+ ارسال موضوع جدید
صفحه 26 از 26 نخستنخست ... 16 22 23 24 25 26
نمایش نتایج: از شماره 251 تا 253 , از مجموع 253

موضوع: ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

  1. #1
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    کره ی زمین / ایران / تهران
    سن
    25
    نوشته ها
    2,665
    تشکر
    163
    تشکر شده 791 بار در 453 پست

    پیش فرض ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    سلام دوستان

    در این تاپیک جدیدترین داستان هایی که با موضوع پند آموزش هستند رو قرار می دم

    شما هم یاری کنید

    (لطفا به جای اسپم از دکمه ی تشکر اسفاده کنید)
    ببخشید می شه به جای امضا انگشت بزنم ؟
    سپاس کن تا ....



  2. 14 کاربر مقابل از این پست amirbigboy تشکر کرده اند.


  3. #251
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    نوشته ها
    5
    تشکر
    0
    تشکر شده 3 بار در 3 پست

    پیش فرض پاسخ : ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    داستان کوتاه انسان بزرگ

    روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی
    پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب
    مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود
    پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت
    که زنی به وی نزدیک می شود
    زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید
    که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است
    و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست
    دو ونسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود
    و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم
    یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود
    که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید :
    هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند
    که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید
    می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است
    او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده
    او شما را فریب داده دوست عزیز
    دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
    بله کاملا همینطور است
    دو ونسزو می گوید : در این هفته، ای بهترین خبری است که شنیدم
    تبلیغات اینترنتی _ نیازمندیهای اصفهان www.jobsnet.ir

  4. #252
    کاربر سایت

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Oct 2013
    نوشته ها
    5
    تشکر
    0
    تشکر شده 3 بار در 3 پست

    پیش فرض پاسخ : ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    داستان کوتاه انسان بزرگ

    روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی
    پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب
    مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود
    پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت
    که زنی به وی نزدیک می شود
    زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید
    که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است
    و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست
    دو ونسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود
    و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم
    یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود
    که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید :
    هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند
    که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید
    می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است
    او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده
    او شما را فریب داده دوست عزیز
    دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
    بله کاملا همینطور است
    دو ونسزو می گوید : در این هفته، ای بهترین خبری است که شنیدم
    تبلیغات اینترنتی _ نیازمندیهای اصفهان www.jobsnet.ir

  5. کاربر مقابل از این پست jobsnet تشکر کرده است.


  6. #253
    کاربر مفید

    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    [ ]
    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    1,064
    تشکر
    1,206
    تشکر شده 950 بار در 391 پست

    پیش فرض پاسخ : ::::>> داستانهای پند آموز << :::::

    همسرم خواست با زن ديگري براي شام بيرون بروم ! ! !


    پس از سال‌ها زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگر كه همسرم خواست با او بيرون برم، مادرم بود. او 19سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله‌هاي زندگي و داشتن 3فرزند باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم و...با نگراني از من پرسيد مگر چه شده؟ نگران شده‌بود، گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود اگر امشب با هم باشيم...جمعه عصر وقتي براي بردنش مي‌رفتم كمي عصبي بودم، او جلوي در خانه ايستاده بود و لباسي را پوشيده بود كه در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره‌اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند مي‌زد. وقتي سوار ماشين شد گفت به دوستانش گفته كه امشب با پسرم براي گردش بيرون مي‌روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودند...به رستوراني رفتيم كه خيلي لوكس نبود اما جاي دنجي بود. وقتي منو را نگاه مي‌كرد، لبخند حاكي از رضايت را بر چهره‌اش مي‌ديدم...

    به من گفت وقتي كوچك بوديم و با هم رستوران مي‌رفتيم، او بود كه منوي رستوران را مي‌خواند...من هم گفتم حالا وقتش رسيده كه تو استراحت كني و بگذاري من اين لطف را در حق تو انجام دهم...هنگام صرف شام گپ و گفت صميمانه‌اي داشتيم...آنقدر حرف زديم كه سينما را از دست داديم...وقتي او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بيرون خواهد آمد به شرط اينكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم...

    چند روز بعد مادرم در اثر يك حمله قلبي درگذشت، كمي بعدتر پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم آن شب غذا خورديم به دستم رسيد. همراه با يادداشتي كه به آن ضميمه شده بود: نمي‌دانم كه آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2نفر پرداخت كرده‌ام يكي براي تو و يكي هم براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم. آن هنگام بود كه دريافتم چقدر اهميت دارد كه به موقع به عزيزانمان بگوييم كه دوستشان داريم و زماني كه شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم...به نظرم هيچ چيز در زندگي مهمتر از خداوند و خانواده نيست، زماني كه شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي‌توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود...»



    [برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...][برای دیدن لینک ها ابتدا باید عضو انجمن شوید. برای ثبت نام اینجا کلیک کنید...]

+ ارسال موضوع جدید
صفحه 26 از 26 نخستنخست ... 16 22 23 24 25 26

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •