«بدرود بغداد» درباره کیست؟ حرف حساب­اش چیست؟ روی سخن­اش با چه کسی است؟ یک آمریکایی یا عراقی؟ اگر اینگونه است پس در ایران چه می ­کند؟ شاید هم پیغامی جهانی دارد، که در این صورت باید دید که مخاطب جهانی چه ارتباطی با آن می ­تواند برقرار کند؟ «بدرود بغداد» همان­گونه که عنوان­اش فریاد می ­زند اثری است درباره وداع. وداع با رویاهایی که دیگر امکان تحقق ندارند چراکه شاید نظم دوار جهان به هم ریخته. این جمله کلیدی ­ترین نکته فیلم است که از زبان صالح(با بازی مصطفی زمانی) می ­شنویم. مردی که سابقاً معلم ریاضی بوده اما حالا به چریکی انتحاری تبدیل شده. چرا؟ برای دفع تجاوز؟ نمی دانم!!... او در روز عروسی­ اش همه چیزش را از دست داده، خاک، خانواده، شغل و تازه عروس­ اش را. حال به خود بمب بسته تا انتقام بگیرد؟ از کی؟ آمریکایی ­ها؟ نمی­دانم!!... شاید هم به پوچی رسیده..شاید...

دست بر قضا، صالح به دنیل(با بازی مزدک میرعابدینی) بر می­ خورد. سربازی آمریکایی که برای فراموش کردن پیشینه تلخ ­اش به جبهه عراق آمده. سربازی که سابقاً بوکسور بوده اما خشن نه. (در سکانسی که آن دختربچه را بغل می­ کند و تحویل خانواده لاابالی­ اش می دهد، می توان این را فهمید). او حال دیده که جنگیدن چه بهای سنگینی دارد. می تواند دختربچه بی گناهی را به کام مرگ ببرد. پس می گریزد، همراه با دوستی که از شدت عذاب وجدان در نیمه راه گلوله­ای را بر شقیقه­ خود خالی می­ کند، اتفاقی که فشارهای روانی جنگ را برای او دو چندان می ­کند. حال دنی مانده و یک صحرای بی آب و علف و نیش مرگ­بار یک عقرب. اما دست سرنوشت صالح را بر مسیر راه او قرار می دهد تا فعلاً نمیرد. سپس همین صالح متنفر و منتحر، به پرستار بی جیره و مواجب یک آمریکایی متجاوز تبدیل می ­شود. زهر زخمش را می ­مکد و برای فراهم کردن شیر برای­اش به آب می­ زند. چرا؟ این دوگانگی برای چیست؟ چون دین­اش به او امر کرده؟ خودش که اینگونه می­ گوید... اما یک سوال. آقا صالح آیا همین دین­ات به تو اختیار انتحار داده؟ نمی­دانم!!... ایندو حال با یکدیگر همراه­اند و ظاهراً در این همراهی از دردهای پنهان یکدیگر آگاه می ­شوند و رفته رفته همدیگر را می­ فهمند.

در سوی دیگر از ابتدا ربقع (با بازی پانته­آ بهرام) را دیده­ ایم. تازه عروس صالح که مدت­هاست انتظار بازگشت شوهرش را می­ کشد. او در آن اوضاع متشنج و بی­ سامان، کافه­ ای را می­ چرخاند و مزرعه­ ای را با رویای کاشتن هزاران نخل، از مین خالی می­ کند. به امید بازگشت صالح و آغاز دوباره آبادی و رحمت. و این امید تا به انتها پیش می­ رود تا در آخر این سه سرگشته را سوار بر دوقایق، در قابی به شدت شاعرانه بر پهنه رودخانه (دجله یا فرات؟) می­ بینیم که به هم می ­رسند. اما آیا زنده ­اند؟ یا مرده؟ تیتراژ می­ آید و ما را با این سوال رها می­ کند.

ببخشید. لابد تا الان گفته ­اید این که نقد نبود، تعریف داستان بود. بله قبول؛ اما باور کنید چاره­ای جز اینکار نبود. «بدرود بغداد» همین بود. یک پیام ضدجنگ که از چشم سه زخم خورده جنگ روایت می­ شد. فیلمی که بد نبود و خوب هم نه. مهدی نادری بدون تورج اصلانی قطعاً در این فیلم دچار مشکل می­ شد و این مشکل تا جایی است که به نظرم «بدرود بغداد» را باید بیشتر دست ­آورد مهمی برای اصلانی خواند تا نادری. مهدی نادری قطعاً توان دست­یابی به افق ­های دورتری از «بدرود بغداد» را دارد. او را باید دریافت و باور کرد. دست­اش را باز گذاشت و پر و بال­اش داد تا ببینیم چه در چنته دارد. «بدرود بغداد» حداقل این را ثابت کرد که مهدی نادری با تضمین مطلوبی قابل سرمایه­ گذاری است...