+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 3 نخستنخست 1 2 3
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 26 , از مجموع 26

موضوع: معرفی سرداران شهید و فرمانده هان شهيد ارتش سرفراز

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    معرفی سرداران شهید و فرمانده هان شهيد سرفراز

    شهید حمید باکری از اول تا آخر


    قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
    نام : حمید باکری
    نام پدر : حسين
    تاريخ تولد :-/9/1334
    محل تولد :آذربايجان‌غربي / اروميه
    تاریخ شهادت : 6/12/1362
    محل شهادت : جزيره مجنون
    طول مدت حیات :28 سال
    مزار شهید : مفقودالجسد
    آخرین سمت : قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا
    تولد و کودکی
    در آذر سال 1334 در شهرستان اروميه چشم به جهان گشود . در سنين كودكي مادرش را از دست داد و دوران دبستان و سيكل و اول دبيرستان را در كارخانه قند اروميه و بقيه تحصيلاتش را در دبيرستان فردوسي اروميه به پايان رساند. بعلت شهادت برادر بزرگش علي كه بدست رژيم خونخوار شاهنشاهي انجام شده بود با مسائل سياسي و فساد دستگاه آشنا شد . بعد از پايان دوران خدمت سربازي در شهر تبريز با برادرش مهدي فعاليت موثر خود را عليه رژيم آغاز كرد و خود سازي و تزكيه نفس شهيد نيز بيشتر از اين دوران به بعد بوده است .
    تحصیلات
    در سال 1355 ظاهراُ بعنوان تحصيل به خارج از كشور سفر مي‌كند ، ابتداء به تركيه و از تركيه جهت گذراندن دوره چريكي عازم سوريه ميشود و بعد به آلمان رفته و در دانشگاه اسم نويسي كرده و فقط يك هفته در كلاس درس حاضر مي شود.
    پس از پیروزی انقلاب اسلامی
    با هجرت امام«مد ظله العالي»به پاريس عازم پاريس مي شود و از آنجا هم جهت آوردن اسلحه به سوريه مي‌رود و با پيروزي انقلاب اسلامي به ايران مراجعت، جهت پاسداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي در مراكز نظامي مشغول فعاليت مي‌شود و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در سال 57 به عضويت سپاه درآمده و به عنوان فرمانده عمليات با عناصر دست‌نشانده امپرياليسم شرق و غرب كه در گروهكها و احزابي كه بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب شروع به فعاليت كرده بودند به مبارزه مي‌پردازد .
    در عمليات پاكسازي منطقه سرو و آزادسازي مهاباد ، پيرانشهر و بانه نقش مهم و اساسي داشته و در آزاد سازي سنندج با همكاري فرمانده عملياتي منطقه با استفاده از طرحهاي چريكي كمر ضد انقلاب وابسته و ملحد را در منطقه شكسته و باعث گرديد كه سنندج پس از مدتها آزاد گردد .
    ورود به بسیج و جنگ تحمیلی
    شهيد با فرمان امام مبني بر تشكيل ارتش بيست ميليوني مسئول تشكيل و سازماندهي بسيج اروميه شد ودر اين مورد نقش فعالانه و موثري ايفا نمود . هميشه از بسيجي‌ ها و از قدرت الهي آنها سخن مي گفت . با شروع جنگ تحميلي جهت مبارزه با بعثيون كافر به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد مراجعت نمود .
    مدتي در شهرداري بصورت افتخاري در سمت مسئول بازرسي مشغول خدمت گرديد و چون كار اداري نتوانست روح بزرگ او را آرام كند مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهي خط مقدم ايستگاه 7 آبادان را بعهده گرفته و به سازماندهي نيروهاي مردمي پرداخت . وي در زمره خاطراتش كه از بسيجي ها صحبت مي‌كرد مي‌گفت كه دو سه تا نوجوان بودند هر هر قدر اصرار كرديم كه پشت جبهه كار كنند قبول نكردند و شروع كردند به گريه كردن كه بايد ما در خط مقدم باشيم و مي‌گفت : اينها به انسان نيرو مي دهند و باعث تقويت ايمان در آدمي مي‌شوند .
    شرکت در عملیات های مختلف
    بعد از بازگشت مرتب از مزاياي جنگ كه بقول امام اين جنگ يك نعمت است كه فرزندان اين مملكت را الهي كرده و آنها را از زندگي دنيايي به معنويت كشانده است [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] حميد براي مدتي از سوي جهاد سازندگي مسئوليت پاكسازي مناطق آزاد شده كردنشين در منطقه سرو را عهده دار گرديد كه در آن شرايط كمتر كسي مي‌توانست چنان مسئوليتي را بپذيرد . سپس بعنوان مسئول كميته برنامه ريزي جهاد استان تعييين شد و چون در هر حال جنگ را مسئله اصلي مي‌دانست و مي‌انديشيد كه در جبهه مفيدتر است حضور دائمي‌اش را در جبهه هاي نبرد با صدام متجاوز از عمليات فتح‌المبين شروع نمود ، در عمليات بيت‌المقدس فرمانده گردان تيپ نجف اشرف بود و با تلاشي كه نمود نقش موثري در گشودن دژهاي مستحكم صداميان در ورود به خرمشهر را داشت و بالا‌خره با لشكر اسلام پيروزمندانه وارد خرمشهر شد و بعد از عمليات رمضان براي فعاليت دائمي در سپاه پاسدارن مصمم گرديد .
    در عمليات موفقيت‌آميز «مسلم‌بن‌عقيل» بعنوان مسئول خط تيپ عاشورا استقامتش در ارتفاعات سومار يادآور صبوري و شجاعت ياران امام حسين (علیه السلام ) بود كه چندين بار خودش در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجك دستي به صداميان شركت نمود و از ناحيه دست مجروح شد و بر حسب شايستگي كه كسب نمود از طرف فرماندهي كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عنوان فرمانده تيپ حضرت ابو‌الفضل (علیه السلام ) منصوب گرديد .
    بعد از عمليات والفجر مقدماتي بعنوان معاون لشكر 31 عاشورا راه مولايش حسين بن علي (علیه السلام) را ادامه داد استقامت و تدابيرش در مقابل صداميان هميشه براي يارانش الگو بود شركت در عملياتهاي والفجر 1 و2 و4 از افتخاراتش بود كه هميشه دوش بدوش برادران رزمنده بسيجي‌اش در خطوط اول حمله شركت داشت و با خونسردي زيادي كه داشت هميشه فرماندهان زير دستش را به استقامت و تحمل شدايد صحنه هاي نبرد ترغيب مينمود و به آنها ياد مي‌داد كه چگونه با دست خالي از امكانات مادي در مقابل دشمن كه سراپا پوشيده از زره و پيشرفته ترين امكانات جنگي عصر حاضر مي‌باشد فقط بااتكاء به ايمان و روش حسيني بايد جنگيد .
    عروج
    در والفجر يك از ناحيه پا و پشت زخمي و بستري گشت كه پايش را از ناحيه زانو عمل جراحي كردند . اطرافيانش متوجه بودند كه از درد پا در رنج است ولي هيچوقت اين را به زبان نياورد و بالا‌خره در عمليات فاتحانه خيبر با اولين گروه پيشتاز كه قبل از شروع عمليات بايستي مخفيانه در عمق دشمن پياده مي‌شدند و مراكز حساس نظامي را به تصرف در مي‌آوردند و كنترل منطقه را در دست مي‌داشتند عازم گرديد و در ساعت 11 شب چهارشنبه 3 اسفند 62 شروع عمليات خيبر بود كه با بي سيم خبر تصرف پل مجنون (كه به افتخارش پل حميد ناميده شد)در عمق 60 كيلومتري عراق را اطلاع داد . پلي كه با تصرف كردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نيروههاي موجود در جزاير را فراري دهد و يا نيروي كمكي براي آنها بفرستد در نتيجه تمام نيروههايش در جزاير كشته يا اسير شدند و اين عمل قهرمانانه فرمانده و بسيجي‌هاي شجاعش ضمانتي در موفقيت اين قسمت از عمليات بود و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نيروههاي زرهي دشمن فقط با نارنجك و آرپي جي و كلاش ولي با قلبي پر از ايمان و عشق به شهادت خودش و يارانش در حفظ آن پل مهم جنگيدند و در همانجا به لقاء‌الله پيوسته و به آرزوي ديرينه‌اش ديدار سرور شهيدان امام حسين (علیه السلام ) نايل آمد .
    به جاست ياد شود از يار باوفايش شهيد مرتضي ياغچيان معاون ديگر لشكر عاشورا مه ادامه دهنده راه حميد بود و بعد از شهادت حميد سنگر او را پر كرد و عاقبت او هم بعد از دو روز مقاومت در سنگر حميد بشهادت رسيد .
    روحش شاد و يادش گرامي باد. او هم از رزمندگان امام حسين (علیه السلام ) بارها در عمليات زخمي شده و رشادت ها نشان داده بود و شايد بخاطد علاقه زيادي كه اين دو برادر بهم داشتند و پشتيبان هم در صحنه هاي نبرد بودند در يك سنگر بشهادت رسيدند و ياد آور شجاعت و شهامت و استقاما حسين گونه در صحنه هاي نبرد حق عليه باطل شدند.
    شهيد حميد باكري در اين چند سال اخير لحظه‌اي ‎آرامش نداشت دائماً در تلاش بود و چنانچه در وصيتنامه‌اش هم قيد كرده معتقد به كسب روزي از راه ساده نبود ، از نمونه‌ بارز يك انسان متقي بور و صفاتيكه در اول سوره مباركه بقره و نيز حضرت علي (علیه السلام ) در خطبه همام در مورد متقين فرموده‌اند در او عينيت مي‌يافت . (1)
    خاطره ای از شهید به روایت همسرش
    شهادتش دل خيلي‌ها را شکست، به خصوص برادرش مهدي را و به خصوص وقتي که يادش مي‌افتاد مهمات به دستش نرسيده و تنها توي آن محاصره مانده من هم آنجا بودم کنار آقا مهدي. عراقي‌ها سعي داشتند تانک‌هايشان را عبور بدهند اين طرف و بچه‌ها فقط با آرپي‌جي جلويشان ايستاده بودند...
    بعد از رفتن حميد چهر‌ه‌ي آقا مهدي خيلي عوض شد. در هر سکوتش و هر آرامشش آدم حسن مي‌کرد بر‌مي‌گردد به طرفي خيره مي‌شود که حميد شهيد شده بود و او نتوانسته بود برود بياوردش. (2)
    خصوصیات شهید
    گفتارشان از روي راستي ، پوشاكشان ميانه روي‌ ، رفتارشان به فروتني ، از آنچه خداوند برايشان روا نداشته چشم پوشيده‌اند و به علمي كه آنانرا سود رساند گوش فرا داشته‌اند ، دلهايشان اندوهناك است و آزارشان ايمن و بدنهايشان لاغر و خواستني است و نفسهايشان با عفت و پاكيزگي است .
    وي به مسئله ولايت يقين داشت و معتقد بود كه فقط با اين طريق مي‌توان انسان شد و لا غير .انساني خالص بود براستي كه شيعه علي (علیه السلام ) بود ، در همه حال خدا را مي‌ديد و رضايت او را در نظر داشت و از من شيطاني فرار مي‌كرد . ظواهر دنيا در نظر او خيلي كم ارزش مي‌نمود و از وابستگي‌هاي شرك آلود بشدت وحشت داشت و فرا ر مي‌كرد ، اهل عمل بود نه اهل حرف و بالا‌خره تمام حرفهايش را در شهادتش گفت و دعاي هميشگي او در نماز كه با التماس از خدا مي‌خواست (اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك) در ششم اسفند ماه سال 62 مستجاب شد و مختصر شدحي كه گذشت دوران طي شده شهيد در اين دنيا بود . اگر بخواهيم حق مطلب را ادا كنيم و از رشادتها و اخلاصها ، عظمت روح ، صبر ، استقامت و آنچه كه بود سخن بگوئيم زبان ما قاصر و قلم ناتوان خواهد بود .
    از شهيد دو امانت در بين ما است احسان 3 ساله و آسيه 11 ماهه كه انشاءالله دعاي خير امام امت فرزندان خلف پدرشان خواهدكرد . (3)
    ردپاي نور
    مسووليت شهيد تاريخ عمليات نام عمليات
    - 02/01/1362 فتح المبين 1
    فرمانده يكي از گردانهاي تيپ نجف اشرف 10/02/1361 بيت المقدس 2
    - 23/04/1361 رمضان 3
    - 09/07/1361 مسلم بن عقيل 4
    - 17/11/1361 والفجر مقدماتي 5
    - 21/01/1362 والفجر1 6
    - 29/04/1362 والفجر2 7
    - 27/07/1362 والفجر4 8
    قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا 03/12/1362 خيبر 9

    پی نوشت ها :
    (1) برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا
    (2) کتاب به مجنون گفتم زنده بمان / راوي: همسر شهيد
    (3) برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا

    منابع :
    سایت ساجد
    سایت صبح




  2. کاربر مقابل از این پست mum's Angel تشکر کرده است.


  3. #21
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    آثارمنتشر شده درباره ی شهید

    سردار شهید حسین محجوب سومین فرزند پسر خانواده بود و نور چشم همه؛ خوش اخلاق بود و مودب، هم در خانه هم در مدرسه؛ یا مشغول درس خواندن بود و یا مشغول کار در مزرعه.
    سالهای آخر دبیرستان بود که به مبارزان انقلابی ملحق شده بعد از پیروزی انقلاب از تربیت معلم فارغ التحصیل شد.
    مربی قرآن بود و مربی پرورشی، با شروع جنگ به جبهه رفت تا ادای دین کند و بالاخره در 29 اردیبهشت سال 1365 آرام گرفت.

    بسمه تعالی
    یک روز با خوشحالی به خانه آمد، یک کتاب در دستش بود، مستقیم به اتاق رفت، کتاب را بوسید و آن را در طاقچه گذاشت، وقتی دقت کردم دیدم کتاب قرآن است، گفتم حسین جان این کتاب قرآن را از کجا خریدی؟
    گفت: پیش حاج رجب علی چند سوره ای را که بلد بودم خواندم، می خواست به من جایزه بدهد، گفتم برایم از مشهد یک کتاب قرآن بیاورید.
    حاج رجب علی از قاریان روستایمان بود و حسین یک کودک هشت ساله!
    چند روز بود احساس می کردم می خواهد چیزی بگوید، اما رویش نمی شود. به مادرش گفتم: ببینید چه مشکلی برایش پیش آمده؟
    فهمیدم به خاطر خرید وسایل مدرسه، پول توجیبی اش تمام شده و حالا رویش نمی شود دوباره پول بگیرد در حالی که من فقط هفته ای ده تومان به او پول توجیبی می دادم.
    با هم اتاقی در شهر اجاره کرده بودیم و درس می خواندیم، تا آخر هفته هم نمی توانستیم به روستا برویم، بعضی روزها پیش می آمد که به دلیل خرید وسایل مربوطه برای مدرسه پولمان تمام می شد و نمی توانستیم غذایی برای خودمتان تهیه کنیم. برای من خیلی سخت بود و مدام اظهار ناراحتی می کردم و تصمیم گرفتم درس و مدرسه را رها کرده و به روستا برگردم، اما او خیلی راحت با شرایط کنار می آمد و برای صرفه جویی در پولهایمان اکثر روزها روزه می گرفت.
    امتحانات آخر سال بود و ما چند نفری قرار گذاشته بودیم برای درس خواندن به صحرا رفته و در هوای آزاد مطالعه کنیم. چند ساعتی کنار یک جوی آب نشستیم و مشغول درس خواندن شدیم، ناگهان حسین از آب جوی بر روی مومنی ریخت و با خنده گفت: بسه دیگه این قدر خواندی کله ات داغ شده، بگذار خنکت کنم!
    و در چند لحظه روی همه ی ما آب پاشید، مومنی نگاهی به همه کرد و رو به حسین گفت: خودت خواستی!
    و همه با هم حسین را درون آب انداختیم، می دانستیم که حریف همه ماست به همین دلیل تا می خواست از آب بیرون بیاید همه فرار می کردیم، روز بعد فکر می کردم حتما خیلی از دستمان عصبانی است ولی وقتی او را دیدم با روی باز به طرفم آمد و گفت: لااقل می گذاشتید لباس هایم را در بیاورم تا مادر دیگر به زحمت نیفتد.
    و همیشه از آن روز به عنوان یکی از بهترین خاطراتش یاد می کرد، البته از بچه های آن روز فقط من و جعفری مانده ایم، آزاد و مرتضی هم مانند محجوب در مزار شهدا آرام گرفته اند.
    یک روز بعد از تظاهرات به طرف مدرسه راهنمایی که قبلا خودمان آن جا درس می خواندیم رفتیم، می خواستیم هر چه عکس شاه است از توی کلاس ها و دفتر مدرسه جمع کنیم.
    وارد دفتر که شدیم ناگهان حسین لحظه ای ایستاد، نگاهش کردم صورتش از شدت عصبانیت برافروخته شده بود. ولی چند لحظه بعد به خودش مسلط شد، عکس شاه را که بقیه از روی دیوار برداشته بودند گرفت و با غیظ تمام ریز ریز کرد و ریخت جلوی پای یکی از معلم ها، و به او گفت: هنوز هم شاگردانت را به خاطر نوشتن نام خدا و پیامبر تنبیه می کنی؟!
    یادم آمد این همان آقا معلم خط خودمان است که چند سال پیش حسین را به خاطر خوش نویسی نام خدا و پیامبر تنبیه کرد و بعد هم از کلاس اخراجش کرد.
    او آن روز به راحتی توانست تلافی تنبیه معلمش را بکند ولی به پاره کردن عکس شاه بسنده نکرد و از مدرسه بیرون آمد!
    به علت کمبود نفت و نبودن وسایل گرما زا، خیلی از روزها کلاس های درس مدرسه تعطیل می شد ولی حسین از فرصت استفاده می کرد، یک چراغ والور کوچک را به مسجد می برد بچه ها را دور خودش جمع می کرد و به آنها درس قرآن می داد.
    نوبت آبیاری داشتیم با هم سر زمین رفتیم تا آب را به طرف باغ خودمان ببریم، وقتی به باغ رسیدیم نگاه به ساعت کردم چند دقیقه ای به دوازده باقی مانده بود شروع به کار کردم تا مسیر آب را به طرف باغ تغییر دهم، حسین بیل را از من گرفت و گفت: داری چکار می کنی برادر؟
    گفتم اگر زودتر کار را شروع کنیم، زودتر هم تمام می کنیم و به خانه بر می گردیم ولی حسین ساعت را نشانم داد و گفت: نوبت آب ما ساعت دوازده است و هنوز ساعت دوازده نشده تو که نمی خواهی به خاطر چند دقیقه خودت را مدیون کنی!
    یک روز حسین برایمان آب گوشت گذاشت و برای انجام کاری از خانه بیرون رفت به من هم سفارش کرد مواظب غذا باشم، تا وقتی اهل خانه بر می گردند غذا آماده باشد، اتفاقا من مشغول تماشای تلویزیون شدم و غذا سوخت. از شدت ناراحتی شروع کردم به گریه کردن، می ترسیدم حسین از دستم عصبانی شود ولی سید حسین نه تنها دعوایم نکرد بلکه دست به کار شد و دوباره خودش برایمان شام تهیه کرد.
    مدتی بود اخلاقش عوض شده بود. در عین حالی که با محبت و احترام زیاد با همه رفتار می کرد ولی می شد احساس کرد که چیزی را از بقیه پنهان می کند به همین دلیل یک شب که بدون اطلاع دیگران از خانه خارج شد تعقیبش کردم تا این که وارد خانه ای شد، مدتها نمی دانستم در آن خانه چه خبر است و سید حسین چرا به آن خانه رفت و آمد می کرد، تا این که بالاخره فهمیدم بچه های انقلابی در آن خانه جلسات مخفیانه دارند و سید حسین هم وارد تشکیلات آنها شده است.
    یک روز آمد و گفت: می خواهم به مشهد بروم، تو هم می آیی؟ گفتم: اولا پولش را ندارم، دومش برای چه کاری به مشهد برویم؟
    گفت: من پولش را تهیه کرده ام، کار هم؛ چه کاری مهم تر از مبارزه و تظاهرات. بالاخره راضی ام کرد و با هم راهی شدیم، روزهای شلوغی بود، گاهی اوقات مجبور می شدیم ساعتها در خانه هایی که درشان را به روی مردم باز می گذاشتند پنهان شویم، اما حسین خسته نمی شد و تا روز 21 بهمن ماه در مشهد ماند.
    روزی که از رادیو خبر شهادت شهید بهشتی پخش شد، قصد کردم بروم پیش سید حسین، خیلی ناراحت بودم و می خواستم با کسی حرف بزنم تا بلکه کمی آرام شوم، ولی او در خانه نبود و برای درو گندم به صحرا رفته بود. به ناچار به مزرعه ایشان رفتم، وقتی قیافه ی گرفته ام را دید فهمید اتفاقی افتاده و من می خواستم از تسلای خاطرام باشد. خبر شهادت شهید بهشتی را با گریه برایش تعریف کردم، ولی سید حسین از شنیدن این خبر به شدت آشفته شد و آن قدر گریه کرد که خون به دماغ شد و از حال رفت.
    معمولا از تلفن مدرسه همه استفاده می کردیم، هم برای کارهای اداری و هم برای کارهای شخصی خودمان، یک روز دیدم سید حسین با تلفن با امام جمعه ی شهر صحبت می کند، او از امام جمعه می پرسید: چون بعضی وقت ها از تلفن مدرسه برای انجام کارهای شخصی ام استفاده می کنم، برای آنکه حقی بر گردنم نماند وجه تلفن را به کجا و چگونه باید پرداخت کنم!
    بالاخره بعد از شش ماه اولین حقوق خود را دریافت کردیم، پول خوبی به دستمان آمده بود، حقوق شش ماه را یک جا داده بودند، هر کس نقشه ای برای پولش می کشید یکی می خواست ازدواج کند، یکی می خواست اتومبیل بخرد، بعد از مدتی پرسیدم راستی تو پولهایت را چه کردی؟
    گفت: به پدر و مادرم دادم، هیچ زمین و ماشین و خانه ایی به اندازه زحمتی که آنها برایم کشیده اند ارزش نداشت که برایش پول بدهم!
    معلم روستایمان بود، روستای باغان. من شاگرد کلاس سوم بودم و البته یک شاگرد تنبل. آقای محجوب خیلی سعی می کرد مرا راه بیندازد تا عقب ماندگی درس هایم جبران شود و بتوانم پا به پای بچه ها پیش بروم، ولی من همچنان بازیگوشی می کردم و نسبت به درس و مدرسه بی توجه بودم، یک روز طبق معمول درس را بلد نبودم آقای محجوب مرا از کلاس بیرون برد و گفت: چرا کاری می کنی که مجبور شوم جلوی بچه ها سر زنشت کنم و حرفی بزنم که جلوی بقیه خجالت بکشی، آن روز آقای محجوب به جای تنبیه من، چوبش را به دیوار می زد تا بچه ها فکر نکنند من تنبیه نمی شوم و با سایرین فرقی دارم و من، هم به خودم و هم به او قول دادم دست از بازیگوشی بردارم و به طور جدی درس بخوانم.
    خودم خیلی متوجه نبودم. ولی ظاهرا خیلی تک روی می کردم و اکثرا عقیده و نظر خودم را به دیگران تحمیل می کردم و یا اصلا همان را اجرا می کردم بدون این که به نظر دیگران توجهی داشته باشم. یک روز سید حسین ازم پرسید: به نظر تو برای حل یک مشکل با انجام یک کار یک نفر بهتر می تواند عمل کند یا این که چند نفر با هم مشورت کنند و همکاری داشته باشند؟ من هم گفتم خوب مسلم است که وقتی چند نفر با هم تبادل نظر کنند به نتیجه ی بهتری می رسند.
    سید حسین هم گفت: پس انشاالله از این به بعد با هم کارها را انجام خواهیم داد و از نظر و عقیده همه استفاده خواهیم کرد، بدون این که اشاره ای به رفتار من داشته باشد.
    بعد از ازدواج تعریف می کرد، یکبار در یکی از عملیاتها بد جوری آتش دشمن بر روی ما می بارید، احساس می کردم هر لحظه ممکن است شهید شوم، شروع کردم به خواندن آیاتی از قرآن تا آمادگی شهادت را داشته باشم ولی در یک لحظه به یاد ازدواج افتادم و در دل دعا کردم کاش هنوز زنده بمانم تا بتوانم ازدواج کنم، ناگهان گلوله ایی از کنار گوشم رد شد به طوری که حرارتش را به روی لاله ی گوشم احساس کردم، همان شب فهیدم که قسمتم است که ازدواج کنم!
    مراسم جشن عروسی اش بود، تصمیم گرفته بودیم کوچه را چراغانی کنیم، شور عجیبی در همه افتاده بود و هر کسی مشغول کاری بود. من هم در خانه مشغول کاری بود، وقتی کمی سرم خلوت شد به کوچه رفتم ببینم چه کار کرده اند، دیگر چیزی به آمدن میهمان ها نمانده بود، ولی دیدم رشته سیم و چراغ ها هنوز هم گوشه ی حیاط است، پس کی می خواهید این چراغ ها را وصل کنید، سید حسین به طرفم آمد و گفت:
    مادر جان، مادرهای زیادی آرزو داشتند پسرهایشان را داماد کنند ولی برایشان حجله شهادت بستند، چه طور حاضر می شوی در مقابل چشم آن ها برای عروسی پسرت خانه و کوچه را چراغانی کنی؟
    همیشه در دعای قنوت نمازش می خواند: الهم الرزقنا شهادت فی سبیل اله.
    یک روز ناراحت شدم و گفتم: شما که آرزو داشتی آن قدر زود بمیری پس چرا زن گرفتی؟ مقابلم نشست و گفت: من که آرزوی مرگ نمی کنم، آرزوی شهادت می کنم. بین مرگ معملی و شهادت زمین تا آسمان تفاوت است.
    یک روز خوشحال و خندان به خانه آمد و 20 هزار تومان پول مقابلم گذاشت و گفت: این هم وام ازدواج، حالا دوست داری با این پول چکار کنیم؟ کمی فکر کردم و گفتم: خوب این پول زیادی است. وسایلی را که کم داریم می توانیم بخریم و یا هر چیزی را که شما بگویید آن را می خریم.
    گفت: دوست داری با این پول به سفر برویم؟
    و با هم به جنوب رفتیم به دزفول، سوسنگر، حمیدیه و ...
    مدام با هم سر رفتن به جبهه بگو مگو می کردند، محمد علی می گفت: باید یکی از ما به جبهه برویم و بهتر است تو پیش پدر و مادر بمانی و سید حسین می گفت:
    چون تو ازدواج کرده ای و زن و بچه داری بهتر است تو بمانی و من بروم و هیچ کدام کوتاه نمی آمدند.
    بالاخره قرار شد قرعه کشی کنیم و قرعه به نام حسین افتاد؛ هنوز صدای کف زدنهایش در گوشم است. از خوشحالی فریاد می زد خدایا شکر.
    ماه مبارک رمضان بود، حسین برای رفتن به جبهه آماده می شد، اصرار کردم چند روزی رفتنش را عقب بیندازد ولی فایده ای نداشت.
    گفتم: ماه رمضان است و مجبور می شوی روزه هایت را بخوری. گفت: در جبهه می توانم روزه بگیرم ولی نمی توانم این جا بجنگم.
    ساکش را روی دوشش انداخت و رفت، این آخرین اعزام او بود!
    دیدمش با دوچرخه دارد می رود، صدایش کردم و گفتم: پس چه شد سید حسین قرار بود این بار با هم برویم؟ گفت: چند روز دیگر اعزام است، آماده باش گفتم: تو که همیشه جبهه ای، سهمت را رفته ای و دینت را ادا کرده ایی. این دفعه را بگذار به عهده ما و آن های که تا حالا نرفته اند! گفت: دفاع از دین و کشور وظیفه ی همه ی ماست؛ من و شما هم ندارد.
    گوسفندی را آماده کرده بودیم تا هر وقت از جبهه برگشت برایش عقیقه کنیم ولی حسین گوسفند را به طویله برگرداند و گفت: من راضی نیستم به خاطر من جانداری را بی جان کنید.
    شب عملیات بود، بچه ها گوشه و کنار نشسته بودند و حرف ها و سفارش های آخر را می گفتند، بعضی ها هم وصیت نامه می نوشتند، حسین در تپه های سایت چهار نشسته بود. نزدیکش که شدم دیدم از شدت گریه چشمانش قرمز شده، به شوخی گفتم:
    چیه سید؟ برای خانه و اهل و عیال دلت تنگ شده یا از شهید شدن می ترسی. نگاهی به من کرد و گفت: نه، می ترسم عملیات تمام بشود و من باز هم شهید نشده باشم !
    برای خداحافظی به خانه آمده بود، یکی یکی با همه خداحافظی کرد، تا نوبت به من رسید، به دلیل بیماری در رختخواب بستری بودم، کنارم نشست، بغلش کردم و حسابی بوسیدمش، حس عجیبی داشتم، او هم راحت بود و مانع من نمی شد وقتی زیر گلویش را هم بوسیدم، گفت: خوب راحت شدی دیگه اجازه می دی برم؟ و رفت. ..
    خبر رسید آقا معلم سابق ده شهید شده و امروز در شیروان تشییع می شود با بچه هایی که قبلا شاگردش بودیم راه افتادیم به طرف شیروان، از باغان تا شیروان راه کمی نیست ولی ما پول نداشتیم سوار ماشین شویم، بنابراین پیاده راه افتادیم وقتی به شیروان رسیدیم، دیدیم شهید را برای دفن به روستای گلیان برده اند و ما دوباره پیاده به طرف روستا راه افتادیم، هیچ کس نه اعتراضی می کرد و نه حرفی می زد؛ همه می دانستیم شهید سید حسین بیشتر از این به گردن ما حق دارد!
    مدتی برای انجام وظیفه به سمت معراج شهدا مهران منتقل شدم، کار آسانی نبود، شهدایی را که می آوردند باید شناسایی می کردیم و آن ها را به شهر محل زندگیشان انتقال می دادیم، یک روز در میان شهدا دوست دیرین خودم را دیدم، دوست و هم اتاقی که زمانی به خاطر تنگدستی روزه می گرفتیم ولی خوش بودیم! و حالا مجبور بودم اسم و مشخصاتش را روی جنازه اش بگذارم.
    سید حسین به آرامشی که دنبالش بود رسیده بود و من هنوز اندر خم یک کوچه بودم !




  4. #22
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ميهن-بلوك سرپرستان-واحد خودم
    نوشته ها
    12,725
    تشکر
    2,446
    تشکر شده 12,500 بار در 4,033 پست

    پیش فرض

    سردار شهید احمدیان دیلمی



    آقا حمیدبنا به فرموده ی مادر مکرمه اش؛از کلاس چهارم ابتدایی مقید به نماز یومیه اش و حتی اقدام به روزه داری می کرد
    وبا عشق وعلاقه وافر مسائل و برنامه های مذهبی و اسلامی را دنبال می کرد تا جسم وروحش را برای ورود به سن تکلیف
    و عبادت عاشقانه به درگاه حضرت دوست آماده سازد.ایشان نه تنها به واجبات بلکه به بسیاری از مستحبات مقید بودو به همین
    سبب روح بلبد و بی آلایش او همیشه در سیر عرفانی وروحانی به سر می بردوآنقدر به خداوندتبارک وتعالی نزدیک شده بودکه
    سیمایی نورانی وجذاب پیدا کرده بودچهره ای که در دل هر بیننده ای می نشست .یکی از دوستانش می گوید: اولین بار وقتی باآقا
    حمید آشنا شدم 3سال قبل از شهادتش بود،جوانی با چهره ی نورانی و بسیار منظم و متین مودب به طوری که به دلم نشست وبالا
    فاصله با وی طرح دوستی ریختم.
    شهید بزرگوار حمید احمدیان در سال1353موفق به اخذ دیپلم گردیدو از همان زمان نیز فعالیتش را مخفیانه علیه حکومت
    ظلم واستبدادپهلوی آغاز کرد.وبرای ادامه تحصیل وارد دانشگاه شیراز شدودر رشته ی اقتصادو درمقطع کارشناسی مشغول به
    تحصیل گردیدودر ایام فراغت از درس دانشگاه در منزل عمه اش در شیراز روزگار را سپری کردو از دانشجویان مبارز
    مسلمانی بود که از هیچ گونه تلاش و کوششی برای برملا ساختن چهره پلید حکومت جوروستم باز نماند.و به تدریج دامنه فعالیت
    اواز شیراز به تهران گیلان نیز گسترده گشت.
    مادر مکرمه شهید می گوید:از ترس ماموران ساواک تمامی کتابها و جزوه ها ی آقا را داخل پلاستیکی می کردم ودر حیاط
    منزل چاله های حفرو کتابها یش رادرآنجا نگهداری می کردم.
    شهید حمید احمدیان در کنار تحصیل وفعالیت های سیاسی و مذهبی اش از خانواده هیچ گهاه غفلت نمی ورزیدوسعی می کرد به
    هر شکلی که هست خانواده راهم کمک ومساعدت نمایدونیزازمحبت وعطوفت خاصی نسبت به اطرافیان دورو نزدیک دوستی
    ومهر می ورزید.ودر تصمیم گیری بسیارخوش فکروزا ابتکارات خاصی برخوردار بودو به همین علت مرجع اخذتصمیم دوستان
    بستگان نیز بود.
    بعداز پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت بسیج ودر سال 59به عضویت سپاه پاسدارن شیراز درامدوابتدا به عنوان مسئول
    تبلیغات مشغول به خدمت شد.پس از مدتی به عنوان قائم مقام سپاه گوار شیرازمشغول به فعالیت شد.
    اما دیری نپاید که توان مندی های شهید بزرگوار حمید احمدیان را مسئولین مشاهده کرده ووی را به عنوان فرمانده سپاه گوار
    شیرازبرگزیدند.ایشان در طول مدتی که در سپاه شیراز مشغول به خدمت بود.علاوه بر کارهای اداری به امورات دیگر نیز ر
    سیدگی می کرد ودر هر کجا وهرمکان که نیاز به حضورش را احساس میکرد خالصانه شرکت می نمود.
    وی رسیدگی به امور خانواده ی شهدا ،خصوصا فرزندان شهدا،از جمله کارهایی بود که مخلصانه وبادقت پی گیری می کردو شا
    هد عینی این ادعا خانواده ی معظم شهدای گوار هستند.
    باآغاز جنگ تحمیلی نابرابری از سوی دشمنان اسلام وانقلاب آقا حمید،آرام وقرار نداشتوسودای دفع متجاوزین بعثی رادر سر
    می پرورانیدوبه همین سبب با خانواده خصوصا مادرش به گفتگونشست وخواست آنها راآماده شنیدن خبر شهادتش نماید،وسپس
    به میدان نبردبا خصم متجاوز عازم مناطق جنگی شدودر عملیات بیت المقدس شرکت کرد.
    سرانجام این بنده ی پاک ومخلص خدا وفرمانده،جوان شجاع در تاریخ 15/2/61در عملیات غرورآفرین بیت المقدس در جبهه دار
    خوین بر اثراصابت خمپاره دشمن حق را لبیک گفت و به عرشیان پیوست وپس از تشییع با شکوه در شیراز ولاهیجان وسیاهکل
    در جوار شهدای سیاهکل ماوا گزید.
    دردیداری که با مادر مکرمه اش داشتیم ایشان حرفی زدنددلمان آتش گرفت بیان نمودند که حمید من شبها به خوابم می آیدوحتی
    بعضی وقتا من رااز خواب بیدار می کند ؛به حمید می گویم عزیزم الان که وقت نماز شبست ،می گویدمادربلندشو بلندشو.در شبانه
    روز چندبار من رااز خواب بیدار میکند،این امر گواه بر زنده بودن شهیدان می باشد.
    [ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون]
    شهیدان زنده اند الله اکبر به خون غلتیده اند الله اکبر
    امیدوارم راه وروش ما خدایی وپیرو راه شهدا بوده باشد.
    نشانیت را گم کردم ،از مادرت از مادرت پرسیدم گفت قطعه 62 ردیف اول
    آمدم ولی یادم آمد میگفتی قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد؛توهم غزل بودی قطعه قطعه


    اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)




  5. کاربر مقابل از این پست mum's Angel تشکر کرده است.


  6. #23
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2012
    محل سکونت
    از پشت این همه کابل و سیم دیگه چه فرقی می کنه؟
    نوشته ها
    3,044
    تشکر
    13,083
    تشکر شده 13,579 بار در 3,054 پست

    پیش فرض پاسخ : معرفی سرداران شهید و فرمانده هان شهيد ارتش سرفراز


    سرلشکر خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه


    سید علی اقبالی دوگاهه هفتم مهرماه 1326 در محله دوگاهه پایین‌بازار رودبار در خانواده‌ مذهبی و متدین به دنیا آمد.

    وی پس از گذراندن دوران کودکی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و در دبیرستان امیرکبیر به ادامه تحصیل پرداخت و توانست از این دبیرستان مدرک تحصیلی دیپلم را اخذ کند.
    اقبالی دوگاهه در 13 آذرماه 1346 به استخدام نیروی هوایی درآمد و پس از طی آموزش‌های نظامی و موفقیت در آزمون‌های زبان انگلیسی، مهارت‌های فنی و تخصصی، انجام دوره‌های پرواز و پرواز مقدماتی با هواپیمای پاپ و اف-33 در دانشکده پرواز در 25 مرداد 1347 برای تکمیل دوره خلبانی و پرواز با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به همراه دو نفر از دانشجویان به پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای آمریکا اعزام شد.

    وی پس از بازگشت از این دوره آموزشی در چهارم بهمن 1348 به عنوان افسر خلبان شکاری تاکتیکی فعالیت خود را آغاز کرد.

    اقبالی ‌دوگاهه در سال 1354 ازدواج کرد و ثمره این ازدواج یک پسر به نام «افشین» یکی از پزشکان حاذق کشور و از افتخارهای ایران اسلامی است.

    اقبالی عاشق پرواز بود و با توجه به مسئولیت‌های مهمی که به عهده داشت هرگز از فعالیت‌های پروازی دور نشد و جرات و جسارت در پروازهای عملیاتی از وی استادی ماهر و برجسته ساخته بود.

    وی به دلیل آگاهی‌های بالای علمی، مهارت فنی و تخصصی در پروازهای تاکتیکی و عملیاتی در کمترین زمان توانست به سطح لیدری ارتقا یابد.
    او مسئولیت‌هایی در پایگاه‌های بوشهر، دزفول، تبریز و ستاد نیروی هوایی تهران داشت و سرپرست و صاحب پست‌های راهبردی معلم خلبانی، رئیس شعبه اطلاعات و عملیات فرماندهی گردان 23 شکاری و افسر ناظر اجرای طرح‌های عملیاتی معاونت طرح و برنامه نهاجا بود.

    اقبالی دوگاهه با پیروزی انقلاب اسلامی مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما با آغاز جنگ عراق علیه ایران داوطلبانه به نیروی هوایی بازگشت و با انجام پروازهای شناسایی و آموزشی فعالیت‌های خود را آغاز کرد.

    وی یکی از جوان‌ترین استادان خلبان شکاری در عملیات 140 فروندی بود و در آغاز جنگ، لیدر دسته پروازی چهار فروندی به شمار می‌رفت.

    اقبالی‌دوگاهه در یکم آبان‌ماه 1359 زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-5 را به عهده داشت، در یک ماموریت برون‌مرزی با هدف بمباران یکی از سایت‌های راداری موصل به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و عدم مشاهده هدف بلافاصله هدف ثانویه را که پادگان العقره در حوالی پایگاه هوایی کرکوک عراق و ایران بود، تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده روی هدف ظاهر شد و در پایان این عملیات موفقیت‌آمیز، رادار راهبردی دشمن پرنده آهنین شهید اقبالی را نشانه رفت و هواپیمای وی به شدت مورد اصابت موشک قرار گرفت.
    پرنده زخمی که خلبان جوان آن را به زحمت به 30 کیلومتری شرق موصل نزدیک مرز ایران رسانده بود، سقوط کرد و اقبالی دوگاهه با چتر نجات هواپیما را ترک کرد و به اسارت دشمن بعثی درآمد.

    خلبان جوان و دلیر ایران‌زمین پیشتر تلمبه‌خانه‌ها و نیروگاه‌های برق عراق را از کار انداخته بود و طرح‌های عملیاتی وی موجب شده بود تا صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد. به همین منظور صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود و صدام لعین دستور داد پس از دستگیری اقبالی بدنش را دو نیمه کردند و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد.

    شهید اقبالی دوگاهه توسط عناصر مزدور رژیم بعث عراق با بی‌رحمانه‌ترین وضعیت به شهادت رسید. این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشی بی‌شرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناک، تا سال‌ها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می‌کرد و در مدت 22 سال هیچ‌گونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود تا اینکه در خرداد سال 1370 طبق گزارش‌های موجود عملیاتی و اطلاعاتی و نامه ارسالی کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت ایشان و اظهارات دیگر اسرای آزاد شده و خلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد.
    دشمن بعثی عراق بخشی از پیکر مطهر شهید اقبالی دوگاهه را در گورستان محافظیه نینوا و بخش دیگر را در قبرستان زبیر شهر موصل به خاک سپرده بود که با پیگیری کمیته جستجوی اسرا و مفقودین و کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی به همراه دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی در پنجم مرداد سال 81 پس از 22 سال دوری از وطن در بین حزن و اندوه یاران و همرزمان به میهن اسلامی بازگشت و در بهشت زهرا (س) تهران کنار دیگر همرزمان شهیدش آرام گرفت.

    سرلشکر خلبان شهید علی اقبالی دوگاهه جوان‌ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش است که در سن 25 سالگی استاد خلبان جنگنده F-5 و در 27 سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد.

    وی با بیش از ۳ هزار ساعت پرواز عملیاتی و آموزش خلبانی به ده‌ها دانشجوی جوان خلبانی که تعدادی از آنها همچون شهیدان سرافراز سرلشکر خلبان عباس بابایی و سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی به مقام والای شهادت نائل گردیده‌اند، و یا به رده‌های ارشد فرماندهی نیروی هوایی رسیده اند، کارنامه درخشان و پرافتخاری در طول عمر کوتاه و پربرکت خود به جای گذاشت.

    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک

    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک
    الهی رَضاً بِرِضائِک و تَسلیماً لأمرِک



  7. #24
    ناظم انجمن

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا...
    نوشته ها
    16,534
    تشکر
    13,809
    تشکر شده 13,045 بار در 9,484 پست

    پیش فرض پاسخ : معرفی سرداران شهید و فرمانده هان شهيد ارتش سرفراز






    عباس قائمي





    شهيد عباس قائمي و نیروهای تحت امرشان در محاصره عراقی ها افتاده بودند
    این محاصره سه روز طول کشیده بود ولی با تلاش و رشادت ایشان توانسته بودند محاصره را شکسته و نیروهای خود را به سلامت از محاصره خارج کنند. اتفاقا جناب آقای محسن رضائی فرمانده سپاه وقت در منطقه حضور داشتند و از ایشان می پرسند
    که شما چطور توانستید دوام بیارید. ایشان در جواب گفته بودند که تنها غذای ما بیسکویت بود و من به بچه ها گفته بودم که طوری این بیسکویت ها را تقسیم کنید که بتوانیم سه الی 4 روز دوام بیاریم و ...


    مسئوليت پذيري
    مادر شهيد مي‌گويد: در زمان اوایل انقلاب ایشان در پایگاه های بناب فعالیت می کرده و یک تفنگ هم داشت که وقتی به خانه می آمد با خودش می آورد حتی می گفت تفنگش از خودش بزرگتر بود چون ایشان در آن زمان 17 سال بيشترنداشت. بعضی مواقع پدرش ناراحت می شد و نگران می شد و از او مي‌خواست که شبانه به نگهبانی و حراست شهر بیرون نرود. ایشان در جواب می گفتند چشم پدر، ولی چون در پایگاه ها مسئولیت داشت هنگام رفتن تفنگ را از پنجره بیرون می گذاشت و بعد خودش به بهانه شستن دست و صورت می رفت حیاط و از آنجا می رفت پایگاه و فعالیت هایش را ادامه می داد.

    اخلاص
    همرزمان شان تعریف می کردند که:
    در زمان اعزام که از وسط شهر انجام می شد ایشان هیچ وقت با بچه های بسیجی سوار ماشین نمی شد. بعد که ماشین راه می افتاد بعدا خودش با سواری در خارج از شهر به سربازها ملحق می شد چون نمی خواست هیچ کس جبهه رفتنش را ببینند چون همیشه فکرش به این بود که کارش فقط به خاطر خدا باشد

    بخشش و گذشت
    مادر شهيد عباس قائمي از دوران بچگی شهيد تعریف می کند که :
    ما کشاورز بودیم و باغ و زمین داشتیم و خیار و گوجه و سیب می کاشتیم. هنگام برگشتن از باغ با خودمان خیار، خربزه و .. می آوردیم. هنگام برگشت از باغ و رسيدن به محله بچه ها را كه می دید چادر مرا می کشید و می گفت: مادر از ميوه ها به بچه ها بده و کاری می کرد تا نصف بیشتر ميوه‌ها را به بچه های محل می دادیم.

    خواب مادر
    مادر شهيد عباس قائمي هنگام شهادت ايشان را در خواب می بیند که با یک هلی کوپتر بسیجی ها را با خود می آورد و در یک دریاچه می اندازد. در آخر خود نيز به درياچه مي‌افتد و بعد از مدتي فقط عباس از داخل دریاچه بيرون مي‌آيد. پوتین هایش را محکم می کند وبه مادرش مي‌گويد: ببین مادر اگر پدرت سید نبود من هم مثل بقيه همرزمانم در دریاچه می ماندم.
    دو سه روز بعد از خواب مادر شهيد، خبر شهادت ايشان را می آورند در حالي كه اكثر همرزمان او مفقودالاثر بودند و تنها جسد شهيد عباس قائمي كه در جزیره مجنون شهید شده بودند توسط گروه تفحص كشف شده و به شهرستان منتقل مي‌شود و به اين ترتيب خواب مادر شهيد تعبير مي‌شود.

    پدر شهيد مي گويد:
    به عباس می گفتم عباس وقتی که به مسجد می آیی خیلی بچه ها را دور و بر خودت جمع نکن و ایشان در جواب می گفت پدر بچه ها خودشان دور و برم جمع می شوند من چکار کنم. البته منظور من این بود که شما دیگه بزرگ شدید بیائید با بزرگترها بنشینید و بچه ها هم با بچه ها بنشینند.

    احترام به پدر
    پدرم بعد از شهادتش می گوید تنها ناراحتی من از ایشان این بود که هر وقت من به علتی او را تنبیه می کردم، حتی مواقعي هم كه خيلي گناه كار نبود هیچ وقت سرشو بلند نمی کرد تا چیزی بگوید و هميشه سرش را پايين می انداخت و چیزی نمی گفت و در عمرم یک بارهم ندیدم که روبرويم بایستد و جوابم را بدهد.

    پذيرفتن شهادت
    پدر شهید عبدالجباری می گوید حاج رضا قائمی به من گفت که من وقتی پوشیدن لباس سپاهی عباس را دیدم شهادت ایشان را پذیرفتم و گفتم ایشان شهید می شوند.

    مسئوليتهاي شهيد عباس قائمي
    تا سال 1360مسئول پایگاه های بسیج بناب
    1360 جانشین عملیات سپاه بناب
    61/8 فرمانده عملیات سپاه بناب
    1362 یک دوره فرماندهی در دانشگاه امام علی(ع) سپاه و همزمان فرمانده دسته در گردان سید الشهدا(ع)
    1362 فرمانده گروهان یک گردان علی اکبر(ع) از لشکر 31عاشورا
    1363 فرمانده عملیات سپاه بناب در عملیات بدر که در این عملیات24/12/1363 به شهادت رسیدند










  8. #25
    ناظم انجمن

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا...
    نوشته ها
    16,534
    تشکر
    13,809
    تشکر شده 13,045 بار در 9,484 پست

    پیش فرض پاسخ : معرفی سرداران شهید و فرمانده هان شهيد ارتش سرفراز



    محمدتقي گل آرايش


    سال هزار و سيصد و سي و هفت ه ش اولين گريه ي کودكانه نوزادي آسماني با بوي بهار نارنج شيراز در هم آميخت و انتظار پدر و مادري مهربان به پايان رسيد. او را به يمن نام مقدس و نوراني نهيمن اختر تابناك آسمان امامت و ولايت محمدتقي ناميدند. از اوان كودكي روح معصوم او در زلال نماز و نياز تطهير يافت و با شور و حالي كودكانه راهي مدرسه شد.
    شهيد« گل آرايش» تحصيلات خود را تا آخرين سال دبيرستان ادامه دادو موفق به اخذ مدرك ديپلم گرديد. وي فعاليتهاي سياسي خود را از دوران دبيرستان آغاز كرد و همزمان با تحصيل علم, مبارزه با حكومت ستم‌شاهي را سرلوحه زندگي پر نشيب و فراز خود قرار داد. وي در اين مسير بارها مورد تعقيب, بازداشت و شكنجه نيروهاي خود فروخته ساواك قرار گرفت اما دست از مبارزه برنداشت و خصوصاً در سقوط ساواك شيراز نقش موثري ايفا كرد.
    از همان كودكي انس و الفتي خاص با قرآن داشت وي معنويت قرآن را با كلام شيوا و صداي دل انگيز خود در آميخته و شور و حالي روحاني به مجالس مي‌بخشيد. وي در مسجد آقا باباخان, كلاس قرائت قرآن تشكيل داده بود و شبهاي جمعه از حنجره‌ي آسماني خود عطر نياز و نيايش را در آسمان لاجوردي شيراز مي‌پراكند. ذكر اهل بيت (عليهم السلام) و دعا و نيايش در عرصه‌هاي نور عليه ظلمت نيز زبان حال جان شيفته او بود.
    سردار شهيد «محمد تقي گل آرايش »كه در طول هشت سال دفاع مقدس وجود مبارك خود را وقف جهاد و مبارزه كرده بود با پذيرفتن مسئوليتهاي مختلف در عمليات‌هاي متعددي شركت كرد. عمليات بدر خاطره قهرماني‌ها و رشادت‌هاي او و يادمان پرواز ملكوتي اوست.
    پس از عمري تلاش و مبارزه سرانجام در بيست و پنجم اسفند هزار و سيصد و شصت و سه در سماعي عاشقانه در خاك و خون غلطيد و محور عملياتي شرق دجله را از قطره قطره ي خون سرخ خويش رنگين ساخت.
    منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد



    وصيت نامه
    ... مسئله ولايت فقيه از اساسي‌ترين مسائل اسلام است هم بايد با او آشنا شد و هم به آن معرفت پيدا كرد.
    شركت در تشيع جنازه شهدا و تظاهرات و راهپيمائي ها توام با خلوص كامل و توجه به خدا باشد تا اثر مثبتي داشته باشد و سبب تقويت انقلاب و اثبات هر چه بيشتر جمهوري اسلامي و شادي ارواح شهدا باشد.

    ... سعي كنيد در مصاحبت و مراقبت به صميميت و وفاداري بسيار توجه نمائيد و طوري برخورد نمائيد كه اين صفا و محبت پايدار بماند, انشاءالله به مقصدي كه خداي تبارك و تعالي ما را بدان منظور آفريده برسيم و اين امانت عظيم را به منزل مقصود برسانيم.










  9. #26
    ناظم انجمن

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا...
    نوشته ها
    16,534
    تشکر
    13,809
    تشکر شده 13,045 بار در 9,484 پست

    پاسخ : معرفی سرداران شهید و فرمانده هان شهيد ارتش سرفراز






    زندگی نامه شهید عباسعلي احمدي فرمانده گروهان پايگاه (ژاندارمری)سابق سردشت



    تحصيلات ابتدايي را در سال هاي 47 - 1342 به پايان برد و دوره راهنمايي را در مدرسة شهيد حاجيلو ( فعلي ) در سال 1350 ، با موفقيت گذراند . او كه فرزند چهارم خانواده بود ، با وجود تمام سختي ها ، پيشرفت تحصيلي خوبي داشت و شبها تا پاسي از شب زير نور چراغ نفتي درس مي خواند .
    از آنجا كه در خانواده اي مذهبي پرورش يافته بود ، گرايش هاي ديني در او كاملاً هويدا بود . در دوره دبيرستان ، در ماه رمضان ، مسير روستا به شهر را با زبان روزه طي مي كرد . كلاسهاي دبيرستان در دو شيفت صبح و بعد از ظهر تشكيل مي شد و او و دوستش ، با استفاده از فرصتي كه براي استراحت و صرف غذا در نظر گرفته شده بود ، در نماز جماعت مسجد جامع شهر تسوج شركت مي كردند ، در حالي كه اقامة نماز در آن دوران اهميت چنداني نداشت . عباسعلي ، به شدت از بطالت و تنبلي گريزان بود و دوستانش هيچ گاه او را بيكار و در حال وقت گذراني نديـده بودند . پس از بازگشت از دبيرستان ، به كمك پدر و مادر و حتـي همسايگان در مزرعـه مي شتافت . در سال 1354 ، دوره دبيرستان را با اخذ ديپلم در رشته طبيعي ، با موفقيت پشت سر گذاشت . پس از اخذ ديپلم ، در مزرعه به پدرش كمك مي كرد ؛ حدود يك سال هم دامداري كرد و مدتي در يك غذاخوري در اروميه مشغول به كار شد .

    در سال 1357 به خدمت سربازي رفت و براي گذراندن دوره آموزش نظامي به پادگان جلديان در نقده اعزام شد ، ولي پس از مدت كوتاهي ، از خدمت معاف شد . در دوران انقلاب ، فعالانه در مبارزات و فعاليتهاي انقلابي شركت داشت ، و پیش از پيروزي انقلاب اسلامي ، در قالب عضويت در انجمن اسلامي محل ، همكاري در نگهباني شبانه و نيز شركت فعال در جهـاد سازندگي و كمك به كشاورزان به فعاليتهاي خود ادامه داد . مسجد امام خميني (ره) با پيشنهاد و همكاري فعال وي ساخته شد تا او و دوستان همفكرش بتوانند به دور از هر گونه برخورد و درگيري سياسي ، به مقاصد خود در جهت فعاليتهاي فرهنگي و جذب جوانان ، جامع عمل بپوشانند .

    او كه از سنين نوجواني در انديشة خدمت به مردم و كشورش بود ، تصميم گرفت به استخدام ژاندارمري درآيد و با وجود مخالفت خانواده و از جمله برادر بزرگترش كه ارتشي بود ، تصميم خود را عملي ساخت . در سال 1361 ، پس از گذراندن دوره آموزشگاه افسري ، با درجه ستوان سومي ، خدمت خود را در لشكر 64 اروميه آغاز كرد و به كردستان اعزام شد . در سن بيست و شش سالگي ، با اصرار مادرش با خانم فاطمه قاسمي آذر (دختر دايي خود) ازدواج كرد . ازدواج آنان با سادگي و با مهرية يكصد و پنجاه هزار تومان برگزار شد و آن دو در منزل پدر عباسعلي احمدي ساكن شدند . مخارج خانواده اش را از طريق دريافت حقوق از ژاندارمري تأمين مي كرد و زندگي مناسبي را تشكيل داد .

    عباسعلي احمدي حدود سي و پنج ماه در جبهه كردستان حضور داشت و از آنجا كه فرماندهي يك گروهان در پايگاه سادتيكه 2 در منطقه سردشت را بر عهده داشت ، هر پانزده روز يا دو ماه و نيم يك بار براي ديدار خانواده به مرخصي مي آمد . در تاريخ 9 تير 1365 ، به همراه سه سرباز به طرف قهوه خانه اي واقع در محور)مهاباد -سردشت( حركت كرد تا توقف مشكوك يك دستگاه خودروي تويوتا را در حوالي قهوه خانه بررسي نمايند . آنها در ساعت 18 و 45 دقيقه در نزديكي قهوه خانه ، با نيروهاي ضد انقلاب كه در قهوه خانه و شيارهاي اطراف كمين كرده بودند ، درگير شدند . در اين درگيري عباسعلي و دو سرباز ديگر به شهادت رسيدند . پيكر او پس از انتقال در گلزار شهداي زادگاهش به خاك سپرده شد . او به هنگام شهـادت سي ساله بود . حدود پنج ماه پس از شهادت عباسعلـي احمـدي ، فرزندش عباس به دنيـا آمد .










+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 3 نخستنخست 1 2 3

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •