+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1 2 3 4 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 34

موضوع: حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,532
    تشکر
    5,603
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!


    منتظر حرفایه قشنگتون هستم


    معذرت شاید با احساس بعضیاتون جور نباشه ولی حرفایی که الان میزنم واقعا احساسمو میگم

    منظور از نسل سوخته سن و سال نیست شاید کسی عنوان این مطلبو بخونه اولین چیزی که بنظرش میاد سن باشه من سنم زیاد نیست

    شاید منظور از نسل سوخته عقیده ها و خواسته ها باشه............زیاد حرف زدم بحث راجبه این موضوع زیاده.....بگذریم



    دلخوشی های نسل سوخته............!!!!!!

    گاهی وقتهاماآدمهابرای بدست آوردن اون چیزی که خودمون اسم تجربه رو،روش گذاشتیم،چیزهای زیادی روازدست میدیم که باورش برامون خیلی سخت میشه،هرچندمیگن انسانهازندگی روباچیزهایی که به دست میارن میسازن،نه باچیزهایی که ازدست میدن.امایه داشته هایی ازدست دادنش ممکنه برامون خیلی دردناک باشه.ممکنه حتی صدای خردشدن خودمون روهم بشنویم.اماهمیشه این خردشدن بدنیست.درسته که اون لحظه برامون خیلی دردناکه،امابعدکه شامل مرورزمان میشه تازه می فهمیم که زیادهم بدنشد!حداقلش این بودکه این جریحه دارشدن احساس این شکستن غرور،این آشفتگی وپریشانی،منجربه یه تلنگرشد که:

    "به کجاچنین شتابان؟"


    .....روزگارخودش به اندازه کافی سختگیرهست،حالاچراگاهی خودمون هم به این سختی دامن می زنیم، نمی دونم!
    (شایدهم میدونم،امادوست دارم خودموبه ندونستن بزنم!!!آخه میدونی چیه؟ماهمون نسل سوخته ایم!)مگه ماچی اززندگی خواستیم؟مگه سهم من وتووماازاین زمونه چقدره؟میدونم که چیززیادی نمیخوایم.- یه لبخندکه ازروی اجبارنباشه.- یه دست پرسخاوت که بی هیچ منتی دست توروبگیره.- یه نگاه آروم وزلال که وقتی توی این جماعت پرنقش ونگار،نگاهتو میگردونی به اون برسی.- یه شونه محکم ومهربون که بدونی وقتی میخوای بهش تکیه کنی،پشت توروخالی نمی کنه.- یه جاده!یه جاده که اجازه داشته باشی،واسه رسیدن به هدفت توی اون راه بری،قدم بزنی،بدوی.- و یه نیمکت ! یه نیمکت خالی که بشه گاهی بدون دغدغه ودلهره واسه فرداهای گنگ،روش بشینی وباخودت خلوت کنی واگه یه روزخواستی باکسی که ازجنس خودته،به افق دوردست خیره بشی،همون نیمکت قدیمی هنوزسرجای خودش باشه.به نظرت این چیزهایی که گفتم خیلی خواسته زیادی بود؟!سهم کوچک وساده ای ازخطوط مبهم این روزگار.حالااگه این خواسته زیاده، یااگه کم،رسم زمونه اینه که برای رسیدن بهش بایدتلاش کنیم.حتی اگه اینقدرجاده ها،دست انداز داشته باشن که پاهامون خسته بشن.پس بیامن وتونگاهمون همون نگاه آرام وزلالی باشه که اگه کسی دنبالش گشت بتونه پیداش کنه وشونه هامون اینقدرمحکم باشه که بتونیم باافتخارواطمینان،اسم تکیه گاه رو،روش بذاریم.



    یا علی

    تا حرفهای سوخته ی دیگر

    کوچیک شما [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]






    یکم غلیظش کردم ولی خوبه .......


    مدتی می نویسیم آره من از نوشتن خوشم میاد....بگذریم

    میزگرد می ذاریم ، بحث راه می ندازیم ، برای خونه اینترنت پر سرعت می گیریم ، توی فیس بوک page می ذاریم ، comment های طولانی و لحظه به لحظه و .....

    خط می کشیم زیر comment ها و جوابیه می نویسیم ، سایت می زنیم در کل میگم ها....... وبلاگ های متعدد ، update های چند ساعتی ، توی شبکه های اجتماعی

    می ریم ، به شونصد نفر پیام می دیم و سوال می پرسیم و مطلب میزاریمو ...

    و در نهایت همه شو ول میکنیم و می چسبیم به تنهایی مون....آره تنهایی این کلمه همیشه باهامونه.....!!

    فرار از تنهایی یه حرکت ِ احمقانه ست...

    چون تمام راه ها به تنهایی ختم می شه ! این حرف ِ یه نسل ِ سوختس............................
    نسل ِسوخته ی ساکت !
    منتظر حرفایه قشنگتون هستم








    ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
    کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند!
    علی کوچولو...این مردِ کوچک!
    ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
    دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
    آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
    آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند!
    و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
    شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
    اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

    ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
    ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
    ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
    ما چیپس نداشتیم که بخوریم
    حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
    ما ویدیو نداشتیم
    ما ماهواره نداشتیم
    ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
    ما خیلی قانع بودیم به خدا!

    صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
    یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
    حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
    عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
    موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
    جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
    ما خودمان خودمان را شناختیم
    هیچکس یادمان نداد

    و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
    نسلی که عشق و حال هایشان را توی کاباره های لاله زار کرده بودند
    و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
    و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند ..!
    ویرایش توسط ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ : 01-25-2012 در ساعت 23:23
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...


  2. #21
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    تبریز, شهر اولین ها
    نوشته ها
    724
    تشکر
    7,404
    تشکر شده 4,491 بار در 909 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط alone.s نمایش پست ها
    نوشته اصلی توسط Assassinone [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

    آره دیگه ما شدیم آدمای این نسل سوخته آدمایی که نمیتونن واسه آیندشون تصمیم بگیرن
    واقعاً نسل سوخته ایم و محکومیم

    اینها همه بهونست ، خجالتی بودن بهونه آدمای ترسوئه ، بدشانسی بهونه آدمای دستو پاچلفتیه ، تقصیراتو گردن چیزای دیگه نزارین ، علت اصلی همون حصارهائیه که دور مغزهاتون کشیدین تاوقتی هم تصمیم به رد شدن از اون حصارها نگرفتین وضعیت همینه و به جائی نمیرسین .



    از طرف
    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

    به دوست عزیزم
    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

    مهرداد جان حرفش چیز دیگس در کل گفت .... ببین حرف سر ترسو . دست پا چلفتیو اینها نیست... نمیخوام وارد

    بحثهای سیاسی بشم.....!!!!!

    ولی همه میدونن از جامعه
    داره چی میباره و چی میگذره بهتر شما حواس خودتو پرت نکنیو با این حرفهای بچگانه

    موضوع بحث و عوض نکنی....

    فک کردی خودت آزادی
    (آزادی نه به این معنی که عقاید دینی تو زیر پا بزاری حرف من یه آزادیه والای)

    دور ما همه یه حصار عزیز من....

    ما همه اینو میدونیم بخون...



    من شکست نمی خورم.

    اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم خدا هست،

    او جانشین همه ی نداشتن هاست،

    نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

    اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان،

    هول و کینه بر سرم ببارد،

    تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی.

    ای پناهگاه ابدی تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...

    پس حرف و موضوع سر این نیست لطفا تاپیک منحرف نکن

    خیییییییی....لی خوشم اومد. اصلا حال کردم



  3. 3 کاربر مقابل از این پست sahar.naz تشکر کرده اند.


  4. #22
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    نوشته ها
    4
    تشکر
    23
    تشکر شده 9 بار در 5 پست

    پیش فرض

    شاید که نه. آره سوخته ایم. سوخته بین نسلهایی که ما را بزرگ کردند و ما بزرگشان کردیم. سوخته ی آرزوهای سوخته ای که وعده ی فریب بود و خیال باطل. دلمان خوش بود با وعده ی پدرمان که اگر بیست آوردی یا معدل بالا گرفتی فلان و بهمان برایت میخرم. ولی با همه ی بچگی مان میدانستیم پولی نیست تا جایزه ای باشد. با همه ی بچگی مان میدانستیم شرم و شرمندگی چیست و به پدرمان نمیگفتیم پس چه شد؟ وقتی توی مدرسه معلممان یواشکی میگفت اگه نمیتونی پول کلاسو یه جا بدی قسطی بیار ما از خجالت آب میشدیم و گاهی از خدا میخواستیم که ... . حالا ما ایم و نسل امروز. نسلی که با مد و مدرنیته بزرگ شده و هیچی از ارزشهای ما و دین و دنیای ما نمیداند. نسلی که گاهی با تمسخر و گاهی با تعجب به حرفهای ما گوش میدهد و بعد سری به تعجب که اصلا منظورت چی بود. درد من و نسل من از پول نبود. از دارایی و نداری نبود. درد ما حتی آرزوهای از دست رفته مان نبود. که هر حسرتی هم به دلمان ماند هم نبود. و بچگی از دست رفته و جوانی بر باد رفته مان هم نبود. که از هر دو هیچ نفهمیدیم... درد ما نفهمیدن و تنها ماندن بود. که ماندیم بین دو نسلی که به قول دوستم حال هایشان را کجا و کجا کردند و حالا متلک میزنند به ما که خنده هایتان دروغی است. و نسلی که حالا چنان کامپیوتری و ماشینی شده که حتی ... ما را کسی نفهمید. هنوز هم نمیفهمد. ما هنوز زیر بارهای قدیم و بی باری های جدید مانده ایم. آنقدر که مخلوط شدیم. مخلوط شدیم و کمی از هر دو... فرق وسط باز کردیم و چادر را پشت سرش گذاشتیم. موهایمان را ژل زدیم و لباس آستین بلند پوشیدیم و ریش گذاشتیم. آنقدر سعی کردیم دیگران باشیم که از دست رفتنیم . آنقدر خواستیم راه رفتن کبک را یاد بگیریم که راه رفتن خودمان یادمان رفت. آنقدر خودمان را خوردیم و احساسمان را سرکوب کردیم که صاف شد و چیزی از آن نماند. آنقدر که حتی اگر بخواهیم هم چیزی از آن پیدا نمیکنیم. و هنوز هم اندر خم همان کوچه ی تنگ و باریک نادیده گرفته شدن هستیم و از دست رفتن و محکوم به پوسیدن تا بهانه ای باشیم برای نسل های دیگر که بنامندمان فسیل و بشویم عبرت جامعه ای که ...
    و همانطور که در یک شعر خواندم ...
    چیز بیشتری برای گفتن نبود و نه جایی برای ساختن.

  5. 3 کاربر مقابل از این پست dark sky تشکر کرده اند.


  6. #23
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    30
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,652 بار در 14,138 پست

    پیش فرض

    دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

    کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

    زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

    برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

    بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  7. 3 کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده اند.


  8. #24
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    30
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,652 بار در 14,138 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    سالها پیش توی یه جشن یه دختر و یه پسری با هم آشنا شدند‎
    ‎این دختر و پسر از لحظه زیبایی در بین اطرافیانشون قابل تحسین بودند‎
    ‎ولی یکیشون سایه پدر و دیگری سایه مادر از سرشون کم بود
    یه بار که پسره به دیدن اون رفته بود دختره سؤال عجیبی از اون کرد بهش گفت: دوستیه ما *تا*
    کجاست؟
    پسره در حالی که ناراحت شده بود به اون جواب داد دوستی که *تا* نداره
    پسرک از همون جا فهمید که اون دختر یه روزی ترکش می کنه
    یه چند سالی گذشت مادر دخترک هم مرد دخترک کسی رو نداشت باباشم معتاد بود اونو به بهزیستی
    بردند
    دخترک خیلی تنها شده بود پسرک تنها کسی بود که به اون توجه می کرد و نمی ذاشت تنهایی رو حس
    کنه
    دخترک وقتی این توجه پسرک رو دید به اون زول زد و گفت: یه روزی این محبتت جبران می کنم
    یه چند وقتی گذشت یه خانواده بزرگ و پولدار اومدن و اونو با خودشون بردن
    اون دختر حتی سعی نکرد با اون پسر خداحافظی کنه
    پسرک وقتی فهمید اون دختر رفته بود جوری به هم ریخت همه جا و همه وقت به دنبالش گشت
    تا یه وقت اتفاقی بعد از گذشت دو سال
    در حال تماشای یه خونه بزرگ و خیلی قشنگ اونو پیدا کرد
    اون پسر خیلی خوشحال شده بود ولی اون دختر از این اتقاق شوکه شده بود
    پسرک با دیدن اون حتی بهش نگفت چرا منو گذاشتی و رفتی
    فقط گفت خوشحالم که بالاخره پیدات کردم ‏ حالا دیگه می تونیم واسه همیشه مال هم باشیم
    دخترک یه لبخند تلخی به اون زد و گفت: ببین من الان عضو یه خانواده بزرگم
    پسر گفت: این که خیلی خوبه خیلی خوشحالم
    دختر بازم گفت: من نمی تونم با تو باشم من الان دیگه به تو علاقه ای ندارم من الان دادش ناتنیمو به
    عنوان دوستم انتخاب کردم
    پسرک گفت: من می خواستم واسه همیشه با تو باشم نه دوست تو
    دخترک گفت: دیگه منو فراموش کن دوستیه ما *تا* همین جا بود
    پسرک در حالی که به دخترک زول زده بود گفت: دوستیه من هیچ وقت *تا* نداشت و نخواهد داشت
    دخترک در حالی که آماده رفتن می شد واسه داغون کردن پسر گفت: امیدوارم واسه تو هم یه دختر بهتر
    از من پیدا بشه
    پسرک در حالی که بغض گلوشو گرفته بود و چشماشو اشک خیس کرده بود با صدای بغض گرفته و
    لرزونش گفت: ممنون که جبران کردی
    دخترک که در حال رفتن بود با شنیدن این حرف روشو برگردوند و به پسرک زول زد برگشت و اون پسرو
    آروم کرد بهش گفت: حرفامو فراموش کن من واسه همیشه باهاتم منو ببخش
    پسرک گفت: من نمی خوام به من ترحم کنی من می خوام فقط خوشبختیتو ببینم
    دخترک گفت: من با تو خوشبختم منو ببخش
    پسرک بیچاره با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و اون روز پسرک هر موقع که می خواست اونو
    ببینه اون بهانه های مختلف می آورد و نمیومد تا پسر آروم بگیره
    این کار اون دختر یک سال ادامه داد
    اون پسر از ته دل می دونست که اون دیگه مال اون نیست ولی بهش عادت کرده بود نمی خواست ازش
    دست برداره
    همیشه به همه می گفت: من می بارم آخرش برنده می شم
    گذشت تا پسر تصادف بدی کرد یه چند ماهی بستری بود
    تو این مدت دخترک حتی از اون یه خبرم نگرفت
    پسرک بعد از این که خوب شد باز اومد واسه دیدنش ولی هیچ خبری ازش پیدا نکرد
    بعد بهش گفتن عروس شده باختی
    اون پسر بدجوری داغون شده بود آنقدر گشت تا آخرش پیداش کرد
    تا دیدش اولین سؤالش این بود که چرا منو بازی ی ی دادی ی ی ی
    دختره گفت: اون دفعه نتونستم جبران کنم حالا جبران کردم
    پسرک گفت: تو زندگی منو خراب کردی ولی بازم امیدوارم خوشبخت بشی
    و رفت اون پسر دیگه به دنبال اون دختر نرفت در حالی که همیشه همه به اون سرکوفت میزدن ‏
    بعد از مدتی شوهر دخترک مرد
    خانواده اش اون دخترو باعث مرگ شوهرش می دونستند
    و اونو از خانواده اش ترکش کردند
    اون رفت پیش پدر معتادش

    و به خاطر پدرش مجبور بود به ازدواج به یه معتاد عین پدرش شد
    .::پایان::.






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  9. 5 کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده اند.


  10. #25
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    30
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,652 بار در 14,138 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی
    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
    فروشنده:360 هزار تومان
    پسر: باشه میخرمش
    دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
    چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
    دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
    پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
    مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
    بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
    پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
    دختر: آره
    پسر: چقدر؟
    دختر: خیلی
    پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
    دختر: خوب معلومه نه
    یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
    دست دختر را میگیرد
    فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
    فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
    دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
    پسر وا میرود
    دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
    چشمان پسر پر از اشک میشود
    رو به دختر می ایستدو میگویید :
    او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
    دختر سرش را پایین می اندازد
    پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
    ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من
    اینکارو کردی چرا؟
    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  11. 6 کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده اند.


  12. #26
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین
    نوشته ها
    2,532
    تشکر
    5,603
    تشکر شده 3,475 بار در 1,393 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود
    ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم
    گفتني ها را حرف زدم
    كودكي ها رو مرور كردم
    و زمان فراموش شد
    كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود
    همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...
    حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن
    من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم
    نه هزاران كيلومتر دور از تو
    امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم
    خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم
    زيرا هميشه دل تنگ بودم
    امروز خنده هايم بلند بود
    و قلبم پر از شادي
    انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود
    كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد
    كاش زندگي دو صفحه داشت
    صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من
    وهيچ كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت
    وكيبورد هم كار دل را مي كرد
    كاش زندگي فقط همين بود فقط همين
    كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن
    كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد
    تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني
    كاش مي شد فاصله را از بين برد
    تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد
    اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است
    و باور اين كه كسي دوستت دارد
    كاش مي شد همه چيز را باور كرد
    حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...
    اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود
    كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد
    كاش همه چيز حقيقت داشت
    حتي يك عشق مجازي


    بازم میام پیشتون
    هنوزم دوست دارم بیام
    ویرایش توسط ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ : 04-22-2012 در ساعت 18:17
    سلام
    دلت تنگ است .. می دانم !!
    قلبت شکسته است .. می دانم !!
    دوری برایت سخت است ... می دانم !
    اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ...تا برایت بگویم...
    بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند...

  13. 3 کاربر مقابل از این پست ↘♥↙ALONE.S↘♥↙ تشکر کرده اند.


  14. #27
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    30
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,652 بار در 14,138 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

    من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
    و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
    روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
    زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
    هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
    دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

    مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
    به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
    اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
    و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
    با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  15. کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده است.


  16. #28
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    آنجا که تنها تومی دانی سرزمین عاشقان
    نوشته ها
    161
    تشکر
    470
    تشکر شده 1,146 بار در 168 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    سلام ای کاش بدی هایمان در روزه ی عشق واخلاص بسوزد وباشبنم اشک شوق وضو بگیرم انگاه به تمام قد قلبمان به نماز یقین باایستیم.

  17. #29
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    آنجا که تنها تومی دانی سرزمین عاشقان
    نوشته ها
    161
    تشکر
    470
    تشکر شده 1,146 بار در 168 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    رسول گرامی اسلام (ص) می فرمایند:((هرکس یک بار برمن صلوات بفرستد یک ذره از گناهانش باقی نمی ماند.(بحارالانوارج91ص63)))
    ویرایش توسط setareh110 : 05-03-2012 در ساعت 01:47

  18. #30
    *••*˜سـرپرســت کل سایـت˜*••*

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jan 2012
    سن
    30
    نوشته ها
    68,602
    تشکر
    11,593
    تشکر شده 42,652 بار در 14,138 پست

    پیش فرض پاسخ : حــکایتِ و حرفهای نســـلِ ســـوخــتــه ..!

    در خیابانی ساکت و خلوت، پیرمردی ریز نقش راه می رفت. بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و آفتاب گرما نداشت.

    برگهای پاییزی او را به یاد تابستنهای گذشته می انداختند. شب طولانی و غم انگیز را پیش رو داشت. ناگهان میان برگهای نزدیک پرورشگاه، تکه کاغذی توجهش را جلب کرد. ایستاد و با انگشتهای لرزانش کاغذ را برداشت. خط بچه گانه روی آن را که خواند، گریست. کلمات روی کاغذ مانند شلعه های سوزان آتش در دلش زبانه کشیدند.
    «کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم. کسی که این را پیدا می کنی، به تو نیاز دارم. کسی را ندارم که با او حرف بزنم. بنابراین ای کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.»
    چشمهای پیرمرد پنجره های پرورشگاه را کاوید و روی یک بچه آرام گرفت.
    دختر کوچولو دماغش را به شیشه چسبانده بود و پیرمرد می دانست که بالاخره دوستی پیدا کرده است. برای دختر دست تکان داد و خندید.
    آن ها می دانستند که زمستان سرد را با لبخند پشت سر خواهند گذاشت. و واقعا هم لبخندزنان زمستان را سپری کردند. آن ها از میان نرده ها با هم حرف می زدند و هدایای کوچکی را که برای هم می ساختند، با هم رد و بدل می کردند.
    پیرمرد از چوب برای دخترک عروسک می ساخت. دخترک برای او نقاشی می کرد. روز اول زمستان، دخترک به طرف نرده ها دوید تا نقاشی جدیدش را به پیرمرد نشان بدهد. اما کسی آنجا نبود.
    دخترک می دانست پیرمرد دیگر باز نمی گردد. به همین خاطر به اتاقش برگشت و یک مداد رنگی و کاغذی برداشت و نوشت: «کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم. کسی که این را پیدا می کنی، به تو نیاز دارم. کسی را ندارم که با او حرف بزنم، بنابراین ای کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.»






    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]



  19. 5 کاربر مقابل از این پست *pranses sanaz* تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1 2 3 4 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 1

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

  1. ↘♥↙ALONE.S↘♥↙

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •