+ ارسال موضوع جدید
صفحه 5 از 26 نخستنخست 1 2 3 4 5 6 7 8 9 15 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 253

موضوع: ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    سلام دوستان

    در این تاپیک جدیدترین داستان هایی که با موضوع پند آموزش هستند رو قرار می دم

    شما هم یاری کنید

    (لطفا به جای اسپم از دکمه ی تشکر اسفاده کنید)
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  2. 14 کاربر مقابل از این پست amirbigboy تشکر کرده اند.


  3. #41
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    «نجات از آتش»
    زوجي كه در اينجا آنها را جان و مري ميناميم، خانه اي مجلل و پسر و دختري دوستداشتني داشتند. جان شغل خوبي داشت و از او خواسته شده بود كه براي يك مسافرت تجاري چندروزه به شهر ديگري برود. تصميم گرفته شد كه چون مري هم نياز به سفر دارد او هم همراهش باشد. پرستار مطمئني براي بچه ها گرفتند و به سفر رفتند و زودتر از انتظارشان برگشتند.
    همچنان كه با شادي به طرف خانه رانندگي ميكردند، متوجه آتشسوزي در آن حوالي شدند و از اين رو به سمت جادهي منتهي به محل راندند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است. ديدند خانه اي در آتش ميسوزد. مري گفت: «خدايا شكر كه خانه ي ما نيست، زود برگرديم خانه».
    ولي جان ماشين را جلوتر راند و گفت: «ولي آن خانه ي فِرد جونز است، كه در كارخانه كار ميكند. هنوز از سر كار برنگشته، شايد بتوانيم كاري برايش انجام دهيم».
    مري با اعتراض گفت: «اصلاً به ما ربطي ندارد و تو هم با آن لباسهاي مرتبت بهتر است زياد نزديك نشوي».
    ولي جان نزديكتر رفت و ايستاد. هر دو با وحشت ديدند كل خانه در آتش ميسوزد. زني روي چمن ها به حالت عصبي جيغ ميزد: «بچه ها، بچه ها را بيرون بياوريد!» جان شانههاي زن را گرفت و پرسيد: «خودت را كنترل كن و بگو بچه ها كجا هستند!» زن با هقهق گفت: «در زيرزمين، راهرو سمت چپ».
    در مقابل اعتراض مري، جان شلنگ را روي لباسهايش گرفت و خود را خيس كرد، دستمال خيسي را به سرش بست و به طرف زيرزميني دويد كه پر از دود آتش بود. در را پيدا كرد و بچه را مانند توپ فوتبال زير بغلش گرفت. وقتي بيرون آمد ناله هاي ديگري هم شنيد. او بچه هاي وحشتزده را كه در حال خفه شدن بودند، تحويل داد و ريه هايش را با هواي تازه پر كرد و به هنگام برگشت پرسيد چند بچهي ديگر آنجا هستند؟ آنها گفتند دو بچهي ديگر آنجاست. مري دستهاي جان را گرفت و داد زد: «جان! نرو! اين عمل تو نوعي خودكشي است! خانه تا لحظاتي ديگر فرو ميريزد!»
    ولي او دستهاي زنش را ول كرد و رفت. تا رسيدن به پائين، دود همه جا را پر كرده بود. به نظر ميآمد زمان زيادي گذشت تا بچه ها را پيدا كرد و آنها را بيرون آورد. هر سه سرفه ميكردند. او دولا راه ميرفت تا بتواند راحت نفس بكشد. همان طور كه پله هاي آخر را به سختي بالا ميآمد به نظرش رسيد چيز آشنايي در اين بچه هايي كه به او چسبيدهاند وجود دارد. در آخر وقتي به بيرون و هواي تازه رسيدند، متوجه شد كه بچه هاي خود را نيز نجات داده بود. زماني كه پرستار به قصد خريد بيرون رفته بود او آنها را به اين خانه سپرده بود.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  4. #42
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
    می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
    خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
    اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
    خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
    کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
    خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
    کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
    اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
    کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
    فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
    کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
    خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
    در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
    کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
    او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
    خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
    خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
    نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
    *** مـادر***
    صدا کنی
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  5. #43
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    راهبی در نزديکي معبد زندگي مي کرد . در خانه روبرويش , يک روسپي اقامت داشت !

    راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسيار گناهکاري . روز وشب به خدا بي احترامي مي کني . چرا دست از اين کار نمي کشي ؟ چرا کمي به زندگي بعد از مرگت فکر نمي کني …؟!


    زن به شدت از گفته هاي راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنين از خدا خواست که راه تازه اي براي امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نکرد ...



    بعد از يک هفته گرسنگي , دوباره به روسپي گري پرداخت .اما هر بار که خود را به بيگانه اي تسليم مي کرد از درگاه خدا آمرزش مي خواست ...



    راهب که از بي تفاوتي زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ اين گناهکار , مي شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!



    و از آن روز کار ديگري نکرد جز اين که زندگي آن روسپي را زير نظر بگيرد , هر مردي که وارد خانه مي شد , راهب ريگي بر ريگ هاي ديگر مي گذاشت .مدتي گذشت ...



    راهب دوباره روسپي را صدا زد و گفت : اين کوه سنگ را مي بيني ؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکي از گناهان کبيره اي است که انجام داده اي , آن هم بعد از هشدار من . دوباره مي گويم : مراقب اعمالت باش !



    زن به لرزه افتاد , فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشيماني ريخت و دعا کرد : پروردگارا, کي رحمت تو مرا از اين زندگي مشقت بار آزاد مي کند ؟



    خداوند دعايش را پذيرفت . همان روز , فرشته ي مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...



    روح روسپي , بي درنگ به بهشت رفت . اما شياطين , روح راهب را به دوزخ بردند !



    در راه , راهب ديد که بر روسپي چه گذشته و شِکوه کرد : خدايا , اين عدالت توست ؟ من که تمام زندگي ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ مي روم و آن روسپي که فقط گناه کرده , به بهشت مي رود ؟!

    يکي از فرشته ها پاسخ داد : " تصميمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر مي کردي که عشق خدا فقط يعني فضولي در رفتار ديگران . هنگامي که تو قلبت را سرشار از گناه فضولي مي کردي , اين زن روز وشب دعا مي کرد . روح او , پس از گريستن , چنان سبک مي شد که توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم . اما آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم !!! "
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  6. #44
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر
    گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
    او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
    اما بی پول بود.
    بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی
    کند.
    دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
    بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش
    گرفت.
    میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
    سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
    این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او
    گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در
    سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
    آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش
    خورد.
    میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
    عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
    زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند
    نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
    میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
    پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
    سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی
    که در عکس روزنامه پوشیده بود.
    او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
    دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
    او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا
    نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی
    دستگیر گردید.
    موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش
    تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
    سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
    میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس
    را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
    هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر
    من تاثیر گذاشت.
    بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  7. #45
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  8. #46
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    در صحرا میوه كم بود. خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت: هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد. این قانون نسل ها برقرار بود، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید. مدتی بعد،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت.
    اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود، وفادار بودند. اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند.
    این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت : بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند.
    پیامبر با پیام تازه به شهر آمد. اما سنگسارش كردند، چرا كه آن رسم قدیمی، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد.
    كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده. اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند.
    بدین ترتیب، می توانستند هر چه می خواهند، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد. تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند، به آیین قدیمی وفادار ماندند.
    اما در حقیقت، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  9. #47
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.
    جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
    مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
    بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
    تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  10. #48
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک
    پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا
    برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
    در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز
    کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که
    نمک نیاوردند!
    پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد
    از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
    لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او
    سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
    او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
    خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
    سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال
    هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام
    کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
    در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«
    دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!
    نتیجه اخلاقی:
    بعضی از ما ،زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی
    که ازشون انتظار داریم عمل کنن.
    آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم…
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  11. #49
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخم که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگر تا پایان ماه بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  12. #50
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    پیش فرض
    لاغر شدن به دو روش صد در صد تضميني


    روزي مرد بخيلي به يك موسسه لاغري مراجعه كرد تا لاغر شود.
    منشي به او گفت بفرماييد در چه سطحي مي خواهيد ثبت نام كنيد ؟
    بخيل گفت : چه سطوحي داريد؟
    منشي گفت : ما در اينجا در دو سطح ثبت نام مي كنيم يكي در سطح ويك (ضعيف) و يكي در سطح پاور(قدرت) اگر سطح ويك را انتخاب كنيد مبلغ ثبت نام يك ساعت و 1000 تومان است و اگر سطح پاور را انتخاي كنيد 2 ساعت و 3000تومان است .
    بخيل با خود انديشيد من كه زياد لاغر نيستم الكي چراسه هزار تومان بدهم و سپس سطح ضعيف را انتخاب كرد .
    وي را به مكاني در بسته هدايت كردند در آنجا دختر جوان و زيبايي ايستاده بود مسئول موسسه گفت : شما يك ساعت وقت داريد كه اين دختر را در اين مكان بسته گير بياندازيد ضمن اينكه با اين جست و خيز لاغر مي شويد اگر توانستيد او را كمتر از يك ساعت بگيريد باقي يك ساعت وي در اختيار شماست!
    پس بخيل بسيار خوشحال شد و بدنبال دختر دويد تا وي را بگيرد ولي دختر بسيار چابك بود و مرتب از دست وي فرار مي كرد تا اينكه بخيل در مكاني دختر را به چنگ انداخت !
    اما هنوز اقدامي نكرده بود كه زنگ پايان يك ساعت به صدا درآمد! بخيل هر چه اصرار كرد كه پول يك ساعت اضافي را ميدهم و بگذاريد اينجا باشم افاقه نكرد و وي را از آن مكان بيرون كردند.
    بخيل با خود گفت : فردا استثنائا خساست را كنار مي گزارم و سطح پاور را انتخاب مي كنم و دو ساعت آن مكان را كرايه مي كنم تا يك ساعت را صرف گرفتن دختر كنم و يك ساعت را .... پس روز بعد پيش منشي آن موسسه رفت و 3000 تومان زد به روي ميز و گفت سطح پاور لطفا!!!
    بخيل را به همان مكان ديروز هدايت كرده و در را نيز از آنطرف قفل كردند . اما شخص بخيل اثري از دختر درآنجا نديد ناگهان چشمش به مردي بسيار هيكلي و درشت اندام خورد!
    بخيل وحشت زده پرسيد تو كيستي و آن دختر كجاست ؟ شخص هيكلي گفت : آن دختر مربوط به سطح ضعيف است و من مربوط به سطح پاور و حالا من دو ساعت دنبال تو مي كنم و تو نيز دو ساعت وقت داري كه خودت را از چنگ من نجات دهي و فرار كني و گرنه.........
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



+ ارسال موضوع جدید
صفحه 5 از 26 نخستنخست 1 2 3 4 5 6 7 8 9 15 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •