+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 26 نخستنخست 1 2 3 4 5 6 7 13 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 253

موضوع: ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    سلام دوستان

    در این تاپیک جدیدترین داستان هایی که با موضوع پند آموزش هستند رو قرار می دم

    شما هم یاری کنید

    (لطفا به جای اسپم از دکمه ی تشکر اسفاده کنید)
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  2. 14 کاربر مقابل از این پست amirbigboy تشکر کرده اند.


  3. #21
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم. در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد،مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند. در 30 سالگی پی بردم که قدرت،جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث می برد؛ بلکه چیزیست که خود میسازد. در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 در صد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتدو 90 در صد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در 85 سالگی در یافتم که همانا زندگی زیباست.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  4. #22
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد
    دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
    ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ....... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  5. #23
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    يک روز يک فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و کيسه اي که کمي گندم در آن بود بر دوش خود مي کشيد تا به کودکانش برساند و ناني از آن درست کنند شب را سير بخوابند .

    در راه با خود زمزمه کنان مي گفت : ” خدايا اين گره را از زندگي من بازکن ”

    همچنان که اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره کيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

    عصباني شد و به خدا گفت :” خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز کن نه گره کيسه ام را ”

    و با عصبانيت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لاي سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  6. #24
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    «همیشه گفتن ِ مهمترین حرفها، سخت ترین کار دنیاست. کلمات، کوچکتر از آن هستند که بتواند مهمترین حرفها را بیان کنند. مهمترین حرفها وقتی در فکر تو هستند، نامحدودند. اما وقتی به زبان می آیند، درست مانند تمام چیزهای معمولی دیگر به نظر می رسند. این البته تمام مشکل نیست! مهمترین حرفها درست کنار قلبت دفن شده اند… به زبان آوردن این حرفهای مهم سخت و دردناک است، و آنوقت آدمها به شکل عجیبی به تو نگاه می کنند و نمی فهمند که تو چه می گویی، یا نمی فهمند که چرا وقتی حرف می زنی بی اختیار اشک می ریزی.»


    (استفان کینگ – مقدمهء کتاب “جسد”)
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  7. #25
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد .
    به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميكرد .
    آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشكرم".

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي كرد. دوستش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت :"متشكرم " .
    روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
    من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچكدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشكرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " .
    يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينكه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشكرم.
    ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
    نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينكه بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي ؟ متشكرم"
    سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
    " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره. ....
    اي كاش اين كار رو كرده بودم ................."
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  8. #26
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

    عشق در غالب دل‌ها، در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

    عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سالها بر آن اثر می‌گذارد، اما دوست داشتن در وَرای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش، روز روزگار را دستی نیست...

    عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید:

    "شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید، آنگاه تأثیر مستقیم آن را بر احساس‌تان مطالعه کنید"!

    اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.

    عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

    عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می‌کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز"، زنده و نیرومند می‌ماند.

    اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است . دنیایش دنیای دیگری است.

    عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک "خود جوشی ذاتی" است ، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.

    اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از "آشنا شدن" است که خودمانی می‌شوند، - دو روح ، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد - و سپس طعم خویشاوندی، و بوی خویشاوندی، گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود ، دو همسفر بچشم می‌بینند که به پهن دشت بی‌کرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی "ایمان" در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف - همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش‌اش ، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد.

    هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند.

    عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن" و "اندیشیدن" نیست. اما دوست داشتن ، در اوج معراج‌اش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق میبرد.

    عشق زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در "دوست" میبیند و می‌یابد.

    عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

    عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.

    عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  9. #27
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    وزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سربردند?

    در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:

    اين سفر را چگونه ديدي؟

    پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!

    پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟

    پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.

    و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟

    پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.

    زبان پدر بند آمده بود.

    در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  10. #28
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    اگر در درک شرايط فعلي اقتصادي جهان مشکل داريد ممکن است داستان زير به شما کمک کند:

    روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستايي‌ها اعلام کرد که براي خريد هر ميمون 10 دلار به آنها پول خواهد داد. روستايي‌ها هم که ديدند اطراف‌شان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت 10 دلار از آنها خريد ولي با کم شدن تعداد ميمون‌ها روستايي‌ها دست از تلاش کشيدند. به همين خاطر مرد اين‌بار پيشنهاد داد براي هر ميمون به آنها 50 دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستايي‌ها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتي موجودي باز هم کمتر و کمتر شد تا روستايي‌ان دست از کار کشيدند و براي کشاورزي سراغ کشتزارهاي‌شان رفتند.

    اين بار پيشنهاد به 100 دلار رسيد و در نتيجه تعداد ميمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختي مي‌شد ميموني براي گرفتن پيدا کرد. اين‌بار نيز مرد تاجر ادعا کرد که براي خريد هر ميمون 50 دلار خواهد داد ولي چون براي کاري بايد به شهر مي‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او ميمون‌ها را بخرد.

    در غياب تاجر، شاگرد به روستايي‌ها گفت: «اين همه ميمون در قفس را ببينيد! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشيد.» روستايي‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌هاي‌شان را روي هم گذاشتند و تمام ميمون‌ها را خريدند... البته از آن به بعد ديگر کسي مرد تاجر و شاگردش را نديد و تنها روستايي‌ها ماندند و يک دنيا ميمون!...
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  11. #29
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    مورچه ای در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد...

    هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جو» به او پاداش مي دهم.

    يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت: مبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!

    مورچه گفت: بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد...!

    بالدار گفت:آنجا نيش زنبور است.

    مورچه گفت:من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.

    بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.

    مورچه گفت:اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد!!!

    بالدار گفت:خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي...

    مورچه گفت:اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد!

    بالدار گفت:ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.

    مورچه گفت: پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.

    بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد: يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.

    مگسي سر رسيد و گفت: بيچاره مورچه! عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم...

    مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند حيوان خيرخواه!!!

    مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت...

    مورچه خيلي خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند...!

    مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند...

    مور را چون با عسل افتاد کار دست و پايش در عسل شد استوار

    از تپيدن سست شد پيوند او دست و پا زد، سخت تر شد بند او

    هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد: عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم !!!

    گر جوي دادم دو جو اکنون دهم تا از اين درماندگي بيرون جهم

    مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است...

    اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد...
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  12. #30
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض

    منفعت مردن
    روزي خوکي نزد گاو ماده مزرعه ميرود و با اندوه و ياس فراوان به گاو ميگويد : "ميتونم يک سوالي را ازت بپرسم ، اما خواهش ميکنم که رک و بي پرده پاسخم را بده . بهت قول ميدهم که از پاسخت ناراحت نشم . "
    گاو با کمال حيرت مي گويد : خوب بپرس .
    خوک : گرچه ميدانم که تو فقط به اهالي روستا شير ميدهي ولي مردم از گوشت تازه و پرچرب من همبرگر و سوسيس و کالباس درست ميکنند و خيلي هم لذت ميبرند . اما با اين وجود هيچکس از من تعريفي نمي کند و کسي مرا دوست ندارد. در عوض تورا همه دوست دارند. بهترين چراگاه ها و علوفه هاي تازه براي تو فراهم است اما من بايد تفاله و آشغالها را بخورم . دليل اين کم لطفي از طرف مردم چيست ؟
    گاو با لبخندي پاسخ داد: علت علاقه مردم به من در آن است که من در حاليکه زنده ام نفعم به مردم ميرسد و نفع تو بعد از مرگت به مردم ميرسه.
    نتيجه گيري:
    بيائيد بگونه اي زندگي کنيم که ديگران وجودمان را احساس کنند. خير رساندن و شاد کردن مردم را مي بايد در وجودمان پرورش دهيم
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



+ ارسال موضوع جدید
صفحه 3 از 26 نخستنخست 1 2 3 4 5 6 7 13 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •