+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 1 2 3 4 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 34

موضوع: حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!


    منتظر حرفایه قشنگتون هستم


    معذرت شاید با احساس بعضیاتون جور نباشه ولی حرفایی که الان میزنم واقعا احساسمو میگم

    منظور از نسل سوخته سن و سال نیست شاید کسی عنوان این مطلبو بخونه اولین چیزی که بنظرش میاد سن باشه من سنم زیاد نیست

    شاید منظور از نسل سوخته عقیده ها و خواسته ها باشه............زیاد حرف زدم بحث راجبه این موضوع زیاده.....بگذریم



    دلخوشی های نسل سوخته............!!!!!!

    گاهی وقتهاماآدمهابرای بدست آوردن اون چیزی که خودمون اسم تجربه رو،روش گذاشتیم،چیزهای زیادی روازدست میدیم که باورش برامون خیلی سخت میشه،هرچندمیگن انسانهازندگی روباچیزهایی که به دست میارن میسازن،نه باچیزهایی که ازدست میدن.امایه داشته هایی ازدست دادنش ممکنه برامون خیلی دردناک باشه.ممکنه حتی صدای خردشدن خودمون روهم بشنویم.اماهمیشه این خردشدن بدنیست.درسته که اون لحظه برامون خیلی دردناکه،امابعدکه شامل مرورزمان میشه تازه می فهمیم که زیادهم بدنشد!حداقلش این بودکه این جریحه دارشدن احساس این شکستن غرور،این آشفتگی وپریشانی،منجربه یه تلنگرشد که:

    "به کجاچنین شتابان؟"


    .....روزگارخودش به اندازه کافی سختگیرهست،حالاچراگاهی خودمون هم به این سختی دامن می زنیم، نمی دونم!
    (شایدهم میدونم،امادوست دارم خودموبه ندونستن بزنم!!!آخه میدونی چیه؟ماهمون نسل سوخته ایم!)مگه ماچی اززندگی خواستیم؟مگه سهم من وتووماازاین زمونه چقدره؟میدونم که چیززیادی نمیخوایم.- یه لبخندکه ازروی اجبارنباشه.- یه دست پرسخاوت که بی هیچ منتی دست توروبگیره.- یه نگاه آروم وزلال که وقتی توی این جماعت پرنقش ونگار،نگاهتو میگردونی به اون برسی.- یه شونه محکم ومهربون که بدونی وقتی میخوای بهش تکیه کنی،پشت توروخالی نمی کنه.- یه جاده!یه جاده که اجازه داشته باشی،واسه رسیدن به هدفت توی اون راه بری،قدم بزنی،بدوی.- و یه نیمکت ! یه نیمکت خالی که بشه گاهی بدون دغدغه ودلهره واسه فرداهای گنگ،روش بشینی وباخودت خلوت کنی واگه یه روزخواستی باکسی که ازجنس خودته،به افق دوردست خیره بشی،همون نیمکت قدیمی هنوزسرجای خودش باشه.به نظرت این چیزهایی که گفتم خیلی خواسته زیادی بود؟!سهم کوچک وساده ای ازخطوط مبهم این روزگار.حالااگه این خواسته زیاده، یااگه کم،رسم زمونه اینه که برای رسیدن بهش بایدتلاش کنیم.حتی اگه اینقدرجاده ها،دست انداز داشته باشن که پاهامون خسته بشن.پس بیامن وتونگاهمون همون نگاه آرام وزلالی باشه که اگه کسی دنبالش گشت بتونه پیداش کنه وشونه هامون اینقدرمحکم باشه که بتونیم باافتخارواطمینان،اسم تکیه گاه رو،روش بذاریم.



    یا علی

    تا حرفهای سوخته ی دیگر

    کوچیک شما [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]






    یکم غلیظش کردم ولی خوبه .......


    مدتی می نویسیم آره من از نوشتن خوشم میاد....بگذریم

    میزگرد می ذاریم ، بحث راه می ندازیم ، برای خونه اینترنت پر سرعت می گیریم ، توی فیس بوک page می ذاریم ، comment های طولانی و لحظه به لحظه و .....

    خط می کشیم زیر comment ها و جوابیه می نویسیم ، سایت می زنیم در کل میگم ها....... وبلاگ های متعدد ، update های چند ساعتی ، توی شبکه های اجتماعی

    می ریم ، به شونصد نفر پیام می دیم و سوال می پرسیم و مطلب میزاریمو ...

    و در نهایت همه شو ول میکنیم و می چسبیم به تنهایی مون....آره تنهایی این کلمه همیشه باهامونه.....!!

    فرار از تنهایی یه حرکت ِ احمقانه ست...

    چون تمام راه ها به تنهایی ختم می شه ! این حرف ِ یه نسل ِ سوختس............................
    نسل ِسوخته ی ساکت !
    منتظر حرفایه قشنگتون هستم








    ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
    کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند!
    علی کوچولو...این مردِ کوچک!
    ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
    دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
    آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
    آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند!
    و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
    شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
    اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

    ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
    ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
    ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
    ما چیپس نداشتیم که بخوریم
    حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
    ما ویدیو نداشتیم
    ما ماهواره نداشتیم
    ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
    ما خیلی قانع بودیم به خدا!

    صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
    یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
    حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
    عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
    موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
    جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
    ما خودمان خودمان را شناختیم
    هیچکس یادمان نداد

    و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
    نسلی که عشق و حال هایشان را توی کاباره های لاله زار کرده بودند
    و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
    و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند ..!
    ویرایش توسط ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ : 01-26-2012 در ساعت 00:23
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...


  2. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض

    من بودم حسن فرصت، علی رخصت، ممد پونصد
    رفتیم پیش مِیتی منگول، نامرد، دواخوری
    اولی رو خوردیم بسلامتی این‌وریا لول لول شدیم،
    دومی رو خوردیم بسلامتی اون‌وریا پاتیل پاتیل شدیم
    سومی رو اومدیم بخوریم میتی منگول ساقی شد
    گفت رتته گفتم عفتت پتته ...
    دس تو این جیب، دس تو اون جیب
    دسته‌زنجونی سفیدَه‌رو کشید کارتی‌مون کرد
    حالا ما اینجا گفتیم زدیم، شومام بگین زدن، خوبیت نداره
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...

  3. 20 کاربر مقابل از این پست ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ تشکر کرده اند.


  4. #3
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض

    ما شدیم نسل نخندیدن ، نسلی که اگر هم خندید از سر وظیفه بود نه امر دل ،شدیم نسل کارتون های پر از غصه ،کودکی نکردیم جلوی قهرمان های قصه های درام،تنها یاد گرفتیم چطور گریه هایمان را بخوریم وقتی کوزت کتک می خورد! نسلی که یاد گرفت برای خندیدن مست شود اما به تلنگری اشک هایمان جاری شد از غصه هایی که روز به روز تلنبار شده بودند، نسلی که یا به پوچی و معطلی رسید یا به هرزگی و بی تقاوتی ،نسلی که بین باید ها و نباید ها فسیل شد، همه ی ذهنش شد فکر آنکه پای تخته سیاه اسمش زیر خوب ها باشد و اگر بد شد ضربدر نخورد، نسلی که ول ماند تکلیف عشق و عاشقی اش، نه آنقدر عاشق شد که باید و اگر هم شد نه آنقدر عاشق ماند که باید ، ماند با حسرت تمام رویاها و آرزوها، نسل من نسلی شد که . . . نسلی شد که خوشی کردن را یاد نگرفت در عوض استاد غصه خوردن شد،نسلی که ناراضی بار آمد و شد نسل بزرگترین شاکیان عالم، شکایت از همه چیز و همه کس ، آخرش هم نفهمید چه می خواهد ، شدیم نسل کوچ دسته دسته ، ...و ... ، نسلی که نه واقعا مرده و نه واقعی زندگی می کند...شدیم نسل انتظار و انتظار و انتظار آن هم برای.....هدفی که معلوم نیست ......انتظار وقتی کلمه ی انتظار و میشنوم ....کم اوردم

    دیگه دستم به نوشتن نمیاد
    ویرایش توسط ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ : 01-26-2012 در ساعت 17:53
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...

  5. 18 کاربر مقابل از این پست ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ تشکر کرده اند.


  6. #4
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض

    تلنگر...
    دنیا جای عجیبیست . نه آمدنش دست توست نه رفتنش .
    ...
    گاهی غبطه میخوری به کسی که چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده که چقدر امن تر از تو زندگی می کند .
    با اینکه خورشیدش چند ساعت دیر تر از تو به او می رسد .
    ما بازماندگان دهه شصت کم نیستیم .
    آنقدر زیادیم که ارثمان تنها خاکستر است .
    ما خودمان خبر نداشتیم . پدر سواد درست حسابی نداشت. مادر حواس پرت بود .
    کاندوم ، تاریخ گذشته .
    رد شدیم از مرز های نازک دشک های خانه ی قدیمیان تا چشممان به جمال دنیا روشن شود .
    آن روزها بزرگترین دامداری ها هم از پس شیر دادن به نسل ما برنمی آمد ، از بس زیاد بودیم .
    می لولیدیم در دست های پدرمان که چند سالی بود از کروات ها استعفا داده بود .
    از بی جانی ِ اسباب بازی هایمان که خسته میشدیم میزدیم به دنیای سیاه و سفید تلویزیون
    با اینکه تمام برنامه ها از جنگ بود .
    گاهی برنامه هایش آنقدر زنده بود که صدای موشک را نزدیک خانه میشنیدیم.
    میترسیدیم در آغوش مادرمان و تا زیر زمین را دو پا یکی می دویدیم .
    دختر خوبی بودیم آنقدر که با یک عروسک یک دنیا حرف نگفته داشتیم
    مبادا جیب ِ مادر به خرج عروسک های بعدی بیفتد ...
    شش ساله شدیم در انزوای مهد کودک ها.
    تا آن روز نمی دانستیم دختر با پسر یک دنیا فاصله دارد .
    فاصله را وقتی فهمیدیم که مدرسه هایمان جدا شد ، معلم هایمان جنس موافق بودند .
    صبحی بودند و بعد از ظهری بودیم
    صبحی بودیم و بعد از ظهری بودند .
    آنقدر که خواهرمان را درست حسابی نمی دیدیم
    دفتر مشق هایمان را زیر بغل می زدیم و املا به املا آنهم اگر ۲۰ می گرفتیم یک توپ لاکی جایزه مان می دادند .
    سنگ های بزرگ را دو به دو می کاشتیم و شوت می زدیم که روزمان شب شود .
    لباس هایمان یا از برادر و خواهر قبلی به ارث رسیده بود یا بوی نفتالین می داد.
    .
    .
    .
    آخر ، نداشتیم . نه اینکه دیگران داشته باشند . همه نداشتیم .
    زندگیمان شده بود فالگوش اخبار ایستادن که کدام کوپن ، ضامن گرسنگی مان می شود
    بزرگ می شدیم بی آنکه چیزی بدانیم. ظهر به ظهر با صدای اذان دم میگرفتیم
    اما هیچ کس از نوار کاست هایی که در خانه هایش بود چیزی نمی گفت .
    راهنماییمان هم همین بود ... تنها لذتمان این بود که حق داریم با خودکار بنویسیم
    شبیه تاجری که با خودنویس مخصوصش دسته چکش را امضا میکند .
    آن روز ها آستنیمان یک وجب از سر مچ دست می گذشت که مدرسه راهمان میدادند .
    پسر که بودیم از دختر همسایه گفتن ممنوع بود و دختر که بودیم،
    برای اثبات نجابت سرمان از از سنگفرش های خیابان بالاتر را نمی دید.
    پدر دو دستی شلوارمان را چسبیده بود که کسی به ناموس فرزندش تجاوز نکند
    اما روح و فکرمان را شب و روز زیر پا لگد می شد .
    سیاوش قمیشی گوش میدادیم و بیرون می گفتیم صادق آهنگران چه صدایی دارد .
    نوار ویدیو را در روزنامه می گذاشتیم میگفتیم کتاب دوستمان است مبادا کثیف شود .
    دنیایمان پنهان کاری بود ، آنقدر حرفه ای شدیم که خودمان را از خودمان پنهان می کردیم.
    زمان گذشت و ژل ها به موهایمان خشکید و رژ ها به لبمان پینه بست .
    دبیرستانی شدیم .
    لامذهب آنقدر پدر و مادرمان با شرم و حیا بودند که از بلوغ چیزی نمی دانستیم ...
    شبها از شورت خیسمان می ترسیدیم و بعد از هر خود ارضایی عذاب وجدان دنیایمان را پاره می کرد .
    بی خود بودیم ، خودی نداشتیم ، تنها تقلید می کردیم .
    از ترس کم آوردن یا قلدر می شدیم یا نوچه ای که اعتبارش را از قلدر محله اش می گرفت .
    دختر که بودیم ، بی پرده حق حرف زدن نداشتیم ، بی پرده حق زندگی ، حق ازدواج ...
    اصلا عشق که با تایتانیک مد شد ، قبل آن هجله بود و دستمال خونی ،
    دختری که مادر میپسندید و پدر مهر می کرد و تو هجله اش را می رفتی
    دختری که النگو هایش از پاشنه ی کفش طولانی تر ...
    آشپزیش از روحیه اش بهتر بود ومادر هیکلش را در مهمانی های زنانه برایت تن زده بود
    عشق که نون و آب نمی شد ،
    همان بهتر که فیلم های پورنو را رد و بدل می کردیم جای دل دادن و دل گرفتن ...
    درس می خواندیم و ریاضیات را آنقدر بلد بودیم که شماره از دستمان کرور کرور می ریخت و سرخ می شدیم که تلفن خانه زنگ می خورد .
    کودکی نکرده بودیم . جنس مخالف غولی شده بود که باید کشفش می کردیم تا کم نیاوریم ...
    عقده روی عقده میگذاشتیم .
    تست میزدیم ، درجا می زدیم ، پشت کنکور ، از خوابمان می زدیم .
    جان می کندیم مبادا آزاد قبول نشویم که پدرمان دردش بیاید .
    جان میکندیم عین برق ، سراسری باشیم ، آخرش هم عین برق ، سراسری رفتیم . قطع شدیم .
    نصفمان در عذاب جیب های پدر ، آزادی شد. کمی دیگر سراسری ...
    نسلی هم تن به سر ِ بی سر ِ سربازی دادیم .
    ما بیست و چند ساله ایم اما نفهمیدیم لذت ۸ سالگی یعنی چه ،
    نفهمیدیم ماشین کنترلی داشتن تنها معدل ۲۰ نمی خواهد ،
    نفهمیدیم جنس مخالف ، جنس غیر قانونی ِ رد شده از مرز نیست ...
    ما اصلا نفهمیدیم ...فقط فهمیدیم یک چیزی با دیگری نمی خواند...
    .
    .
    .
    حالا از ما نسلی مانده که عقده هایش را عطر زده ،
    لباس شیک پوشیده و به خواستگاری می رود ، و قرار است پدر و مادر نسل بعد باشد ...
    مراقب فرزندانت باش ... آنها آدم ِ ملاحظه نیستند ...
    آنها از من و تو اجازه نمی گیرند ...
    روحشان مهم تر از همبستری هایشان است
    نگذار عین ما آنقدر زیر چشمی بسوزند که به روی کسی نیاییند ...
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...


  7. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض

    یادم میاد یادمون داده بودند که راحت دروغ بگیم راحت ریا کنیم .

    شرط استخدام برای حقوق بخور و نمیر 3 تا معرف ( از نوع شهروندان درجه یک ) بود .

    یاد تحقیقات محلی بخیر

    برای هر امتحان مسخره مثلا قبولی تربیت معلم دل تو دلمون نبود که همسایه چی پشت سرمون میگه ( آخه یادمون داده بودن که جاسوسی صواب داره ) .

    یاد شرکت در مصاحبه های استخدامی بخیر .

    می دونستیم باید شیبه شهروندان درجه اول لباس بپوشیم (یاد پیراهنهای روی شلورار بخیر ) وانمود کنیم که از سیاست هیچی نمی دونیم یا اینکه اگه اهل سیاستیم سیاستمان عین دیانت مصاحبه گر است .

    باید اجازه می دادیم تفتیشمون کنند اون هم از نوع عقایدش .

    بعد از مصاحبه احساس بدی داشتیم انگار کسی به حریمان تجاوز کرده بود .

    تجاوز هم چقدر عادی بود .

    یادش بخیر چقدر از وقتهای خالیمون رو مخفیانه صرف گفتن از جنس مخالف می کردیم اون موجودات افسانه ای غیر قابل دسترس برامون معما بودند .

    یاد آقای امور تربیتی بخیر .

    یاد روز ها ی سوخته بخیر .
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...


  8. #6
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    نوشته ها
    6
    تشکر
    50
    تشکر شده 45 بار در 21 پست

    پیش فرض

    yani terkoondii

  9. 5 کاربر مقابل از این پست infinity31 تشکر کرده اند.


  10. #7
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    نوشته ها
    178
    تشکر
    90
    تشکر شده 669 بار در 158 پست

    پیش فرض

    ما نسلی هستیم که زیر آوار جنگ بزرگ شدیم و وقتی شهرمان بمب بارن شد آواره ي شهرهاي ديگر شديم
    جرم ما اينست که بد موقعه ایی به دنیا آمديم
    کاش اون موقع که یکی ازت می پرسه حالت چطوره و تو میگی خوبم ؛ یکی باشه اروم درِ گوشت بگه میدونم که خوب نیستی !!


  11. 8 کاربر مقابل از این پست artmisaramis تشکر کرده اند.


  12. #8
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    نوشته ها
    178
    تشکر
    90
    تشکر شده 669 بار در 158 پست

    پیش فرض

    هي دهه ي شصتي سرتو بگيـر بالا
    ميدونم تو جَووني پـير شدي
    ميدونم آهنگ يو يو بازي کردنت آژير قرمز بود
    ميدونم واسه دوچرخه و آتاري معدل بيست آوردي و هرگز نخريدن برات
    ميدونم بچگـيات بمبارون بود
    ميدونم عشقت "داريوش" بود، ميدونم نظامت قديم بود ميدونم کلاسات پر آدم بود ميدونم
    ببين منو ، سرتو بگــير بالا، گريه نکن رفــيق، در عوض يه مرد و يه زن واقعي بار اومدي
    کاش اون موقع که یکی ازت می پرسه حالت چطوره و تو میگی خوبم ؛ یکی باشه اروم درِ گوشت بگه میدونم که خوب نیستی !!


  13. 11 کاربر مقابل از این پست artmisaramis تشکر کرده اند.


  14. #9
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض



    اگر دروغ رنگ داشت؛

    هر روز شاید،

    ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

    و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.


    اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

    محال نبود وصال!

    و عاشقان که همیشه خواهانند،

    همیشه می توانستند تنها نباشند.

    اگر گناه وزن داشت؛

    هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

    خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

    و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.
    اگر غرور نبود؛

    چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

    و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

    جستجو نمی کردیم.

    اگر خواب حقیقت داشت؛

    همیشه خواب بودیم.

    هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

    ولی گنج ها شاید،

    بدون رنج بودند.
    اگر همه ثروت داشتند؛

    دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

    و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

    تا دیگران از سر جوانمردی،

    بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

    اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

    اگر همه ثروت داشتند.



    اگر مرگ نبود؛

    همه کافر بودند،

    و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

    ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



    اگر عشق نبود؛

    به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

    کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

    و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

    آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

    اگر کینه نبود؛

    قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

    اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

    من بی گمان،

    دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

    هرگز ندیدن مرا.


    آنگاه نمیدانم ،

    به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟
    ویرایش توسط ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ : 01-28-2012 در ساعت 16:33
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...

  15. 10 کاربر مقابل از این پست ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ تشکر کرده اند.


  16. #10
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    29
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,640 بار در 14,126 پست

    پیش فرض

    مثل همیشه عالی بوددددددددددددد.

  17. 6 کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 4 1 2 3 4 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 1

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

  1. ↘♥↙ALONE.S↘♥↙

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •