+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: شهوت عشق 3

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    UNKNOWN
    نوشته ها
    818
    تشکر
    1,630
    تشکر شده 2,043 بار در 541 پست

    پیش فرض شهوت عشق 3

    فصل هفتم

    بارون میومد هوا خیلی سر شده بود درست مثل ایجده سال پیش علی می تونست بخار نفس هاشو تو هوا ببینه پائیز بود و فصل برگ ریزان همه جا نارنجی بود.
    علی سردش شده بود زیپ یقه ی لباسشو تا ته بالا کشید سر درگم بود نمی دونست که باید کجا بره برای همین فقط تو خیابونا راه میرفت و قدم میزد و با حسرت به دست های گره خورده و نگاه های عاشقانه ی دختر ها و پسر هایی که داشتند لذت باهم بودن رو میچشیدند عشقی سالم و الهی که بدون هیچ گناهی بوجود اومده بود.
    علی احساس میکرد چیزی تو زندگیش کمه یه تیکه ی گم شده .واین تیکه ی گم شده مریم بود . هروز و هر شبی به فکر مریم بود . مریم زیبا ترین و خوشگل ترین دختری بود که تاحالا دیده بود علی هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت فکرشم نمی کرد که یه روز یه روز بتونه عاشق چشمای سبز یه دختر بشه افسون چشمای این دختر .وای خدایا واقعا چگونه میشه یه دختر اینقدر زیبا باشه .علی افسوس می خرد اگه دیر اقدام میکرد مریم رو از دست می داد .
    بارون شدت گرفت مردم سراسیمه به صوی ماشین هاشون می رفتند. علی به سمت ماشین حرکت کرد . در ماشین رو باز کرد و نشست یه نفس عمیق کشید و استارت ماشین رو زد. ماشین با یه صدای کوتاه روشن شد. علی باعجله به سمت خونه ی مریم رفت اون تصمیمشو گرفته بود برای همین با گوشیش یه زنگ به موبایل مریم زد.
    ویرایش توسط Razieh*Abdi : 01-07-2012 در ساعت 13:30
    بايد بكشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

  2. 9 کاربر مقابل از این پست Razieh*Abdi تشکر کرده اند.


  3. #2
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    UNKNOWN
    نوشته ها
    818
    تشکر
    1,630
    تشکر شده 2,043 بار در 541 پست

    پیش فرض

    فصل هشتم

    - بله؟
    علی ترسید هیچی نگفت.
    - الو؟! الو؟!......... لعنت بر مردم آزار
    - نه صبر کنید منم
    - شما؟
    - علی هستم ببخشید مزاحم شدم یه کار کوچیک باهاتون داشتم.
    قلب مریم به تپش دراومد ترسیده بود پاهاش میلرزیدن روی تختش نشست تا آروم بشه .
    - ننننه چه مزاحمتی بببببفرمایید کاااارتووونو
    - آخه پشت تلفون که نمی شه خواستم بگم آگه می تونید جوری که مادرتون نفهمه بیان دم در من تو ماشینم هستم البته اگه اشکالی نداره .
    - خب به مامانم چی بگم اگه پرسید کجا می خوای بری این وقت شب
    علی یه مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد:«بگید با چند تا از دوستام داریم میریم سینما.»
    مریم حول شده بود نمی دونست باید چی کار کنه:«باشه شما یه چند دقیقه صبر کنید تا حاضر شم.»
    - خیلی لطف کردید مریم خانم.
    مریم گوشی رو قطع کرد یه لحظه دودل شد نکنه این آقا دزد باشه نه اینطوری نیست اون دانشگاه شریف میره اهل این کارا نیست ولی اگه بخاد.....
    مریم سرشو تکون داد تا از شر فکر های مزاحم راحت بشه. سریع حاضر شد و از اتاقش اومد بیرون.
    - به به به سلامتی مریم خانوم این وقت شب کجا می خان برن؟
    - با چند تا از دوستام قرار دارم. می خایم بریم سینما.
    - این وقت شب؟!
    - آره مگه چیه سینما ها تا ساعت دوازده هم بازن
    - مطمئنی اگه یه وقت یه دزدی چیزیا بیاد ...
    - مامان بس کن دیگه زود میام
    - چی بگم من از کار شما جوونه که سردر نمیارم باشه برو ولی زود بیایا
    - باشه.خدافظ
    - به سلامت
    وقتی مریم از خونه اومد بیرون یه نفس راحت کشید و یه صلوات فرستاد. خیلی آروم از پله ها اومد پایین. در کوچه رو باز کرد و دید همون پرادوی مشکی دم در خونشونه و چهره ی زیبای علی توی ماشین می درخشید.
    ویرایش توسط Razieh*Abdi : 01-07-2012 در ساعت 13:31
    بايد بكشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

  4. 9 کاربر مقابل از این پست Razieh*Abdi تشکر کرده اند.


  5. #3
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    UNKNOWN
    نوشته ها
    818
    تشکر
    1,630
    تشکر شده 2,043 بار در 541 پست

    پیش فرض

    فصل نهم

    - سلام
    - سلام علیی آقا
    - فقط علی لطفا به من بگو علی باشه مریم؟
    - باشه علی
    - مریم امشب خواستم دلمو بزنم به دریا و بیام پیشت تا یه حرفایی بهت بزنم
    رنگ از صورت مریم پرید:«چه حرفایی؟»
    گارسون با یه ژست خواست اومد سر میز اونا:«چی میل دارید»
    مریم-من هیچی نمیخورم
    - نه نمیشه برای منو ایشون یه نسکافه بیارید
    - ولی من...
    - خیلی ممنون آقا
    - علی لطفا بگو چی میخواستی بگی
    - مریم واسه من سخته که بخوام اعتراف کنم به این که واسه اولین بار عاشق شدم عاشق تو وقتی واسه اولین بار دیدمت یه چیزی تو دلم لرزید انگار زمان متوقف شده بود نفس تو سینم حبس شده بود شهاب مسخره ام کرد مریم بهم بگو .. بهم بگو تو هم منو دوست داری ؟ آره بگو و راحتم کن
    - علی تو داری با کارات منو میترسون ی من نمیدونم که ...
    - فقط جواب منو بده
    مریم رنگ از صورتش پریده بود سرشو انداخت پایین هیچی نگفت اون علیو دوست داشت خیلی زیاد خیلی خیلی خیلی
    - علی من تو رو تورو خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد دووووسسست دارم باور کن
    لبخند رضایت رو لباش جون گرفت دستای گرمش، دستای یخ کرده ی علی رو گرفت علی خوشحال بود اون نمیدونست که الان باید چی کار کنه سریع از جاش بلند شد و با مریم رفت سوار ماشین شد مریم از خجالت سرخ شده بود اون دو تا خوشحال بودند.
    هوا خیلی سرد بود بارون میومد ساعت یازده شب بود گوشی علی و مریم هردو باهم زنگ میخورد ولی اونا تو حال و هوای دیگه ای بودند شاد بودند شاد و خوشحال.ماشین پرادوی علی تو خیابونا چرخ میزد و فریاد خنده ی اونا تو خیابون پبچبده بود بعضی از ماشین ها با وحش از کنار اونا رد میشدند ولی اون دوتا با شکلک های خنده دار از ماشین ها استغبال میکردند خل شده بودند تقریبا ساعت یازده و نیم علی رضایت داد مریم رو برسونه خونشون.علی مریم رو سر کوچشون پیاده کرد خودشم رفت سمت شهرک غرب
    * * *
    - مریم الان ساعت چنده؟
    - یک ربع به 12 خب که چی؟
    - تو کی رفتی؟
    - ساعت هشت
    - چرا اینقدر دیر کردی راستشو بگو چی کار میکردی چرا گوشیتو جواب نمی دادی؟
    - مامان اه بس کن گوشیم رو سایلنت بود داشتیم فیلم میدیدم با نسترن و مریلا بودم دوستای صمیمیم میشناسیشون که؟
    - مریم آه مریم آه مریم تو تنها امید من برای ادامه ی زندگی هستی من این دفعه حرف تو را باور میکنم تو بهت اعتماد دارم ولی لطفا از اعتمادم تو استفاده نکن عزیزم باشه؟
    - باشه مامان حالا مگه چی شده آه بابا اومده؟
    - نه بابات کارش طول میکشه گفت شاید نتونه امشب بیاد خونه
    - چه وحشتناک من رفتم لالا،شب بخیر
    - قربونت بشم شب تو هم بخیر عزیزم دلم
    - لوس نشو فعلا تا فردا
    مریم با عجله رفت سمت اتاقش درو بست و پشت سرش قفل کرد قلبش مثل گنجیشک تاپ تاپ میکرد از هیجان سرخ شده بود لباساشو عوض کردو آماده ی خوابیدن شد دوست داشت زود تر صبح بشه ولی خوابش نمیبرد مدام فکرای قشنگ قشنگ تو ذهنش میومد وبالاخره خوابید خیلی راحت خوابش برد.
    فاطمه عاشق مریم بود خیلی دوسش داشت فاطمه یه زن روشن فکر بود که دقیقا حد وسط بود نه افراط داشت در زندگیش نه تفریط اون دوست داشت دخترش تک باشه نه مثل همه ی دخترای این دوره زمونه اون یه مادر واقعی بود
    ویرایش توسط Razieh*Abdi : 01-07-2012 در ساعت 13:35
    بايد بكشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

  6. 8 کاربر مقابل از این پست Razieh*Abdi تشکر کرده اند.


  7. #4
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    UNKNOWN
    نوشته ها
    818
    تشکر
    1,630
    تشکر شده 2,043 بار در 541 پست

    پیش فرض

    فصل دهم

    خورشید آروم آروم از پس کو ها بیرون اومد و به جهان زیر پاش سلام کرد مثل یه سلطان که در قیابش جانشینش ماه توی آسمون پدید میاد خورشید سلطان آسمان صبحه و ماه سلطان آسمون شبه. خورشید لبخند زنان وبه آرومی به مورچه هایی که واسه ی یه لقمه غذا به هر دری میزدند نگاه میکرد .به مردا و زنایی که با اومد خورشید به بیرون از خونشون میومدن نگاه میکرد به ترافیک و دود غبار نگاه میکرد به بدبختایی که توی خیابونه شب مهمان ماه بودند لبخند میزدو براشون آرزوی سلامتی میکرد با این که میدونست واسه اونه غدا مهم تر از سلامتیه حاضر بودن آشغال بخورند ولی گرسنه از مهمانی ماه به دیدار خورشید نرن خورشید به اتاق دختر که شب گذشته بهترین شب زندگیش بود نگاه کرد و برای دختر افسوس خورد بدلیلی که فقط بخودش مربوط بود برای دختر افسوس خورد.
    مریم از خواب بیدار میشه آروم آروم چشمای خوشگل آبیشرو باز میکنه صبح بود ولی اتاقش تاریک بود چون ذره های کوچیک نور از لابلای الیاف پرده ی زخیم پرده نمیتونستند رد شن مریم پرده رو کنار میزنه و پنجره ی اتاقش رو باز میکنه و به زندگیه جدیدش سلام میکنه
    سلام خورشید مهربون سلام آسمون آبی سلام درختای سبز سلام ایران سلام تهران همه ی شمارو دوست دارم
    فاطمه با یه لیوان شربت پرتغال وارد اتاق مریم میشه و با لبخند دلرباش رو به مریم میگه:«چه خبره دختر؟شیطون تو نمیگی که ما تو این محل آبرو داریم؟هان؟حالا زود زود این شربتو سربکش که دیرت شده آآآ ...راستی میگم مانی زنگ زد گفت میخای با اونا بری دانشگاه؟»
    مریم با اینکه خیلی دوست داشت با مانی بره ولی پرسید:«نظرت چیه؟»
    - راستش من زیاد راضی نیستم آخه اونا پسرن و بالاخره... البته البته من به تو اعتماد دارم عزیزم ولی خب چه جوری بگم . . .
    - اشکال نداره میفهمم باشه نمیرم
    فاطمه لبخندش رو گشاد تر میکنه و میگه:«قربون دختر عاقلم بشم»
    * * *
    اونروز مریم کلاس ادبیات داشت یکی از کلاسایی که جزو کلاسای اجباریش بود اون ادبیات رو زیاد دوست نداشت سر کلاس هی وول میخورد و به استادش که با احساس عاشقانه ای داشت یه شعر از حافظ میخوند اصلا حواسش نبود تو یه دنیای دیگه بود تو دنیای عشق و عاشقی استاد شعرش رو تمون کرد و بلند گفت :
    چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر قصود ندانستم که این دریاچه چه موج خون فشان دارد
    خانم زند معنیه این شهر چیه؟»
    مریم – معنیه چی چیه؟
    همه زدند زیر خنده
    - خانم زند من از شما توقع نداشتم که سر کلاس برای حرف های استادتون ارزش غائل نباشید واقعا براتون متاسفم مگه عاشق شدید که تو هپروتید
    دوباره همه خندیدند
    مریم از خجالت سرخ شد.نمی دونست چی کار کنه ستاره دوست صمیمیش از پشت براش یه پیغام فرستاد:«تو چته ؟کلاس تموم شد بیا کارت دام»
    بعد کلاس مریم اول از همه از کلاس خارج شد دوست نداشت به متلک های پسرا گوش کنه همینکه خواست خارج بشه ستاره بازوشو کشید و کشیدش کنار.با نگاری نگاش می کرد چشمای قهوه ای زیبایی داشت که وقتی به آدم نگاه می کردم تو دل همه رو خالی می کرد زیبایی نکیی داشت یه عینک صورتی همیشه تو چشماش بود بینیه قلمی با گونه های برجشته و موهای فر قهوه ای در کل دختر جذابی بود.
    - مریم تو چته چرا اینجوری شدی امروز از اول صبح حواسم بهت بود همش تو خودتی چی شده
    مریم سرشو پایین انداخته انگار جرم کرده خواست بره ولی ستاره نزاشت اشک سریع تو چشماش جمع شد حالش دست خودش نبود سریع ستاره رو تو بغلش گرفت و فشار داد و آرم تو گوشش زمزمه کرد:
    ستاره من عا...عا..ششق شدم کمکم کن ....به من بگو باید چی کار کنم ...تاحالا عاشق شدی می تونی درکم کنی.
    ستاره خودشو از مریم جدا کرد و با تعجب به مریم نگاه می کرد:«دختر بزار یه ذره از دانشگاهت بگذزه بعد برو دنبال این عاشق بازی ... اخه چی بگم ...حالا کی هست این انسان خوشبخت ؟»
    مریم اشکاشو پاک کرد و با هیجان برای ستاره علی رو توصیف کرد و گفت که وقتی دیدش چه طور تپش قلب گرفت و تنش به لرزه افتاد اما افسوس اون نمی دونست .کاش فقط یه ذره فکر می کرد به کارش .کاش کاش کاش به قول مادرم کاشکی رو کاشتن سبز نشد دیگه دیر شده من فقط وضیفه دارم بگم بگم وبگم وبگم همین ....
    علی شهاب سامی صابر وحید مثل همیشه باهم با قدم های یکی درحال راه رفتن بودند می گفتند و می خندیدند و خوش بودند دم بوفه ذرت می فروختند .علی خوشحال بود و عاشق بخواطر همین همه رو ذرت مهمون کرد.
    شهاب – آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟... چیه به دختره گفتی.؟...پس مبارکه ...فقط علی جون لطف کن بگو نمک زیاد نزن اون دفعه ای خیلی شور بود قربونت برم بگو قارچ م نریزه ولی پنیر پیتزا بگو بریزه
    - فرمایش دیگه باشه
    - نه دیگه بیشتر از این بخورم چاغ می شم می دونیکه تو رژیمم
    همه خندیدند.کلا روز خوبی بود روزای جوگیری اول دانشگاه خب معلومه که باید خوشحال باشن
    وحید – بچه ها میگم دانش عجب جای توپیه ها احساس عجیبیه
    شهاب – آره یه احساس عجیب غریبیه مثل یک فشار یک فشار از سمت پایین .... آقا من دیگه خودمو نمی تونم نگه دارم صابر جون دستشویی کدوم وره
    صابر نمی دونست چی بگه خندش گرفته بود :«نمی دونم والا »
    شهاب- بسم الله الرحمن الرحیم خدایا رحم کن برو بچ من برم در جستجوی دست شویی با اجازه
    وحید- از دست این شهاب فکر کنم یادش رفته دانشجوئه مردم از دستش فکر کنم آخر دیوونه بشم
    صابر – فعلا دیوونه نشو کلاس داریم باس بریم سر کلاس بعدش دیوونه بشو
    سامی – اصلا بامزه نبود
    صابر آدمی بود که می خواست تقلید کنه کارش تقلید از این و اون بود برای همین کلا زیاد کسی ازش خوشش نمیومد دوست داشت عدای شهاب رو در بیاره
    علی – بی خیال ذرتاتون رو بخورید از دهن افتاد وای خدا چه قد گشنمه
    شهاب که تازه از دستشویی اومده بود از پشت بچه ها میگه :«بچه ها من کارم تموم شد کسی کاری نداره»
    صابر – خوش گذشت زیارت قبول
    شهاب – تقب لله ایشالله خداوند متعال این حرکت منو به درگاهش بپذرید آمین
    تو همین موقع چند تا دختر خوشگل خو هیکل پر عشوه از جلوی پسرا رد شدند شهاب چشماش برق زد
    شهاب- مامانم ....اینا دیگه از کجا اومدند وای جونم ...برو بچ من برم یه سر به کتابخونه مرکزی بزنم میام می خواستم واسه دفام تهقیق کنم
    سامی-شهاب جون فکر نمی کنی که خیلی زود باشه عزیزم ؟!!
    - نه دیگه هر چه زود تر بهتر من برم دیگه
    برگشت و دقیقا جهت مخالف راه کتابخونه سمت دخترا
    - شهاب جون کتابخونه اینوره نه اونور
    - نه دارم میانبر می زنم گیر نده نمیشه همه چیزو تو ضیح بدم نیگا الان گمشون می کنم ....
    - کیارو ؟
    - هیچی منظورم پرنده ها بود پارسال که رفته بودم مشهد گندم خریدم می خواستم الان واسشون دونه بریزم تو نگران نباش
    علی – شهاب تو هیچ وقت آدم نمیشی
    صابر – شهابه دیگه
    ویرایش توسط Razieh*Abdi : 01-07-2012 در ساعت 13:34
    بايد بكشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

  8. 9 کاربر مقابل از این پست Razieh*Abdi تشکر کرده اند.


  9. #5
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    UNKNOWN
    نوشته ها
    818
    تشکر
    1,630
    تشکر شده 2,043 بار در 541 پست

    پیش فرض

    ادامه دارد ....
    بايد بكشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

  10. 6 کاربر مقابل از این پست Razieh*Abdi تشکر کرده اند.


  11. #6
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    UNKNOWN
    نوشته ها
    818
    تشکر
    1,630
    تشکر شده 2,043 بار در 541 پست

    پیش فرض

    فصل یازده

    شیش ماه قبل
    ودسون سرش را تکان داد و گفت:من فقط توانستم از سالن درجه یک کشتی عکس بگیرم و درحالی که حلقه فیلم را عوض می کرد گفت: بجز خرابها وخساراتی که آب به فرشها و اثاثیه سالن درجه یک که به قیر ورسای معروف بده وارد کرده بقیه چیزها ...
    مریم چشماشو میماله و گوشه ی صفحه ی چهارصد کتاب راز کشتی تایتانیک رو تا می زنه و یه نگا به ساعتش میندازه دوازده و سی دقیه تیک تاک تیک تاک تیک تاک ...
    به خشم ساعتش رو بر زمین پرت میکنه حس عجیبی داشت دو ماه مونده بود به دانشگاه ها استرس داشت به خواطر هیچ جیر
    فاطمه از ترس از صدا با عجه وارد اتاق می شه و فریاد می زنه
    -مریم مارد جان..
    با تعجب به کف دمی نگاه می کنه اون این صحنه رو دیده بود آره دقیقا چند ساعت قبل از ،از دست دان علی کوچولو خوشگل مامان .فاطمه خوشکش می زنه یاد علی می افته یاد صحنه از دست دادنش مهرداد مرداد وارد می شود ملا قات ملاقات با همسرش
    - فاطمه عشقم حالت خوبه ؟
    - م....مهرداد تو ... تو ... دوباره اومدی منو ببینی یا واقعا از تو قبر اومدی بیرون
    - عزیز دلم من همیشه پیشت بودم ولی تو منو نمیدیدی
    مهرداد موهای ابریشمی فاطمه رو نوازش می کنه و سرش رو می بوسه
    - فاطمه من اومدم بهت هشدار بدم تو باید بترسی یک اتفاقی قراره بیفتم نمی تونم بگم فقط این اجازه رو دارم که بهت هشدار بدم عزیزم دلم نمی خواد واسه مریم کوچولو مون اتفاقی بیفته ...
    - چی چه اتفاقی به من بگو بگو مهرداد عزیزم منو نصف ....
    مرداد انگشت اشارشو به حالت سکوت نشون داد :«یه اطرافت نگاه کن به دختا به با به جنگل»
    مهرداد روی چمن ها نشست و به فاطمه که در حیرت بود که چطور وارد اینجا شده گفت بشینه فاطمه نشست رو به روی گل سرخی زیبا و دلربا.
    مرداد: عزیزم مریم مثل این گله اگه ازش مراقبت نکنیم پژمرده میشه باید اونو در برابر برف و طوفان و بارون ایمن کنیم ماباید براش مثل یک کمر بندی باشیم تا از جلوی ریزش گل بر گاشو بگیره می فهمی عزیزم؟
    - مهرداد آره می فهمم ولی نمی دونم چه اتفاقی قراره براش بیوفته ....مهرداد ....مهرداد
    مهرداد رفته بود .فاطمه فریاد می زد و مهرداد رو صدا می زد که یک دفعه چشماشو باز کرد و خودشو تو بیمارستان دید
    فرهاد- عزیزم به هوش اومدی آروم باش الان مریم میشنوه مهردادو داشتی می دیدی؟چی شده بود حالش ...فاطمه خوبی
    - من کجام ؟مهرداد کو پس الان اینجا نشسته بود آره پس .. پس گل رز کو آره گل رز خودم دیدمش گفت مریم مثل ...مریم ..مریم کو کجاست ؟مریم مادر بیا مامانی کجایی عزیزم
    - فاطمه آروم اینقد داد نزن الن می گم بیاد
    فرهاد رفت و با مریم که چشماش خیس از اشک بود برگشت ....
    ویرایش توسط Razieh*Abdi : 01-07-2012 در ساعت 13:37
    بايد بكشد عذاب تنهايي را مردي كه ز عصر خود فراتر باشد

  12. 8 کاربر مقابل از این پست Razieh*Abdi تشکر کرده اند.


+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •