفتم:منو ببخشید که باعث ناراحتی شما شدم .خداحافظ.....
    به هر جان کندنی بود پاهایم را از روی زمین جدا کردم و به طرف سالن رفتم و لباسهایم را برداشتم و به اتاقی دیگر رفتم و به سرعت آنها را عوض نمودم بعد لباس لیلی را تا کردم و روی مبل گذاشتم و در مقابل دیدگان متعجب خدمتکاران از خانه عشق وامیدم پا به فرار گذاشتم.درست مانند ظرف چینی که لحطه ای او را می نگرند و بعد می گویند به درد غذا نمی خوری و به گوشه ای پرتابش می کنند خرد و شکسته شده بودم.نمی دانم چقدر از راه را دویدم و اشک ریختم اما همین که به خود آمدم دیدم درون یک تاکسی نشستهام و در مقابل سوال راننده که پرسید خانم چرا گریه می کنید ؟کاری از دست من بر می آد ؟منهم مثل برادرتون به من اعتماد کنید سکوت اختیار کرده بودم و فقط اشک می ریختم.راننده که از جواب دادن من مایوس شده بود فقط به این جمله بسنده کرد:« ای داد از روزگار...بیداد از روزگار»دیگر تا زمانی که به مقصد رسیدیم حرفی نزد یا اگه زده بود من نشنیدم چون در دنیای تار و تاریک خود به سر می بردم حالی منقلب داشتم که هیچکس نمی توانست مرا آرام سازد.
    قبل از اینکه وارد منزل شوم اشکهایم را پاک کردم اما چشمان متورم و قرمزم گویای حادثه ای تلخ بود که از چشمان تیزبین مادر دور نماندو گفت:
    - چی شده چرا گریه کردی؟
    لبخندی دروغین زدم و گفتم: هیچی به حرفتون گوش نکردم و با خودم چتر نبردم فکر میکنم سرما خوردم.
    - اما من فکر می کنم گریه کردی!
    با بی حالی به طرف اتاقم رفتم و گفتم:اگه کمی استراحت کنم خوب می شم شما نگران نباشید.
    وارد اتاقم شدم و در را از پشت سرم محکم بستم و خودم را روی تخت انداختم و شروع به گریستن کردم،گریه ای بی صدا که آنرادر بالشت خفه کرده بودم و فریادی جگر خراش که باید در درونم از بین می رفت تا مبادا کسی به رازم پی ببرد.
    ناگهان دست نوازشی را روی سرم احساس نمودم سر بلند کردم و مادر رانشسته بر روی لبه تخت دیدم نگاه مهربانش را به من دوخت و گفت:
    - امروز دوستت ماهرخ تلفن کرد می خواست حالت رو بپرسه وقتی بهش گفتم،مگه شما تو کلاس فوق العاده شرکت نکردین بهم گفت که من بی اطلاعم و اصلا فکر نمی کنم چنین کلاسی تو دبیرستان برگزار شده باشه!اون بهم گفت که شما مطمئنید که در کلاسهای خارج از دبیرستان ثبت نام نکرده ؟مونده بودم چی جوابشو بدم!شقایق جان تو هیچ وقت به من دروغ نگفتی !من هیچ وقت به تو شک نکردم چون در وجودت به جز پاکی هیچی ندیدم می دونم اگه اون طرف دنیا هم بری هرگز دست به عملی نمی زنی که برخلاف خواست خدا باشه و باعث آبروریزی خودت و خانواده ات بشه.چرا یک ماهه داری به من دروغ می گی؟هر جلسه به کجا می ری که نمی خوای من بدونم؟ این گریه ها برای چیه؟ مادر اگه حرف نزنی بیشتر خودتو از بین می بری هیچ مادری بد فرزندشو نمی خواد و حاضر نیست رنج ومهنت اونو ببینه.
    خود را در آغوشش رها کردم و گفتم:منو ببخش ،من از اعتماد شما سو استفاده کردم و بهتون دروغ گفتم،من به دبیرستان نمی رفتم اما باور کنید که کار خلافی هم انجام ندادم تنها گناهم این بود که دوستش داشتم.من هیچ وقت رازی به از هم پاشیدن زندگیش نبودم این دست تقدیر بود که کار خودش و کرد و اون و از همسرش جدا کرد.خیلی با خودم کلنجار رفتم و فکرکردم دریچه امیدی به رو م باز شده اما انگار اشتباه می کردم.اشتباه... من دوستش دارم شما را به خدا منو مؤاخذه نکنید و بفهمید که چی می گم.مادر با شگفتی پرسید:
    - منظورت کیه؟تو کی رو دوست داری که من تا حالا نفهمیدم !کیه که از همسرش جدا شده؟
    با لکنت جواب دادم:اِ....اِ...احسان!ناگهان جیغ خفیفی کشید و گفت :
    - خدا مرگم بده شقایق تو چی می گی؟یعنی تو عاشق احسان شدی؟می خوای بگی هر جمعه پیش اون بودی؟
    مادر به شدت مرا تکان داد وگفت:
    - حرف بزن ببینم چی بر سر خودت آوردی تو برای چی پیش احسان رفتی؟دختر حرف بزن دق مرگ شدم.
    با بغض و گریه گفتم:بله مامان جون می رفتم خونه احسان اما نه برا ینجواهای عاشقانه بلکه به بهانه کمک گرفتن تو درس زبان می خواستم کنارش باشم.امروز هم حقیقتو بهش کفتم ولی اون منو از پیش خودش روند و بهم گفت که دیگه نرم اونجا،اون فکر می کنه من مثل خواهرم می خوام چند سالی به بازیش بگیرم وبعد برم دنبال زندگی خودم اما باور کنید من از بچگی بهش علاقه داشتم اما اون موقع اون متعلق به لیلی می دونستم.هرگز نفهمیدم چرا اینقدر دوستش دارم !من فکرکردن به احسانو گناه می دونستم و از خدا می خواستم با مردی ازدواج کنم شبیه اون ولی حالا دیگه کسی تو زندگی اون نیست و من دیگه نمی تونم به غیر از اون با کس دیگه ای ازدواج کنم.
    مادر در حالیکه دستش را روی سرش گذاشته بود گفت:
    - وای شقایق تمام امیدم به تو بود!تو چکار کردی؟چطور دلت اومد خودتو و خانواده ات رو خوار و ذلیل کنی؟احسان تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شه با تو ازدواج کنه اون الان حالت کسی رو داره که از پشت خنجر خورده اونم از کسی که اونقدر دوستش داشت.می دونی اگه خواهرت بفهمه زندگیمون جهنم می کنه.
    آرام گفتم:درسته که احسان منو نخواست،درسته که دوستم نداره،اما منم دلم می خواد خودم برا ی زندگیم تصمیم بگیرم برا ی چی لیلی باید دخالت کنه اون باید فکر کنه هرگز احسانی وجود نداشته!
    مادر با عصبانیت بلند شد و فریاد زد:
    - نمی دونمدارم تاوان کدوم گناه رو پس می دم که باید اینقدر عذاب بکشم؟اون از پدرت که تو جوونی تنهام گذاشت و رفت اون از خواهرت که زندگی مثل گلشو با دست خودش پرپر کرد و اینم از تو که از وقتی توی شکمم بودی برای به دنیا آوردنت درد زیادی رو تحمل کردم انگار نمی خواستی پا به این دنیا بذاری .وقتی نوزاد بودی اونقدر رنجور و نحیف بودی که پدرت مجبور بود به خاطر ضعیف بودنت همیشه راه دکترا رو گز کنه اینم از جوونیت که می خوای دق مرگم کنی دلم خوش بود حالا که بزرگ شدی می تونم بهت تکیه کنم .شقایق من به تو خیلی امید داشتم تو همه چیز رو از بین بردی و از اعتمادم سوءاستفاده کردی!
    بعد مادر با عصبانیت از اتاقم بیرون رفت و من موندم و دریایی متلاطم از امواج غم و رنج و عذاب که به من هجوم آورده بودند .داشتم درون انها خفه می شدم.هزار بار به خود لعن ونفرین فرستادم که چرا پرده از اسرارم بر داشتم با این کار دیگر نمی توانستم او را بینم اما باز به خودم گفتم،تا کی می خواستی مثل شمع بسوزی و آب بشی درسته که غرور و احساست زیر پا لگدمال شد اما حداقل دیگه خودتو سرزنش نمی کنی که چرا به او نگفتی و خیال خودتو راحت نکردی.مانند دیوانگان ورتبا با خود حرف می زدم و شعری عاشقانه بر لب جاری می ساختم گاهی هم از بخت تیره ام پیش خدا شکوه می نمودم حتی برای نهار و شام هم از اتاق بیرو نیامدم .نیمه های شب با یک قرص آرام بخش به خواب رفتم.فردا صبح با تلاش مادر از خواب بیدار شدم او مرا به حمام فرستاد تا از کسلی و درماندگی بیرون بیایم اما من زیر دوش آب هم گریستم و ناله غم سر دادم، بعد به سختی چند لقمه صبحانه خوردم در حالیکه نگاههای سرزنش امیز مادر را به جان می خریدم با او خداحافظی کردم و راهی دبیرستان شدم.آنروز دیرتر از معمول به سر کلاس رسیدم و با معذرت خواهی از مدیر و معاون وارد کلاس شدم خوشبختانه هنوز دبیر عربی سر کلاس نیامده بود.وقتی سر جایم نشستم،ماهرخ نگاهی به من انداخت و گفت:
    - این چه ریختیه که برا ی خودت درست کردی بهتره اون آینه رو از کیفت دربیاری و نگاهی به خودت بندازی شدی مثل مرده ای که تازه از قبر بیرون کشیدن.چرا رنگت پریده؟تو رو خدا نگاه کن ببین سر اون چشمهای قشنگ چی آورده؟حالا عیب نداره آخه الن چشات درست شبیه چشمها آهو شده.
    وقتی سکوتم را دید دوباره گفت:
    - ناقلا از کی تا حالا تو دبیرستان کلاس فوق العاده برگزار می شه که ما خبر نداریم لا اقل اگه می خوای دروغ بگی از قبل منو در جریان بذار ،باور کن نمی دونستم جواب مادرت رو چی بدم به تته پته افتاده بودم.
    لبهایم را به سختی از هم باز کردم و گفتمگه همه چیز تموم شد اونقدر برام ارزش داشت که به خاطرش به مادرم دروغ گفتم ولی اون هیچ وقت نمی فهمه که چقدر برام مهم بود.
    - من بالاخره سر از کار تو در نمی آرم فضولیم گل کرده باید بدونم اون کیه که قلب سنگیه تورو شکسته و تو رو به این روز انداخته!
    نگاه بی فروغم را به تخته کلاس دوختم و دوباره اشک از دیده ام روان شد.ان روز و روز های دیگه از پی هم گذشت و من تبدیل شدم به همان دختر گوشه گیر و منزوی دوران کودکی،از همه فاصله می گرفتم و در هیچ جشن و مهمانی شرکت نمی کردم اما خودم را از درس خواندن ننداختم چون فقط کتابهایم می توانستند مرا سرگرم کنند. تصمیم گرفته بودم آنقدر درس بخوانم که بتوانم برای ادامه تحصیل از کشور خارج شوم. دیگر زیبائیهای کشورم را نمی دیدم بلکه برایم باتلاقی شده بود که فقط در ان دست و پا می زدم و به دنبال راه گریزی می گشتم که از آن فرار کنم



  5. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


  6. #13
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض

    قسمت نهم-3

    دو ماه گذشت و کم کم ماهرخ نیز از من فاصله گرفت چرا که اصلا با او حرف نمی زدم و این با روحیه شاد و بذله گوی او اصلا سازگار نبود.چندین بار مرا به منزلشان دعوت کرد که هر بار به یک بهانه ای از رفتن سرباز زدم حتی با خواهرم و شوهرش مانند غریبه ها رفتار می کردم یک سلام و در آخر یک خداحافظی تنها کلماتی بود که من با آنها رد و بدل می کردم ودر این بین تنها دلخوشیم پنجشنبه ها بود که بر سر مزار پدر می رفتم.لیلی به مادر گفته بود که رفتار شقایق به خاطر کینه ای است که نسبت به سعید در دل دارد اما تنها مادر بود که می دانست چرا روزهای شاد من به پایان رسیده چرا کابوسهای وحشتناک شبها جلویم رژه می روند و آرامش را از من گرفته اند.هر روز که می گذشت اراده و تصمیمم برای رفتن به خارج از کشور بیشتر می شد مالزی را انتخاب کرده بودم چون تنها راهی بود که می توانستم احسان را به فراموشی بسپارم.
    بعد از ظهر پنجشنبه تصمیم گرفتم سر خاک پدرم بروم و طبق معمول با او درد دل کنم چون دوست نداشتم مادر صحبت هایم را بشنود گذاشتم درست زمانی که کارهای خانه روی هم تلنبار شده بود به نزد او رفتم و گفتم:من می خوام برم سر خاک بابا شما هم می آین؟
    - مگه نمی بینی چقدر کار رو سرم ریخته!پرده هارو باز کردم می خوام بشورم تو هم بهتره به من کمک کنی هفته دیگه با هم می ریم.کلی گردو غبار خونه رو گرفته تا کی می خوای زانوی غم تو بغل بگیری مگه با این کارا چیزی هم درست می شه؟
    نگاه غمگینم را به او دوختم و گفتم:مامان خواهش می کنم امروز منو معاف کنید،دلم بدجوری هوای بابا رو کرده بهتون قول می دم جمعه تمام کارای خونه رو بکنم.!مامان اگه نذارید برم مجبورم بشینم همین جا و تا صبح گریه کنم.مادر دستهایش را به علامت تسلیم بالا آورد و گفت:
    - خیلی خوب باشه!چون به اندازه کافی گریه های شبانه ات آزارم میده ،فکر می کنی شب سرم و می ذارم رو بالشت و تا صبح هیچی نمی فهمم؟نه عزیزم از همه چیز با خبرم و می دونم که تا خود صبح گریه می کنی.لازم نکرده اینجا بشینی واینه دق من بشی.برو تا شب نشده برگرد،از پدرت بخواه کمکت کنه تا از این زندونی که برای خودت ساختی خارج بشی.
    بعد از مدتهابوسه ای بر پیشانیش زدم و به سرعت از خانه خارج شدم .وقتی سر مزار عزیز از دست رفته ام رسیدم با بطری آبی که به همراه داشتم قبر را شستم و ناخودآگاه خود را روی قبر خیس شده انداختم و اشک ماتم و درد از چشمانم جاری شد.نمی دانم صدایم چقدر بلند بود اما می دانستم که دارم با او حرف می زنم .همراه با بغض و گریه گفتم:بابا جون بلند شو،منم شقایق،همون که اسمشو خودت گذاشتی یادت نیست همیشه منو سرور همه گلها صدا می کردی،بابا جون چشمهاتو باز کن،خاکهارو پس بزن و بلند شو دخترتو ببین که چقدر دلش شکسته است !نمی دونی چه سخته غم یتیمی اما سخت تر از اون غصه عاشقیه.بابا جون کاش دست دراز می کردی و منو با خودت می بردی چون ذره ذره دارم آب می شم و کسی نیست که به دادم برسه.تصمیم گرفتم از ایران برم کمکم کن تا از تاری که دور خودم تنیدم رها بشم چون اگر اینجا بمونم آخرش یک بیمار روانی میشم و سر از تیمارستان در می آرم پس باید آنقدر درس بخونم که بتونم بورسیه تحصیلی بگیرم و از اینجا برم.من اونو دوستش دارم اما اون عشق منو باور نداره!دیگه اینجا موندنم چه فایده ای داره؟
    سر از قبر برداشتم در حالی که صورتم از اشک و آب قبر خیس شده بود که ناگهان گوشه قبر دسته گلی از رز و مریم دیدم.وقتی چشمانم را خوب باز کردم یک جفت کفش مردانه جلوی رویم دیدم .نگاهم را آرام آرام به سوی چهره اش بالا بردم.با اینکه نور افتاب مستقیم به چهره اش تابیده بود اما حتی زیر حجاب خورشید هم توانستم او را بشناسم ولی هنوز باور نداشتم که بیدارم،مات و مبهوت نگاهش می کردم که روبه رویم نشست و شروع به فاتحه خواندن نمود.در حالیکه با ناباوری او را می نگریستم !لبخندی زدو گفت:
    - چیه ؟عزراییل دیدی؟
    آرام گفتم :سلام !شما اینجا...؟
    - علیک سلام خانم کوچولو!سر کوچه تون منتظرت بودم.دعا دعا می کردم از خونه بیرون بیای که اومدی وقتی تعقیبت کردم دیدم اومدی اینجا ،تموم حرفهایی که با پدرت زدی شنیدم.ما باید با هم صحبت کنیم اما نه اینجا،از حرفهایی که می خوام بزنم در حضور پدرت خجالت می کشم،پس بلند شو بریم یه جایی که بتونیم راحت سنگامونو وا بکنیم.
    بعد بلند شد و گفت:
    - با پدرت خداحافظی کن،من چند قدم بالاتر منتظرت هستم.
    اما من هنوز نشسته بودم و بدون هیچ کلامی فقط نگاهش می کردم.انگار درون موج نگاهش گم شده بودم،باور نداشتم که خود اوست.هماندیدنش کافی بود تا روج مرده ام را بعد از دو ماه دوباره زنده کنه و قلبم به تپش بیفتد.نمی دانستم برای چه به دیدنم آمده بود و چه می خواست به من بگوید که در حضور پدر خجالت می کشید اما هر چه بود خون در رگهای من به جریان افتاده بود و سلولهای بدنم جانی تازه گرفته بودند.وقتی انتظارش طولانی شد خیره در چشمانم گفت:
    - آدم عاشق این همه عشق ِ خودشو منتظر نمی ذاره!بعد راهش را کشید و شروع به قدم زدن کرد.آرام آرام قدم بر می داشت و از من دور می شد.هنوز نشسته بودم و هیچ حرکتی از خودم نشان نمی دادم که ناگهان صدایی مرا تکان داد،چقدر شبیه صدای پدرم بود:بلند شو دخترم،بلند شو دنبالش برو....
    به خودم آمدم و هاج وواج به قبر نگاه کردم،نمی دانم خیال بود یا واقعیت،اما هرچه بود من صدای پدرم را شنیدم که بهم گفت.به دنبال عشقم برم.نمی دانم چگونه خودمو به احسان رساندم ،وقتی به پشت سرش رسیدم داشتم نفس نفس می زدم که ایستاد و نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
    - حالت خوبه؟می خوای بشین ونفسی تازه کن بعد حرکت کنیم؟
    آرام و نفس زنان گفتم:خوبم!
    این بار با ماشینی جدید امده بود که من حتی نامش را هم نمی دانستم نوک مدادی بود و خیلی زیبا تا به حال نمونه اش را ندیده بودم.در را برایم باز کرد و من درون ماشین نشستم،عینک سیاه و آفتابیش را از جلوی داشبورد ماشین برداشت و به چشم زد.باورم نمی شد که چقدر زیبا و جذاب شده بود آیا واقعا این چنین است که آدم عاشق ،عشق خود را زیباترین می داند؟ وقتی دوباره نگاهش کردم تازه متوجه شدم که سر و صورتش را صفایی داده و دیگر از ریش و سبیل پشمالو خبری نیست به نظرم احسان خوش تیپ ترین مرد دنیا بود.وقتی سنگینی نگاهم را روی صورتش احساس کرد لحظه ای کوتاه سرش را به طرفم چرخاند و گفت:
    - خوب خانم کوچول کجا بریم؟
    - نمی دونم!
    - مثل همیشه کم حرف و ساکت!بیشتر اوقات جمله هات رو در یکی دو کلمه خلاصه می کنی بیشترین حرف رو زمانی از تو شنیدم که در برابر من لب به اعتراف باز کردی.خوب خانم کوچولو حال مادر جان چطوره؟
    شنیدن کلمه خانم کوچولو که مرتبا آنرا تکرار می نمود باعث شده بود از درون کلافه و ناراحت شوم.گفتم:در پی فراهم کردن سور و سات سیسمونی!ناگهان پایش را روی ترمز گذاشت و گوشه ای نگهداشت عینکش را از روی چشمانش برداشت و نگاهی غضبناک به من انداخت و گفت:
    - که این طور !پس می خوای با من ازدواج کنی که سوهان روحم بشی و دائم با گوشه و کنایه هات آزارم بدی!
    سراسیمه و ناراحت گفتم:من غلط بکنم که چنین منظوری داشته باشم به خدا اشتباه می کنید!من برای این می خوام باهاتون ازدواج کنم چون ...چون بهتون علاقه دارم بیشتر از جونم،حاضرم برای اثبات کردن گفته هام هر چی بگید گوش کنم.
    - اگه راست می گی پس چرا انگشت روی نقطه حساس من گذاشتی می خواستی به من بگی که لیلی چند سال از تو بچه دار نشده اما از اون کفتار بی همه چیز که نمی دونم از کجا پیداش شد و سایه شومش رو روی زندگیم انداخت به این زودی صاحب بچه شده؟می خوای باور کنم که بی دلیل این حرف از زبانت پرید
    لب فرو بسته بودم و قدرت حرف زدن را از دست داده بودم ،اگر می دانستم با این حرفم اینقدر عزیزم را می سوزانم حاضر بودم سرب داغ در دهانم بریزم ولی این سخن نا به جا را بر زبان نیاورم.حقا که هنوز بچه بودم!
    به زور لبهایم را به حرکت واداشتم و با لحن عذر خواهانه ای که همراه با بغضی فرو خورده بود گفتم:شما عمدا برا یاینکه به من بفهمانی که خیلی بچه ام و چیزی سرم نمی شه و عشقی کودکانه را در سر می پرورانم منو خانم کوچولو صدا می زنید،باور کنید که نمی خواستم باعث رنج شما بشم فقط خواستم شما رو متوجه کنم که خواهرم داره صاحب فرزند می شه .من اصلا به اون چیی که شما فکرکردین فکر نکردم البته نادونی کردم و نسنجیده حرف زدم اما این اولین بار و آخرین بار بود خواهش می کنم منو ببخشید.
    کم کم خشمش کم رنگ شد و با صدایی بم گفت:
    - می خواستم بریم یه جای دنج و خوش آب وهوا که با ه حرف بزنیم اما دیگه دل و دماغش رو ندارم همین جا صحبت مکنیم.شاید گفته ها ی من برات گرون تموم بشه و حالت از این هم بدتر بشه اما مجبوری که گوش کنی ،چون دو ماهه که دارم با خودم کلنجار می رم و به دوست داشتنت فکر می کنم.هر چه خواستم به قول خودت اونو بچه گانه فرض کنم نشد!من خودم دلشکسته بودم نمی تونستم دل یکی دیگه رو بشکنم ،حرفی نیست من با تو ازدواج می کنم اما بنا به شرط و شروطی ،ولی قبل از اونکه اونهارو با تو در میون بذارم،از تو سوالاتی دارم،گفتی که بزرگ شدی و خانم کوچولو نیستی پس می تونی جوابم رو بدی.بعد از اندکی سکوت دوباره ادامه داد:
    - تو چند سال داری؟البته می دونم اما م یخوام خودت بگی!
    - هفده سال!
    - تو می دونی من چند سالمه؟سکوت کردم و جوابش را ندادم که خودش گفت:
    - من سی و دوسالمه یعنی پانزده سال از تو بزرگترم تو اینو می دونستی؟
    - بله ؛می دونستم !اما برام اهمیتی نداره!
    - خوب سوال بعدی،گفتی که عاشقم هستی و دوستم داری درسته؟سر به زیر انداختم و با لبهایی تبدار گفتم:بله!
    - می شه بگی چه اندازه دوستم داری؟
    صورتم از خجالت گلگون شده بود و تمام بدنم گرگرفته بود،خودم را در کوره ای داغ می دیدم.احسان وقتی شم مرا دید گفت:
    - اگه دوستم داری بدون خجالت و پرده پوش جوابم رو بده.
    گفتم:عشق من نسبت به شما حد و مرز نداره ،باور کنید راست می گم.
    - چرا ؟چرا عاشق من شدی؟اصلا از کی چنین احساسی داشتی؟
    - یکبار دیگه هم گفتم اما بازم می گم درست از زمانی که برای خواستگاری به منزل ما آمدید ،یادتون نیست اونقدر نگاتون کردم که شما فکرکردید مشکلی تو لباستون وجود داره و مرتبا به کت و شلوارتون نگاه می کردید .یه چیزی تو چشماتون منو جذب کرد خودمم نمی دونم چی؟اما هرچی هست تا حالا ادامه داشته و روز به روز بیشتر می شه.پوزخندی زد و گفت:
    - اون موقع که تو سن و سالی نداشتی،پش بلوغ زودرس بوده!
    بدون اینکه توجهی به معنی کلماتش بکنم گفتم:اون موقع هر وقت شما رو می دیدم یه چیزی ته دلم می لرزید نمی دونستم چرا اینطوری میشم اما حالا پی بردم چیزی جز عشق نیست که منو به این حال و روز انداخته!من سالها زجر کشیدم تا امروز بتونم حقیقت و بگم.
    - می دونی کسی که عاشق شوهر خواهرش بشه گناه بزرگی رو انجام داده؟
    قطره اشکی از گوشه چشمم فرو ریخت وگفتم:تو قلب من یه عشق پاک ریشه دوونده اگه شما تا اخر عمرتون با خواهرم زندگی می کردین من هرگز پرده از این عشق بر نمی داشتم و اون با خودم به گور می بردم.با اینکه عاشقتون بودم اما قلبا از جدایی شما ناراضی بودم خیلی سعی کردم خواهرمو راضی کنم که از هم جدا نشید چون می دونستم چقدر دوستش دارید.من تو وجود خواستگارام دنبال وجه اشتراکی با شما می گشتم فکر نمی کردم یه روزی این طوری بشه و من تصمیم بگیرم که به خودتون اظهار عشق کنم.
    سکوتی سنگین بینمان حکم فرما شد اما احسان این سکوت را شکست و گفت:
    - می دونی احساس من نسبت به توچیه؟
    - می دونم که دوستم نداری!و هنوز عشق خواهرم رو در سینه داری.
    آه سوزناکی کشید وگفت:
    - لیلی برای من مرده، اما من هنوز در فراقش می سوزم.توخودت عاشقی پس حال یک عاشق و خوب درک می کنی!ببین شقایق جان،اگه عشق آدم زنده باشه هیچ وقت نمی تونی فراموشش کنی اما اگه برات بمیره می شه امیدوار بود که کم کم به فراموشی سپرده بشه ،عشق منم مرده اما نمی دونم کی عزاداری من تموم می شه.تو اشتباه می کنی من تورو دوست دارم درست به اندازه المیرا خواهرم،اما حالا بیشتر اما عاشقت نیستم خودت هم خوب می دونی پس نیازی نیست بهت دروغ بگم.بذار رک و راست و صادقانه با هم صحبت کنیم ،آماده ای شرط و شروط من رو بشنوی؟
    - بله،لطفا بگین!
    - اول اینکه اگه تو با من ازدواج کنی صاحب فرزندی نمی شی!
    نگاهش را به چهره ام دوخت تا تاثیر حرفش را در چهره ام بخواند اما من همانطور ساکت به روبه رویم خیره شده بودم گفت:
    - خوب ،جوابت چیه؟
    - برام مهم نیست!
    - دوم اینکه ،در ظاهر زن و شوهریم اما در...
    متعجبانه نگاهش کردم ،مکث کوتاهی کرد وادامه داد:
    - باید به من فرصت بدی تا مرگ عشقمو فراموش کنم،ما با هم ازدواج می کنیم و مانند دو زن و شوهر خوشبخت رفتار می کنیم .هیچکس نباید بفهمه ما باهم مشکلی داریم اما من هرگز به تو نزدیک نمی شم و به همین دلیل تو از من بچه دار نمی شی و همیشه دختری باکره باقی می مونی تا زمانی که من بتونم لیلی رو فراموش کنم.ممکنه یک ماه بشه،ممکنه یک سال شاید تا اَبد نتونم فراموشش کنم،بنابراین اتاق من و تو از هم جدا خواهد بود،البته تو هرگاه از من خسته شدی می تونی با یه نامه کوتاه منو ترک کنی و تمام حق و حقوقتو از من بگیری و دنبال زندگی خودت بری ،بهتره خوب فکراتو بکنی و بعد جواب بدی.من به تموم این شرایط عمل می کنم پس فکر نکن این حرفها مال الانه و بعد از ازدواج همه چیز تغییر می کنه!
    نفس در سینه ام حبس شده بود،دوست داشتم فریاد بزنم و بگویم:تو از من چی می خوای اینکه مثل کنیز تو خونه ات بمونم تا تو هر وقت عشقت کشید به طرفم بیای ،اما فریاد جگر خراشم را درونم خفه کردم و نتوانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم.سردرد عجیبی به سراغم آمده بود و احساس م یکردم که همین حالاست که مغزم متلاشی شود ای کاش کسی به فریاد دلم می رسید!اما هیچ کس نمی توانست به وضع رقت بار من دل بسوزاند چون هیچکس نباید می دانست که عشق من چه تقاضایی از من دارد.
    انگار احسان حال خرابم را دریافت چون گفت:
    - می دونم با حرفهام باعث شدم غرور و شخصیتت زیر سوال بره و دیگه براتاحسان قبلی نباشم!تو منو موجود خودخواه و بی رحمی می دونی ،برا ی همین به تو میگم بهترین راه اینه که منو فراموش کنی و پی زندگی خودت بری با من نه تنها به آرزو هات نمی رسی بلکه دیگه هرگز رنگ خوشبختی رو نمی بینی چون من دیگه احسان گذشته نیستم و ذره ای عشق در وجودم باقی نمونده که بخوام به تو تقدیم کنم.
    گفتم:خوشبختی من شما هستید!من فقط می خوام در کنار شما زندگی کنم،تا زمانی که بتونید منو تو قلبتون جا بدید صبر می کنم حتی اگه اون زمان زمان ِ مرگم باشه!
    تصمیم خودمو گرفته بودم و می خواستم با او ازدواج کنم و به چیز دیگری جز این نمی اندیشیدم قلب من به اون احتیاج داشت حتی در پشت یک دیوار سنگی.
    چشمان سیاهش را به من دوخت و گفت:
    - مطمئنی ؟نمی خوای کمی فکر کنی و بعد جوابم رو بدی؟
    سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم:نه احتیاجی به فکر کردن نیست زمانی که فکر ازدواج با شما را درسر داشتم به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه جزیی از زندگی شما باشم و هر روز با طلو خورشید شما رو ببینم.با اینکه خواسته شما برای هر دختری غیرقابل قبول و ناراحت کننده است اما من اینقدر دوستون دارم که اگه چیزی بالاتر از این هم از من می خواستید قبول می کردم به شما قول میدم تمام شرطهای شما را اجرا کنم.
    احسان با لحنی مصمم گفت:
    - با مادرت صحبت کن فردا شب به منزلتون می آم و تورو از اون خواستگاری می کنم دوست ندارم به غیر از مادر و رضا کس دیگری اونجا باشه.اما نکته سومی هم وجود داره و اونم اینه که هیچ جشن عروسی در کار نیست شاید باور نکنی اما من تصمیم گرفتم که اگه تو حاضر به این ازدواج شدی تو محضر عقد کنیم چون من حوصله جشن عروسی و پایکوبی رو ندارم و اعتقادم اینه دختری که به خونه بخت می ره براش جشن عروسی می گیرن اما من می دونم که خانه باغ برا یتو خونه عذاب و رنج خواهد بود.
    - شما اشتباه می کنید اون خونه،خونه عشق منه و زندگی با شما همیشه برام رویایی بیش نبوده اما حالا خوشحالم که همه چیز برام به واقعیت تبدیل شده!هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روز بتونم درمقابلتون اعتراف به عشق و دوست داشتن بکنم .
    لبهایش به خنده باز شد و گفت:
    - خدا کنه این خوشحالی برای همیشه دوام داشته باشه و تو همیشه همین طور عاشق باقی بمونی اما اگه غیر از این هم بشه من تورو سرزنش نمی کنم چون می دونم که مقصر اصلی خودم هستم.فکر می کنم که دیگه کم کم داره دیر وقت می شه بهتره من تورو برسونم و خودمو برای مراسم فردا شب آماده کنم کارای عقب مونده ای دارم که باید تموم کنم.
    احسان مرا به منزل رساند و من با لبخندی شادی بخش از او خداحافظی نمودم اما از جایم حرکت نکردم ،ایستادم و ماشین را تا زمانی که از دیدم نا پدید شود نگاه کردم.با دور شدن احسان انگار قلب من هم ازتپش افتاد،دیگر به هیچ چیز نمی اندیشیدم جز زندگی کردن با او و گذراندن بقیه سالهای عمرم در کنارش .من باید بر سر عهد و پیمانم می ماندم چون با تمام وجودم او را می پرستیدم و فقط خدا می دانست چقدر دوستش دارم.وقتی وارد خانه شدم در مقابل سوال رضا که با جهره خندان و کودکانه اش مرا می نگریست و پشت سر هم می گفت:واسم چی خریدی؟ساکت شدم و با خجالت گفتم:یادم رفت داداشی منو ببخش باشه؟خواهرت امروز تو دنیای دیگه ای بود!
    لبهای کوچک و قلوه ایش را د رهم جمع کردو ادایم را در آورد ،منو ببخش باشه.مادر از راه رسید و گفت:
    - ای پسر بی ادب هیچکس ادای خواهرشو در نمی اره خیلی کار بدی بود.رضا باناراحتی گفت:
    - اون دیگه دوستم نداره چون مثل قبل برام چیزی نمی خره فقط بلده بره تو اتاقش و درو ببنده من از این کاراش بدم می آد.
    جلو رفتم و دستان کوچکش را در دست گرفتم و گفتم:کی گفته من تورودوست ندارم،تو هم یکی از عزیزای دل منی.فدات بشم نبینم اخمات توی همه ،بهت قول می دم از حالا به بعد هروقت رفتم بیرون برات کلی خوراکی بگیرم.
    مادر زیرکانه نگاهم کرد و گفت:عزیزای دل؟یعنی چی؟
    - خوب آدم عزیزای دل زیاد داره مثلا یکی شما که خیلی دوستون دارم!
    جلو رفتم و بوسه ای روی لپ های گوشت آلودش زدم اما او بی اعتنا به بوسه ام گفت:
    - و دیگه؟
    - و دیگه چی؟
    - و دیگه چندتا عزیز داری؟دوست دارم بدونم کیا تو قلبت جا دارن.
    دیدم تا تنور داغه بهتره بچسبانم برای همین لبخند مرموزی زدم و گفتم:سرور همشون احسانه ،من اونو از همه بیشتر دوست دارم.با خشم پشتش را به من کرد وگفت:
    - تو آدم بشو نیستی چقدر بهتو دل خوش کرده بودم اما می بینم اشتباه می کردم!خدا خودش به من رحم کنه ،همین روزهاست که از دست شما دوتا خواهر دیوونه بشم.
    - چرا؟مگه عاشق شدن گناهه مگه خود شما عاشق پدر نبودید ،یعنی دل همه دل ِ،دل ما خشت و گله!مادر برگشت و با لحنی تلخ و گزنده گفت:
    - از قدیم گفتند ،بمیر برای کسی که برات تب کنه!من اگه عاشق پدرت شدم پدرت صدبرابر عاشق من بود اما احسان چی؟اون تورو نمی خواد پس بهتره فراموشش کنی .داشت به طرف آشپزخونه می رفت که با صدایی رسا و شیطنت بار کهخودم هم تعجب کرده بودم گفتم:ولی احسان می خواد بیاد خواستگاری من.
    در جایش میخکوب شد و انگار اشتباه شنیده باشد برگشت و پرسید:
    - چی گفتی؟
    سرم را به زیر انداختم و با لخند گفتم:می خواد بیاد خواستگاری من،اونم فردا شب!مادر انگار حرفهایم را باور نکرد و منتظر بود که بگویم شوخی کردم اما من خیلی جدی رو به وریش ایستاده بودم و نگاهش کردم بدون اینکه حرفی درباره آنچه بین من و احسان گذشته بود بزنم گفتم:احسان آمده بود سر خاک پدر مثل اینکه پدر معجزه کرد و مهر منو تو قلب احسان جای داد چون بعد از اینکه از اونجا دور شدیم گفت که به شما خبر بدم فردا شب به خواستگاریم می آد.مامان جان نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه دارم به آرزوم می رسم.مادر دستهایش را به شقیقه هایش برد و محکم آنرا از دو طرف فشرد ،فهمیدم که دوباره آن سردرد لعنتی به سراغش آمده چون نزدیک بود زمین بخوره،آرام زیر بازوهایش را گرفتم و او را روی مبل راحتی نشاندم و خودم هم در کنارش جای گرفتم و گفتم:می خواین قرصاتون رو بیارم؟نگاه سنگینش را به من دوخت و گفت:
    - آخه چطور ممکنه؟جواب خواهرت رو چی می خوای بدی!با ناراحتی کفتم:زندگی من به خودم مربوطه نه به لیلی در من این لیلی بود که از احسان جدا شد پس نباید ناراحت باشید چون هیچ احساسی نسبت به او نداره یا باید اونو به عنوان داماد این خانواده قبول کنه یا منم نادیده بگیره و فکر کنه که دیگه خواهری به نام شقایق نداره.
    - یعنی اینقدر دوستش داری که حاضری به خاطرش از خانواده ات هم بگذری؟
    با لحن عاشقانه ای گفتم:من لیلی نیستم مادر،من مجنونم و دیگه هیچکس و هیچ چیز جلودارم نیست.احسان نیمه گمشده من بود که پیداش کردم از اول هم خدا ما رو برای هم آفریده بود اما دستهای روزگار ما رو از هم جدا کرده بود .هر چی خدا بخواد همون می شه!مادر مغمومانه گفت:
    - آخه تو فقط هفده سال داری مطمئنی که این عشق زودگذر نیست،احسان مرد کاملیه و خیلی از تو بزرگتره!
    - من تموم فکرامو کردم یا احسان یا هیچ کس!
    - پس نظر من اصلا برات مهم نیست درسته؟دستانم را دور گردنش حلقه زدم وگفتم: اگه شما بگویید که باهاش ازدواج نکن سرپوشی روی قلبم می ذارمو با اون ازدواج نمی کنم اما بدونید من بدون احسان می میرم،سال های سال تحمل کردم ولی به خدا من به غیر از احسان نمی تونم با کسی زندگی کنم.بعد سر روی شانه اش گذاشتم و ادامه دادم :خودت می دونی عاشقی سخته !در حالیکه اشک از چشمانم سرازیر می شد ،دستم را در دستش گرفت و گفت:
    - پس بهتره بلند شی و همه چیزو برای ورود عشقت مهیا کنی چون فردا جمعه است و میوه و شیرینی خوب گیر نمی آد ،در ضمن فردا کار زیاد داریم پس به خرید نمی رسیم.
    - اما مادر الان دیگه دیروقتهتا من برم و برگردم نصف شب شده.
    - تو جایی نمی ری من خودم یک تاکسی دربست می گیرم و می رم اما سعی می کنم زود برگردم فط تو مواظب غذا باش که نسوزه اگه رضا گرسنه اش شد.غذاشو زودتر بده چون ممکنه خوابش ببره!
    - خیالتون راحت باشه،راستی مادر بهتره فعلا چیزی به سعید و لیلی نگین.
    در حالیکه داشت آماده رفتن می شد گفت:
    - صلاح هم همینه،اما خدا کنه فردا نخوان بیان اینجا!البته من یه فکری بهسرم زده بهتره بهش تلفن کنیم و بگیم فردا منزل یکی از دوستان تو دعوتیم با اینکه دروغ بزرگیه اما چون ملحتیه اشکالی نداره خدا مارو می بخشه.
    مادرداشت از در خارج می شد که دوباره گفت:
    - راستی تو هم تازگیهااز این دروغ های مصلحتی زیاد گفتی فراموش کردی تا یک ماه به من دروغ می گفتی!
    گوشه چشمی نازک کردم و گفتم:مامان جون اگه اون دروغ رو نمی گفتم که الان موفق نمی شدم که به دستش بیارم.
    - خدا آخر عابت شما دوتاخواهر رو بخیر کنه.
    - اما من که عاقبت به خیر شدم و از خدا ممنونم.
    مادر که انگار با خودش صحبت می کرد گفت:
    - شاهنامه آخرش خوشه!خدا کنه این خوشحالی رو همیشه با خودت داشته باشی!





    قسمت دهم-1
    فردای آنروز طبق نقشه ای که مادر کشیده بود خودش با لیلی تماس گرفت و گفت که قرار است به مهمانی یکی از دوستان شقایق برویم.با اینکه شب قبل اصلا خواب به چشمم نیامده بود اما احساس خستگی نمی کردم و با شور و شوق فراوانی به گردگیری خانه پرداختم ،وقتی از شیشه پاک کردن راحت شدم دستمالی برداشتم و شروع به شروع به پاک نمودن میز و مبلمان خانه کردم.مادر زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
    - اونقدر غرق افکار خودت هستی که فراموش کردی تا حالا این میز را سه بار پاک کردی،میزه غلط کرد دیگه کثیف نمی شه دست از سرش بردار!
    - واقعا یعنی من سه بار این میز را پاک کردم؟اصلا متوجه نبودم.بعد به طرف مادرم رفتم و گفتم:من فکر نمی کنم شما از زادواج منو احسان ناراحت باشید چون می دونم شما هم اونو خیلی دوست دارید و براش احترام زیادی قائلید.
    آهی کشید و گفت:
    - کدوم آدم عاقلی از داشتن چنین دامادی ناراحت می شه چند سال با لیلی زندگی کرد و من جز مهر و محبت و خوبی چیزی ازش ندیدم،مگه فراموش کردی که باعث مکه رفتنم احسان بود؟اما نمی دونم چرا قلبم آروم نمی گیره و دلشوره دارم،ترس من از چیز دیگه ای ِ که خدا کنه حس ششمم اشتباه کرده باشه!
    - چی؟چی شما رو به وحشت انداخته؟
    نگاهی به من کرد اما مثل اینکه دلش نیامد شادیم با شنیدن کلامش از بین برود و ذهنم آشفته و پریشان شود،با لبخندی تصنعی گفت:
    - هیچی دخترم خیالات برم داشته امیدوارم هر دوتون در کنار هم خوشبخت بشین!
    صورتش را غرق بوسه کردم و گفتم:ممنون مادر که اجازه دادید باهاش ازدواج کنم.صدای رضا مارا از حال و هوای خود خارج کرد،در حالیکه دست مادر را می کشید گفت:مامان آقا احسان می خواد بیاد اینجا؟
    - آره عزیزم.
    - من خیلی دلم براش تنگ شده.مگه آقا احسان شوهر آجی لیلی نبود؟
    - دیگه نیست عزیزم.
    - یعنی حالا می خواد با کس دیگه ای ازدواج کنه آره....آره؟
    مادر دست نوازشی به سر رضا کشیدو گفت:
    - ای پسر ناقلا!باید بری حمام و حسابی خودت رو خوشگل کنی و لباسهای نو بپوشی.
    - ولی اونا که مال مدرسمه.
    - هنوز خیلی مونده تا به مدرسه بری عزیزم هروقت خواستی بری کلاس اول دوباره برات لباس می خرم.
    ساعت چهار و سی دقیقه عصر بود که انتظار به پایان رسید و زنگ خانه به صدا در آمد،خودم گوشی آیفون را برداشتم و گفتم:بله؟صدای زیبایش مانند یک موسیقی در تمام تاروپودم پیچید.
    - درو باز می کنی خانم کوچولو؟
    با اینکه از این کلمه بدم می آمد اما اینبار آنقدر برایم شیرین و لذت بخش آمد که تصمیم گرفتم دیگه به گفته هاش اعتراضی نکنم.در را باز کردم و از پشت شیشه نظاره گر آمدن او شدم،کت و شلوار سرمه ای رنگی پوشیده بود وبا یک کرواتی زرشکی و سروصورتی اصلاح شده،طبق معمول مغرور و سنگین قدم برمی داشت تمامی قدم هایش را شمردم و برای نزدیک شدنش لحظه شماری کردم مادر جلوی در ساختمان به استقبال او رفت.با تواضع و فروتنی خم شد و دستان مادر را بوسید به طوری که وقتی هر دو وارد شدند من حلقه اشک را در چشمان مادر دیدم.
    آرام و سر به زیر گفتم :سلام خوش آمدید.
    - سلام خانم کوچولو،اوه ببخشید پاک فراموش کرده بودم شما دیگه بزرگ شدید شقایق خانم!سرم را تکان دادم و گفتم:اشکالی نداره از حالا به بعد هر چی دوست دارین صدام کنید من ناراحت نمی شم!
    با تعارف مادر روی مبل نشست و چشمان براق و جذب کننده اش را به نگاهم دوخت نگاهی که مرا به عرش برد،سبکبال و بی وزن در موج نگاهش گم شدم.دلم می خواست جلو برم و پیش پایش بنشینم و بر دستهای قوی ومردانه اش بوسه بزنم اما شرم مانع می شد،فقط به آن چشمان سیاه چشم دوختم.من او را می خواستم با تمام وجود،هیجانات درونیم غیر قابل کنترل بود،می ترسیدم هر آن خود را در آغوشش بیندازم وسر روی شانه اش بگذارم.
    احسان با همان صدای مردانه و زیبایش مرا به خود آورد:
    - می خوای همانطور اونجا وایستی و منو نگاه کنی؟فکر می کنم چای آوردن وظیفه عروس خونه است نه مادر عروس،بیچاره مادر جان هرچه نگاهت کرد حتی نیم نگاهی به او نینداختی مجبوری خودش به آشپزخانه رفت.تازه متوجه شده بودم چه کرده ام باخجالت گفتم:ببخشید اصلا متوجه نشدم،الان بر می گردم.به طرف آشپز خانه رفتم اما قبل از آنکه وارد شوم خود را درون آینه دیواری نگاه کردم و بعد دو طرف صورتم را با دست پوشاندم خدایا چرا من اینقدر قرمز شده ام؟می دانستم از هیجان عشق گلگون شده ام،خواستم وارد شوم که مادر با سینی چای در مقابلم سبز شد و سینی را به دستم داد و با اخم گفت:
    - ببین می تونی امروز آبروی منو ببری؟تو که داشتی درسته پسرو رو قورت می دادی دنیا بر عکس شده خدا!
    سینی چای را از مادر گرفتم و به گفتن ببخشید دست خودم نبود اکتفا کردم.
    وقتی چای را جلویش گرفتم نگاهم کرد باز همان نگاه گرم و گیرا،پرجذبه و مغرور،عجیب این چشمان سیاه پر رمز و راز بود!
    مادر بعد از نشستن شروع به صحبت کرد:
    - احسان جان من تا به حال آدم های عاشق زیاد دور وبرم دیدم اما عشق شقایق با همشون فرق داره!او دختری نبود که با دیدن مردی دستپاچه بشه و از خود بیخود،کارهایش برایم خیلی عجیب و غریبه،شقایق آروم و سر به زیر من تبدیل به دختری شده که در وصف تو از گفتن هیچ کلمه عاشقانه ای نه ترس و واهمه ای داره نه خجالت می کشه.با این اوصاف اگه بهت نرسه من باید تا آخر عمر دیوونگیشو تحمل کنم،نه فکر کنی چون دخترمه اینو می گم اما می خوام باور کنی شقایق خیلی دوستت داره!
    احسان سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:
    - می دونم!
    مادر ادامه داد:
    - شما تو این مدت رنج بسیاری کشیدی،امیدوارم شقایق بتونه همسر دلخواهت باشه و با هم خوشبخت بشین.من اینو می دونم که پیشنهاد ازدواج از طرف شقایق بوده ،با اینکه خیلی سرزنشش کردم اما حرف تو گوشش نرفت.راست می گن آدم عاشق کوره،اما شقایق ما کر و لال هم شده بود،فقط شبها بود که نطقش باز می شد و مردم آزاری می کرد اونقدر تو خواب فریاد می زد و نام تورو به زبون می آورد که فکر می کردم که الانه که درو همسایه با چوب و چماق به خونمون حمله کنند.
    پدر خدا بیامرزش خیلی دوستش داشت و همیشه می گفت که این شقایق من بهترینه!اون قلبی مهربون و عاشق داره که هیچ کس نمی تونه اونو بشناسه،احسان جان سعی کن اونو دریابی و به حرفهاش اطمینان کنی و سعی کن دوستش بداری.
    احسان با لحنی مرتعش گفت:
    - من دوستش دارم!
    بعد احسان برای مادر توضیح داد که نمی خواهد جشن عروسی بگیرد و قرار است درمحضر عقد کنیم،مادر که ناراحت شده بود گفت:
    - البته خودتون صاحب اختیارید اما فکر نمی کنید برای یک دختری به جوونی شقایق جشن عروسی یک آرزو باشه؟فکر نمی کنید این یک خود خواهی باشه؟
    احسان درمانده نگاهم کرددر حالیکه هنوز چشم از او بر نداشته بودم دیدم لای منگنه گیر افتاده گفتم:مادر پیشنهاد محضر از طرف من هم بوده چون من هم دوست ندارم به سوالات اطرافیان پاسخ بدهم و از شلوغی متنفرم،می خوام د رکمال آرامش پا به خونه بخت بذارم .خواهش می کنم مخالفت نکنید!
    مادر رنجیده خاطر نگاهی به من واحسان انداخت و گفت:
    - هرچه صلاح می دونید همونو انجام بدید .با اشاره او به آشپزخانه رفتم و با ظرف میوه برگشتم و آن را روی میز گذاشتم.مادر درحالیکه به احسان تعاف میکرد گفت:
    - می دونی احسان چی شرط کرده؟
    نگاهی به احسان انداختم فکر نمی کردم از آن شرط و شروط چیزی به مادر گفته باشد وقتی سکوتم را دید ادامه داد:
    - آحسان می گه تو نباید ادامه تحصیل بدی؟
    نفس راحتی کشیدم و چهره ام به شادی باز شد وگفتم:خوب نمی دم!
    مادر متعجبانه نگاهم کرد و گفت:
    - ولی شقایق تو سرشار از هوش واستعدادی و همیشه شاگرد ممتاز بودی یادت رفته آرزو داشتی به دانشگاه بری یعنی می خوای برای همیشه با کتاب و درس خداحافظی کنی؟
    با اخمی ساختگی گفتم:از درس خوندن خسته شدم،اون حرفها مال زمانی بود که فکر نمی کردم هیچ وقت لنگه آقا احسان گیرم بیاد اما حالا که خودشو خدا برام فرستاده می خوام فقط به اونو زندگیم برسم.
    مادر با نگاهی تاسف بار سرش را تکان دادوگفت:
    - تو خیلی عوض شدی شقایق....خیلی....احسان جان عشق تو کورش کرده وهیچی به غیر از عشق تو نمی بینه!
    احسان رو به من کردو گفت:
    - تو باید یادبگیری که در عشق افراط نکنی چون خودت نابود می شی.
    در مقابل جوابش به لبخندی کوتاه اکتفا کردم وباز نگاهم را به نگاهش دوختم.آیا این جمله اش معنای خاصی داشت؟رضا که تازه از خواب بلند شده بود با چشمانی پف آلود خودش را در آغوش احسان انداخت وگفت:
    - سلام عمو احسان من خیلی دلم واستون تنگ شده بود.
    - منم همین طور عزیزم.
    - شما می خواید شوهر آجی شقایق بشین؟
    لبخندی زدو گفت:
    - آره!
    - خوب آجی لیلی چی می شه؟اون زن آقا سعید شده؟ناگهان رنگ احسان به زردی گرایید ومن لرزش دستش را روی دست رضا احساس کردم هاله ای از غم صورتش را پوشاند.مادر بلند شد و رضا را از آغوش او جدا کرد و گفت:
    - تو نباید عمو احسان و اذیت کنی بیا بشین کنار خودم تا برات میوه پوست بگیرم.
    احسان خیلی زود بر خود مسلط شد وگفت:
    - امتحانات کی تموم می شه؟
    گفتم :شما که گفتید نباید درس بـ....



  7. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


  8. #14
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض

    میان حرفم پرید وگفت:
    - باید نتایج امسالو بگیری و سال سوم و به پایان برسونی بعد می مونه پیش دانشگاهی که رفتنش برا ی تو فایده ای نداره چون قصد نداری به دانشگاه بری.
    گفتم :تا بیست روز دیگه تموم می شن!
    - خوبه ،پس خودتو آماده کن بعد از امتحانات عقد می کنیم تا اون موقع همه چیزو برای ورودت آماده می کنم آخه هنوز خدمتکارا خبر ندارن فکر میکنم اگه بفهمن از تعجب شاخ در بیارن!
    مادر گفت:
    - پدر مادرتون چی؟آیا به اونا اطلاع دادین؟
    - هنوز هیچکس نمی دونه تو این بیست روز با اونا هم صحبت می کنم و توجیحشون میکنم البته از همین الان می دونم مخالفت می کنند اما طبق معمول همه چیز همان طور که من می خوام می شه و بالاخره همشون راضی می شن.
    مادر گفت:
    - بهتر نیست کمی صبر کنید تا من وسایل مورد نیاز شقایق و تهیه کنم؟
    احسان با سخاوت گفت:شقایق به هیچ چیز احتیاج نداره اون باید با لباس تنش که اونم من براش می خرم به خونه من بیاد.من همه احتیاجات اونو حتی لباساشو خودم تهیه می کنم.همسر من نباید چیزی به خونه شوهرش بیاره!
    مادر سکوت سنگینی اختیار کرد انگار احسان با حرفهایش او را به گذشته برده بود زمانی که به خواستگاری لیلی آمده بود آن زمان هم احسان همین حرفها را زده بود.

    قسمت دهم-2
    امتحاناتم را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم خوب می دانستم دیگر مثل سالهای گذشته شاگرد ممتاز نیستم چون هوش و حواسم جای دیگری بود وبرای محرم شدن با احسان لحظه شماری می کردم.او در طول روز یکبار با من تماس می گرفت و حالم را می پرسید اما من هر زمان و هر ساعت که فرصت می کردم گوشی تلفن را برمی داشتم تا شنیدن صدای زیبایش آرامم کند و گاهی اخم و تخم مادر را به جان می خریدم ،خیلی از اوقات برسرم غر می زد که دختر نباید اینقدر خودشو سبک کنه .یادت نیست لیلی دوره نامزدی اش هیچ وقت با احسان تماس نمی گرفت تا احسان خودش به اون زنگ بزنه .اما من در جواب مادرم گفتم:مامان جان لیلی عاشق نبوده آدم عاشق هیچ وقت به فکر سبک و سنگین شدن خودش نیست بلکه فقط به عشقش فکر می کنه .هر روز به مادر اشاره می کردم که جریان را به خواهرم بگوید تا اینکه بالاخره قفل دهان مادر باز شد ،آنروز داشتم در اتاقم درس می خواندم که لیلی سراسیمه بدون در زدن وارد شد ،می دانستم که قرار است مادر همه چیز را برایش شرح دهد نگاه خشمگینش را به من دوخت و سیلی محکمی به گوشم نواخت و گفت: می خوای با آبروی من بازی کنی؟فکر می کنی من می ذارم؟سعید و مادر هم سراسیمه خود را به اتاق رساندن .چند قدم به سعید نزدیک شدم و خیره در چشمانش گفتم:پسر عمو به همسرت بگو این آخرین بار که دست روی من بلند می کنه تا به حال احترامش رو نگه داشتم اما از حالا به بعد ...لیلی فریاد زد:مثلا می خوای چه غلطی بکنی؟
    - شاید الان نتونم کاری انجام بدم چون از دوران کودکی تو همیشه به من زور می گفتی و من همیشه حرفاتو قبول می کردم.ناراحتم نیستم اما از چند روز دیگه من یه زن شوهر دارم،می دونی که هیچ مردی نمی تونه توهین و تحقیر به همسرش را تحمل کند.
    لیلی با چشمانی که از آن خشم زبانه می کشید به طرفم آمد و گفت:
    - تو هنوز به سن قانونی نرسیدی درسته که پدر نداری اما ما جلوی این کار زشتت رو می گیریم.بگو ببینم چه طوری خامش کردی؟می دونم که به خاطر حسادت، به اون پیشنهاد ازدواج دادی تو نمی تونی خوشبختی منو سعید رو ببینی دنبال فرصت می گشتی تا تلافی کنی.
    با لحنی سرد و بی تفاوت گفتم:پیشنهاد ازدواج از طرف من نبود از طرف احسان بود ما هر دوتا همدیگر را دوست داریم از خیلی وقت پیش اما به خاطر تو عشقمونو کتمان کردیم که تو با جدا شدنت راه را برای ما باز کردی .نمی دانم چرا اینگونه حرف زدم اما انگار دنبال فرصتی می گشتم که انتقام احسان رو بگیرم.لیلی قهقهه مسخره ای سر داد و گفت:
    - تو فکر می کنی من احمقم که این چرندیات رو باور کنم!من چند سال با اون زندگی کردم و بهتر از مادرش می شناسمش اون یکبار عاشق شده همین و بس،تو هم گول ثروت و دم و دستگاه اونو خوردی.
    - چرا ؟مگه عاشق شدن فقط حق تو سعید یعنی بقیه دل ندارن عشق من نسبت به احسان به اندازه اقیانوس بزرگ وژرف شاید هم بیشتر،من اونو بیشتر از جونم دوست دارم و حاضر نیستم حتی خاری به پاش بره!من خوشبختش می کنم با عشقی که در خون و رگهام جای گرفته چیزی که تو هرگز نتونستی به اون بدی.اصلا من دلیل مخالفت تورا نمی دونم؟تو که هیچ علاقه ای بهش نداشتی پس نباید نسبت به ازدواج ما حساسیت نشون بدی!
    انگار رگ غیرت سعید بالا زده بود چون با صدای کاملا بلند و تحکم آمیز گفت:
    - کافیه شقایق برو هر کاری دلت می خواد انجام بده فقط دیگه حق نداری اسم لیلی رو به زبون بیاری در ضمن انتظار نداشته باش وقتی نادم و پشیمون برگشتی کسی بهت کمک کنه چون این راهیه که خودت انتخاب کردی!خانم شما هم وسایلتو جمع کن تا بریم تا وقتی اون تو این خونه است ما دیگه اینجا کاری نداریم.
    روی لبه تختم نشستم و در حالیکه کتاب را جلوی صورتم گرفته بودم با خونسردی گفتم : من هیچ وقت از کرده ام پشیمون نمی شم چون ازدواج با احسان آرزوی دیرینه من بوده !شما هم نگران نباشید من تا چند روز دیگه از اینجا می رم،می رم پیش کسی که سالهاست در عشقش می سوزم.لیلی رو به مادر کرد وگفت:
    - اختیارش دست شماست می تونید اجازه این کارو بهش ندید چون حق نداره با مظاهر ازدواج کنه می دونید ممکنه پشت سرمون چی بگن!می گن داماد عاشق خواهر زنش شد برای همین زنشو طلاق داد.
    نفرت و انزجار تمام وجودم را فراگرفته بود،لبخند تلخی زدم و گفتم:بذار بگن فکر کردی چه اتفاقی می افته مگه زمانی که گفتن لیلی به خاطر پسر عموش از همسرش جدا شد هیچ توفیری کرد من هنوز هم سر حرف همیشگیم هستم آدمیزاد باید به خاطر خودش زندگی کنه نه به خاطر دیگران!لیلی با عصبانیت فریاد زد:
    - هیچ کس با تو نبود لازم نیست حرف زیادی بزنی.مادر گفت:
    - لیلی جان همون طوری که نتونستم خلاف خواسته قلبی تو رفتار کنم در مورد شقایق هم اون آزاده که خودش زندگیشو انتخاب کنه سعید با ناراحتی گفت:
    - لیلی من تو ماشین منتظرت هستم،شقایق خانم فقط امیدوارم از کرده ات پشیمون نشی چون دیگه روی باز گشت نداری.
    در دل به سعید خندیدم و با این کار لبخند محوی گوشه لبم نشست که از چشمان لیلی دور نماند و گفت:مسخره می کنی؟می خندی؟وقت گریه کردنت هم می رسه.حالا که سعید رفت بهتره یه چیزی رو بهت بگم احسان عاشق هیچ کس به جز من نبود ونخواهد بود اون تا زمان مرگ فقط یه عشق من فکر می کنه. تو یک قربانی بیش نیستی!
    بعد با شتاب در حالیکه زیر لب بدو بیراه نثار عالم وآدم می کرد از منزل خارج شد گرچه حرفش برایم گران تمام شده بود اما به روی خودم نیاوردم ،آنقدر در تب عشق عزیزم می سوختم که اگر از این هم بدتر می شنیدم باز هم برایم بی اهمیت بود.
    یک روز قبل از عقدمان به همراه احسان و مادر به بازار رفتیم و به سفارش مادر حلقه ای زیبا برای احسان برداشتم او نیز حلقه گران قیمتی که از جنس برلیان بود به پسند خود انتخاب کرد گرچه بر دستم سنگینی می کرد اما چون می دانستماین حلقه چشم او را گرفته لبخندی زدم وگفتم:قشنگه.بعد لباس سفید ساده ای هم انتخاب کردم و قرار شد اگر احتیاج دیگری داشتم بعد از ازدواج به خرید بپردازیم.
    بالاخره روزی که قرار بود به محضر برویم فرارسید مادر اصرار می کرد که به آرایشگاه بروم و حد اقل یک نخ از ابروهایم را بردارم اما من قبول نکردم .لباس عقد را بر تنم کردم و برای اولین بار آرایش ملایمی نمودم وقتی احسان آمد لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت:
    - زیبا شدی !مادر گفت:
    - هرچی از صبح بهش گفتم که بره آرایشگاه قبول نکرد،شقایق زیبایی به خصوصی داره اگه دستی هم به صورتش بکشه محشر می شه .احسان در جواب مادر لبخندی زد و گفت:
    - شقایق همین طور ساده از همه سره!
    کلام ساده احسان بدنم را گرما بخشید وباعث شد با چشمان عاشقم به او بنگرم.احسان از مادر خواست که قبل از رفتن چند دقیقه ای با من تنها صحبت کند وقتی هر دو روبه روی هم نشستیم گفت:
    - می دونی دو روز پیش چه کسی به دیدنم آمده بود ؟
    - نه !کی بود؟
    پاهایش را روی هم انداخت و به عقب تکیه دا د وگفت:
    - آقا سعید همون که قراره با هم باجناق بشیم.کلمه باجناق را تلخ و گزنده بر لب جاری ساخت به طوری که لرزش لبهایش را احساس کردم.
    - سعید؟برای چی آمده بود؟
    - ازم می خواست که دست از سر تو بردارم و پی زندگی خودم بروم چون به خیال اون و خانم محترمش من عشق تو رو به بازی گرفتم و برای انتقام دارم با تو ازدواج میکنم.مثل اینکه با تو هم مشاجره ای داشتند درسته ؟
    - بله!
    - خوب تو به اونا چی گفتی؟
    سرم را به زیر انداختم وگفتم:به یاد ندارم هیچ وقت چنین حرفهایی زده باشم انگار این چند سال این حرفها رو دلم تلنبار شده بود همه رو به زبون آوردم،منو ببخش اما بهشون دروغ گفتم!گفتم که شما هم عاشق من بودید و منو دوست دارید گفتم بذار همه بگن آقای مظاهر چون عاشق خواهر زنش بود همسرش را طلاق داده!می دونم که نباید از طرف شما حرفی می زدم اما باور کنید اون روز کوره ای از آتش بودم که با هیچ آبی خاموش نمی شدم.
    لبخند رضایت بخشی زد و زیر لب گفت:
    - همون شد که می خواستم تو نه تنها حرف بی ربطی نزدی بلکه همون حرفهایی رو زدی که من به سعید زدم انگار منم دوست داشتم یه جوری تلافی کنم!دوباره با لخند گفت:من در جواب آن مردک ابله گفتم که من شقایق رو دوست دارم و بهترین زندگی رو براش فراهم می کنم.باور می کنی اونقدر خونش به جوش آمده بود که وقتی ماشین رو روشن کرد که بره اونو به درخت توی باغ کوبید و درخت به اون بزرگی رو ندید من بیرون نبودم ولی کل خانه مجهر به سیستم مدار بسته است داشتم از روی صفحه مانیتور تماشا می کردم اتفاق خیلی جالبی بود بعد از مدتها از ته دل خندیدم.
    با صدای منقبض شده گفتم:آقای احسان؟
    - بله؟
    - حتی اگه برای انتقام هم منو در نظر گرفته باشین بازم دوستون دارم.
    نگاه پر از سوالش را به من دوخت و گفت :مطمئنی؟
    - بله مطمئنم.
    - نمی خوا یبیشتر روی حرفها و شرط های من فکر کنی،گفتنش ساده است اما تو می دونی شاید تا مدت ها بین منو تو فاصله باشه و تو تنها به بستر بری!این راز باید فقط بین منو تو باشه.تو موفقیت های بهتری پیدا می کنی چرا می خوا یاز همه آرزوهات دست بکشی و دلت رو با زندگی با مردی خوش کنی که بی رحمی روزگار قلبی در سینه اش نگذاشته و دیگه جایی برای تو نمونده.
    - تموم آرزو های من شمایید و هیچ چیز به غیر از شما برایم اهمیت نداره دوست دارم در زیر سایه شما پناه بگیرم هیچ کس نمی تونه این عشقو از من جدا کنه وتا ابد تا وقت مرگ با منه .
    بلند شد و گفت:
    - خوب کوچولوی عاشق حاضر شو بریم که دیر شد،در ضمن از حالا به بعد دیگه حق نداری به من بگی شما من فقط احسان هستم باشه؟
    - چشم هر چی شما بگی!
    - اِ....بازم که گفتی.
    - ببخشید دیگه تکرار نمی شه.



  9. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


  10. #15
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض

    قسمت دهم-3

    ازدواج ما ،در سکوت سرد محضر توسط حاج آقا سیدی که احسان برای او احترام زیادی قائل بودانجام پذیرفت.مادر بی محابا اشک می ریخت به احساسش واقف بودم ومی دانستم هرگز دلش نمی خواست که من در محضر عقد کنم،دستهایش را در دست گرفتم و گفتم:یادتون نیست ازدواج لیلی چقدر زیبا و با شکوه بود و مثل ملکه ها وارد اون خونه شد،دیدی چطور همه چیز فرو پاشید!خواهش م یکنم گریه نکنید و برای خوشبختیم دعا کنید من به دعای خیر شما احتیاج دارم،من همین طوری راحت هستم باور کنید من واحسان هر دو از شلوغی بیزاریم باید احسان و هم درک کنیم زخمی که اون خورد زخم کوچکی نبود من می خوام رو اون مرحم بذارم تا خوب بشه!
    حاج آقا نزدیک ما پشت میزش نشسته بود و تا آن زمان ساکت بود گفت:
    - آقای مظاهر تا به حال چندین بار من توی دفترم اسم شما رو نوشتم یه بار چند سال پیش توی اون خونه زیبا با اون تجملات یکبار چند ماه پیش برای جدایی از همسرتون و حالا هم قصد دارید دوباره تجدید فراش کنید اما بذارید احساسی که این بار دارم به زبون بیارم خلوص و نیت عجیبی در نگاه این دختر جوون خوندم و می دونم که ایشون تنها کسی است که می تونه شما رو خوشبخت کنه!دختر ساده و با صداقتیه قدرش رو بدونید که چنین گوهری کم پیدا می شه .احسان تبسمی کرد و گفت:
    - بله حاج آقا.
    - خوب آقای مظاهر مهریه همسرتون چقدره؟
    - من همون روز با مادر جان صحبت کردم و قرار شد هرچی اونا بگن من قبول کنم خودم قصد دارم به سال تولد شقایق سکه مهریه اش کنم.اگر چیزی اضافه هم بکنند من حرفی ندارم.
    گفتم :اجازه می دین من حرف بزنم؟حاج آقا گفت:
    - بفرمائید عروس خانم.
    - دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن کریم و یک شاخه نبات و یک دونه سکه باشه.
    - چرا یک دونه دخترم حداقل 14 سکه به نیت چهارده معصوم.
    - دلیلشو نمی تونم بگم ودوست ندارم غیر از این هم چیزی تو اون دفتر ثبت بشه!مادر با ناراحتی گفت:
    - ولی شقایق جان این مهریه خیلی کمه!
    - خواهش می کنم مامان من این طوری راضیم آقا احسان شما هم مخالفت نکنی.احسان سکوت کرده بود و در خود فرو رفته بود نمی دانم به چه چیز فکر می کرد اما صدای حاج آقا او را از عالم خود خارج کرد ،قدر همسرت رو بدون جوون.دفتر حاج آقا را امضا کردیم و با دو شهودی که احسان آورده بود عقد ،رسمی اعلام شد.وقتی از محضر خارج شدیم انتظار داشتم مادر همراهیم کند اما او نیامد و گفت:
    - باید برم زودتر رضا رو از منزل همسایه دیوار به دیوارمون یعنی خانم زندی بیارم.در مقابل اصرار احسان گفت:
    - شقایق باید از حالا روی پای خودش بایسته کمی خرید دارم پسرم شما برید بعد پیشانی احسان را بوسید و گفت:
    - خوشبخت بشی مادر من تورو به غیر از پسرم نمی دونم ،شقایق و به تو سپردم.
    وقتی توی ماشین در کنارش جای گرفتم انگار خداوند تولدی دوباره به من بخشیده بود احساس راحتی می کردم عطر مردانه اش فضای ماشین را خوشبو وگیج کننده کرده بود.نفس عقیمی کشیدم و دردل گفتم:خدایا از تو ممنونم که منو به آرزوی دیرینه ام رسوندی!
    او سکوت کرده بود و فقط به رو به رویش نگاه می کرد معلوم نبود مسیر فکرش به کجا ختم می شود اما هرچه بود از او قیافه ای عبوس ساخته بود که زیبایش را دو چندان کرده بود تا زمانی که به خانه باغ رسیدیم کلامی به زبان نیاورد.پشت در ساختمان طبق روال همیشه بوق نزد تا باباعلی در را به رویش بگشاید بلکه با کنترلی که از داشبورد بیرون اورد درآهنی بزرگ را باز نمود،نگاهش کردم و گفتم:
    - شما که هیچ وقت دوست نداشتید این خونه رو با این سیتم ها مجهز کنید.نیم رخ زیبایش را به من دوخت وگفت:
    - اولا شما نه ...تو،ثانیا انسان باید با زمونه پیش بره این که چیزی نیست کل خونه مجهز به دوربین مدار بسته است که مانیتور آن توی اتاق منه به جز اتاق خدمتکاران که بنظرم کار درستی نیست.وقتی وارد خانه شدیم بابا علی گوسفندی را کشان کشان به نزد ما آورد و پیش پایمان ذبح کرد بی بی جان هم با اسپند دور سرمان می گشت و می گفت:
    - کور بشه چشم حسود مبارکه مادر جان،مبارکه!دو خدمتکار دیکر ایستاده بودند و با تعجب مارا نگاه می کردند احسان با صدایی بلند و رسا گفت:
    - بابا علی،بی بی جان،خاتون و مرجان خوب گوش کنید همان طور که قبلا به شما گفتم از حالا به بعد خانم این خونه شقایقه و دستور اون دستور منه که باید همیشه و همه وقت به حرفش گوش کنید در غیر این صورت از کار بر کنار می شید.متوجه شدید؟همه با هم یکصدا گفتند:
    - بله قربان.
    کلمات را آنقدر با نفوذ و پر صلابت ادا کرد که من نیز لحظه ای فراموش کردم که خانم آن خانه هستم و نزدیک بود بگویم،بله قربان!
    احسان دست مرا گرفت و گفت:
    - بریم بالا عزیزم . کلام عزیزم را که برای اولین بار ادا میکرد آنقدر گرم و گیرا بود که روحم را نوازش دادو قلبم را مجبور ساخت که تپشش را تندتر کند. وقتی وارد ساختمان شدم با منظره بدیع و جالبی روبه روشدم همه چیز خانه عوض شده بود مبل ها وسایل تزئینی حتی پرده ها .وقتی به درون آشپزخانه سرک کشیدم دیدم وسایل آشپزخانه نیز عوض شده تمام وسایلی که روزی لیلی با سلیقه ی خود وبا پول احسان
    تهیه کرده بود از خانه بیرون برده شده بود و تمام خانه دوباره با اجناس لوکس وجدیدتری و گرانقیمت و دکوراسیون خارق العاده دوباره مزین شده بود.احسان با دی به غبغب انداخت و گفت:
    - چطوره؟
    - عالیه خیلی قشنگ شده سلیقه خودته؟
    - سلیقه یک متخصص دکوراسیون منزله یکی که سالها در خارج از کشور دوره و تعلیم دیده.
    با اخمی ساختگی گفتم :یه خانم؟
    - بله یک خانم50 ساله!
    لبخند رضایت بخشی زدم و گفتم:واقعا دست و پنجه اش طلا خیلی زیبا شده!اتاقهای بالا هم همین طورند؟
    - چطوره خودت بری و ببینی؟
    دست در دست او از پله های مارپیچ خانه بالا رفتیم.احسان مرا به اتاقی راهنمایی کرد که قبلا اتاق مهمان بود اما حالا تختخوابی زیبا به رنگ لیمویی که با رنگ دیوارها و پرده ها همخونی داشت گوشه ای از اتاق را اشغال کرده بود،پنجره ای که درست مشرف به باغ بود و من می توانستم از آنجا کل باغ را تماشا کنم.او اشاره به دری کرد که به اتاق دیگری راه داشت و گفت:آن اتاق شخصی منه.من وتو با هم وارد این اتاق می شیم اما من از این در وارد اتاق خودم می شوم و تو اینجا می خوابی روی این تخت اما به تنهایی.لبخند روی لبهایم خشکیدو پرده ای از غم صورتم را فرا گرفت و برا ی لحظه ای خوشحالیم فروکش کرد،فکر می کردم من به همراه آن اتاق روی هوا معلق هستیم اما هر طور بود بر خود مسلط شدم وآرام آرام به طرف صندلی رفتم و روی آن نشستم.
    احسان با قیافه حق به جانبی گفت:
    - ما با هم قول و قرار هایی داشتیم فراموش که نکردی ؟
    آرام گفتم:
    - نه فراموش نکردم.
    - من باید برم کمی استراحت کنم اما قبل از رفتن سوالی ذهنم رو مشغول کرده می خوام بدونم چرا مهریه تو یک سکه قرار دادی؟آهی از سینه ام کشیدم و گفتم:یک سکه به این نیت که تو تنها عشق منی و من هرگز ترکت نمی کنم.احسان سرش را به زیر انداخت و در سکوت به طرف اتاقش حرکت کرد اما قبل از وارد شدن گفت:
    - اگه کاری با من داشتی در بزن چون در اتاق قفله ببخش ولی اینطوری راحتترم!سعی کردم تمام وسایل مورد نیازت را فراهم کنم بازم اگه چیزی احتیاج داشتی منو در جریان بذار.
    با رفتن احسان به اتاقش و تنها گذاشتن من غمی جانکاه روی قلبم نشست اما به سرعت خودم را باز یافتم و درون آینه زیبای پایه مرمرین نگاهی انداختم و گفتم:اونقدر بهت محبت می کنم و عشق می ورزم که قلبت مغلوب عشق من بشه.ناگهان با وحشت اطرافم را وارسی کردم خوشبختانه درون اتاق من دوربینی گذاشته نشده بود نفس راحتی کشیدم و به طرف کمد لباسهایم رفتم. وقتی آنرا باز نمودم از تعجب خشکم زد انواع و اقسام لباسهای خارجی با رنگها مختلف و در طرحهای زیبا و قشنگ ،یکی از آنها را بیرون کشیدم لباس شبی بود فیروزه ای رنگ با نگین های ستاره ای شکل که انعکاس آنها روی لباس تلالو زیبایی پدید آورده بود برای امتحان آنرا به تن کردم آنقدر متناسب با اندام من بود که هر کس نمی دانست فکر می کرد با اندازه گیری کامل دوخته شده!بعد نگاهم به طرف کتابخانه سه طبقه کوچکی افتاد که در گوشه ای از اتاق روی دیوار نصب شده بود وقتی از نزدیک آنها را دیدم پر بود از رمانهای تاریخی و عاشقانه و چند کتاب روانشناسی که در طبقه سوم قرار داشت یکی از آن کتابها را برداشتم و بعد از تعویض لباسم شروع به خواندن آن نمودم.احسان فکر همه چیز را کرده بودو هیچ چیز کم نبود حتی درون سرویس بهداشتی تا مسواک و خمیردندان هم گذاشته بود.
    به قدری سرگرم خواندن شده بودم که وقتی خدمتکار به در اتاق زد و گفت خانم،شام حاضره.متوجه گذشت زمان نشدم!وقتی به ساعت نگاه کردم نه شب بود سریع بلند شدم وبلوز و شلواری آبی از جنس کتان پوشیدم و موهایم را دم اسبی جمع نمودم و بعد تقه ای به در اتاق مشترک زدم و گفتم:احسان جان حاضری؟در باز شد و احسان با چشمانی قرمز و رنگ پریده وارد اتاقم شد،گفتم:حالت خوبه؟
    - آره ،خواب بودم چیزی نیست.
    با اینکه نسبت به حرفش مشکوک شده بودم اما باز هم کلام با نفوذش باعث شده بود که ساکت شوم هر دو با هم به طبقه پاین رفتیم و سر میز غذا خوری روبه روی هم نشستیم.مرجان که مسئولیت سرو غذا به او داده شده بود پذیرایی از مارا به عهده گرفت زندگی در منزل احسان شاهانه بود و خانم خانه دست به هیچ کاری نمی زد وهمه کارها توسط خدمتکاران انجام می گرفت.احسان لبخند کوتاهی زد و گفت :
    - به چی فکر می کنی عزیزم؟
    حالا دیگر برایم روشن شده بود که این کلام را خارج از خلوتمان و در حضور دیگران بر زبان می آورد.
    وقتی مرجان با تعظیمی از میز غذا خوری دور شد گفتم:به اینکه چطور باید خودم را این زندگی وفق بدم؟
    - به این زودی خسته شدی؟
    - نه بر عکس من خوشحالم اما همیشه دوست داشتم خودم برای شوهرم غذا درست کنم و اونم از دست پخت من تعریف کنه.
    - اما این در خانواده ما توهینی بزرگ به مرد خونه است من هیچ گاه به یاد ندارم که مادرم غذا درست کرده باشد تو هم کم کم عادت می کنی!
    لحن سرد و بی روح احسان مرا به سکوت واداشت اما من هنوز گرمای عشق را در وجودم احساس می کرم در دل به خودم می گفتم،همین که من دوستت دارم کافیه!من صبرم خیلی زیاده و عشق بی اندازه روحم،عزیزم،باور کن حاضرم برات جون بدم یه روزی خودت می فهمی که چقدر بهت علاقه مندم.



  11. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


  12. #16
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عاشقانه عاشقم باش...

    قسمت یازدهم-1

    یک هفته از ورودم به آن خانه می گذشت و من طبق دستورات احسان و قولی که داده بودم عمل کرده و هرگز لب به اعتراض باز نکردم.روزها احسان می رفت شرکت و من هم در باغ گردش می کردم بین من و بابا علی رابطه ای صمیمانه برقرار شده بود.گاهی به گلخانه می رفتم و در رسیدگی به گلها به او کمک می نمودم.طفلک بابا علی هرچه اصرار می کرد که خانم شما نباید این کار رو انجام بدید آقا ناراحت می شن در جوابش می گفتم:بابا علی من گل و گیاه و دوست دارم لازم نیست چیزی به آقا بگی!همه خدمتکاران منو به عنوان بانوی خانه پذیرفته بودند حتی خاتون که علاقه زیادی به لیلی داشت و ناراحتی از چشمان ریزش خوانده می شد.
    طی این مدت شوهرم برایم جواهرات زیادی خریداری کرده بود که هیچ کدام را به اندازه حلقه ای که در محضر به دستم کرد دوست نداشتم،او هم همیشه حلقه مرا به دست داشت و من از این مسئله خشنود بودم.همان روزها بود که مادر به همراه رضا به منزل ما آمد،وقتی به او گفتم که از زندگی کردن با احسان راضی و خشنود هستم نفس راحتی کشید و راهی شد. خانواده احسان هم که دیگر طاقت دوری و قهر را نداشتند یکشب اعلام کردند که می خواهند به دیدنمان بیایند به سرعت آماده شدم و همان لباس فیروزه ای رنگ را بر تن کردم.وقتی پایین آمدم احسان لحظه ای نگاه مشتاقش را به من دوخت وگفت:
    - عزیزم چقدر این لباس برازنده توست زیبا بودی زیبا تر شدی!
    لبخند پر مهری به او زدم وگفتم:ممنون!
    پدر و مادر احسان و خواهرش المیرا با دسته گلی زیبا وارد شدند المیرا به محض ورود خودش را در آغوش من انداخت و گفت:
    - خیلی خوشحالم که تو عروس ما شدی!می خواستم زودتر از این بیام ولی از طرف مادر اجازه نداشتم نمی دونی من و پدر چقدر تو گوشش خوندیم تا راضی شد احسان و ببخشه آخه احسان بعد از ازدواج با تو به ما اطلاع داد و ما هیچ کدوم خبر نداشتیم.
    مادر احسان زنی بود زیبا تقریبا شبیه المیرا البته با موهایی رنگ کرده که با گذشت زمان فقط کمی چاق شده بود اما از نظر ظاهر هنوز شکسته نشده بود .گاهی او را با مادرم مقایسه می کردم با اینکه سنش از مادر بیشتر بود اما رنج زمانه بر صورتش غباری نینداخته بود،در عوض مادر،پیر زمانه شده بود.جلو رفتم دست مادر احسان را فشردم و گفتم:خوش آمدید مادر جان!با لبخند گفت:
    - با اینکه از هر دوی شما ناراحتم اما نمی دونم چرا احساس تو همسر خوبی برای احسان هستی البته من از قبل هم تو رو دوست داشتم المیرا هم زیاد از تو تعریف می کنه با اینکه توی این چند سال زیاد تورو ندیدم اما از گوشه و کنار تعریف خوبیات رو شنیدم.
    فخری خانم بعد دست در کیف خود کرد و یک سرویس جواهر به من هدیه داد،پدر احسان هم جلو آمد و سوئیچ ماشینی را در دست من گذاشت و گفت:
    - این هم هدیه من!نمی دانستم منظورشان چیست؟آیا می خواستند ثروتشان را به رخم بکشند یا اینکه واقعا بدون هیچ منظوری با جان ودل این کادو های گران قیمت را به من هدیه می کردند .چون خوب به یاد داشتم که هر کدام از آنها به لیلی فقط یک سرویس جواهر هدیه نمودند.هر چه بود من از آنها تشکر نمودم و از اینکه به عنوان عروس خانواده مظاهر پذیرفته می شدم خوشحال بودم.
    پایان خرداد ماه بود و بوی تابستان به مشام می خورد با پیشنهاد المیرا شام را در آلاچیق خانه صرف کردیم.آقای مظاهر بزرگ پدر شوهر نازنینم گفتگه هوا کم کم داره گرم میشه بهتره بگی آب استخر و عوض کنند.احسان در جواب پدرش گفت:
    - من همیشه از سونای داخل منزل استفاده می کنم خیلی وقته که دیگه مهمونی هم نمی دم پس احتیاجی به این استخر توی باغ نیست.
    - نه پسرم شنا توهوای آزاد چیز دیگه ایه حتما بگو آبش رو عوض کنند!
    - چشم پدر.بعد از گذشت مدتی احسان با پدرش سرگرم بازی بیلیارد شدند و ما خانمها هم وارد سالن اصلی شدیم و المیرا پشت پیانو نشست و شروع به نواختن کرد می دانستم احسان هم به زیبایی او پیانو می زنداما خیلی وقت بود که صدای پیانو زدنش را نشنیده بودم.المیرا کهدختری شاد و پر جنب وجوش بود از روی صندلی بلند شد ویک موسیقی زیبا درون ضبط صوت گذاشت و خودش شروع به رقصیدن کرد بعد مادرش رو هم مجبور کرد که برقصد تنها من بودم که در مقابلش ایستادگی کردم.احسان به همراه پدرش وارد شد و با دیدن این منظره گفت:
    - به به اینجا چه خبره جشن گرفتید؟
    المیرا به شوخی گفت:از بس خسیسی و حاضر نشدی یک عروسی خشک و خالی بگیری خوب ما هم مجبور شدیم این قر تو کمرو یه جوری خالیش کنیم دیگه.
    بعد به طرف پدر مادرش رفت ودست آنها را گرفت و مجبورشان کرد تا با هم برقصند و بعد به طرف من آمد و دستم را گرفت و گفت:
    - از حالا باید یاد بگیری که با احسان برقصی،یک رقص دو نفره زیبا نیابد تو فامیل کم بیاری.نگاهم را به احسان دوختم که ناگهان به طرف آمد و دست پشت کمرم انداخت و گفت:
    - زیاد سخت نیست یاد می گیری.المیرا با اعتراض گفت:
    - این رقص دونفره است پس من بیچاره چیکار کنم؟چطوره برم بابا علی و بیارم با من برقصه!احسان گفت:
    - المیرا بس کن!بعد از پایان رقص فخری خانم به من و احسان نزدیک شد وگفت:صورت زیبا احتیاجی به بند و اصلاح نداره اما عزیزم تو یک زنی چرا هنوز دست به ابروهات نزدی؟
    سکوت اختیار کردم چون حرفی برای گفتن نداشتم ،در واقع دلم نمی خواست که حالا دست تو صورتم ببرم اما نمی دانستم جواب این خانواده بزرگ را هر روز چه بدهم.نمی دانم چرا این حرف از زبانم پرید و گفتم:احسان ابروهای منو دوست داره و نمی ذاره دست به اونا بزنم.اما خودم از جوابی که داده بودم پشیمان شدم و با چهره ای درمانده به احسان نگاه کردم،فخری خانم گفت:
    - من فکر می کنم امسال پسرم احسان سرش به جایی خورده چون زیاد تغییر کرده یه روز زنش رو طلاق می ده بدون دلیل،روز دیگه هوس می کنه با خواهر زنش ازدواج کنه بعد دستور می ده که تو محضر عقد کنند تازه پدر و مادرش هو تو جریان نمی ذاره.حالا هم به این دختر بیچاره گیر داده که نباید دست به ابروهات بزنی تو حالت خوبه پسرم؟خوشبختانه احسان غرور مرا نشکست وگفت:
    - من دوست دارم همسرم همین طوری باشه حیف این ابروهای کمونی نیست که دست تو اون برده بشه!المیرا گفت:
    - تقصیر شقایق چیه که تو به عصر حجر برگشتی؟زن طالب زیبایی و تنوع.
    - شقایق اگه من و دوست داره باید برای نظرم ارزش قائل بشه.احسان که بالاخره تونسته بود دروغ من و یه جوری ماست مالی کند به منار پدرش رفت و سرگرم گفت و گو با او شد تا دیگر مجبور نباشد جوابگوی مادرش باشد.
    دیر وقت بود که پدر و مادر احسان از ما خداحافظی کردند و به سوی خانه خود رهسپار شدند.وقتی با هم به طبقه بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم قبل از اینکه بخواهم از او معذرت خواهی کنم گفت:
    - فردا صبح می گم آرایشگر مخصوص مادرم بیاد و ابروهات رو به شکل زیبایی که دوست داری برات درست کنه.بعد خواست وارد اتاقش بشه که گفتم:اما من دوست ندارم که سرو صورتم شبیه زنها بشه.دستش روی دستگیره ماند و به سویم برگشت و گفت:
    - چرا؟
    - دلم می خواد زمانی به آرایشگاه برم که تمام شرط و شروط های ما از بین رفته باشه!بعد سرم را پایین انداختم تا مجبور نباشم به چشمان سیاهش نگاه کنم چون من اسیر جادوی آن چشمان براق و سیاه بودم و هرگز نمی توانستم در مقابل آنها مقاومت کنم!مطمئن بودم که اگر با نگاهش از من بخواهد خود را درون چاهی عمیق بیندازم این کار را می کردم.نمی دانستم چرا این همه عشق وعلاقه نسبت به احسان در وجودم خلاصه شده و روز به روز به شدت آن افزوده می شود.صدایش را شنیدم که گفت:
    - هر طور مایلی،شب بخیر.او به دورن اتاق خود رفت ومن تک و تنها با اشک حسرت دیده بر در اتاق دوختم انگار هردو همسایه ای بیش نبودیم و آن در مرز مشترک ما بود و من حق نداشتم بدون اجازه او از آن مرز بگذرم.
    فصل تابستان هم فرارسید اما من هنوز همانطور روزهایم را به بطالت می گذراندم و گاهی به شدت احساس پوچی می کردم،من دختر بودم اهل درس و مطالعه ولی حالا مجبور بودم کتابهایی را بخوانم که به دردم نمی خوردند البته به غیر از چند جلد کتاب روانشناسی که زمانی دوست داشتم در این رشته موفق شوم.همیشه در منزل خودمان کمک حال مادرم بودم اما در منزل احسان کار کردن ممنوع بود و فقط می بایست نظاره گر تعظیم و تکریم خدمتکاران می بودم.کنار پنجره آمدم و پرده را کنار کشیدم و پنجره را باز نمودم تا هوای تازه استنشاق کنم بلکه از کسالت بیرون بیایم.احسان تازه وارد احسان تازه وارد شده بود وداشت به کارگر ها دستورات لازم را می داد تا استخر را تمیز کنند. ماشین صفر کیلومتری که آقای مظاهر بزرگ به عروسش هدیه داده بود هنوز گوشه حیاط بود و هر روز چشمک می زد اما برای من که رانندگی بلد نبودم هیچ فایده ای نداشت.به سرعت از کنار پنجره دور شدم و فورا لباس عوض کردم و به طبقه پایین رفتم و منتظر ورود عزیزم شدم .همیشه این مرجان بود که خود را به اربابش می رساند و کت او را ازتن بیرون می آورد اما من امروز تصمیم جدیدی گرفته بودم همین که احسان وارد شد زودتر از مرجان خود را به او رساندم وگفتم:
    - سلام ،خسته نباشی.
    - سلام خانم گل،ممنون!به پشت سرش رفتم تا کت را از تنش بیرون بیاورم.،نگاه متعجبش را که به من دوخت،مرجان گفت:
    - وای خانم خدا مرگم بده جرا شما؟اجازه بدید من.....
    نگذاشتم دست به کت احسان بزند ،با ناراحتی گفتم:من دوست دارم کت شوهرم را خودم از تنش بیرون بیارم و خودم تنش کنم فکر کنم تو این خونه اینقدر دیگه سهم من بشه!مرجان رو به احسان کرد و گفت:
    - ولی آقا......
    - اشکالی نداره تو می تونی بری ولی یادت باشه هرچی خانم خونه گفت تو همان طور عمل کنی.کت را از تنش خارج نمودم،وقتی به طرفم برگشت با بوسه ای روی گونه اش او را غافلگیر ساختم.انگار در حضور خدمتکاران باید خودی نشان می داد چون مجبورا بوسه ای سرد روی پیشانی ام زد اما من به روی خودم نیاوردم و چشمان مشتاقم را به دیده اش دوختم،نگاه سرگشته اش را از من گرفت و در حالیکه دستم را در دست داشت به طرف سالن دیگه که درست مقابل ما قرار داشت حرکت نمود و مرا به داخل سالن خلوت کشاندو روی کاناپه ای نشست و بعد مرا هم در کنار خود جای داد و گفت:
    - منظورت از این کارها چیه؟
    چشمانم را که از آنها شیطنت و عشق می بارید به او دوختم و گفتم:
    - خوب من دوست دارم خودم لباساتو بیرون بیارم!ابروی بالا انداخت و گفت :
    - لباسم را؟
    - خوب منظورم همان کت دیگه!
    در حالیکه سعی داشت آرامش خود را حفظ کند با صدای خفه و کمی لرزان گفت:
    - بوسه ات برای چی بود؟دستانم را دور گردنش حلقه زدم و گفتم:مگه نگفتی باید ظاهر و حفظ کنیم خوب این خدمتکارا نمی گن اینا دیگه چه زن و شوهری هستند که همدیگرو نمی بوسند؟آرام دستانم را از گردنش پایین آورد ودر حالیکه بلند می شد گفت:
    - خیلی خسته ام باید استراحت کنم،بلند شو با هم بریم بالا.با خودم پنداشتم که تسلیم حرفهایم شده با هم به طبقه بالا رفتیم اما او باز هم مرا تنها گذاشت و به پناهگاه خود رفت ،با کشیدن آهی به سمت کتابخانه کوچکم رفتم و یک کتاب روانشناسی را بیرون کشیدم و شروع به مطالعه کردم.سرمیز شام گفتم:
    - احسان جان؟
    - جانم!
    - ماشینی که پدر به من هدیه کرده همان طور گوشه باغ افتاده اجازه می دی در کلاس رانندگی شرکت کنم؟لحظه ای عمیق فکرکرد و بعد گفت:
    - من منتظر بودم که خودت بگی فکر می کردم علاقه ای به رانندگی نداری البته که می تونی اما نه اینکه به آموزشگاه بری من خودم از فردا برات معلم خصوصی تعلیم رانندگی می گیرم بعد از اینکه خوب آموزش دیدی برای گرفتن گواهینامه می تونی امتحان بدی.
    لبخندی نثار صورت زیبایش کردم و گفتم:ممنون!دیدم که احسان چند قاشق بیشتر از غذا نخورد و مرتبا با غذایش بازی می کرد گفتم:می خوای از فردا خودم غذا درست کنم؟دست زیر چانه اش زد و در حالیکه به چشمانم زل می زد گفت:می خوای فخری خانم دمار از روزگارمون دربیاره تو داری تمام قانون های این خونه رو زیر پا می ذاری فکرکردی بیخبرم که روزها به گلخونه می ری و به بابا علی کمک می کنی!سرم را به زیر انداختم و سکوت کردم سکوت عمیقی بین هر دوی ما حاصل شده بود که هیچ کدام در شکستن آن قدمی بر نمی داشتیم اما وقتی سرم را بالا گرفتم نگاهش با نگاهم تلاقی کرد درخشش عجیبی را در چشماش دیدم اما او نگذاشت بیشتر چهره زیبایش را بنگرم،بلند شد و گفت:
    - دیگه میل ندارم،من می رم تو باغ کمی قدم بزنم.
    فورا بلند شدم و گفتم:اجازه می دین منم بیام؟
    - نه می خوام تنها باشم!به اتاقم رفتم و او را از پنجره که آرام آرام در باغ قدم می زد نگاه کردم و با خود گفتم:به چه فکر می کنی محبوبم ای نازنین ،چرا آشفته ای؟کاش اینقدر از من دوری نمی کردی تا می تونستم معنای حقیقی عشق و بهت نشون بدم،اما من صبر می کنم مگه نه اینکه می گن از محبت خارها گل می شوند!تو که خدت بهترین گل دنیایی پس بالا خره تسلیم محبت و عشقم می شی.
    لباس خواب صورتی رنگم را از کمد بیرون آوردم و بر تن کردم و بعد جلوی اینه نشستم و موهایم را افشان کردم و شروع به شانه زدن آنها نمودم .من که روزی به این موها عشق می ورزیدم حالا برایم خسته کننده شده بودند و دوست داشتم انها را کوتاه کنم به یاد لیلی افتادم که همیشه موهاشو کوتاه نگه می داشت و احسان هرگز با کوتاه شدن آنها مخالفتی نمی کرد با خود گفتم،باید سر فرصت کوتاشون کنم.تقه ای به در زده شد و احسان وارد شد از روی صندلی بلند شدم و گفتم:خسته نباشی هوا خوری خوب بود؟نگاهی کوتاه به من انداخت و گفت:
    - ای بد نبود شب بخیر.
    - شب بخیر.وقتی روی تخت دراز کشیدم دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم ،صدایی در گوشم پیچید:شقایق تو اینجا چه میکنی؟تو به این آدمها تعلق نداری ،زندگی تو از اینها جداست برگرد تا دیر نشده و جوانیت در این ماتمکده از دست نرفته.او تو را نمی خوهد مگر نه اینکه الان یک ماه می گذرد و او هنوز به سوی تونیامده هنوز در حال و هوای عشق لیلی به سر می بره و تورو با اون مقایسه می کنه با زنی چشم آبی با موهایی روشن و زیبا رو ،گرچه همه تو رو زیبا می دونند اما تو مورد علاقه احسان نیستی تو خودتو به زور قالب کردی اشک از گوشه چشمم روان شد و آرام گفتم:می دانم که وجدان من نیستی چون اون همرا ه قلب منه پس کسی نیستی جز شیطان!خوب گوش کن ای ملعون!ای از درگاه خدا رانده شده کم هرگز نمی تونم از او دور باشم!من احسان و می پرستم ،دوستش دارم و بهش عشق می ورزم و برای همیشه نزدش می مانم،حتی اگه ذره ای علاقه نشون نده.این کار هر شبم بود آنقدر با خود حرف می زدم تا به خواب می رفتم.احسان برایم یک مربی رانندگی استخدام کرد ،مردی بود حدود 45 ساله که آموزش مرا بر عهده گرفت.خیلی سریع رانندگی یاد گرفتم به طوری که خود او هم تعجب کرده بود روز آخر رو به احسان کرد و گفت:
    - آقای مظاهر همسرتون خیلی زودتر از اونچه فکر می کردم یاد گرفتن دیگه هیچ مشکلی ندارن!احسان تبسم شیرینی کرد وگفت:
    - باید آماده بشی برای امتحان.
    از همان روز شورع به خواندن دفترچه قئانین رانندگی کردم و بعد از به پایان رساندن آن به احسان اعلام آمادگی کردم.آنروز صبح به شرکت نرفت و گفت:
    - خودم تورو می رسونم و منتظرت می شم تا ببینم چیکار می کنی.
    امتحان کتبی را که گذراندم آماده شدم برای امتحان داخل شهر که آن را هم با موفقیت به پایان رساندم به طوری که وقتی از ماشین پیاده شدم خوشحال خود را در آغوش احسان انداختم و برای لحظه ای فراموش کردم که چه می کنم اما زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:ببخشید.
    از آن روز به بعد با احسان هر شب در شهر تهران رانندگی می کردم او اعتقاد داشت باید در جاهای شلوغ رانندگی کنم تابعد ها مشکلی برایم پیش نیاید.
    صبح فردا که احسان به شرکت رفته بود عجیب دلم هوای مادرم را کرده بود به شرکت زنگ زدم و منشی مخصوص گوشی را برداشت.
    - با آقای مظاهر کار داشتم.
    - شما؟
    - من همسرشون هستم.
    - بله خانم بخشید الان گوشی رو وصل می کنم.
    - الو احسان جان؟
    - جانم!لحظه ای سکوت کردم و گفتم:جانت صدسال،عزیزم اجازه می دی سری به مادرم بزنم؟
    - خانم گل برای رفتن به خونه خودت که نباید از من اجازه بگیری برو ولی برای نهار برگرد.
    - شما نمی آیید؟
    - تو برو شاید منم آمدم اصلا باهات تماس می گیرم باشه عزیزم؟
    - هرچی تو بگی کاری نداری؟
    - نه عزیزم مواظب خودت باش.می دانستم حتما کسی در اتاقش حضور دارد که اینقدر صمیمانه با من صحبت می کرد اما همین دروغ ها برای من عالمی شیرین و رویایی به وجود آورده بود و من به آنها دلخوش کرده بودم و با شنیدن هر کلمه عزیزم به عرش اسمان می رفتم.
    گوشی را گذاشتم و دست داخل کشوی اتاقم کردم و بسته ای پول برداشتم،او هرگز مرا در مضیقه نمی گذاشت با اینکه اهل خرج کردن نبودم اماهفته ای یکبار بستهای پول داخل کشوی میزم می گذاشت .سوار اتومبیل زیبایم شدم و از باغ خارج شدم برای اولین بار بود که تنها رانندگی می کردم سر راهم نگه داشتم ومقداری خوراکی برای رضا خریدم و پیراهنی زیبا هم برای مادرگرفتم به همرا ه یک دسته گل مریم می دانستم که مادر هم مثل من به گل مریم علاقه زیادی دارد .وقتی داشتم از ماشین پیاده می شدم سعید و لیلی هم از راه رسیدند ،هر دو با تعجب مرا نگاه می کردند.لیلی نزدیکم آمد وگفت:
    - به خاطر این چیزا با حسان ازدواج کردی؟انگار قصد آزار و اذیتم را داشت،خونسردانه گفتم:برای اون چیزی همسرش شدم که سالها توی چشمای زیباش خوندم در حالیکه تو هرگز نتونستی اونو درک کنی!
    با باز شدن در ،رضا خود را در آ غوشم انداخت او را غرق بوسه نمودم و خوراکیهای که دوست داشت به دستش دادم.بعد از ازدواج این اولین بار بود که با خواهرم و شوهرش برخورد می کردم اما اهمیتی ندادم و وارد خانه شدم.مادر که با دیدن ما سه نفر با هم تعجب کرده بود با خوشحالی گفت:هر سه با هم آمدید؟با کنایه گفتم:از بس به هم علاقه داریم و دلامون به هم راه داره!سعید گفت:
    - شقایق خانم دل مارو با دل خودتون قاطی نکنید ما با هم هیچ نسبتی نداریم.در جوابش به لبخندی کوتاه اکتفا کردم و سرگرم چیدن گلهای داخل گلدان شدم،مادر گفت:
    - چرا زحمت کشیدی مادر تو خودت گلی!
    - قابل شما رو نداره مبارکتون باشه فراموش کردید که امروز تولدتونه!
    - آه اصلا یادم نبود دستت درد نکنه دخترم.سعید رو به لیلی کرد وگفت:
    - لیلی جان تو چرا چیزی به من نگفتی چقدر بد شد!
    - من اصلا تاریخ تولد مادر و فراموش کرده بودم اما مثل اینکه شقایق حواسش خیلی جمع تر از ما بوده!
    سرگرم بازی با رضا شدم تا از متلکهایشان در امان باشم،مادر گفت:
    - راستی دوستت ماهرخ شماره تلفنت رو از من گرفت باهات تماس نگرفت؟
    - نه مامان جان.
    - آخه خیلی از دستت ناراحت بود می گفت علاوه بر اینکه بی خبر ازدواج کرده ما رو هم فراموش کرده.
    - بله فراموش کرده بودم،کوتاهی از منه خودم هم قبول دارم اما حتما از دلش در می آرم.
    یکساعتی نشستم و گوشه کنایه هایشان را تحمل نمودم اما بالاخره طاقت نیاوردم وگفتم:مامان جان کاری ندارین من باید برم.
    - کجا دخترم به این زودی؟
    - به احسان گفتم که برای نهار منزلم.
    - خوب تماس بگیر بگو اونم بیاد اینجا همه دور هم باشیم.
    - نه نمی شه مادر انشاءالله باشه برای یه وقت دیگه با اجازه خداحافظ.با لیلی و سعید هم خداحافظی کردم گرچه آنها جوابم را با اکراه دادند اما برای من اهمیت نداشت.وقتی به خانه برگشتم با عزیز زندگیم تماس گرفتم و گفتم که برگشتم با تعجب گفت:
    - به این زودی؟
    - آره،مادر خیلی دوست داشت با شما تماس بگیره که برای نهار بیاین اونجا اما من اجازه ندادم چون لیلی و شوهرش اونجا بودند.احسان ساکت شده بود و هیچ حرفی نمی زد یک لحظه فکر کردم تلفن را قطع کرده است گفتم:احسان جان هنوز پشت خطی؟
    - بله عزیزم ،خوب من فعلا کار دارم اگه فرصت کردم دوباره باهات تماس می گیرم اگه نه ظهر همدیگرو می بینیم خداحافظ عزیزم.
    - خداحافظ!در فاصله آمدن احسان با ماهرخ تماس گرفتم که اول کلی گله و شکایت کرد و بعد گفت:
    - تو دوست خیلی بی معرفتی هستی اصلا فکر نمی کردم که اینقدر نالوتی از آب در بیای!به هر طریقی بود از دل ماهرخ در آوردم و قرار شد هر زمان حال مادرش بهبود پیدا کرد به نزدم بیاد و به قول خودش روزگارم را سیاه کند.



  13. 2 کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده اند.


  14. #17
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عاشقانه عاشقم باش...

    قسمت یازدهم-2

    چند روزی بود احسان صبح زود از خواب بلند می شد و در باغ به ورزش می پرداخت.از صدای چرخاندن کلید بیدار شدم اما به روی خود نیاوردم ،عادت داشت همیشه آرام و بی صدا وارد می شد تا بیدارم نکند بعد برای لحظه ای می ایستاد و مرا که روی تخت خوابیده بودم نگاه می کرد تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته داشتم و لی متاسفانه او هرگز به تخت خواب نزدیک نمی شد.
    وقتی به باغ می رفت از پنجره اتاقم او را دید می زدم آنروز وقتی بلند شدم و گفتم:
    - سلام،صبح بخیر.با تعجب گفت:
    - سلام صبح بخیر، حتما بیدارت کردم.
    - نه بیدار بودم میری ورزش کنی؟
    - بله!به آرامی گفتم: میشه منم بیام؟
    - تو که احتیاج به ورزش نداری اندام تو متناسبه اما من دارم اضافه وزن پیدا می کنم!
    - ورزش برای سلامتی مفیده به خصوص ورزش صبحگاهی که انسان و با نشاط می کنه،اگه اشکالی نداشته باشه دوست دارم همراهیت کنم.
    - پس زودتر حاضر شو با لباس خواب که ورزش نمی کنن من پایین منتظرت هستم.
    خیلی زود به خود تکان دادم و بلوز و شلوار راحتی بر تن نمودم و با سرعت از پله پاین آمدم و او را نشسته روی مبل منتظر یافتم،گفتم:
    - ببخشید که دیر شد.
    - خواهش می کنم دنبالم بیا!
    دور تا دور باغ را شروع به دویدن کردیم ،من که برای اولین بار بود پیاده روی می کردم همان دور اول خسته شدم چون باغ بزرگ و وسیع بود،وقتی به نفس نفس افتادم احسان گفت:
    - تو رو نیمکت بشین و استراحت کن تا من بقیه ورزشم روتموم کنم!
    نشستم و به تماشای دویدن او پرداختم البته دور سوم بلند شدم و دوباره او را همراهی نمودم نمی دونم چند دور باغ را طی نمود تا بالاخره خسته شد و کنارم ایستاد وگفت:
    - بریم داخل.در طول مسیر راه نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
    - خسته شدی؟
    - بله چون برای اولین باره که پیاده روی می کنم اما مطمئنم روزای بعد دور بیشتری رو می دوم ولی شما اشتباه می کنید که می گید چاق شدید من فکر می کنم شما ضعیف تر هم شدید.
    نیم نگاهی به صورتم افکند و بدون هیچ کلامی وارد ساختمان شد اما بالا نرفت و همانجا خود را روی کاناپه رها کرد تا خستگیش برطرف شود بعد از چند لحظه دستش را روی گردنش گذاشت و گفت:
    - آخ نمی دونم چرا امروز گردنم درد می کنه فکر کنم دیشب بدجوری خوابیدم .
    کنارش پایین کانا په نشستم و به سوی گردنش دست بردم و گفتم:
    - بذار کمی ماساژش بدم.
    می خواست دستم را پایین بیاورد که خاتون از آشپز خانه بیرون آمد و گفت:
    - صبح بخر آقا،صبح بخیر خانم.
    من جواب صبح بخیر او را دادم اما احسان دیده بر هم گذاشته بود و سکوت کرده بود وقتی به چهره اش نگاه کردم دیدم هیچ عیب وایرادی نمی شه از صورت زیبایش گرفت.لحظه ای چشم گشود و نگاهم کرد،در همان حال خاتون گفت:
    - چیزی میل دارید براتون بیارم؟
    احسان گفت:لطفا قهوه .
    و دوباره چشمهایش را روی هم گذاشت تا نگاهش با نگاهم برخورد نکند.در حالیکه آرام آرام گردن قوی و مردانه اش را ماساژ میدادم فکر می کردم هر ثانیه ممکن است بلند شود و بگوید کافیست،متشکرم.
    خاتون سینی قهوه ،شیر و شکر را آورد و روی میز گذاشت و گفت:
    - بفرمائید!
    همان طور که انگشتانم روی گردنش می رقصیدند منتظر بودم که برای صرف قهوه بلند شود اما با تعجب دیدم از جایش تکان نخورد که هیچ انگار به خواب عمیقی هم فرو رفته بود.حرکت انگشتانم را کند کردم و بوسه شیرینی بر پیشانیش زدم دیدم چشمهایش را گشود ونگاه نافذش را به من دوخت همان نگاهی که تا عمق وجودم را می سوزاند همان جاذبه مرموز که این همه سال مرا سرگشته و حیران ساخته بود،چشمانی سیاه با مردمکی گیرا،نمی دانستم این نگاه آخر مرا به کجا خواهد برد؟آیا به سرزمین عشق و زیبایی،یا به ناکجا آباد؟اما هر چه بود در برابرش ناتوان و ضعیف بودم!بله من شقایق،کسی که به قول دیگران بویی از عشق و احساس نبرده بود و همیشه در برابر نگاههای عاشقانه سر به زیرمی انداخت و با تنفر لب به دندان می گزید.((امروز محتاج یک نگاه عاشقانه احسان مظاهر بود))!
    احسان بعد از مدتی بلند شد و گفت:
    - دستت درد نکنه خانم گل،باور کن گردنم دیگه درد نمی کنه!
    هر دو قهوه مان را در سکوت و آرامش نوشیدیم بعد احسان بلند شد وگفت:
    - باید به اتاق کارم برم فردا ه جلسه مهم دارم که باید متنش رو آماده کنم .
    با گفتن این حرف به طرف طبقه بالا حرکت کرد وقتی از مقابل چشمانم ناپدید شد خاتون جلو آمد و گفت:
    - خانم اجازه هست من یه چیزی بگم؟
    - بگو گوش می کنم!
    - می خواستم بگم آقا شما رو خیلی دوست دارن!
    - چطور مگه؟
    - اخه هیچ وقت به لیلی خانم نمی گفتند خانم گل همیشه می گفتن لیلی من معلومه به شما علاقه زیادی دارن!
    می دانستم که خاتون بی غرض حرف نمی زند تمام صحبت هایش حتی تملق گویی هایش نیش و کنایه بود.
    خونسردانه گفتم:
    - خاتون اولین و آخرین بارت باشه که فال گوش می ایستی متوجه شدی؟
    - بله خانم ببخشید!
    نباید به این دختر فضول رو می دادم او هنوز هم لیلی را به من ترجیح می داد!



  15. #18
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عاشقانه عاشقم باش...

    قسمت یازدهم-3

    تابستان تمام شد و پاییز که برایم فصل غم و درد بود از راه رسید اما این پاییز را دوست می داشتم چون امسال پاییز را در کنار احسان پشت سر می گذاشتم.از آن روزی که با او به پیاده روی رفته بودم دیگه صبح زود بلند نمی شد ،ورزش صبحگاهی را کنار گذاشته بود و بیشتر در سالن ورزشی شخصی اش به ورزش بکس و بیلیارد می پرداخت.در واقع هر قدمی که من برای نزدیک شدن به او برمی داشتم،او یک قدم از من دورتر می شد نزدیک به چهار ماه بود که از ازدواج ما می گذشت اما من هنوز مقاومت می کردم.روز اول پاییز بود،صبح زود بلند شدم و نمازم را خواندم بعد روی تکه کاغذی نوشتم((احسان جان پاییز از راه رسیده امیدوارم با آمدن پاییز بهار قلبت پاییزی نشود و همیشه شاد و کامروا باشی پائیزت مبارک عزیزم.))بعد آنرا از زیر در به اتاقش فرستادم و ربدوشامبر ابریشمیم که به رنگ نارنجی بود پوشیدم و به باغ رفتم.تازگیها احسان سفارش داده بود یک تاب زیبای دو نفره در باغ ساخته بودم البته روز اول کمی دمغ شده بودم و در دل گفتم:اون فکر می کنه من بچه ام و سعی داره مانند کودکان منو سرگرم کنه اما بعد ها عادت کرده بودم که هر روز روی آن بنشینم و با تاب خوردن با افکار مشوش خود خلوت کنم.یک ساعتی بود که روی صندلی تاب نشسته بودم و آرام آرام می خوردم تا اینکه از دور قد وبالای رعنایش را دیدم وقتی به من نزدیک شد گفتم:سلام صبح بخیر!دست به سینه رو به رویم ایستاد و گفت:
    - صبح بخیر شقایق جان هوای خوبیه،مگه نه؟
    - بله واقعا!بعد کاغذی به دستم داد و گفت:مال تو بگیرش.بعد آرام و موقر از من دور شد،کاغذ را باز کردم و شروع به خواندن نمودم:
    - شقایق جان بهار قلبم خیلی وقته که پاییزی شده می ترسم از روزی که پاییز قلبم زمستان شود و دیگر گرمایی درون آن احساس نکنم آنگاه روح من از سوز و سرما خواهد مرد ،پاییز تو هم مبارک عزیزم.نامه را بوئیدم و بوسیدم وبه سینه چسباندم و اشک ریزان فریاد زدم:احسان جان...احسان من....بعد دوان دوان خودم را به او رساندم که می خواست وارد ساختمان بشود،در حالیکه نفس نفس می زدم گفتم: محبوبم،اجازه بده من تنها گرما دهنده قلبت باشم.بدون اینکه جوابم را بدهد به راه خود ادامه داد او حتی اشکهایم را که بی محابا از دیده ام روان می شد ندید.
    به منزل پدریم کمتر می رفتم چون شوهرم مرا همراهی نمی کرد بیشتر اوقات این مادر و رضا بودند که به اینجا می آمدند.این روزها که رضا به مدرسه می رفت شور شوق زیادی داشت دختر مرجان هم همین طور،هر دو کیف و وسایل مدرسه اشان را به کدیگر نشان می دادند و قصه بابا آب داد را برای هم می خواندند.در حالیکه هیچ کدام بابا نداشتند.با خود می گفتم کاش توی کتابهای کلاس اول درس بابا آب داد نبود تا آهی از دل کودک یتیمی برنمی خواست.احسان رضا را دوست می داشتو هر روز یک وسیله بازی جدید برایش می خرید رضا هم علاقه زیادی به او داشتاما این روز ها ناراحت بود چون قرار بود همبازی او زهره به منزل پدر بزرگش در شهرستان برود مثل اینکه مرجان هم ناراضی نبود چون زیاد به کودک خود رسیدگی نمی کرد.می دانستم این روزها مادرم زیاد به خانه لیلی می رود چون بیشتر از دو ماه به زایمان او نمانده بودو دکترا از او خواسته بودند استراحت مطلق کند.
    هر روز به گلخانه می رفتم و به گلها آب می دادم و خاکشان را عوض می نمودم و با آنها حرف می زدم دیگر گلخانه به من سپرده شده بود.احسان می دانست این سرگرمی را دوست می دارم برای همین مخالفتی نکرد و از بابا علی خواست گلخانه را به من بسپارد حتی یک روز کهالمیرا و مادرش من را در گلخانه غافلگیر کردند از دیدن زیبایی آنجا که خود به تنهایی درست کرده بودم تعجب کردند.المیرا نگاهی با شوق به گلها انداخت و گفت:
    - وای چقدر زیبا شدند!طراوت و شادابی از سرو روشون می بارد.شنیدم تو با گلا حرف می زنی و براشون آواز می خونی برای همینه که لپهاشون گل انداخته!
    می دانستم خاتون پر حرف و فضول کار خودش را کرده و خبر ها را رسانده چون تنها او بود که همیشه مواظب کارهای من بود و گاه و بی گاه به هر بهانه ای به گلخانه سرک می کشید چند بار مرا در حین حرف زدن با گلها و آواز خواندن برایشان دیده بود.ناخودآگاه آه کوتاهی کشیدم و در دل گفتم:من که به غیر از این گلها کسی رو ندارم که با اون حرف بزنم همراز و مونسم همین گلها هستند!فخری خانم انگار احساس کرد که غمی در سینه دارم چون روی صندلی که همراه با میزش از چوب گردو ساخته شده بود نشست و گفت:
    - عروس گلم می دونم تنهایی و تو این خونه حوصله ات سر میره،در ضمن احسان تورو که علاقه زیادی به درس خوندن داشتی منع نموده و در مهمانیها هم شرکت نمی کنه.نمی دونم چرا اخلاقش اینقدر عوض شده شنیدم که خواهرت با پسر عموش ازدواج کرده البته احسان می گفت که خودش علاقه ای به زندگی با لیلی نداشته اما من همیشه احساس می کنم این وسط رازی هست که من از اون بی اطلاعم!
    فخری خانم زنی با صرافت و زیرک بود که خیلی راحت نمی شد او را به اشتباه انداخت ،او در ادامه صحبت هایش گفت:
    - شقایق جان بهتر نیست کم کم به فکر داشتن بچه ای باشین؟اونمی تونه با ورودش به زندگی هردوتون امید و روشنایی ببخشه.از شنیدن حرفش یکه خوردم جوابی برایش نداشتم یعنی نمی دانستم چه بگویم چون می ترسیدم از احسان سوال کرده باشد و او جوابی دیگر داده باشد سکوت کردم و لحظه ای بعد گفتم:حق با شماست.المیرا که ناراحتی مرا دریافته بود بحث را عوض کرد و گفت:
    - هفته آینده دختر خاله ام ژاله که چندین سال در سوئد زندگی می کرده تصمیم داره برای همیشه به ایران برگرده،به خاطر همین خاله سوسن براش جشن بزرگی در نظر گرفته که باید احسان و راضی کنی که حتما بیاد،دوست دارم همه عروس خوشگل ما رو ببینند!اون موقع ها همه لیلی رو تحسین می کردند اما به نظر من هر دوتون یه زیبایی خاص دارین و نمی شه گفت که کدومتون زیباترین البته چشمای درشت و مخمور تورو لیلی نداره و همین که داداش منو از پا انداخته!به حرفهایش خندیدم و گفتم حیف در وجود من چیزی نیست که جاذبه ای داشته باشه و احسان و مجذوب کنه،من یک موجود به دردنخورم!
    هر سه به طرف ساختمان در حرکت بودیم که خاتون با دستپاچگی خودش را به ما رسوند و گفت:
    - خانم جان،یک خانم و آقا پشت در هستن که می گن از دوستان شما هستند اسمشون رو نمی دونم چی بود هان یادم اومد ،گلرخ.
    - گلرخ؟
    ناگهان از جا پریدم و با خوشحالی گفتم :نکنه ماهرخه!
    - بله خانم جان ماهرخ یادم اومد.
    - چرا معطلی برو تعارفشون کن بیان داخل.
    - چشم خانم!المیرا گفت:
    - حالا یادم اومد همون دختر سفید رو و چشم بادومی که خیلی شوخ طبع هم بود،تو مهمونی مادرت دیدمش خیلی با نمک بود.وقتی به استقبالشان رفتم،ماهرخ را دیدم که دست نادر را گرفته بود و او را به داخل راهنمایی می کرد جلو رفتم و غرق بوسه اش ساختم.
    - بی معرفت قرار بود زودتر از این پیشم بیای؟
    - اولا دست پیش می گیری که پس نیافتی ثانیا بی معرفت خودت هستی که بی خبر ازدواج می کنی ثالثا به خدا شقایق جون ناراحتی قلبی مادرم خواب از چشمامون برده بود.
    تازه متوجه نادر شدم و به سرعت گفتم:سلام آقا نادر خوش آمدید راه گم کردین.
    - سلام شقایق خانم ،ماهمیشه به یادتون هستیم این شما هستید که دوستای قدیمی رو فراموش کردید.
    - شرمنده باور کنید من همیشه به یادتون هستم و هرگز روزایی رو که باهم بودیم فراموش نمی کنم!نادر دوباره گفت:
    - باغ زیبا و با صفایی دارین. دیگر به حرفهایش عادت کرده بودم و هاج و واج نمیماندم چون او باتمام وجود زیبایی هارا احساس می کرد حتی زشتی و پلیدی هارا!به پیشنهاد نادر توی باغ نشستیم ،فخری خانم و المیرا را به آنها معرفی نمودم آنها که تا کنون نمی دانستند ماهرخ برادر نابینایی دارد با تعجب به او می نگریستند زیرا نادر فنجان قهوه را برداشت ونوشید بدون اینکه ذره ای روی لباسش بریزد وقتی میوه روی میز را به او تعارف کردم دستی روی میوه هاکشید و سیب سرخی را برداشت وگفت:
    - شما که دارید می بینید آیا این سیب همانطور که من احساس می کنم سیبی سرخ و زیباست؟المیرا که شیفته نادر شده بودگفت:
    - بله شما یک سیب سرخ برداشته اید!
    ماهرخ لبخندی زد و گفت:
    - نادر عادت داره همیشه زیباترین میوه ها رو جداکنه!
    المیرا باخنده گفت:
    - حتما در انتخاب همسر هم زیباترین رو انتخاب می کنه؟
    نادر درحالیکه سیب را ماهرانه پوست می کند گفت:
    - در این باره شما اشتباه می کنید اول اینکه باید کسی باشه که یه مرد نابینا رو تحمل کنه کسی که هرگز نمی تونه چهره همسرش رو ببینه ،دوم اینکه من به زیبایی باطنی بیشتر اهمیت می دم تا زیبایی ظاهری.
    احسان از ساختمان بیرون آمد و به ما نزدیک شد و گفت:
    - سالم حالتون چطوره ببخشید که دیر خدمت رسیدم ،من حمام بودم الان متوجه حضورتون شدم.
    نادر و ماهرخ بلند شدند و سلامش را پاسخ گفتند.نادر گفت:
    - آقای مظاهر به شما تبریک می گم نه به خاطر اینکه زیباترین دختر دنیا رو بدست آوردید نه....برای اینکه خوش قلب ترین دخترو انتخاب کردین!اتفاقا بحث من و خانم مظاهر همین بود وقتی انسان سیرت زیبایی داشته باشه خدا همیشه از اون بالا براش لبخند می زنه و شقایق جزء بنده های نیک سرشت خداست.
    گفتم:خدای من،من لایق این همه تعریف و تمجید نیستم ممنوم،انسانهای خوب دیگران رو خوب می دونند.شما اونقدر متواضع هستید که همه رو به شگفتی وا می دارید!من شما رو مثل برادر بزرگ خودم می دونم .احسان روی صندلی نشست و فنجان قهوه ای که مرجان برایش رخته بود را جرعه جرعه نوشید،درحالیکه مهر سکوت بر لب زده بود و هیچ حرفی نمی زد.رو به مادر شوهرم کردم و گفتم:
    - راستی شما می دونید آقا نادر در رشته موسیقی سررشته زیادی دارند؟المیرا جیغ خفیفی کشید و گفت:
    - وای چه عالی،در چه سازی؟نادر با خنده گفت:
    - خانم آسیاب ما همه چیز رو بلغور می کنه،من با هر سازی آشنایی کوچکی دارم.المیرا گفت:
    - مرجان ،لطفا گیتار آقا رو بیار البته اگه از نظر داداش خوبم اشکالی نداشته باشه؟احسان سری تکان داد وگفت:
    - معلومه که ایرادی نداره فقط خدا کنه که به درد بخوره چون من مدتهاست که از اون استفاده نمی کنم .مرجان به داخل ساختمان رفت و لحظاتی بعد همراه با ساز برگشت و آنرا به دست نادر داد او هم بعد از آنکه آنرا کوک نمود پرسید:
    - چی دوست دارید براتون بزنم؟
    المیرا با شوق گفت:
    - سلطان قلب ها!
    نادر لبخند کوتاهی زد و شروع به نواختن کردالمیرا هم که صدای زیبایی داشت همراه با نادر شروع به خواندن کرد:
    یه دل می گه برم برم یه دلم می گه نرم نرم
    طاقت نداره دلم....دلم بــــی تـــو چــه کـــنم
    احسان هنوز در خود فرو رفته بود،درست مقابل او نشسته بودم وقتی سنگینی نگاهم را روی خودش احساس کرد لحظه ای نگاهم کرد و بعد سرگرم خوردن میوه شد.وقتی صدای موسیقی قطع شد همه به نادر آفرین گفتند و برایش کف زدند بعد ماهرخ از کیف خود بسته ای بیرون آورد و به دستم داد و گفت:
    - این هدیه من و نادر امیدوارم یادگار خوبی برات باشه.با قدر شناسی نگاهی به آن دو انداختم و گفتم:چرا زحمت کشیدین؟همین که اومدین برای من هدیه بزرگیه!بسته را گشودم یک زنجیر و پلاک زیبایی که روی آن نام احسان و شقایق حک شده بود نظرم را بسیار جلب کرد خیلی زیبا و خیره کننده بود.احسان لحظه ای آنرا نگریست و بعد سرش را پایین انداخت و گفت:
    - شرمنده کردین ممنون!
    ماهرخ گفت:
    - برای شما دونه هلی بیش نیست،به هر حال ببخشید!
    احسان نگذاشت این خواهر و برادر مهربان بروند و به زور آنها را برای نهار نگه داشت وقتی ماهرخ داخل خانه را دید با چشمانی که از حدقه بیرون آمده بود همه جا را کاوش کرد.او که تا آن زمان جلوی خودش را گرفته بود ومزه پرانی نکرده بود ناگهان در گوشم زمزمه کرد:
    - ای ناقلا عجب شاهزاده ای را به تور زدی!حق داشتی که حال و روز خوبی نداشته باشی خوش به حالت دختر اما راستش را بگو آیا واقعا می خوای دست از ادامه تحصیلت برداری تو امسال شاگرد سوم شدی هنوز هم می تونی ادامه بدی واقعا حیفه!
    - نه ماهرخ جون ترجیح می دم تو خونه بمونم و دیگه به درس و ادامهتحصیل فکر نکنم یعنی علاقه ام فروکش کرده و فقط زندگی با احسان برام مهمه.
    - هر طور راحتی اما تمام دبیرا خیلی ناراحت شدند وقتی فهمیدن دیگه قصد ادامه تحصیل نداری به هر حال امیدوارم همیشه خوشبخت باشی.
    وقتی آن دو بعد از صرف شام مارا ترک نمودند من به اتاقی که به ظاهر مال هر دوی ما بود رفتم و هدیه زیبای آن دو را بر گردنم آویختم دستم روی پلاک ثابت مانده بود که احسان از در وارد شد و خواست به اتاقش برود که به من نگاهی انداخت و گفت:
    - می دونم که باید اولین پلاک دو نفره رو من به تو هدیه می کردم اما خودت که می دونی و باید درک کنی پس منو ببخش.
    بعد وارد اتاقش شد و در را ازپشت طبق معمول قفل نمود.
    تنهایی باعث شده بود که شبها به خوشنویسی پناه ببرم،مقدار زیادی ماژیک ها پهن خریداری کرده بودم و شبها برای دل تنهایم می نوشتم.اولین بار جمله ای که نوشتم این بود،تنهایی خیلی سخته اما بد تر از اون عادت کردن به تنهاییه!هر روز حرف جدیدی از دلم به روی کاغذ می آوردم دیگه مطمئن بودم که به یک موجود انزواطلب و گوشه گیر تبدیل شدم کسی که هر لحظه منتظر بود گوشه خلوتی را پیدا کند و زار زار بگرید آخه چه کسی باور می کرد همسر آقای مظاهر که در دید همه جزء زنان خوشبخت است 6 ماه است که با همسرش ازدواج کرده در حالیکه آنها با هم همسایه ای بیش نیستند!آیا کسی باور می کرد مردی زنی زیبا را در اتاق خود نگه دارد بدون اینکه حتی بوسه ای عاشقانه نثارش کند!دیگر شب و روز برایم مفهومی نداشت روزها و شب ها سپری می شد بدون اینکه احسان تغییر کرده باشد از راههای زیادی وارد شدم تا بلکه او را دلگرم به زندگی با خویش سازم اما هیچ فایده ای نداشت!هر شب درون تختم می نشستم و با خود عهد می کردم که روز بعد رفتاری بهتر داشته باشم و هرگز نسبت به او سرد و بی احساس نشوم.یک روز که احسان از خانه بیرون رفت متوجه شدم که در اتاقش باز است قبلا از من خواسته بود که هرگز به اتاقش نروم تنها کسی که اجازه این کار را داشت بی بی جان بود که برای تمیز کردن به آنجا وارد می شد اما نمی دانم چرا آنروز کسی مرا به درون اتاق هل داد.اتاق احسان تشکیل شده بود از یک میز کار و صندلی به همراه دو کامپیوتر دو کمد لباس و یک دست مبل که هر کدام گوشه ای از اتاق را اشغال کرده بودند. آرام آرام به کمد نزدیک شدم و اول درون آینه خود را نگریستم که از آن طرف آینه یکی گفت:
    - تو چه می کنی شقایق؟تو که حتی اجازه نداری به حریم خصوصی شوهرت وارد بشی!
    اما باز یکی دیگر فریاد می زد که در کمد را باز کن بالاخره دومی پیروز شد و من با دستانی لرزان کمد را گشودم یک پیاهن مردانه از داخل کمد بیرون کشیدم و روی قالیچه ابریشمی نشستم و لباس را به سینه چسباندم بعد آن را بوئیدم و بوسیدم و مانند ابر بهار اشک ریختم آنقدر که دیدم آهار لباس از بین رفته!نگاهی به ساعت انداختم چیزی به آمدن احسان نمانده بود مجبورا خود را از لباس جدا ساختم و آنرا سرجایش گذاشتم و به سرعت به اتاق خویش بازگشتم.روز به روز عطش من برای رسیدن به احسان بیشتر می شد نیاز مبرمی داشتم به اینکه سر روی شانه اش بگذارم و با او درد دل کنم.کاهی به خدای خود می گفتم،خدایا چرا من به آخر خط نمی رسم تا خسته بشم و برگردم یا اینکه احسان تغییر کند و مرا برای خود بخواهد اما بعد به خود می گفتم هر طور شده باید ادامه بدم زیرا تحمل دوری از او را نداشتم.



  16. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


  17. #19
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عاشقانه عاشقم باش...

    قسمت یازدهم -4

    بالاخره مهمانی خاله احسان فرا رسید با اصرار مادر و خواهرش برای حضور در این مهمانی که به افتخار ورود ژاله دختر خاله او برگزار می شد آماده شدیم.یکی از بهترین لباسهای شبم را پوشیدم و دو گل سر زیبا به دو طرف موهایم که آنها را باز نموده بودم زدم وآرایش ملایمی کردم و درون ماشین نشستم.احسان که منتظر من بود با دقت نگاهم کرد وگفت:
    - درست مثل دختر بچه ها زیبا و ملوس شدی.
    نگاه عاشقانه ام را به او دوختم و گفتم:
    - تو هنوز منو بچه می دونی و باور نکردی که دیگه بزرگ شدم!لبخندی زیبا زد و گفت:
    - دوست دارم همیشه همین طور بچه باقی بمانی چون با بزرگ شدنت ترس منم بیشتر می شه!حالا خانم کوچولو خودت رو آماده کن که باید خیلی خوب جلوی این فامیل پر فیس و افاده من در بیایی!با نگرانی گفتم:
    - احسان من می ترسم حالا می خوای دو مورد ازدواج عجیب و غریبمون چی بهشون بگی؟
    - تو نگران نباش من خودم می دونم که جواب هر کسی رو چطور بدم.
    خانه خاله احسان هم خیلی بزرگ بود وقتی خواستیم .وارد سالن شویم احسان انگشتان مردانه اش را در انگشتانم قلاب کرد به طوری که احساس شیرین و غیر قابل وصفی در وجودم جاری شد و خون در رگهایم به جریان افتاد،دیگر ترس لحظه قبل را نداشتم خاله خانم به همراه دو دخترش ژاله و ژینوس برای خوش آمد گویی جلو آمدند.
    خاله لبخندی نثارمان کرد و گفت:
    - احسان جان با این کارت همه فامیل رو از خودت رنجوندی!تجدید فراش می کنی بدون اینکه کسی با خبر بشه واقعا از تو بعیده .تو که راطه خیلی خوبی با همسرت داشتی و بهش عشق می ورزیدی چی شد که یکمرتبه دل زده شدی و تصمیم گرفتی با خواهر اون ازدواج کنی؟راست و دروغش رو نمی دونم اما شنیدم تو محضر عقد کردی این توهین خیلی بزرگیه به خانواده ات!ژاله که تا آن زمان ساکت بود گفت:
    - مامی خواهش می کنم!آقا احسان،شقایق خانم خوش آمدید از دیگران شنیده بودم که همسر دوم پسر خاله ام زیبایی به خصوصی داره،حالا متوجه شدم که چرا همه در مورد شما صحبت می کنند پسر خاله من حق داشته که حاطر خواه شما بشه.ژینوس دستش را با بی میلی جلو آورد و گفت:
    - احسان تنوع پذیره!همین روزاست که شما با این زیباییتون دلشو بزنی و اون بره سراغ یکی دیگه.
    احسان چینی بر پیشانی انداخت و گفت:
    - فکر نکنم کار درستی باشه که در مورد زندگی دیگران نظر بدی در ضمن ژینوس خانم و خاله گرامی ،شما برای پی بردن به احساس من و شقایق باید عاشق بشید تا به مفهوم کلمات ما پی ببرید!انسان در زندگی خطاهای زیادی می کنه ،ازدواج من با لیلی یک اشتباه بزرگ بود دیگه دوست ندارم کسی در این مورد حرفی بزنه .
    خاله سوسن گفت:
    - عزیزم ناراحت نو ژینوس جان منظوری نداشت فقط می خواست که باهات شوخی کنه اخلاقشو که می دونی همیشه همین طوره،بفرمائید بنشینید.دست در دست احسان به جمع مهمانان پیوستیم که شوهرخاله احسان به ما نزدیک شد و گفت:
    - به به صفا آوردین آقای مظاهر چه عجب بالاخره ما چشممون به جمال شما روشن شد.ناکس تو این همسران زیبا را از کجا پیدا می کنی؟واقعا تبریک می گم امیدوارم خوشبخت بشید.احسان لبخندی زد و گفت:
    - ممنون.
    هر کس به طریقی گوشه و کنایه می زد اما احسان خونسردانه جوابهای دندان شکنی به آنها می داد. نوبت به سپیده دختر دایی احسان رسید که با نخوت و غرور مرا می نگریست و در آخر هم طاقت نیاورد و گفت:
    - امروز یا باید ثروت زیادی داشته باشی یا زیبایی فوق العاده ای تا بتونی از یک زندگی خوب و ایده آل بهره مند باشی و بتونی همسر مورد علاقه ات را به دست بیاری اما من که نمی تونم بدون پول زندگی کنم خوشحالم که تو خانواده ای روتمند رشد کردم.
    احسان که متوجه کنایه او نسبت به من شده بود گفت:
    - برای همین بی شوهر ماندی سپیده خانم!
    سپیده از عصبانیت سرخ شد حتما انتظار نداشت که احسان چنین جوابی به او بدهد،المیرا که تازه از راه رسیده بود قهقهه بلندی سر داد و گفت:
    - آفرین داداشی خودم!
    دیگر همه متوجه شده بودند ممکن است احسان حرفهایی بزند که شنیدنش برای آنها خوش آیند نباشد.بنابراین یکی یکی از دور خارج شدند و خود را سرگرم رقص کردند.سارا دختری بلند قد و باریک اندام با صورتی استخوانی اما زیبا که بعدا متوجه شدم یکی از دوستان ژاله است،خود را به ما نزدیک کرد وگفت:
    - آقای مظاهر افتخار یه دور رقص رو به من می دین؟
    - ببخشید من به غیر از همسرم با کس دیگه ای نمی رقصم.
    سارا که کنف شده بود با ناراحتی از ما دور شد ،المیرا گفت:
    - داداشی این چه حرفی بود؟تو چرا این طوری شدی دائم داری به همه توهین می کنی!
    احسان خونسردانه جواب داد:
    - جواب این آدم های از خود راضی راباید همین جوری داد همین که گفتم من به غیر از شقایق دست تو دست هیچ زن دیگه ای نمی گذارم.
    بعد مرا بلند کرد و دست دور کمرم انداخت و گفت:
    - بلند شو با هم یک دانس درست و حسابی بریم تا بلکه حال این جماعت گرفته بشه.
    وقتی هر دو مشغول رقص شدیم،می دیدم که خیلی ها با تعجب ما را نگاه می کردند.احسان سر را در گوش من کرد و گفت:
    - بذار اگه کسی می خواد از حسادت بمیره همین جا دق مرگ بشه. دیوانه وار نگاهش کردم و گفتم:کاش تو همیشه همین قدر مهربون بودی نه فقط جلوی دیگران!حرفم را نشنیده گرفت و به روی خود نیاورد به همراه یکدیگر رقص زیبایی کردیم کم کم همه به ما پیوستند و سالن پر شد از جمعیت وقتی آهنگ به پایان رسید احسان دست مرا در دست گرفت و با صدایی بلند و رسا گفت:
    - خانمها و آقایان محترم،مطلب مهمی را باید خدمت شما عرض کنم.من احسان مظاهر از همسر اولم جدا شدم و هر کدام به دنبال زندگی خود رفتیم و من با خواهرش شقایق ازدواج کردم و اصلا احساس خجالت ندارم چون بهش علاقه دارم و دوست ندارم کسی حرفی به او بزند که باعث رنجشش بشود در غیر این صورت من با همه شما قطع رابطه می کنم چون همسرم برایم اهمیت زیادی داره!
    سخنان احسان تاثیر زیادی روی فامیل و دوستان او گذاشت به طوری که همه دست و پای خود را جمع نمودند و از راه درستی و صمیمیت وارد شدند،هر کس به طریقی می خواست حرف و کار خود را توجیه کند به خصوص کسانی که احسان با آنها داد و ستد داشت.ژاله که به نظر می آمد از ژینوس خوش برخوردتر و مهربانترباشد جلو آمد و گفت:
    - احسان جان من از صمیم قلب بهت تبریک میگم زن زیبایی داری به خصوص چشماش که از لحظه ورودش دل منو برده دیگه وای به حال تو!خوب حالا کی دعوتمون می کنی به باغ باصفات که بهمون شیرینی عروسی بدی؟
    - با عرض پوزش من فعلا مشکلی دارم که نمی تونم پذیرای کسی باشم هرگاه زمان و مناسب دیدم حتما شما رو دعوت می کنم و خوشحال می شم که در خدمتتون باشم.
    لحن احسان کمی اطرافیان را ناراحت نمود تا جائیکه فخری خانم اخمی کرد و گفت:
    - احسان جان داره شوخی می کنه.
    - نه مادر،من با کسی شوخی ندارم واقعا شرایط روحی من مناسب برای پذیرایی نیست شرمنده ام،من و شقایق هر دومون نیاز به استراحت داریم!فخری خانم سعی می کرد خود را آرام نشان دهد گفت:
    - ژاله جان منو احسان نداره خاله،همگی دوشنبه منزل ما دعوتین.ژاله پوزخندی زد وگفت:
    - هر گلی بویی داره خاله عزیزم،دعوت شما رو با کمال میل می پذیریم و منتظر دعوت پسرخاله با معرفتمون هم می مونیم.آنشب احسان با صحبت هایش همه کسانی که قد علم کرده بودند به آزار و اذیت من بپردازند حسابی کنف کرد و از تب و تاب انداخت گرچه می دانستم در خلوت باید سردی رفتارش را تحمل کنم اما در حضور دیگران همیشه پشتیبان من بود و اجازه نمی داد کسی کلامی بر علیه من بر زبان بیاورد،بالاخره آن مهمانی خسته کننده و عذاب آور تمام شد وما به خانه بازگشتیم. احسان یکراست به کتابخانه رفت و به خاتون دستور داد تا برایش قهوه ببرد،من هم به تنهایی به اتاقم رفتم و لباسن رل تعویض نمودم و بعد از فارغ شدن به باغ خیره شدم که یکباره دلم هوای خانه کوچک خودمان را کرد.آهی کشیدم و با خود گفتم: یاد اون روزها بخیر که همگی ساده و بی ریا دور یک سفره می نشستیم و غذا می خوردیم حتی احسان این بچه شمال شهری ثروتمند هم در کنار ما می نشست بدون هیچ گونه تکبر و غروری!با آمدن سعید آرا مش ما هم ربوده شد گرچه هرکس به عشق خود رسید اما باز هم یاد اون روز ها بخیر که عاشقی حرمتی داشت.حتما این روزها لیلی حسابی سنگین شده یعنی فرزندش چیه؟خیلی وقته که ندیدمش دلم حسابی براش تنگ شده.احساس خستگی می کردم انگار کم کم داشتم مغلوب احسان می شدم بر خود نهیب زدم و گفتم:
    - تو آسون به دستش نیاوردی که بخوای به این راحتی از دستش بدی صبر پیشه کن،تا خدا کمکت کنه.
    به طرف میز آرایش رفتم و روی صندلی نشستم و موهایم را شانه زدم از زمان کودکی عادت داشتم موقع خواب موهایم را شانه بزنم .احسان که وارد شد از توی آینه نگاهی به او انداختم وبرس روی موهایم ثابت ماند وقتی متوجه نگاه سنگینم شد،به کتابی که در دست داشت اشاره کرد و گفت:
    - من ،بیدارم می خوام مطالعه کنم اگه کاری با من داشتی صدام کن.لبخند تلخی گوشه لبم نشست که از چشم او دور نماند.در دل با خود گفتم،من چه کاری می تونم با تو داشته باشم چز اینکه لحظه ای کوتاه کنارم بشینی و عشقی پاک و بی ریا نثارم کنی نه اینکه خودت رو از ترس عشق بی حد و مرز من در آن اتاق حبس کنی.خواست وارد اتاق شود اما لحظه ای بعد مردد برگشت و نگاهم کرد انگار سکوت و نگاهم برایش عجیب بود.بالاخره هم طاقت نیاورد و گفت:
    - شقایق حالت خوبه؟
    شنیدن نام شقایق آنهم از زبان او دلم را لرزاند احساس می کردم آوای قلبم آنقدر زیاد است که او صدایش را می شنود!بلندشدم و چند قدم به او نزدیک شدم و با صدایی مرتعش گفتم:
    - نه حالم خوب نیست احسان جان!
    نزدیک شد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت:
    - تو تب داری؟چرا خودت و نپوشوندی؟حتما سرما خوردی باید دکتر خبر کنم.
    وقتی خواست دستش را از روی پیشانیم بردارد.محکم دستش را گرفتم و در حالیکه حلقه ای اشک درون چشمانم نشسته بود گفتم:
    - آره تب دارم اما به خدا سرما نخوردم.احسان جان من...من... دوست دارم تو در کنارم باشی.خواهش می کنم همین جا بمون.
    با این حرفهای من غافلگیر شده و همانجا ساکت ایستاده بود ،دوست داشتم این لحظه تا ابد ادامه داشته باشد و او همچنان در کنارم باقی بماند.سرم را بالا آوردم و در حالیکه نگاهم را به او دوخته بودم اشک می ریحتم،احساس کردم تمام غصه هایم به پایان رسیده.لحظه ای دستان نیرومندش را دور کمرم حس کردم اما....
    اما ناگهان بهمنی سهمگین روی سرم خراب شد و تمامی آن حرارت و گرما از بین رفت،احسان با تکانی مرا به عقب راند و خود نیز از من فاصله گرفت با لبهایی که به شدت می لرزید و به سفیدی گراییده بود و صدایی آرام گفت:
    - تو به من قول دادی شقایق یادت رفته با هم چه شرطی....
    نگذاشتم حرفش را تمام کند ،خودم را روی پاهایش انداختم و با عجز و لابه گفتم:
    - نه،یادم نرفته با من چه شرطی کردی که هرگز به طرفم نیایی باور کن سر قولم هستم ،فقط اینجا بمون اصلا من روی کاناپه می خوابم تو روی تخت خواب فقط نرو داخل اون اتاق لعنتی خواهش می کنم احسان....خواهش میکنم!
    دستهایم را گرفت و از زمین بلند کرد بعد نگاه زیبایش را که هزاران حرف ناگفته در آن پنهان شده بود را به من دوخت و گفت:
    - آخه برای چی اینو از من می خوای؟
    - برای اینکه با آهنگ نفسهات بخوابم فقط این طوری می تونم بعد از مدتها با آرامش بخوابم.
    خواستم دوباره به آغوشش پناه ببرم که ناگهان دستش را مشت کرد و محکم به دیوار کوبید:
    - برو عقب شقایق...برو......
    در یک لحظه به سرعت در اتاقش را گشود و خود را به داخل پرتاب کرد و در را قفل نمود درست مانند آهویی که از دست شکارش می گریزد.
    با خواری و ذلت خودم را روی تخت انداختم و بعد از مدتها باصدای بلند اشک ریختم،خاتون تقه ای به در زد و گفت:
    - خانم جان حالتون خوبه؟راستش چون صدای داد و فریاد شنیدم نگران شدم.
    باورم نمی شد من دختر آرامی که هرگز صدایم را بلند نمی کردم فریاد برآوردم:دست از سرم بردار برو پی کارت می فهمی:
    - خانم،آقا حالشون خوبه؟
    اینبار بلند تر فریاد زدم:
    - تو بی خود کردی اسم آقا رو آوردی،به تو چه مربوطه؟مگه بهت نمی گم از اینجا برو،دختره فضول سر فرصت خدمتت می رسم.
    دیگر صدای خاتون را نشنیدم اما من دیوانه شده بودمو دلم می خواست زمین و زمان را به هم بریزم بالشت پر قو را برداشتم و تمام پرهای داخل آنرا بیرون کشیدم و به هوا ریختم و جسد آنرا به وسط اتاق پرتاب کردم ،بعد در حالیکه اشکهایم را پاک می نمودم پشت میز تحریر نشستم و شروع به نوشتن شعری زیبا نمودم:
    ای که می پرسی زمن ماه را منزل کجاست؟
    منزل او در دل است ندانم دل کجاست؟
    لحظه ای بعد با عصبانیت آنرا ریز ریز نمودم و بلند شدم و نگاهی به دیوار لیمویی رنگ اتاق انداختم،انگار داشتند به من پوزخند می زدند.با صدای بلند گفتم:
    - منو مسخره می کنین بهتون نشون می دم!
    بزرگتریم ماژیک را برداشتم و روی دیوار نوشتم:همیشه قصه تلخ آدما رفتنه،رفتن و تنها شدن،
    گوشه ای دیگر نوشتم:
    دلم رنگ شب یلدا گرفته دلم از این دو رنگیها گرفته،
    من آن خورشید غمگین غروبم که سربر دامن دریا گرفته



  18. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


  19. #20
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    ABADAN
    سن
    23
    نوشته ها
    6,436
    تشکر
    6,008
    تشکر شده 3,152 بار در 1,579 پست

    پیش فرض پاسخ : رمان عاشقانه عاشقم باش...

    قسمت دوازدهم-1

    صدای اذان صبح مرا که هنوز داشتم می نوشتم به خود آورد،نگاهی به اتاق انداختم به زحمت می شد گوشه ای را پیدا کرد که از هجوم من در امان بوده باشه!همه دیوار ها با رنگ ماژیک قرمز و مشکی پر شده بود.دیگر توان حرکت در دستان و پاهایم نمی دیدم به سختی خودم را روی تخت انداختم و دیگر هیچ نفهمیدم صبح با صدای مرجان چشم گشودم:
    - خانم بلند نمی شید وقت نهاره،صبحانه هم که نخوردید.
    - ساعت چنده؟
    - یک و نیم ظهر.
    - چی؟یعنی این همه خوابیدم؟
    لبخندی زد و گفت:
    - چندان زیاد هم نخوابیدید،انگار دیشب حسابی مشغول بودین!بعد با دست به دیوارها اشاره کرد،به سرعت بلند شدم و هاج و واج اطرافم را نگریستم،خدایا خدایا چی می دیدم یعنی من این اتاق را به این روز در آورده بودم،آنقدر به مغزم فشار آوردم تا خاطره شب گذشته برایم زنده شد.مرجان گفت:
    - آقا به ما گفتند اتاق خود خانم پس هر طور دوست داشته باشند اونو تزیین می کنند،حالا بلند شین بریم پایین ایشان منتظر شما هستند.تازه از شرکت برگشتند خیلی نگران شما بودند از صبح چند با تلفن زدند و حالتون رو پرسیدن می خواستم بیدارتون کنم اما اجازه ندادن.
    کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
    - تو برو من خودم حاضر می شم و می آم.
    - چشم خانم هر چی شما بگین!
    با رفتن مرجان بلند شدم و نگاهی به کف اتاق انداختم دیگر اثری از پر و کاغذ نبود همه جا تمیز و مرتب شده بود انگار مرجان حسابی خرابکاریهای مرا تمیز کرده بود! به دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم وقتی به آینه نگاه کردم از دیدن چهره ام ترسیدم،چقدر من تغییر کرده بودم زیر چشمانم به گود نشسته بود مقداری پودر به صورتم زدم تا از آن حالت زردی بیرون بیاید.با خود گفتم،دیگه اون چشمهای عسلیت زیبایی نداره شقایق.اما خوب دیگه هیچ چیز برایم اهمیت نداشت،بگذار زیبا نباشی،تو که به هیچ دردی نمی خوری!دامن کوتاه لی پوشیدم با بلوز پشمی آبی رنگ و بعد موهایی شانه زده و افشان از پله ها پایین آمدم.کسی در سالن نبود میز غذا چیده شده بود اما من احسان و نمی دیدم.با خود گفتم،مرجان که می گفت پایین منتظرته پس کو کجاست؟صدای پچ پچ خدمتکاران را از آشپزخانه شنیدم که با هم صحبت می کردند نزدیک تر شدم بی بی جان گفت:
    - آقا اهل دعوا و مشاجره نیستن شما اشتباه می کنید!خاتون درحالیکه سیر داغش را زیاد می کرد گفت:
    - نه بی بی جان خودم صداشون رو شنیدم تازه آقا با ناراحتی در اتاق خودشون و به هم کوبید فکر کنم دیشب تو اتاق خودشون خوابیدن.اصلا تو بگو مرجان مگه نگفتی اتاق پُر از پَر بوده !مرجان گفت:
    - اگه دیوارهای اتاق و ببینید شاخ در میارین.
    تک سرفه ای که کردم باعث شد تا همشون سکوت کنند،احسان هم که از کتابخانه خارج می شد با دیدن من لبخندی زد و گفت:
    - ظهر بخیر عزیزم!
    - سلام ،ظهر شما هم بخیر،خسته نباشید!
    سعی می کرد نگاهم نکند،اما نگاهش روی پاهایم خیره ماند و بعد به آرامی گفت:
    - سرما نخوری؟
    بدون اینکه حرفی بزنم روی صندلی نشستم او هم همین طور،هر دو نهار را در سکوت و آرامش خوردیم انگار دیگر نمی توانست نقش بازی کند و ترجیح می داد سکوت کند.من هم درست از همان روز تغییر کردم و شدم موجود بی خیال دنیا،ساکت و کم حرف.
    روزها از پی هم گذشتند و سوز و سرمای هوا خبر از آمدن زمستان می داد،من که زمانی با اشتیاق پا به خانه باغ گذاشته بودم حالا دیگر تمام گلها و درختان برایم رنگ غم داشت.دیگر مانند گذشته برای به دست آوردن احسان تلاشی نمی کردم،انگار قوایم به تحلیل رفته بود و از من جز پوست و استخوان به جا نمانده بود.گاهی در روز بیشتر از چند کلمه بین ما رد و بدل نمی شدآن هم به خاطر حضور خدمتکاران که خود می دانستیم عجیب نگاهمان می کنند و پی به روابط سرد ما برده بودند ،فقط زمانی که آقای مظاهر بزرگ و فخری خانم به آنجا می آمدند احسان با عزیزم جانم گفتن قربان صدقه من میرفت که در برابر همه گفته هایش سکوت می کردم و بی اهمیت خود را مشغول می ساختم.من درست مثل یک رباط شده بودم که هر چه از او سوال می کردند جواب می داد ،در غیر این صورت کلامی به زبان نمی آورد.آنروز بعد از رفتن خانواده اش ،احسان دستم را کشید و مرا با سرعت به اتاق به ظاهر مشترکمان کشاندو در را محکم بست و گفت:
    - معنی این رفتارها چیه؟مگه قرار نذاشته بودیم که تظاهر به خوشبختی کنیم!به همین زودی یادت رفت؟چرا در حضور خانواده ام منو سکه یه پول کردی؟
    در دل به گفته اش پوزخند زدم،چطور می توانست این همه مدت را زود بداند.آرام گفتم:من که چیزی نگفتم!
    - حرف نزدنت از صد تا چوب بدتره ،اونقدر ساکت و در خود فرو رفته وبودی که مادرم از من پرید با همدیگه مشکل پیدا کردین؟شقایق بهتره از این پیله ای که دور خودت تنیده ای بیرون بیای و مثل روز های اول برخورد کنی،البته تو مجبور نیستی منو تحمل کنی هر زمان که خواستی می تونی منو رها کنی و به دنبال زندگی خودت بری ،قبلا هم بهت گفتم تو مختار و آزادی متوجه حرفهام شدی؟
    مانند بره ای مطیع و سر به زیر گفتم:بله متوجه شدم!
    احسان با عصبانیت مرا ترک کرد و من مغموم و افسرده به باغ رفتم هوای سرد زمستانی اجازه نداد زیاد در باغ قدم بزنم به سرعت به سالن برگشتم و روی صندلی رو به روی شومینه نشستم و در حالیکه شالم را محکم به دور خودم می پیچیدم به آتش خیره شدم،احساس می کردم زندگی برایم معنا و مفهومی ندارد به تنها چیزی که می اندیشیدم مرگ بود.احسان را به حد پرستش دوست داشتم . هرگز نمی توانستم او را ترک کنم اما دیگر شقایق سابق نبودم خودم خوب می دانستم که دچار یک بیماری روانی شدم که آگر ادامه پیدا می کرد آخر و عاقبت خوشی در انتظارم نبود.من ساعتها به آتش خیره می شدم و به آن کنده ها که در آتش می سوختند و به زندگیشان پایان می دادند حسادت می کردم!یکی از همین روز ها بود که نگاهی به اطرافم انداختم وقتی سالن را خالی از خدمه یافتم قطعه چوبی را که در حال سوختن بود از میان آتش بیرون کشیدم و به دامن خود گرفتم دامن بلند و پشمی ام شعله ور شد و شروع به سوختن نمود طوری که لباسهای دیگر و موهایم را نیز فراگرفت اما من ایستاده بودم و سوختن خود را تماشا می کردم .خدمتکاران با سرعت می دویدند و جیغ می کشیدند ،احسان را دیدم که با سرعت مرا به درون پتویی پیچید و درون آب استخر انداخت و خود نیز به درون آب پرید و مرا خارج نمود اما دیگر چیزی از من باقی نمانده بود جزصورتی سیاه و سوخته و بدنی که گوشت از آنها جدا شده بود و استخوانهای که نمایان شده بودند،احسان دست زیر سرم برد و آرا بالا آورد و گفت:
    - تو با خودت چیکار کردی شقایق؟تنها کلامی که توانستم به زبان بیاورم این بود :هیچکس و تو این دنیا به اندازه تو دوست نداشتم!و بعد دیگر هیچ نفهمید و روح از کالبدش جدا شد ،اما احسان را دید که بر سر خود می زند و شیون و فغان سر میدهد و صورت سوخته اش را می بوسد.



  20. کاربر مقابل از این پست ௸௫உƊ∂яЌళ∂ήĢέŁ تشکر کرده است.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1 2 3 4 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •