+ ارسال موضوع جدید
صفحه 4 از 26 نخستنخست 1 2 3 4 5 6 7 8 14 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 253

موضوع: ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    سلام دوستان

    در این تاپیک جدیدترین داستان هایی که با موضوع پند آموزش هستند رو قرار می دم

    شما هم یاری کنید

    (لطفا به جای اسپم از دکمه ی تشکر اسفاده کنید)
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  2. 14 کاربر مقابل از این پست amirbigboy تشکر کرده اند.


  3. #31
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
    پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  4. #32
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت

    دخترک به بیماری سختی مبتلا شد

    پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد

    ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...

    پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد

    سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند

    ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است

    و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند

    همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

    هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود

    مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است

    پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد

    از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

    دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و

    هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه

    گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

    پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

    اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

    نتیجه اخلاقی : همیشه شادباشید
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  5. #33
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
    اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

    اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

    1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

    2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

    3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

    لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

    به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

    و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

    در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... .

    و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
    نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  6. #34
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
    بالاخره پرسید :
    - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
    پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
    - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
    می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

    - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
    - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

    صفت اول :
    می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
    اسم این دست خداست .
    او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

    صفت دوم :
    گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
    پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

    صفت سوم :
    مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
    بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

    صفت چهارم :
    چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
    پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

    صفت پنجم :
    همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
    بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  7. #35
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    روزی جوان جویای علم، نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرسید: من خیلی از مرگ می ترسم، این ترس همیشه و از بچگی با من بوده، نمی دانم چه کنم. شما می توانید به من بگویید چرا، من که زندگی خوبی دارم، کاری به کسی ندارم و دارم زندگی خودم را می کنم، چرا باید از این افکار رنج ببرم؟

    استاد در جواب گفت : چه کسی به تو گفته که توداری زندگی می کنی؟

    جوان مدتی فکر کرد و گفت:چون زنده ام; نفس می کشم ;حرف می زنم; راه می روم و تصمیم می گیرم.

    استاد ادامه داد:دقیقاًً به همین دلایلی که می گویی زندگی نمی کنی، بلکه فقط زنده هستی. علایمی که تو از آن یاد می کنی، دلیل بر زنده بودن است؛ اما زنده بودن دلیل بر زندگی کردن نیست.

    جوان پرسید:پس چگونه باید زندگی کنم؟

    از کجا بدانم که دارم زندگی می کنم یا فقط زنده ام؟



    استاد در پاسخ گفت: نعمت زندگی همانند چشمه نوری است که از درون، وجود تو را نورانی می کند، زمانی که تو از این منبع نورانی، زندگی دیگران را هم نورانی کردی و در ظلمت و تاریکی آنها، شمع امیدی در دلشان روشن نمودی، آن زمان است که با تقسیم نور دلت، به راستی زندگی می کنی. از علایم این کرامت تو، آن است که لبخند شادی را بر لبان انسان های محتاج بنشانی، خوشبختی آنها را شاهد باشی، آنها را از بند برهانی و حس کنی که در شادی آنها شریک هستی، اما.....



    اما کسی که تمام خوبی ها، شادی ها، ثروت ها و خوشبختی ها را برای خودش بخواهد و کسی را در آنها سهیم نسازد، در واقع مرده است.



    جوان به سخنان استادش گوش داد، اما هنوز جواب یک سؤال برایش مبهم بود.
    پس پرسید: چه کسی مرا در شادی ها، خوبی ها و ثروتش با خود شریک می سازد؟



    استاد از این سؤال لبخندی زد و ادامه داد:

    تا زمانی که آن چشمه نورانی در دل تو روشن است، تو احساس شادی و خوشبختی خواهی نمود و در واقع روشن شدن آن نور به معنی این است که تو مورد نظر و توجه واقع شده ای. وقتی دل تو نورانی و روشن است، تو دیگر احساس نیازی به نور نخواهی کرد؛ چرا که تو خود منبع نوری،پس آن زمان از مرگ بیمی نداشته باش؛ چرا که تو همیشه زنده ای و زندگی خواهی کرد!
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  8. #36
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید
    که یک بیمار روانى به بسترى شدن نیاز دارد یا نه؟
    روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و می‌خواهیم که وان را خالى کند گفتم: آهان ! آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
    روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  9. #37
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    يک داستان زيبا و واقعي که به ما مي آموزد هيچ رويدادي بي دليل نيست.

    کشيش تازه کار و همسرش براي نخستين ماموريت و خدمت خود کـه بازگشايي کليسايي در حومه بروکلين ( شهر نيويورک ) بود در اوايل ماه کتبر وارد شهر شدند.

    زماني که کليسا را ديدند، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کليسا کهنه و قديمي بود و به تعميرات زيادي نياز داشت. دو نفري نشستند و برنامه ريزي کردند تا همه چيز براي شب کريسمس يعـنـي 24 دسامبر آماده شود. کمي بيش از دو ماه براي انجام کار ها وقت داشتند .


    کشيش و همسرش سخت مشغول کار شدند. ديوار ها را با کاغذ ديواري پوشاندند. جاهايي را که رنگ لازم داشت، رنگ زدند و کار هاي ديگري را که بايد مي کردند، انجام دادند. روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقريباً رو به پايان بود.




    روز 19 دسامبر باران تندي گرفت که دو روز ادامه داشت. روز 21 دسامبر پس از پايان بارندگي، کشيش سري به کليسا زد، وقتي وارد تـالار کليسا شد، نزديک بود قلب کشيش از کار بيافتد. سقف کليسا چکه کـرده بود و در نتيجه بخش بزرگي از کاغذ ديواري به اندازه اي حدود 6 متر در 5/2 متر از روي ديوار جلويي و پشت ميز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود.


    کشيش در حالي که همه خاکروبه هاي کف زمين را پاک مي کرد، با خود انديشيد که چاره اي جز به عقب انداختن برنامه شب کريسمس ندارد.

    در راه بازگشت به خانه ديد که يکي از فروشگاه هاي محلّه، يک حـراج خيريه برگزار کرده است. کشيش از اتومبيلش پياده شد و به سراغ حـراج رفت. در بين اجناس حراجي، يک روميزي بسيار زيباي شيري رنگ دستبافت ديد که به طرز هنرمندانه اي روي آن کار شده بود. رنگ آميزي اش عالي بود. در ميانه روميزي يک صليب گلدوزي شده به چشم مي خورد. روميزي درست به اندازه سوراخ روي ديوار بـود. کشيش روميزي را خريد و به کليسا برگشت.


    حالا ديگر بارش برف آغاز شده بود. زن سالمندي که از جهت رو به روي کشيش مي آمد دوان دوان کوشيد تا به اتوبوسي که تقريباً در حال حرکت بود برسد، ولي تلاشش بي فايده بود و اتوبوس راه افتاد. اتوبوس بعـدي 45 دقيقه ديگر مي رسيد. کشيش به زن پيشنهاد کرد که به جاي ايستادن در هواي سـرد به درون کليسا بيايد و آنجا منتظر شود. زن دعوت کشيش را پذيرفت و به کليسـا آمـد و روي يکي از نيمکت هاي تالار نيايش نشست. کشيش رفت نردبان را آورد تا روميـزي را روي ديوار نصب کند. پس از نصب، کشيش نگاه رضايت مندانه اي به پرده آويخـتـه شـده کرد، باورش نمي شد که اين قدر زيبا باشد.


    کشيش متوجه شد که زن به سوي او مي آيد. زن پرسيد: اين روميزي را از کـجا گرفته ايد؟ و بعد گوشه روميزي را به دقت نگاه کرد. در گوشه آن سه حـرف گلدوزي شده بود. اين ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگي او بودند. او 35 سال پيش اين روميزي را در کشور اتريش درست کرده بود. وقتي کشيش براي زن شرح داد کـه از کجا روميزي را خريده است. باورکردنش براي زن سخت بود. سپس زن براي کشيش تعريف کرد که چگونه پيش از جنگ جهاني دوم، او و شوهرش در اتريش زندگي خوبي داشتند، ولي هنگامي که هيتلر و نازي ها سر کار آمدند، او ناچار شد اتريش را ترک کند .

    شوهرش قرار بود که يک هفته پس از او، به وي بپيوندد ولي شوهرش توسط نازي ها دستگير و زنداني شد و زن ديگر هرگز شوهرش را نديد و هرگز هم به ميهنش برنگشت.

    کشيش مي خواست روميزي را به زن بدهد، ولي زن گفت: بهتر است آن را براي کليسا نگه داريد. کشيش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبيل به خانه اش برساند و گفت اين کمترين کاري است که مي توانم برايتان انجام دهم. زن پذيرفت. زن در سوي ديگر شهر، يعني جزيره استاتن Staten Island زندگي مي کرد و آن روز براي تميز کردن خانه يک نفر به اين سوي شهر آمده بود.


    شب کريسمس برنامه عالي برگزارشد. تالار کليسا تقريباً پـر بود.

    موسيقي و روح حکمفرما بر کليسا فوق العاده بود. در پايان برنامه و هنگام خداحافظي، کشيش و همسرش با يکايک ميهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند، بسياري از آنها گفتند که بازهـم بـه کليسا خواهند آمد. وقتي کشيش به درون تالار نيايش برگشت مرد سالمندي را که در نزديکي کليسا زندگي مي کرد، ديد که هنوز روي نيمکت نشسته است. مرد از کشيش پرسيد کـه اين روميزي را از کجا گرفته ايد؟ و سپس براي کشيش شرح داد که همسرش سال ها پيش در اتريش که روميزي درست شبيه به اين درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو روميزي عيناً شکل هم باشند. مرد به کشيش گفت که چگونه توسط نازي ها دستگير و زنداني شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پيدا کند.


    پس از شنيدن اين سخنان ، کشيش به مرد گفت: اجازه بدهيد با ماشين دوري بزنيم و با هم گفت و گويي داشته باشيم. سپس او را سوار اتومبيل کرد و به جزيره استاتن و خانه زني که سه روز پيش او را ديده بود، برد. کشيش به مرد کمک کرد تا از پله هاي ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتي جلوي در آپارتمان زن رسيد، زنگ در را به صدا درآورد. وقتي زن در را باز کرد، صحنه ديدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدني بود.

    آنچه خوانديد يک داستان واقعي بود که توسط کشيش Rob Reid گزارش شده است که مي گويد: کار هاي خداوند شگفت انگيز است.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  10. #38
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی كه مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد ..

    به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی كه هوای در حال حركت را با لذت لمس میكرد فریاد زد : پدر نگاه كن درختها حركت میكنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین كرد . كنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند كه حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حركات پسر جوان كه مانند یك كودك ۵ ساله رفتار میكرد، متعجب شده بودند…
    ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه كن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حركت میكنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میكردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چكید . او با لذت آن را لمس كرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه كن باران میبارد، آب روی من چكید .

    زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشك مراجعه نمیكنید ؟

    مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  11. #39
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    مرگ های عجیب

    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف ، بیماران یك تخت بخصوص در حدود ساعت11 صبح روزهای یكشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت


    این مسئله باعث شگفتی پزشكان آن بخش شده بود به طوری كه بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهای یكشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشكیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد كه در اولین یكشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذكور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.


    در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب كوچكی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
    دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود كه پوكی جانسون ‌ نظافتچی پاره وقت روزهای یكشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول كار شد ..!!
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  12. #40
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    حكایت می كنند كه:

    روزی سلطان محمود غزنوی در راهی از همراهان خود جدا شده و شروع به تاختن در بیابان كرد.............

    در راه، خاركنی پیر را دید كه پشته ای خار را روی الاغ خود جابجا می كند...

    پشته ی فراهم آورده ی خاركن، از فرط پیری و ناتوانی او، دائم روی زمین می افتاد و پیرمرد توان برداشتن دوباره اش را نداشت...

    سلطان محمود، جلو رفت و بدون معرفی خود، خارها را برداشت و روی بار الاغ گذاشت. آن ها را بست و پیرمرد را كمك كرد تا درست بر الاغ بنشیند و رفت....

    در نیمه ی راه؛ پیرمرد ، به سلطان و ملازمانش برخورد و با اولین نگاه، سلطان را شناخت و از كار خود شرم زده شد...

    سلطان محمود، برای آن كه به پیرمرد كمكی كرده باشد و در ضمن او را از شرمندگی برهاند؛ جلو آمد و گفت:
    " این پشته ی هیزم را به من چند می فروشی؟ "

    پیرمرد نگاهی به شاه انداخت و زیر لب گفت: " این پشته و شاید بیش از این را همیشه به یك سكه می فروشم اما امروز آن را به هزار سكه به تو می دهم. "

    سلطان حیرت زده پرسید: " چگونه چنین جسارتی می كنی ؟ حال كه ما كه سلطانیم در بار كردن آن به تو كمك هم كرده ایم؟؟؟"

    پیرمرد سر به زیر انداخت و گفت : " آخر این پشته ی خاری است كه سلطانی آن را به دوش كشیده و بسته است."
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



+ ارسال موضوع جدید
صفحه 4 از 26 نخستنخست 1 2 3 4 5 6 7 8 14 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •