+ ارسال موضوع جدید
صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 5 6 7 8 9
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 81 , از مجموع 81

موضوع: آرزو | مریم رضا پور

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير سايه ي خدا
    نوشته ها
    6,533
    تشکر
    3,955
    تشکر شده 12,623 بار در 3,037 پست

    پیش فرض آرزو | مریم رضا پور

    نام کتاب: آرزو (کهربا)

    نویسنده[برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...] مریم رضاپور

    نشر جلیل

    چاپ دوم 1384

    تعداد صفحات: 624







  2. کاربر مقابل از این پست Bride Angelic تشکر کرده است.


  3. #81
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير سايه ي خدا
    نوشته ها
    6,533
    تشکر
    3,955
    تشکر شده 12,623 بار در 3,037 پست

    پیش فرض

    مرداد ماه به اتمام می رسید. از گرمای هوا قدری کاسته شده بود. آقای امجد پنجره را بازگذاشته پنکه را رو به خودش ثابت کرده به خواب رفته بود. نیمه شب بود و همه جا غرق در سکوت و تاریکی صدای تیک تاک ساعت قدیمی مادرش که روی طاقچه قرار داشت سکوت شبانه را درهم می شکست گربه زرد رنگی لب پنجره نشسته دستانش را می لیسید و گاه به داخل اتاق نظر می انداخت. قفسه سینه آقای امجد به وضوح بالا و پایین می رفت. قطرات درشت عرق بر پیشانی اش نشسته و موهای توی پیشانی اش را چسبان کرده بود. مادرش را در خواب می دید که با چادر سفید بر سر سجاده نشسته دست به آسمان برده مشغول راز و نیاز با خداست آقای امجد جلو رفته روبروی مادرش نشست و چشم به او دوخت. احساس کرد چقدر دلتنگ او بوده و اینک از دیدارش چقدر شاد است !به سیمای نورانی مادرش نگاه کرد هوس کرد بوسه ای از پیشانی اش بردارد اما ترسید مخل حال عرفانی اش باشد. باید صبر می کرد مادرش بدون توجه به او گویی او را نمی دید سر بر مهرش نهاد و به حال سجده ماند . آقای امجد که طاقتش طاق شده بود خم شد بر سر مادرش بوسه ای گرم نشاند ناگاه مادرش سر برداشت و با دلخوری نگاهش کرد و گفت: پس تو مادر پیرت رو از یاد نبردی!
    آقای امجد جلو خزید و گفت: نه مادر جان این چه حرفیه؟
    نم اشکی بر گوشه چشم پیرزن نشست و گفت: پیش از این زود به زود یاد مادر پیرت می کردی اما حالا؟
    -حالا چی مادر جان؟ من چه کوتاهی کردم؟
    -هر شب جمعه چشم به راهت دارم . از ظهر که میشه تا غروب پی ات می گردم اول می رم تو رواق شاه عباسی که می دونم اونجا زیاد می شینی بعد می رم تو حیاط دور می زنم بلکه زیر درختها باشی ناامید که می شم می رم بالای گنبد وامیسم چشمم رو می دوزم به راه بعد آهی کشید و گفت: الهی هیچ مادری چشم به راه اولادش نمونه و باز سر برسجده نهاد و شانه های لاغرش شروع به لرزیدن کرد. آقای امجد خودش را روی مادرش انداخت و پابه پایش گریست. دلش گرفته بود و چون کودکی مادرش را می خواست. مدت زمان مدیدی بود که او را ندیده بود. حتی در خواب اما آن شب دید و چه شفاف و روشن! بوی عطر تنش را به مشام کشید و با لذت بوسیدش و طلب بخشش نمود و گفت: میام مادر جان رو چشم همین فردا میام سامان بمیره مادرش چشم به راهش نمونه آقای امجد با تمام وجودش زار می زد سینه اش بالا و پائین می رفت قطرات درشت عرق از پیشانی اش می جوشید. قطره اشکی از لای پلک بسته اش فرو چکید. گربه زرد که از لیسیدن خود فارغ گشته بود روی تختش پرید. نرم و سبک هیکلش با پاهای آقای امجد برخورد کرد و اورا از جا جهاند. گربه ترسید و راه آمده را بازگشت آقای امجد نفهمید چه شد! نشست و دست بر موهای چسبانش کشید دهانش خشک شده بود و زبانش چون تکه چوبی در دهانش بود. گلویش متورم شده و درد می کرد. صدای تپش قلبش در گوشش می نشست و سرش داغ شده گزگز می کرد . لیوان آب یخ را از بالای سرش برداشت اما اثری از یخها ندید آب ولی سرد بود ودلش به حال آمد. دراز کشید ماه دردل آسمان می درخشید و به رویش می خندید نور مهاب بر چهره اش افتاده بود. نسیم خنکی می وزید و عرقش را خشکانید. سردش شد ملافه را بیشتر دور خود پیچید و به فکر فرورفت به خوابی که دیده بود . بوی تن مادرش هنوز در مشامش بود . صدای گریه مادر درگوشش بود گویی چند لحظه پیش در آغوشش داشت. به دور و بر خود نگاهی کرد دانست آن چه دیده در خواب بوده چه تصویر روشن و شفافی داشت مادر در خواب !کاش بیدار نمی شد و همچنان مادرش را در آغوش داشت دلش گرفت . حق با مادرش بود او چندین ماه بود که سر قبر مادرش نرفته بود. مادرش را در قبرستان شاه نعمت الله دفن کرده بودند و او عادت داشت هر شب جمعه سر مزارش حاضر شود و حال مدت مدیدی بود که در این کار قصور ورزیده بود. خواب از سرش پریده بود. یاد مادر روح و روانش را به هم ریخته بود بلند شد وضو گرفت تا برای مادرش نماز بخواند . صبح نزدیک می شد و او باید بر سر مزار مادرش حاضر می شد وعده داده بود.
    کار ساخت و ساز ساختمان مدرسه همچنان ادامه داشت. قرار بود برای مهر ماه همان سال مورد بهره برداری قرار گیرد. سروناز همه روزه به آن جا سر می زد. بعضی روزها با ماریا و بعضی اوقات تنها. پرویز هرروز بیشتر اوقاتش را آن جا سپری می شد. دیگر کمتر در خانه دیده می شد او با عشق و علاقه به کار کارگران نظارت کرده طرحی یا پیشنهادی می داد. گویی خانه خودش در حال ساخت است این کار خداپسندانه سروناز ماریا و پرویز را به وجد آورده بود. آنها سعی می کردند سروناز را تنها نگذارند. سروناز در نزدیکی خانه آنها برای خود خانه ای گرفته زندگی ساده ای را آغاز کرده بود. او اینک چادر سیاه به سر داشت که بسیار محجوب و متین می نمود و چه جذاب شده بود در ان چادر! ماریا که برای اولین مرتبه او را با چادر دید تبسمی کرد و گفت: بالاخره به آرزوت رسیدی ؟ جدا که آدم هرچی از خدا بخواد بهش می ده به شرطی که خیری توش باشه.
    سروناز پرسید حال چی شده؟
    -یادته یک روز گفتی از خدا می خوام کاری کنه که بتونم با حجاب بشم خوب خدا زمینه رو همچنین مساعد کرد که منم دیگه بی چادر شرمم میاد برم بیرون حالا دوتایی مون شدیم خاله قزی
    سروناز خندید و گفت: جای مامی خالی
    -مامی ات واسه همین بر نمی گرده ایران می ترسه مجبور شه چادر سرش کنه
    -آره پدرم تو نامه نوشته بود مامی عکسی رو که با چادر مشکی گرفتم و براشون فرستادم پاره کرده پدر نوشته بود دیگه از اون عکسها نفرستم چون حیف می شه. البته پدرم گفت که عکس قشنگی بوده و به دور از چشم مامی تکه هاشو به هم چسبونده و واسه خودش قایم کرده بعد آهی کشید و گفت: مامی عوض بشو نیست.
    -حالا بیا ببین پرویز چه بشکن بشکنی راه انداخته
    -چرا؟
    -اونم می گه جونم فدای انقلاب که تو ورپریده رو کرد لای چادر بابام هی خدا رو شکر می کنه و می گه حالا دیگه دستم از گور بیرون نمی مونه خاطرم جمع شد که بچه هام برگشتن به اصل خودشون آخه بعد از من خواهرامم روسری سرکن شده بودند به جز اون آخریه که مرغش یک پا داشت و جانماز آب کشیده تر از بقیه مون بود. پنج شنبه ظهر بود سروناز نامه ای از پدرش داست. پدرش نوشته بود که حال همه شان خوب است علت پهلو درد ملوک هم مشخص شده و دکتر تشخیص سنگ کلیه داده بود که بایدعمل می شد آقای ملک زاده نوشته بود که ملوک همه را عاصی کرده و صدای ناله هایش گوش فلک را کر کرده اما همین که خطری متوجهش نبود شاکر بودند. سروناز می دانست که ناز مادرش زیاد است و او عادت دارد با کمترین دردی همه را دور خود جمع کند . از جانب مادرش نگرانی نداشت اما دلش برای پدرش می سوخت که عمری باید خریدار غمزه های همسرش باشد پدرش نوشته بود فتنه خیال ازدواج دارد و خواسته بود سروناز برای خوشبختی خواهرش دعا کند.
    سروناز نامه پدر را بوسید و بویید آن را روی میز گذاشت و بلند شد سفره ناهارش را جمع کرده به حیاط رفت تا وضو بگیرد. هوا قدری خنک شده بود آسمان صاف و بدون ابر بود. نسیم ملایمی می وزید و گیسوان تابدارش را به بازی می گرفت. سروناز توی آب حوض به تصویر خود نظر کرد. دست به آب زد تصویرش شکست و لرزید. خنده اش گرفت و چون کودکی به بازی با آب پرداخت دلش جوان بود و نمی توانست ادای بیوه زنان را در بیاورد. بلند شد به اتاقش رفت و به نماز ایستاد صدای زنگ به گوش رسید اما او اعتنایی نکرد. صدای زنگ دوباره تکرار شد اما سروناز نمی توانست نمازش را بشکند ماریا که کلید خانه سروناز را داشت خود در را باز کرده داخل شد و پا به اتاق گذاشت و چون سروناز را در حال نماز دید کناری نشسته به تماشای او مشغول شد سروناز که سلامش را داد و مهر را بوسید . ماریا گفت: خدا بیامرزه مادر بزرگ سارگل رو که پولش رو به خوب چیزی داد.
    سروناز چادرش را باز کرد و گفت: منظورت چیه؟
    ماریا اشاره ای به تسبیح کهربایی که دور مهر حلقه زده بود کرد و گفت: منظورم اون خوشگله اس که اگرم دست به دست شده تا حالا دست اهلش افتاده بعد خم شد تسبیح را برداشت بوسید بوی عطرش را به مشام کشید و گفت: اوووه چه بوی یاسی هم که می ده !
    سروناز تبسمی کرد و گفت: هرشب عطرش می زنم تا جانمازم همیشه خوشبو باشه.
    -بابا دمت گرم!آقای سامان اگه می دونست تو یار باوفای این تسبیح می شی و به این خوبی از یادگاری اش نگهداری می کنی زودتر از اینا اونو به تو می بخشید بعد خندید و گفت: الانم اگه بفهمه صبح به صبح دم دروازه وامیسه تسبیح خیرات می کنه
    سروناز به ناگاه گفت: چه عجب شد از قوم و خویش تون یادت اومد! تا توی مدرسه بودیم اهن و تروپ می کردی و به قوم خویشی تون می بالیدی؟
    -چطور مگه؟
    -توی این دوماهی که اینجام نشنیده بودم حرفی از خویش تون بزنی!
    ماریا با زرنگی پرسید: دلتنگش شدی؟
    سروناز شانه ای بالا انداخت و گفت: اشکالی داره؟ ما به هم عادت کرده بودیم مگه نه ؟
    -راستش منم دلتنگشم اما چه کنم که خبری ازش نیست که نیست.
    سروناز متعجب شد و پرسید: جدی؟ از همون زمان که گذاشت و رفت؟
    -نه اواخر تابستون اون سال بهمون سر زد بعد از اونم مرتب هر هفته می اومد یک شب می موند و می رفت خیلی مقید بود که هر هفته بره سر خاک مادرش خب مام این وسط دیداری تازه می کریدم.
    -چی شد که رفت؟ کجا رفت؟
    -چی اش رو که نمی دونم کجاش رو هم همین طور
    -مگه می شه؟
    - آره هر وقت سوال می کردیم با خنده و شوخی رد می کرد و جواب درستی نمی داد یک مرتبه که پرویز به طور جدی ازش پرسید گفت: چه فرقی می کنه ؟ یه جایی توی همین مملکت پرویز گفت: ای بابا بلکه بخوایم بیایم بازدیدت رو پس بدیم بلکه بخوایم نامه ای پیغمی چیزی بدیم اونم خندید و گفت : چه بازدیدی؟ مگه خاله پیرزن شدید؟ من که هرهفته میام بهتون سرمیزنم نیازی به اومدن شما نیست. بدش هم جدی شد و گفت: دوست دارم تو خودم گم باشم لطفا اصرار نکنید. پرویز که می گه به احتمالی قوی کرمانه اگر نه نمی تونه هر هفته بیاد و بره بعد پاها را دراز کرد تسبیح را دور مچ دستش انداخت و با دانه های درشت و خوشرنگش به بازی پرداخت و گفت: اما نمی دونم چش شد که باز یهویی غیبش زد من که به پرویز گفتم آقا سامان آنرماله یه جوری شده جنی شده یهویی میاد یهویی تر می ره.
    -شاید اتفاقی براش افتاده !
    -نه بابا اون دیو رو درسته قورت می ده اتفاق کدومه ؟ گفتم که باز جنی شده آخرین دفعه که اومد خونه مون پرویز بهش مژده داد و گفت: قراره توی هامون یه مدرسه نو تاسیس بشه گفت که مسبب اون کار خیر تویی گفت که داری واسه شوهرت خیرات می کنی اونم گوش کرد و حرف نزد فرداشم رفت و پشت سرش رو نگاه نکرد ما فکر می کردیم از این خبر خوشحال بشه آخه مدرسه سازی و تاسیس مسجد همیشه شادش می کرد. سروناز سرش را پایین انداخت و گفت: می دونستم از من بدش میاد از نگاهش خونده بودم.
    -چه ربطی داره؟
    -خب همین که فهمیده سرو کله من پیدا شده شما رو هم ترک کرده اون سال هم که رفت مسببش من بودم.
    -چرا این فکر رو می کنی؟
    -واسه این که به هر نحو خواست سر منو بکنه زیر آب و عذرم رو بخواد نتونست واسه اینکه چشم دید منو نداشت واسه اینکه من آینه دقش شده بودم خب آورد جا خالی داد حالام که بو برده من اینجام ترک دیار کرده.
    -چی بگم ؟ البته اینهایی رو که می گی اگر هم درست باشه نه به این دلیله که اون مرد بدیه اون مار زخمیه ببر تیر خورده اس اینه که تورو که می بینه رم می کنه .
    سروناز تسبیح را از لای دستان ماریا بیرون کشید بغض کوچکش را فروداد و گفت: می دونم می دونم
    ماریا حیرت زده نگاهش کرد و گفت: چت شد؟ چرا بغض کردی؟
    -نمی دونم گاهی دلم براش می سوزه
    ماریا تیر به تاریکی انداخت و گفت: دوستش داشتی نه ؟
    سروناز بلند شد جانمازش را سر طاقچه گذاشت و به حیاط رفت تا ماریا اشکش را نبیند . ماریا از پشت پنجره به تماشاش ایستاد و دید که دوس جوانش لب حوض نشست نخواست که مزاحم حالات درونی اش باشد همان جا دراز کشید و دقایقی بعد خوابش برد.
    سروناز لب حوض نشست دوباره به چهره اش در آب زلال نظر کرد . غمی کهنه از نگاهش می جوشید حال حس همان بیوه زنی را داشت که نمی خواست باورش کند. در عنوان جوانی مهر بیوه گی بر پیشانی داشت و این رنجش می داد به قول بی بی آش نخورده و دهن سوخته آهی از سینه برون داد مشتی آب بر صورتش زد و ندانست پیرو کدام نیرو چادر سیاه بر سر کرده به زیارت رفت.
    آقای امجد بر سر مزار مادرش نشسته سر به زیر افکنده در دل با او سخن می گفت دلش مالامال از درد بی کسی بود دوست داشت سنگ قبر را بشکافد و خویشتن را به زور کنار مادرش جای دهد که یارای تنها ماندنش نبود چون کودکی گم کرده مادر آغوشی پرمهر می جویید که زیر خروارها خاک خفته بود اورا گرچه یافته بود اما امکان دستیابی اش نبود. از مادرش به جهت قصورش در دیدار عذر خواست و دردل گریست و طلب بخشش نمود. ساعتی گذشت و او به همان حال با مادرش خلوت کرده بود. باد تندی وزید و موهای تمیزش را خاک آلود نمود. بلند شد چشمانش را بست تا خاک میانشان نرود به زودی آفتاب غروب می کرد و او باید هرچه زودتر باز می گشت.
    دلش هوای مقبره شاه نعمت الله را کرد. همیشه بعد از زیارت قبر مادر سری هم بدانجا می زد و نماز می خواند. پا به داخل گنبد خانه گذاشت خلوت بود مثل همیشه بوی عطر فضای داخل را به مشام کشید . سنگ قبر برجسته شاه نعمت الله که زیر شیشه ای محفوظ بود او را به سوی خود خواند. هیچ کس بر سر مزار شاه نعمت الله نبود. آن جا رفت فاتحه ای خواند سکه ای از جیب درآورده آن را از لای شکاف شیشه روی دیگر نذورات انداخت و آرام به راه افتاد تا سنگ قبر را دور بزند. فضای روحانی و عطرآگین آنجا قلبش را در هم فشرده کرده طوری که نفسش سنگین شده بود . با خویش درگیر بود. روحش سبکی کرده میل به گریز از کالبد خسته اش را داشت اما به امر خالش دربند مانده بود. شاید که وقت صعودش نبود و محکوم به ماندن برروی زمین و با دیگر زمینیان زیر لب دعا می خواند و آرام دور می زد. به ناگاه پایش به چیزی گرفت. شی ای زیر پایش آمد خم شده آن را برداشت نگاهش کرد اه از سینه اش بیرون آمد. تسبیح آشنایش را میان پنجه فشرد. بوسید آن را به یاد گذشته و بویید. عطر یاسش را به درون فرستاد و محظوظ گشت چشمانش را بست و باز بویید کجا بود این تسبیح آشنای کهربایی؟ آن جا چه می کرد؟ دقایقی در خلسه فرو رفت و از عطر یاسش لذتی وافر بدو دست داد. بوی خوش یاس را به جان کشید و در جای جای روانش نشاند. شیرینی عطرش به ته حلقش نشست چشم گشود و قامت رعنایی را میان چادر سیاه دید که با دو چشم آهووش به او چشم دوخته سروناز بود که در پی تسبیحش بازگشته بود. او که ساعتی پیش پیرو نیرویی غیر ارادی برای زیارت به آن مکان آمده و برای خانواده اش به دعا ایستاده بود . او که بیرون از مقبره متوجه شد تسبیح از لای انگشتانش افتاده و در پی آن راه رفته را بازگشت تا آن را بجوید و از دور قامت مردانه و بالا بلند آن آشنای قدیمی را دید که خم شد و تسبیح را از زیر پایش برداشت نگاهش نمود و بر لب برد و بوسید و سروناز دانست که او هنوز یاد سارگل را با خود دارد نگاهش از دیدن آن تسبیح حالت دیگری به خود گرفت و مدهوش شد گویی به گذشته سوقش دادند. چه نیرویی داشت این عشق که چنین می کرد با آن مرد مغرور دل سروناز گرفت برای لحظه ای به سارگلی که دیگر وجود نداشت حسادت ورزید اما خیلی زود بر این حس که هر روح پاکی را می آلاید فائق آمده خیره به چشمان آقای امجد شد . آقای امجد که نمی خواست سروناز اورادر چنین حالت سرخوشی و سرمستی ببیند خیلی زود بر خود مسلط گشت و به غالب خود فرورفت همان برق نگاه کوبنده و نافذ از چشمانش درخشید اخم کرد سرش را بالا گرفت و با آن صدای مردانه اش گفت : شما اینجا چه می کنید خانم ملک زاده ؟
    سروناز که انتظار چنین برخورد خشکی را از او نداشت آن هم بعد از آن مهربانی و لطافتی که در آن لحظه با خود بودن از چهره اش هویدا بود اشاره ای به تسبیح نمود و گفت: اومده بودم دنبال چیزی که مدتها دستم امانت بود که شکر خدا دیدم دست صاحب اصلی اش قرار گرفته . بعد نفسی کشید و گفت: خودش اومد به دستم خودش هم از دستم رفت. بعد رو برگرفت تا آن جا را ترک کند.آقای امجد بغض و قهر را از دیدگانش خواند و دردل با خود خندید. هنوز هم چون گذشته کودکانه رفتار می کرد. دانست که زن جوان حسادت ورزیده کم و بیش پی برده بود که او از داستان زندگی اش آگاهی دارد. حرف در دهان ماریا بند نمی شد. می دانست سرمست از حسادت زنانه سروناز دنبالش راه افتاد روبرویش ایستاد و گفت: اما این امانت نبود به دست شما هدیه بود یادگاری بود. و ان را به طرف سروناز گرفت. سروناز نگاهی از سر غضبی زنانه بدو کرد و گفت: یادگار رو که بادگاری نمی دن پیش خودتون باشه بهتره.
    انگشت بر نقطه حساس گذاشت و لبخندی محو برگوشه لبان آقای امجد نشاند مرد مغرور دانست که حسادت اگر شده به مقدار غیر قابل توجه به خصوص در این زمینه نزد زنان مشهود است و آن زمان که پای زنی دیگر به میان آید حتی عاقل ترین و خوددارترین زنان را می سوزاند و از خود بیخودشان می گرداند.حال اطمینان حاصل کرد که سروناز دل به او داشته و دارد و اگر همسر گزیده بر خلاف میل باطنی بوده در دل او را بخشید و دانست نوعی معذوریت اخلاقی سروناز را به کاری ناخواسته واداشته مهرش را که می رفت به جبر سرکوب نماید به خانه دل راه داد چرا که یارای بیرون راندنش نبود و فقط تلقین بود و دیگر هیچ می دانست که مدتی است با خود جدالی بیهوده دارد و خودش را می فریبد. می دانست که به سختی دل می بازد و اگر باخت توان دل کندنش نیست.
    سروناز حرف دلش را زده و رفته بود و او همچنان چشم به راهش دوخته و از دور نظاره گرش بود ناگاه به خود آمد چشم به آسمان دوخت. از خورشید اثری ندید به زودی شب می شد و سیاهی فراگیر می شد . شتابان به طرف جیپش رفت روشنش کرد و مقابل پای سروناز ترمز نمود سروناز بدون توجه به جانبی دیگر چشم داشت و در پی وسیله ای بود که او را به مقصد برساند. آقای امجد در را گشود خم شد و با لبخندی که در اعماق نگاهش موج می زد گفت: اخم زینت خوبی برای چهره یک زن نیست بفرمائید.
    سروناز با ترشرویی گفت: مزاحم نمی شم.
    آقای امجد که گویی فرمان را در آغوش گرفته و به خیابان چشم داشت گفت: اگر مزاحم بودید که ازتون دعوت نمی کردم من با کسی تعارف ندارم.
    سروناز بدون نیم نگاهی پاسخ داد: من هم ندارم.
    آقای امجد یکوری نشست در حالی که با دست چپش فرمان را در برگرفته بود گفت: فکر می کردم گذشت ایام از حال و هوای خاص تون کاسته .
    سروناز نگاهش کرد و با کنجکاوی پرسید: کدوم حال وهوا؟
    آقای امجد همان لبخند یکوری اش را بر لب نشاند دل سروناز را لرزاند و گفت: کنار خیابان باید توضیح بدم؟
    سروناز با ناراحتی سوار شد و مصرانه چشم به خیابان دوخت آقای امجد دوباره جدی شد و گفت: هنوز هم کودکانه رفتار می کنید و مثل بچه ها قهر می کنید اصلا نفهمیدم دلیل قهر و غضب تون چی هست؟
    سروناز جوابش را نداد آقای امجد نیم نگاهی بدو کرد و گفت: پیش از این رفتار ملایم تری داشتید گذشت زمان داره از شما یک زن خشک و جدی می سازه می تونم بپرسم دلیلش چیه؟
    سروناز بدون اینکه برگردد گفت: شما عادت نداشتید وارد جزئیات شوید.
    -دوستان گاه برای هم دل می سوزانند و من حس کردم زمانه با شما بد تا کرده که چنین خشن شده اید.
    سروناز دانست که او انگشت بر روی ازدواج ناموفقش میگذارد. احساس کرد مرد مغرور با این اشاره می خواهد وی را تحقیر کند و یادآور شود که انسانها حتی اگر خود بخواهند و تلاش کنند همیشه نمی توانند موفق باشند. از این رو با صدایی مرتعش که حکایت از رنجشش داشت گفت: ما درگذشته با هم همکار بودیم نه دوست در ضمن خوبه که بدونم مقصد شما کجاست!
    -منزل شما
    -اما من که هنوز آدرس ندادم
    -خب بدید من که حرفی ندارم
    -اگه من حرفی نمی زدم شما چه کار می کردید؟
    -شاید آخرش سر از خونه پرویز در می آوردم
    -بسیار خب خونه من هم دوتا کوچه بالاتر از خونه آقا پرویزه
    آقای امجد دورزد و پس از طی چند خیابان کوچک و باریک مقابل منزل سروناز نگه داشت.
    سروناز پیاده شد چادرش را روی سر مرتب کرد نگاهی به آقای امجد که از چادر سرکردن او خوشش آمده و ناخودآگاه محو تماشای او بود کرد و گفت: به هر حال با اینکه تمایل نداشتم از اینکه منو رسوندید ممنونم.
    آقای امجد نگاهی به در خانه اش کرد و گفت: موندگاری اومدید ماهان؟
    -شما نمی دونستید؟
    -همیشه عادت دارید دنبال سوالات دیگران سوال دیگه ای بکنید؟
    -وقتی که بدونم طرفم جواب سوالش رو می دونه
    -به هر حال منزل نو مبارک
    -ممنونم
    آقای امجد دور زد و سروناز را با دلی بی تاب و اعصابی متشنج به حال خود واگذاشت.
    خود نیز دگرگون شده بود آن دیدار که پس از قریب سه سال به وقوع پیوست و جودش را گرم کرده جان بخشید کسالت از وجودش رخت بربسته جویای بهار بود پاییزی که در راه بود در نظرش ملال انگیز نبود می شد بهار را دید دردل زمستان می شد بهاری زیست و جلودار فرسودگی شد قلبش در سینه بالا و پائین می رفت و از این دیدار اظهار خوشوقتی می نمود دانست چرا مادرش او را به سوی خود خوانده او که زن کم توقع و قانعی بود و هرگز از فرزندانش گلایه ای نداشت. پس سبب گشودن راه برای دیداری تازه بود مادری که گرچه دستش از دنیا کوتاه اما از تنهایی پسرش رنج می برد و روحش آزرده بود.
    آن شب آقای امجد تا نزدیک سحر نتوانست بخوابد چرا که افکارش مغشوش بود . نمی دانست با دل خود چه کند؟ آیا پا پیش می گذاشت؟ و اگر می گذاشت چه جوابی داشت از سروناز بگیرد؟ سروناز زنی شکست خورده بود و شاید غرورش اجازه نمی داد دوباره بامردی پیمان ببنددحتی اگر خواستار او بوده باشد که یقین داشت چنین بوده و هست! اما مگر می شد زنی به صرف ناموفقیت در ازدواج اول برای تمام عمر تنهایی پیشه کند؟ کاری که از با خود کرده و چیزی به جز اثبات وفاداری دستش را نگرفته بود. پشیمان نبود و می اندیشید سارگل ارزش این فداکاری را داشته چرا که او از جان و دل فریفته او بوده اما آیا شوهر سابق سروناز هم شایستگی چنین از خود گذشتگی و وفاداری را داشت؟ آیا سروناز هیچ گاه عاشق او بوده و دل بدو داده ؟ ندانست و نخواست که بداند . دوست داشت جوابش منفی باشد. دوست داشت سروناز دلباخته فقط او بوده باشد و اکنون هم دوست داشت روزی بفهمد که سروناز تمام آن روزها بی تاب او بوده همان طور که او در این سالها بی تاب بوده و با خود جنگیده.
    خروس نوای سحری سرداد و آقای امجد با لبخندی حاکی از شادی چشمانش را برهم نهاد. او تصمیم گرفته بود این زن شکست خورده را از آن خود کند و اینده اش رابا آینده او همسو گرداند.
    ماریا قدری گوشت چرخ کرده برداشت و آن را چون توپی توی دست گرداند و حالت داد و گفت: پرویز ببین این اندازه ای باشه اندازه توپ تخم مرغی درستشون کن نه بزرگتر که مغزش خام بمونه نه کوچکتر که بشه کوفته ریزه
    پرویز به تبعیت تکه ای گوشت برداشت و گفت: بشه کوفته درشته خوبه؟
    -حرف نزن که کوفته ها وا میره
    -اینم از کتابچه مامان جونتونه ؟
    -نه از کتابچه خودم
    -د؟ شمام کتاب دادید بیرون؟ در احوالات خرافه پرستی؟ جلد دوم کتاب مامان تونه ؟
    -پرویز ؟چقدر حرف می زنی؟
    -مامان جونم وقتی کوچولو بودم تخم کبوتر داده که زبونم زود باز شه
    -زود یا زیاد؟
    - زود و زیاد هردوباهم که بهتره
    -کاش مامان منم یه چیزی توی گوشای من می کرد که تحمل پرحرفیای تورو داشته باشم.
    -داروش پیش منه
    -چی هست نمکی نمک؟
    -حکیم ابوالقاسم فردوسی فرمودند شب که می خوابی ...
    -به شعر گفته ؟
    -چی رو به شعر گفته ؟
    -آخه فردوسی که شاعر بوده
    - پس چرا می گن حکیم؟ شاعرم اگه بوده حکیم هم بوده حرف نزن کوفته هات وا میره . گوش کن آهان داشتم می گفتم که شب که می خوابی سرت رو به جای بالش بذار روی کندوی زنبور این زنبوررا اینقدر وز وز می کنند که ....
    -پرویز جان قربون دستت بلند شو برو بیرون که علاوه بر گوشم سرم هم رفت یکی نیست بگه تو چرا وظیفه زنبورا رو به دوش گرفتی و نشستی به وزوز ؟
    پرویز سرش را به جانب حیاط گرداندو گویی دنبال کسی می گردد گفت: کجا بی اجازه من؟ من که هنوز حرفم تموم نشده بود!
    -با کی هستی؟
    -با سرتو که دست گوشاتو گرفته و داره درمیره.
    -اهه!خرابش کردی قد پرتقال شد نگفتم بزرگ نباشه؟ غذامون خراب شد نگی من مقصرم.
    -معلومه که نمی گم من مقصرم چون معتقدم تو مقصری چی هست حالا این غذا؟ اسم نداره ؟ جدیده؟
    -آره جدیده از همسایه ته کوچه ای یاد گرفتم همونا که دوماه پیش اسباب آوردند.
    - اسمش چیه؟
    -طلعت خانم
    پرویز نگاهی به گوشتهای گلوله شده کرد و گفت: این طلعت خانم رو با نون می خورند یا با پلو؟
    ماریا که با کف دست مشغول مالاندن و چرخاندن تکه ای گوشت بود گفت: یکی نیست قربون تو بشه؟
    -داوطلبی ؟ واستا توصف
    - خوشمزه منو کشتی
    -حالا قبل از فوت بگو ما با این طلعتا چه کار کنیم؟
    -چی می گی تو؟
    پرویز اشاره ای به گلوله های گوشت کرد و گفت: اینارو می گم
    -طلعت اسم زن همسایمونه
    -به من چه ؟
    -تو پرسیدی؟
    -من به اسم اون چه کاردارم؟ اسم این غذای جدید رو پرسیدم
    -آهان خب از اول بگو اسم این غذا شفته کاشیه
    -شفته کاشیه؟ چه اسمها حالا این شفته کاشیه رو با چی می خورند؟
    -شفته کاشیه نه کفته کاشی یعنی شفته کاشانی آخه طلعت اینا کاشانی اند این غذا رو هم با نون می خورند آبداره مثل آبگوشت
    -د؟ پس خوب بود می گفتیم مادرم بیاد اینجا آخه پیرزن دندون نداره
    -پدر و مادر منم دندون ندارند بنا نیست هنگ رو غذا بدیم.
    -مادرت نداره اما پدرت داره
    -همون دوتا؟
    -توی این سن و سال هر یک دونه اش می دونی چه قدر قیمت داره؟
    -خریداری؟

    -آره می خوام بذارم واسه روز مبادا که تو نیاز مبرم به شفته کاشی پیدا کردی اون وقت اون دوتارو از توی صندوق در میارم میذارم توی دهنت و از سردرگمی نجاتت...
    در این وقت هما و هانیه جست و خیز کنان پا به آشپزخانه گذاشتند و یک صدا ذوق زده فریاد زدند: عموسامان اومده عمو سامان اومده
    پرویز بلند شد و گفت: بالاخره یکی باید می اومد بی دندون نشد با دندون
    ماریاآخرین گلوله گوشت را روی دیگر گلوله ها گذاشت و گفت: می دونستم یکی میاد واسه همین بیشتر درست کردم.
    پرویز که داشت از آشپزخانه بیرون می رفت برگشت و گفت: بازنون وایساده بود؟
    - به مرگ تو آره
    - به عمر صدو بیست ساله ام قسم بخوری بیشتر باور می کنم.
    پرویز و ماریا بعد از مدتها آقای امجد را سرحال و شاد دیدند او که بسیار دلتنگ بجه ها بود تا ساعتی با آنان به بازی پرداخت و هانیه را کولی داد. بدون جهت با صدای بلند می خندید و بچه ها را قلقلک می داد. صدای خنده هایش توی آشپزخانه پیچیده بود و ماریا که متعجب از این دوگونگی بود گوشه ای پرویز را گیر آورده گفت: من که می گم آقا سامان چند وقت یک مرتبه جنی می شه تو می گی نه .
    سفره که پهن شد ماریا زیر گوش پرویز چیزی گفت و از در بیرون رفت پرویز خواست مانعش شود اما ماریا نماند. پرویز ملاقه ای از آب خوش رنگ و بوی غذای جدید توی کاسه ریخت سه عدد شفته و چند قلیه سیب زمینی به آن اضافه کرد و آنرا مقابل آقای امجد نهاد و گفت: بخور سوغات کاشان رو ببین خوشت میاد یا نه ؟
    -بوی خوبی داره طعمش هم حتما خوبه اصلا دست پخت ماریا معرکه اس من تعجب می کنم تو چطور چاق نمی شی!
    -نه بابا فقط بادنجوناش معرکه اس اونم به این دلیل که که کار نیکو کردن از پرکردنه این طلعت خانما جدیدالتاسیسند.
    -طلعت خانما؟
    هانیه مهلت نداده کاسه ای به دست پدرش داد و گفت مال منم اندازه عمو سامان پر باشه .پرویز گفت : توزیاد دوست نداری اینم مثل آبگوشته که تو هم آبگوشت دوست نداری.
    -نخیر دوست دارم خونه خاله طلعت خوردم.
    پرویز متعجب نگاهی به آقای امجد کرد و گفت: زن ما نیست کم خواهر داره به زنای توی کوچه بند می کنه بعد رو به هانیه کرد و گفت: طلعت خانم شده ان خاله تون؟
    -آره مگه چیه؟
    -می تونم بپرسم چند تا خاله داری؟
    -زیاد زیاد حالا غذامونو بخورم بعدا براتون می شمرم
    در این هنگام ماریا پا به اتاق گذاشت و کنار پرویز نشست پرویز با سر اشاره ای کرد ماریا هم سرش را بالا برد و جوابی منفی داد هانیه گفت: پس کو خاله سروناز مامان؟ نیومد؟ ماریا گفت: نه مامان نیومد؟
    پرویز پرسید کی به تو گفت مامان کجا رفته؟
    هانیه که داشت نان ریزه می کرد گفت مامان عصری گفت: امشب از غذای خاله طلعت درست می کنیم قراره خاله سروناز هم بیاد.
    پرویز گردنی تاب داد و گفت: و ما میان خاله ها محصور ماریا که می ترسید هانیه بلبل زبانی کرده آقای امجد را ناراحت کند گفت: شیطون سر سفره اس ببینه کی زیاد حرف می زنه غذاشو بخوره
    هانیه جواب داد: الانه میاد غذای بابا رو می خوره
    پرویز گفت: مامانت با تو بود دختر پرحرف
    هانیه قاشق را میان کوفته ای جا داد . قاچش کرد و گفت: پس چرا هر شب که شما دوتا زیاد زیاد حرف می زنین از غذاتون کم نمی شه؟
    پرویز دستی به سر دخترش کشید و گفت: شیطون از غذای بچه های شیطون می خوره حالا بهتره غذاتو بخوری که یخ می کنه اون وقت خاله طلعت فکر می کنه غذاشو دوست نداشتی.
    فردای آن روز ماریا متوجه شد که آقای امجد این پا و آن پا می کند و خیال رفتن ندارد. احساس کرد چیزی او را متحول کرده از این رو به پرویز گفت: چش شده این آقا سامان؟ اون از دیشبش که بی جهت خوش خوشانش می شد و به هر چیزی می خندید اینم از حالا که دست دست می کنه و خیال رفتن نداره
    پرویز متعجب گفت: چی شده می خوای دکش کنی؟ از موندنش ناراحتی؟
    -نه چرا ناراحت باشم ؟ تعجب می کنم من که از خدامه اون پیش ما باشه
    -پس اینقدر تو نخش نرو خداروشکر که خوشه مگه به اون بینوا نمیاد بشنگه ؟
    -گفتم که تعجب کردم.
    -نه اسم این فضولیه نه تعجب حالا تورو به جان اجدادت بک غذای خوب بار بذار بدون بادمجون مرغی پرغی چیزی
    -این وسط که خوش به حال تو هم هست با شکمت نی ناش نی ناش می کنی
    پرویز دوعدد سیب برداشت و در حالی که بیرون می رفت گفت: اگه می خوای نی ناش نی ناشم تکمیل بشه مرغشو سرخ کن برشته بشه من با سامان میرم بیرون
    -کجا می رین؟
    -ظهر که بیام می گم
    -چرا حالا نمی گی؟
    -واسه اینکه نمی دونم کجا میریم شاید یه سری به ساختمون زدیم بعدشم می رم درمونگاه ببینم چه خبره
    -هانیه رو با خودت نمی بری؟
    -نه بابا سر زیادی ندارم
    -مگه من دارم؟
    -می خواستی دختر ورورو به دنیا نیاری
    پرویز و سامان به اتفاق از در بیرون رفتند تا به ساختنان نیمه ساز مدرسه سرکشی کنند. کارگران مشغول کار بودندآقای امجد با شور و شعف به همه جا سر کشید و با علاقه از معمار آن جا پرسش می نمود. مدرسه دفتر بسیار بزرگی داشت و کلاسهایش از نور کامل برخوردار می شد آقای امجد توی دفتر کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد که پرویز جلو آمد و گفت: سامان جان می خوام بریم یه سری به درمونگاه بزنم میای یا هستی؟
    آقای امجد سویچش را به طرف پرویز گرفت و گفت: توبرو من همین جا هستم سرراه بیا دنبالم
    -ماشین نمی خواد پیاده می رم راهی که نیست هوا خوبه می خوام قدم هم بزنم تو خودت برو خونه
    -دیر نکنی ها
    پرویز سری تکان داد آن جارا ترک کرد دقایقی بعد وانتی کهنه وارد حیط شد آقای امجد بیرون رفت و دید کارگری مشغول پیاده کردن درهای چوبی کلاسها از پشت وانت است او همان طور دستهار را پشت کمر قلاب کرده به تماشا ایستاد. ناگاه به شنیدن صدای ظریف زنانه ای به خود آمد که گفت: هیچ فکر نمی کردم شما رو اینجا ببینم.
    آقای امجد برگشت و سروناز را دید که با چادر مشکلی کنارش ایستاده نیم چرخی زد . نور آفتاب باعث شده بود چشمانش را تنگ تر کند باد ملایمی موهای سرش را به بازی گرفته بود سروناز به یاد آورد آن شب عیدی را که می خواست با او وداع کند. آن روز هم باد موهای بالای سرش را به بازی گرفته بود . روبرگرداند و به مرد کارگر چشم دوخت آقای امجد گفت: اومدم همت والای شما رو تحسین کنم.
    سروناز که هنوز به دستان پرکار مرد کارگر نگاه می کرد گفت: کار خداپسندانه نیازی به تحسین بندگان نداره
    -کارخیر به هر شکل قابل تحسینه و من به سهم خودم شمارو تحسین می کنم اجرتون رو از خدا می گیرید.
    -می دونم
    سنگینی نگاه آقای امجد که مصرانه دیدگان سروناز را میشکافت بروی گران آمده رو بر گرفت و گفت: می رم داخل ساختمونو سر بزنم
    -همه چیز روبراه
    -می دونم اما عادت کردم هرروز از چگونگی کار باخبر باشم.
    -شما هرروز به تنهایی اینجا می آیید؟
    -بله هرروز و شاید یکی از دلایل پیشرفت کار همین باشه
    -گویا آقای پرویز نظارت اینجا رو عهده دار شدند.
    -ایشون لطف دارند
    -با این همه فکر می کنید باز هم نیازی باشه؟
    -چی می خواید بگید؟
    -به نظر من چندان مطلوب نیست زن جوانی مثل شما هرروز توی دست و پای کارگران باشه
    سروناز برافروخته شد نگاهی کرد و گفت شما به من توهین می کنید.
    -من چنین قصدی ندارم به هر حال عذر می خوام
    سروناز راه افتاد و آقای امجد همان جا به تماشای رفتنش ایستاد. پس از لحظاتی طولانی سروناز از ساختمان بیرون آمده عزم رفتن نمود. آقای امجد به طرفش رفته با لحنی آمرانه صدایش زد.
    سروناز ایستاده آقای امجد مقابلش ایستاد و گفت: اومدم مجددا ازتون عذرخواهی کنم.
    سروناز که سر به زیر داشت وهنوز ناراحت به نظر می رسید گفت: اشکالی نداره شاید سوتفاهم بود
    -دقیقا همین طوره من قصد جسارت نداشتم.
    -به هر حال مسئله ای نیست .
    -اجازه می دید برسونمتون؟
    -ناراحت نمی شید اگه بگم پسندیده نیست؟
    -چرا ناراحت می شم چون خودم رو هم ردیف کارگران نمی دونم.
    -من خواستم یک باور اجتماعی رو یادآوری کنم و ابدا قصد اهانت نداشتم.
    آقای امجد لبخندی زد و گفت: پس باهم بی حساب شدیم حالا بهتره سوار شید و خیلی زود در را به روی سروناز گشود سروناز مردد و با اکراه سوار شد.
    آقای امجد که گویی نمی خواست این لحظات رو از دست بدهد آرام می راند سروناز نگاهش کرد و گفت: ماشین تون نقص فنی پیدا کرده ؟
    آقای امجد همان طور که خیره به جلو رانندگی می کرد و گویی در خود غرق بود لبخندی زد و گفت: خودم نقص فنی پیدا کردم سروناز سکوت کرد. ندانست این حرف را چگونه تعبیر کند. دلش بیتابانه می جنبید گوشهایش وز وزی ملایم کرد و گردنش داغ شد .آقای امجد ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پس از لحظاتی مکث چرخیدنگاهی به سروناز کرد و گفت: خانم ملک زاده گو اینکه گفتنش قدری برام مشکله با این همه ...در .... صراحتا در یک جمله ازتون می خوام با من ازدواج کنید.
    قلب سروناز به ناگاه فروریخت به چهره آرام آقای امجد نگاه کرد لبش را به دندان گزید نفس بلندی کشید و گفت: به من حکم می کنید؟
    چرا نمی گید پیشنهاد؟
    چون مثل همیشه لحن تون تحکم آمیزه بعد سرش را پایین انداخت و ادامه داد من ... من ....کلام در دهانش نمی گنجید. به آن سوی خیابان نگاه کرد لرزشی محسوس اعضای صورتش را فرا گرفت چشمانش سوخت پلکش پرید سرش گیج رفت و ضعف بر وی چیره گشت نمی دانست چه باید بگوید؟چراحالا؟ حال که او طعم تلخ شکست را چشیده ؟ که در زندگی کوتاه زناشویی اش قافیه را باخته ؟ که روح لطیف دخترانه اش زیر پای مردی خرد شده ؟ حال که عنوان بیوه زنی را یدک می کشید؟ چرا پیش از این پا پیش ننهاد ؟ حال چه دارد که بدان ببالد؟ چرا همیشه زن باید لب فروبندد و به انتظار بنشیند تا مرد دلخواهش در صورت تمایل پا پیش گذارد ؟ مگر نه اینکه زن هم قلبی در سینه دارد؟ مگر نه اینکه روح زن حساس و قلبش شفاف هم چون آینه است ؟ و او به اجبار تن به ازدواج با مردی ناخواسته داد چرا که مرد دلخواهش از وی گریخت. و اگر چنین نمی کرد اینک او در صحنه زندگی بازنده نبود. بیوه زنی زخم خورده نبود. این همه تقصیر متوجه آقای امجد بود که دیر لب بازکرد و اینک با کبر و غرور به او حکم می کند که با وی ازدواج نماید این یک حکم بود و نه تقاضا و نه پیشنهاد حتی خواستگاریش با دیگر مردان متفاوت بود و این سروناز را عصبی می کرد از این رو به چشمان سیاهش نگاه کرد و ناگاه گفت: اما من قبلا ازدواج کردم.
    آقای امجد خیلی خونسرد پاسخ داد می دونم
    -پس دیگه حرفی نمی مونه
    -اما من از گذشته تون پرسش نکردم
    -خودم لازم دونستم یاد آوری کنم
    -جواب من یک کلمه اس
    -بسیار خب نه
    سروناز این را گفت دست به دستگیره برده آن را گشود و بدون خداحافظی آن جا را ترک کرد.
    آقای امجد هرگز تصور نمی کرد با جواب منفی سروناز روبه رو شود برای لحظاتی به فکر فرو رفت. او خود را برای استقبال گرم سروناز با این پیشناد آماده کرده بود.
    فردای آن روز سروناز با صدای زنگ به حیاط رفت. آقای امجد بود که نانی گرم گرفته و پشت در ایستاده بود . سروناز تمام آن شب بیدار مانده و بر بخت خود لعنت فرستاده بود. اقبالی که نخواست او به دلخواه خود زندگی مشترکش را شروع کند . پشت چشمانش پف کرده و چهره اش خواب آلود بود. او با دیدن آقای امجد اخم کرد و گفت صبح به خیر این طرفا؟
    آقای امجد لبخند ملایمی زد و گفت: دیشب ماهون مونده بودم فکر کردم نون تازه خیلی بچسبه
    سروناز به دروغ گفت اما من صبحونه خوردم
    -دروغگو نبودید
    -چرا باید دروغ بگم؟
    -اینو من باید بپرسم
    -اما من صبحونه خوردم شما که می دونید من سحر خیزم.
    -بله اما در صورتی که خوابیده باشید شما نه تنها دیشب نخوابیدید بلکه الان هم صبحانه نخوردید این دوتا دروغ
    سروناز عصبی نگاهش کرد آقای امجد به چشمانش دقیق شد و گفت: تنها دیدن پف پشت چشماتون به انسان این امکان رو میده که بفهمه شما از فشار بی خوابی الان مخاطب تون رو دوتا می بینید نیاز نیست انان روانشناس باشه و تازه اگر هم نیازی باشه با علم به اینکه من مرد درون شکافی هستم چرا سعی داری دست به سرم کنید؟ سروناز با لحنی تند گفت: هیچ نیازی به لطف شما نبود.
    آقای امجد دستش را دراز کرد و نان را تعارفش نمود و گفت :چرا بود بفرمائید.
    سروناز اندازه لقمه ای از کنارش کند و گفت: معذورم نمی تونم قبول کنم
    آقای امجد اشاره به آن تکه کوچک کرد و گفت: وقتی که نمک گیرم شدید نمی تونید با خواسته و خواهشم مخالفت کنید.
    -سلام منو به ماریا برسونیدخداحافظ
    سرونازدر را بست پشت به در داد و همان جا با صدای خفه ای گریست می دانست که رفتار ناشایستی داشته می دانست خلاف ادب رفتار کرده چاره چه بود؟ خشکی و تند خویی تنها را ه مبارزه با قلبی به خون نشسته بود. اوباید به جبر مهر آقای امجد را از دل می راند و این ممکن نبود مگر با اعمال رفتاری ناپسند . باید این مرد از سرراهش کنار می رفت و او را با دل خونش به حال خود می گذارد . هرچه اوراکمتر می دید بهتر بود چه هر دیدار چون پرتو گرم آفتابی بود که به تن یخ زده اش جانی دوباره می بخشید نگاه گرمی که از چشمان سیاه وی ساطع بود به راحتی به سینه اش رسوخ کرده راه به قلبش می گشود. با چشمی گریان و سینه ای نالان به اتاقش رفت و ساعتی به تنهایی گریست . آن روز تا عصر در خانه اش ماند و با خاطرات خوش اولین سال استخدامش سرگرم شد حوصله سرکشی به مدرسه را نداشت می ترسید آقای امجد را دگر باره ببیند . او این را نمی خواست باید می گریخت تا یادش و مهرش در نهانخانه دلش حبس گردد. سرپوشی لازم بود بر این عشقی که وجودش را فراگرفته و می رفت تا به بار بنشیند.
    فردای آن روز دیرتر از معمول به سرکشی ساختمان رفت کار به خصوصی نداشت انجام دهد و این تنها کاری بود که سرگمش می کرد. از ماریا هم خبر نداشت روز گذشته تا شب در خانه ماند و در به روی هیچ کس نگشود. حتی نمی خواست ماریا را ببیند می دانست که آقای امجد از این مقوله با ماریا و پرویز حرف نخواهد زد . بااین وجود هیچ کس را نمی دید بهتر بود. حالش خراب بود و چشمانش سر دلش را بیرون می ریخت او دختر ساده ای بود و ساده دلان در پنهان نمودن اسرار دل تبحر ندارند . مخفی کردن حالات درون زیرکی می خواهد و او نداشت.
    روز قشنگی بود آسمان صاف و آفتابی و هوا ملایم بود . سروناز مثل همیشه پا به داخل ساختمان نهاد و به همه جا سرکشید کارگران مثل همیشه سرگرم کار بودند اما سروناز حس کرد حوصله هیچ کدامشان را ندارد. کار به خوبی پیش می رفت و او ندانست به کدام دلیل همه روز سر از آن جا در می آورد مگر نه اینکه پرویز عهده دار امور بود؟ احساس کرد سرکشی به کار کارگران چندان جذابیتی برایش ندارد و او بیهوده خود را بدان کار مشغول کرده خیلی زود عزم ر فتن کرد و پا به خیابان گذاشت. بهتر بود پیاده می رفت راه درازی نبود . هواهم که خوب بود چند قدمی بیش نرفته بود که احساس کرد اتومبیلی پشت سرش آرام حرکت می کند . بر سرعتش افزود ناگهان از گوشه چشم جیپزرشکی را دید که کنار پایش ترمز کرد آقای امجد در را گشود و گفت : بهتره خیلی زود سوار شید.
    سروناز سرش را بالا گرفت اخم کرد وگفت: ما حرفی نداریم که بزنیم.
    آقای امجد با لحنی آمرانه و کوبنده امر به نشستن نمود و گفت: باشه حرفی نداریم بنشینید. سروناز ایستاد اما سوار نشد نمی دانست چه کند آقای امجد گفت: یک مدیر اونقدر حرمت داره که اوامرش بدون چون و چرا اجرا بشه بنشینید خانم ملک زاده
    سروناز که نمی خواست دیگران را متوجه خود کند بی درنگ سوار شد آقای امجد به راه افتاد در حالی که هر لحظه بر سرعتش می افزود سروناز رانندگی او را در مسیر سکنج به یاد آورد. مانند آن روز تند می راند بدون آن که نگاهش کند با قلبی که هر آن از سینه اش بیرون می زد و می گریخت و صدایی که از فرط عصبانیت و ترس مرتعش بود پرسید کجا می رویم؟
    آقای امجد با قیافه ای جدی و گره ای که به ابروان داده بود پاسخ داد: می ریم زیارت شاه نعمت الله ولی
    -اما من ...
    آقای امجد با لحنی کوبنده گفت: من از شما نخواستم حرف بزنید بدون چون و چرا و اما می ریم آقای امجد در قالب آن روزها فرورفته بود قالبی که مختص شغلش بود و او را بد اخلاق می نمود و سروناز ترسید و لب فرو بست چه جذبه ای داشت این مرد که آدمی را به آنی سرجا می نشاند؟
    آقای امجد ماشینش را گوشه ای پارک کرد تند راندن گویی مهیجش کرده بود عصبی نفس می کشید و ابروانش درهم رفته بود. سروناز هم عصبانی بود و شراره خشم از چشمان زیبایش شعله می کشید آقای امجد به طرف سروناز چرخید به چشمان پر شررش نگاه کرد و گفت: می خوام بدونم چرا ازدواج کردید؟
    سروناز که از این سوال جا خورده بود برافروخته شد و با چشمانی گشاده نگاهش نمود اما حرفی نزد. آقای امجد به چشمانش خیره شد و گفت الانه که قلبت از جا دربیاد خانم ملک زاده می دونم درونت غوغاس هر وقت منو دیدی همین حال رو داشتی می دونستم دوستم داری دیگه کم کم خودم رو باور کرده بودم واسه همین تعجب کردم وقتی فهمیدم ازدواج کردی می خوام بدونم چرا؟
    سروناز که از این همه خودپسندی و خودباوری حرصش در آمده بود خشمگین پاسخ داد: من دلیلی نمی بینم که شما خودتونو باور کرده باشید.
    -شما جواب منو ندادید چرا ازدواج کردید؟
    سروناز نفس بلندی بیرون داد تا قلبش را مهار کند و به خود فائق آید پس گفت: با اینکه احترام تون به من واجبه باید بگم به خودم مربوطه
    -هیچ وقت دوستش داشتی؟
    سروناز که از این همه جسارت عصبی شده بود ناگهان سرش را چرخاند و به چشمان مغرورش نگاهی کرد و گفت اون شوهرم بود.گ
    -وقبل از اینکه شوهرت باشه؟
    سروناز راست نشست به کف خیابان چشم دوخت و لب فرو بست.
    آقای امجد پرسید: علائق شما در گذشته برای من اهمیت داره
    -اما من دلیلی نمی بینم که ...
    -آیا پیش از ازدواج به او دل بسته بودید خانم ملک زاده یا نه ؟ جواب من یک کلمه اس آره با نه ؟
    -برای شما چه فرقی میکنه ؟
    -شاید الان که او مرده فرقی نکنه فقط می خوام دلم رو خوش کنم
    -به چی؟
    -به باورهام
    -باورهاتون رو واسه خودتون نگه دارید قبلا هم به شما گفته بودم شما مرد مغروری هستید.
    -متاسف نیستم
    -اینم از غرورتون نشات می گیره
    -منو سرمی دوونید؟
    -از چه جهت ؟
    -جوابم رو ندادید؟ اون مرد رو دوست داشتید؟
    -اصلا من چه اجباری دارم به سوالات شما جواب بدم؟
    آقای امجد صاف نشست نفس که مانندش را بیرون داد به آسفالت خیابان خیره شد و گفت: واسه اینکه من وشما قراره با هم ازدواج کنیم.
    سروناز براق شد و گفت: کی گفته؟
    -من می گم من اینطور می خوام
    -پس من چی ؟
    آقای امجد آرام شد نگاهش خندید به اعماق چشمان سروناز فرورفت و گفت: توهم اینو می خوای خیلی پیش از این می خواستی
    -شما دارید اشتباه می کنید
    -چرا داری خودتو گول می زنی؟
    این همه خودباوری سروناز را عصبانی می کرد از این رو به دروغ گفت: اگه نمی خواستم ازدواج نمی کردم.
    -تورو مجبور کردند تو تسلیم شدی چرا؟ نمی دونم
    یادآوری خاطرات گذشته اشک به دیدگان سروناز نشاند و او سرش را تکان داد و گفت: دروغه
    آقای امجد خشمگین دست در جیب برد کاغذی در آورده آن را مقابل دیدگان اشک آلود سروناز گرفت و گفت : اینم دروغه؟ این دستخط رو هم انکار می کنی؟
    سروناز حیرت زده نگاهی به تکه کاغذ کرد و گفت: این چیه؟
    -این درد دل دختری تنها در شهری غریبه بگیر بخون تا یادت بیاد اینجا نوشتی تسلیم چاره کاره و تو تسلیم شدی
    سروناز دست دراز کرد کاغذ را گرفت اما آن را نخواند و به نقطه ای نامعلوم خیره شد و پس از لختی گفت: این دست شما چه می کنه ؟
    -افتاد به دستم تا به باورم دامن بزنه من همیشه فکر می کردم خیلی راحت دیگران رو می شکافم و به درونشون راه پیدا می کنم اما این سندی شد برباورم و تونست مطمئنم کنه پیش از این حس می کردم تو به من گرایش داری اما با خواندن این دست خط مطمئن شدم که چیزی دست و پای تورو بسته بعدا آهی کشید و گفت: اما افسوس که دیر به دستم افتاد و زمان برای هر اقدامی از دست رفته بود . من وقتی به این یادداشت دست پیدا کردم که تو ازدواج کرده بودی.
    بعد با حرکتی تند به سمت سروناز چرخید و گفت: اما حالا پیش روی من و تو بازه چرا مصری به من دروغ بگی ؟ اعتراف کن که عاشق شوهر سابقت نبودی
    -چه فرقی می کنه ؟
    -خیلی فرق می کنه این اعتراف به من قوت قلب می ده
    سروناز زیر لب گفت: تا به حال مردی به مغروری شما ندیده بودم
    آقای امجد لبخندی از سر مهر زد و گفت : حالا شدی همون خانم ملک زاده خودمون من از شما انتظار خشم ندارم.
    سروناز به ناگاه نگاهش کرد اشک از دیده جاری ساخت و گفت: چرا می خواهید با من ازدواج کنید در حالی که می دونم دلتون هنوز با نامز سابقتونه
    آقای امجد آهی کشید و گفت: هنوز هم دلم با اونه
    -پس با من چه کار دارید؟ می خواهید منو وسیله ای قرار بدید تا یادآور خاطرات خوش گذشته تون باشم؟
    -اشتباه می کنی من اگر چنین خیالی داشتم زودتر از این دست به کار می شدم و اجازه نمی دادم کار به اینجا بکشه من مدتها با خودم جنگیدم تا باور کنم تورو برای چی می خوام درسته که شباهت بی حد تو به سارگل به من دلگرمی می ده اما باور کن من تورو برای خودت می خوام بخشی از قلب من به سارگل تعلق داره و تو بقیه اونو تصاحب کردی . خواهش می کنم به همون مقدار قانع باش و نخواه که سارگل رو از قلبم بیرون کنم.
    -اما من هنوز هم به شما جواب ندادم
    آقای امجد نگاهش کرد و گفت: من همین امروز ازت جواب می خوام حاضر نیستم دقیقه ای دیگه بهت فرصت بدم تودوروز گذشته فرصت کافی برای فکر کردن داشتی بعد نگاه دقیقی به چشمان آبدار سروناز کرد به کنه قلبش راه گشود و گفت: تو نمی تونی به من جواب منفی بدی و اگر بدی عمری در پشیمانی به سر می بری من اطمینان دارم که همین الان قلبت داره دیوونه ات می کنه ببین چقدر گر گرفتی بعد لبخندی زد و گفت: هیچ وقت در پنهان کردن حالات درونی موفق نبودی همیشه لو رفتی چرا می خوای با خودت بجنگی ؟
    سروناز فکری کرد و گفت شاید حق با شما باشه با این همه اونقدر قدرت دارم که قلب بی تابی رو مهار کنم.
    -آخه چرا؟
    -شما خیلی دیر پا پیش گذاشتید حالا دیگه دیره
    -چرا اینطور فکر می کنی؟
    سروناز آهی کشید و گفت: من دوست ندارم با عنوان زن بیوه همراه شما باشم.
    -این برای من مهم نیست
    سروناز متعجب نگاهش کرد و گفت : جدا مهم نیست ؟
    آقای امجد فکری کرد و گفت: اونقدر شهامت دارم که دروغ نگم چرا مهم بود و به همین خاطر تمام این مدتی که می دونستم برگشتی به ماهان پا نگذاشتم نیومدم تا نبینمت می خواستم به خودم تلقین کنم که می شه فراموشت کرد اما اونقدر هم مردونگی دارم که از امری هر چقدر مهم بگذرم به خصوص وقتی که می بینم مسببش خودم بودم . بعد آهی کشید و گفت: اونقدر هم دلبسته هستم که پافشاری کنم و جواب مثبت ازت بگیرم به خصوص وقتی که می دونم توهم به من دل بستی بعد صاف نشست نگاهش را به سمت مقابل ثابت کرد و گفت : سروناز!
    دل در سینه سروناز فروریخت خون در عروقش به جوش افتاد. شنیدن نامش از دهان مرد دلخواهش آن هم با آن لحن ملایم و سرشار از عطوفت خون به چهره اش دواند. سرش را پایین انداخت و گفت: بله؟
    -می خوام همین الان جوابم رو بدی
    -چرا همین الان؟
    -می خوام ببرمت سرمزار مادرم و عروسش رو نشونش بدم
    سروناز دقایقی طولانی فکر کرد بعد چشمانش را بست بغضش را فروداد دست به دستگیره ماشین برد و گفت: بریم
    آقای امجد خندید نگاهی سرشار از محبت به چشمان زیبای سروناز دوخت و گفت: مبارکه عروس خانم
    سروناز پشت پنجره ایستاده چشم به آسمان پرستاره دوخته با خدای خود راز و نیاز می کرد. چشمانش دل سیاهی را می شکافت گویی در پی چیزی بود شب آرامی بود. در این وقت سامان بدو پیوست کنارش ایستاد دست بر شانه اش نهاد و او را به طرف خود کشید مسیر نگاهش را دنبال کرد و گفت خوب وقتی رو واسه شکر گذاری انتخاب کردی انگار شبها خدا بیشتر به حرف بنده هاش گوش می کنه
    سروناز پرسید: چرا فکر کردی دارم شکر گذاری می کنم؟
    سامان یکوری خندید و گفت: واسه همراه زندگی ات شوهر ایده آلی که خداوند بزرگ لطف کرده و نصیبت ساخته وقتی آدم به خواسته دلش می رسه باید سپاسگذار باشه و من فکر می کنم تو بنده قدردانی هستی که همیشه خدای بزرگ رو به خاطر داده هاش شکر کردی. حالا بیا با هم خداروشکر کنیم حالا دیگه منم می خوام اقرار کنم بعد آهی کشید و گفت: هیچ وقت به سارگل نگفتم چقدر دوستش دارم در صورتی که می دونستم اون چقدر مشتاقه و حالا پشیمونم چون فکر می کنم به اون بدهکارم سپس سروناز را چرخاند روبه خودش نمود چشم در چشمان شراب گونه اش که در آن تاریکی شبانه از سر شادی می درخشید دوخت و گفت : سرونازم می خوام بدونی که چقدر دوستت دارم حرف خوب رو همیشه باید به زبون آورد شاید یک روز قادر نباشیم و زمان از دست رفته باشه دیگه نمی خوام فرصتهای خوب رو از دست بدم احساس می کنم خیلی وقته که به تو بدهکارم . خیلی پیش تر از این می خواستم برات اعتراف کنم. می خواستم برات از آرزوهام بگم اون روزی رو که تو با جواز موضوع انشا به قلب تک تک بچه ها راه گشودی یادت میاد؟
    سروناز حرفی نزد محو مهر و محبتی که از کلام آرام سامان محسوس بود و زیبایی چهره دوست داشتنی وی شده بود که در تاریکی شبانه زیر نور ملایم مهتاب با او سخن می گفت سامان ادامه داد آرزو رو می گم . اون روز من توی راهرو بودم و به درد دل بچه ها گوش کردم . به روح مادرم قسم دلم می خواست سرم رو از لای در بکنم تو و بگم کی می خواد بدونه من چه آرزویی دارم؟
    سروناز سر بر سینه اش نهاد و گفت:کاش می گفتی اون وقت فرصتی بود تا من هم از آرزوهام بگم حرف منم توی دلم یخ زده بود چون کسی اصراری برای شنیدنش نداشت.
    سامان بوسه ای بر سر سروناز نشاند و گفت: خداروشکر که فرصت اعتراف رو به هر دوی ما داد.

    پایان





  4. کاربر مقابل از این پست Bride Angelic تشکر کرده است.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 5 6 7 8 9

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •