نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما بهترین داستان روچه کسی نوشته ؟

رأی دهندگان
15. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • cerises

    0 0%
  • almas98

    0 0%
  • donbalambia

    15 100.00%
+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

موضوع: مسابقه داستان رو ادامه بده .

  1. #1
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    مسابقه داستان رو ادامه بده .

    سلام به دوستان عزیز انجمن میهن دانلود .

    تو این تایپیک قصد داریم یه مسابقه راه بندازیم .


    به این شکل که من دو خط داستان مینویسم و شما ادامه اون رو مینویسین ، تا آخر .

    درآخر هم هرکسی بهترین داستان رو بنویسه شارژ هزارتومنی ایرانسل برنده میشه .

    نکته :

    1 مسابقه تا فردا ساعت 9.30 صبح .

    2 پیشنهاد میکنم داستاهاتون رو تا فردا ساعت 9 اینجا قرار ندین تا الگوئی برای بقیه نباشه .

    3 داستان نباید از 20 خط بیشتر باشه .

    4 شما میتونین داستان رو به هرسبکی (ژانر) که خواستین ادامه بدین .

    5 کسی که برنده شد ، اول داستان بعدی رو اون میگه و میتونه انتخواب کنه که بقیه توچه سبکی ادامه بدن .




    واما داستانی که باید ادامه بدین .


    اولین بارم بود که تویه مراسم عزاداری بودم نمیدونستم مناسبت چی بود فقط میدونم شام میدادن ، برق ها رو خاموش کردن ، همه دستشونو گرفته بودن جلو صورتشون میدونستم این کار برای چیه ، برای اینه که کسی گریه کردن مارو نبینه یا شاید هم برعکس ، کسی نبینه که گریه نمیکنیم بهرحال پناه خوبی بود ، هنوز صحبت مداح شروع نشده بود که.....


    مهلت شرکت تموم شد .

    راستش انتظار داشتم نفرات بیشتری شرکت کنند .

    لطفا حتما داستان هارو تاآخر بخونین وبه بهترین داستان رای بدین تا برنده مشخص بشه . چون تعداد داستان ها کمه پس کار شما هم راحت تر شده .مرسی
    ویرایش توسط donbalambia : 02-14-2012 در ساعت 12:28

  2. 14 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  3. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    یزره دورتر از نزدیک
    نوشته ها
    627
    تشکر
    1,740
    تشکر شده 2,561 بار در 880 پست

    پیش فرض

    چشمم به چشای میترا افتاد اونم سرش انداخته بود پایین اما اون اینجا چیکار می کرد،نمی دونستم چرا اومد اصلا به من چه که این جا عزاداری می کنن. می خواستم برم بیرون که صدای گریه بلندی شنیدم نمی دونم صدای کی بود واسه چی بود.اما می خواستم بفهمم کی مرده.
    داشتم دنبال میترا می گشتم اما هر چی سرمُ این ور اونور کردم پیداش نکردم،از پشت یه نفر دستمُ گرفت گفت بیا بریم بشینیم!تازه فهمیدم علی رضاس(دوستم کسی که منُ آورد اینجا)
    خیالم راحت شد رفتمیمُ نشستیم ،
    ابولفضل:قضیه چیه؟کی مرده ، چرا منُ آوردی؟
    علی رضا:بچه هفتی ،نمی خوای کباب بخوری؟
    ابولفضل:مگه شوخی دارم با تُ کی مرده ؟
    علی رضا:بابام مرده -می خوام کباباشُ دوتایی بخوریم
    ابولفضل:لیاقتت همون ...
    حرفم تموم نشده بود که علی رضا بلند شد رفت.
    (((عصبانی شدم ،دوباره یدفعه بدون این که جوابمُ بده جا گذاشت رفت-مثل سره جلسه من همش بهش می رسونم ،نوبت خودم که می شه جا می زاره می ره.آخرش می گه مهندس می شیم،می خوام لهش کنم وقتی اینُ می گه اما چیکارش کنم دوستمه.)))
    دیگه کسی نیست که من بشناسمش بازم شدم مثل اولش ،منم نشستم نا علی برگرده .منتظر شدم یه نفر واسم چایی بیاره آخه خیلی هوا بیرون سرد بود منُ هم علی رضا با موتور آورده بود.
    چاییمُ هم خوردم اما خبری نشد از علی رضا تا این که با لباس مشکی دیدمش که داره از در میاد تُ ،مخم سوت کشید ،با خودم گفتم نکنه باباش مرده اما اون که باباش سالم بود صبحی دیدمش با ماشینش رفت شرکت.
    علی رضا:لباس مشکی بهم میاد.؟
    ابولفضل:نه سفیدش یه تکه بیشتر بهت میاد.
    علی:اونُ کناز گذاشتم برات یه شبه تنت کنم مهندس.
    ابوالفضل:می گی چی شده یا بلند شم برم.
    علی رضا :برو من کبابش میارم-نوشابه که نمی خوای؟
    ابولفضل:نه .ولی میترا اینجا چیکار می کنه؟
    علی رضا:یادم رفت مهندس،امروز عقد کنونشه،بهش تبریک گفتی؟
    ابولفضل:بچه اسکلم کردی ؟
    علی رضا:اسکل بودی مهندس کسی که می ره مجلس سر در مجلسم می خونه ببینه چه خبره؟
    تازه فهمیدم که اینقدر خنگم که نرفتم ببین ختم کیه عزا کیه! ولی مطمئن شدم که ختم . حوصلشم نداشتم برم ببینم .
    رفتم نگاه کردم یه لحظه خیلی جا خوردم
    پدر میترا بود ،آخه پدر میترا جانباز شیمیایی بود ، تُ جنگ ایرانُ عراق
    -----------------------------------------------------------------------------------------
    بچه امید وارم خوشتون اومده باشه اینم فرصتی نشد که قشنگ درستش کنم
    ویرایش توسط ♠Abolfazl♠ : 02-13-2012 در ساعت 15:08
    لطیفه طنزی است که به مناسبت مرگ یک احساس گفته میشود

  4. 9 کاربر مقابل از این پست ♠Abolfazl♠ تشکر کرده اند.


  5. #3
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    زیر اسمون خدا
    نوشته ها
    5,773
    تشکر
    5,451
    تشکر شده 9,130 بار در 2,173 پست

    پیش فرض

    پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
    آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
    پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
    باز شد و بيرون رفت!
    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
    كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.
    من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:
    «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست
    مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
    سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
    نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
    اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

    Lock

    خوشابه حال سال 91!
    ماه دوازدهمش را دید وعمرش به سررسید!
    میترسم عمرم به سر برسد و ماه دوازدهمم راندیده باشم…!
    اللهم عجل لولیک الفرج





  6. 6 کاربر مقابل از این پست NOOB9876 تشکر کرده اند.


  7. #4
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    32
    تشکر
    37
    تشکر شده 78 بار در 30 پست

    پیش فرض

    اولین بارم بود که تویه مراسم عزاداری بودم نمیدونستم مناسبت چی بود فقط میدونم شام میدادن ، برق ها رو خاموش کردن ، همه دستشونو گرفته بودن جلو صورتشون میدونستم این کار برای چیه ، برای اینه که کسی گریه کردن مارو نبینه یا شاید هم برعکس ، کسی نبینه که گریه نمیکنیم بهرحال پناه خوبی بود ، هنوز صحبت مداح شروع نشده بود که.....

    وای خدای من یعنی خودشه؟؟؟ مگه میشه؟

    همین حرفها رو زدم و دیگه نمیدونم چی شد
    چشمام پر اشک بود
    همه زل زده بودن به من که داشتم مثل دیونه ها گریه میکردم
    حالا فهمیدم چی شده!!کی مرده!!!!!
    دنیا دور سرم چرخید نمیفهمم آخه چرا شیدا؟
    اینهمه ادم خدا جون چرا شیدای منو بردی؟؟؟
    حالا فهمیدم به عزاداری دعوت شدم که عزاداری عزیز ترین کسمه
    اونم به طور مخفی
    احساس میکردم روحم از بدنم جدا شده
    شیدا روح من بود همه چیزم بود
    ولی همه میگن کس که باید زود بره صلاحشه که بمیره ..زود تر از بقیه میمیره
    شاید اگه میموند زندگی داشت که هر لحظه آرزویمرگ میکرد خدا همیشه بزرگ و حکیمه
    و صلاح ادم هارو بهتر از خود آدم و هرکسی میدونه
    درسته سختی زیادی کشیدم اما ناسپاسی نکردم و شکر خدا زندگی خوب و خانواده خوبی دارم و خدا رو شکر میکنم
    شاید با شیدا هیچ وقت به خوشبختی نمیرسیدم و شایدم...خدا میدونه


    امیدوارو از داستان من خوشتون بیاد دوستان

  8. 6 کاربر مقابل از این پست almas98 تشکر کرده اند.


  9. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    یزره دورتر از نزدیک
    نوشته ها
    627
    تشکر
    1,740
    تشکر شده 2,561 بار در 880 پست

    پیش فرض

    من 26 تا
    نصفشُ نخونین
    5 کسی که برنده شد ، اول داستان بعدی رو اون میگه و میتونه انتخواب کنه که بقیه توچه سبکی ادامه بدن .
    اینُ دیر دیدم وگرنه می دونستم بگم بقسیه چه سبکی بگن
    لطیفه طنزی است که به مناسبت مرگ یک احساس گفته میشود

  10. 5 کاربر مقابل از این پست ♠Abolfazl♠ تشکر کرده اند.


  11. #6
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض

    ممنون از شما که شرکت کردین ، راستش انتظار داشتم نفرات بیشتری شرکت کنند


    اما داستان من :


    اولین بارم بود که تویه مراسم عزاداری بودم نمیدونستم مناسبت چی بود فقط میدونم شام میدادن ، برق ها رو خاموش کردن ، همه دستشونو گرفته بودن جلو صورتشون میدونستم این کار برای چیه ، برای اینه که کسی گریه کردن مارو نبینه یا شاید هم برعکس ، کسی نبینه که گریه نمیکنیم بهرحال پناه خوبی بود ، هنوز صحبت مداح شروع نشده بود که.....


    عکس مرحوم روآوردن چون پدرم مریض شده بود نتونست بیاد ومن رو بجای خودش فرستاد .من نمیشناختمش،اصرارداشت که حتما برم ، عکس یه جوون 24 ، 25 ساله بود با یه قاب عکس بزرگ . عکس روکه دیدم توفکر رفتم ، باخودم گفتم این عکس آدم ها چه جاهائی که نمیره ، اول تو دبستان که با یه سرروریخ تروتمیزو شونه کرده که معمولا سلیغه مادراست وبعد روشناسنامه که آدم احساس وجود وبزرگی میکنه وبعد روی کارت پایان خدمتی که دوسال تمام براش خوردیاشاد هم مرد میشی وبعد میره ومیره و آخرش به اینجا میرسه ، روی عکس یادبودیاروی سنگ قبر. یه چیزهایی توذهنم بودندکه وول میخوردند ، که انگار قصد ایجاد انقلاب داشتند ، انگار میخواستند رژیم افکارم رو عوض کنند ، میگفتند اگه قراره آخرش این بشه چرا اینهمه سگ دو میزنیم و چرا اصلا به دنیا میایم .

    به خودم اومدم ، بالای سر مداح چراغ قرمز کم نوری روشن بود ، درواقع تنها چراغی که روشن بود .افکارمن روول نمیکرد تا اینکه اتفاق جالبی افتاد ،اتفاقی که هیچوقت فراموشش نکردم ، انگار مداح حرف های دل منو شنیده بود و میخواست جوابمو بده .اول برای جلت توجه همه گفت برق هاروروشن کنن واز همه خواست که به اون توجه کنن .شاید هم میخواست به قول خودش بیشتر مردم رو آتیش بزنه .

    گفت : مادر زینب کوچولو ، یه لحظه اون بچه رو بفرست طرف مردها . بچه روآوردن ، یه دختر 7 ، 8 ساله بود ، یه دستش هم باند پیچی بود ، مداح شروع کرد به گفتن چیزهائی که دل مردم رولرزوند .

    دستش رو صوری صورت کوچیک بچه کشید ، گفت این همون دختر بچه ایه که علیرضای ما جون اون رونجات دادونزاشت زیر ماشین بمیره وخودش روگرفتارکرد ، دخترک تمام مدت خشکش زده بودو به جمعیت نگاه میکرد بعد پیشانی بچه روبوسید و گذاشت که بره .

    بعد گفت ایکاش خانواده هایی که از مهندس علیرضا کریمی ما عضوگرفتن هم اینجا بودن ....

    یادم نمیاد آخرین بار کی گریه کردم ، ولی اون شب اشکم اومد ودست خودم نبود .

    سرم روکه بلند کردم دوباره عکس علیرضا رودیدم که انگار به من نگاه میکرد و لبخند میزد.


    امیدوارم خوشتون اومده باشه .

    مهلت شرکت تموم شد . لطفا به بهترین داستان رای بدین تا برنده مشخص بشه .


  12. 8 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  13. #7
    msh002
    میهمان

    پیش فرض

    خداییش همه شون قشنگن دستتون درد نکنه
    رای دادن برام سخت شده

  14. 4 کاربر مقابل از این پست msh002 تشکر کرده اند.


  15. #8
    اخراج شده

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    1,028
    تشکر
    8,532
    تشکر شده 7,136 بار در 1,263 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط msh002 نمایش پست ها
    خداییش همه شون قشنگن دستتون درد نکنه
    رای دادن برام سخت شده

    لطف داری به ما ، ایکاش شماهم شرکت میکردین .

  16. 4 کاربر مقابل از این پست donbalambia تشکر کرده اند.


  17. #9
    msh002
    میهمان

    پیش فرض

    اولین بارم بود که تویه مراسم عزاداری بودم نمیدونستم مناسبت چی بود فقط میدونم شام میدادن ، برق ها رو خاموش کردن ، همه دستشونو گرفته بودن جلو صورتشون میدونستم این کار برای چیه ، برای اینه که کسی گریه کردن مارو نبینه یا شاید هم برعکس ، کسی نبینه که گریه نمیکنیم بهرحال پناه خوبی بود ، هنوز صحبت مداح شروع نشده بود که.....

    دیدم محمد اومد تو
    با دست بهش اشاره کردم نمیدونم ندیدتم یا خودشو زد به اون راه
    میخواستم داد بزنمو صداش کنم اما خیلی ضایع بود تو این جمع این کارو بکنم حوصله هم نداشتم برم دنبالش
    همونجا نشسته بودم که رفتم تو فکر صدای هم همه ی مردم و بهم خوردن کاسه بشقابا رو اصلا نمیشنیدم چشامو بستم
    نمیدونم چرا رفتم به سالهای گذشته عقبوعقب تر
    دوران بچگیم اومد جلوی چشام چه روزای خوبی با مامانو بابا داشتم چه شادیهای شیرینی هنوز طعمشونو حس میکنم
    ده سالم نشده بود که بابا و مامان از هم جدا شدن همه فکر میکردن بچه مو چیزی حالیم نمیشه ولی خوب میفهمیدم تنهایی یعنی چی
    خیلی درد داشت وقتی صبحا از خواب بیدار میشدمو میدیدم مامان خونه نیست خیلی سخت بود وقتی میخواستم بخوابم کسیو کنارم حس نمیکردم
    شبا همیشه بالشتم خیس بود یواش اشک میریختمو بی صدا از دلتنگی گریه میکردم
    بابا هم که دیروقت میومد خونه فقط نگاه میکرد ببینه تو تختم هستم یانه
    یه سال نگذشته بود که بابا زن گرفت مهسا خانم زن مهربونی بود اذیتم نمیکرد ولی جای مامانو برام پر نمیکرد
    سیزده سالم شده بود که هستی به دنیا اومد وای خیلی دوستش داشتم شده بود همه زندگیم
    هیچ وقت یادم نمیره یه شب تو اتاقم پشت پنجره نشسته بودم داشتم به اسمون نگاه میکردم که مهسا اومد تو گفت داداش خوشگلم چرا گرفته است؟
    دستشو انداخت دور گردنم گفت چی شده داداش؟گفتم دلتنگم هستی
    دلم برای مامانم تنگ شده
    اروم گونه مو بوسید گفت اینکه غصه نداره عزیز دلم فردا صبح میرم دنبالش همه شهرو میگردیمو پیداش میکنیم
    فردا رفتیم اما ای کاش هیچوقت نرفته بودیم بعد از ماه ها تلاش فهمیدم همون موقع بعد از اینکه از بابا جدا شده رفته امریکا
    همه دنیا رو سرم خراب شده یعنی اینقدر براش بی ارزش بودم؟؟
    روزهام گذشتو گذشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم اونجا با عسل اشنا شدم خیلی دختر خوبیه واقعا دوسش دارم
    عسل شده بود امید زندگیم اگه یه روز نمیدیدمش از دلتنگی میمردم
    خواستگاریشم رفتم اما باباش مخالفت کرد
    عسلم دوستم داشت همدیگه رو مرتب میدیدیم بهش قول داده بودم باباشو راضی میکنم بالاخره
    وای یادم رفت به هومن سر بزنم
    امروز صبح که باهم رفتیم بیرون با ماشینش تصادف کردیم
    زده بودیم به یه پراید مقصر هومن بود با سرعت زیاد میرفت و گواهینامه هم نداشت
    حسابی هول شده بودیم پراید هم داغون شده بود نمیدونم چی شد به حرف هومن گوش دادمو از ماشین پیاده شدیمو فرار کردیم
    بلند شم برم پیشش ببینم حالش چطوره بهش بگم دیوونه جون ماکه ماشینو جا گذاشتیم عین اب خوردن پیدامون میکنن بیا بریم خودمونو معرفی کنیم
    از جام بلند شدم
    احساس سبکی میکردم
    به ادمای اطرافم نگاه میکردم انگار کسی توجهش به من نبود اصلا انگار منو نمیدیدن
    خب چه بهتر بذار سرگرم باشن
    هستی رو دیدم گوشه حیاط داشت زار زار گریه میکرد یه لحظه دلم ریخت ولی نمیتونستم جلو برم دورو برشو گرفته بودن
    از در حیاط اومدم بیرون دیدم یه حجله گذاشتن رفتم جلو ببینم لا اقل تو مجلس کی بودم
    وای خدای من باروم نمیشه
    این عکس خودمه . . .

    ویرایش توسط msh002 : 02-14-2012 در ساعت 14:33

  18. 4 کاربر مقابل از این پست msh002 تشکر کرده اند.


  19. #10
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    یزره دورتر از نزدیک
    نوشته ها
    627
    تشکر
    1,740
    تشکر شده 2,561 بار در 880 پست

    پیش فرض

    خدایش قبول دارم داستانم در [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]
    شما نبود
    لطیفه طنزی است که به مناسبت مرگ یک احساس گفته میشود

  20. 2 کاربر مقابل از این پست ♠Abolfazl♠ تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 1

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

  1. Admiral_Hunter

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •