+ ارسال موضوع جدید
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1 2 3 4
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 34 , از مجموع 34

موضوع: حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!


    منتظر حرفایه قشنگتون هستم


    معذرت شاید با احساس بعضیاتون جور نباشه ولی حرفایی که الان میزنم واقعا احساسمو میگم

    منظور از نسل سوخته سن و سال نیست شاید کسی عنوان این مطلبو بخونه اولین چیزی که بنظرش میاد سن باشه من سنم زیاد نیست

    شاید منظور از نسل سوخته عقیده ها و خواسته ها باشه............زیاد حرف زدم بحث راجبه این موضوع زیاده.....بگذریم



    دلخوشی های نسل سوخته............!!!!!!

    گاهی وقتهاماآدمهابرای بدست آوردن اون چیزی که خودمون اسم تجربه رو،روش گذاشتیم،چیزهای زیادی روازدست میدیم که باورش برامون خیلی سخت میشه،هرچندمیگن انسانهازندگی روباچیزهایی که به دست میارن میسازن،نه باچیزهایی که ازدست میدن.امایه داشته هایی ازدست دادنش ممکنه برامون خیلی دردناک باشه.ممکنه حتی صدای خردشدن خودمون روهم بشنویم.اماهمیشه این خردشدن بدنیست.درسته که اون لحظه برامون خیلی دردناکه،امابعدکه شامل مرورزمان میشه تازه می فهمیم که زیادهم بدنشد!حداقلش این بودکه این جریحه دارشدن احساس این شکستن غرور،این آشفتگی وپریشانی،منجربه یه تلنگرشد که:

    "به کجاچنین شتابان؟"


    .....روزگارخودش به اندازه کافی سختگیرهست،حالاچراگاهی خودمون هم به این سختی دامن می زنیم، نمی دونم!
    (شایدهم میدونم،امادوست دارم خودموبه ندونستن بزنم!!!آخه میدونی چیه؟ماهمون نسل سوخته ایم!)مگه ماچی اززندگی خواستیم؟مگه سهم من وتووماازاین زمونه چقدره؟میدونم که چیززیادی نمیخوایم.- یه لبخندکه ازروی اجبارنباشه.- یه دست پرسخاوت که بی هیچ منتی دست توروبگیره.- یه نگاه آروم وزلال که وقتی توی این جماعت پرنقش ونگار،نگاهتو میگردونی به اون برسی.- یه شونه محکم ومهربون که بدونی وقتی میخوای بهش تکیه کنی،پشت توروخالی نمی کنه.- یه جاده!یه جاده که اجازه داشته باشی،واسه رسیدن به هدفت توی اون راه بری،قدم بزنی،بدوی.- و یه نیمکت ! یه نیمکت خالی که بشه گاهی بدون دغدغه ودلهره واسه فرداهای گنگ،روش بشینی وباخودت خلوت کنی واگه یه روزخواستی باکسی که ازجنس خودته،به افق دوردست خیره بشی،همون نیمکت قدیمی هنوزسرجای خودش باشه.به نظرت این چیزهایی که گفتم خیلی خواسته زیادی بود؟!سهم کوچک وساده ای ازخطوط مبهم این روزگار.حالااگه این خواسته زیاده، یااگه کم،رسم زمونه اینه که برای رسیدن بهش بایدتلاش کنیم.حتی اگه اینقدرجاده ها،دست انداز داشته باشن که پاهامون خسته بشن.پس بیامن وتونگاهمون همون نگاه آرام وزلالی باشه که اگه کسی دنبالش گشت بتونه پیداش کنه وشونه هامون اینقدرمحکم باشه که بتونیم باافتخارواطمینان،اسم تکیه گاه رو،روش بذاریم.



    یا علی

    تا حرفهای سوخته ی دیگر

    کوچیک شما [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]






    یکم غلیظش کردم ولی خوبه .......


    مدتی می نویسیم آره من از نوشتن خوشم میاد....بگذریم

    میزگرد می ذاریم ، بحث راه می ندازیم ، برای خونه اینترنت پر سرعت می گیریم ، توی فیس بوک page می ذاریم ، comment های طولانی و لحظه به لحظه و .....

    خط می کشیم زیر comment ها و جوابیه می نویسیم ، سایت می زنیم در کل میگم ها....... وبلاگ های متعدد ، update های چند ساعتی ، توی شبکه های اجتماعی

    می ریم ، به شونصد نفر پیام می دیم و سوال می پرسیم و مطلب میزاریمو ...

    و در نهایت همه شو ول میکنیم و می چسبیم به تنهایی مون....آره تنهایی این کلمه همیشه باهامونه.....!!

    فرار از تنهایی یه حرکت ِ احمقانه ست...

    چون تمام راه ها به تنهایی ختم می شه ! این حرف ِ یه نسل ِ سوختس............................
    نسل ِسوخته ی ساکت !
    منتظر حرفایه قشنگتون هستم








    ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
    کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند!
    علی کوچولو...این مردِ کوچک!
    ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
    دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
    آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
    آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند!
    و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
    شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
    اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

    ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
    ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
    ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
    ما چیپس نداشتیم که بخوریم
    حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
    ما ویدیو نداشتیم
    ما ماهواره نداشتیم
    ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
    ما خیلی قانع بودیم به خدا!

    صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
    یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
    حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
    عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
    موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
    جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
    ما خودمان خودمان را شناختیم
    هیچکس یادمان نداد

    و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
    نسلی که عشق و حال هایشان را توی کاباره های لاله زار کرده بودند
    و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
    و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند ..!
    ویرایش توسط ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ : 01-26-2012 در ساعت 00:23
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...


  2. #31
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    29
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,640 بار در 14,126 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که
    مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین
    دور آمده بود.
    ?«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»
    ?زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.
    ?دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود.
    ?«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»
    ?زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود.
    ?یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.
    ?«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چینی غذا بخورد. می‌توانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند.»
    ?زن
    با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی
    را به یاد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او
    گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چینی‌اش را برداشت.
    زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب
    مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف دیوار پرتاب
    کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن میز ناهارخوری
    کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد
    و شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه
    از میان آن گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟
    ?«مامان، مامان، مامان!»
    ?دختر شیون‌کنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن!
    ?هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پست‌خانه‌یی دور و جدید.
    ?«هیچ
    صدایی در نیاورید. درها را نه ببندید نه بازکنید همین‌طور پنجره‌ها را.
    نفس نکشید. حتا نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون
    بیاید.
    ?«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد
    اشکش جاری شد. بعد از آن، دیگر از هیچ‌کدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد.
    آن‌ها حتا به کوچک‌ترین صداها پایانی جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر،
    مادر و دختر هر دو مردند.
    ?و عجیب این‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشید و مرد.






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  3. 2 کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده اند.


  4. #32
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    بهبهان
    سن
    27
    نوشته ها
    514
    تشکر
    5,367
    تشکر شده 3,178 بار در 869 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    من یه مطلبی رو یه جایی دیدم.
    حقیقتش توی وبلاگ خودم هم زدمش...
    این مطلب خدای نکرده منظور به توهین به هیچ شخص و فرهنگ و قبیله خاصی نیست.
    فقط موضوع تبعیض و اجحافیه که به یه جاهای خاصی میشه...
    به خوزستان و مردمش!
    و منم چون خوزستانی ام و وقعا حرف دل خیلی از خوزستانی هاست... منم گذاشتم:
    بخونید لطفا:

    استان من ...
    خوزستان شده جولانگاه هر کس و ناکس !!!
    خاکمان را که بمباران شیمیایی کردند ! و هنوز به خاطرش بچه هایمان 4 انگشت زاییده می شوند !
    پدران و برادران من برای این خاک سینه ها سپر کردند ...! مردند ! مرداندند ! اسیر شدند ! افسرده شدند ! یتیم شدند بچه های ههمسایه مان ...

    ننه هایمان که هنوز دستانشان می لرزد از صدای بمب های جنگ و مادران شما در تهران برایتان قیمه و مرغ درست می کنند! خب نوش جانتان ...
    که از جبر جغرافیایی دنیا ...
    سهم ما اهواز و آبادان... شد و سهم شما تهران و اصفهان !!!

    لوله ها سالهاست دارد پول نفت شهر من را - که پول ناله های درد شهر من را - رابه جیب و خیابان های شما دوستان و هموطنان تهرانی و اصفهانی و شیرازی می ریزند ! و برای شما برج میلاد و ... می سازند و برای من خانه خرابه هایی که هنوز مین های خنثی نشده درشان هست و برادرم وقتی توپ اش می افتد آنجا با ترس! می رود توپ اش را می آورد و معلوم نیست کِی مین زیر پایش به هوا برود !

    مسخره کنید ... بخندید ! ما جنوبیم !!!
    لهجه داریم ! امکانات نداشتیم ! بدبختیم !
    بخندید ... جک بسازید ...

    آب کارون را که به خاطر شما اصفهانی های عزیز ! در سد گتوند شور کردند !
    گرمای بالای 55 درجه تابستان هم که برای ما است ! نوش جانمان ...
    و خدا هم که خاک را میراث پدریمان کرده خیلی وقت است! و دست از سر ما بر نمیدارد ...
    و ما هم که هوا نه...، گرد و خاک تنفس می کنیم!
    که دست آقایان درد نکند! که در تهران نشسته اند و از آلودگی هوای تهران برای ما می گویند در اخبار !!!

    مبارک من باشد! انرژی هسته ایتان ! ولی ننه من آب پاک می خواهد که نان درست کند! نه چیز بیشتری ...
    ما فقط یک جزیره می خواهیم به خدا ...
    نه بیشتر !
    یک قبرستان ... که درش آب باشد! نان باشد! کار باشد!
    جنگ نباشد! مین نباشد! مرگ نباشد! بدبختی نباشد!
    چیز زیادی است ؟؟؟ از کشوری که دم از این همه ادعا می زند ؟ به قول خودش برج میلاد دارد ؟؟؟

    سال هاست که اهواز و آبادانِ به قول خودشان - قهرمان - آب شیرین ندارد! حتی نمی شود حمام کرد با آب آبادان ....
    و ما همه! با خواهرها و برادرها ...
    میمیریم... برای پایتخت دود!
    تهران!!!
    مردم تهران سلامت باشند! ما خوزستانی ها که آدم نیستیم!!!
    به مردم مشهد برسید مبادا امام رضایتان دلگیر شود !
    اصفهان و شیراز یادتان نرود!

    نفت زیر پای من ارزانی یک نفس آن ها بشد !!!
    ما که آدم نیستیم ! جنوبی هستیم ... بدبختیم ... حتما حقمان است !!!

    سهم من از ایرانی بودن چیست ؟ همـــین؟

    من ایرانیِ ایران پرست... که دیگر پاسخی ندارم در جلوی جدایی طلبان این دیار پدری ام !
    و حق هم دارند !!! به خــدا ...

    تو کمکم کن! نگذار جدا کنند! من و تو را ... هموطنم !


    **این مطلبو یکی از بچه های سایت همسایه گذاشته بود واقعا حرف خیلی از خوزستانی هاست**
    بازگشت به میادین
    .

  5. کاربر مقابل از این پست SaEiD_MaFiA تشکر کرده است.


  6. #33
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    29
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,640 بار در 14,126 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    در خیابانی ساکت و خلوت، پیرمردی ریز نقش راه می رفت. بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و آفتاب گرما نداشت.

    برگهای پاییزی او را به یاد تابستنهای گذشته می انداختند. شب طولانی و غم انگیز را پیش رو داشت. ناگهان میان برگهای نزدیک پرورشگاه، تکه کاغذی توجهش را جلب کرد. ایستاد و با انگشتهای لرزانش کاغذ را برداشت. خط بچه گانه روی آن را که خواند، گریست. کلمات روی کاغذ مانند شلعه های سوزان آتش در دلش زبانه کشیدند.
    «کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم. کسی که این را پیدا می کنی، به تو نیاز دارم. کسی را ندارم که با او حرف بزنم. بنابراین ای کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.»
    چشمهای پیرمرد پنجره های پرورشگاه را کاوید و روی یک بچه آرام گرفت.
    دختر کوچولو دماغش را به شیشه چسبانده بود و پیرمرد می دانست که بالاخره دوستی پیدا کرده است. برای دختر دست تکان داد و خندید.
    آن ها می دانستند که زمستان سرد را با لبخند پشت سر خواهند گذاشت. و واقعا هم لبخندزنان زمستان را سپری کردند. آن ها از میان نرده ها با هم حرف می زدند و هدایای کوچکی را که برای هم می ساختند، با هم رد و بدل می کردند.
    پیرمرد از چوب برای دخترک عروسک می ساخت. دخترک برای او نقاشی می کرد. روز اول زمستان، دخترک به طرف نرده ها دوید تا نقاشی جدیدش را به پیرمرد نشان بدهد. اما کسی آنجا نبود.
    دخترک می دانست پیرمرد دیگر باز نمی گردد. به همین خاطر به اتاقش برگشت و یک مداد رنگی و کاغذی برداشت و نوشت: «کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم. کسی که این را پیدا می کنی، به تو نیاز دارم. کسی را ندارم که با او حرف بزنم، بنابراین ای کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.»






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  7. کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده است.


  8. #34
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,531
    تشکر
    5,559
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    حال خیلی بدی و توصیفش سخت که خاطرات و گذشترو نادیده گرفت و سخت نگرفت...درسته اما هرچی هم باشه یجایی حتی تو یلحظه مکث تو راه زندگی میاد سراغت پاهاتو میگیره نگهت میداره چالت میکنه همونجا تو باید دوباره خودتو بکشی بالا بسختی و ادامه بدی حالا مهم نیست چندسال میگذره ولی جای بدی میاد جایی که خیلی ضعیف شدی...زندگی پره از این تکرار ها و خستگی ها...شاید یکی از دیلاش اینه که فرار از تنهایی یه حرکت ِ احمقانه ست...

    چون تمام راه ها به تنهایی ختم می شه !
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1 2 3 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 1

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

  1. ↘♥↙ALONE.S↘♥↙

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •